گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
پشت در اون توالت مردونهی طبقهی همكف سینما پردیس ملت، يكی با خودكار آبی نوشته:
اینجا مجهز به دوربین مدار بسته است. لطفاً وقتی ميرينی سیفون رو بکش!
هر چند دوستداشتن، زوری نیست ولی خب خیلی سعی کردم توی تاریکی سینما و بدون اینکه کسی متوجه بشه، محاکمه در خیابان رو دوست داشته باشم ولی لامصب نشد که نشد.
من مثل خیلیها معتقد نیستم کیمیایی تموم شده که قطعاً هیچ زمینهای از هنر، شروع و پایان مشخصی نداره. قیصر و گوزنها توی تاریخ سینمای این مرز و بوم اونقدر جاودانه است که برای همیشه از کیمیایی بخوبی و نیکی یاد بشه و قطعاً امضاءی مسعود خان کیمیایی اونقدر پُر اعتبار هست که پای هر فیلمی بیوفته خیل دوستدارنش رو به سینما بکشونه ولی خب ما هم این حق رو داریم که یواشکی و با حجب و حیاء بگیم، استاد متاسفانه فیلمهاتون دیگه به دل نمیشینه.
مراقب باشید چون خوندن ادامهی این نوشته، شاید داستان رو لو بده!
وقتی میدونی محاکمه در خیابون، فیلمنامهی مشترکی است از کیمیایی و اصغر فرهادی، ناخواسته سقف خواستههات به بالاترین حد ممکن توی سینمای ایران میرسه و منتظر دیالوگهای قوی و زیرپوستی هستی که سالها توی ذهنت تقش ببنده و وقتی وسط فیلم میبینی که فروتن از پلهها میاد پایین و رو میکنه به دزدی که گاوصندوق خونهش رو باز کرده و نصفی از داستان و ارتباط شخصیتها رو با یه جمله خیلی ساده رو میکنه، خب میخوره توی ذوقت.
بهرحال ما هم که الاغ نیستیم! حالا درسته کیمیایی نیستیم ولی چهار تا کتاب خوندیم و با یه سری از ریزکاریهای دیالوگ و فیلم و کتاب آشنایی داریم. دوست نداریم که فروتن بگه: بَه آقای دزد، شریک عزیز خودم. حال خانومتون چطوره و ... و با توجه به صحنهی قبلی، تو خیلی زود بفهمی که دزد، شریک و دوست قدیم و شوهر فعلی همسر قبلی فروتن هست و خیانت و ... هر چند توی این مملکت دیگه عادت کردیم به اونهایی که توی هر زمینهای یه کمی بالاتر نشستند، فکر کنند زیر دستیها گاو و سیاهی لشگرند ولی دیگه دوست داریم حداقل توی زمینهی هنر، یه جورایی احترام بذارند به این شعور بدون استفاده ما مخاطبین!
برای آدم یا آدمهای مثل من که تهران رو مثل کف دستشون بلدند یه توهین کاملاً آشکار و اعصاب خردکنه که وقتی دوربین، دماغ پولاد کیمیایی رو از سمت راست و پشت فرمون نشون میده ایشون توی اتوبان ارتش باشه و وقتی دوربین میره سمت چپ دماغ بیریختش، پولاد و ماشین و دماغ و اون سیبیلش توی اتوبان بابایی و توی صحنهی بعد وسط اتوبان تهران قم باشه. ماشین توی اتوبان حرکت میکنه و نیکی کریمی از راننده آژانس درخواست میکنه بایسته اونوقت ماشین توی یکی از خیابونهای فرعی و خلوت تهران میایسته! این اشتباهات و بد سلیقهگیها رو به پای منشی صحنه بنویسیم یا مسعود خان کیمیایی؟! پولاد در حالیکه بنا به گفتهی خودش آخرین بستهی سیگارش رو میده به کارگری که کنار باجهی نلفن دیده و اونوقت وسط جاده قم و بعد از درگیری با عَید یه نخ سیگار درمیاره و میچاقه!
بازی چند دقیقهای حامد بهداد مثل همهی بازیهای این چند سال اخیرش خیلی خوب و البته باز هم بشدت تکراری و کلیشهای بود. هر چند حامد مثل همیشه خودِ خودش بود ولی همین موضوع داره برای بهداد خطرناک میشه. شقایق فراهانی نقش یه زن سلیطهی عصبی رو خوب بازی کرد و نمیدونم چرا کیمیایی فکر میکنه مخاطب میتونه توی این زمونه، توی تهران آخرهای دههی 80 با کلاه شاپو و کت و شلوار مشکی و اون دعوای بشدت بد و گل درشت محمد رضا فروتن با شریکش ارتباط برقرار کنه.
فروتن شخصیت بدون شناسنامهای بود که بواسطهی خیانت همسرش، خودخواسته و خیلی شیک به آغوش مرگ، اونهم از نوع کشته شدن با چاقو میره! کسیکه ماشین چیرمن سوار میشه و با کلاه شاپو توی تهران امروز قدم میزنه. حمیدرضا افشار (عَبد) یکی از نقشها و بازیهای خوب و قایل قبول فیلم بود هر چند رابطهاش با مرجان معلوم و مشخص نشد. چاقو مثل همهی فیلمهای استاد رکن لاینفک فیلم هست و بنا به گفتهی کیمیایی نمیشه توی جهان سوم از غیرت حرف زد و از چاقو چیزی نگفت!
هر چند در این فیلم حضور زن پُررنگتر از کارهای قبلی استاده ولی نمیدونم چرا توی فیلمهای کیمیایی زن همیشه جنس دوم بوده. نقشهای حاشیهای داشته که اجازه نفس کشیدن هم نداشته و وجود و حضورش همیشه در کنار یه مرد معنا پیدا کرده؟! بازی نیکی کریمی هم در کنار شقایق فراهانی خوب و بجا بود.
