چهارشنبه، ۹ دي ۱۳۸۸

در اين روزهايی كه هربار كليد F5 رو ميزنی تا صفحه‌ی اكسپلوره رفرش بشه، می‌بينی يكی ديگه رو هم گرفتن بردن زندان، انگاری گناه كبيره كردی كه اصلاً بدنيا اومدی! اگه توی اين بگير و ببند، بزرگی پيدا بشه و قاطعانه اعلام كنه كه تمام سيستم‌های بانكی، اداری، فرهنگی، رفاقتی و اجتماعی، بايد برگرده به همون ده پونزده سال پيش كه هنوز توی تهران اتوبوس دو طبقه وجود داشت (و من برخلاف همه‌ی آدم‌ها كه عاشق نشستن روی صندلی‌های جلوی جلوی طبقه‌ی دوم بودند اون راه‌رو و پله‌های بَل و باريكِ‌ نيمه گِرد‌ش رو خيلی دوست داشتم) و بعد از اين، ديگه همه‌ی جماعت بايد قيد اينترنت و موبايل و هر آنچه كه نشونه‌ای از تكنولوژی و چهره‌ی مُنحط و مَنحوط و مُفسده‌برانگيز غرب داره، رو بزنند در حق اين ملت كاری كرده كارستون.

دوباره مثل قديم بريم توی صف واستايم و قبض آب و برق و تلفن‌مون رو پای گيشه‌ی بانك و با شُمردن اسكناس بديم. اگه قراره بليط هواپيما و يا خريدی داشته باشيم، لباس تن‌مون كنيم و پاشيم بريم آژانس هواپيمايی و يا بقالی مش‌تقی تا يه كيلو سيرترشی بگيريم و يا اگه قراره دو خط نامه برای كسی بنويسيم، ديگه عَنتر و مَنتر قرتی‌بازی‌های ايميل و جي‌ميل نباشيم كه سه روز بود، دسترسی به همه‌ی اين امكانات ناممكن بود!

خب يه چيزی يا بايد باشه، يا نبايد باشه. اينی ‌كه هی در بياری و نشون خلق‌الله بدی و آب دهن‌شون رو راه بندازی و بعدش دوباره ناز و قهر كنی و اون رو بذاری سر جای اول‌ش كه نشد كار! يا اينترنت هست، يا نيست. يا موبايل هست، يا نيست. نميشه كه هی زرت و زورت يه سری آدم ناشناس، بـُكشن و بـُكنن و اينترنت و موبايل و اس‌ام‌اس رو قطع و وصل كنند. می‌دونيد توی همين يكی دو روزه بابت عدم دسترسی به ايميل، چقدر رابطه‌های عاطفی و عاشقونه متزلزل شده؟! خب اونوقت می‌گيد چرا آمار طلاق ميره بالا .... اونوری‌ها از كجا بدونند سه روز سه روز، اينترنت توی ايران قطع ميشه؟!

بهرحال ممنون بابت همه تبريك‌هايی كه توی محيط‌های مجازی، اينترنت، وبلاگ، ايميل، فيس‌بوك و اس‌ام‌اس بابت تـولـد اين بنده‌ ناقابل انجام دادين. هر چند هيچ كدوم‌تون كادوی تولد ندادين و تبديل به آدم واقعی نشدين ولی انشالله توی ختنه سُورون پسرتون بتونم جبران كنم.

*****************************

k1-17 dey.jpg تجربه‌ی همه‌ی كسانيكه توی اين هاگير و واگير زندگی، هنوز سَر سوزن علاقه‌ای دارند به هنر تئاتر، اين رو ميگه كه وقتی قراره ساعت 20:30 تئاتری اجرا بشه و تو ساعت 20:15 جلوی گيشه فروش بليط هستی، در بهترين حالت ممكن، فروشنده حتی معامله‌ی خودش رو هم بهت نميده كه نگاش كنی! ديگه چه برسه به بليط، اونهم نه يكی، نه دو تا، نه سه تا، بلكه هفت تا! و اين بودن و موندن بليط تا اون موقع شب، با هيچ كدوم از قواعد و قوانين و استانداردهای خاص هنری امروز مملكت ما همخونی نداره كه سالهاست ياد گرفتيم وقتی قراره تئاتری ‌ببينيم، بايد عينهو جنگ‌های نامنظم و ترور رئيس جمهور آمريكا، برنامه‌ريزی دراز‌مدت كنيم تا يكی بتونه از هفت‌خوان رستم رد بشه و از چند ساعت قبل بليط بخره و همينجوری سيخ عينهو دسته خر، جلوی سرمای تئاتر شهر سگ‌لرز بزنه تا شب، بقيه برن و نمايش رو ببينيد. ولی وقتی بليط هشت هزار تومنی رو شش هزاروپونصد به‌مون دادند، ته دلم گفتم: كيوان غلط نكنم، اين دفعه ريدی!

17 دی كجا بودی؟ می‌تونه يه اجرای خوب راديويی باشه، همين و بس! يعنی هيچ نيازی نيست اين همه آدم و بازيگر و عوامل پشت صحنه بيان تا سالن رو آماده كنن و يه سری بيننده كه با شنيدن اسم امير كوهستانی، وسوسه شدن تا اونجا برن و نمايش رو ببينند. بهرحال توی سالی‌ كه قراره همه‌مون صرفه‌جويی كنيم و الگوی مصرف‌مون رو بهبود بديم همين كه دو ساعت بيشتر چراغ‌های سالن به اون بزرگی خاموش بمونه، قطعاً سودش خيلی بيشتر از اينه كه 17 دی كجا بودی، اجرا بشه!

صحنه‌ی اجرای نمايش يه چيزی تو مايه‌های زمين فوتبال گل بزرگه! همچين بزرگ و دراز و دَرندشته كه همزمان ميشه دو سه تا نمايش ديگه از همونا كه پری صابری انجام ميده و همزمان 200 نفر، روی صحنه اينور اونور می‌دونند رو هم انجام داد! اين بزرگی به حدی هست كه وقتی يكی از بازيگران اين سر و اون يكی اون سرش با موبايل با هم حرف می‌زنند، آدم تحت هيچ شرايطی نمی‌تونه هر دو تاشون رو توی محدوده‌ی ديد و چشم‌ش داشته باشه و دائماً بايد كله‌ات رو 180 درجه، شرقی _ غربی بچرخونی كه خب توصيه می‌كنم، اگه قراره بريد و تئاتر رو ببينيد، حتماً قبل‌ش با پماد متيل ساليسيلات، گردن‌تون رو خوب چرب و گرم و نرم كنيد كه دو ساعت تموم عينهو پاندول بايد پانورامايی تكون تكون‌ش بدين. نمی‌دونم چرا نمايشی كه می‌تونست توی يه قاب دستمال و يه صفحه‌ی شطرنج بازی بشه رو توی يه زمين فوتبال بدون قواره اجرا كردند؟

بهرحال تئاتری كه با شيوه‌ی نسبتاً خاص اجرا ميشه و تموم بار نمايش روی حرف و ديالوگ‌های دو نفره، تلفنی هست قاعدتاً بايد ديالوگ‌های بسيار قوی‌تر از اينی كه هست رو داشته باشه. ديالوگ‌ها رو دوست نداشتم، چون خيلی رو و مستقيم حرف‌شون رو می‌‌كردن توی چش و چال بيننده و چيزی برای‌كشف حقيقت، باقی نمی‌ذاشتن. بازی احمد مهران‌فر رو دوست داشتم جوريكه همون وسط سالن دوباره هوس ديدن فيلم درباره الی كردم!

بهرحال اين شب‌ها می‌تونيد، نمايش 17 دی كجا بودی؟ رو به كارگردانی امير كوهستانی، توی تماشاخانه ایرانشهر، ضلع جنوبی باغ هنر، جنب خانه هنرمندان ببينيد.

جمعه، ۴ دي ۱۳۸۸

k1-moharam.jpg از اون بیرون داره صدا میاد. هوا سرد و در و پنجره، کیپِ کیپه تا یه وقت سوزی نیاد تو ولی صدای گنگ یا حسین بگوش میرسه. بوی خاص این روزها دیگه به مشام نمیرسه، حرف تازه‌ای نیست.

