Saturday, July 17, 2004

و اينجا هم به خاطر‌ه‌ها پيوست . و اين بار جای ديگر و شروعی ديگر.


http://www.k1-online.com

پس خداحافظ !

Saturday, July 10, 2004

اِ اِ اِ....ببين اينجا چه خبره؟! هــــــــــــــی ياردانقُلی با تو‌ام، بشين ببينم اينا چی ميگن؟! هـــــُــــــــــــــــــــــش يابو كجا ميری؟ مگه نميگم بشين. اون در رو هم ببند.
بابا دستخوش. ايو‌الله! چه كردين با خودتون و اين وبلاگستان؟! چه ماتمكده و نوحه سرايی راه انداختين. صدای شيون و فرياد و گريه و زارِی از هر كوی و برزنی بگوش ميرسه. عَلم و علامت و كتل و دسته و سنج و .............. اَه .... ابوالفضل! چه قيامتی بر پا شده. در و ديوار اينجا رو هم يه كمی پارچه مشكی و كتيبه می‌زدين و می‌كردينش عينهو هئيت‌های عزاداری! آهای بچه، پاشو برو خونتون امشب هئيت شام نميده!
ببين چهار روز من نبودم چه ننه من غريبمی درآوردينااااااااا! دو دقيقه رفتم دستشويی دو قطره اشك بريزم، ببينيد چه بلايی به سر اين وبلاگ درآوردين؟! اِ اِ اِ اِ اِ. بابا گُلی به گوشه جمالتون، اين بود رسم رفاقت؟! اين بود مردونگی؟! جداً كه ريدين به هر چه رفاقته! واقعاً كه ديگه رفاقتها بوی جوراب گرفته. بابا مگه فكر كردين اينجا هم مثل اوضاع مملكت تخمی و شير تو شير و بی‌حساب كتابه؟! به همين سادگی! خوندين:
قصه ما به سر رسيد، كلاغه به خونه‌اش نرسيد و تمــام! و بعد اينجوری نتيجه گيری كردين كه كيوان ديگه نمی‌نويسه و .... فكر می‌كنم اگه امروز ننوشته بودم، قطعاً همتون جمع ميشدين برين بهشت زهرا چون ديگه امشب، شب هفت ننوشتنم ميشد!
سالهاست كه خيلی چيزها به خيلی چيزهای ديگه نرسيده. خيلی كسا ( منظور خيلی از اشخاصه، اشتباهی نخونيد! ) صبحها كه از خونه‌اشون ميزنن بيرون، شبها از تو خونه‌های ديگه سر در ميارند ولی خب اينا چه ارتباطی به اين وبلاگ داره؟! خاطره‌اتون جمع باشه، اون كلاغه هم اگه يه كمی سنجد می‌خورد و دست از كون‌ گشاد بازيش بر‌می‌داشت حتماً به خونه‌اش می‌رسيد. ما كه نمی‌تونيم برنامه زندگيمون رو با سيستم گوارشی و متابوليسم و باسن كلاغها تنظيم كنيم.
و اما بعد از چند بار قر و قميش اومدن بلاگ اسكای و قطع و وصل شدنش تصميم گرفتم برم دنبال دات كام شدن. كه خب الان دو سه ماهی هم هست كه هاست و دومينی گرفتم و قصد كوچ دارم! ولی دل كندن از بلاگ اسكای برام خيلی سخته چون كار كردن باهاش واقعاً راحت و آسونه و بواسطه اينجا هم كلی رابطه‌های خوب و دوستانه با ديگران برام ايجاد شده. يه جورايی اين آدرس و اين صفحه آبی رنگ شده منگنه به تن و بدنم. قطعاً هر جا هم كه برم و با هر سيستم ديگه‌ای هم كه بخوام كار كنم بلاگ اسكای و اين " از پشت يك سوم " رو فراموش نمی‌كنم. هميشه اون چيزايی كه تو زندگی اولی بود، موندگاريش جاودانه است. كلاس اول، معلم اول، عشق اول، بوسه اول!