فیلمهای کیمیایی رو اونقدر دوست دارم که با توجه به دونستن همهی ضعفها و کاستیهای فیلم ولی رفتم و محاکمه در خیابان رو دیدم و حالا باید بگم که گل سرسبد این فیلم، نه بازی هنرپیشهها بود و نه سناریو و فیلمنامه استاد و اصغر فرهادی که ترانهی فوقالعاده زیبای رضا یزدان بود که متاسفانه فقط توی تیتراژ پایانی فیلم، یعنی جایی که کمتر بینندهی ایرانی روی صندلی میشنیه و با احترام و دقت بهش گوش میکنه، پخش میشه. توی این چند سال اخیر اگه ترانههای رضا یزدان رو از فیلمهای استاد بگیریم باید بگیم که متاسفانه هیچ نقطه برجستهای نداره فیلمهای مسعود خان کیمیایی که با ساختن این همه فیلم بد! ولی هنوز هم دوستش داریم.
همراه شدم با اين صدای شرشر شوفاز اطاق كه راستش نمیدونم بگم شِرشِر يا شُرشُر. آفتاب كمرمقی با كلی ناز و اَدا و اَطوار در اومده و از سوز گداكُشِ چند روز پيش خبری نيست ولی خب اين بارون پدر سگ، رونما میخواد برای شُستن تن و بدن اين شهر خاكستری. كاش ابرها هم مثل بعضی از اين بچههای سرگردون سر چارراهها اونقدر مرام و معرفت داشتند كه بدون چشمداشت، تن و بدنمون رو خيس كنند.
شاهكار میخونه
قديمها كوچهها تنگ بودند حالا ولی دلهان كه تنگند.
بيشتر عشقهای امروز، عشق نه، مايهی ننگند.
پنجم آذره و 25 روز ديگه هم چشم بهم بزنيم میگذره. عشـ.ـقـ.ـبازی نكرديم با پاييز امسال و رنگها و بارون و مههايی كه هيچ وقت نيومد. همونجوری كه تابستون هم ولو نشديم روی ماسههای ساحل متل قو. شايد شاهكار راست ميگه بيشتر عشقهای امروز، عشق نه، مايهی ...
ماه و فصلهای اين شهر هم مثل آدمی شده كه يه مرحله از زندگیش گم و گور شده و حالا دچار تناقض و عدم ثبات شخصيتی شده. مثل خانمی كه سر موقع اونجوری نميشه و اونوقت تموم منحنیهای جسمی و روحی و فيزيولوژیش بهم ميريزه. بهار بیهيچ بارونی سَر ميشه و تابستون برگها زرد ميشن و پاييز، شكوفه ميزنه و زمستون هوا گرم ميشه عينهو ... عينهو كجا بگم؟ نمیدونم خودتون يه جايی رو كه دوست داريد بذاريد جای اون سه نقطهی بالا. اينجا شما حق انتخاب داريد!
هر چند، نه چيزی كاشتيم و نه مرغی داشتيم كه دلمون به شمردن تخمهای آخر پاييزش خوش باشه كه همون دو تا تخم خودمون رو هم نمیدونم كشيدن يا يه جايی جا گذاشتيم كه حالا ديگه نمیدونيم اصلاً كجاست. هرچند بذاريد دوباره يه دستی بزنم، شايد من اشتباه كردم ... ولی نه، نيست. حالا ديگه نياز به شمارش هم نيست. گشتم نبود، نگرد نيست.
با اينها زمستونُ سر میكنم. با اينها خستگیمُ در میكنم.
من نميگم كه فرهاد خدا بيامرز ميگه. زمستون داره سَلانه سَلانه مياد. چقدر پير شدی زمستون! چقدر شكسته. چقدر خميده. چقدر تكيده. چيكار كردی با خودت؟! ما رو بگی يه چيزی، تو ديگه چرا اينجوری دولا شدی؟!
كاش ميشد اين 365 روز سال رو يه جايی قايم میكرديم و هر موقع كه دوست داشتيم همون روز رو از توی خورجين درمياورديم. يعنی همهمون يه فروردين داشتيم، يه شب يلدا. سی روز مهر و سی و يك روز مرداد و هر موقع كه دلمون میخواست روزمون رو اون رنگی و فصلمون رو اونی میچيديم كه دوستش داريم. مثلاً امروز من میشد همين پنج آذر، مال تو دوازده شهريور، مال يكی ديگه هفت فروردين و اون يكی هم دو اسفند.
نه اشتباه نكردين. آدرس رو درست اومدين. اينجا وبلاگ از پشت يك سوم هست. به گيرندههاتون دست نزنيد، شايد اشكال از فرستنده باشه!
تهران سرد شده. اينُو برای شماهايی كه توی همين شهر و لالوهای كوچه بنبست و خيابونهای كثيف و اتوبانهای بدون خطكشیش زندگی میكنيد نميگم كه خودتون خوب میدونيد سرمای صفر درجه تهران، كم نداره از سرمای 20- درجه سنپطرزبورگ و لنينگراد كه لامصب اينجا، سرماش هم بدون قاعده و قانون جهانیيه و فقط خاص اقليم و جغرافيای خودشه.
پارامترهای مرگ و مير برای راهی قبرستون شدن و پشت جنازهمون داد بزنند حق پدر صلوات فرست رو بيامرزه و بلند بگو لااِلهَالهالله، توی اين اَبر پايتخت به وفور يافت ميشه و من نمیدونم خودِ من و اين دوازده، سيزده، چهارده ميليون آدم ديگه، چه خيری از اين شهر بیقواره كه حالا ديگه يه سرش رو بايد اونور جاجرود و اين يكی سرش رو توی دشت هشتگرد و لابهلای هندونه خيارها جستجو كنيم، ديديم كه دل نمیكنيم از سر و كلهی تاس و بیمو و صورت آبلهيی و جوش جوشیش، جوريكه انگار بابا بزرگ خدا بيامرزمون، والی و كدخدای اين آبادی بوده و موقع مرگش اينجا رو سپرده بهمون كه من قيد زندگی اون سر دنيا رو میزنم و هر كدوم از اين دوازده سيزده ميليون هم بهرحال انگيزههای خاص خودشون رو دارند برای موندن توی تهرانی كه اين توانايی رو بالقوه داره كه هم بصورت تدريجی و هم آنی و يهويی، جون همهمون رو بگيره عين باقلوا و راهی ديار عدممون كنه بدون اينكه ككش هم بگزه.