تلویزیون دسته‌های عزاداری رو نشون میده و اون بیرون صدای یا حسین، یا ابوالفضل میاد و حالا من اینجا بدون هیچگونه تضاد و ترس و نگرانی از اینکه سنگ و الاغ و چهار پایی بشم! شب تاسوعایی نشستم و دارم صدای فوق‌العاده‌ زیبای ابی رو گوش میدم و اونجایی که داد میزنه مثل پروانه‌ایی در مشت به ا/رگا/سم روحی میرسم که حالا دیگه شاید تو خوب بدونی من چی میگم. عجیب این آهنگ بولد شده برام این روزها، عجیب.

هوا سرد و در و پنجره‌ها بسته است. صدا نزدیکتر شده. یا حسین و ما چقدر تموم لحظه‌های زندگی امسال‌مون، وصله پینه شده به این یا حسین‌های آشنا. چقدر مدد جستیم از حسین. صدا میاد و نزدیک میشه و میره و دور میشه. نه خیلی دور، که هنوز هم بخوبی شنیده میشه.

به قوهای دریاچه آلستر فکر می‌کنم که حتماً اونا هم دل‌شون برای آلستر تنگ شده و منتظرن تا هوا گرم‌تر بشه و دوباره اونها رو به دریاچه برگردونند. خوش بحال قوهای آلستر. به کاج‌هایی فکر می‌کنم که الان پشت پنجره‌های شیشه‌ای، تزیین شدند. به تموم اون جوراب‌هایی که فردا پُر میشه از کادوهایی که امشب بابا نوئل میاره. به تموم اون Merry Christmasها و همه‌ی اون آدم‌هایی که دوست‌شون داری و دوست‌‌ دارند و تو همراه با فریاد ابی، لعن و نفرین می‌کنی تموم این فاصله‌ها رو. تموم این مرزهای جغرافیایی رو. تموم این خطوط هوایی رنگاوارنگی که آدم‌هایی رو که دوست‌شون داری رو با خودشون می‌برن اون دور دورها و ول‌شون می‌کنند توی هیچستان غربت.

اینجا یه کلید هست که وقتی اون رو بزنی دیگه نه ابی و نه اون پروانه‌‌ی در مشت، می‌تونند از اینجا برن و دور بشن و حالا من اون کلید رو فشار دادم و ابی برای بار چندم از غم و غضه‌ی آشنای پروانه می‌خونه. با دقت مشخصات شناسنامه‌ای و آدرس خونه و شماره تلفن رو چک و فُرم اهدای عضو رو تائید می‌کنم. یعنی این کار میتونه کمکی باشه برای اون هموطنی که امشب کُتل سبز رنگ حسین دست‌شه و یا اون مریضی که به امید شفاء، اومده تا ظرف یکبار مصرف قیمه‌ی نذری محرم رو با خودش ببره و توی تنهایی‌ش بخوره؟!

k1-christmas.jpg هوا سرد شده. در و پنجره بسته است. چراغی که سر تیر جلوی خونه است، کوچه رو روشن - تاریک کرده. سایه‌ها هی بلند و کوتاه میشن. دو سه خانوم چادری دست بچه‌هاشون رو گرفتن و تا ته کوچه میرن و سایه‌هاشون همینجوری دراز تا وسط کوچه میاد. فقط چند تا برگ به درخت چنار باقی مونده. درخت کاج، وسط برف‌های حیاط ساکت و آروم نشسته و تو رو نگاه می‌کنه. مثل عروس بزک شده‌ای، تموم سر و صورت‌ش تزئین شده. برف رو زمین نشسته و رد پای کلاغ‌ها بخوبی معلومه. ‌دلم می‌گیره. از خودم بدم میاد. از خودخواهی خودم ناراحت میشم. دکمه رو که میزنم، پروانه آزاد میشه. حس‌ش می‌کنم. توی خونه پرواز می‌کنه. بال بالی میزنه و میره می‌شینه کنار قاب سرد فلزی پنجره. پنجره رو که باز می‌کنم، بالی میزنه و میره. حالا یکی از اون آهنگ‌های ناب و لایت علیزاده رو گوش می‌کنم.

هوا سرد شده. از دور صدای قطار میاد. صدای سنج. صدای طبل. ملبورن هوا گرمه. گرم گرم. به سیدنی فکر می‌کنم که زودتر از همه جا سال‌ش نو و زندگی توش جریان پیدا می‌کنه. امشب میدون تجریش و امامزاده صالح چه خبره؟! محشر کبری است. آدم‌ها تا خود صبح می‌شینن کنار خیابون و چایی داغ سر میکشن و به مداحی حاج نمی‌دونم چی‌چی گوش می‌کنند. سن‌پائولی امشب غوغاست. همه تو بار و کلاب و دیسکو، به سلامتی همدیگه شیشه‌های آبجوشون رو سر میکشن. برج ایفل چقدر خوشگل شده.

از دور صدا میاد. صدای زنگوله‌‌ی اون گوزن‌هایی که بابا نوئل رو با خودشون می‌کشونند. به آدم‌هایی فکر می‌کنم که الان توی بهشت کالیفرنیا پای درخت کاج نشستند و آروم اشک می‌ریزن و میزنن به سینه‌هاشون. به تویی که توی برف و بوران کانادا و اروپا، چشم به برف سفید پشت پنجره دوختی و دسته‌ى عزاداری محل‌‌تون رو می‌بینی. جلوی دسته‌ی عزاداری، مش یدالله داره نوحه می‌خونه. صدای دُهل میاد. بوی قیمه‌ی نذری امام حسین میاد و ... Merry Christmas.

پنجشنبه، ۳ دي ۱۳۸۸

سی‌و‌پنج سال است كه در كار كاغذ باطله هستم و اين فصه‌ی عاشقانه من است. سی‌و‌پنج سال است كه دارم كتاب و كاغذ باطله خمير می‌كنم و ...

قطعاً جملات بالا كه عين ترجيح‌بند توی تموم فصل‌های كتاب تكرار ميشه، برای كتاب‌خون‌ها كاملاً آشناست. بله، تنهايی پر هياهو. كتابی كه شايد اگه از خيلی از همين كتاب‌خون‌های حرفه‌ای، اسم نويسنده‌اش رو بپرسی، يه كمی‌فكر كنه، با انگشت سرش رو بخارونه، لب و لوچه‌اش رو كَج و كول كنه و خيره بشه به يه نقطه‌ای و بعد از چند دقيقه بگه، راستش اسم‌ش رو فراموش كردم!

حداقل برای ما ايرانی‌های فارسی‌زبانی كه قراره تموم كتاب‌های خوب دنيا رو بصورت ترجمه‌شده بخونيم! تنهايی پر هياهو بسيار معروف‌ و مشهورتر از بهو ميل هرابال، نويسنده و خالق اين كتابه. هرابال نويسنده‌ی چـك (هموطن نويسندگان بزرگی چون كافكا و ميلان كوندرا) به گفته‌ی بسياری از كارشناسان و منتقدان ادبی، با تنهايی پر هياهو، شاهكاری بياد موندنی در ادبيات خلق كرد. كار فوق‌العاده سختی‌يه توی دوره زمونه‌ايی كه حجم آدم‌ها و اطلاعات، گيگا بايت گيگا بايت زياد ميشه، تو بتونی با داستان‌ت، توی ذهن خواننده، شخصيت موندگاری خلق كنی و حالا هانتا هم مثل هولدن كالفيلد ناتور دشت زنده و موندگاره.

k1-tanhayei.jpg هانتا كارگر روشن‌فكریه كه توی كارگاهی، كتاب‌ها رو پرس می‌كنه. در زمينه ادبيات، الهيات، فلسفه و نقاشی، سواد و اطلاعات فوق‌العاده‌ای داره و تموم دنيا رو به يه ورش حساب و برای دل خودش زندگی می‌كنه. تنهايی‌ش رو با موش‌ها سپری می‌كنه و موزيك متن زندگی‌ش، شده صدای سيفون و فاضلاب شهر پراگ. عرق‌خوری قهار كه خودش معتقده توی اين 35 سال اونقدر آبجو خورده كه با اون ميشد استخری به طول پنجاه متر يا يه بركه‌ی پرورش ماهی را پُر كرد!