بهرحال اين صفحه و اين نوشته‌ها قسمتی از ديد و نگاه من به زندگی بوده. اينكه بقيه اينا رو خوندن و در رابطه با من چی فكر كردن برام اصلاً مهم نيست بلكه چيزی كه برام مهم بوده، اينكه تونستم فارغ از تموم دو دو تا چهار تا كردنها، همون ذات اصلی و بدون ماسك و نقاب خودم را به تصوير بكشم كما اينكه تمام سعی و تلاشم هم اين بوده كه تو جريانات روزمره زندگی هم همونی باشم كه خودم دوست دارم نه اونی كه جامعه می‌پسنده و مده و عرفه و برای پيشرفت و ترقی بايد خودت رو اون شكلی كنی.
شايد خيلی از دوستانی كه وبلاگ می‌نويسند نخواستند اون شخصيت و " خود " واقعی‌ای كه دارند رو به تصوير بكشند. آخه سخته كه بخواهی لخت بشی و بری جلوی جماعت، جوری كه بتونند همه سوراخ سنبه‌های وجوت رو ببينند و بعد با توجه به آنچه كه ديدن بخوان نقدت كنند و در رابطه‌ات قضاوت كنند. بهرحال من اين شهامت رو داشتم كه عامدانه و عاقلانه لباسام رو دربيارم و بيام تو يه مخزن شيشه‌ای و خودم رو در معرض ديد شماها بذارم و فكر نمی‌كنم اون چيزهايی رو هم كه اينجا نوشتم برخلاف عقيده و مرام و مسلكم بوده باشه. سعی كردم اينجا و تو اين مكان مجازی هم همونی باشم كه تو زندگی واقعی هستم، همون كيوان و با همون مشخصات و ايده و عقيده‌ها. حالا تو اين راه چقدر موفق بودم و چقدر تونستم چهره واقعی خودم رو به تصوير بكشم، قضاوتش به عهده اونايی كه منو ديدن و می‌شناسند.

ديگه كم كم به آخرين نوشته‌های اين وبلاگ رسيدم. همونجور كه گفتم تا چند روز ديگه اينجا هم به خاطره‌ها می‌پيونده. ديگه داره روز به روز كوله‌بار خاطرات‌مون سنگين‌ و سنگين‌تر ميشه. حالا ببينيم تا كی و تا كجا قراره اين كوله پشتمون باشه و بار سنگينش رو تحمل كنيم!
تا چند روز ديگه هم آدرس جديدم رو همين‌جا براتون می‌نويسم. فقط جون مادراتون اين چند روزه باز گريه زاری نكنيد و كولی بازی درنياريد و آبرو ريزی نكنيد. مطمئن باشيد چيزی تموم نشده و برميگردم!!!

Saturday, July 03, 2004

...............................
................
قصه ما به سر رسيد، كلاغه به خونه‌اش نرسيد.


تمــام!

Thursday, July 01, 2004

کاپوچینو، کاپیتانی که خوب بازی نمی کند ... خوابگرد
تنها راه فرار از متوسط بودن ... حسین درخشان
چشم هایتان کاپیتان می بیند ... نیما رسولزاده
موضع دو گانه در برابر کاپوچینو ... زن نوشت
خداحافظ کاپوچینو ... پینکفلویدیش
انتقاد از کاپوچينو وظيفه هر انسان متعهدی‌ست... غلاف تمام فلزی
بضاعتمان همين است ... احسان
عاشقونه های تلخ و شیرین ... چگونگی ورود به باند مافیا!
انحصار طلب نباشيد! ... روزنامه نگار نو
نقطه چين ... احسان
نقدی بر نقدهای يکصدمين کاپوچينو ... شرقيان
چرا کاپوچينو رو دوست ندارم .... طعم من
يک فنجان کاپوچينو سرد ميل داريد؟ ... دشتی نژاد

این چند روزه تمام سازمانها، نهادها، موسسات، اداره جات، اصناف، سندیکاها و NGOها خود را موظفِ در به نقد کشیدن کاپوچینو دونستن و نقطه نظرات خودشون رو هم به راحتی بیان کردند. من یکی که به نوبه خودم از این واقعه خیلی خوشحال شدم. فکر می کنم داریم یاد می گیریم که میشه تو یه فضای آزاد و بدون محدودیت هم درست و منطقی سخن بگيم. هم اینکه، طرف وقت میذاره و میاد کاپوچینو رو تجزیه تحلیل میکنه، کار ارزشمندیه.