تهران سرد شده. اين رو برای اونايی ميگم كه خب اينجا نيستند و كم هم نيستن اونهايی كه تهران نيستن و اينجا رو میخونن. كم نيستن آدمهايی كه من رو از نزديكِ نزديك، البته نه ديگه به اين نزديكی! میشناسن و اينجا رو میخونن. كم نيستند آدمهايی كه از يه ذره دورتر شناختِ نصفه نيمهی از من دارند و اينجا رو میخونند. كم نيستند آدمهايی كه اصلاً من رو نمیشناسن و اينجا رو میخونند كه خب من دوست دارم اگه قرار باشه اين محيط 10 در 15، مهمونی داشته باشه كسانی باشن كه من رو، نه ديدن و نه میشناسن و نه بود و نبود و نوشتههام اونقدر براشون مهم هست كه بابت هر يه واژه و يه كلمه و ويرگول و نيمفاصله، هی بخودم فشار بيارم كه حالا چه جوری بنويسم و از كی و چی بنويسم كه فلانی و بيساری ناراحت و نگران نشن.
تهران سرد شده. اينجا هم برای آدمهايی كه البته شايد همديگه رو خيلی هم دوست داشته باشيم ولی دوست نداشته باشيم نوشتههای شخصی و غير شخصی همديگه رو بخونيم اونقدر تابلو و گاو پيشونی سفيد شده كه ديگه نشه هر چيزی رو براحتی توش نوشت كه البته من، هيچ وقت هم محافظهكار نبودم. يا نمینويسم و يا اگه قرار شد بنويسم سعی میكنم به آدمهای آشنا و غريبهای كه اينجا رو میخونند اصلاً فكر نكنم كه قطعاً اون موقع محاله ديگه بشه يه جمله رو كامل كرد و يه نقطه گذاشت تَه جملهی كه فعل و فاعل و دو تا هم مفعول بیواسطه داره.
نه برای دلخوشی كسی مینويسم و نه بَلدم چاخان پاخان و خوش رقصی كنم كه اگه میكردم حال و روزم اين نبود كه هشتم گره كور بخوره به نهی كه ظاهراً اصلاً خيال باز شدن نداره. ولی با تموم اين حرفها و توی اين سردی تهران كه بعضی وقتها سوزش میسوزونه همهی اونجاهايی كه نبايد بسوزونه، شايد آدم مجبور بشه خودش رو قايم كنه لابهلای كُت و كاپشن و شال گردن بلند پشمی تا سينهش نچاد و سينوزيتش عود نكنه كه اين روزها بايد ترسيد از آنفلونزای نوع A و B و C كه برای ما بدبخت بيچارهها تمومی نداره و تا خود Z ورژن و واريتههای مختلف داره.
خيلی وقتها ناليديم از نبودن يه ترجمهی خوب و هی بخودمون فحش داديم كه آخه چرا نبايد زبانمون اونقدر خوب و جيبمون، پُر پول باشه تا حداقل چند تا كتابی رو كه دوست داريم و ارزش داره، بصورت اُورجينال بخونيم. اگه دوست داريد يه كتاب خوب بخونيد كه البته باید گفت با كمال تاسف مترجمين بصورت كلونی و همزمان، بهش گند زدن و ظاهراً هيچ كسی هم اون دور و بَر نبوده تا دستی به سر و گوش لغات اَبتر و عقبافتادهی كتاب مادر مُرده بكشه تا حداقل ويرايشی بشه تا خوندنش آسونتر بشه، توصيه میكنم آبیترين چشم رو كه احتمالاً يه كمی هم پيدا كردنش براتون سخت باشه رو دنبال كنيد.
تونی موریسون نویسنده سیاهپوست آمریکایی و برنده نوبل ادبی در سال 1993، هم اکنون با داشتن سنی حدود 80 سال، استاد گروه علوم انسانی دانشگاه پرینستون آمریکاست (يعنی هنوز بازنشسته نشده؟!) و معمولاً بخشی از سال را در نیویورک و بخش دیگرش رو هم در نیوجرسی میگذرونه كه بايد گفت خوشا به سعادتش! تونی خانوم در آبیترین چشم مثل همهی داستانهاش به روایت زندگی سیاهان در آمریکا پرداخته كه در آن پكولا بريدلاو، بار اصلی داستان رو بدوش میكشه.
آبیترين چشم با ترجمهی مشترك (البته اگه بشه به اين تراژدی گفت ترجمه) نیلوفر شیدفر و علی آذرنگ (جباری) از سوی نشر دریچه، چند سال پيش منتشر و راهی بازار شد.
ترلکوفسکی کارمند سادهايه كه به آپارتمان جدیدی نقلمکان میکنه. خونهای که مستاجر قبلیاش، خانم سیمون شول چند روز قبل خودش رو از پنجرهاش به پایین پرت کرده. ترلکوفسکی خانم شول رو قبل از مرگش توی بیمارستان ملاقات میكنه و همون جا هم با استلا که ادعا میكنه یکی از دوستان خانم شول هست، آشنا میشه. بعد از مرگ خانوم شول توی آپارتمان، اتفاقات عجیب و غریبی رخ میده که ترلکوفسکی را به سمت جنون و مسخ شدن به شخصیت یک زن و سرانجام ...
اينهايی كه براتون تعريف كردم داستان كتاب مستاجر با نام اصلی The Tenant رولان توپور فرانسوی است. نويسندهايی كه ماشالله هزار ماشالله، فقط يه نويسنده نبود و تونست با يه دستش چند تا هندوونه رو همزمان برداره. آقای توپور، گرافيست، بازيگر، كاريكاتوريست، شاعر، نمايشنامهنويس و فيلمساز هم بود. شايد اگه بررسی دقيقتری انجام بشه مشخص شه كه اين بشر فوتباليست و يا يكی از موسسين شركتهای هرمی و گلدكوئيس هم بوده كه حالا ديگه بخاطر تواضع، روش نشده توی رزومهی كاریش اينها رو بنويسه. دنياست ديگه، يكی ميشه رولان توپور كه هنر از كَت و كولش سرريز ميشه و يكی هم ميشه كيوان از پشت يك سوم كه هر 6 ماه يكبار يه داستان كوتاه صد كلمهای ميخواد بنويسه درد زايمان میگيره.
