چهارشنبه، ۲۸ بهمن ۱۳۸۸

چند ماه پيش توی مسير كيل آلمان به يوتوبوری سوئد، به محض اينكه در كابين كشتی را باز كردم، پسری لاغر و قد بلند و تنومند كه حدود سی و دو سه سال سن داشت و سرش را از تَه زده بودم و آرم تيم شيكاگو بولز (همون گاو ناراحته رو!) رو پس كله‌اش خالكوبی كرده بود، Hi بلندی بهم گفت. با ترس وارد كابين شدم و شك نداشتم هر آنچه را كه توی اين سی و اندی سال حفظ كردم، يحتمل امشب به دست اين ديو تنومند دريده خواهد شد!

لِنگ در هوا و گيج و ويج وسط كابين كوچيكی كه چار تا تخت به شكل كوپه‌های قطار داشت مونده بودم كه پسر توی همون 5 ثانيه‌ی اولِ ورودم، بهم آبجو تعارف كرد. يه باكس 30-40 تايی آبجو روی تخت‌ش بود. تشكر كردم و گفتم نمی‌خورم. تخت من بالای تخت پسر بود. چمدون بزرگم رو گوشه‌ی اطاق جا دادم و همون پايين، روی تخت نشستم تا يه گوشه‌ای وصيّت‌م رو بنويسم. می‌دونستم اون شب عينهو شب اول قبر، برام تنگ و تاريك خواهد بود! پسر، خيلی خودمونی بود چون اگه به خودم بود می‌چپيدم روی تخت و كتاب می‌خوندم و كلامی حرف نميزدم.

اَزم پرسيد كجايی هستی و وقتی گفتم ايرانی، گفت: اُه پس چون مسلمون هستی آبجو نمی‌خوری؟! گفتم: والله مسلمونی ما ايرانی‌ها معجونِ هفت بيجاريه كه عينهو بند تنبون، انعطاف داره و هر جوی باهاش حال كنيم سرش رو به اونور می‌كشونيم. شمال و جنوب نداره. قبله‌ی هر كسی با بغل دستی‌ش فرق داره و توی جيب خود‌شه ... يعنی راستش اينها رو توی دلم گفتم وگرنه اگه من فقط همين يه جمله رو می‌تونستم به انگليسی به اون جوون غول‌پيكر بگم كه ديگه غمی نداشتم!

k1-kill.JPG

بهش گفتم: اصولاً ميونه‌ی خوبی با مشروب ندارم. نمی‌خورم. مثل بقيه دوستان و عزيزانِ هموطنِ حاضر در مراسم جشن و سرور، چشمكی نزد و يقه‌ی كت‌م رو به زور نگرفت تا كشون كشون ببره توی يه دخمه‌ای و بگه: ای ناقلا، من كه ميدونم می‌خوری ولی با ما حال نمی‌كنی. بخور بابا يه امشب رو با ما حال كن! بنده خدا دربست قبول كرد. اصالت عربی ولی ملّيت سوئدی داشت. توی استكهلم بدنيا اومده و همونجا درس خونده و بزرگ شده بود. ازش خوشم اومد و فهميدم احتمالاً اون قضيه‌ی دريده شدن، حداقل از جانب اين يكی منتفی است، حالا تا اون دو نفر ديگه بيان و ببينم اونها چند مَرده حلاج‌اند!

k1-Stoning_of_Soraya.jpg ازم پرسيد فيلم ثـريا رو ديدی؟! فكر كردم در رابطه با همسر شاه ميگه. با توضيحات دست‌و‌پا شكسته‌ای كه ردوبدل شد فهميدم منظورش سنگسار ثرياست. گفتم نه هنوز نديدم. ولی اون توی سينما ديده بود. با هم توی كشتی كه يازده طبقه داشت و توی عكس بالا پشت سر من شـَق و رَق واستاده، چرخی زديم. اون رفت توی بار نشست و مشروب‌ش رو خورد و من اومدم توی كابين و كتاب خوندم.