فکر نمی کنم کاپوچینویها هم دنبال این باشند که فقط از خودشون تعریف و تمجید بشنوند بلکه می خوان به مناسبت صدمین شماره مجله، نقطه نظرات و انتقادات و عیب و ایراداتشون رو البته بدون غرض و مرض بشنوند! حالا اینکه ریخت و قیافه و سن و سال خواننده های کاپوچینو چه جوریه و موهاشون رو ژل میزنند یا نمیزنند و سوار تاکسی میشن یا با اتوبوس میرن شاید خیلی به این قضیه ارتباطی پیدا نکنه و بهتره که اونو بذاریم سر یه وقت دیگه در رابطه اش حرف بزنیم! بهرحال تو این دو سه روزه لطف بعضی از دوستان بیش از حد انتظار بوده و ..... اوه راستی قرار بود من فعلاً گوش کنم و حرفی نزنم!
تا حالا که مطالب بالا در رابطه با کاپوچینو نوشته شده. باز هم اگه چیزی به ذهنتون میرسه خوشحال میشیم بشنویم!

Wednesday, June 30, 2004

خیر سرم گفتم بعد از دو هفته امشب که دیگه مسابقه فوتبال نیست زودتر کَپ مرگم رو بذارم و بگیرم مثل بچه آدم بخوابم که صبحها مثل مرغ کُرچ هی به در و دیوار نخورم.
از اونجایی که اگه شب سری به اینترنت نزنم آسکاریسهای رودم عود میکنه! مثل هر شب اومدم، اومدن همانا و تا حالا که ساعت حول و حوش ۱ بامداده بیدار موندن و در خدمت اينترنت بودن، همانا. حالا باز اگه فردا میرفتم سرکار عیبی نداشت، بدبختی اینه که فردا کلاس دارم و دیگه همه تون هم میدونید آدم سر کلاس خوابش بیاد و نتونه چرت بزنه چه زجری رو باید متحمل بشه.

والله دو سه روزه که به مناسبت صدمین شماره کاپوچینو دوستان و آشنایان لطف میکنند و در این رابطه مطلب می نویسند. گاه انتقاد و گاه پیشنهاد. گاه تعریف و تمجید و گاه آب نداده میخوان سر ببرند. من هم بعنوان یکی از کسایی که از نزدیک دستی به آتیش دارم، کلی حرف واسه گفتن دارم ولی قبل از اینکه بخوام چیزی بگم، نشستم و دارم همه اين حرفها رو گوش می کنم. فعلاً اصلاً قصد نوشتن تو این راستا رو ندارم. فقط لینک بعضی از مطالبی که در این رابطه نوشته شده رو اینجا میذارم. می دونم خیلی هاتون کاپوچینو رو میخونید، ممنون و خوشحال میشم که نظرتون رو در رابطه با کاپوچینو بدونم.


کاپوچینو، کاپیتانی که خوب بازی نمی کند
... خوابگرد

تنها راه فرار از متوسط بودن ... حسین درخشان

چشم هایتان کاپیتان می بیند ... نیما رسولزاده    

موضع دو گانه در برابر کاپوچینو ... زن نوشت

خداحافظ کاپوچینو ... پینکفلویدیش
انتقاد از کاپوچينو وظيفه هر انسان متعهدی‌ست... غلاف تمام فلزی

بضاعتمان همين است ... احسان
و عاشقونه های تلخ و شیرین داستان چگونگی ورود من به سرزمین سیسیل و باند مافیای کاپوچینوست!

Tuesday, June 29, 2004

نه من اصلاً حرفی نمیزنم، جون مادرتون خودتون بگید. من دیگه امروز فحش هم نمیدم. می‌خوام خودتون کلاه‌تون رو قاضی کنید و حکم صادر کنید. بیشتر از بيست و چند روزه که جلوی و عقب و یمین و یسار خونه رو به شعاع چندین ده متر حفاری کردن و بعدش کارها رو همین جوری نصفه نیمه و بلاتکیف ول کردند فی امان الله و رفتند. آخ که چقدر هم عذاب آوره آدم کاری رو نصفه نیمه انجام بده! حالا شما جای من. امروز كه قرار شده من فحش و بد و بیراه نگم، میخوام ببینم شما چی میگین؟! ...... هان چی؟.... بلند بگو. تكراريه؟! جون من جدی ميگی؟....... اممممممم، اِوا خاك عالم به سرم، راست ميگينا اينا رو كه هفته قبل هم گفته بودم ولی خب چون باز می‌خوام آخرش به بعضی‌ها فحش بدم و صبح اول صبحی مستفيض‌شون كنم و به فيض اكمل برسونم‌شون، خوندن و تكرار دوباره اينا همچين بد هم نيست، صواب داره.

