گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
بنا به سفارش آدمی محترم و فوقالعاده كاربَلد، دوباره دارم ناتور دشت رو میخونم. اتفاقاً میخواستم همين روزها بيام و برای چندمين بار اَزش بنويسم. هی دست دست كردم و همينجوری موند تا دو سه شب پيش كه صاحب تموم اون دشتِ بیسروتَه از بين ما رفت. از بين ما؟!
ميگن خاك خبر میبره و نبايد پشت سر مُرده حرف زد! ولی خب بعيد بدونم اون خدا بيامرز با اون اخلاق گـُهی كه داشت اصلاً بدونه اين سر دنيا كشوری به اسم ايران هست كه آدمهاش سالهاست با هولدنِ ناتورش رفيقاند و تموم كوچه پسكوچههای نيويورك رو يكبار با اين پسر جسور كه هيچوقت نخواست همرنگ بقيهی آدمها بشه، طیطريق كردند.
سلينجر عزيز اگه فقط همين ناتور دشت رو هم نوشته بود، قطعاً اسمش با همين شكوه و جار و جبروت موندگار شده بود. ادبيات دنيا بدون ناتور دشت، كم داشت. نه يه چيزی، كه خيلی چيزها كم داشت. همونجوری كه خود سلينجر هم كم داشت! حالا چون هولدن كالفيلد رو خلق كرد كه نبايد همهی محاسن خوب دنيا رو بچسبونيم به تن و بدنش. آخه پيرمرد اين چه كاری بود كه تو كردی؟! مگه دنيا چند تا سلينجر داشت كه گوشهی عُزلت گزيدی؟ و حالا هم که توی این عکس انگار میخواهی با مشت بزنی توی دهن همه مون. اونهايی كه فقط يه سری دستنوشتهی تيكه پاره دارند، با همون چار تا ورق پاره، باسن ادبيات نوين و كلاسيك رو از چندجهت، پاره كردن و از اين منبر به اون منبر، سخنرانی میكنند و اونوقت تويی كه بايد هر روز حرف بزنی و خطابه سر بدی و نوشتن يادمون میدادی، سالها ساكت نشستی گوشهی اون خونه همشاير كه چی بشه؟!
كتاب يكی از چيزهايی كه من بیبهونه دوست دارم بخرم و به آدمهايی كه دوستشون دارم هديه بدم. نشمردم ولی تا حالا تعداد زيادی ناتور دشتِ ترجمهی نجفی انتشارات نيلا رو خريدم. برام جالب بود وقتی برای اولين بار از ناتور دشت نوشتم يه سری از خوانندهها برام كامنت گذاشتند كه با خوندن اين كتاب و شخصيت هولدن ناخودآگاه ياد من يعنی شخصيت كيوان از پشت يك سوم افتادند! نمیدونم اگه سلينجر زنده بود و توی سفر بعدیم به آمريكا من رو به خونهش راه ميداد، آيا خوشحال ميشد كه میفهميد يه سری معتقد هستند من، مثل هولدن هستم يا از همون بالای تپه با اُردنگی مینداختم توی رودخونه!
شايد اگه سلينجر میدونست كه اين همه مشتاق و علاقمند توی ايران داره، ول میكرد اون جامعهی شاد و رنگی جينگول مَستان و شال و كلاه میكرد و ميومد ميون همين جمعيت سياه و در خوشبينانهترين حالت، خاكستری، چون اينجا بهترين جای دنياست برای همهی منزویان و گوشهگيران دنيا! الهی نور به قبرت بباره ای پيرمرد خُلد آشيان ولی كار خوبی نكردی. کار خوبی نکردی كه اينقدر كمرنگ زندگی كردی دنيا رو. سهم ادبيات دنيا از تو خيلی بيشتر از اينها بود. خيلی.
تهران، تهران قديم نيست. تهران، تهران هر سال نيست. حتی تهران همين پارسال پيرارسالِ، اين موقعها هم نيست. كيسههای شنِ زرد و قرمز كنار خيابون، همچين لبخند ميزنند به ستاد مبارزه با برف و بوران و به آرومی، بيلاخی حواله میكنن برای شهرداری و سازمان عريض و طويل هواشناسی و اون بيلبورد و پلاكاردهای رنگی كه آويزون در و ديوار شده، كه بيا و ببين. اين شن و ماسه تنها چيزهايی بود كه قرار شده بود امسال به رايگان به ملتِ هميشه در صحنه هديه بدن كه اونهم به درد هيچ كدوممون نخورد.
تموم كيسههای شن، قبله رو به اَمون خدا ول كرده و رو به ارتفاعات دارآباد، همونجايی كه تا خونهی ما و شهر كتاب نياوران و بيمارستان محك، فقط چند دقيقه راهه، برگشتن و زير لب فحشی نثار امواج پارازيت میكنند كه امسال نذاشتند ابرهای اين حوالی باردار و بارونی بشن. اينها همهمون رو دارن عقيم میكنند. همهمون رو! و اونوقت ديگه هيچ مردی خودش رو سرزنش نمیكنه بابت اينكه نميتونه كسی رو حامله كنه و يا هيچ زنی نمیرينه به زندگی و آيندهش برای اينكه نميتونه تركمونی بزنه به اين زندگی.
چند روز پيش زنجير چرخی كه گوشهی انباری تاريك و نموره افتاده و دلش به همين يكی دو ماه زمستون خوش بود، سراغ برف رو اَزم گرفت. خنديدم و بهش گفتم: "دلت خوشه هاا اَخوی، برف كجا بود. همين جا بمون كه حداقل توی اين تاريكی نمیبينی چهرهی زشت اين شهر و آدمهاش رو."
بوی سيرتُرشی ميومد. يه سيرترشی هفت ساله كه سالش پيوند خورده بود به عدد خوشبختی. خوشبختی؟! بوی نا ميومد. بوی نم. همه جای ديوار زيرزمين، شوره بسته بود. رد سفيدی همينجوری رفته بود تا اون ته زيرزمين و توی تاريكی و لای يه سری خنز پنزر، گم شده بود. خندهی تلخی كرد. زنجير رو ميگم. خنديد و بهم گفت: "برام از اون بيرون بگو، دلم تنگ شده برای روزهای برفی اون سربالايی سعدآباد. برای قيطريه. كوچه پسكوچههای فرشته."