پريروز كه فيلم سنگسار ثريا رو ديدم گفتم اون پسر عجب مرام و معرفتی داشت كه اين فيلم رو ديده بود و شب جرات كرد در كنار يه ايرانی توی يه اطاق بخوابه! شايد هم وقتی گفتم ايرانی هستم، دقيقاً همون دريده شدن يه سری جاهايی كه چند لحظه قبل از ذهن من گذشته بود به فكر اون خطور كرده بود!

در اينكه ما مردم بدی هستيم، قوانين مردسالارانه‌ای داريم، حق زن بخوبی اَدا نشده و ... هيچ شكی نيست ولی والله بخدا هيچ لزومی نداره 5 ميليون دلار خرج بشه تا فيلم مزخرف سنگسار ثريا ساخته بشه تا اينچنين وحشيانه چهره ايرانی به جهانيان نشون داده بشه. مرد بد هست. مرد عوضی هست. مرد جاكش هست. سنگسار هست. قوانين يكطرفه هست ولی اين، اون فيلمی نيست كه بخواد اين واقعيت‌ها رو نشون مردم جهان بده. بنظرم اصلاً نيازی نيست برای خراب كردن چهره‌ی ايرانی، نويسندگان و كارگردان‌هايی كه سالهاست خارج از ايران زندگی می‌كنند و ديگه دستی به آتيش ندارند فيلم بسازند بلكه بيان از همين فيلم‌هايی كه توی ايران اكران ميشه وردارن ببرن و نشون خارجی‌ها بدند به والله بيشتر چهره‌‌ی گـَند ايرانی‌ها نشون داده ميشه.

K1-parviz sayad.JPG پرويز صيادی كه شناسنامه‌ی بلند بالايی داره توی بازيگری، نمايشنامه ‌نويسی و كارگردانی، صيادی كه فيلم‌های صمد و دايی جان ناپلئون‌ش هنوز توی خونه‌های ما ايرانی‌ها جايگاه والايی داره چه جوری دل‌ش اومد اون هنرنمايی سال 1356 كه توی سريال دايی جان ناپلئون رو داشت، بعد از سی سال اينجوری بياد و توی يه نقش كليشه‌ايی بی‌هويت زير سوال ببره؟!

شهره آغداشلويی كه مياد و در يكی از بهترين فيلم‌هايی كه در رابطه با واقعيت زندگی غربی ساخته شده، خانه‌ايی از مه و شن بازی می‌كنه چه جوری قبول می‌كنه بازی در فيلم مسخره و بدون هويت سنگسار ثريا رو؟!

من نه طرفدار سنگسار هستم و نه دوست دارم بابت يه رابطه‌ی جنسی كسی رو اينجور بی‌رحمانه مجازات كنند. اينجا هم جاش نيست كه بخواهيم قوانين رو تجزيه تحليل كنم كه شايد اگه قرار باشه قوانين مو به مو رعايت شده بشه، الان نه من دستی داشتم برای تايپ كردن و نه شما چشمی برای خوندن چونكه همه‌مون ته‌مون باد ميده! ولی سنگسار برای زنا قوانينی داره، بايستی شهودی وجود داشته باشه. مملكت كَشكی كَشكی هست ولی نه ديگه بواسطه‌ی مثلاً خوابيدن ثريا توی خونه‌‌‌ی هاشم، طرف رو بدون محاكمه و دادگاهی سنگسار كنند. نه اينكه وقتی می‌خواست چرغ خياطی رو بده به هاشم چون دست‌ش خورد به دست مردك، حالا بايد بكنن‌ش زير خاك و با پاره آجر بزنن توی سر اون زن نگون‌‌بخت!

K1-aghdashloo.JPG شايد طرفداران اين فيلم بخوان همه چيز رو ارجاع بدن به روزهای اول انقلاب كه اعدام‌های آنچنانی انجام شد و .... بله توی هر مملكتی كه انقلاب بشه، همه چيز كُن‌فيكون ميشه. زندان‌ها باز ميشه و قاتل‌ها ميان توی جامعه. روشنفكرها زندانی ميشن. تسويه حساب‌های شخصی انجام ميشه ولی اين مختص ايران نبود و نيست. اين ماهيتِ دگرگونی‌يه ولی وقتی قراره در رابطه با ملتی فيلم بسازيم و كتابی بنويسيم اين حق رو نداريم كه فقط استثناء‌ها رو در نظر بگيريم. نه همه‌ی مردهای ايرانی ابوعلی سينا و دكتر حسابی هستند و نه زن‌هاشون انوشه انصاری ولی اصغر قاتل هم نيستند. اينكه فقط در رابطه با يه بُرش خيلی كوتاه فيلم بسازيم و با سياست اشاعه‌اش بديم در دنيا، اين كمال بی‌انصافيه.

