جمعه، ۸ آبان ۱۳۸۸

k1-starbucks3.jpg خانم فروشنده لبخندی میزنه و لیوان بزرگ قهوه‌ رو میده دست‌م. شیرین‌ش می‌کنم و کوله‌پشتی رو میذارم زمین و روی یکی از مبل‌های چرمی، کنار شیشه‌‌ی بزرگِ قدی مغازه ولو میشم.

بیرون هوا سرده و داره بارون میاد. چترهای بزرگِ سبز رنگی که روش نوشته استارباکس همدیگه رو سخت به آغوش گرفتند. پسر و دختر آلمانی که روبروم نشستند، فارغ از همه‌ی هستی و کائنات روی زمین، لیوان قهوه‌هاشون رو گذاشتن روی میز و دارن لب‌های همدیگه رو می‌لیسن. داره بارون میاد. البته نه از این بارون ریزها که آدم هوایی بشه و لبه‌ی کاپشن‌ش رو بده بالا و سرش رو بکنه لای اون و جیب‌هاش بشه محل امنی برای دست‌های سردش و خیابون‌های سنگفرش شده‌ی این شهر غریب رو بی‌هدف بره تا ببینه به کدوم خیابون، پل، اسکله یا رودخونه‌ای میرسه.

پاییز این شهر بقدری زیباست که انگاری نیرویی جادویی تو رو مجبور به عاشقی میکنه. قطره‌های درشت بارون به شیشه‌های بلند مغازه چنگ می‌زنند. شال گردن مشکی بلندی که همین دو سه روز پیش از یکی از هزار مغازه‌‌ی بی‌سر و ته این شهر خریدم رو از گردنم باز می‌کنم و کنار صندلی میذارم. قهوه‌های استارباکس داغ هستند ولی داغی چایی‌های خودمون رو ندارند.

منتظر قطار هستم و چه جایی بهتر از گوشه‌ی دنج یه کافه. حجب و حیاء رو میذارم کنار و دوباره نگاه‌ش می‌کنم. اشتباه نمی‌کنم، شک ندارم، نگاه‌ش آشناست. نگاش. خنده‌ش. پیچ و تاب موهای مشکی بلندش. مگه میشه، اینجا؟! توی این شهر؟! اروپا؟! هامبورگ؟! گیج میشم. کتاب‌م رو از توی کوله‌پشتی‌ درمیارم، شاید تا رسیدن قطار چند صفحه‌ای بخونم. رنگِ برگ‌ها چه قیامتی کردند بیرون از این دیوارهای شیشه‌ای بلند. شاید هم این رنگ‌هان که مجبور می‌کنند همه‌ی آدم‌های این شهر اینجوری دیوونه بشن. اینجوری عاشق بشن. این کافه رو دوست دارم. بوی تلخ قهوه و بارش بارون بدجوری عجین شدند با هم. شاید اینجا یکی از همون جاهایی باشه که میشه به آرامی سَرت رو بذاری لبه‌ی مبل و چشم‌هات رو ببندی و به آرومی بمیری! آره بمیری. بارون و پاییز و قهوه و کتاب، مگه آدم دیگه چی کم داره واسه مُردن؟! ... ولی نه، چشم‌هاش. نگاه‌ش. شک ندارم که نگاه‌ش آشناست.

هر بار که چشم تو چشم میشیم لبخند زیبایی روی لب‌ش نقش می‌بنده. نگاه‌ش آشناست. آشناتر از هر آشنایی. لابه‌لای اِسپرسو و کاپوچینو و کافه لاته و همه‌ی لیوان‌های کوتاه و بلند To Go و تموم نشونه‌های غربی، این نگاه شرقی وصله‌ی ناجوریه که تو رو پیوند میزنه به حافظ، سی و سه پل، کتابفروشی‌های میدون انقلاب، فروشگاه بتهوون، امامزاده صالح، به درخت خرمالوی خونه‌ی بابا بزرگ ... کتاب رو ورقی میزنم ولی رقص عاشقونه‌ی بارون و طنازی‌های برگ‌های رنگ‌وارنگ تموم ذهن‌م رو مشغول خودش می‌کنه. رقص عاشقونه‌ی بارون یا پیچ و تاب موهای دختر قهوه‌فروش؟! طنازی‌های برگ‌های رنگ‌وارنگ یا لبخند شیرین و نگاه آشناى دخترک؟!

k1-paris3.jpg حالا دیگه دارم باور می‌کنم که این نگاه هم شاید مثل طعم تلخ قهوه، مال من و مملکت‌م نیست. زیبایی است بیگانه، مال همین آب و خاک. مال همین فرهنگ و دیار که من حس می‌کنم آشناست. عقربه‌های ساعت خبر از رفتن میدن. کوله‌پشتی‌ام رو برمیدارم. صدای سوت قطار میاد. لیوان‌م رو میذارم جلوی پیشخون. دختر قهوه‌فروش نیست. راه میوفتم که برم. هنوز دو سه قدمی دور نشدم که صدایی از پشت سر میگه: آقا .. آقا!

برمی‌گردم. لبخند زیبایی به لب داره. موهای بلندش ریخته روی صورتش. پیشبند سبز استارباکس رو روی تی‌شرت مشکی پوشیده. با همون لبخند زیبا میگه: ببخشید مثل اینکه شال گردن‌تون رو جا گذاشتید. شال گردن بلند مشکی که گویا مثل خود من دوست نداره از اینجا جدا بشه از روی مبل سُر خورده و کف زمین پارکت‌شده‌ی قهوه‌ای ولو شده. لبخندی میزنم و میگم: ممنون از لطف‌تون. دولا میشم و شال گردن رو برمیدارم.

صدای سوت قطار نزدیک و نزدیکتر میشه. مسافرها به سمت ایستگاه میدوند. حالا دیگه بارون بند اومده. کوله‌پشتی، روی دوشم سنگینی میکنه. دستگیره در مغازه رو می‌گیرم و در رو باز می‌کنم. سوز سردی میاد توی مغازه. برمی‌گردم. واستاده و با همون لبخند داره نگاه میکنه. در رو ول می‌کنم و برمی‌گردم. در با صدای آرومی بسته میشه. چند قدم برمیدارم و بهش نزدیک میشم. حالا دیگه صدای نفس‌هاش رو می‌شنوم. میگم: ببخشید، یه سوال. از کجا فهمیدین که من ایرانی هستم؟! لبخندش پُررنگتر میشه. شک ندارم که قبلأ دیدم‌ش. کجا؟ نمی‌دونم. حالا دیگه توی این فاصله میشه توی نگاه‌ش گم شد. بدون اینکه چیزی بگه با سر اشاره‌ای میکنه به کتابی که هنوز نصف‌ش از کوله‌پشتی بیرون مونده، پاریس جشن بیکران.

چهارشنبه، ۶ آبان ۱۳۸۸

k1-san paoli.jpg پاریس تا هامبورگ رو با یه پرواز یک ساعت و نیمه‌ی لوفتانزا برگشتیم. بنابراین الان دوباره هامبورگ هستم و خب نمی‌دونم این خانوم‌های مو بلوند آلمانی چشمم زدند یا شما خواننده‌های سَق سیاه، که دو سه روزه در دیار غربت سرما خوردم و آب دماغم هم عینهو آفتابه روون شده و انگار که تن و بدن منهم به همون قرص‌های سرماخوردگی دکتر عبیدی خو گرفته چون هر چی از این قرص‌های خوشگل و چُسان فِسان خارجی میخورم اصلأ افاقه نمیکنه.

پاریس شهر بسیار شلوغی هستش که خب در کنار تمام زیبایی‌های منحصر بفردی که داره ولی جداً برای یه زندگی دراز مدت نمی‌تونه گزینه‌ی خیلی خوبی باشه. شهری شلوغ، کثیف، پر سر و صدا که چراغ قرمز برای عابر پیاده مثل همون تهران خودمون یه چیزی تو مایه‌های پشمه! ظاهراً برای عمده‌ی پاریسی‌ها رنگ‌های چراغ راهنمایی هیچ فرقی با هم ندارند.