بهش گفتم: "راستش اگه يه مردی پيدا بشه كه از دست ماموران شهرداری و ستاد رفع سد معبر در بره و گوشهی پل تجريش، همون اول بازارچه، بغلِ اون روزنامهفروشه منقلی بذاره و بلالی آتيش كنه و بده دست خلقالله، ديگه خودِ خود تابستونه. برف كجا بود؟ زمستونه چيه؟!"
خنديد و گفت: "پسر تو هم كه دروغگو شدی؟ شدی همپياله همين آدمها كه."
"دروغگو؟ نه بخدا دروغ نمیگم. امسال به كوری نمیدونم كیكیها، زمستونمون هم بهاره؟!"
دور خودش پيچيد. خشخشی كرد و همينجوری هی دور خودش پيچيد. پيچيد و پيچيد و پيچيد. گفت: "سردته، آره؟!"
چيزی نگفتم. فقط نگاش كردم. نمیدونم توی اون تاريكی تونست رد چشمام رو بگيره كه خيره مونده بود روی شوره ديوار يا نه.
"پسر تو چته؟ چرا اينجوری شدی؟ اونجا چه خبره؟"
گفتم: "خدا شاهده، آفتاب عينهو شمشير نادر، فرق سر و چشممون رو سوراخ میكنه. هوا گرمه گرم و دريغ از يكبار شال گردنی كه بندازيم روی شونهها و دور گردمون. اصلاً میخواهی يكبار خودت رو ببرم بيرون تا ببينی؟!"
گفت: "نه من مثل شما آدمها، بیمعرفت نيستم. حالا كه برفی نيست منهم میمونم كنج همين انباری نمور. ولی يادت باشه نگفتی اونجا چه خبره؟!"
داشتم از در زير زمين میرفتم بيرون. برگشتم و نگاش كردم: "بهت كه گفتم. نه برفی. نه بارونی. هوا هم گرمه. گرم گرم."
گفت: "هوای بيرون رو نمیگم. هوای خودت رو ميگم. هوای دلت. اگه اينقدها كه ميگی گرمه، پس تو چرا سردته؟ چرا میلرزی؟"
چيزی نگفتم. در آهنی زيرزمين رو كه بستم، يه صدای جيرجير خشكی، همهی موهای تنم رو سيخ كرد.
پلههای زير زمين رو كه رفتم بالا صداش رو شنيدم كه از تَه زيرزمين داد ميزد: "پسر تو هيچوقت دروغگوی خوبی نبودی. هيچوقت"
زندگی فراز و نشيب و بالا پايينهای زيادی داره كه توی هيچ معادلهی منطقی نمی گنجه. اونجايی كه باهات سرناسازگاری ميذاره ديگه نميشه باهاش سرشاخ بشی. زندگی رو ميگم. نميشه و وقتی هم كه به اينجا ميرسی شايد يه راه بيشتر جلو پات نباشه. تسليم بشی. دستها رو ببری بالا و تسليم بشی. حس خوبی نيست ولی بازی زندگی، غول بیشاخ و دُميه كه خيلی زود خُردت میكنه. شايد اگه تجربهش رو نداشته باشی، دلت رو خوش كنی به اون چهار كتاب مثبتانديشی و مديريتی و اسكاول شين ولی اگه زخمخورده باشی میدونی غول زندگی به قواعد اين بازی هيچ احترامی نميذاره، شطرنج نيست كه با پيادهت بتونی وزيرش رو بزنی. اين بازی قواعد خاص خودش رو داره كه وقتی قرار شد با اون سرناسازگار زندگی بجنگی، ديگه محاله كه از پسش بربيايی.
وقتی به اينجا ميرسی بايد بندازی توی اون سرپايينی و خلاص كنی. خلاص كنی و بذاری بره. تا كجا؟ معلوم نيست. نمیدونم. فرار از واقعيت نيست كه اين خودِ خودِ حقيقتِ زندگیيه. بیشك به لب رودخونه و آب حيات نميرسی ولی شايد ته دره، بهتر باشه از بودن توی اين جادهی پر از پيچوخم بدونِ علامت و چراغ و خطكشی. آره خلاص، خلاصِ خلاص. يه موزيك ملايم بذاری و شيشهی ماشين رو بدی پايين و صحنههايی رو ببينی كه از جلوی چشمهات تند و تند رد ميشن.
يه جاهايی ديگه فرمون اين زندگی دست تو نيست. پس بايد بشينی و ببينی روزگاری رو كه داره از جلوی چشمهات رج میخوره. آدمهايی كه رج میخورند. خاطراتی كه رج میخورند. حسهايی كه بايد بسپاری دست باد و من الان خلاص كردم. خلاصِ خلاص. يه موسيقی ملايم گوش میكنم. خيلی دور خيلی نزديك و رج میزنم تموم اون خاطراتی رو كه زنده نشده دفن شد. شايد هم هيچوقتی نبود. اصلاً وجود نداشت. آره خيلی دور خيلی نزديك.
توی پوستر فيلم هر شب تنهايی، رديف شده جوايز بیشماری از جشنوارههای واشنگتن، دهلینو، زئير، ساحل بيسائو، بنگلادش و هيفده هيجده تا هم جايزه برای فيلم منتخب مردم و داوران و آپارتچی و تخمه فروشهای لالهزار بهش دادند كه به نظر من احتمالاً اونهايی كه رفتن فيلم رو ديدن و اين فيلم منتخب اون جشنواره شده قطعاً جزوه گروه روشندلان و عصای سفيد بودند و بايد به سر در اون جشنوارهی كه چنين فيلم مسخرهايی برنده جايزهاش ميشه، يه كارهايی كرد! الحق كه زرشك و تمشك و آب آلبالوی طلايی رو بايد به اين فيلم داد.
عصر جمعهی پيش و بنا به اصرار داش علی كه اصولاً با مقولهی فرهنگ بشدت بيگانه است و آخرين فيلمی كه ديده حماسه دره شيلر و سنگام بوده! و همچنين گروهی از نسوان كه جزوه نواميس دوستان بودند به يكی از سينماهای درپيت رفتيم. حركتی كردم بقول روزبه پوپوليستی كه چند روزه هر وقت ياد اون يتا پرندهايی كه بسان بروسلی وسط سينما زدم ميوفتم، عرق شرم و خجالت بر پيشونیم ميشينه و توی خلوت خودم بارها ندا سر دادم كه: آخه كيوان، اون آدم واقعاً تو بودی؟!
اگه عصر جمعه توی سينمايی بوديد كه توی همون پنج دقيقه اول فيلم فوقمزخرف هر شب تنهايی، شاهد جانگولر بازی و هنرنمايی چند نفر از تماشاچيان سينما بوديد، بدونيد و مطمئن باشيد كه يه سر بزرگ و گندهی اون ماجرا من بودم!
