گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
تولد اینجانب نه هفتم مهر كه روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم نیز جا نداشت حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود ... ميـرحسيـن
...
...
...
...
...
...
تولد اینجانب نه هفتم مهر، بلكه هفتم دی است. حتی اگر روز هفتم دی به دنیا نيامده بودم نیز جا داشت حركت (كادوهای) شما به كیش شخصیت آلوده شود ... كيـوان
نه برای خودم كه من هنوز هم توی صرف فعل و فاعلِ همين زبون فارسی شِكرشكن خودمون عينهو چارپا موندم و هنوز كه هنوزه با دو متر قد، نمیدونم فرق مضاف با مضافاليه چيه و اون "را" مفعولی كی و كجا توی جمله میشينه و افعال لازم و متعدی چی بودن و كدومشون نياز به مفعول داشت و كدومشون بدون مفعول هم كارش راه ميوفتاد، كه برای دوست عزيزی كه فارسی رو عينهو زبون مادری صحبت میكنه و دو سال پيش هم رفته زبون تركی استانبولی رو هم ياد گرفته تا وقتی ابراهيم تاتليس چَهچَه ميزنه، به اون زير و زبَر و ضجه نالههای ابراهيم هم مُسلط باشه و فيض كامل ببره و گوله گوله بخاطر شكستهای عاطفی و عشقیش اشك بريزه و از اونجايی كه اين بشر خيلی اكتيو هستش، چندی پيش هم تافل و آيلسش رو هم گرفته و با توجه به سخن گهربار زگهواره تا گور دانش بجوی، حالا فيلش ياد هندوستان كه نه بلكه ياد پاريس كرده تا زبان فرانسه رو هم ياد بگيره تا اگه زير برج ايفل خواست چُس فيل بخره مشكلی نداشته باشه و ... (جمله اونقدر طولانی شد كه حالا نمیدونم چه جوری ببندمش!) القصه كه اين دوست عزيز دنبال كلاس فرانسه میگرده.
از اونجايكه وبلاگها در راستای بحث رسانههای ديجيتالِ دنيای نوين، خودشون برای خودشون برو و بيايی دارند و بهرحال اگه اينجا تا الان برای من آب نداشته اميدوارم كه برای يه سری از دوستان نون داشته باشه و از اونجايكه توی اين همه سال يه لوطی و با مرام پيدا نشد كه برای اينجانب يه لبتاب سونی وايو ناقابل بخره با خودم گفتم شما خوانندهها كه هيچ كدومتون، خيرتون نمیرسه و پول كه نمیديد. شكر خدا جون هم كه نميديد. الحمدالله اونقدر زرنگ هم هستيد كه هيچ كدومتون اون يكی رو هم نمیديد! خب حداقل اطلاعات بديد. اين رو كه ديگه برای دادنش مشكلی نداريد؟!
بهرحال اگه كسی از دوستان از كلاسهای فرانسه خبر داره كه كجا و چه جوری برگزار ميشه لطف كنه توی كامنتها بنويسه و يا برام ايميل بزنه تا اين رفيق عزيز ما كه قراره عين 24 زبون زندهی دنيا رو فرا بگيره بيش از اين دچار دپرشن نشه كه چرا هر دری ميزنه يه كلاس فرانسه پيدا نمیكنه. بهرحال من با بی لبتابی سر میكنم ولی اين آدم اگه تا چند روز ديگه نره كلاس فرانسه، يحتمل خودش رو ميكشه و اونوقت همهمون در ريخته شدنش خونش مقصريم!
گناه از ما نيست كه ما هر چقدر هم كه بد باشيم، هنوز اونقدر بیمرام و بیمعرفت نشديم كه روزهای مهم سال و ماهِ اين سرزمين رو فراموش كنيم. خيلی وقتها، خيلی سالها، يادمون رفته خودمون توی كدوم روز و هفته و كدوم كوچهی اين شهر و ديار بدنيا اومديم ولی محال بوده كه يادمون بره مهر كی ميرسه و مدرسهی كلاس اولمون توی كدوم كوچهی بنبست اين شهر بوده ولی خب دروغ چرا، امسال يادم رفت. تا همين الان كه ساعت 11:47 است هم يادم نبود. همون صبح اول وقت بنا به عادتِ هر روز، صفحهی تقويم رو ورق زدم ولی نه مهر رو ديدم و نه پاييز رو هر چند هنوز هم اعتقاد دارم اين نسيان و فراموشی گناه ما نيست!