بعید بدونم ساعتی از شبانه‌روز شما متروی پاریس رو خلوت ببینید و تقریباً هر وقت بین راه سوار مترو بشید باید سر پا بیایستید ولی مترو هامبورگ، جدید، نو و بسیار شیک و تمیز هستش که تقریباً توی تموم اوقات واگن‌ها کاملأ خلوت هستند. در پاریس باید بلیط مترو رو بخرید و حتماً در گیت‌های ورودی اون رو در محل مشخص قرار بدید تا در باز بشه ولی در هامبورگ شما بلیط رو می‌خرید و بدون هیچ چک و کنترلی سوار مترو میشید یعنی اصل بر اعتماد بنا شده، فقط هرازگاهی ماموری (با یونیفرم یا لباس شخصی) میاد و بلیط شما رو کنترل میکنه که خب این قضیه کاملأ اتفاقی و شانسی و رندم هستش و امکان داره شما حتی یکسال با مترو در رفت و آمد باشید و هیچ وقت ماموری شما رو چک نکنه. در صورت کنترل و نداشتن بلیط شما 40 یورو جریمه میشید. قیمت بلیط مترو با توجه به نواحی که در رفت و آمد هستید از 1.30 تا 2.70 یورو متفاوت هستش.

k1-St-Nikolai.jpg با اجازه‌ی بزرگترها پریشب رفتم خیابون سن پائولی reeperbahn رو هم دیدم تا آرزو به دل از دنیا نرم! سن پائولی یکی از معروف‌ترین خیابون‌های هامبورگ هستش که بقول معروف، آدم‌ها برای عشق و حال به اونجا میرن. هامبورگ شهر بندری هستش که از دیرباز ملوانانی که به اینجا میومدند چون مجبور بودند مدتی رو در شهر بمونند بنابراین یه سری از نقاط شهر رو برای استراحت و تفریح انتخاب می‌کردند که سن پائولی گل سرسبد اونهاست. یه سری آدم اهل هنر و فرهنگ هم مثل من که شب تعطیلی برن اونجا همینجوری میرن تا حال و هوای مغازه، بار، دیسکو، کازینو، خونه‌ها و خانوم‌های آنچنانی رو ببینند وگرنه ما رو چه به این گُه خوردن‌ها. توی خیابون سن پائولی خیلی چیزهای دیدنی وجود داره، حتی یکی از خیابون‌های فرعی‌ش هم از دو طرف بسته است و ورود خانم‌ها هم به اون خیابون ممنوعه دیگه خودتون حدس بزنید اون خیابون چه خیابونی باید باشه که خب راستش باید بگم من حتی توی اون خیابون هم رفتم که حالا دیگه چه دیدم و چه شنیدم بماند که اینجا اصلأ نمیشه در رابطه‌اش نوشت!

کلیسای سن نیکولای، کلیسای بسیار زیبایی است به ارتفاع .... اممممم راستش نمیدونم ارتفاع این کلیسا چقدره ولی میدونم اونقدر هستش که وقتی بخواهید بالاش رو نگاه کنید قطعاً کلاه از سرتون میوفته. کلیسا در زمان جنگ آتیش گرفته و در حال حاضر آسانسوری در وسط کلیسا قرار داره که شما رو تا ارتفاع 75 متری بالا میبره و از اونجا می‌تونید از جهات مختلف هامبورگ رو ببنید.

به نظرم قیمت مواد خوراکی و پوشاک بطرز محسوسی در آمریکا پایین‌تر از اروپاست. در خیلی از موارد و بدون هیچ بهانه‌ای مغازه‌های پوشاک در آمریکا حراج دارند که قیمت‌ها توی این حراج‌ها خیلی اُفت می‌کنه ولی ظاهراً توی اروپا چنین حراج‌هایی خیلی کمتر اتفاق میوفته. تا اینجا، من برای خودم فقط یه شال گردن خریدم بنابراین دوستان اصلاً و ابداً منتظر سوغاتی نباشند که با یوروی 1500 تومن هیچ چیزی نمیشه خرید!

يكشنبه، ۳ آبان ۱۳۸۸

k1-versailles.jpg برخلاف اون چیزی که زیاد شنیده بودم توی این چند روز حتی یه خانوم خوشگل هم توی پاریس ندیدم. من بارها اعلام کردم که دخترهای ایرانی با تموم مصایب و بدبختی‌هایی که با خودشون همراه دارند ولی خدا وکیلی از قشنگ‌ترین دخترهای روی زمین هستند! کاری هم به آرایش و عمل و کوچیک و بزرگ کردن اندام‌های فوقانی و تحتانی و میانی‌شون ندارم که به نظرم تحت هر شرایطی اونها خوشگل هستند و خب حالا دیگه این خودشون هستند که باید یه فکری به حال اون کون و کَپل فریه و توپول موپول‌شون کنند!

به نظرم میانگین قد زن و مرد توی آلمان بطور کاملأ محسوسی بلندتر از فرانسوی‌هاست جوریکه من توی آلمان بشدت، احساس قد کوتاهی می‌کنم. ریخت و قیافه و تیپ فرانسوی‌ها هم برخلاف پایتخت‌شون هیچ چنگی به دل نمیزنه. توی همین چند روز، اختلافات خیلی زیاد و فاحشی توی زمینه‌های مختلف اجتماعی، شهری، فرهنگی و ... بین اروپا و آمریکا دیدم که برام خیلی جالب بود.

و اما برج ایفل بقدری گنده و معروف هستش که همه‌ی ما عکس‌های مختلف اون رو دیدیم و احتمالأ اطلاعات زیادی هم در رابطه‌اش داریم ولی وقتی عصر یه روز زیبای پاییزی لیوان قهوه‌ات دستت باشه و دقیقاً زیر پل نشسته باشی و ارتفاع و قد و قامت رشید پل رو ببینی تازه متوجه میشی که ایفل ایفلی که میگن یعنی چی. به نظرم یکی از لذت‌بخش ترین کارها در پاریس قدم زدن در کنار رود سن و دیدن کشتی‌های تفریحی و عکس انداختن از زاویه‌های مختلف از خودتون و برج ایفل هستش، برجی که انگاری همه جای پاریس مراقب کار و کردار شماست!

بنا و ساختمون موزه لوور به اندازه آثار درون‌ش قشنگ و رویایی هستش. موزه از قسمت و سالن‌‌های مختلفی تشکیل شده که اگه قرار باشه با دقت و وسواس، سالن‌های مختلف موزه رو ببینید قطعاً باید بیش از یک روز برای لوور وقت بذارید. خیلی دوست داشتم که قسمت مربوط به ایران رو ببینم که یکی از ستون‌های تخت جمشید چنان زیبایی به این موزه داده که وصف‌نشدنی است. سالن مربوط به ایران و مصر و مجسمه‌های ساخته‌شده فرانسوی و ایتالیایی از دیدنی‌های موزه لوور هستند.


k1-noterdam.jpg برای دیدن کاخ ورسای باید با قطار و حدود یکساعت به بیرون از شهر برید ولی اگه گذرتون به پاریس افتاد، قطار که هیچی اگه با الاغ هم شده برید تا ورسای رو ببینید که شاهکاری است برای خودش. تمام کاخ یک طرف و زیبایی باغ جلوی محوطه‌ی ورسای طرف دیگه. زبیایی‌های ورسای جوری هست که واقعاً نمیشه توصیف کردش.

و اما در کنار تمام آثار بسیار زیبای شهر پاریس، اگه قرار باشه من فقط و فقط یه جای پاریس رو برای دیدن توصیه کنم بدون هیچ شکی دیدن کلیسای نتردام رو توصیه می‌کنم که از جاهایی بود که دو بار (هم در روز و هم شب) برای دیدنش رفتم. فوق‌العاده تنها کلمه‌ای هستش که می‌تونم در رابطه با این شاهکار زیبای معماری دنیا بگم. نشستن بر روی صندلی‌های چوبی و دیدن مراسم عبادت و راز و نیاز آدم‌ها و شمع‌هایی که دور تا دور محوطه‌ی داخلی کلیسا روشنه آرامش بسیار زیادی به آدم میده.

جمعه، ۱ آبان ۱۳۸۸

در همون بدو ورود به فرودگاه پاریس، شاید اولین چیزی که نظر شما رو بخودش جلب می‌کنه فرودگاه بزرگ شارل دوگل هستش (البته اگه قبل‌ش فرودگاه‌های آمریکا رو ندیده باشی!) و خب در مرحله‌ی بعدی لباس بشدت مسخره‌ی پلیس فرانسه است که قطعاً همه‌ی ماها رو یاد بازرس دودو کارتون پلنگ صورتی میندازه!