دو روزی بود كه حال و حوصلهی درست و حسابی نداشتم و بقول آقايونِ لاتها اَن مرغی بودم. وقتی برای بار دوم از پسری كه همراه دوست دختر و خيل عظيمی از دوستان ديگهاش به سينما اومده و دقيقاً پشت سر ما نشسته بودند، خواهش كردم كه ساكت باشه تا ببينيم چی توی فيلم ردوبدل ميشه و شازده سربالا جواب داد و در پاسخ به سوال من كه شما اومدی فيلم ببينی يا حرف بزنی؟ با پُررويی تموم گفت: اومدم هم فيلم ببينم و هم حرف بزنم و به كسی هم مربوط نيست، در كسری از ثانيه تموم اون شعارهای گشاد گشاد فرهنگی، كتابهای چند جلدی تاريخ ويلدورانت، ما چگونه ما شديم، درآمدی بر مكاتب علمشناسی فلسفی، فيلمهای تارانتينو، كافهنشينیهای پاريس، موسيقیهای حسين عليزاده رو فراموش كردم و از پايينِ خشتك شازده، چنان پنچهی مرگباری بهش زدم، غاقل از اينكه يه ايل آدم از دوستانش هم اونور نشسته بودند و بالاخواش دراومدند و خب ديگه خيلی ناجور و كسر لاتی ميشد كه بخوام جلوشون كم بيارم.
خلاصه كيوان نگو، بگو بُروسلی و سينما نگو، بگو طويله! ليلا حاتمی و حامد بهداد روی پردهی سينما حرفهای عاشقونه میزدند و من عينهو فيلمهای آرتيستی، آدم بود كه با مشتولگد ميزدم! جان وين، مارلون براندو، آل پاچينو، هريستون فورد ... ملت هم كه آدمهای خوشحال، با سوت و دست ما رو همراهی میكردند. حالا من زور بازويی دارم میتونم ده بيست نفر رو همزمان بزنم ولی يه بنده خدای ديگهای باشه خب خسته ميشه و كم مياره ديگه، نامردا همه نشسته بودند و بجای فيلم اصلی، صحنههای تركتازی ما رو نگاه میكردند. دو فيلم با يك بليط!
خلاصه بعد از ده دقيقهای حركات جانگولر بازی و اكشن و مهيج، رو صندلیهامون نشستيم و وسط سينما صلوات بلندی به معنای پايان غائله فرستاده شد. اون بچه پُررو ادب شد و ديگه تا آخر فيلم زر نزد ولی من ماتم گرفته بودم، وقتی فيلم تموم بشه و چراغها روشن، چه جوری از زير نگاه سنگين آدمهايی كه قطعاً به هوای اينكه قُولنج كمرشون رو بشكونند همهشون روی صندلیهاشون برمیگردن و ما رو نگاه میكنند، فرار كنم؟!
خلاصه كه نمیدونم يهويی چی شد كه آدم به اين جنتلمنی و فرهيختگی كه دست توی هر جيبش كنی يه كتاب 300 صفحهای درمياد يهويی خلقوخوی دروازه غاری ميگيره و سينما رو به جولانگاهی تبديل ميكنه كه خب بعضی وقتها ديگه نميشه با اصول دموكراسی و جامعه مدنی و اصل گفتمان با آدمها برخورد كنی. اونجا بجای گفتمان، بايد تركمان بزنی! بايد ادب و هنر و فرهنگ و كلاس و شخصيت رو برای لحظاتی چند، تا كنی و بزاری توی بقچه، آستينها رو بالا بزنی، صدات رو صاف كنی و توی تاريكی سينما با صدایی در فركانس بسيار بالا، عربدهايی بزنی آنچنانی تا اون مادر فلانی كه مياد هم فيلم ببينه و هم حرف بزنه، ديگه تخم نكنه از اين گهها بخوره!
دوست ندارم. دنیای شما آدم بزرگها رو دوست ندارم. شاید 188 سانتیمتر قد و نود و خوردی کیلو وزن و قیافهی زشت و خشنی که دارم، خیلی زود من رو هم توی طبقهی آدم بزرگها قرار بده ولی نه، نیستم. هر کی ندونه خودم خوب میدونم که هیچ وقت نخواستم بیام توی تشکیلاتِ شما آدم بزرگها. دنیاتون رو دوست ندارم. دنیایی که تموم طول و عرضش، پُر شده با عدد و رقم و محاسبات غیر خطی انتگرالی. دنیای خُشک و خَشنی که توش حس، هیچ جایگاهی نداره. هیچ علاقهای نیست و همه چی آویزونِ چوبلباسى دراز منطق شده. براتون هیچ فرقی نداره تیشرت قرمز لاگوست با پالتوی بلندی که خسته است از هجوم وحشیانهی سرما و شالگردنی که مدتهاست چشم انتظار برفیست که هنوز نیومده که شما آدم بزرگها نمیتونید بفهمید دلتنگیهای شالگردن رو از ندیدن سفیدی برف. خستگیهای پالتوی کشمیر خاکستری رو از لمس نکردن خیسی بارون. اون سوسمار سبز و كشميری پالتو، براتون مهمتر از تموم دغدغههاشونه.
بزرگ نشدم و بزرگ نمیشم. با کمی اِرفاق، همین دو متر قد رو جا دادم توی دنیای رنگُوارنگ کودکی. بچهام و بچه باقی میمونم. توی اين دنيای بچهگی اونقدر راحت و آرومم كه اين آرامش را حاضر نيستم با هيچ كدوم از شماها عوض كنم. هر بار که سعی کردم بشینم سر سفرهی شما آدم بزرگها، داغی گذاشتید به پشت دستم که محاله هیچ وقت فراموش کنم خاطراتش رو. ترس دارم از دنیای شما آدم بزرگها. ای مُرده شور این دو روزه عمر رو ببرند که آدم، هم برای بزرگ شدن و هم کوچک موندنش باید به چه دیوثی که نیوفته.