اگه از اون دسته آدم‌هايی هستيد كه وقتی كتابی می‌خونيد، يه ماركر دست‌تونه و اونجاهايی رو كه دوست داريد علامت می‌زنيد، احتمالاً با خوندن تنهايی پر هياهو تموم صفحات كتاب‌تون به رنگ نارنجی يا زرد فسفری درمياد!

كتاب توسط پرويز دوائی ترجمه شده و وقتی بدونيد كه پرويز خان بيش از سی ساله كه در شهر پراگ زندگی‌ می‌كنه قطعاً منتظر يه ترجمه‌ی خيلی خوب از كتاب هستيد. خواسته‌ی كه بخوبی محقّق شده و بعد از اينكه خيلی زود كتاب رو تموم كردين، مطمئناً افسوس می‌خوريد كه چرا از هرابال كتاب ديگه‌ای به فارسی ترجمه نشده و شايد همون موقع است كه ياد مقدمه‌ی كه پرويز دوائی بر اين كتاب نوشته می‌افتيد كه:

[ پاسخی هم به دوستان و خوانندگان دور و نزديك مديونم كه از اين بنده خواسته بودند كه به سراغ آثار ديگر اين نويسنده بروم. متاسفم! بجز اين كتاب هرابال كه عرض شد، كه به نظر ناقدان و خبرگان چك بهترين اثر اوست، و نيز "بی‌ضررترين"‌شان برای عرضه در بازار نشر امروز سرزمين ما، ترجمه ساير آثار او (كه برای‌فرهنگ ديگری نوشته شده است) در شرايط حاضر لزوم دخالت و دستكاری را اقتضا می‌كند كه اين بنده در مورد خويش _ بخصوص در حق چنين نويسنده‌ای _ آن را مطلقاً روا نمی‌دارد.]

تنهايی پر هياهو / بهو ميل هرابال / پرويز دوائی / انتشارات كتاب روشن / 1900 تومان

سه شنبه، ۱ دي ۱۳۸۸

صبح دوشنبه‌ی آخرين روز پاييزه. به لطف زندگی‌های‌ صنعتی و داشتن غم نونی كه شكرخدا اين روزها يقه‌ی همه‌مون رو گرفته و سَنگك‌ش شده هزار و بَربری ناقابلِ‌ يه رو خشخاش‌ش، چهارصد پونصد تومن، هر روز شيش و نيم صبح، توی بيابون‌های حومه‌ی تهران، پشت ميز كارم نشستم. سحرخيز باش تا كامروا باشی رو كه يادتون هست؟! سالهاست سحرخيزم ولی كامروا ...! خب اون موقع‌ها اگه بابا بزرگ خدابيامرزمون ساعت 4 صبح بيدار ميشد و گوسفندها رو می‌برد چـرا، قطعاً ساعت شيش عصر، خفت بی‌بی رو زير كرسی گرفته و دو راه هم رفته بود! و ساعت هشت هم خوابيده بود، نه اينكه پنج صبح بيدار بشی و هشت‌و‌نيم شب هنوز توی ترافيك همت، فحش بدی به خودت و تموم باعث و بانی‌ش.

از صبح تا الان كه ساعت يازده‌ی دَم‌دمای ظهره، اونقدر زدم تو سر اين كليد F5 تا شايد فرجی بشه و نمايی از رُخ ياهو رو ببينيم كه هر چی می‌بينيم دوروبر خودمون يابو بوده و بس! ولی دريغ از اپسيلون كيلو بايتی سِند و ريسيو. اينترنت قطع و همه چيز مرداب‌وار ساكت و ساكنه. هيچ خبری نيست. صفحه‌ای سفيد و پيغام دِ پيچ كـَن نات، بروبرو من رو نگاه می‌كنه. تو باور كن كه همه جا اَمن و امانه. پس حالا كه اينجور شد، كوروش آسوده بخواب. داريوش آسوده بخواب. اِبی آسوده بخواب. سياوش قميشی آسوده بخواب. گوگوش اين‌ها چيه كه جديداً می‌خونی؟! حبيب اصلاً معلوم هست كجايی؟ شهيار قنبری تو نمی‌خوای‌ كار جديدی رو كنی؟ ديگه كی‌ها بيدارند؟! آهـان، آتيلا آسوده بخواب. چنگيز آسوده بخواب.

دويست كيلومتر اونورتر از جايی كه من نشستم قيامتی برپا شده و ما سالهاست، از همون روزی كه خرمون رو فروختيم و پشت پيكان تهران _ ب، نشستيم و عكس‌های هنرپيشه‌های هاليوود و باليود رو چسبونديم روی رودربی ماشين، يادمون رفت كه اون بالا خدايی هست كه خودش اَرج و قرب ميده و بزرگ و باعزّت می‌كنه بندگان‌ش رو. و ما چه تلاش بيهوده‌ای می‌كنيم برای ثبت و حك شدن در تاريخ. راستی خدا سلام، چطوری؟! اصلاً معلوم هست كجايی؟ قديم‌ترها سری بهمون می‌زدی، تو هم بی‌معرفت شدی؟! دروغ چرا، منهم يادت نبودم. خيلی ‌وقته كه ديگه نه تو هستی و نه ما. رفتی نشستی اون بالا، حال‌ش رو می‌بری. اين پايين خرتوخری شده كه بايد بيايی و ببينی. سگ صاحب‌ش رو نمی‌شناسه.

بعضی وقت‌ها خيلی يادت می‌كنم. نمی‌دونم چی شد كه نيستی. چرا رفتی؟ ما بد بوديم يا خودت حال نكردی با معرام و معرفت‌مون. هر چند، هر چقدر هم كه ما بد باشيم ولی تو نبايد می‌رفتی. تـُف سربالا و اين حرفهاست ديگه ... ولی خب يادت باشه، همونجوری كه دَستك و دنبك دادی دست يه سری‌ها تا اسم‌مون رو بنويسن روی تخته و با هر دستی كه تو دماغ‌مون كرديم يه ضربدر جلوی اسم‌مون زدن به اين گـُندگی، ما هم يادمون نميره كه اين روزها اصلاً نيستی ما رو. ول‌مون كردی به اَمون خودمون تا بچريم توی اين دنيايی كه بقول سياه، بعضی وقت‌ها از قفس هم كوچيك‌تره. خط‌و‌نشون نمی‌كشم كه منُ چه به اين گـُه خوردن‌ها فقط خواستم بگم اگه تو حواست به كار و كردار ما هست، خب ما هم حواس‌مون به تو هست. بنده‌ی مخلص‌ت نبوديم ولی خب، بنده‌ات كه بوديم. ما به عهد و پيمون‌مون وفا نكرديم و اون دو ركعت نماز رو خونديم و نخونديم، تو ديگه چرا ول‌مون كردی فی اَمانِ غيرالله؟!

خدا رو چيكار داريم توی اين صلاة ظهر روز آخر پاييز؟!

راستی پاييز هم تموم شد. سی‌ام آذره و من سبد حصيری‌ رو گذاشتم لای لِنگ‌م تا جوجه‌هام رو بشمارم ... كه يادم باشه اين يه دونه جوجه بزرگه! كه هی سَرك می‌كشه، رو توی آمار نيارم كه مال امسال و پارسال نيست. قـِدمت و كِسوتی داره به اندازه‌ی سن و سال خودم! و چه تخم‌هايی كه هيچ‌وقت جوجه نشد. هيچ‌وقت. هر سال‌مون همين بوده اينجا كه می‌رسيم كم مياريم توی حساب و كتاب. انگاری دخل و خرج‌مون با هم نمی‌خونه و هر سال بدهكارتر ميشيم به پارسال و حالا امشب، دوباره شب يلداست. بلندترين شب سال. خدايا چقدر يلدا؟! چقدر شب؟! يعنی از فردا، روزهامون بلند ميشه آخداااا؟! ‌

يكشنبه، ۲۹ آذر ۱۳۸۸

k1-women.jpg پسر و دختری از دوستان يا فك و فاميل كه تازه نامزد يا ازدواج كردن رو به خونه‌مون دعوت می‌كنيم. همه سر ميز شام نشستيم و اونها هم طبق يه قانون نانوشته كنار هم و كيپ به همديگه چسبيدند، جوريكه محاله بتونی از بين‌شون تار مویی رد كنی. خب بچسبند، ما كه بخيل نيستيم!