هر چند من اصولاً با داستانها و آدمهای غير رئال، مشكلات جدی دارم و دوست دارم هر چيزی ملموس و قابل لمس باشه! ولی مستاجر بقدری خوب و جذاب بود كه جمعهی گذشته، به تموم پيشنهادات فرهنگی و بعضاً ضد اخلاقی دوستان، پشت پا زدم و كنار بخاری يه وری لَم دادم تا ساعت يازده شب كه كتاب رو به آخر رسوندم و از اينكه تموم روز خونه بودم و بيرون نرفتم هم اصلاً خودم رو سرزنش نكردم كه البته ناگفته نماند كه من هنوز هم منتظر هستم تا يه بنده خدايی پيدا بشه و من رو ببره تا محاكمه در خيابان رو ببينم.
بنظر من مستاجر داستان جذابيه كه هر چی جلوتر ميره حال و هوای شبه كافكايی پيدا ميكنه. داستانی كه بدبختی و تنهايی انسان امروز رو بخوبی نشون ميده. كنترلهای سفت و سختی كه از طرف در و همسايه و محيط و جامعه بر روی هر كدوم از ماهاست. حسهای ناخوشايندی كه شب و نصفه شب، روح و روانمون رو درگير میكنه و گاه حتی به مرز جنون ميرسونه. مستاجر رولان توپر، منبع و الهام رومن پولانسکی بزرگ برای ساختن فیلمی به همين نام بود و پولانسكی يازده دوازده سال بعد از انتشار کتاب، فيلم مستاجر رو در ژانر وحشت و روانشناسانه و حادثهای و با هنرپيشگی خودش در نقش اول فيلم ساخت.
مستاجر/ رولان توپور/ ترجمهی کوروش سلیمزاده/ نشر چشمه/ 202 صفحه/ 3200 تومان
صبح شنبه است و هفتهی كه با شنبه شروع بشه، يعنی هنوز اينجا خونهی توست. شهر تو. كشور تو.
برخلاف همیشهی این موقعها، اونجا توی اروپا آفتاب بود و مامان میگفت، تهران یه ریز داره بارون میاد. اون موقع هیچ دلم نمیخواست تهران باشم که اون آفتاب کمرنگِ وسط اروپا، کم از بارون نداشت که بوی نم داشت، بوی نا، بوی شُرشُر بارون. بوی تن و بدن و موهای خیس یه آشنا. حالا 7-8 روزه که تهران هستم و حتماً اونجا داره بارون میاد و اینجا آفتابِ خیرهسر یه هفته است که زُل زده توی چشمم و اصلأ به روی خودش نمیاره که دیگه آبان هم داره تموم میشه و ما موندیم و یه شهر گل و گشادى که رنگ و روش عینهو حاجیفیروز، سیاه شده از دود و دوده و دوازده سیزده میلیون جمعیت سرگردونی که همهشون یا آنفلونزا گرفتند و یا در هُول و هراس تموم ورژنهای آپدیت شدهی آنفلونزایی، شب رو روز میکنند و روز رو شب و در کنارش، شاید هم بدون هیچ ترحم و خط قرمزی، هر کسی رو که دَم دستشون رسید!
بعد از چند ماه دوباره آزمایش دادم. آنزیمهای کبدی پایین که نیومده هیچ، بیمعرفت عینهو برج میلاد رفته بالا، بالا و بالاتر. حیف اون کَرههای حیوانی پاستوریزه و هموژنیزه خوشمزهای که نخوردم. حیف اون آجیلهایی که کارد تیز زدم به این دلم تا نخورم شاید چربی کبد کمتر بشه که نشد که نشد. مطمئنم که اینبار هم دکتر برای بار دهم ازم میپرسه: مشروب میخوری دیگه، درسته؟! و من میگم: نخیر آقای دکتر نمیخورم و باز دکتر یه نگاه عاقل اندر سفیه به من میندازه و توی دلش میگه: آخه کُرهخر دراز چرا دروغ میگی؟! و من توی دلم خواهم گفت که کُره خر خودتی مرتیکهی پفیوز دیوث. خب وقتی مشروب نمیخورم بگم میخورم؟! حالا چون پیر و جوون و زن و مرد میخوره منهم باید بخورم؟ الاغ، کبد چرب که فقط سراغ مشروبخورها نمیره آخه من ریدم توی اون مدرک دکترای قاب گرفتهی بیخ دیوار، بگرد ببین علت این چربی کبد چیه دیگه.

همیچین تِرکمونی زدن به خیابون ولیعصر، دیدنی. دلمون به همین یه گله جا خوش بود تا بارونی بیاد و برگی بریزه و خزونی بشه تا ما هم اَدای آدم حسابیهای فرهنگی رو دربیاریم و یه شال گردن دراز بندازیم دور گردنمون و سرمون رو بکنیم لای یقهی کاپشن و عینهو این آدم حسابیها، بدون چتر و کلاه از ونک پیاده بیاییم تا خود تجریش. حالا دیگه خیابون ولیعصر هم عینهو بقیهی چیزهای جدیدِ این روزها، بیطعم و مزه شده. اول چاتوناگا رو بستن. چند سال بعد سورنتو بسته شد و حالا هم که دیگه ولیعصر عینهو افلیجها، لَب و لوچهاش کج و یه وَری شده. یه تهران بود و یه خیابون ولیعصر که همین بهونههای کوچیک زندگیمون رو هم دارن به فاکِ فنا میدند. از موقعی که خط ویژه اتوبوس، یه طرف این خیابون رو اشغال کرد انگاری همهی کلاغها و خاطرات ریز و درشتی که از پیادهروهاش داشتیم هم رفت و گم و گور شد.