خستهام. خسته و این رو شما آدم بزرگهایی که خستگیهاتون رو با بخار اوکالیپتوس سونا و فشار آب داغ جکوزی و مشت و مالِ ماساژورهای شرق آسیا، رفع و رجوع میکنید درک نمیکنید. شمایی که خستگیهاتون همه از سگدوزدنهای پاس کردن چکهای آنچنانییه که صفرهاش از برگهی سفید چکهاتون زده بیرون، عينهو رشته كوه البرز. خستگی ما بچهها از یه جنس دیگه است. با معادلات دو دو تا چهار تا کردنهای شما آدم بزرگها فرق داره. ما نه دسته چک داریم و نه تردمیل که بابت هر کدومش صبح تا شب سگدو بزنیم. اگه میدویم بخاطر زنگ خونههایی بود که توی کوچه پسکوچههای این شهر خاکستری زدیم و حالا داریم فرار میکنیم از دست صاحبخونه.
تو به من خندیدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچهی همسایه
سیب را دزدیم
آره شما آدمبزرگهایی که سیبها رو جعبهای میخرید، نمیدونید چه حس و حالی داره، دزیدن یه دونه سیب قرمز و پشت بندش فرار از دست باغبون و بعدش لَم دادن به دیوار كاهگِلی و مالیدن سیب به آستین پیرهن چهار خونه و اونوقت گاز زدن به اون سیب بزرگِ قرمز آبدار. شما آدم بزرگهایی که خودتون باغ دارید. درختهای قدیمی سیب دارید و خودتون باغبون هم هستید.
آره مُرده شور این زندگی رو ببرند. مرده شور تمام آدمهایی رو ببرند که توی این مملکت، بهشون میگن روانکاو و اون سر دنیا میگن، نمیدونم چیچی تراپیست. همهشون دیوثاند. همهشون. اونهایی که مثل خر توی زندگی خودشون گیر کردن و اونوقت با اعتماد به نفس، واسه ملت و سرنوشتشون نسخه میپیچن و میرینَن به زندگی یه سری آدم که دلشون رو خوش کردن به سواد و تجربهی اون آدمها، غاقل از اینکه اونها خودشون هم هیچ اعتقادی ندارند به اون اَراجیف و مزخرفاتی که میبافند. باز صد رحمت به معرفت اونهایی که پنجاه هزار تومن میگیرن و حداقل یه قهوهی تلخ میذارن جلوی خلقالله و چهار تا چیز دلخوشکُنک میگن. باز صد رحمت به معرفت اون کولیهایی که دور میدون آزادی نشستن و هزار تومن میگیرن و از روی خطهای کف دستت سرنوشتت رو رقم میزنند. باز گلی به گوشهی جمال تمام دزدان بامعرفت سر گردنه که اگه دست میکنن تو جیب مسافری، همهی دار و ندارش رو برنمیدارند. اونها دیگه به مریض بد حالشون تو جلسه اول نمیگن فعلاً نباید هیچ رابطهای رو با کسی شروع کنی و توی جلسه دوم از طرف خواستگاری کنند. ای تُف به اون غیرتت مرتیکهی دیوث که آدم اگه جاکشی کنه بهتر از اونه که خدشهدار کنه اسم و رسم و منزلت پزشکی و حرمت مطب رو.
آره دنیای شما آدم بزرگها رو دوست ندارم. بابام توی سن 53 و عموم 55 سالگی سکته کردن و الان زیر خروارها خاک خوابیدند. هر چند خروارها که اغراقه. خودم بالا سرشون بودم وقتی کفنپوش بودند و داشتند دفنشون میکردند. خیلی باشه شصت هفتاد کیلو خاکه ولی خب همین هم وحشتناكه. حالا دیگه سِنم اونقدر به سن اونها نزدیک شده که با همین انگشتهای دو تا دستم بتونم حساب کنم قراره چند سال دیگه زنده بمونم. چیز زیادی نمونده. میخواهی با هم بشماريم؟! يك، دو، سه، چهار ... اونها که ننه و باباشون، عمری بالای هشتاد نود ساله داشتند، زیر شصت سال سکته کردن، من که دیگه ننهم فشار خون و چربی و تیروئید داره و بابام 53 سال زندگی کرده که دیگه نمیتونم برای عروسی نوه، نتیجهام به هاکوپیان سفارش کت و شلوار بدم.
این همه سال موندم توی همین دنیای کودکی و دلخوش بودم به همین خمیر و پازلهای رنگی. سالهاست تنتن خوندم و نقاشیهای ارژنگ رو خطخطی كردم. مابقیش رو هم میمونم توی همین حال و هوا. چيز زيادی نمونده. شما نمیدونيد، خودم كه خوب ميدونم. آره دنیاتون رو دوست ندارم. دنیایی که همهتون یه خطکش بلند گرفتین دستتون و همه چیز رو متر میزنید. انگار که قراره برای اطاق خواب خونهتون میل پرده بخرید. همهی معیارهاتون شده کمّی. همهی زندگیهاتون شده عدد و رقم. باغ دارید به چه بزرگی ولی دریغ از مزه کردن یک دونه سیب گلاب شمرون. هیچ وقت نمیدونید چه لذتی داره اون خستگی که وقتی سر صلاه ظهر تابستون، زنگ در خونه ی مردم رو میزنی و فرار میکنی. بخدا قسم همهی شما آدم بزرگها ول معطلید. دنیاتون رو دوست ندارم. نه باغتون و نه اون سیبهای بزرگ قرمزی که مزهی کاه میده.
همهی شما آدم بزرگها خنديدين به دنيای كودكی ما آدمهايی كه اتفاقاً بزرگ هم بوديم ولی خودمونيم خواستيم بمونيم توی همين رنگها و نقشهايی كه خيلی بهتر از دو رنگی شما آدم بزرگهاست. يادمون ميمونه كه همهتون خنديدين. فكر نكنيد حالیمون نبود. بود. خوب هم بود. سر اون ميزهای بزرگی كه نشسته بوديد تا شامتون رو بخوريد، همهتون خنديدين به دنيای كودكی ما غافل از اينكه خوشبختی ما آدمها رو نميشه با اون خطكشیهای چوبی بلندتون اندازه بزنيد. اينجا رو شما آدم بزرگها اشتباه كردين. حالا اگه میخواهين، باز هم بريد تا ببينيد اون روانكاوها و تراپيستها چی براتون تجويز میكنند.
رو كاناپه لَم دادم. يه دستم زير سَر و اون يكیش رو، گذاشتم روی صورتم. همونی كه عينهو چاقوكشهای دروازه غار، از اون بالا، دالبُر دالبُر بخيه خورده و اومده تا زير آرنج. چشام بسته است ولی بيدارم و گوشم با توه. تو حرفت رو بزن. از هر جا كه دوست داری بگو. من خستهام و میخوام چند روزی فقط گوش كنم. پس اينبار فقط تو بگو ...