هر كدوم از ماها توی يه ظرف غذامون رو می‌كشيم. برنج، خورشت، سالاد، مرغ و ماهی. پسر و دختر قصه‌ی ما، مثل اين مرغ‌های عاشق، توی يه ظرف مشترك غذا می‌ريزن و دو تايی بهم نوك ميزنن و اگه يه كمی پُررو هم باشند با قاشق توی دهن همديگه ميذارند. خب باز تا اينجاش مشكلی نيست. عشق و عاشقی هست كه اينجوری ورقلمبيده شده و پای سفره و ميز شام، زده بيرون، جوريكه بخاطر نشون دادن علاقه و مهر و محبت‌شون، حتماً بايد توی يه ظرف مشترك، غذا بخورن. اينی هم كه جلوی همه توی دهن هم ميذارن باز هم تا اين حد و اندازه‌ش ايرادی نداره!

پسر و دختر عاشق قصه‌ی ما كه اصلاً و ابداً كيس خاصی نيستند و هر كی بگه توی دوست و رفقهای ما چنين آدم‌هايی وجود ندارند، گـُه مفت خورده و زياد ديديم به صرف اينكه، آدم‌ها با هم نامزد كردن، در اولين اقدام عاشقانه بشقاب غذاشون يكی شده و خب اونهايی كه سن و سالی دارند و مثل ما باسنی توی اجتماع و روابط دريدن! و حالا ديگه گرد پيری به سرشون نشسته، بخوبی آخر و عاقبت اين نوع روابط رو می‌تونند ترسيم كنند، خرشون (چون جمله طولانی شد بايد توضيح بدم منظور از "خرشون" يعنی همون پسر و دختره!) هنوز از پل نگذشته و همون وسط‌های پل تِلوتلو می‌خوره، كه برای هم خط و مرز مشخص می‌كنند كه آره چون ما قراره با هم ازدواج كنيم، تو ديگه نبايد تنهايی بری خونه‌ی فلانی و من هم نميرم خونه‌ی بيساری و از قرار معلوم، توی اون عهدنامه‌ی اوليه كه با هم امضاء كردن، تنها جايی رو كه قرار می‌شه جدا از هم و مستقل برن، همانا توالت خونه‌شونه! حالا اگه باز اين مهارت و سليقه و شجاعت و ايدولوژی رو داشته باشند كه جفتی و دو تايی با هم حموم برن، خوبه!

بهرحال اين‌ها شرايط خاص روزهای اول زندگی هست و هر چقدر هم كه ديگران بخوان تجربيات‌شون رو منتقل كنند و بگن تخته گاز تا ته‌تـَه‌‌ش نريم كه هيچ وقت به اون تَه نمی‌رسيم، محاله كه گوش بديم و چنان می‌تازونيم، می‌تازونيم كه موتور جسم و روح و روان و فيزيك و شيمی رو به گـاء ميديم! پنداری اين تا ته گاز دادن، از اركان و ماهيتِ وجودی آدميزاده كه خب قطعاً خايه‌سوزندن رو هم بدنبال داره.

توی همين وبلاگ و صرفاً با توجه به نظر و تجربیات شخصی خودم، كم ننوشتيم از پرايوسی و حريم شخصی آدم‌ها، بخصوص بعد از ازدواج كه من تمام زندگی‌‌م رو بر همين پايه، بنا گذاشتم و اگه عمری باقی باشه بر همين اصلِ احترام به نظر ديگری هم ادامه خواهم داد. حداقل اين قضيه برای شخص من شعار نبوده و يك اصل و شعور بوده ولو اينكه هزينه‌های فوق‌العاده سنگينی رو هم بابت‌ش پرداخت كرده باشم. نوشتن از اينكه زن و مرد، بعد از ازدواج نبايد عينهو چسب دو قلو به همديگه بچسبند و هر كسی پرايوسی خودش رو داره، قطعاً حريم شخصی بعد از ازدواج و وارد شدن همسر به زندگی تغيير می‌كنه و محدود ميشه ولی به هيچ وجه نبايد از بين بره و ... گفتن و تكرار مكرراته كه خب از همون گفتنی‌هايی هست كه اگه طرفين به‌ش اعتقاد دارند، قاعدتاً بايد هر روز گفت و تكرار و تمرين‌ش كرد، چون توی اين مورد، ماها مشكلات و ضعف‌های ساختاری و فرهنگی و تاريخی داريم. خب بيايد حالا آروم آروم بريم سراغ پسر و دختر قصه‌مون كه خيلی وقته دوتايی رفتن حموم!

قطعاً خيلی زود اون ميل و اشتياق توی يه بشقاب غذا خوردن و توی هر مجلسِ جشن و عزا و مهمونی، عينهو سريش به هم چسبيدن از سرتون ميوفته كه اگه اصول زناشويی و مديريت رابطه رو بلد نباشيد شيش ماه بعد از ازدواج، در خوشبينانه‌ترين حالت، يكی‌تون روی تخت و اون يكی وسط سالن پذيرايی می‌خوابه. بنابراين اين‌ها مشكلی نيست كه زمونه خيلی زود خودش براتون حل می‌كنه، عينهو باقلوا!

يكی از موارد اين‌چنينی كه گند ميزنه به تموم اصل و اصولِ حريم شخصی كه متاسفانه اين روزها، زياد هم شاهدش‌يم، اينه كه پسر و دختر توی يه رابطه‌ای كه حالا اسم‌ش رو ميشه هر چيزی گذاشت (دوست، پارتنر، نامزد، همسر) خيلی شيك و قشنگ و باكلاس، پسوردهای اينترنتی خودشون اعم از ميل، فيس‌بوك، وبلاگ و ... رو در اختيار همديگه ميذارند!

به شخصه، تحت هيچ شرايط نمی‌تونم بپذيرم، به صرف اينكه كسی رو دوست دارم و به همديگه اطمينان داريم يوزرنِم پَسورد محيط‌های اينترنتی و مجازی‌مون رو به همديگه بديم. اگه قرار به داشتن ايميل مشتركی هست ميشه اكانت جديدی باز كرد كه هر دو طرف پسوردش رو داشته باشند در غير اينصورت (حداقل برای من) اصلاً قابل‌باور نيست كه زنی پسورد ايميل همسرش رو داشته باشه و مردی هم پسورد مثلاً فيس‌بوك اون يكی رو. خب تجاوز يعنی همين ديگه ... تجاوز كه نبايد هميشه همراه با درد و خون و باطوم و شيشه نوشابه و توی يكی از بيابون‌های حاشيه‌ی تهران اتفاق بيوفته، شك نكنيد كه اين همون نمونه‌ی عينی تجاوزه، نه نشونه‌ی عشق و علاقه و اطمينان و اعتماد.