یه وقتهایی شاید به اندازهی نوشتن خود مطلب، برای پیدا کردن یه عکس مناسب، وقت میذارم و اینترنت رو زیر و رو میکنم. حالا دیگه امشب، ذوقی بخرج دادم تا عکسی رو که خودم انداختم برای این پست بذارم. هامبورگ. یه روز نیمه آفتابی. تک و تنها. توی ایستگاهی که من هیچ وقت اسمش رو یاد نگرفتم یا شاید هم نخواستم یاد بگیرم. هر چند چه فرقی داره مگه همهی این اسمها یه قرارداد نیست؟ یه بهونه نیست؟! از همون روز اول به اون ایستگاه گفتم "حسن بوک" حالا هم با همین اسم صداش میکنم. پس شد هامبورگ. یه روز نیمه آفتابی. تک و تنها. ایستگاه حسن بوک.
به پسر بيست سه و چار سالهايی كه پشت ميز نشسته بود و داشت كتابی رو میخوند، گفتم: ببخشيد از نبوی هم كتاب داريد؟! بدون اينكه سرش رو بياره بالا و نگام كنه كه حداقل احساس كنم احتمالاً منهم آدمی هستم واسهی خودم! و يا اينكه بپرسه كدوم كتابش رو ميخوام، كتابی رو كه دستش بود برعكس، عينهو يه هشت بزرگ گذاشت كنار كيبورد و شروع به تايپ كردن يه چيزهايی كرد و من فهميدم داره دنبال اسم نبوی میگرده، يعنی اينجوری حدس زدم.
ده بيست ثانيهای گذشت و باز بدون اينكه به من چيزی بگه، بلند شد و به سمت قفسههای پُر تعداد كتاب كه هف هش، ده متری با ميزش فاصله داشت راه افتاد. حدس زدم كه داره ميره تا كتابهای ابراهيم نبوی رو نشونم بده. در حاليكه هی اين و پا اون پا میكردم تا فشار بر مثانه رو يه جوری تحمل كنم، پشت سرش راه افتادم و در همون حال گفتم: نياز به زحمت نبود میگفتی كجاست، خودم ميرفتم و ورميداشتم. در حاليكه به قفسههای بلند قهوهی رنگ كتابها رسيديم زير لب يه چيزی گفت كه من نفهميدم چی گفت، ولی پيش خودم گفتم احتمالاً گفته: خواهش میكنم آقا، من جای كتابها رو نشونتون ميدم!
در حاليكه پُشتش به من بود، رديف بالای قفسهها رو نگاه كرد و با دستش كتابها رو هی اينور و اونور كرد و من با خيال راحت كه كسی ما رو نگاه نمیكنه با دستم چيزم رو فشار دادم و يه كمی به خودم پيچيدم و روی پام، اينور اونور شدم. برگشت و نگاهی كرد. به زور نيمچه لبخندی زدم. ظاهراً توی اون رديف، كتابهای نبوی نبود. 45 درجهای دولا شد و كـ.ـونش رو كرد سمت من تا قفسههای وسط رو ببينه. همينكه دولا شد بين پيرهن تَنگ و شلور جين آبی رنگش يه فاصلهی 10-15 سانتی افتاد و نصف شورتش معلوم شد. فشار مثانه بيشتر شد و با خودم فكر كردم اگه نتونم خودم رو كنترل كنم و بخوام بشاشم، الان دقيقاً میتونم بشاشم توی گوش چپ و حوالی پرده صماخش. توی ذهنم دنبال واحد فشار میگشتم كه متر بر ثانيه است، نيوتن يا پاسكال كه از فكر خودم خندهام گرفت و پقی زدم زير خنده. پسر زود صاف شد و برگشت و با اخم نگام كرد. در حاليكه اين پا و اون پا میكردم، گفتم: شما برو به كارت برس من خودم كتابها رو نگاه میكنم.
چيزی نگفت و برگشت و اينبار خيلی محتاطانه نشست روی پاهاش تا طبقات پايين قفسهها رو هم ببينه. ايرانی و اينقدر وجدان كاری؟! واقعاً بعيد بود. همونجور كه سرپا واستاده بودم پای راستم رو به پای چپم ماليدم تا شايد يه جوری فشار مثانه رو كمتر كنم. كنترل ادرار خيلی سخت شده بود. خيلی زود از روی زمين بلند شد و بدون اينكه نگام كنه. گفت: كتابهاش تموم شده، نداريم و به سمت ميز راه افتاد.
وقتی به حالت دو دنبالش رفتم و گفتم: ببخشيد، میتونم از دستشويیتون استفاده كنم؟! برگشت و نگاه چپچپی كرد و در حاليكه داشت به سمت ميزش میرفت با اخم گفت: بفرمائيد.
همزمان با كشيدن سيفون توالت، نفسی هم براحتی كشيدم و بعد از اون با خيال راحت لابهلای قفسهها و كتابها شروع به پرسه زدن كردم. میدونستم كه اگه دست خالی برم بيرون پسركِ تنبون كوتاه، فكر ميكنه فقط به هوای توالت اومدم تو و كتاب سفر به خانهی آزاد شده نبوی يه بهونه بوده بهمين خاطر شروع به گشتن و پيدا كردن يه كتاب جديد كردم كه يهويی چشمم افتاد به 5 اصل طلايی تبديل چيزهای معمولی به خارقالعاده تجربه استارباكس. منهم كه هميشه در مقابل اين لگوی سبز و سفيد استارباكس تسليمم و دست و پام ميلرزه. نه ننهم قهوهخور بود و نه بابای خدا بيامرزهام ولی نميدونم اين علاقه چه جوری در من بوجود اومد. كتاب رو برداشتم و ورقی زدم.