آقايون و خانم‌های محترم! دوستان و عزيزان! ياران!
اهالی محترم وبلاگستان.
سلام و عليكم
احتراماً به استحضار می‌رساند كه اينجانب با سعی و تلاش بسيار موفق شدم كه نهايتاً ديروز بعد از ظهر در يک عمليات شبهه کماندويی و پارتيزانی درش بيارم! خلاصه با كلی تلاش و تقلا و جد و كوشش و فال و سر‌كتاب، موفق شدم اونو از اونجا بكشم بيرون و بعد از مدتها آفتاب رو نشونش بدم. البته درآوردنش كار همچين راحت راحتی نبود بلكه با كلی سختی و مشقت و رياضت همراه بود. چونكه همش يا ليز می‌خورد يا اينکه سرش گير می‌كرد اينور انور. و اگر نبود كمك بعضی‌ از دوستان و كارگران عزيز افغانی بايد حالا حالاها تو همون جای تاريك و نمور می‌موندش و معلوم نبود چی به سرش بياد. بله، دراومد ولی چه دراومدنی؟! ديروز يه اتوبوس آدم با بيل و كلنگ و تيشه و فرغون افتاده بودن بجون زمين و زمان و در و ديوار و اين بنده‌گان خدا هر چی سوراخ سنبه بود رو پر كردن تا تونستيم درش بياريم! البته بعد از درآوردنش چند نفری از حال رفته و پهن زمين شدند و مطمئنم كه از مردونگی هم افتادند و قطعاً اگه تا حالا عقيم نشده باشن، حتماً سال ديگه همين موقع كه گيلاسها برسه، بايد به يه اورئولوژ مراجعه كنند تا باد فتق و بواسيرشون رو عمل كنند. بنده‌گان خداها همچين نفس‌نفس ميزدن و هِن‌ و هِن می‌كردند كه دلم براشون سوخت. يه تعدادی يه سرشو رو گرفته بودند و يه تعدادی هم اون يكی سرش رو. حالا نكش كی بكش! دردسرتون ندم حدود يه ساعتی هی هول دادن و هی كشيدن، تا خلاصه موفق شدن درش بيارن!

جداً كه بی‌ماشينی بد درديه! تو اين سه هفته كه ماشين تو پاركينگ محبوس بود بد جوری فشار به يه جاهاييم اومد. از قرار معلوم شركت گاز هم اصلاً يادش رفته يه روز بهاری، اواسط خرداد ماه، يه تعداد از كارگر‌هاش رفتند و ريدن به يه محل و قرار بوده اونجا رو دو سه روزه درست كنند! البته ما كه خلاصه ماشين‌مون رو از تو پاركينگ درآورديم گور بابای بقيه!

بهرحال نبايد زياد هم از شركت گاز ايراد گرفت. كار اداريه ديگه يه موقعی گره می‌خوره! حالا بقيه نهايتاً 3-4 ماهی بی‌ماشين باشند ببيند اونا كه ماشين ندارند چی‌ ميكشن! والله بخدا بده. خوبيت نداره، آدم بخاطر اينكه ماشينش تو پاركينگ مونده اين همه كولی بازی دربياره و به اين و اون فحش بده. يه ذره جنبه داشتن همچين بد نيست‌هاااااا. حالا اون بنده خداها اگه اومدن و لطف كردن و جلوی آپارتمانها رو كندن بخاطر خودتون بوده. اونا كه نياز به كند و كاری نداشتن! اونوقت يه سری‌هاتون چشماتون رو می‌بنديد و پا ميذاريد رو تموم شعائر ملی قومی مذهبی و فحش خواهر و مادر رو می‌كشيد به جون اين عزيزان دوست داشتنی. نكنيد، والله خوبيت نداره. نكنيد!!!

Monday, June 28, 2004

rain
دعـا كـرديم

     كـه بمانـی

      بيایـی كنار پنجره

                       بـــــــــاران ببارد 
 
  
   امـا دريغ كـه رفتن

           راز غـريب همين زنـدگـی است

Sunday, June 27, 2004

داشتم فكر می‌كردم كه داشتن يه سری چيز‌ها خيلی هم به سواد و تحصيل و پول و سن و سال بستگی نداره. درسته كه يه سری چيزها اكتسابيه و آدم بايد از محيط و دور و برش ياد بگيره ولی خيلی چيزها هم بايد ريشه تو وجود و ذات و شخصيت و خانواده آدمی داشته باشه.