شنبه، ۲۸ آذر ۱۳۸۸

آقايون بفرمائين
خانوما بفرمائين
يه حراج واقعی
يه حراج بی‌نظير
نعل‌ُ ارزون كردم
باغ‌ت آباد بشه، نعل‌ُ ببين
واسه پای خر خوبه
واسه پای اسب خوبه
خانوما كه سُم داريد!
آقايون كه سُم داريد!
نعل‌های شيك داريم
نعل‌های آهنی
نعل‌های چوبی و چرم و پلاستيكی
نعل‌های نَشكن پاشنه كوتاه
نعل‌های محكم، پاشنه بلند
مدل امسال مكزيك‌ رو داريم
نعل‌های پنچه پهن
نعل‌های پنجه باريك داريم
همه آخرين مُدل
مال اولين مِـزون
از رو ژورنال‌های نعل اين سزون
خانومای باسليقه می‌دونن من چی ميگم
آقايون بفرمائين
خانوما بفرمائين

شهـر قصه / بيژن مفيد

چهارشنبه، ۲۵ آذر ۱۳۸۸

K1-Idea.jpg يعنی من اگه بميرم، حاضر نيستم هيچ‌كدوم از شماها بياييد مسجد و يا سر قبرم، فاتحه‌ای بخونيد! كه دو ساله هر چی ضجه ناله كردم، هيچ‌كدوم‌تون به روی‌ مبارك‌تون نياوردين كه اگه اين دو هزار تا خواننده هر كدوم‌تون نفری هزار تومن گذاشته بودين رو هم، الان شده بود ..... اُمممم .... صبر كنيد حساب كنم ببينم چقدر ميشد 2000*1000 آره شده بود دو ميليون و منهم تا الان صاحب يه لَب‌تاپ سونی وايو شده بودم ولی زرشك! ما رو باش كه روی شماها چه حساب‌ها كه نكرده بوديم كه از قرار معلوم اگه چيزمون هم زير سنگ باشه دريغ از يه هولی، فشاری، اِهنی، اُهنی، كمك مالی، نقدی، غير نقدی يا حداقل جنسی! حالا می‌دونم باز دو هزار تا كامنت مياد كه آی كيوان جون من حاضرم برات لب‌تاب بخرم و اِل كنم و بل كنم و .... خب بابا اگه می‌خواهيد بخريد، بخريد ديگه اين لامصب‌ رو. والله ديگه به اينجام رسيده!

خب اين‌‌ واقعيت‌ها رو گفتم كه به موضوع اصلی برسيم كه اين نخريدن لب‌تاب، لكه‌ی ننگی است بر پيشونی تموم وبلاگستان! حالا هم نترسيد چون قرار نيست از جون، پول، نون و خون‌تون هزينه كنيد كه خب تا الان هم اَلحَمدُالله رَب الَعالَمين قطره‌ايی و ذره‌ايی و ريالی نكردين.

خيلی وقت‌ها آدم می‌خواد بنويسه، و نه اينكه موضوع يا سوژه‌ای برای نوشتن نداشته باشه كه همچين روی صندلی يا قالی كه ولو شده، يه چرخ چمنی به سبك باستانی كارها بزنه مثل پشكل، مشكلات ريز و درشت مديريتی، اجتماعی، سياسی، فرهنگی دور تا دورش ريخته ولی الان كه از دو ساعت تمرين واليبال برگشتم و دوش گرفتم و سر و حال هستم و يه سيب قرمز هم بعنوان 1 واحد ميوه‌ای كه دكتر برای‌عصرونه‌م در نظر گرفته، ميل كردم به اين فكر كردم تا از شما بپرسم ببينم چه موضوع يا سوژه‌ای هست كه اگه در اون رابطه بنويسم می‌تونه جذاب و خوندنی باشه و يا موردی هست كه دوست داريد نوع نگاه و نگرش من رو هم در مورد اون قضيه بدونيد. آخه نه اينكه من ارشميدس و خواهرزاده فيثاغورث هستم، قطعاً نگرش‌م به جامعه و معضلات‌ش، می‌تونه برای ‌مديريت جهانی كه به زودی قراره ما كاپيتان تيم‌ش بشيم، خيلی مفيد و موثر و كارگشاست!

بنابراين خوشحال ميشم نقطه نظرات، ايده و موضوعاتی كه به ذهن‌تون ميرسه (البته با در نظر گرفتن محدوديت‌ها و خطوط به شدت قرمز جامعه و همچنين ادامه زيست و حيات برای نويسنده!) مطرح كنيد و بنويسيد كه قطعاً اين ايده‌ها، نه فقط برای من، كه ميتونه به درد همه‌ی بلاگرها بخوره.

دوشنبه، ۲۳ آذر ۱۳۸۸

ونك ... ونك يه نفر ... ونك ... ونك ميری آقا؟

اين‌ها رو راننده‌ای میگه كه توی سرمای پاييزی كه همه خودشون رو با كاپشن و شال‌گردن، پوشوندند، فقط يه لا پيرهن آستين كوتاه راه‌راه پوشيده و سيگار روشنی دست‌شه و يه كتی هم به در ماشين‌ش يله داده و در حاليكه ونك ونك می‌كنه، دودِ سيگارش رو فوت می‌كنه بالای سرش و مشتاقانه هم رَدش رو می‌گیره تا ببينه دود به كجا ميرسه.

از همون چند قدمی ماشين، سری بعلامت تائيد تكون میدم. راننده پْک عمیقی به سیگار میزنه، جوری که انگار می‌خواد شیره‌ش رو بکشه و بعد سیگار رو میندازه کف آسفالت خيابون و میگه: دَمت گرم، بشين بريم.

سلامی می‌کنم و میشینم روی صندلی عقب. عادت دارم. سوار تاكسی كه ميشم، حتماً سلام می‌كنم. مثل اين دهاتی‌هايی كه تازه اومدن شهر! نفر آخری هستم كه نشستم توی پرايدی كه باند‌های ضبط‌ش هر كدوم قدِ يه خربزه مشهدی‌اند. يه خانم حدود سی ساله كه سرش رو تكيه داده به پشتی صندلی و چشم‌هاش رو هم بسته، نشسته صندلی جلو. يه پسر بيست و سه چهار ساله كه انگاری كارگر ساختمونی‌یه، از همين‌هايی كه بعد از كار، موهاشون رو آب‌و‌جارو می‌كنند و ميزنن به خيابون و ميدون‌های شهر رو بی‌هدف راه ميرن و ويترين‌ مغازه‌ها رو نگاه می‌كنند و فرصت كنند توی شلوغی پیاده‌روها، دختر و خانوم‌ها رو هم انگشت می‌کنند نشسته پشت راننده و يه آقای مُسن، حدود 60 ساله با کُتی کهنه و قدیمی و کلاه شاپوی طوسی هم وسط، بین من و پسر نشسته. جواب سلام‌م رو فقط آقای مُسن میده. در جواب سلام، عَلیکُم‌اَلسَلام بلندی میگه، جوریکه خانومی که جلو نشسته برمی‌گرده و عقب رو نگاه میکنه.

به محض اینکه ماشين راه میوفته، از پشت سرم يه آهنگ تندِ بند تومبونی با صدای بلند تو ماشين پخش میشه و بعد از اون، راننده انگار تمام حركت و وجنات و سَكنات‌ش رو با ريتم آهنگ تنظيم می‌کنه. اونقدر گاز میده تا جون ماشین دربیاد و تا به اون ریتم مورد علاقه‌ش نمی‌رسه به ماشين دنده نمیده. توی جيب‌م دنبال MP3 Playerم می‌گردم. جا تنگه و بايد اينور و اونور بشم. برای اینکه جیب شلوارم رو بگردم مجبور میشم به صندلى جلویی که خیلی هم اومده عقب فشاری بیارم. احتمالاً زانوم از لای دنده‌های خانومی که جلو نشسته و چشماش رو بسته رد میشه و میرسه یه جایی دور و بر کبد و لوزالمعده‌اش! که خانوم با اَخم و تَخم برمی‌گرده و نیم‌نگاهی بهم می‌کنه. سريع میگم: ببخشید.

توی جیب شلوارم نیست. جیب‌های کاپشن رو اینبار محتاطانه می‌گردم. باز یه کمی تکون میخورم و اینبار آقاهه نگام می‌کنه. میگم: ببخشيد و دوباره جيب‌ها‌م رو می‌گردم.

پیرمرد میگه: ورزيش‌چاری؟! میگم: اِی.

ـ معلومه ... ماشالله گـُنده مونده‌یی. فوتبال بازی می‌چُنی؟!

ام‌پی‌تری پلير رو از توی جيب پيرهن جير مشكی‌م پيدا می‌کنم. سيم‌ها بهم پيچيده. كتاب عزاداران بَيَل ساعدی رو میذارم روی پام تا سيم‌ها رو از هم باز كنم.