مسیر فرودگاه تا داخل پاریس رو براحتی میشه با مترو (قطار) طی کرد. در تمام طول مسیر تا مرکز شهر که حدود نیم ساعتی هستش دو طرف مسیر و توی جاهایی که حتی دسترسی هم بهش خیلی سخته، گرافیتی‌های خوشگلی رو می‌بینید طوریکه شاید روی تموم دیوارها حتی به اندازه نیم متر هم جای خالی وجود نداشته باشه که روش بشه یه نقش و نگار جدید کشید.

k1-paris-metro.jpg برای ماهایی که توی تهران زندگی می‌کنیم و تصورمون از مترو، همین دو سه تا خط کج و کوله و معیوب متروی تهران هستش تقریباً غیر قابل تصوره که بخواهیم بزرگی و گستردگی متروی پاریس رو توی ذهن‌مون بگنجونیم. خدا شاهده که در رابطه با بزرگی این شبکه اصلأ غلو نمی‌کنم که نمی‌دونم اگه بخوام در رابطه با این شبکه‌ی متروی معروف دنیا بزرگنمایی کنم، سر و ته این همه تیر و آهن‌های پیچیده به کجا ختم میشه!

وجود باجه‌های Information توی تمام ایستگاه‌های مترو، نشون‌دهنده‌ی دو نکته است: یکی اینکه قطعاً این شبکه بقدری بزرگ و پیچیده است که حتی خود شهروندان پاریسی هم توی خیلی از موارد برای سوار شدن به مترو و عوض کردن خط‌ها نیاز به راهنمایی دارند و دوم اینکه توریست توی تمام پاریس و ایستگا‌ه‌هاش وجود داره. جدأ که من مات و مبهوت موندم، اونها صد سال پیش چی توی فکرشون بود و چقدر تونسته بودند آینده‌نگری کنند که چنین شبکه‌ی حمل و نقلی رو طراحی کردند.

هتلی که گرفتیم یه هتل دو ستاره قدیمی هستش که وقتی توی طبقه‌ی شیشم، پنجره‌ی اطاق رو باز کردم توی کسری از ثانیه و بدون ذهنیت قبلی یاد سارا کورویی افتادم که پدرش رو از دست داده بود و توی اطاق زیر شیرونی مدرسه‌شون زندگی می‌کرد! این هتل توی یکی از مراکز اصلی شهر پاریس هستش. شاید بشه گفت مرکزی‌ترین نقطه‌ی پاریس. Paris Nurd یا Gare Du Nurd که از این نقطه براحتی میشه با شبکه‌ی مخوف مترو و با صرف ده دقیقه به هر قسمتی از شهر که می‌خواهید سفر کنید. شهر اونقدر ساختمون‌های زیبا و قدیمی داره که اصلأ نیاز نیست دنبال یه جای خوشگل و دیدنی بگردید که اگه همون دم در هتل هم واستید وسط خیابون و عکس بندازید کلی قدمت و آثار باستانی دور و بر خودتون می‌بینید!

توی همون دقایقی که وارد پاریس میشید شاید فکر کنید توی این شهر، جنگ و یا حادثه‌ی تروریستی روی داده! چون لحظه به لحظه ماشین‌های مختلف پلیس و امدادرسانی رو در حال کشیدن آژیر می‌بینید که توی خیابون اینور و اونور میرن. شنیدن این همه صدای آژیر پلیس احتمالأ از اون چیزهایی‌یه که فقط مختص شهر پاریسه.

بدور از هرگونه تعصب و دید ناسیونالیستی باید با نهایت شرمندگی بگم که پاریس و مراکز دیدنی و آثار زیباش براحتی ریده به جمله‌ی معروف: هنر نزد ایرانیان است و بس! در رابطه با زیبایی برخی از آثار این شهر نمیشه گفت و نوشت که باید پاریس بطلب‌تون و خودتون بیایید ببینید که چرا به این شهر میگن شهر عاشقان.


k1-hedayat1.jpg

با توجه به عکسی که همین بالا گذاشتم و علاقه‌ای که به صادق هدایت دارم بد نیست که اول در رابطه با قبرستون پرلاشز که یکی از معروف‌ترین قبرستون‌های دنیاست صحبت کنیم. تصورم این بود که پرلاشز یه محیط خیلی کوچیکه که با صرف ده دقیقه زمان براحتی میشه قبر صادق هدایت و غلامحسین ساعدی رو پیدا کرد که زهی خیال باطل. پرلاشز بسیار بسیار بسیار بزرگتر از اونی هستش که بشه تصور کرد یه همچین قبرستونی وسط شهر پاریس وجود داره. قبرستونی بسیار زیبا بخصوص وقتی که هوای خوب پاریس و همراه نداشتن نقشه‌ی پرلاشز، باعث بشه شما توی اون شهر مُردگان گم بشید و دیگه بی‌خیال از زنده بیرون رفتن از این مکان فقط از خودتون و سنگ قبرهای زیبا عکس بندازید.

خدا پدر و مادر این نیما، خواننده‌ی عزیزی که من اصلأ ایشون رو نمی‌شناسم و اتفاقاً خیلی دوست دارم باهاش آشنا بشم چون اطلاعات بسیار خوب و مفیدی در رابطه با هامبورگ و پاریس بهم داد رو حفظ کنه و یا بیامرزه که توی کامنت‌ها برام نوشته بود از کدوم در پرلاشز وارد بشم که بعد از اینکه توی پرلاشز گم شدیم و بعد از به دست آوردن یه نقشه و دری که نیما گفته بود، تونستیم قبر صادق هدایت رو زیر یه درخت و توی یه محیط بسیار باصفا پیدا کنیم. همیشه رفتن به پرلاشز و دیدن مزار هدایت یکی از اون جاهایی بود که شاید بشه گفت آرزوی دیدنش رو داشتم. دیدن دسته‌های گل بر روی سنگ قبر این حس زیبا رو به آدم میده که هدایت اینجا هم تنها نیست و ایرانی‌های عزیزی که به پاریس میان قطعاً سری به صادق خان هم میزنند و هر چند اون اعتقادی نداشت ولی قطعاً فاتحه ای براش میخونند.

توی لیست و راهنمایی که در رابطه با آدم‌های مشهوری که توی پرلاشز دفن شدند من اسم غلامحسین ساعدی رو ندیدم و قطعاً بدون داشتن آدرس توی پرلاشز دنبال مقبره کسی گشتن یه چیزی تو مایه‌های گشتن و مُردن و دفن شدن توی همون قبرستون هستش بنابراین موفق نشدم مزار ساعدی رو ببینم.

توصیه می‌کنم اگه روزی گذرتون به پاریس افتاد حتماً پرلاشز، قبرستونی که بیش از دویست سال قدمت داره رو ببینید و برای دیدن مزار صادق هدایت حتماً از در ایستگاه مترو Gambetta وارد پرلاشز بشید که در غیر اینصورت بعید بدونم توی زمان حیات‌تون بتونید بدون نقشه، پرلاشز رو ترک کنید!


سه شنبه، ۲۸ مهر ۱۳۸۸
دوشنبه، ۲۷ مهر ۱۳۸۸

امروز توی یه هوای فوق‌العاده خوشگل و قشنگ پاییزی که قطعاً مختص هر جای دنیا میتونه باشه غیر از اون تهرانِ لعنتی که لامصب همش باید دود و سرب و رسوب و پرمنگنات پتاسیم! تنفس کنیم، سوار قطار شدیم و به مرکز شهر رفتیم. ساختمون‌های قدیمی که قدمت و تاریخ از تموم در و پنجره و آجرهاش چیلیک چیلیک می‌چیکه. قدمتی که هر لحظه آدم فکر می‌کنه الانه که هیتلر و افسران نازی از یکی از خونه‌های بیان بیرون و خِفت آدم رو بگیرن و بگن: آی یارو تو اینجا چیکار میکنی، نکنه پارتیزان هستی؟! و اونوقت تو هم می‌تونی با افتخار سینه‌ت رو بدی جلو و بگی: های هیتلر من ایرانی و از نژاد آریایی هستم و اونوقت همه چیز ختم بخیر میشه! البته ساختمون‌های زیبای قدیمی که در کنار معماری جدید بخوبی تناقض و دو گانگی رو نشون میدن.