می‌خواهيد در رابطه با نقاط سياه ايران بنويسيد، ايرادی نداره بنويسيد. كم نداره سوراخ سنبه اين مملكت و قوانين و آدم‌ها و روابط‌شون ولی جون مادرتون يه چيز باسمی و تخمی تخيلی و رئاليسم جادويی ننويسيد كه آدم حال‌ش بهم بخوره از چنين فيلم‌نامه و سناريوی احمقانه‌ايی كه برای بازی با احساسات آدم‌های اينور و اونور آب متوسل بشيد به هر كلك و حيله‌ی و نيرنگی. كم نبودند ايرانی‌های داخل و خارج كشور كه با ديدن اين فيلم، های‌های گريه كردند. احساسات اين عزيزان به زلالی رودخونه است هيچ شكی نيست ولی اين فيلم اونقدر مزخرف و بی‌پايه و اساس هست كه هيچ جای طرفداری ازش باقی نميذاره.

يكشنبه، ۲۵ بهمن ۱۳۸۸

69.JPG انصافاً حالا كه كسی نيست بياييد كلاه‌مون رو قاضی كنيم و صادقانه توی خلوت خودمون یه چرتکه بندازیم تا ببينيم، كدوم عقل سليم و ذهن پويايی هست كه وقتی بطور ناگهانی به عدد 69 ميرسه ناخودآگاه بجای دنبال كردن سلسه‌ی اعداد و رسيدن به عدد هفتاد، يه پروسه‌ی جذاب آنچنانی رو دنبال و سی‌موليشن نمی‌كنه؟!

شنبه، ۲۴ بهمن ۱۳۸۸

Nobody_Knows_About_Persian_Cats.jpg ممنون از بهمن قبادی که همون اول فیلم، تکلیف ما و وجدان‌مون رو راحت می‌کنه ولی به والله که اگر این خطابه رو هم سر نمیداد، فیلم رو بدون کم و کاست تا آخر میدیدیم، بدون اینکه سر سوزنی وجدان درد بگیریم و قطعاً اون رو از شیر مادر حلال‌تر می‌دونستیم که این از خصلت ما ایرانی‌هاست که فیلم کاملاً خصوصی آنچنانی خلق‌الله رو دیدیم و آب از لَب و لوچه‌مون هم راه افتاد، دیگه چه برسه به فیلم هنری آقای قبادی. فقط من نمیدونم میشه CD فیلم کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره رو با شیر مادر مقایسه کرد یا نه؟!

سکانسی که قیافه‌ی حامد بهداد از لای دری نیمه باز مشخصه که داره خودش رو بالا پایین میزنه و برای قاضی توضیح میده که چرا گرفتنش، قطعاً حالا حالاها موندگار میشه. قبلاً هم نوشتم بدی این حامد بهداد اینه که همیشه خوب بازی می‌کنه! و شاید اوج کارش همین صحنه باشه. صحنه‌ای که انگار فارغ از حضور تمام عوامل پشت و جلوی صحنه و دوربین و سه پایه و پروژکتور فقط خودش رو زندگی می‌کنه.

و من بعنوان کسی که وقتی ته ریش میذارم بنا به اذهان دور و اطرافیان و بستگان سببی و نسبی، هیچ چیزی کم ندارم از برادر جرج کلونی هالیودی! (کی بود شیشکی بست؟!) توصیه می‌کنم حامد، هیچ وقت ریش‌ش رو نزنه. خدا شاهده راست میگم که چهره‌اش با ریش بسیار بسیار شیک و مدرنه. حیف که این چُس مثقال ریشِ من کم‌پشت و تـُنکه وگرنه شک نکنید که حداقل شیش ماه دوم سال باید من رو با ریش تحمل می‌کردین. حالا نه اینکه الان پشت در خونه‌مون خانم‌های خوشگل صف کشیدن برای فـ.ـرنـ.ـچ کیس روز ولنتاین، من نگران سر و صورت این عزیزان هستم!