برای راننده، انگار كه همه‌ی چراغ‌های این شهر سبز سبزه! خانومی‌كه جلو نشسته بعد از هر ترمز ناگهانی، چشم‌هاش رو باز می‌كنه و نگاه چپ‌چپی به راننده می‌كنه و دوباره سرش رو ميذاره روی پشتی صندلی و چشم‌هاش رو می‌‌بنده. پسر كارگر بدون اینکه حرفی بزنه، سرش رو با آهنگ تکون تکون میده و زل میزنه به خيابون و انگار كه از همونجا داره تموم ويترين‌ و تن و بدن زن‌های شهر رو می‌لیسه‌.

_ موبايل‌ته؟! پیرمرد این رو میگه و در حاليكه می‌خنده با سرش ‌ام‌پی‌تری پلیر رو نشون میده و میگه: چه خوشگله.

_ موبایل نیست. ام‌پی‌تری پليره!

_ هان ... چی‌چی پليچر؟

با بی‌حوصله‌گی میگم: چيزه ... يعنی دستگاهی‌یه که آهنگ پخش می‌كنه.

پیرمرد عينهو خری كه به نعل‌بندش نگاه کنه، بدون اینکه چیزی بگم بر و بر نگام می‌کنه و بعدش رو می‌کنه به راننده و میگه: خوش انصاف، اون ضبط‌ت رو خاموش كن بذار‌ آهنگ‌هايی اين فوتباليست رو قوش كنيم. راننده از آينه عقب رو نگاه می‌کنه و همزمان صدای ضبط رو کم می‌کنه و میگه: چی ميگه پدر جون؟!

_ ميچم اون سگ‌مصب رو چم كن. بابا قوش‌مون داگون شد. پسر تو مگه چری اينقدر صداش رو بلند کردی؟!

راننده صدای ضبط رو كم می‌کنه و نيم نگاهی به خانومی كه جلو نشسته و چشم‌هاش رو بسته می‌کنه و میگه: پدر اعصاب مَصاب‌ت تعطيله‌ها.

پيرمرد بدون اينكه بفهمه راننده چی میگه رو به من می‌کنه و میگه: خب حالا یچی از اون آهنگ‌ خوشگلات رو بذار قوش كنيم ... دلچش هم داری؟!

خانمی كه جلو نشسته مثل تموم خانم‌های دنيا حس كنجكاوی‌ش تحريك میشه و برمی‌گرده عقب رو نگاه می‌کنه. میگم: پدر جون اينكه ضبط نيست برای همه‌مون آهنگ پخش كنه. من فقط خودم می‌تونم گوش كنم.

_ يعنی چی فقط من می‌تونم قوش کنم؟! شما تهرونی‌ها چرا اينقدر خسيس هستين؟ خب بذار ما هم قوش كنيم، مگه چی‌ت ميشه.

پسر كه تا الان ساكت نشسته، با پیرمرد به تُركی شروع به صحبت می‌کنه. پس اینها پدر و پسر بودن! ظاهراً پسره از دست باباش ناراحته و داره بهش توپ و تشر ميزنه. لازم نیست ترکی بلد باشم تا بفهمم چی میگن. پیرمرد بدون در نظر گرفتن مسایل اخلاقی و اصول تربیتی نوجوانان و جوانان و بدون اينكه به عاقبت اين تحقيرهای توی جمع فكر كنه، زروُرما به معنی زر نزن به پسر میگه و مکالمه‌شون تموم میشه!

ـ حالا دلچش هم نداری عيبی نداره. هايده بذار. چوخ ياقچی ده ...نور به قبرت بباره با اون صدات ... والله!

ـ پدر جان والله بخدا نمیشه. این باند و دَم دستگاه نداره که برای همه پخش کنه.

پیرمرد در حالیکه مشخصه از دست‌م ناراحت شده میگه: آره دیگه این چُس‌مثقال زورش کجا بود که بخواد آهنگ پخش کنه. و بعد رو به راننده می‌کنه و میگه: خوش انصاف، تو دلچش نداری؟!

ـ نه پدر ما از این قرطی‌ مرتی‌ها گوش می‌کنیم. و بعد دوباره صدای ضبط رو بلند می‌كنه و ميگه: صفر صد و یازده، یاس، میخوای برات شاهین نجفیان بذارم؟ زد بازی دوست داری؟! و بعدش خودش میزنه زیر خنده و زیر لب و آروم تکرار می‌کنه. دلچش ... دلچش.

گوشی‌ها رو میذارم توی گوش‌م. شهیار قنبری می‌‌خونه. پیرمرد برمی‌گرده و با تعجب نگام می‌کنه. صداهای نامفهوم و خش‌خشی که از گوشی بیرون میاد براش عجیبه.

سرم رو تکیه میدم به ستون ماشین که توی هر چاله چوله‌ی میوفته سر و صداش بلند میشه. هنوز شهیار، آهنگ اول رو تموم نکرده و قهوه‌ی سن میشل دست‌شه که ام‌پی‌تری پلیر خاموش میشه. مُرده‌شور این حواس من رو ببرند که باز یادم رفته شارژش کنم. گوشی توی گوشم هست و در نمیارم. حال و حوصله‌ی حرفهای پیرمرد رو ندارم. همونجوری که سرم رو به ستون تکیه دادم چشمهام رو می‌بندم و به آهنگ‌های تند و آبدوغ‌خیاری ماشین گوش میدم.

پیرمرد که انگار از من بکلی ناامید شده، یکی دو باری نگام می‌کنه و وقتی می‌بینه گوشی‌ها توی گوش‌مه، فکر می‌کنه هنوز دارم آهنگ گوش می‌کنم. نمی‌‌دونم کدوم خواننده است که اینجور عر میزنه. خیابون‌ها شلوغ‌ند. ماشین‌ها پشت سر هم بوق می‌زنند. عابرها بدون توجه به چراغ‌ سر چهارراه از وسط ماشین‌ها رد میشن. راننده از وسط خیابون و بدون توجه به ماشین‌های روبرو و چراغ‌هایی که براش هی روشن و خاموش میشه پاش رو گذاشته رو گاز و ویراژ میده.

پیرمرد کلاه‌ش رو روی سرش جابجا می‌کنه و بعد دست‌ش رو به صندلى جلویی می‌گیره و خودش رو می‌کشه لای دو تا صندلی و به راننده میگه: تو قاپ صندوق رو می‌بینی؟

راننده می‌خنده و میگه: نه پدر جون من شبها که میرم خونه فقط PMC نگاه می‌کنم.

پیرمرد رو به خانمی که جلو نشسته می‌کنه و میگه: خانوم شما قاپ صندوق رو می‌بینید؟

خانومه چشماش رو باز می‌کنه و میگه: بـلــــــه؟ و اين بله ش رو خيلی هم بلند و كشيده ميگه.

ـ گاپ صندوق ... گاپ صندوق رو می‌بینید؟

راننده رو به خانوم بداخلاق می‌کنه و میگه: گاو صندوق رو میگه. همون سریالی که شب‌ها شبکه 5 نشون میده.

خانوم سی ساله‌ای که جلو نشسته میگه: ای بابا شما هم چه دلخوشی داریدها و دوباره سرش رو تكيه ميده به صندلی و چشم‌هاش رو می‌بنده.

پیرمرد بدون توجه به حرفهای راننده و خانومه میگه: ولی من می‌دونم گـُلامرضا دزد نیست!

لبخندی میزنم و گوشی‌ها رو درمیارم. پیرمرد نگام مي‌كنه و میگه: خواب بودی؟

_ پدر می‌خواهی آهنگ گوش كنی؟!

_ دلچش هم داره؟!

_ دلكش نه ولی دو تا آهنگ از هايده هست. گوش می‌كنی؟

پيرمرد با خوشحالی ميگه: گربونت بشم و سرش رو مياره جلو تا گوشی‌ها رو بچپونم توی گو‌ش‌ش.