به نظرم یکی از مشخصه‌های بارز اروپا، سنگفرش‌ خیابون‌ها و رستوران و کافه‌هایی هستند که میز و صندلی‌هاشون توی پیاده‌روهاست که بد جوری آدم رو وسوسه می‌کنند توی همین قلب اروپا، یقه‌ی یکی از همین خانم‌ها سرد و یخی‌شون رو بگیری و به زور عاشق‌شون بشی تا توی همین چند روز مسافرت بتونی سفارش یه قهوه بدی و بشینی روی یکی از همین صندلی‌های کنار پیاده‌رو و توی ذهن‌ت با اون خانوم مو بور چشم آبی تموم خیابون رو تا ته‌ش بری و برگردی!

k1-st peti.jpg امروز رفتم کنار دریاچه آلستر Alster. توی یه هوای خنک پاییزی و هوای نیمه‌ابری، دیدن کشتی‌های تفریحی سفید و قرمز که روی رودخونه اینور و اونور میرفتن و همچنین مرغ‌های دریایی که اگه توی تهران اینجوری بیخیال روی زمین ولو بودند محال بود از دست خلق‌الله جون سالم بدر ببرند و قطعاً اگه کباب و برشته نمی‌شدند، بهشون تجاوز میشد، بسیار لذتبخش بود. بعد از دریاچه‌ی آلستر قدم زنون تا Euroupa Passage که یکی از خواننده‌های عزیز توی پست قبلی در رابطه‌ش نوشته بود، رفتیم و اونجا هم قدمی زدیم. بعدش رفتیم و کلیسای زیبای St Peti رو دیدیم. دقایقی هم توی کلیسا نشستم و توی اون سکوت، حالی کردم وصف ناشدنی که البته باید بگم من کماکان مسلمون و شیعه دوازده امامی هستم که غلط بکنم غیر از این دینی اختیار بکنم!

هامبورگ یه پارک داره که البته به توجه به معیار و تعریفی که ماها از پارک داریم باید بگم شهری داری! به اسم باغ گل و گیاه که خیلی از گیاهان مناطق مختلف رو اونجا کاشتند و خب گلخونه‌ی بزرگ و بسیار پیشرفته‌ای هم داره که گیاهان چندین منطقه‌ی مختلف آب و هوایی رو توی اون گلخونه می‌تونید ببینید. هم کاکتوس‌های بیابون‌های آمریکا توش هست و هم گیاهان مناطق استوایی و خب میتونه مکان بسیار مناسبی باشه برای دانشجویان و کارشناسان موسسه کشاورزی و جهاد سازندگی!

برای اولین بار توی عمرم معنی و مفهوم سوسیس آلمانی رو به عینه درک کردم که باید بگم واقعاً ظلمه که سوسیس آلمانی در این ابعاد و به این هیبت باشه و اونوقت ما توی تهران به اون سوسیس کوچیک‌ها که اندازه‌ی دودول بچه‌ی 6 ساله هستش بگیم سوسیس آلمانی! سوسیس آلمانی همراه با سس کاری قطعاً میتونه یکی از اون چیزهایی باشه که براتون انگیزه ایجاد کنه تا دوباره به آلمان برگردید. سوسیس فوق‌العاده خوشمزه و خب سایزی Out of Standard که قلم از نوشتن و زبون از بیانش قاصره!

به لطف دوست بسیار عزیزم که تا همینجا هم کلی برام زحمت کشیده اگه خدا بخواد فردا عازم شهری هستم که خب یکی از اون جاهایی بود که همیشه آرزو دیدن‌ش رو داشتم. حدس زدنش کار سختی نیست. برای کسی که کتاب رو بیش از خیلی چیزهای زندگی دوست داره و عاشق نشستن توی کافه و خوردن قهوه‌ است چه جایی بهتر از دیدن ..... !!!

يكشنبه، ۲۶ مهر ۱۳۸۸

صبح ناشتا کلی اونجای اون آقاهه که لباس تمیز سفید پوشیده و پشت کانتر نشسته بود رو مالیدم تا یه جای خوب کنار پنجره بهم بده تا من خارج‌ندیده بتونم از اون بالا طبیعت سرسبز اروپا رو ببینم که خب اونهم لطف کرد و یه جای خوب بهم داد ولی وقتی رسیدم بالای صندلی 36 H دیدم خانمی با بچه‌ی دو سه سالش روی صندلی من نشسته و اصلأ هم به روی مبارکش نمیاره. راستش می‌خواستم بدون توجه به حقوق بشر، بشینم روی بچه تا ریق‌ش در بیاد! که همسرش متوجه این موضوع شد و ازم خواهش کرد یه جای دیگه‌ای بشینم، یعنی دقیقاً انگاری که سوار اتوبوس شمس‌العماره شده باشیم، دَمغ از این حال‌گیری اول سفر یه جایی رو پیدا کردم و نشستم. یه پرواز 5 ساعته انجام شد که خب پرواز خیلی خوبی بود که من خودم به شخصه از ماست کاله‌ای توت فرنگی که موقع نهار دادند بیشتر از همه چیز سفر خوشم اومد!

k1-hamburg.jpg

راستش دروغ چرا، همه‌ی شما عزیزانی که فکر می‌کردین دبی، آنتالیا، مالزی، تابلند و بخصوص آمریکا هستم اشتباه کردین. هامبورگ هستم. در همون بدو امر، پلیس تنومند و غول‌پیکر فرودگاه یه حال اساسی بهم داد. از اونجایی که من نه فقط آلمانی، که حتی انگلیسی هم بلد نیستم به محض ورود به خاک آلمان مکافاتی داشتیم که بیا و ببین! هر چند اگه هر کدوم از شما که خیلی ادعا دارید هم جای من بودید و هیکل اون مرتیکه‌ی اَلدنگ دو متری رو دیده بودید، ریده بودین توی تنبون‌تون و حتی زبون مادری‌تون رو هم فراموش میکردین دیگه چه برسه به اینکه بخواهید آلمانی هم حرف بزنید. خلاصه که بعد از نیمساعت تحقیق و تفحص یه تیم پلیسی، احتمالأ به این نتیجه رسیدند که من آدم حسابی و فرهیخته هستم و این همه راه رو نیومدم که کسی رو ترور کنم و وقتی دیدند که فقط توی کوله‌پشتی‌م سه چهار تا کتاب به این کلفتی هست! معذرت‌خواهی کردن و ول‌کامی گفتند و ول‌مون کرد توی جامعه‌ی بزرگ اروپا تا با داشتن ویزای شینگن هر کجا که خواستم برم.

وقتی آدم حس‌هاش رو بشناسه میتونه توی همون لحظات اول هم متوجه بشه که شهر مقصد رو دوست داره یا نه و خب من باید بگم که هنوز تاکسی توی همون کوچه پس‌کوچه‌های شهر بود که من حس کردم هامبورگ رو دوست دارم. ظهر که هواپیما به زمین نشست هوا 6 درجه بالای صفر بود که خب باید گفت که هوای اینجا سرد و یه پاییز خیلی خوشگل توی شهر حاکم شده که با توجه به طبیعت اینجا چهره شهر رو فوق‌العاده قشنگ کرده. عصری هم دور کوتاهی توی شهر و یکی از پارک‌های شهر زدیم که خب با توجه به عصر یک‌شنبه همه جا خلوت و ساکت بود ولی خیابون‌های سنگفرش شده و خونه‌های قدیمی با آجر نماهای قرمز و خانوم‌های مُسن آلمانی که همه بصورت یه شکل، کلاه و شال گردن دارند از جمله چیزهای جالب توجه تا اینجا بود. که راستش باید گفت این خیابون‌های سنگفرش شده بد جوری قشنگ و دلنشین هستند و آدم از قدم زدن روی اونها اصلاً خسته نمیشه.