حالا دیگه مطمئن شدم که یه جورایی هر فیلمی که بهمن قبادی بسازه با سلیقه‌ی من جفت و جوره. اینبار هم توی این فیلم، انتخاب تصاویر و موسیقی، خیلی دلنشین و زیباست و چهره‌ی تهــران رو بخوبی نشون میده. اون سرعت، سردرگمی، ترافیک، خستگی و کلافه‌گی تهران و آدم‌هاش بخوبی توی فیلم مشهود و محسوسه. فقط باید فیلم رو جایی و موقعی ببنید که کسی خواب نباشه که هی بخواهید ولوم رو کم و زیاد کنید. راحت و بی‌دغدغه اون صدای تلویزیون رو ول کنید تا هیچکس براتون نعره بزنه این اعتراض رو.

من شناخت چندانی از موسیقی زیر زمینی ندارم. هر چند وقتی منهم خیلی سال پیش گیتارم رو مینداختم روی کوله‌ام و توی این شهر، کلاس موسیقی میرفتم نگاه آدمها خیلی سنگینی می‌کرد روی خودم و گیتارم و هر لحظه منتظر لگدی انقلابی بودم تا گیتارم مثل داستان سه تار آل احمد خرد و خمیر بشه و شاید همین شد که قید گیتار رو زدم و رو به هارمونیکا آوردم تا براحتی بذارم‌ش توی جیب پیرهنم و کسی کار به کارم نداشته باشه ولی قاعدتاً برای نشون دادن گوشه‌ای از واقعیت موسیقی زیر زمینی امروز ایران، کمی اغراق ایرادی نداره.

پنجشنبه، ۲۲ بهمن ۱۳۸۸

k1-rang.jpg

پرندگانِ پشت‌بام را دوست دارم

دانه‌هایی را که هر روز برایشان می ریزم

در میان آنها

یک پرنده‌ی بی‌معرفت هست

که می دانم روزی به آسمان خواهد رفت

و برنمى‌گردد

من او را بیشتر دوست دارم

گروس عبدالملکیان

سه شنبه، ۲۰ بهمن ۱۳۸۸

.....
.....

بـرای هميشه از ايــران رفتم ... خـداحـافـظ

.....
.....

يعنی اگه يه روزی صبح اومدين و ديدين من توی صفحه‌ی وبلاگ، جمله‌ی بالا رو نوشتم بدونيد و آگاه باشيد كه صرفاً برای استفاده بهتر از اينترنت به دار و دسته‌ی مهاجرينِ دور از وطن پيوستم. بهرحال آدم برای هجرت بايد انگيزه‌ی قوی داشته باشه و برای آدم معتادی مثل من كه شايد چيزی نزديك به بيست ساعت پای كامپيوتر نشسته و خواهر مادر اين كيبورد رو داره سرويس ميكنه چه انگيزه‌ای بالاتر از اينكه توی مملكتی باشی كه برای ريپلای كردن و جواب به يه ايميل زپرتی، دو ساعت منتظر نشی تا ببينی آقايونی كه اون بالا نشستند كی سرشيلنگ رو باز می‌كنند تا يه كمی مگابايت بياد سمت تو!

توی ايده‌آل‌ترين لحظات و با تخفيف، چهل پنجاه سالی از دنيای مُدرن عقب هستيم. سرعت و شتاب و تكنولوژی و مگابايت و پيكسل‌هامون هيچ تناسبی نداره با دنيای ديجيتال امروز و حالا هم كه تا تقی به توقی می‌خوره، اس‌ام‌اس و اينترنت‌مون ميره ميرسه به خود گاء. مكافاتی داريم بابت اين سرعت لاك‌پشتی اينترنت و اون اس‌ام‌اس‌هايی كه به مقصد نميرسه و يه هفته است روی Wailting مونده و هر بار هم كه چك‌ش می كنی می‌بينی عينهو اين بچه تُخص‌های پدرسگ، زل زده بهت و گستاخانه بيلاخ‌ش رو هم داره ميكنه توی‌چشم‌ت و تو هم نمی‌تونی تخم‌ش رو بخوری.