برای كسيكه با كتاب آشناست كار سختی نيست، اينكه بخواد بفهمه اصلاً از ريخت و قيافه و فونت و صفحات يه كتاب خوشش مياد يا نه. بدون دغدغه واستادم و كتاب رو ورق زدم. بر روی جلد كتاب نوشته شده بود كه "چگونه بزرگترين قهوهفروشی دنيا شكل گرفت" و از تفكر اوليهی مديران استارباكس كه هنوز هم زنده هستند نوشته بود. اينكه اونها تصميم گرفتند فلسفهی قهوهخانههای اروپا رو به زندگی پُر سرعت آمريكايی وارد كنند و گروه بسياری به ايدهی اونها خنديدند چون در اون زمان و (البته هنوز هم توی آمريكا) در خيلی از مغازهها و در كنار خريد روزنامه و ساندويچ و زدن بنزين، ميتونی قهوهی ارزونی بخوری و برای مردمی قهوهخور كه در طول روز چندين ليوان قهوه میخورند اصلاً ممكن و شدنی نبود كه بخوان برن و توی مغازههای استار باكس بشينند و بجای قهوه 50 سنتی قهوه دو سه دلاری بخورند! و وقتی خوندم كه امروزه استار باكس در بيش از 37 كشور دنيا فروشگاه و بطور متوسط هفتهای 35 ميليون مشتری به مغازههاش سر ميزنه و وقتی فهميدم كه چرا من اينقدر محيط استار باكس رو دوست دارم و در حاليكه يه متر زمين توی اين تهران ندارم ولی توی فروشگاههای استار باكس احساس تعلق میكنم، بدون معطلی كتاب رو زدم زير بغلم و رفتم پای ميز اون پسرك تنبون كوتاه.
تجربه استارباكس / جوزف ا.ميچلی ترجمه مجيد نوريان / انتشارات مبلغان / 193 صفحه /3500 تومن
در ايامی از سال هستيم كه لَم دادن و گوله شدن كنار بخاری، الوّيت اول زندگیم شده. حالا ديگه حتی به تو و به آغوش كشيدنت هم فكر نمیكنم.
نروییدن این بذرها گناه کی بود؟ گناه من؟ گناه تو؟ گناه این زمین؟ یا گناه این سرزمین؟
گِلهای نيست، شايد هم ما، ناخواسته و از در پشتی وارد زندگی شديم.
آخيــــــــش! بعد از 23 روز تونستم قيافهی خوشگل و دوستداشتنی و سفيد و توپول موپولِ توالت ايرانی، عزيز گمشدهی خودم رو بينم و دلتون نخواد يه شكم سيـر ...! بله، از مسافرت برگشتم و تهران هستم. يعنی شما توقع داشتيد من با 27 يورويی كه برام مونده به كدوم يكی از كشورهای اروپايی برم كه هر كدومتون يه جای دنيا رو پيشنهاد كردين؟!
عصر یکشنبه است. دروغ چرا؟ به همون سنگینی و غمیگنی عصرهای جمعه، شاید هم بیشتر و عمیقتر. منزل یکی از دختر عمههای عزیز هستم. نورهای شمع اطاق رو بسیار خوشگل کرده. گروه شیدا داره میخونه و آجیل و میوه و چایی هم روی میز، دم دستمه و بقیهی فامیل هم قراره که ملحق بشن به این جمع که اگه قرار باشه عصرهای یکشنبه تنها باشی امکان اینکه قالب تهی کنی خیلی زیاده! کما اینکه همه میگن عادت میکنی، ولی عادت به چه؟! عادت به اینکه اینجایی که هستی مال تو نیست و این خیلی فرق داره با اینکه حس کنی توی سرزمینی هستی که مال خودته که سالها هم بمونی این حس محاله که بوجود بیاد ... بگذریم.
فک و فامیلی که در یوتوبوری زندگی میکنند معتقدند که استکهلم بسیار بزرگتر، خوشگلتر و خب خیلی اروپاییتر از اینجاست. دوست داشتم که استکهلم رو هم ببینم ولی یوتوبوری دقیقاً در غربیترین و استکهلم در شرقیترین نقطهی سوئد قرار دارند و از قرار معلوم حدوداً 500 کیلومتر هم با همدیگه فاصله دارند که بهرحال امکان رفتن به استکهلم، برام ممکن و مقدور نشد.
تا اینجایی که من دستگیرم شد از لحاظ بیبند و باری و بقول یارو گفتنی فساد! سوئد اصلأ اون کشوری نیست که حداقل من شنیده و تصور کرده بودم. وجود خانه و خانومهای آنچنانی اینجا قانونی نیست و بعد از سالها به تازگی اجازه تاسیس 5 تا کازینو در شهرهای مختلف سوئد زو دادند که دو سه سالی هستش که یکی از اونها توی یوتوبوری تاسیس شده. شاید عمدهی آدمهایی هم که پای میز و دستگاههای قمار میبینید زن و مردهای چشم بادومیهای آسیایی هستند. بیپدر مادرها انگاری همهشون مادرزاد قماربازند.
یه سوال: شما اگه یه ویزای شینگتن داشته باشید. اگه بابت مرخصی، مشکل چندانی نداشته باشید. اگه توی خیلی از کشورهای این اروپای خوشگل و مامانی، دوست و رفیق و فامیل داشته باشید ولی خب اگه فقط 27 یورو دیگه براتون پول مونده باشید تصمیم میگیرد به کدوم یکی از کشورهای اروپایی مسافرت کنید؟! فکر میکنید مقصد بعدی کجاست؟!
سوئد سومین کشور بزرگ از لحاظ مساحت در اروپا، کشور فقیری بود که بعد از جنگ جهانی دوم رشد اقتصادیش شتاب گرفت و امروزه رسیده بجایی که در حال حاضر در زمینهی خودرو و ماشینهای بزرگ و صنایع مخابراتی یکی از کشورهای بزرگ صنعتی دنیا محسوب میشه که خب بخش عمدهیی از این پیشرفت صنعتیش رو مدیون معادن آهن و جنگلهای عظیمشه.
خدا پدر مادر اون فُسیلهای چند میلیون ساله رو بگم چیکار کنه که باعث شد توی اون مملکتمون نفت بوجود بیاد و شک نکنید که تمام بدبختیهای ما ملتِ باسن گشادِ مدعی هیچ کسی رو قبول نکن، وجود ذخایر بزرگ نفتی دقیقاً زیر سرمون بود که باعث شد هر حکومت و دولتی که اومد، شیر چاههای نفتی رو یه کم بیشتر باز کرد و پولش رو (البته یه قسمت خیلی خیلی کمش رو!) بریزه توی شکم اون هفتاد میلیون آدم و این بشه که در حال حاضر توی صنعت، تجارت، کشاورزی و ... توی هیچ جای دنیا منظور نشیم.