ماها مقصر نيستيم كه بقول حسامالدين سراجی كه صداش گم شده لابهلای تقتق كليدهای اين صفحه كيبورد فكستنی، من ملك بودم و فردوس برين جايم بود. زرشك، چه ملكی؟ چه فردوسی برينی؟ كه راستش بايد بگم حالا ديگه اين ملك دو پا نه دنيا رو داره و نه آخرت رو. مفتِ مفت فروخت و خورد و حالا هم باديهنشين شده. يه بیپناه. يه آواره ميون دو عالم.
ما مقصر نيستيم و گناه از من و تو گناهكار نيست. قديمها از يكماه به عيد مونده، شهر پُر از شور و غوغا میشد. از وسط بهمن میتونستی برای سفرهی هفت سينت ماهی قرمز بخری. از سه هفته به مُحرم مونده، عَلم و كُتل هوا میشد. بوی قيمه، تموم شهر رو ديونه میكرد. امسال نه فهميديم ماه رمضونش كی اومد و نه فهميديم كی رفت و رسيد به شوال. نه صدای ربنّايی اومد و نه بويی از حلوا و شله زرد نذری. جدول سودوكو حل میكرديم كه فريادِ وای حسين كشته شد، تموم عددهامون رو بهم ريخت. داشتيم با هولدن کالفیلد ناتور دشت خيابونهای دههی شصت آمريكا رو طیطريق میكرديم كه آغاز سال يك هزار و سيصد و هشتاد و نمیدونم چند خورشيدی رو شنيديم. حالا هم كه ديگه داره تنگ ظهر ميشه كه يادمون افتاده مهر شده. پاييز شده. شايد هم مدرسهها باز شده.
ماها مقصر نيستيم كه ما قيدِ فردوس برين رو زديم و به اين دير خراب كوچ كرديم. ماها مقصر نيستيم كه روزها، آفتاب نزده از خونه میزنيم بيرون و شبها عينهو خر زخمی با گوشهای آويزون برمیگرديم به آغلمون. ماها مقصر نيستيم كه ديگه با اين اوضاع و احوال، محاله اون هشتی كه به نُهمون گره زدند با چيزی باز بشه. سگدو زدنهای زندگی و غم نون ديگه مجالی نميذاره برای به استقبال مهر رفتن و مغازله كردن با پاييز. ماها مقصر نيستيم كه زندگیهامون هيچوقت همسو نشد با نجابت حسنك، با تصميمهای بزرگ كبری، با رشادت و شجاعت ريز علی خواجوی كه هر سال ميارنش جلوی تلويزيون و هی نشونش ميدن و اون مادرمُرده هی آرزو ميكنه يه خونه چُسكی داشته باشه اين آخر عمری.
ماها مقصر نيستيم چونكه نمیدونستيم زندگی، چهرهی ديگهايی هم داره. توی اون كلاسهای تنگی كه كيپ هم میشستيم و هنوز مثل الان ميز و نيمكت و مدرسهی پولدار و بیپولها از هم جدا نشده بود، هيچ معلمی بهمون نگفت زندگی واقعی يه جور ديگه است. كاش ميشد كه همين روز اول مهر میرفتيم و يقهی معلم كلاس اولمون رو میگرفتيم كه بهمون نگفت دروغ يعنی چی. خيانت يعنی چی. پستی و رذلی يعنی چی. هی برامون از انار و باران و بادام و سارا گفت و ما هم كه ساده و خام، سالهاست كه به انتظار نشستيم. به انتظار آن مرد آمد. آن مرد در باران آمد.
راهنمايی و دبيرستان رو خونده و نخونده و هنوز شلوارمون رو نمیتونستيم بكشيم بالا شديم يه چوپان دروغگوی اورجينال. هنوز خودمون و تن و بدنمون رو نمیشناختيم كه خيلی زود، واقعيت و اصل و اساس زندگی رو كه به دروغ و دغل بازی وصله پينه شده بود رو كشف كرديم. كرديم ديگه نكرديم؟! توی همون درس و مشقی كه خونديم و نوشتيم، دو به اضافهی دو، تاريخ مشروطه، ستارخان و ميرزای جنگلی، فلات تبت و ايران، جذر و راديكال و مُشتق و هزار و يك كوفت و زهر ديگه، مگه غير اينه كه همهمون فقط مرام و منش چوپان دروغگو رو ياد گرفتيم؟! چوپانی بیسبب فرياد میزد گرگ آمد، گرگ آمد ... ولی خب باز هم ميگم كه ماها مقصر نيستيم!