توی سال 2010 كه مبنای همه‌ی طول و عرض زندگی شده اينترنت، ديگه نميشه اين محيط رو مجازی بدونيم كه ديگه خيلی از چيزهای حقيقی و واقعی هم با استانداردهای اين محيط اندازه گرفته ميشه. حالا ديگه بيزينس‌ و عشق‌های اينترنتی، ای‌ _ بوك، دانلود فيلم و موزيك، پرداخت قبض، چك كردن حساب بانكی، ای _ تيكت و ... جزء مهمی از زندگی آدم‌ها شده. ايميل يه چيز فان نيست كه فقط عكس‌های فورواردی برای هم بفرستيم كه اگه تا الان، دو هزار نفر توی اين هفته برای من عكس اون دو تا قورباغه كه همديگه رو عاشقانه بغل كردند فرستادند ولی هستند آدم‌هايی كه از همين ايميل و فضای اينترنت داره دخل و خرج زندگی‌شون بالانس ميشه. زندگی خيلی‌ها گره خورده به همين سرعت اينترنت كه توی اين مملكت مثل خيلی از چيزهای ديگه پشيزی هم براش ارزش قايل نيستند. حالا ديگه ميشه به خيلی از سايت‌های اينترنتی اعتماد كرد و خريد اينترنتی انجام داد. حنی ميشه به خيلی از همين آدم‌هايی كه از توی همين محيط، سر و كله‌شون وسط زندگی‌ت پيدا ميشه اعتماد كرد. حتی خر و عاشق‌شون شد. كنارشون خوابيد. بچه‌دار شد. باهاشون رفت شمال. كنار شومينه خوابيد. پرتقال خورد و وقتی طرف خوابه، پـَر بالش رو كرد توی گوش‌ش و تا اون از خواب پريد تو خودت رو الكی بزنی به خواب.

ساعت 10 صبح، اس‌ام‌اس ميزنی برای يه بنده خدايی كه: بزبز قندی خوب دادی؟! طرف يك نصفه شب زنگ ميزنه و فحش خوار و مادر رو می‌كشه به جون‌ خودت و هفت جد و آبادت كه مرتيكه‌ی پفيوز ديوث خودت دادی. ننه‌ات داد. اون آبجی پتياره‌ات داد و تو در حاليكه مات و مبهوت، در و ديوار خونه و تمام ريلشن شيپ‌های زندگی‌ت رو نگاه ميكنی و با انگشت‌، روزهای ماه رو می‌شماری می‌بينی كه هنوز وقت‌ش نشده كه طرف پـ.ـريـ.ود بشه، پس چرا نصفه شبی اينچنين جر ميده و نعره می‌كشه و تمام نواميس و اناث خانه و خانواده رو به فاحشه تبديل كرده، كه با كمی كانورسِشن متوجه ميشی اس‌ام‌اسی رو كه صبح نوشته بودی بزبزقندی خوب دادی؟ رو تو موقعی فرستادی كه ايشون از جلسه‌ی امتحان مكانيك سيالات اومده بيرون ولی اس‌ام‌اس ساعت يك نصفه شب و موقعی كه ايشون از يه مهمونی اومده خونه به دستش رسيده و فكر كرده تو با صراحت داری از پروسه‌ دادن و كردن صحبت می‌كنی! همين ميشه كه در كسری از ثانيه همه‌ی اون عشق‌های آتشين تبديل ميشه به گدازه‌ی از كينه و نفرت و مامان جون‌ت كه تا اون موقع خيلی عزيز و گوگولی بود يهويی ميشه زن خيابونی و خواهرت پتياره و خودت هم ....