آدم بايد يه فولدر داشته باشه به اسم ويرانگر! يه فولدری كه آهنگهايی رو كه يه جور خاصی دوستشون داره رو بريزه توی اون فولدر و نگهش داره برای روز مبادا. مبادايی كه نمیدونم كی قراره برسه اون روز مبادا!
بعضی آهنگها، شخم ميزنه. تموم روح و روان رو. و حالا قسمتی از زندگی اين روزهام، همچين گره خورده به آهنگ مدارا شهرام شكوهی كه حيفم اومد، اينجا هم يادی اَزش نكنم. اين آهنگ رو برای خيلی از دوستان، ايميل كردم. توی فيسبوك شـِرش كردم. اون بالا، توی لينكدونی هم گذاشتم ولی خب، بعضی چيزها نمیتونه و نبايد توی حاشيه باشه. بعضی شعرها. بعضی آهنگها. بعضی كتابها. كافهها. رستورانها. فصلها، حتی يه قسمتهايی از پيادهروها، متفاوت با بقيه جاهاست. اونجا ضربان قلبت تند ميشه. حست يه جوری عجيب و غريب ميشه كه نمیتونی توصيفش كنی ولی خب همه هم میفهمند از چیحرف ميزنی.
اون حسها، اون آهنگها، اون كافه و خيابون و پيادهروها برای خيلی از آدمها آشناست. بعضی چيزها بايد وسطِ وسط زندگی پخش بشه. نميشه بُرد گذاشت گوشهی اطاق نمناك زندگی كه ماهيت حاشيهنشينی نداره. نميشه بُرد گذاشت لَب طاقچه، كه خيلی زود خشك و فراموش ميشه.
مجنونم و مستم به پای تو نشستم
آخر زبدیهات بیچاره شکستم
بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم
اگر از همدلی پرسی بدان نازک دلی هستم
بیا از درد حکایت کن که من محتاج آن هستم
اگر از زخم دل پرسی، بدان مرهم بر آن بستم
بعضی شعرها اين ارزش رو دارند تا مدتها منتظر بمونی تا خونده بشن. بعضی كتابها رو بايد شبها و روزهای زيادی منتظر بمونی تا چاپ بشن و بعضی آدمها اين ارزش رو دارند كه منتظرش بمونی. بمونی و بمونی و بمونی. تا كجا؟! .... شايد تا آخر دنيا. تا اون تـَهتـَه دنيا. شايد نه، بايد بمونی. حتی تا آخر دنيا.
توی همون دقیقهی چهارم پنجم اجرای نمایش که مهدی سلطانی ارتباط بین کوه دماوند و شهر تهران رو به اون خوبی و قشنگی توصیف کرد و گفت (یه چیزی شبیه به این جمله که:) معلوم نیست این گـُندهبگ، این چه تِرکمونی بوده كه زده! فهمیدم که با یه نمایش خوب روبرو هستم که اگر سال قبل بهترین تئاتری که دیدم کوکوی کیوتران حرم بود، حالا باید خیلی خوششانس باشم که در سال 88ی که دیگه به ماههای آخرش رسیدیم، بتونم نمایشی بهتر از رقص زمین ببینم.
در ساعت مشخصی قراره تهران زلزله بیاد و برنامهی تلویزیونی مستقیمی سعی داره تا اطلاعرسانی کنه و ... البته شکل و شمایل ماجرا به همین سادگی هم نیست چون شما با نمایشی روبرو هستید که اصلاً داستان خطی نداره بلکه بُرشهایی از زمانهای مختلف داره که باید در طول داستان، این پازلها رو با دقت کنار هم بذارید و مطمئناً هر کدوم از تماشاچیها به یک برداشت متفاوت خواهند رسید.
رقص زمین، نمایش راحتالحلقومی نیست! قُلمبه، گیر میکنه توی گلوت عینهو یه گولهی بزرگ کاموایی که برای قورت دادنش حتمأً نیاز به گذر زمان داری. شک نکن که ذهنت رو درگیر میکنه. یه درگیری خوب و خوشایند که شاید حتی وسوسهات کنه تا دوباره پا بذاری به سالن چهارسو تا بازی سَرشار از انرژی پیام دهکردی و بخصوص مهدی سلطانی رو ببینی و خودت رو نبخشی بابت اینکه چرا این سلطانی رو تا الان کشف نکرده بودی! صدايی داره در حد پاوراتی خدابيامرز. لامصب انگاری زیرخاکی بوده که توی رقص زمین، بخوبی و بهتر از تمام هنرمندان میرقصه ( اگه اشتباه نکنم ایشون مدتی در فرانسه بودند.)
حسین پاکدل که اسمش به روزهای خوب تئاتر شهر گره خورده بعد از چند سال دوری از تئاتر اینبار هم در نقش نویسنده و کارگردان، با رقص زمین و با هنرمندی دهکردی، سلطانی، عاطفه رضوی و مرتضی آقاحسینی پا به چهار سوی تئاتر شهر گذاشته. به نظر من محاله که آدمی بد باشه و سیمای خوب و دوستداشتنی مثل پاکدل داشته باشه. دیدنش همیشه حس خوبی به من داده.

برای بعضی از ماهایی که این امکان رو داریم تا در کشوری بجز ایران زندگی کنیم و نرفتيم و توی همين خرابشده مونديم، و حالا که پی دود، ترافیک، گرونی، بیاحترامى و ... رو به تن و بدنمون مالیدیم، حداقل باید از دیدن تئاترهای خوب لذت ببریم تا بتونیم به اون دوست و رفیقهای اونور آبی، مثل این بچه تُخصها زبوندرازی کنیم تا اون سوزش باسنمون از موندن توی این سرزمین کمتر بشه! خب عزیزان خارجنشین با کمی تاخیر و محدودیت، میتونند همون کتابهایی رو بخونند که ما میخونیم. موسیقی و فیلمهای سینمایی رو ببينند که ما توی ایران میبینیم و این نديدن تئاتر و محروم بودن از لحظات خوشی نمايشی، تنها اسلحهای است که در حال حاضر، ما پایتختنشینان مستقر در یک کشور جهان سومی مجهز به اونیم!
رقص زمین، صحنه و دیالوگهای خوب زیاد داره ولی فلشبکی که دهکردی، خانم رضوی و سلطانی به گذشته دارند بسیار خوب از آب دراومده. صحنهی که مرتضی آقاحسینی هم در نقشهای متفاوت مدیران صدا و سیما بازی میکنه و مثل تمام نمایشهای این روزها، رد و اثری مشهود از مناظرههای میرحسین و آقای فلانی داره، مورد توجه تماشاچیها قرار میگیره. حالا همه با هم يا حسين ....