جمعه، ۲۴ مهر ۱۳۸۸

k1-safar1.jpg عصر جمعه است. چمدون‌م در حالیکه دهنش عینهو تمساح باز مونده، همینجور مات و مبهوت داره بروبر من رو نگاه میکنه و حتماً تعجب می‌کنه که چرا باز دوباره از اون پُشت مُشت‌ها دراومده و حالا هم لِنگ در هوا و سرگردون وسط اطاقه! چند تا تیکه لباس ریختم تو چمدون و بقیه‌ی لباس‌ها پخش زمینه. کوله‌پشتی یه طرف و چند تا کیسه‌ی سفید و رنگی هم لابه‌لای لباس‌هاست. هر چند کتاب نخونده زیاد دارم ولی خب طبق عادت هر مسافرت، چند تایی کتاب خریدم و الان هم دقیقاً مثل همه‌ی مسافرها و مسافرت‌ها ماتم گرفتم که این همه رخت و لباس و خِرت و پرت رو کجای این چمدون جا کنم. حالا که قراره چمدون رو ببندم تازه یادم افتاد که شورت! و مسواک و مام و جوراب و نخ‌دندون هم برای خودم نگرفتم.


همه‌ی اینها به کنار قطعاً وجود شورت نو توی هر مسافرت، یکی از ارکان مهم مسافرت و صله‌رحم هستش! ما که شانس درست حسابی نداریم یه موقع دیدی پامون رو گذاشتیم توی یه کشوری و اونجا کودتا و قوانین عوض شد و حکم دادند که آقایون ایرانی‌ بغیر از انگشت‌های دست‌شون باید از یه سری جاهای دیگه‌شون هم اسکن بشه که قطعاً در اینجور مواقع خیلی ضایع است که پلیس اجنبی فرودگاه، شاهد و ناظر شورت‌های بلند و پارچه‌ای مامان‌دوز باشه! آهان، راستی یادم باشه که بگردم و MP3 Player رو هم پیدا و شارژ کنم و دستی به سر و گوش آهنگ‌هاش بکشم که قطعاً هر چی توی این مدت به دردم نخورد توی مسافرت و طول پرواز لازمه.

فردا شنبه رو هم در خدمت هستم و فردا شب دیگه باید شال و کلاه کنم و برم فرودگاه امام تا صبح یک‌شنبه (26 مهر) با یکی از این هواپیماهای گنده‌ای که آدم‌ها و چمدون‌هاشون رو بار خودشون می‌کنند و به اون سر دنیا و اون دوردورا میبرند به یه گوشه‌ای از این دنیا پرواز کنم. کجا میرم، چرا میرم، کی برمی‌گردم و ... بماند به فصل‌ش که تا اینجا فقط شما بدونید که فردا شب تک و تنها مسافرت می‌کنم و این شاید بهترین (و یا آخرین) فرصت برای شمایی باشه که دوست دارید از مقصد و علت رفتن مطلع بشید و همچنین دوست دارید تا یه مسافر چمدون به دستِ تنها رو تا فرودگاه برسونید و اگه مایل بودید بین راه کله پاچه‌ بخورید و توی سالن فرودگاه هم یکی دو ساعتی با همدیگه گپی بزنیم و قهوه‌ایی بخوریم.

بهرحال من دارم میرم مسافرت و این پیشنهاد کاملاً جدی است. بنابراین هر کسی که لطف کنه و من رو تا فرودگاه برسونه قول میدم وقتی از سفر برگشتم براش یه یادگاری خوب و خوشگل بیارم. اگر هم که دیگه نیومدم حداقل یه دوست جدید پیدا کردم و البته قول میدم که کادوش رو براش پست کنم!

سه شنبه، ۲۱ مهر ۱۳۸۸

زندگی مثل چراغ‌های قرمز بدون حساب و كتاب اين شهر شلوغ ميمونه. اين رو نميشه همون روز اولی كه وارد اين شهر شدی بفهمی كه بايد جون بكنی و پوست بندازی تا شايد، اونهم شايد، متوجه اين قانون نانوشته‌ی شهر خاكستری بشی.

عددها پشت سر هم، يكی يكی كم ميشن، روزها از پی هم میگذرن و تو دلخوش به تموم بود و نبودها، دلخوش به تموم هست و نيست‌ها، دلخوش به اينكه اگر كم، اگر زياد ولی زندگی و آدم‌هايی هستند كه ميشه دوست‌شون داشت و عاشق‌شون بود يهويی اون روی زندگی رو ميبنی. چراغ بدون هيچ دليل و علتی، يه دفعه روی عدد 7 واميسته و ديگه تكون از تكون نمی‌خوره. اونوقته كه تو ميمونی و يه چراغ قرمز بی‌قانون و يه چهار راه بلاتكليف و افسری كه با يه لبخند كريه و يه دسته برگه جريمه به انتظارت واستاده و بوق ماشين‌هايی كه هيچ وقت منتظر تو و سبز شدن چراغ و عبور هيچ عابری نمی‌مونند.

اينبار سكون چراغ‌های قرمز بی‌قانون پيوند خورد به پاييز. پيوند خورد به مهر، آبان، آذر. به پاييز 88. گاهی عددها به سرنوشت آدم‌ها چه گره سفت و محكمی می‌خوره. گاهی عددها، خواسته و ناخواسته چه داغ‍ی ميزنند به پيشونی ما آدم‌ها. داغی به وسعت تموم طول و عرض زمين. داغی كه ديگه هيچ‌وقت خودت رو ميون اين آدم‌‌ها و اين شهرها و پشت هيچ چراغ قرمزی گم نكنی.

بيستمين روز مهر بود. يادم هست. يادم ميمونه، به اندازه‌ی تموم راه‌های رفته‌ی كه با هم بوديم. 20 مهر 88 ساعت 4:28 دقيقه‌ی عصر يه روز خُنك پاييزی. من يادداشت‌ش كردم، اگر دوست داشتی تو هم گوشه كناری برای خودت بنويس. لای ورقی. روی تقويمی. تيكه بليط پاره‌ی كه هيچ وقت اُكی نشد يا پشت همون قرآن سفيد.

سالهاست كه عاشقونه پاييز رو دوست دارم. از همون روزهايی كه قواعد نكبت اين زندگی و اين شمارش و اين سكون عددها را نمی‌دونستم و حالا از عصر 20 مهر 88 نمی‌دونم باز هم پاييز برای من همون معنا رو داره؟ آيا باز هم اين تنها چيزی كه ميشد، عاشقونه دوست‌ش داشتم باشم، باز برام عزيز و مقدس باقی ميمونه. جمله‌هام بی‌معنی شده. كلمه‌ها كُند و سنگين و با لُكنت ادا ميشه. حق دارم. حق داری.

و خب هيچ وقت مُهرها نمی تونه نقش مِهرها رو پُررنگ و كم‌رنگ كنه. خاطرات خوب زندگی برای ‌من كه از عصر ارديبهشت‌ يكی از همين سالها شروع شد حالا ديگه اونقدری هست كه بشه باهاش خونه ساخت، زندگی كرد، بچه‌ها رو سرسامون داد و بزرگ كرد، كتاب نوشت، حتی بابا بزرگ شد و تموم عصرهای دلگير پاييز رو سر كرد.

اينجا تنگ غروبه و خورشيد اون سر دنيا داره طلوع ميكنه. پس طلوع خورشيد رو برای ساكن سرزمين خورشيد به فال نيك می‌گيرم. و چه زود همه چيز تبديل ميشه به آهی بلند و يادش بخيـر.

يكشنبه، ۱۹ مهر ۱۳۸۸

k1-tardid.jpg درگيری‌های ناخواسته‌ی اخير باعث شد تا يه كمی از مسايل فرهنگی و هنری اين روزهای جامعه دور بشيم و از اونجايی كه انگاری يه حس يا يه فرشته‌ی عجيب و غريبی هی با اون چوب درازش به يه جای آدميزاد فشار مياره و نهيب ميزنه كه هان ای دل عبرت‌بين! تو بايد هر هفته حتماً به مسايل فرهنگی و روحی و معنوی هم برسی و در اين راه افشاگری هم كنی، اينه كه آدم شب كه می‌خواد سر به بالين بذاره چنان دچار عذاب وجدانی ميشه كه بيا و ببين. پنداری نيمی از مسئوليت وزرات‌خانه‌ی عريض و طويل فرهنگ و هنر رو بر روی كَت و كول ضعيف منِ مُفنگی گذاشتند.