دنيايی شده دنيای امروز اين گربه‌ی خموش كه ديگه داره حال همه‌مون رو بهم ميزنه از اين همه سكوت و سكون و آرامش و حياء و نجابت. مادر اين كليد F5 كيبوردهامون ديگه سرويس شد از بس هی زديم تو سرش و هی هيچ صفحه‌ايی رفرش نشد. يه جوری شده كه بايد زنگ بزنيم به دوست و آشناهايی كه خارج از ايران هستند، يُوزرنم پسوردمون رو بديم تا ايميل‌هامون رو چك كنند! همينجوری پيش بره، فكر كنم منهم بايد تلفنی مطلبم رو بخونم تا يه كسی كه توی موزامبيك دسترسی به اينترنت داره، وبلاگ رو آپديت كنه. جداً كه زرشك با اين مملكت‌مون.

يكشنبه، ۱۸ بهمن ۱۳۸۸

k1-jonob.jpgهزار كيلومتر كه از تهران دور ميشی آدم‌هايی رو می‌بينی كه انگار زمينی نيستند. خونه‌هايی رو می‌‌بينی كه در و ديوارش صاف و ساده و بی‌آلايشه. انگاری از جنس آجر و سيمان و آهكی كه ماها در و ديوار خونه‌هامون رو ساختيم نيست. زندگی‌هایی كه با معيار و پارامترهای ما بچه‌ تهرونی‌هايی كه ادعامون اونجای فلك و جماعت غير تهرونی رو پاره كرده، همخونی نداره. ديوارهای كاه‌گلی. زن‌هايی كه چادرشون رو بستن به كمرشون و بچه‌هايی كه پاچه شلوارشون رو تا زانو زدن بالا و آب دماغ‌شون آويزونه و همونجايی كه توی ساحل داری قدم ميزنی، عاشق خنده‌هاشون ميشی. نون‌های گِردی كه بوش مست‌ت می‌كنه و لِـنچ و قايق‌های چوبی كه روی آب سرگردونه و وقتی می‌پرسی، می‌بينی اين چوب‌های تكه پاره‌، قراره حال و آينده‌ی خونواده‌ی‌ چند نفری رو بسازه.

هر چند نيازی به اين هزار كيلومتر نيست تا چهره‌ی فقر و فلاكت رو ببينی كه وقتی توی همين اَبرشهر هم از ميدون بهارستان ميری به سمت سرچشمه و مولوی، چهره و بافت شهر عوض ميشه ولی اون خونه‌های كنار دريا و اون آدم‌هايی كه دل‌شون به وسعت دريا و نگاه‌شون عمقی داره تا بی‌نهايت، مَسخ‌ت می‌كنه. جوريكه دو روزه هنوز نتونستم برگردم و خودم رو گم كنم دوباره لابه‌لای اين شهر و هياهوش. گير كردم توی اون كوچه‌های بَل باريكی‌ كه خاك و گِل‌ش آشناتر از هر آشنايی بود و نگاه اون بچه‌هایی كه انگار هميشه قرار همونجوری پاك و معصوم باقی بمونند. خدايا ما كجاييم و اونها كجا؟ دغدغه‌های ما چيه و نگرانی اون‌ها چيه؟ چقدر صداقت موج ميزنه توی اون محله‌های قديمی لَب دريا. همه‌ی اون حس‌های خوب بچه‌گی كه سالها گم شده توی دود و دَم اين زندگی صنعتی، زنده ميشه توی اون محله‌هايی كه توی گرمای 50 درجه مرداد، هنوز بدون كولر سر می‌كنند اين زندگی رو.


k1-jonob1.jpg گاهی آدم دوست داره تا دل بكنه از اين شهر و شلوغی و دَغل‌بازی و بره گم بشه لابه‌لای اون جماعتی كه صبح ميزنن به دريا و هنوز يادشون نرفته كه بايد اميدشون به اونی باشه كه اون بالاست ولی می‌بينی اگه بری، اونجا هم جايی نداری كه اونقدر غبار گرفته اين دل و روح رو كه هيچ‌وقت نمی‌تونی مثل اون آدمها دريادل باشی. بزرگ باشی و صادق. چه نگاهی دارند اون آدم‌های دل‌سوخته شهرهای ساحلی. چه تبسم تلخ و چه زندگی‌های شيرينی كه هيچ‌وقت ماها پيدا نمی‌كنيم اون خلوص و پاكی رو توی اين پليدی وآهن و فحش‌های دو سركِشدار زندگی‌های شهری.