توی همون روزهای اول که رسیدم به یوتوبوری، در جواب این سوال که: کیوان دوست داری کجا رو ببینی؟! بجای دیسکو و بار و کازینو، بدون هیچ تاملی گفتم: IKEA ... قطعاً دوستان در جریان هستند که شرکت بزرگ IKEA سوئدی هست و بواسطهی تولیداتی که ساده، ارزون و مونتاژ بسیار راحتی داره توی همهی کشورهای دنیا شناخته شده و در خیلی از کشورها هم شعبه و نمایندگی داره و خب ما ایرانیهای جهان سومی از داشتن چنین محصولاتی هم محروم هستیم. IKEA از اون جاهایه که معمولأ هر کشوری رفتم، علاقه داشتم که برم و ببینم ولی خب محصولاتی که اینبار توی این فروشگاهش دیدم خیلی خیلی بیشتر و متنوعتر از بقیه نمایندگیهاش توی کشورهای مختلف بود. قطعاً طراحان و دیزاینرهای شاغل در این کارخونه، زیبایی رو در کنار سادگی سرلوحه کارشون کردند. من که جداً لذت میبرم از دیدن این همه محصول متنوع، ساده و ارزون در رابطه با تمام لوازم و ملزومات زندگی.
یکی از نکات جالب، گلیم و گبههای بسیار زیبایی بود که در ایکیا وجود داشت و در کنار اونها نقشهی بزرگی از ایران بود که هر یک از گلیمها رو روی نقشه مشخص کرده بود که مربوط به کدوم ناحیهی ایرانه و خب پشت تمام گلیم و گبهها هم یه Made in Iran خوشگل نوشته شده بود. قیمتها هم تا جایکه من دیدم از 3000 تا 9000 کرون بود و با توجه به کرونی 145 تومن، دیگه خودتون ضرب و تقسیم کنید ببینید چند درمیاد.
یکی دیگه از جاهایی فرهنگی و هنری که توی این چند روز رفتم و قابل گزارش دادن برای شما عزیزان هست! شبه موزهی بود بنام Universeum که مکانها و مناطق مختلف آب و هوایی رو توی این ساختمون چند طبقه ساختند. وجود آکواریومهای بزرگ و کوسههای چند متری و مارهای بزرگ و به این کلفتی، یحتمل این امکان رو داره تا کرک و پر آدمیزاد رو توی کسری از ثانیه وز بده و همه رو بریزه کف زمین!
خب راستی، شما چه خبر؟ چه کردین؟ ما رو نمیبینید خوشید؟! یه کم از حال و احوال خوتون بگید.
سوئد بغیر از گوزن معروفی که داره و البته تا حالا رویتشون نکردم و یکی از سَمبلهای این کشور هست، به داشتن دختر پسرهای خوشگل هم معروفه که حالا اگه به چشم برادری به پسرهای خوشگل و بلوریش کاری نداشته باشم باید اعتراف کنم که انصافاً دخترهای سوئدی بسیار خوشگل هستند. خب اگه سلیقهی من رو تا اینجا قبول داشته باشید باید بگم که دخترهای سوئدی با اختلاف خیلی زیادی خوشگلترین دخترهایی بودند که من توی این سه تا کشور اروپایی دیدم. خوبیه همهی اینها هم اینه که اگه عروس خونوادهتون بشن اصلأ نیازی نیست که شاه دوماد مادر مُرده با قرض و قوله و گرفتن وام بانکی، دماغ عروس خانوم رو عمل جراحی کنه، که انصافاً دماغهایی دارند کوچولو و خوشگل و خوشفُرم عینهو دماغ خود من! جوریکه انگاری خداوندگار پارتیبازی کرده و بینی همهی دخترهای نسل وایکینگها رو عمل زیبایی کرده و آنگاه به زمین گسیلشون داشته!
یوتوبوری شهر زیبایییه که در کنار رودخونهی Göta واقع شده و اگه منطقهی مرکزی شهر رو فاکتور بگیریم باید بگم که شهر به محلههای زیادی تقسیم شده که این محلهها با فاصلهی نسبتاً کمی به مرکز شهر قرار گرفتند و با توجه به اینکه هر کدوم از این محلهها، مراکزی برای خرید اجناس و مایحتاج مورد نیازشون دارند ولی مغازههای بزرگ، پاساژ، رستوران، بار و ... در مرکز شهر قرار داره. قیمت و اجارهی مسکن در مرکز شهر با اختلاف خیلی زیادی، بالاتر از دیگر مراکز هست. یوتوبوری هم مثل خیلی از شهرهای اروپایی دارای سیستم حمل و نقل بسیار خوبییه، جوریکه بواسطهی گرونی نسبی بنزین و همچنین نبودن پارکینگ در مرکز شهر، خیلی از جماعت هیچ تمایلی به خرید خودرو و استفاده از وسایل نقلی شخصی ندارند. هر چند سیستم حمل و نقل عمومی زیاد و مقرون به صرفه است ولی قطارهای این شهر هم همانند پاریس، قدیمی و تا حدودی کثیف هستند.
یوتوبوری بواسطهی اینکه سالها، تحت نفوذ پادشاهان هلندی قرار داشت بنابراین خیلی شبیه آمستردام ساخته شده بهمین دلیل توی این شهر کانالهای آبی زیادی دیده میشه که زیبایی خاصی به شهر داده. همچنین دانشگاههای بزرگ و معروفی هم در این شهر وجود داره که درصد زیادی از دانشجویان، دوست و رفقای ایرانی خودمون هستند که یکی از معروفترین این دانشگاهها، دانشگاه صنعتی چالمرز Chalmers University of Technology هستش.