اگه دو خط نوشتن ما از كتاب و فيلم و تئاتر دوباره حمل بر خودستانی نشه و دوستان ما رو به زور قاطی روشنفكرها نكنند و لباس فراماسونرها رو تن‌مون نكنند بايد اعتراف كنم كه شما خودتون شاهد بودين، هفته‌ی نبوده كه به ظهر آدينه برسه و ما توی اين وبلاگ يه چيز كَت و كُلفت فرهنگی رو نكرده باشيم! اصلاً همينكه من از آدينه، بجای جمعه استفاده می‌كنم خودش نشون‌دهنده‌ی اينه كه ما توی چه فضای لايتنهايی فرهنگی و گسسته از اَرض و خاك داريم سير و سلوك می‌كنيم كه قطعاً همينجور پيش بره بزودی و برای ترم زمستون شايد حتی چاكراها و دستان شفا‌بخش رو هم توی همين وبلاگ تدريس كنم!

k1-akh.jpg همونجوری كه اين روزها، عكس بهرام رادان بواسطه‌ی اكران دو فيلم بی‌پولی و ترديد تموم كيوسك و باجه‌های روزنامه‌فروشی‌ها رو بحالت تهوع پُر كرده، شنيدن آلبوم جديد محسن نامجو (با تمام ارادت طولی و عرضی بهش) هم به همون حد داره ديگه ميره روی اعصاب و روان همگی‌مون. بنابراين، اينكه من الان بخوام در حضور شما در رابطه با بی‌پولی يا ترديد و يا آخ نامجو بگم، قطعاً زيره به كرمون بردنه كه می‌دونم ديدن و شنيدن اين كارها برای همگی‌مون از اَهم واجبات اين روزهای خوشگل و عاشقونه‌ی پاييزی شده.

اگه از من بنده‌ی گناهكار خدا می‌شنويد نه اين دو تا فيلم رادان رو ببينيد و نه به آخ و اوخ‌های نامجو گوش كنيد. بلكه پنجره رو باز كنيد كه اگه شانس يارتون باشه و نم بارونی بزنه كه ديگه نور علی‌نوره و اگر نه كه دراز بكشيد روی تختی، كاناپه‌ايی، بغل ياری، كنار يخچالی، روی كانتر آشپزخونه‌ايی و چشم‌هاتون رو ببنديد و فقط به تك آهنگ فوق‌العاده زيبای درباره الی گوش كنيد. يعنی اين آهنگ چنان حال من رو دگرگون ميكنه كه تموم مخدّرها و مشروبات و الياف و اعلاف و دار و دسته‌ی حشاشين بايد بره جلو، بس كه زيباست اين موسيقی كه البته ميدونم قبلاً هم در رابطه‌ش نوشته بودم.

البته ناگفته نماند كه ما اون سر دنيا يه دوست موزيسين آدم حسابی داريم كه خب نمی‌دونم چی شد كه ديگه با سيما و سيرت ما حال نكرد كه خب ما دل‌مون هم براش تنگ شده اساسی ولی خب شايد تحمل آدم بی‌سواد و چيزی از موسيقی ندونی مثل من برای ايشون سخت بود كه خب اگه اون الان هنوز رفيق من بود (كه از ديد من هست) قطعاً می‌تونست اين موزيك رو برامون آناليز و تجزيه تحليل كنه ولی خب حيف. حيف كه بايد خودمون با همين بضاعتی كه نه نت رو می‌شناسيم و نه آلات و ادوات موسيقی رو، درباره الی رو گوش كنيم كه غنيمتی است توی اين روزهای دو خواهر رضا گلزار و ترديد رادان.

k1-sidfild.jpg برخلاف ميل باطنی، انگاری بجای تشويق خلق‌الله به ديدن فيلم و گوش دادن به موزيك بصورت معكوس و ضد ارزشی كار كردم! ولی خب بجای همه‌ی مسايل فرهنگی كه بهش پرداخته نشد بايد بگم اين روزها كتاب چگونه فيلمنامه بنويسيم حسابی حالم رو خوب كرده. خب راستش بايد بگم دوستان نبايد گول اسم‌ش رو بخورنند و بی‌تفاوت از كنارش بگذرند كه خب منهم قرار نيست كار و زندگی رو ول كنم و بشينم فيلمنامه بنويسم!

در مقدمه‌ی كتاب، مترجم نوشته كه سيد فيلد (نويسنده كتاب) در عالم سينما "مورد توجه‌ترين استاد فيلمنانه‌نويسی دنيا" است. اين كتاب به يازده زبان ترجمه شده و در قريب به 150 دانشكده و مدرسه عالی كشور آمريكا تدريس ميشه. بنظرم دوستانی كه علاقه‌ی به نوشتن داستان و بخصوص رمان دارند حتماً بايد اين كتاب رو بخونند و خب با توجه به اسم‌ش كسانيكه مايل هستند در زمينه‌ی فيلمنامه‌نويسی كار كنند كه اين كتاب ميتونه يكی از بهترين رفرنس‌ها و منابع براشون باشه و اما خيل عظيمی از آدم‌ها هستند كه نه علاقه‌ی به كتاب دارند و نه فيلمنامه ولی تموم هَم و غم‌شون اينه كه حداقل روزی يه فيلم رو ببينيد. توصيه‌ی اكيد من به اين دوستان فيلم‌باز و فيلم‌ببين هم اينه كه حتماً برای يكبار هم كه شده اين كتاب رو بخونند كه نكات بسيار خوب و آموزنده‌ای حتی برای فيلم‌نامه ننوشتن هم داره!

چگونه فيلمنامه بنويسيم / سيد فيلد / ترجمه: عباس اكبری - مسعود مدنی / انتشارات نيلوفر / 5500 تومان

جمعه، ۱۷ مهر ۱۳۸۸

k1-ghasrefirozeh.jpg ظهر جمعه است و با نوشتن همین ظهر جمعه یهویی یاد سالهای خیلی دور میوفتم. موقعی که قصرفیروزه بودیم و هنوز بابا هم بود و ظهرهای جمعه بعد از شنیدن ترانه‌های درخواستی که از رادیو کویت پخش میشد، میشستم و قصه‌‌ ظهر جمعه رو گوش میدادم. من و مامان تنها توی خونه هستیم. پخش زمین شده و کتاب می‌خونم و همزمان آهنگ‌های آلبوم جدید محسن نامجو رو گوش میدم. تلویزیون داره برای Nمین بار کارتون مهاجران رو پخش میکنه. بن و لوسیمی میرن دنبال دکتر بیتون خواب‌آلود و ... بابا روتون رو برم مدیران محترم صدا و سیما!

بوی ماهی سرخ شده میاد. قطعاً نهار سبزی‌پلو ماهی داریم. یادم رفته چای‌م رو بخورم و سرد شده. البته سرد که نه، ولی خب من چای رو داغ داغ داغ می‌خورم. یه چیزی تو مایه‌های جوش و صد درجه سانتی‌گراد. دستم که به لیوان ولَرم چایی می‌خوره، به خودم میام و می‌بینم بیشتر از نیم ساعته که چراغ آشپزخونه روشنه و هیچ خبری از مامان نیست. سَرکی می‌کشم و می‌بینم چراغ اطاق‌م روشنه. کتاب رو میذارم زمین و آروم میرم و می‌بینم مامان، کف اطاق نشسته و دور و برش کلی لباسِ نازک و ضخیم تابستونی و زمستونی پخش و پلاست. این روزهای اول پاییز دیدن این صحنه برای همه ماهایی که خوشبختانه هنوز از داشتن مامان محروم نشدیم شاید یه چیز عادی باشه ولی امان از روزی که این نعمت نباشه.

سرش رو بلند می‌کنه و لبخندی میزنه و میگه: بیا خودت بشین ببین کدوم‌شون رو نمی‌خواهی جمع‌شون کنم بدم یه بنده خدایی بپوشه. لباس‌های تو که همیشه نو نوه. حیفه بندازم‌ش بیرون. نگاهی به تَل لباس‌هایی که روی هم ریخته شده می‌کنم و چند تایی رو که روی تخت ولو شده رو کناری میذارم و می‌شینم کنار مامان، روی تختی که یه پتو سرمه‌ایی دقیقاً سِت دیوار اطاق روش کشیده شده.