البته شايد هم خودمون مقصريم!
اينكه بواسطه شناخت X، بخواهيم همراهش Y رو هم تحويل بگيريم. اينكه خودت رو اينقدر كوچيك كنی تا قد اون آقا كوچولوهه مجلس بشی تا شايد بتونی با زبون خودش حرف بزنی و منظورت رو بهش بفهمونی. اينكه چون جمع دوستانه و خودمونیه، چُسی نيايی و كلاس نذاری و راحت باشی و فكر كنی شعور اون آقا كوچولوهه عينكی كه فقط تا نوك دماغش رو می‌بينه، حداقل اندازه يه دونه ارزن هست، كه بخواد بفهمه محفل دوستانه يعنی چی؟! اينكه با هر بی‌سر و پايی سر يه ميز نشينی كه با ديدن ريخت و قيافه‌اش چندشت بشه.

آره يه سری چيزها شعور می‌خواد. يه سريها چيزها مرام و معرفت می‌خواد. يه سريها چيزها بايد تو ذات آدمها باشه. حرمت و احترام يه جمع دوستانه خيلی بالاتر از اينه كه من ِ بی سر و پا، هر چی رو كه ديدم و شنيدم، بيام و تو يه جای عمومی عرعر كنم. يه جاهايی اگه قرار باشه فقط بواسطه وجود و شخصيت و اعتبار خودمون بريم شايد بايد دو سه ساعتی همنشين سيفون و كاسه توالت باشيم و حرفهای دلمون رو برای فرچه رنگ و رو رفته‌ بزنيم، چون قطعاً بواسطه خودمون توی اون جمع راهمون نميدن. اگه رفتيم و نشستيم و اون وسط جفتكی هم انداختيم و كسی بهمون چيزی نگفت به حرمت و احترام شخص ديگه‌ای بوده وگرنه تا حالا كسی با بالا نشستن والا نشده! بد نيست ايندفعه كه خواستيم از خونه بياييم بيرون، از آينه وحشت نكنيم و يه نگاهی هم به سر و پا و ريخت و قيافه‌امون بندازيم، اينجوری شايد يه چيزهايی دستگيرمون شد!

دوست عزيز، من نويسنده نيستم و در اين زمينه هم هيچ ادعايی ندارم و قطعاً بنا به فرمايش شمای هنرمند و نويسنده برجسته ادبی قرن، نوشته‌هایم نيز ريشه ندارد ( حرفی بود كه خودت بهم گفتی ) نوشته‌هایم ريشه ندارد، قبول، ولی خودم ريشه دارم. ريشه دارم و عمق دارم و همانند تو به مسايل سطحی نگاه نمی‌كنم. ريشه دارم و اعتقاد به تمامی هر آنچه كه در زندگی كرده‌ام. به رفاقت و دوستی و نون و نمك اعتقاد دارم، آنچه را كه تو اصلاً معنی‌اش را هم نمی‌دانی.
سعی كن بياموزی رسم سخن گفتن و آداب معاشرت را. اگر بزرگ هم نيستی، كه قطعاً نيستی، سعی كن از بزرگی بياموزی، هر چند اگر دور و بر خود بزرگی بيابی!

********************
تو چند روزه گذشته در رابطه با گفتگوی هفته قبل كاپوچينو، با خيلی‌ها صحبت كردم كه تقريباً همه متفق‌القول از اين مصاحبه راضی و خواستار ادامه اين گفتگوها بودند. فكر كنم كم‌كم ديد و نگرش جامعه در رابطه با سكس و مشكلات و ناهنجاريهای جنسی داره به يه سمت درستی سوق پيدا می‌كنه. البته با اون چيز آرمانی حالا حالاها فاصله است ولی خب حركت اوليه شروع شده و داره به سمت يه نقطه متعادل پيش ميره.
و اما كاپوچينو هم به صدمين شماره‌اش رسيد. به اميد اينكه روزی شماره هزارم‌اش رو بنوشيم ...... آمين!

Saturday, June 26, 2004

الان يه هفته است كه هر شب هر شب نصفه شبی يا دلمون خُنك ميشه يا اينكه دماغمون آويزون و باسن مباركمون تا فی‌خالدون آتيش ميگيره. همچين كه گويی فلفل هندی آسياب شده رو با نشادور قاطی كردن و ريختن تو يه سری از سوراخ سنبه‌هامون‌!