و جا داره من همینجا از سرکار خانوم شین همسر شراگیم، معذرتخواهی کنم که هر بار وقتی دور میز شام میشینیم و من غذای خوشمزهایی که البته شراگیم پخته، رو میخورم بهشون قول میدم برای دیدن تئاتر بعدی حتماً بهشون خبر بدم و تازه وسط سالن یادم میوفتم که ای دل غاقل باز من اومدم تئاتر و به این بندهگان خوب خدا نگفتم!
فكر كنم با معرفی اين همه كتاب و تئاتر و فيلم و موزيكهای خوب، به اندازهی مرحوم دهخدا به فرهنگ و هنر اين مملكت خدمت كردم! جماعت اينها رو كه نمیبينند حالا اگه يه نيمخط سياسی بنويسيم، يقهمون رو میگيرند و میبرند اونجايی كه عرب نی انداخت.
رقص زمین رو میتونید هر روز البته به جر روزهای شنبه از ساعت 19:30 توی سالن چهار سو ببنید. تئاتری که اجراش حدود 100 دقیقه طول میکشه و بابت این همه لذت، شما فقط باید 6 هزار تومن پرداخت کنید.
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر، مهر مادر، جانشین ندارد
شیر مادر نخورده، مهر مادر پرداخت شده
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما، هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضیام
که همیشه میگفت:
گوساله، بتمرگ!
زنبورهای عسل دیابت گرفتهاند / اکبر اکسیر
تنگِ غروب يكی از همين روزهای كوتاه زمستونیيه. شنبه و يكشنبهش مهم نيست كه روزهای تقويم هم عينهو خرمالو، گس گس شده كه اين ماهيت خرمالوست. برسه، كمتر و نرسه، يه كمی بيشتر، ولی بدون شك، دهن رو جمع میكنه. اگه نبود صدای شجريانی كه از بارون، بارش میخواد، هيچ حسی نداشت اين لحظه. بقيهش چُس ناله است. از اينجا به بعد رو اگر هم نخونی، چيزی رو از دست ندادی. پس اگه دين نداريم بذار توی اين يه گـُله جا، آزاده باشيم. من گفتم ضجه ناله است، با تاكيد هم گفتم حالا اگه تو هم خوندی، بخون و برو. حرف بزن ولی نصيحت نكن.
خستهام. نه من كه همهمون خستهايم. نيازی نيست بگيم كه رنگ رخساره، خودش خبر ميده ولی خب عادت ندارم در رابطه با ديگران حرفی بزنم كه والله حرف يوميهی خودم رو هم خيلی جاها نمیتونم بزنم. نگاه به اين بلبلزبونی و حاضر جوابی نكنيد كه خيلی وقتها عينهو ماست فقط نگاه میكنم. اَلكَن و صُمُم بُكم. خب نميشه هم گفت ديگه. بابا همينجوری حرف نزديم، كلی لعن و نفرين پشت سرمونه، ديگه چه برسه به اينكه حرف هم بزنی و دلی بشكنه.
خستهام. چراش رو ... چی بگم؟! نه اينكه ندونيم چهمون ها. میدونيم. همچين خوب هم میدونيم كه لامصب عينهو اتيكت، سنجاق شده به سينهمون، خستگیها رو ميگم ولی ... امان، امان از اين ولیها. امان از اين اماها. امان از اين امانها. امان از اين آههايی كه يهويی ناخواسته از ته دل میكشی و نگاه هر چی آدم نشسته و خوابيده و ايستاده است به خودت جلب میكنی. خب اون آه از دل مياد. جزء معدود چيزهايی كه آلوده نميشه به رنگ و لعاب دروغ و چاپلوسی. عينهو يه طفل چند ماهه كه اتفاقاً صحيح و سالم هم بدنيا نمياد. سِقط ميشه. سَقـَط ميشه ولی عزيزتر از هر بچهای برای ننه و باباش ميشه.
دكتر، كجايی دكتر؟ هستی يا نه؟ جون مادرت نمیخواد خاكی بشی و بيايی اين پايين ور شكمم بشينی كه پاشو برو همون بالا و اون گوشی رو هم بنداز دور گردنت و اَدا اَطفار دكتریت رو هم بگير كه اتفاقاً اينجا بايد دكتر باشی. بپوش اون لباس سفيدت و اون عينك گِردت رو بزن تا ببينم میتونی آرومم كنی.
دكتر، چرا يه وقتهايی آدم اينقدر خسته ميشه؟! چرا ديگه نا نداره؟! چرا میبُره؟! دكتر اينها سوالات اساسی زندگیيه. من فيلسوف نيستم كه دنبال چرايی حركت جوهری بگردم. سهروردی برای من فقط اسم يه خيابونه درازه كه از اون پايين، بهار و ملك و تختطاووس اومده بالا و چسبيده زير گلوی پل سيد خندان. بالاش پاركِت و موكت و پادری میفروشن، وسطش آبميوه و ساندويچ و اون آخرش هم لوستر و آباژور. دكتر نمیخواد بگی كه خودم خوب ميدونم، عينهو خر توی اين زندگی نكبت گير كردی. اين آدمها فكر میكنند شماها روئينتن هستيد. فكر میكنند توی زندگیتون هيچ غم و غصهای نداريد. نمیدونند چه خواهر مادری ازتون ... حق پدر صلوات فرست رو بيامرزه! ميدونم. میدونم دكتر، خودت هم بُريدی. ما كه از اين نمودار و اون منحنیهای بالا پايين و عكسها و اسكنهای تاريك و روشن، سر در نمياريم، دلمون خوشه و میتونيم به خودمون دروغ بگيم ولی تو كه ديگه خودت به خودت نمیتونی بگی حالت خوبه. يعنی اگه بگی، خيلی يابويی ولی خب، اصلاً به من چه، تو دكتر شدی كه مشكل منُ حل كنی. تو هم پاشو برو پيش يه دكتر ديگه. توی اين شهر چيزی كه زياده، دكتر.
دكتر چرا يه وقتهايی خالی ميشیم. تهنشين ميشیم. انگاری رسوب میكنیم تو اين زندگی. عينهو تهديگ میسوزيم. نه از اين ته ديگهایی كه سفيد و قـِلفتی از توی پلوپز درمياد، از اون تهديگهايی كه زيرش آتيش هيزوم روشنه. دكتر چرا؟!