عكس‌ها از خودم

پنجشنبه، ۱۵ بهمن ۱۳۸۸

k1-sun1.jpg


غروب است

با آن که می‌ترسم

با آن که سخت مضطربم

باز با تو، تا آخر دنیا خواهم ماند

شعر از سید علی صالحی / عکس از خودم

چهارشنبه، ۱۴ بهمن ۱۳۸۸

k1-Sea1.jpg
کنار دریا
عاشق باشی
عاشق‌تر می‌شوی
و اگر دیوانه
دیوانه‌تر
این خاصیت دریاست
به همه چیز وسعتی از جنون می‌بخشد
شاعران
از شهرهای ساحلی
جان سالم به در نمی‌برند

شعر از رسول یونان / عکس از خودم

سه شنبه، ۱۳ بهمن ۱۳۸۸

k1-fars.jpg زندگی رو كوچيك‌ش كردم. كوچيكِ كوچيكِ كوچيك. ديدی چمدون‌ها رو كه سه تا سايز داره؟! از اون سايز بزرگه، رسوندم‌ش به كوچكترين سايز. پريروزها كه توی خيابون منوچهری، از آقاهه پرسيدم، گفت نهايتاً هفت هشت كيلو بيشتر توش جا نميشه و حالا از سی كيلو رسوندم به هشت كيلو. كار راحتی نيست دل كندن از اون كيلوهايی كه هر كدوم‌ش رنگ و بويی داره. طعم و عطری. دَك و پُزی.

نسخه نمی‌پيچم كه مدت‌هاست خودم لَنگِ دستانِ شفابخش‌م. نسخه نمی‌پيچم كه تجربه‌ی هر كسی، مثل مسواك ميمونه، مال خودِ خودشه و نمی‌تونه بده بغلی. بغلی، بده بغلی ... بغلی، بده بغلی ... بغلی، بده بغلی ... چه بغلی؟! هيچ بغلی. هيچ. هيچ. هيچ.

بار و بنديل‌ت كه سَبك شد، شايد نزديك بشی به خلق و خوی اون درويش‌ و گليم پاره‌ش! حالا ديگه مدتهاست كه اين شهر با صدای هيچ درويشی بيدار نشده. باز ما يه چيزهايی ديديم ولی اين نسل جديد كه غير از دسته‌های سه‌گا و سونی و اريكسون، هيچ كشكول و تبرزينی نديده. پَرت نشيم از موضوع كه قطعاً اين نسل هم همونجوری كه ما كشيديم از آب بيرون، می‌تونه بهتر از ما گليم‌ش رو پهن آفتاب كنه. آره سَبك‌تر كه بشی ديگه سرچ نمی‌كنی هتل‌های پُرستاره رو. اطاق‌های دَبل و سوئيتِ فلان و بيسار رو. سَبك‌تر كه بشی حتماً بی‌جواب نمی‌مونه دو، دو تا كردن‌های زندگی‌ت.

راهی‌م. شايد به جنوب برم، شايد! ... درد كشيده‌ی خواسته تا نايب‌الزياره باشم، نه پنچره فولادی امام رضا رو كه سواحل جنوب رو. قرار شد كفش‌ها رو دربيارم و پای برهنه روی ساحل جنوب راه برم، تا كجاش رو بهم نگفت، فقط گفت برو. شايد تا سپيده‌ی صبح، شايد ... شايد تا غروب دلگير دريا، شايد ... و حالا چه فرقی داره اين سر با اون سرش. شمال و جنوب ساحل‌ش. مهم اينه، آب خليجی كه حالا برای فارس بودن و نبودن‌ش اَلم شنگ‌هايی بپا شده حس خوب بودن رو بهت ميده. حس اينكه هست. هنوز هست وطنِ پاره پوره‌ايی كه ميشه بخاطرش موند. موند و نفس كشيد تموم لحظات‌ش رو. آره، شايد به جنوب برم، شايد!