پس از حذف بر و بچه‌های خوش‌بر و رو و مانكن و جنتلمن ايتاليا، كونمون همچين سوخت كه بيا و ببين! حذف ايتاليا باعث شد تا چند روز همون صبح ِ تاشتايی يادی از خواهر مادر توتی كنيم كه با اون آب‌دهن بی‌موقعش، هم خودش و هم تيم خوب ايتاليا رو توريست كرد. وقتی تيم آلمان مزبوحانه شكست خورد و محبور شده سرافكنده به كشورش برگرده، اينقدر خوشحال شدم كه باز هم بيا و ببين! اين خفت و خاری آلمان مرحمی بود به به دل زخم‌خورده‌ام. اين آلمانها اينقدر با سياست فوتبال بازی می‌كنند كه آدم حالش از هرچی فوتباله بهم می‌خوره.

پريشب وقتی دويد بكهام پنالتی رو فرستاد تو تماشاچيان اينقدر خوشحال شدم كه گويی خبر خداحافظی علی دايی از تيم ملی رو شنيدم! آقا خيلی قشنگ پنالتی ميزنه، دادن اولين پنالتی رو هم اون بزنه. بعد از اينكه تو بازی با فرانسه يه پنالتی رو از دست داد نمی‌دونم چرا باز هم دادند اون پنالتی اول رو بزنه؟! به نظر من كار درست رو آلكس فرگوسن كرد كه وقتی ديد اين پسره زيادی پررو شده همچين تو رختكن با كفش زد تو صورتش كه ابروش پاره شد. البته از حق نگذريم تيم انگليس امسال خيلی خوب كار كرد و از شانسهای قهرمانی بود ولی به نطر من تا موقعی كه اين ديويده همش تو قِر و قميشه، تيمشون هيچی نميشه. تو اين دوره كمتر ديديم كه كاپيتان انگليس فوتبال خوبی بازی كنه. بعد از زدن پنالتی هم جوری نقطه ضربه رو نگاه می‌كرد كه يعنی مقصر زمين ِ خرابه، نه من!

و اما پرتقال به دور بعد صعود كرد تا هم من خيلی خوشحال بشم و هم خيلی از دختر خانمهایی كه شيفته رونالدو و نانوگومز شدند! دردسرمون از دست اين گلزار كم بود حالا جام ملتهای اروپا هم شروع شده و قربون صدقه دختر‌های فاميل و فدا شدنشون در راه گومز و نستا و رونالدو و بكهام و اوون و دو سه تا بچه قرطی ديگه، بعضی وقتها آدم رو بد جوری غيرتی می‌كنه و دوست داره نصفه شبی چاقو رو برداره و ببُره و ..... استغفرالله!
وقتی رو يكی از اينا خطا می‌كنند و يكی از اين خوشگل موشگل‌ها می‌خوره زمين، اين دختر‌ها چنان عربده‌ای ميزنند و فحشی نثار طرف مقابل می‌كنند كه بيا و ببين! يه جوری ميگن الهی فدات شم كه ...... استغفرالله! من نمی‌دونم اصلاً چه معنی داره دختر تا بوق سگ بشينه و فوتبال نگاه كنه؟!

و اما باخت ديشب فرانسه باز باعث رنجش و كدورت خاطر و سوزش مزمن باسن شد. آخه من نمی‌دونم اون تيم زپرتی يونان هم، تيم بود كه اين فرانسويها بهشون باختند؟! معلوم نيست تو اون باشگاه رئال مادريد چی ميگذره كه هر كی ميره تو اون تيم كهكشانی و فرازمينی سال بعد كون گشاد ميشه؟! تمام ستارگان اون تيم امسال تو جام ملتها گند زدند. بكهام، زيدان، فيگو، رائول يكی از يكی بدتر بود. حالا اونا رو ولش كن، اين تيم يونان چرا اسماشون اينجوريه؟ اسامی هنوز هم مثل 2500 سال پيش می‌مونه. آدم هر لحظه منتظره كه ارسطو و فيثاغورث هم با شورت و پيرن بيان وسط زمين بازی!
نتايجی كه امسال تيمهای درجه دو و بعضاً درجه سه اروپايی دارن می‌گيرند و حذف تيم‌های صاحب نام، بقدری شگفت‌انگيزه كه من فكر می‌كنم اگه امسال تيم ايران تو جام ملتهای اروپا شركت می‌كرد! حتماً اول ميشد.