دكتر اينها رو تو بايد بدونی. حالا الان نه، ولی شب كه رفتی خونه، به اون كتاب و جزوههات يه نگاهی بنداز. يه ورقي بزن اون دستنوشتههای استاد فلانی و بيساری رو، ببين توی اون دَستك و دُنبكِ شما آدم حسابیها چيزی پيدا ميشه كه مَرهم كنه؟ چسب زخمی؟ دوا گلی؟ مركوكورمی؟!
دكتر الان از اون موقعهاست كه من رُك شدم. وقتی هم كه رُك ميشم، يه جورايی زلال ميشم. كم پيش مياد، ولی مياد .... نكبت زندگی، اونقدر سَر و كلهم رو گرفته كه ديگه زلال شدنمون، ببين چی باشه و كی باشه كه لامصب انگاری شده افسانه. حالا ببين رفت تا كی و كجا؟! ..... ولی الان اونجوری هستم. دكتر ميشه ديد. همه چيز رو. قلب و عروق و مغز و دندون و تموم اون رگ و پی رو. دكتر من همراه ندارم. تنها اومدم، جون مادرت اگه چيزی هست بگو. رُك و راست بگو چه مرگمه. وصله پينه نشدم به اين چارچوب نكبتی كه امروز برم يا فرداش ديگه مهم نيست.
دكتر بيا و برای يه بار هم كه شده توی زندگیت آدم شو. بيا رو راست شو و قول عوضی نده. نمودارها رو درست و منطقی تشريح كن. دكتر نگاه كن میبينی؟! اون خط و خطوط رو میبينی؟! اون زخمها رو میبينی؟ نگو نه كه چشم مسلح كه هيچ، حالا ديگه كور مادرزاد هم میتونه ببينه. خواستی دست بكش. تو مَحرمی. دست بكش تا ببينی عمقش تا كجاست. دست بكش تا ببينی آدمها چرا خستن. چرا تنهان. دست بكش ... دكترها مَحرمند ديگه، درسته؟!
قطعاً بودن يه شهرزاد در زندگی هر كسی، باعث ميشه كه آدمها بتونند برای بار دوم هم زندگی رو تجربه كنند!
تنها دو بار زندگی میكنيم يه شاهكار سينمايی نيست كه قرار هم نبوده اينجوری باشه. اتفاقاً موضوعش قبلاً هم تكرار شده. برخلاف نظر بهنام بهزادی كارگردان فيلم، رد پای نفس عميق، شبهای روشن و طعم گيلاس رو ميشه توی فيلم ديد ولی خب بايد اعتراف كرد كه انصافاً، فيلم خوبیيه.
اسم فيلم رو خيلی دوست داشتم. تاكيدی روی زندگی داره ولی مشروط به پيدا كردن دختری سرخوش و عاشق مثل شهرزاد كه بیشك بر اساس شازده کوچولو و سيارهاش ساخته شده. احتمالاً همهی اونهايی كه اين فيلم رو دنبال میكردن، میدونند كه سيامك دانشجوی اخراجی در آستانهی 40 سالگی تصميم میگيره يه سری كارهايی رو كه هيچوقت توی زندگیش نكرده رو انجام بده و چند روز بعد، خودش رو بكشه تا اينكه با شهرزاد (نگار جواهريان) آشنا ميشه و ...
نگار جواهريان بواسطهی بازی در اين فيلم، مورد تشويق و تحسين قرار گرفته و اگه اشتباه نكنم توی جشنواره كشورهای مختلف هم جوايزی گرفته ولی من به شخصه بازیش رو نمیپسندم. هر چند توی تئاتر 17 دی كجا بودی؟ نسبت به بقيهی هنرپيشهها حرفهایتر بود و بهتر بازی كرد ولی نمیدونم چی شده كه ايشون اينجوری از چشم من افتاده!
موسيقی حسين عليزاده، مثل هميشه خوب بود و همون وسط سينما فلسطين من رو برد به چند سال قبل و ياد فيلم لاكپشتها پرواز میكنند، بهمن قبادی انداخت. انتخاب عليرضا آقاخانی كه گويا بطور كاملاً تصادفی از جلوی ماشين بهنام بهزادی رد ميشه و باعث ميشه همين اتفاق، پاش رو به سينما باز كنه بسيار خوب و مناسب بود. خط و خطوط و فيزيك صورتِ آقاخانی توی فيلم، دقيقاً نشوندهندهی اينه كه ايشون مسافر اون دنيا هستند و چند روزی بيشتر پيش ما مهمون نيستند!
تنها دو بار زندگی میكنيم، فيلم همهپسندی نيست. البته حتماً هم نبايد خيلی فيلسوف و آدمحسابی باشی و سيگار سفيد مارلبور لايت بكشی و سيزده جلد تاريخ ويلدورانت رو دوره كرده باشی تا از فيلم خوشت بياد! كه اتفاقاً فيلمی كاملاً سرراست، ساده، قابل فهم و هضمه كه اتفاقات داستان هر چند كِشمكش و فراز و نشيب چندان جذابی نداره ولی سكانسها كاملاً خوب و بجا و فلشبكها بخوبی داستان رو روايت میكنه.
برای ديدن تنها دوبار زندگی میكنيم عجله كنيد كه احياناً بزودی از همون معدود سينماهای تهران هم بَرش میدارند ولی مطمئن باشيد كه وقتی داخل سالن سينما بشيد محاله تعداد صندلیهای پُر سالن، بيشتر از ده تا باشه.
كم داره. زندگی خيلی از ما آدمها، يه شازده كوچولو كم داره. شازده كوچولويی كه اگه باشه و اگه بمونه و اگه قرار نشه توی اون سياره سوار كول همديگه بشيم و با توجه به توانمون هر كدوم، بارهای موندهی روی زمين رو برداريم، قطعاً میتونيم دو بار زندگی كنيم. شانسی كه به عقيدهی من نصيب هر كسی نخواهد شد.