هر کدوم از لباس‌ها، دنیایی از خاطره به خودش وصله پینه کرده. هر سال و با رسیدن پاییز و بهار این پروسه‌ی چک کردن لباس‌ها انجام میشه و هر سال با توجه به اینکه میدونم خیلی از لباس‌ها رو دیگه هیچ‌وقت نمی‌پوشم ولی خب نمی‌دونم چرا نمی‌تونم از یه سری‌هاشون دل بکنم. لباس‌های زمستونی رو بالا و پایینی می‌کنم و دوباره اونها رو تا می‌کنم و میگم: مامان بذار اینها باشه. نگاهی می‌کنه و میگه: یعنی فکر می‌کنی دوباره یه روزی این اندازه میشی و اینها تن‌ت میره؟!

k1-Church sedona.jpg لامصب هر کدوم‌شون پَرت‌ت میکنه یه وری. یه جایی. کنار یه آدمی که حالا هم هست یا شاید هم دیگه نیست. با تابستونی‌هاش میری لب دریاى متل قو و بام تهران و با زمستونی‌هاش میری لابه‌لای برف‌هایی که همه‌ی تهران رو سفید کرده. میری دماوند. آنکارا، شاید هم وسط آریزونا و طبیعت زیبای سدونا، توی اون کلیسایی که بالای کوهه و من نمیدونم چرا اینقدر دوستش دارم.

حالا دیگه هیچ کدوم از این لباس‌ها مثل اون قدیم‌ترها بوی نفتالین نمیده که انگاری دیگه بیدها هم بی‌بو و خاصیت شدند. نه دیگه نفتالینی مونده و نه بیدی. نه بقچه و نه بویی از خاطرات اون دورترها. یادش بخیر بقچه‌های سفیدی که وقتی اول پاییز وا میشد بوی نفتالین گم میشد لای بوی انار و گلپر و دفترچه‌های کاهی بدون سرمشق.

مامان نشسته و لباس‌ها رو جدا می‌کنه و من به اون چند تیکه، لباس زمستونی و تابستونی نگاه می‌کنم که دیگه خیلی وقته اندازه‌م نیست ولی هیچ وقت نخواستم (یا شاید هم نتونستم) که دیگه نباشن. نگه‌شون داشتم که انگاری توی تموم تار و پودش، آدم‌ها و خاطرات‌شون هنوز زنده‌ی زنده وجود دارن و نفس میکشن.

سه شنبه، ۱۴ مهر ۱۳۸۸

k1-pa.jpg

يكشنبه، ۱۲ مهر ۱۳۸۸

k1-Hedayat.jpg فحش یکی از اصول ایجاد تعادل در آدمیزاد است. اگر فحش وجود نداشته باشد، آدمی دق می‌کند. از تعداد و نوع فحش هر زبانی می‌شود از اوضاع مردمی که در یک ناحیه زندگی می‌کنند، سر در آورد و رابطه بین‌شان را کشف کرد. زبان فارسی اگر هیچ نداشته باشد فحش آبدار زیاد دارد. ما که سر این ثروت عظیم نشسته‌ایم چرا ولخرجی نکنیم؟!

صادق هدایت

آشنائی با صادق هدایت / نشرمرکز / فرزانه / 1372

شنبه، ۱۱ مهر ۱۳۸۸

k1-pesteh.jpg اگه یادتون باشه یه شاعر معروف یه جاهایی گفته بود: به بهشت نمیرم اگر مادرم آنجا نباشد و خب من باید بگم برای من پاییز با تموم زیبایی و بارون و خش‌خش برگ‌ها و رُمنس‌های عاشقونه‌‌ش معنا پیدا نمی‌کنه، اگه همراه با خوردن پسته‌ی خام نباشه.

لامصب شکم که شکم نیست و سیرمونی نداره. شک ندارم که اگه به همین منوال پیش برم به زودی دکتر ف.یر.وزآبادی ثانی البته بدون پست و سِمت و درجه میشم! از عددهایی که این روزها وقتی میرم روی ترازو بهم اخم می‌کنه چیزی نمی‌نویسم که اون عددها همانند فحش خوار مادری‌یه که ترازو با لب و لوچه‌ی آویزون بهم میده و خب منهم اصلأ به روی مبارکم نمیارم.

پسته‌ها‌ی خام رو با کیسه‌ش از توی یخچال برمی‌دارم و میام می‌شینم پای کامپیوتر. دیگه همه‌تون از علاقه و اعتیاد من به اینترنت خبر دارید و قطعاً اگه قرار باشه میخی، سیخی، تیغی، دسته بیلی و یا حتی بطری از یه جای‌م بکشید بیرون بهترین زمان، همانا وقتی است که من غرق در جادوی صفحات اینترنت اکسپلوره‌ شدم که مطمئن باشید توی اون لحظات، بیل که هیچی، اگه کنار دستم زائویی دو قلو هم بزاد محاله که من متوجه این زاد و ولد بشم!

القصه، کیسه‌ی پسته‌ی تازه رو گذاشتم کنار دستم و از ایمیل یاهوم رفتم توی جی‌میل و چک کردن کامنت‌ها و گشتی توی گودر و موقعی به خودم اومد که دیدم ای دل غافل دو کیلو پسته رو خوردم. خب آدمیزاده دیگه با تموم سن و سال و نداشتن محدودیت، یه وقت‌هایی حجب و حیاءش مانع از اون میشه که بخواد حقیقت رو همینجوری رُک و راست و صریح نشون خلق‌الله ولو اینکه خوار مادر و اقوام سببی و نسبی خودش هم باشه، بده!

آروم پوست پسته‌ها رو که هی از دور و اطراف یه دیس پلوخوری سرریز شده و ریخته بود روی فرش، جمع و جور کردم و همه رو ریختم توی پلاستیکی که دیگه خالی از پسته شده بود و رفتم تا آشغال‌ها رو یه جایی سر به نیست کنم که دیدم مامانم زل زده و نگام میکنه. لبخندی زدم و منهم نگاهش کردم.

گفت: ماشالله دو کیلو پسته رو خوردی؟!

گفتم: دو کیلو که نبود، فکر کنم صد، صد و پنجاه گرم بود! همش رو هم نخوردم چند تایی هنوز ته کیسه مونده!

چپ چپ نگاهی کرد و گفت: بچه جون تو مگه کبدت چرب نیست؟! برات ضرر داره. نشستی و دو کیلو پسته رو خوردی؟!

میگم: راستش چربی پسته که ضرر نداره همین امروز توی رادیو می‌گفت که کارشناسان پس از ده سال تحقیق و بررسی به این نتیجه رسیدند که پسته‌ی خام مانع از بروز سکته‌ی قلبی میشه و ...

نمیذاره حرفم تموم میشه و میگه: کارشناسان غلط کردند با تو. یه روز میگن چایی خوبه، فردا میگن ضرر داره. توی همین چایی‌ زپرتی‌ش موندن حالا دیگه چه برسه به پسته‌ی خام!

k1-toilet.jpg شرمنده از اون همه پوست پسته‌ که حجم‌ش هم خیلی بیشتر از اصل‌ش شده به زور هُل‌‌ش میدم توی ظرف آشغال و از زیر نگاه سنگین مامان فرار می‌کنم. گلاب به روتون، دل پیچه خیلی زودتر از اونی که فکرش رو کنم میاد سراغم. توی این وبلاگ قبلأ مدرک و سواد خیلی از دکترها رو زیر سوال برده بودم و حالا باید سواد و تخصص مهندسین عمران رو یه حالی بهش بدم که من نمی‌دونم طبق کدوم اصول مهندسی و بر مبنای کدوم استاندارد معماری و شهرسازی، توالت‌ رو میارن وسط ساختمون میذارن که کوچکترین صدایی به وضوح به گوش تمام ساکنین آپارتمان میرسه؟! توی دنیایی که دیگه حتی درست کردن لواشک آلو هم استاندارد داره آیا نباید برای ساختن توالت، با در نظر گرفتن استانداردهای زیست محیطی این مکان رو چنان ساخت که کوچکترین درددلی رو دیگه همگان نفهمند؟! آیا باید هر تِلنگی که از آدمیزاد درمیره آدم از در رفتن این صدا توی توالت عرق شرم بریزه؟! آخه چقدر باید به خودت فشار بیاری که گوزیدن‌ت رو هم مدیریت کنی و این اسب سرکش و یاغی رو تحت کنترل خودت دربیاری؟!