من خودم بخت قهرمانی رو به تيم پرتقال ميدم و فكر می‌كنم امسال، پرتقال لياقت قهرمانی رو داره. چون هم تيمش خيلی خوبه و هم تماشاچياش! از تيم خوب چك هم نبايد غافل شد. هر چند تا اينجای كار خيلی خوب نتيجه گرفتند ولی بعيد میدونم بخوان قهرمان بشن چون شخصيت قهرمانی رو ندارند.

Thursday, June 24, 2004

چند سالی بود كه تو یه همچین روزهایی از طرف محل كارم تو نمايشگاه‌های خودرو و محيط زيست شركت می‌كردم ولی امسال معاونت محترم مدير عامل فرمودند: اگه كيوان بره كی می‌خواهد كارهای اون واحد رو انجام بده؟! و اينجا بود كه من هم متوجه شدم، پنداری وجودم تو سيستم مشخص و ملموسه، فقط نمی‌دونم چرا اونجاهايی كه دارن حكم و پاداش و تشويقی ميدن اصلاً ما تو بازی نيستيم و كسی يادش نيست كيوانی هم هست، ولی اينجور مواقع كيوان ميشه سوپرمن و زوروو و وجودش لازم و واجبه ميشه و همه كاره شركت به اون عريض و طويلی ميشه كيوان!

شايد تنها حُسن رفتن به نمايشگاه، نه خود نمايشگاهست، بلكه فقط دوری چند روزه از محيط كار و نديدن همكاران گرامیه. ديگه از بس يه سری آدم تكراری با تفكرات و انديشه‌های قرون وسطايی و دگم، دور و برم رو پر كرده كه داره حالم از هر چی آدم و آدميزاده بهم می‌خوره. آدمهايی كه هيچ حرفی واسه گفتن ندارن و تموم زندگيشون محدود شده به خوردن و خوابيدن و حالا بماند ...... همكلامی با اين انسانهای فسيل شده و عقب مونده‌های ذهنی روانی كه ظاهراً تو تموم طول زندگيشون فقط آلت تناسلی‌شون از رشد و نمو خوبی برخوردار بوده يه جورايی مثل خوردن داوطلبانه داروی نظافت می‌مونه!

آره داشتم می‌گفتم كه تنها خوبی نمايشگاه همينه كه آدم چند روزی از محيط كاریش دور ميشه و وارد يه فضای جديد ميشه. هر چند، چه فضايی؟! اونجا هم بدتر از محيط كار، هيچ تعريفی نداره. هر چی می‌خوام مثبت ببينم و از مزايای برپايی نمايشگاه بنويسم، والله بخدا چيزی يادم نمياد. نمی‌دونم شايد هم برای من ديگه جذابيت نداره.

تو اينجور جاها ديدن يورش برق‌آسای جماعت برای گرفتن يه خودكار و جاسويچی و كاتالوگ چنان حال آدم رو بهم ميزنه كه نگو و نپرس. حالا وقتی كه تو غرفه باشی و از صبح تا عصر هم شاهد ديدن چنين جانفشانی‌هايی باشی كه ديگه وامصيبتا. اگه نمايشگاه هفتاد تا مزيت هم داشته باشه، ديدن چنين حركتهای حماسی ملی‌‌ای از قومی كه سابقه‌اش به تمدن زمين پيوند خورده، ميتونه چنان حالت رو دگرگون كنه و همچين برينه به سلولهای عصبی‌ و مغزيت كه رنگ تموم سلولهای خاكستریت رو به قهوه‌ای سوخته تبديل كنه.