باید بگم که مهمترین خیابون یوتوبوری Kungsportsavenyn هست که البته به خیابون Avenue نیز شهرت داره. شکل و شمایل این خیابون یک کیلومتری که مجسمهی نپتون (ربالنوع دریا) و موزه هنر گوتنبرگ هم در انتهای اون قرار داره، میگن که شبیه خیابون شانزهلیزه پاریسه که خب چون من دیروز افتخار قدم زدن در این خیابون رو داشتم باید بگم که راستش هر کسی این حرف رو گفته، تا حدود زیادی درست گفته. هر چند اون بوتیک و مغازههای معروف شانزه لیزه توی این خیابون نیست ولی عرض پهن خیابون و کف سنگفرش شده پیادهرو و وجود کافه و رستورانهای زیاد، قطعاً شانزه لیزه رو به ذهن متبادر میکنه.
زبان سوئد یه زبان زشت، بد آوا، تخمی، هَچل هَفت، عجیب غریب و مزخرفیهای که فقط و فقط به درد همین کشور میخوره و حتی توی کشورهای نروژ، دانمارک، فنلاند و قطب! هم هیچ کاربردی نداره. قطعاً آدم ناشکری مثل من که همیشه از یادگیری زبان انگلیسی گریزون بود وقتی زبان سوئدی رو که مردم کشور خودشون هم ازش مینالند رو میشنوه حاضر میشه ظرف شیش ماه انگلیسی رو جوری یاد بگیره که بتونه تافل و آیلس و بقیهی مدارک زبان انگلیسیش رو بگیره!
حضور هموطنهای ایرانی نیز در این شهر، مثل همه جای این کره زمین، کاملأ پُر شور و مثالزدنی است! تقریباً توی هر جایی که جمعیت چند نفره میبینی خیلی زود چهره و صدای ایرانی هم دیده و بگوش میرسه. یعنی توی این شهر هم نمیتونی با خیال راحت و بدون دغدغه، یه فحش ناموسی پدر مادردار به کسی بدی چون این احتمال رو باید بدی که شاید طرف ایرانی باشه!
سوئد هستم. یوتوبوری یا همون گوتنبرگ. دومین شهر بزرگ سوئد، بعد از استکهلم. اومدنی داشتم وصف ناشدنی! ظهر شنبه از هامبورگ سوار قطار شدم و به کیل شهری بندری که در شمال هامبورگ قرار داره رفتم. از هامبورگ تا کیل و با قطار، یکساعت و نیم راهه که تمام مسیر قطار از بین مزارع بسیار زیبایی رد میشه که توی این فصل بسیار زیبا و دیدنییه. توی کیل سوار کشتی شدم. کشتی که میگم باید خودتون بودید و میدیدین که یعنی چی! از این کشتی واقعییهها که آدم فقط توی فیلم تایتانیک دیده. البته برای رفتن به سوئد دو تا گزینه داشتم. یکی هواپیما و دومی کشتی و وقتی فهمیدم که میتونم با هزینه کمتر و بوسیله کشتی فوقالعاده بزرگی سفر کنم، اون رو انتخاب کردم چون تا حالا تجربه مسافرت با کشتی رو نداشتم.

ساعت 7 عصر، کشتی Stena Scandinavica از کیل به سمت یوتوبوری سوئد حرکت کرد. توی کابینی بودم که بغیر از من، سه نفر دیگه هم بودند. یه آقای آلمانی و دو نفر سوئدی. آلمانی و یه نفر از سوئدیها که اصالت عربی داشت اصلأ انگلیسی بلد نبودند و خب من فقط تونستم با یکی از اونها، دست و پا شکسته انگلیسی صحبت کنم. جالب اینکه بعد از اینکه فهمید ایرانی هستم خیلی زود بحث رو برد سمت انتخابات ریاست جمهوری و قضیه موسوی و .... خب برای من بسیار خوشحالکننده بود که حالا دیگه برای خیلی از مردم دنیا، این قضیهی انتخابات ایران اینقدر مهم شده و از طرفی هم ماتم گرفته بودم که حالا با این زبون الکن، چه جوری به این آقا از انتخابات و شرایط ملتهب تابستون و رویداهایی که انجام شد بگم!
کشتی خط Stena Line گنجایش 1700 نفر آدم و 600 ماشین رو داشت. یازده طبقه بود که چند تا رستوران، کازینو، نایت کلاب، مراکز خراید و .... داشت. راستش تا دوازده شب توی کشتی چرخیدم تا شاید بسان فیلم تایتانیک کسی رو پیدا کنم تا ببرم لب کشتی و لبی ازش بگیرم! ولی زهی خیال باطل، بنابراین جل و پلاس رو جمع کرده و رفتم توی کابین و کتاب خوندم و تقریباً تا دمدمای صبح به اون آقای عرب سوئدی، به زبون فارسی شیرین و سلیس فحش خواهر مادر دادم چون مادر فاکر خرناسهای میکشید بس دیوونهکننده و اگه شما پشت گوشتون رو دیدین منهم پلک روی پلک گذاشتم!

طبق ساعت میبایستی ساعت 9 صبح به بندر یوتوبوری میرسیدم و دقیقاً بعد از 14 ساعت سفر روی آب، سر ساعت و بدون دقیقهای کم و زیاد، کشتی پهلو گرفت و ما در خاک سوئد پیاده شدیم و بدون هیچگونه چک و بازرسی پلیس، وارد سوئد شدیم. سفر بسیار جالبی بود که البته اگه توی تابستون که هوای این دور و برها گرم و خوب هستش انجام بشه قطعاً بسیار لذتبخشتر خواهد بود. توی این مسافرت قسمت بشه سوار زیردریایی هم بشم دیگه همه چی کامل میشه!
در حال حاضر در خدمت عمه و دختر عمههای عزیزی هستم که بخاطر من مرخصی گرفتند و از شهرهای دور و نزدیک خودشون رو به یوتوبوری رسونند. شاید برای ماها همیشه اینجوری بوده که وقتی اسمی از سوئد بگوشمون میخورد، منطقهای پوشیده از برف و سرما و روزهای کوتاه و تاریک به ذهنمون متبادر میشد (چاکرتیم متبادر!) ولی باید گفت یوتوبوری، شهر بزرگی که در غرب سوئد قرار داره شهری است که بیش از هر چیز، بارون توی این شهر میباره و تا اینجا باید بگم هر چند هنوز هیچ گوزنی رو ندیدم ولی خب طبیعت بسیار زیبایی داره.