هی هواکش رو زدم، سیفون رو کشیدم و شیرآب را باز کردم و با فشار و در رفتن هر تلنگی شیر آب رو هم باز کردم که شاید اون صدای خاص لابه‌لای صدای آب گم بشه ولی نشد که نشد! مامان قطعاً همونجوری که روی مبل لم داده و داشت اخبار استان شبکه 5 رو میدید گفت: ظاهراً کبدت که خوب نشده هیچ، معده‌ات هم دچار مشکل شده؟! گوله‌گوله عرق شرم بود که از سر و روم چلیک چلیک میریخت و هی بخودم فحش میاوردم که آخه بچه، کارد تیز بخوری. آخه آدم عاقل میشینه یهویی 2 کیلو پسته میخوره که به این حال و روز بیوفته؟!

از سر و صداهای مصنوعی که توی توالت ایجاد کردم ناامید شده و دل می‌بندم به سر و صدای تلویزیون که روشنه تا شاید بتونم سر و صداهای داخل توالت رو با صدای تلویزیون هماهنگ کنم که خب اونهم کار بسیار سخت و مهندسی‌یه که نیاز به ابزار و ادواتی مثل نقاله، گونیا، ماشین‌حساب، ریسمون و شاقول داره و مطمئناً ساده‌تر از حل کردن معادلات چند مجهولی نیست! چنان شیر آب رو با فشار باز می‌کنم و الکی آب رو توی کاسه‌ی توالت ول می‌کنم که دوباره صدای مامان درمیاد که: بچه اگه می‌خواستی دوش بگیری چرا رفتی اون تو؟!

باز از خجالت چیزی نمی‌گم. بادی که با فشار فوق‌العاده مهیب از مخرج خارج میشه چنان بلند و بدهیبته که دوست دارم کاسه‌ی توالت دهن باز کنه و من رو با همون پوزیشن ببلعه! ماتم گرفتم که چه جوری و با چه رویی از توالت بیام بیرون که دوباره مامان داد میزنه: اون کارشناسان نگفتند اگه دو کیلو پسته بخوری دیگه نه اختیار بالات رو داری و نه اختیار پایین‌ت رو؟! خوردی و فکر پس دادنش رو نکردی شازده؟!

ای مُرده شور این توالت‌های ایرانی رو ببرن که با تمام علاقه‌ای که بهش دارم ولی لامصب عینهو سیستم اکو طراحی شده. کافیه یه تیر و ترقه‌ای در کنی چنان با پژواک چند برابر تحویل خودت میده که انگاری اون زیر دینامیت منفجر شده. نفاخی معده‌ی حاصل از خوردن دو کیلو پسته کم بود، صوت حاصله بواسطه‌ی شکل آیرودینامیک توالت‌های ایرانی اون رو چندین برابر می‌کنه و اونوقته که دیگه آبرو واسه آدمیزاد نمی‌مونه.

از توالت میام بیرون و میخوام آروم و بدون آبروریزى برم توی اطاق خودم که می‌بینم مامان مهربون از توی آشپزخونه میاد بیرون و در حالیکه داره یه نبات گنده رو توی یه پاتیل چایی بهم میزنه میگه: بچه جون بیا یه چایی نبات بخور. بعد از این به حرف این کارشناسا هم زیاد گوش نکن. تو اگه اینجوری شلیل و پسته‌ی خام و زرد‌آلو بخوری مطمئن باش تا دو سه سال دیگه نه معده داری و نه روده و کلیه‌‌. اینجوری پیش بری، همه‌شون پاره پوره میشن!

پنجشنبه، ۹ مهر ۱۳۸۸

اعتياد به گودر، به زودی خار مادر همه‌مون رو به باد فنا ميده. ببينيد من كی گفتم. اين خط، اينهم نشون!

جمله‌ی بالا رو همين ديشب توی قسمتِ نُت گوگل‌ريدر نوشتم چونكه بهش اعتقاد دارم. يعنی من اون جمله رو ننوشتم كه فقط نصفه شبی به اعضاء محترم گوگل ريدری كه چند وقته بواسطه‌ی ذوق و سليقه‌ی دوستان به گــُودر تبديل شده، بگم من هم نصفه شبی بيدارم كه حس می‌كنم از وقتی گودر اومده، نه فقط يه سايت و يه امكان اضافی به مجموعه‌ی گوگل اضافه شده كه عاملی شده برای بدبخت‌شدن همگی‌مون!

اگه قديم‌ترها كه كُرسی بود و زمين و آسمون مثل الان بی‌غيرت نشده بود كه زمستون و تابستون‌ش رو گم كنه و چهله‌ی زمستون محال بود كمتر از دو متر برف بياد! لَم دادن زير كرسی و خوردن تخمه، آدم‌ها رو از كار بيكار و اصطلاحاً زن رو بی‌شـوهـر می‌كرد شك نكنيد كه اين روزها يكی از عوامل طلاق، دعواهای بين زن و شوهر، سوختن غذا بر روی اجاق گاز، اخراج از محل كار، دير رسيدن به سر قرار و ... همين گودر بی‌سر زبون و ساكتی هستش كه بدمصب برای ماهايی كه تا حالا آلوده به شيشه و بنگ و ترياك و كراك نشديم ميتونه مُخرب‌تر از هر بمب اتمی باشه!

اونهايی كه عضو گودر هستند می‌دونند از چه فضای وهم‌آلود و خوفناكی صحبت می كنم و اونهايی هم كه تا حالا تن و بدن‌شون به صابون گودر نخورده، برادرانه توصيه می‌كنم رو به اين سايت مخرب و اعتيادآور نيارن كه خير دنيا و آخرت‌شون اينه كه اگه توی Gmail اكانت دارند هيچ وقت خر نشن و روی اون Reader كليك نكنند كه اگه بكنند اونوقت ديگه وامصيباست.

راستش جذابيت و تنوع لينك‌هايی كه دوستان و سايت‌های مختلف توی گودر دارند بقدری زياد هست كه ميتونه ساعت‌ها آدم رو ميخكوب پای مانيتور بشونه كه اگه آدم نتونه اين ميل گودری رو كنترل كنه شك نكنيد كه تموم مسايلی كه بالا ذكر كردم به زودی يقه‌‌مون رو می‌گيره. همين الان ميبينی چهار ساعته شاش داری ولی بواسطه‌ی يه لينك و يه سايت و يه دوست همينجوری توی گودر داری سير و سلوك ميكنی و يه دستت به موس و يه دستت به چيزت، هی داری اون مثانه‌ی صاب مُرده‌ات رو فشار ميدی.

حس خوندن و نوشتن ما خيلی نزديك به هم و شايد بشه گفت توی يه فضای مشترك قرار داره. اگه قرار باشه خيلی زياد بخونيم قطعاً توی اون روز ديگه نمی‌تونيم چيز زيادی بنويسيم اگه شك داريد امتحان كنيد ببينيد درست ميگم يا نه. بواسطه‌ی حضور گودر و خوندن بدون دردسر انواع مطالب و نوشته‌های سايت‌ها و وبلاگ‌ها اين روزها مطلب خوب توی وبلاگ‌ها كمتر نوشته ميشه. شما رو نمی‌دونم ولی من حس می‌كنم اين روزها يكی از فقيرترين روزها و شب‌های وبلاگی رو می‌گذرونيم و همه‌ی اين بدبختی های ما هم بخاطر حضور گوگل ريدر هستش.

من و توی بلاگری كه به محض اينكه پامون رو ميذاريم توی گودر ديگه بيرون اومدن ازش با خداست ظرف مدت خيلی كوتاه اونقدر مطالب مختلف می‌خونيم كه ديگه اون حس خوندن و نوشتن‌مون ارضاء ميشه. خيلی از نويسنده‌های بزرگ دنيا وقتی به مرحله‌ی ميرسن كه ديگه نوشتن برا‌شون سخت و ناممكن ميشه توی همون مرحله، دست از خوندن می‌كشن تا اون حس به سمت نوشتن جريان پيدا كنه و من فكر می‌كنم ماها اين روزها تموم اون حس و انرژی رو توی فضای گودر، فقط صرف خوندن می‌كنيم.

بهرحال با حضور گودر من برای وبلاگ‌ها شديداً احساس خطر می‌كنم. باز هم تكرار می‌كنم، من مُرده شما زنده ولی اين گودر به زودی خار مادر همه‌مون رو به باد فنا ميده. اين خط، اينهم نشون!