وقتی التماس و ضجه و ناله بعضی از اينها رو می‌بينی اولش فكر می‌كنی ننه باباشون جون مرگ شده‌اند و جفتشون شب عروسی موندن زير آوار زلزله كه اينا دارن اينجوری خودشون رو تيكه و پاره می‌كنند. حالا نگو، مرتيكه لنگ دراز با 2 متر قد و يه متر عرض شونه و 120 كيلو وزن، خودش رو برای يه دونه كلاه آفتابی و ساك دستی اينجوری زبون و خار می‌كنه. جداً كه شرم‌آوره.
يه وقتهايی هم به خانمهايی بر می‌خوری كه مطمئن ميشی حاضرند برای گرفتن اشانتيون به بی‌شرمانه‌ترين خواسته‌هات هم جواب مثبت بدن! حالا باز يه سری‌هاتون انجمن و سنديكا تشكيل ندين و جبهه بگيريد و قيام مسلحانه راه بندازيد، بحث خانم و آقا نيست. مردها هم بدتر از زنها و دختر‌ها. بحث سر اينه كه همه‌مون منتظر نشستيم يه روز بعد از ظهر كون آسمون پاره بشه و يكی از لای ابرها با اسب سفيد بياد و فرهنگ و شعور رو بهمون تزريق كنه و بعدش هم يه شبه تموم كشورمون درست بشه. بابا اين لامذهب رو بايد خودمون بگيريم دستمون ( البته ببخشيد منظورم اين نيست‌ها. غرض سرنوشت‌ مملكت‌مونه و لاغير! ) و تغييرش بديم. خلاصه بايد از يه جايی شروع كنيم يا نه؟

آخه من نمی‌دونم كاتالوگ پرس 50 تن به درد كدوم يكی از ماها می‌خوره كه برای گرفتن اون حاضريم جونمون رو هم در راهش بديم؟! آخه قراره ما كجامون رو با مته سوراخ كنيم يا مثلاً دستگاه تراش و CNC می‌خواد كجامون رو بتراشه؟! هر كسی بنا به جنسيتش يه سری جاهاش سوراخه و يه سری جاهاش هم تراش خورده. همه‌مون بايد 6-7 تا سوراخ داشته باشیم كه اون سوراخ‌ها هم از بچه‌گی تو وجود هر كسی نهاده شده. پيدايش يه سری سوراخ سنبه‌های جديد هم نياز به گذشت زمان داره و شرايط خاصی می‌طلبه، بنابراين نبايد تو انجامش عجله كرد. خاطره‌تون جمع جمع باشه اونجا‌هايی كه بايد سوراخ بشه، خلاصه ميشه.
حالا اونايی كه به خيال خودشون زرنگی می‌كنند و ميون‌بر ميزنند و راه رو كوتاه می‌كنند و بدون انجام تشريفات قانونی و عرق جبين و كد يمين سوراخی بيش به آنچه كه هست اضافه می‌نمايند، حواسشون باشه كه اينكار عواقب سخت و زيانباری بهمراه داره. حالا كه بحث به اينجا كشيده شد جا دارد چند نكته به عرايضم اضافه و آنگاه ختم كلام:

1) خيلی از اونهايی كه با كلی تفاهم و تفكر و تعقل و رايزنی و شورا و مشاور و مشورت اين مسير رو طی ‌كردند الان دچار مشكل شدند و اينور انور الاخون والاخونند. اونا كه با كلی محاسبه و اندازه‌گيری و رمل و اسطرلاب و كوليس و ورنيه سوراخ رو ايجاد كردند حال و روزشون اينه و زيرش زاييدن، حالا وای بحال شمايی كه بدون محاسبه، برای يه قاب عكس كوچولو يه ميخ طويله به اين گندگی زدين وسط ديوار پذيرايی‌تون!

2 ) حالا شايد هم بعضی‌ها اين حرفها حاليشون نباشه و تصميم‌شون رو گرفته باشند و زيبايی زندگی رو تو همين فرايند بی حساب و كتاب بدونند و مصمم باشند هر چه زودتر سوراخ و سنبه‌هاشون رو افزايش بدن. خب بِدن، عيبی نداره، خيلی هم فكر خوبيه! بهرحال همونجور كه اين مملكت دكتر می‌خواد، مهندس می‌خواد، بقال می‌خواد، سوپور می‌خواد از اينجور آدمهای هم می‌خواد ديگه. يه حقيقته، تعارف كه با هم نداريم!

3 ) می‌دونم همه ديگه تو برخی مسايل علامه دهرند، فقط جهت يادآوری عرض كنم اونايی كه ديگه تصميم‌شون رو گرفتند و تو انجامش راسخند برای سوراخ كردن هيچ نيازی به مته و دريل نيست، پس نمايشگاه كه ميرين زياد دنبال اينجور كاتالوگها نباشيد چون چيز به درد بخوری توش پيدا نمی‌كنيد فقط فكر سال ديگه باشين كه نمايشگاه برگزار میشه بايد یا با بچه بياييد يا بايد يه جوری اون سوراخه رو درز بگيريد كه نفر بعدی نفهمه!