خيلی از آدمها با اين نوع دلتنگی غريبهاند. نه دَركش میكنند و نه حسش. پس ترجيح ميدی بشينی و از در و ديوار حرف بزنی. از گرونی پرتقال و دريبهای ليونل مسی و معاينهی فنی پيكان مدل 54شون و هيچی نگی از اين، حس و حالِ عجيب و غريبی كه روز به روز پُر رنگ و پرُ رنگ و پُر رنگتر ميشه. آدمها كه ميرن ، ميايی و میشينی جلوی كامپيوتر و دوباره زل ميزنی تو نگاهش و باز برای هزارمين بار متوسل ميشی به اون +ی كه روی ذرهبين لَم داده. بزرگش میكنی. بزرگ و بزرگ و بزرگتر. حالا ديگه اونقدر بزرگ شده كه انگاری همينجاست. روبروت نشسته و زُل زده تو چشات. حسش میكنی. دستت رو كه دراز بكنی میتونی لمسش كنی. نَفسش رو. بوی عطر تنش رو. حالا ديگه حتی با اين همه فاصله، میتونی تو نگاه و توی اون تن و بدن گم بشی. بزرگ و بزرگ و بزرگتر شده. به اندازهی همهی اين سالها و همهی اين فاصله و همهی اين جدايیها ولی ... دلتنگی هنوزم هست. بزرگ شده. حالا ديگه به اندازه تموم اون عمق نگاه و تموم فاصلهها بزرگ شده. بزرگ و بزرگ و بزرگ.
[روز - داخلی - سینما پردیس ملت]
_ سلام.
خانوم در حالیکه دستی به مقعنهیی که با مانتوی سرمهایش سِت کرده و وسط سرش قرار داره، میکشه، بدون اینکه جواب سلام مرد رو بده با کاغذهای پشت کانتر كه روی میز پخش و پلاست، ور میره.
_ ببخشید، خانوم!
خانوم که دختری حدوداً بیستوسه چهار ساله است، سرش رو بلند میکنه. یه خروار آرایش کرده، صورتش سُرخ و انگار همین الان از حموم اومده بیرون. لُپهاش گل انداخته. پشت چشمی نازک میکنه و میگه: بله بفرمائید.
_ ببخشید، بلیط تنها دو بار زندگی میکنیم رو میخواستم.
خانم بیستوچند ساله، دوباره سرش رو میندازه پایین و در حالیکه اینبار با لاکِ ناخنهاش ور میره، بدون توجه به مرد، سرش رو روی کاغذها خم میکنه و با خودکار آبی رنگ، یه چیزهایی روی کاغذها مینویسه: اکرانش تموم شده.
_ بله؟!
دختر بدون اینکه نگاهی به مرد جوون کنه، کماکان با ناخنهاش ورمیره.
_ گفتم، اکرانش تموم شده. به جاش، از امروز فیلم منفی هیجده رو گذاشتیم!
_ ولی من خودم همین یکی دو ساعت پیش تلفن گویای سینما رو چک کردم. اونجا که ميگه ساعت 2 اکران دارید.
_ آقای محترم اون صدا، صدای خودِ منه!
_ صدای شماست؟! خب باشه برای من مهم نیست که صدای کیه، من میگم، دو ساعت پیش، تلفن گویاتون اعلام کرد تنها دوبار زندگی میکنیم رو پخش میکنید.
_ شما حتماً اشتباه میکنید چون من خودم برنامهی فیلمها رو اعلام میکنم.
مرد،موهای کوتاه ژلزدهای داره. خط ریش بلند و ته ریشی که نشوندهنده اینه که یکی دو روزیه صورتش رو آرایش نکرده ولی ته ریش، بهش میاد. پیراهن مشکی پوشیده و دکمههای سر آستینش باز و پیرهن هم روی شلوار جین آبی رنگش افتاده. کفش قهوهی نیمبوت شیک و گرونی پاشه. تیپ اسپورتی زده که نشون دهندهی وسواس مرد در لباس پوشیدنه.
حالا ديگه مرد یه کمی صداش رو بلند میکنه و با ناراحتی میگه: خانوم شما مگه 24 ساعت پشت تلفن نشستی که هی میگی صدای خودمه، صدای خودمه؟ مگه تلفن سینما، گویا نیست؟!
خانوم که متوجه ناراحتی مرد شده. یه کمی خودش رو جمعوجور میکنه، کاغذهای پخشوپلا رو مرتب و خودکار آبیرنگ رو میذاره روی دستهی کاغذها، دیگه حتی با ناخنهاش هم بازی نمیکنه: ولی سایت سینما برنامهش رو عوض کرده. اونجا معلومه که تنها دو بار زندگی میکنیم رو نداریم!
_ خانوم محترم مگه من در رابطه با سایتتون حرف زدم؟ من میگم دو ساعت پیش، تلفن گویاتون گفت که امروز این فیلم اکران میشه.
_ خب پس ما حتماً هنوز برنامهی تلفن گویامون رو عوض نکردیم!
در همین حال موبایل مرد زنگ میخوره. موسیقی فیلم حکومت نظامی در فضای خلوتِ سالن سینما پخش میشه. مرد نگاهی به صفحهی موبایلش میکنه و بدون جواب به تلفن، سایلنتش میکنه و گوشی رو میذاره توی جیب پیرهنش و اونوقت هر دو تا دستش رو تا نصفه میکنه توی جیبهای عقبی شلوار جبن آبیش.
_ یعنی شما اول فیلم رو عوض میکنید اونوقت چند روز بعد، برنامه تلفنتون رو عوض میکنید؟!
_ خب به من چه، شما چرا اینها رو به من میگید؟! اصلأ میخواهید بلیط فیلم -18 رو بهتون بدم؟! اونهم خیلی قشنگهها.
ـ خانوم ما که وقتمون رو از تو جوب پیدا نکردیم. از اون سر تهران بلند شدم اومدم اینجا، اونوقت شما میگی برم فیلم -18 رو ببینم؟!
ـ ای بابا حالا شما چرا اینقدر بداخلاق و عصبانیید؟! این ممکلت چیش درسته که تلفن گویای ما درست باشه؟!
مرد دستش رو میکنه توی جیب پیرهنش. اینبار موسیقی فیلم حکومت نظامی پخش نمیشه. موبایلش رو که میلرزه درمیاره. کلیدی رو فشار میده. برمیگرده و پشت به کانتر فروش بلیط و دختر، به سمت در سالن حركت ميكنه.
ـ نه بابا نمیخواد عجله کنید، فیلم رو برداشتن... چه میدونم، دختره میگه تلفن گویامون برنامهی قبلی رو اعلام کرده. مملکت که نیست، شده طویله.
مرد به در شیشهای سالن که میرسه دو تا لنگهی در، بطور اتوماتیک باز و در دو جهت مخالف از هم دور میشن و مرد در حاليكه هنوز داره با موبايلش صحبت میكنه، توی شیب جلوی سینمای پردیس میره پایین.
کلیهی اتفاقات، شخصیتها، موقعیتهای مکانی و زمانی و دیالوگها کاملأ واقعییه و اتفاقاً مرد داستان هم خود من هستم.