راننده سيگاری روشن كرده و با دست چپش نوك سيگار رو از لای شيشه داده بيرون تا دودش نياد تو ماشين. خانومی كه جلو نشسته به صندلی تكيه داده و چشم‌هاش رو بسته. پسر كارگر با هر آهنگی، سرش رو هی تكون تكون ميده و زُل زده به خيابون و مغازه‌ها. كتاب عزاداران بيل رو باز می‌كنم.

دمدمه‌های غروب بود كه مشدی جبار وارد بَيل شد. بَيلی‌ها در ميدانچه پشت خانه‌ی مشدی صفر نشسته بودند دور هم و گپ ميزدنند.

كدخدا تا مشدی جبار را ديد گفت: يالله مشدی جبار سفر بخير. تو شهر چه خبر بود؟

مشدی جبار گفت: تو شهر خبری نبود. هيچ خبر نبود.

جمعه، ۲۰ آذر ۱۳۸۸

k1-jengir.jpg کوروش نریمانی کارگردان موفق تئاتر جن‌گیر میگه: من ترجیح می‌دم کارم لاله‌زاری باشه تا اینکه اثری باشه که آن را نفهمم (یا مخاطب اون رو نفهمه و درک نکنه).

از اینجا به بعدش رو کوروش که نه، من خودم میگم! خب من نمی‌دونم مگه تئاتر لاله‌زاری چه ایرادی داره که باید به نریمانی و جن‌گیرش این همه انتقاد بشه؟! مگه غیر از اینه که تئاترهای لاله‌زاری که دیگه این روزها در و پیکر همه‌شون هم متاسفانه تخته شده جزیى از فرهنگ و هنر نمایش ایرانی هستند؟! من که خودم به شخصه با داستان‌ و نمایش‌ و فضاهای ایرانی خیلی بیشتر حال می‌کنم تا نمایش‌ و فضاهای خارجی و بیگانه.

قطعاً جن‌گیر تئاتری نیست که برای ما ایرانی‌ها غریبه باشه چون حضرت جن! قرن‌هاست که با سنت و فرهنگ و البته دین و مذهب و آیین ما پیوند سفت و محکمی خورده و از قرار معلوم ول‌کن ماجرا هم نیست. ظاهراً به صرف صنعتی‌شدن زندگی‌های امروزی، نمیشه از داستان‌ها و واقعیت‌هایی که جن در اون حضور ثابت و فعال داره چشم‌پوشی کرد. شاید هیچ‌کدوم از مادربزرگ‌های ما نباشند که داستانی از جن و دعوت‌شون به مراسم عروسی و زایمان‌شون رو بیاد نداشته و برامون تعریف نکرده باشند.

بهرحال کوروش نریمانی، ژاله صامتی و سیامک صفری چهره‌های کاربلد و نام‌آشنایی هستند که حضورشون در هر نمایشی می‌تونه اون کار رو دیدنی و پُرمخاطب کنه. اینبار هم توی این سرمای زمستون، تماشاچی‌های تئاتر به سالن قشقایی میان تا بازی خانوم صامتی و سیامک صفری رو ببینند ولی بنظرم اینبار فروغ قجابیگلی در نقش مرمر و هوتن شکیبا در نقش منگنه (جن‌هایی که زن و شوهر هستند) بقدری خوب و پخته و حرفه‌ای بازی کردند که سایه‌ی یلندی میندازند بر روی اسم‌های معروف‌تر این نمایش.

جن‌گیر هفته‌ی آخر اجراش رو توی مجموع سالن‌های تئاترشهر پشت‌سر میذاره. تئاترشهری که از بس در و دیوارش ترک خورده، عن‌قریبه که خراب بشه و بریزه روی سر و کله‌ی اهالی تئاتر تا این تنها دلخوشى تئاتردوست‌ها هم به فنا بره تا خیال همه دیگه راحتِ راحت بشه. از دید من، ارزش‌ش رو داره تا دَم دوست و رفیقی رو ببنید تا اونهم مرام بذاره و یه روز بعد از اینکه نهارش رو خورد از ساعت دو بره توی صف بیایسته تا بتونه بلیط ساعت 5 یا 7 عصر جن‌گیر رو براتون بگیره. من که هنوز دو سه تا از این دوست‌های بامعرام و فرهنگی و هنردوست برام باقی‌مونده که امیدوارم نسل‌شون مثل دایناسورها منقرض نشه که اگه اینها نبودند، نمی‌دونم چه جوری میشد با این سیستم سخت و زمان‌بَر و غیرمنطقی و با عرض پوزش از تمامی اساتید و دانشمندان در مجلس باید بگم تخمی تئاترشهر، بلیط تهیه کرد و تئاتر دید.

سه شنبه، ۱۷ آذر ۱۳۸۸

اينُ يادت باشه كه هيچ‌وقت فراموش نميكنی عطر تن و بدنِ كسی رو كه يه روزی دوست‌ش داشتی. محاله فراموش كنی، محال.

يكشنبه، ۱۵ آذر ۱۳۸۸

اگه بخوام از موقعیت و جغرافیای فعلی و امروزم بنویسم، باید بگم که خونه بودم، خونه هستم و خواهم بود. خب راستش نه سید هستم که روز و عیدی به نام‌م باشه و نه سیدی دور و برم هست که اگر هم بود پا نمی‌شدم تِلک‌تِلک برم دیدن‌ش که خب اعتقادی هم به چنین آیین و مراسمی ندارم.

خونه ولو هستم، بَر بخاری گازی که از وقتی تعمیرکارش دستی به سر و گوش‌ش کشید تازه فهمیدیم آبی سوختن بخاری یعنی چی! تنها هستم و گرسنه موندن در خونه رو به رفتن خونه‌ی فک و فامیل و خوردن مرغ و خورشت ترجیح دادم. بسان تمام آدم‌حسابی‌های این روزهای کره زمین و برای اینکه حداقل یه سایز کمتر و جَم‌و‌جورتر بشم یه پیاله شیر با Special K خوردم. (لطفاً اگه کسی تجربه‌ای در رابطه با استفاده از محصولات و رژیم Special K داره برام بنویسه). لیوانی نسکافه و از اونجایی که مادر جان، منزل نیستند این امکان فراهم شد تا 250 گرم تخمه‌ی بوداده‌ی هندوونه رو هم بخورم که اگه بود محال بود بذاره حتی یه دونه از تخمه‌ها رو هم میک بزنم تا حداقل دهن‌م مزه‌ی آبلیمو رو بچشه که از وقتی فهمید این کبد لامصب من چرب شده، خوردن تخمه و آجیل و تنقلاتی که به جون من بسته بود رو قدغن کرده و هر شب تا نیم‌کیلو انار دون‌شده‌ی ساوه به حلق من نریزه محاله بذاره سر به بالین بذارم بخاطر همین مهر و محبت‌هاست که شاعر میگه: رفیق بی‌کلک مادر!

از تلویزیون چیزی نگم بهتره که خودتون خوب می‌دونید توی روزهایی که بنا به مناسبت‌هایی، مملکت تعطیله، همه‌ی ماها باید چه زجری بکشیم بابت دیدن این مزخرفاتی که بابت ثانیه ثانیه‌ش میلیونها تومن هزینه میشه. ظاهراً پس از گذشت سی سالی که از بهمن 57 می‌گذره دوستان و یاران و مسئولین محترم هنوز توجیه نشدند که قطعاً باید فرقی باشه بین عید و ولادت و رحلت و شهادت که در هر دو صورت آقایونی ریشو و کت‌و‌شلواری چنان نعره‌هایی می‌زنند که بیا و ببین. ظاهراً یه سری شعر مشترک رو توی هر دو مناسبت می‌خونند. روزهای شهادت اسم‌ش میشه مداحی و میزنند توی سر و سینه‌‌شون و روزهای ولادت همون شعرها اسم‌ش میشه مولودی و جماعت دو انگشتی می‌زنند کف دست‌شون!

با معجزه‌ایی که چند روزه رخ داده، دو سه تا کانال همچین سَرخود و بدون اجازه، باز شده و در حال حاضر حداقل این PMC مادر مُرده چهار تا آهنگ پخش می‌کنه تا برای 200‌امین بار آهنگ فیلم محاکمه در خیابان رو نشنوم. دروغ نگم از ساعت دو تا نیم ساعت پیش که ساعت 6 بود صدای رضا یزدانی توی فضای خونه پخش می‌شد. آخ که اگه همه چیز این رضا یزدانی مثل صداش اینجوری کَت و کلفت باشه که دیگه وامصیبت‌هاست! البته منظورم عضله‌های دست و بازو‌ش بود، حالا اگه شما فکر دیگه‌ای کردید اون برمی‌گرده به ذهن بیمارتون.

k1-33.jpg اما این دسته‌خر شاخ‌دار اصلاً افتخاری نداره! این دقیقاً همون چیزیه که مدتهاست توی ذهن منهم هست و یه روزی مفصل در رابطه‌اش می‌نویسم. نوشته بولد شده‌ی بالا، قسمتی از کتاب یوسف‌آباد خیابان سی‌وسوم هستش که یکی از شخصیت‌های داستان در رابطه با برج میلاد میگه. سازه‌ایی که به نظر من هیچگونه زیبایی نداره و حیف تهران و میدون آزادی که قرار باشه یکی از نمادهاش این ستون دراز و زُمخت و زشت و بدترکیب باشه.

این روزها زیاد خوندیم از اولین کتاب سینا دادخواه یعنی یوسف‌آباد خیابان سی‌و‌سوم که نشر چشمه توی زیرمجموعه‌ی کتاب‌های آبی‌ چاپ‌ش کرده. کتابی که ویژگی‌ برتر اون رو، داشتن جغرافیای مشخص می‌دونند. داستان توی تهران همین روزها و سال‌های دهه‌ی 80 می‌گذره که قراره برای خیلی از ماها آشنا باشه. پاساژ و خیابون‌ و کافه‌شاپ‌هایی که پاتوق و خونه‌ی خیلی از ماها توی همونجاهاست. جغرافیای آشنایی که گم‌شده‌ای این روزهای خیلی از داستان‌ها و کتاب‌هاست و شاید تنها نمونه‌ی موفق اون رو می‌تونیم در کتاب عادت می‌کنیم خانم زویا پیرزاد ببنیم.

داستان چهار بخش و چهار راوی مختلف داره که ماجراها از نگاه و منظرگاه اونها دنبال میشه. راستش من به شخصه کتاب رو دوست نداشتم چونکه بنظرم زبان و ادبیات تمام راوی‌ها کاملأ یکسانه. شما تفاوت چندانی نمی‌بینید بین حامد نجاتی چهل ساله‌ای که مدتها ساکن نیویورک بوده با ندا دختر دانشجوی بیست ساله‌ای که شاگرد حامده. البته شاید هم من این تفاوت رو نمی‌بینم ولی توصیه می‌کنم با توجه به اینکه سینا دادخواه اولین رمان‌ش رو نوشته، شما حتماً کتاب رو بخونید چون مطمئن هستم بعضی از شما خوش‌تون میاد.

داستان راوی اول شخص داره که عمده‌ی داستان بدون هیچ دیالوگی بین آدم‌ها و توی ذهن راوی پیش میره و خب من با این نوع داستان همیشه مشکل داشتم. به نظرم اونجاهایی هم که دیالوگ وجود داره این دیالوگ‌ها اصلأ خوب از کار درنیومده. با توجه به تموم تعاریفی که از کتاب شنیده بودم ولی بنظرم یوسف‌آیاد خیابان سی‌و‌سوم، به صرف نوشتن اسم چند تا خیابون و اتوبان و مکان‌های اسم آشنای تهران نتونسته زندگی صنعتی و کلاف سردرگمی که پایتخت‌نشینان، امروز با اون درگیر هستند رو نشون بده. من حس تهران امروز و یوسف‌آباد امروز رو موقع خوندن کتاب نداشتم، امید که شما داشته باشید.

یوسف‌آباد خیابان سی‌و‌سوم / سینا دادخواه / نشر چشمه / 114 صفحه / 2400 تومان

شنبه، ۱۴ آذر ۱۳۸۸

در سرزمينی زندگی می‌كنيم كه همه راننده ‌تاكسی‌هاش، همه‌ی همه‌شون، زرد و نارنجی و سبز و خطی‌هاشون، بدون هيچ استثنايی يه روز گرم تابستونی يه خانوم خيلی خوشگل و سانتی‌مانتال رو سوار می‌كنند. يه خانوم خيلی شيك و پيكی كه كلی هم چُسان فِ‍سان كرده بود و بوی عطرش آدم رو مست می‌كرده و اون رو تا دَم خونه‌ش كه اون بالا بالاهای شهر، يه جايی توی خيابون فرشته، زعفرانيه، آصف، الهيه، ولنجك يا شهرك غرب بوده می‌برن. موقع پياده شدن، خانوم از راننده تاكسی درخواست می‌كنه كه كمك‌ش كنه تا بار و بنديل‌ش رو ببره توی خونه. راننده تاكسی ماشين رو پارك می‌كنه و ميره تو حياط خونه. خونه رو كه می‌بينه سرش گيج ميره. خونه نگو، كاخ بگو. باغی و گل و گياهی و استخر و فواره‌ايی. خانوم تعارف‌ش می‌كنه و راننده تاكسی ميره توی خونه. خونه‌يی دوبلكس با سقف‌های بلند و آنچنانی كه تا حالا توی خواب‌ هم نديده بود.

خانوم از راننده تاكسی تشكر ميكنه و ازش می‌خواد تا روی مبل بشينه تا براش آب ميوه‌یی بياره تا خستگی‌ش دربره و راننده گيچ و ويج و همينجوری مات و مبهوت در و ديوار رو نگاه می‌كنه كه يهويی می‌بينه خانم با يه لباس توری و خيلی نازك بدن‌نما كه تموم تَن و جون‌ش معلومه با ليوان آب پرتقال و يه لبخند با معنی بالا سرش واستاده. راننده خودش رو جمع‌و‌جور می‌كنه و خانوم می‌شينه كنار راننده و آروم دست‌ش رو ميذاره روی پای راننده تاكسی و بهش ميگه كه از مردی و مردونگی‌ش خيلی خوشش اومده و حالا هم ميخواد باهاش رابطه داشته باشه و ....

همه‌ی راننده تاكسی‌های خسته اين شهر خاكستری، همه‌ی همه‌شون، زرد و نارنجی و سبز و خطی‌هاشون، بدون هيچ استثنايی به اينجای داستان‌ كه ميرسن از توی آينه وسط عقب‌شون رو نگاه می‌كنند و يه دنده‌ی معكوس به ماشين ميدن و رو می‌كنند به تو و ميگن: زير لب اَستَغفُرالله‌ی گفتم و بدون اينكه نگاش كنم به شيطون لعنت فرستادم و سَرم رو انداختم پايين و گل‌های قالی رو نگاه كردم و بهش گفتم، آبجی آخه من زن و بچه دارم و بدون اينكه حتی‌ شربت‌م رو هم بخورم از خونه زدم بيرون ... دو دقيقه‌‌ی بعد دوباره رو می‌كنند بهت و ميگن، حتی كرايه‌ش رو هم ازش نگرفتم.

پنجشنبه، ۱۲ آذر ۱۳۸۸

تو خیلی خوبی. من فکر کردم دیدم لیاقت تو رو ندارم. بخدا تو میتونی در کنار یه آدم دیگه، زندگی خیلی خوبی داشته باشی. هر چی فکر کردم دیدم من اون آدمی نیستم که تو رو خوشبخت کنم و ...

این‌ها جمله‌هایی هستند که بعضی از شما خانم‌ها هم توی موقعیتی خاص و برای پیچوندن و دَک کردن آقایون بکار می‌برید. یعنی اینجوری نیست که این ادبیات و این جمله‌های کلیشه‌ای، فقط مختص آقایون باشه. گفتم در جریان باشید که یه موقع فکر نکنید ما خری‌م، حالی‌مون نیست!

سه شنبه، ۱۰ آذر ۱۳۸۸
اين پست و كامنت‌ها بنا به دلايلی حذف شد (ببخشيد)