حكايت اين روزهای ما و اين شهر، حكايت غريبی است. انگاری با اين شهر و اين روزها و شبهاش بيگانه شديم. غريبه شديم. دور شديم. انگاری اين شهر و اين تقويم و اين يادها و نامها ديگه مال ما نيست. يه جورايی همه چيز رنگ پَس داده. تقلبی شده. حالا هم ديگه اگه مِهری اومده و پاييزی رسيده فقط به مَدد عدد و رقمهای تقويم روميزيه وگرنه، نه ديگه رمقی داريم برای شمردن كلاغهايی كه از پشتبوم پريدن و نه ديگه حالی برای پرتقالهايی كه سارا به دارا داده.
بعد از اينكه حميد نعمتالله با اولين فيلم خودش يعنی بوتيك، اسم و رسمی بهم زد و بعد از اينكه پنج سال برای اكران دومين فيلمش كه بیپولی باشه همه منتظر موندن، همهی اين عوامل دست به دست هم داد تا كار برای نعمتالله سختتر بشه. بهرحال بوتيك بعنوان فيلم اولی يه كارگردان، فيلم خوب و قابل قبولی بود و اينبار نعمتالله در بیپولی داستان زن و مرد جوونی رو میبره روی پردهی سينما كه بعد از بچهدار شدنشون، دچار بیپولی ميشن كه همين موضوع باعث ميشه اونها توی موقعيتهای طنزی قرار بگيرند.
بیپولی داستان خوبی داره و يكی از معضلات امروز نسل جوونی رو كه خر ميشن و ازدواج میكنند رو با طنزی تلخ، بخوبی بيان ميكنه. بنظر من داستان، سرعت خوبی داره و شما خيلی زود درگير ماجراها ميشيد و احتمالاً توی همون ده دقيقهی اول تكليفتون با فيلم مشخص ميشه كه آيا اون رو دوست داريد يا نه و خب اين ميتونه يه پوئن مثبت برای فيلم باشه. اين روزها، هوای تهران اونقدر خوب و تميز و بارونی شده كه بنظرم اگه توی همون ده پونزدهدقيقهی اول از فيلم خوشتون نيومد ديگه نبايد وقت رو هدر بديد بلكه بايد با شجاعت از سالن سينما بزنيد بيرون و توی پيادهروهای تهران راه بريد و فقط قدم بزنيد.
بغير از شخصيتهای نقش اول زن و مرد بايد گفت كه در نقشهای فرعی هم يه دو جين بچه معروف توی فيلم هستند. حبیب رضایی، امیر جعفری، سیامک انصاری، بابک حمیدیان، رضا رشیدپور، جلال پيشوائيان، سوسن مقصودلو و ... بازیگران فیلم هستند كه بنظرم بايد آيندهی خيلی خيلی روشنی برای بابك حميديان از همين حالا متصور شد كه من بازیش رو توی فيلم خيلی دوست داشتم. ارائهی يه بازی طنز هم از جانب بهرام رادان و ليلا حاتمی حداقل اين حُسن رو داشت كه خانم حاتمی برندهی سيمرغ بلورين بهترين بازيگر زن جشنواره فيلم فجر بشه.
اگه اين ذهن آلزايمر گرفته ياریم كنه بايد بگم كه پارسال توی جشنواره فيلم فجر، بیپولی در كنار درباره الی فيلمهای منتخب تماشاگران بودند كه خب ضمن احترام به نظر همه تماشاگران و با توجه به اينكه اصلاً نميشه گفت بیپولی فيلم بديه و اتفاقاً به نظر من توی ژانر نيمه كمدی! ميتونه فيلم خوب و قابل قبولی باشه كه تماشاچی رو با لوسترين و دَم دستیترين حرفها و شوخیها نمیخندونه ولی قطعاً قابل قياس نيست بیپولی با درباره الی.
ماها آدمهای قانعی هستيم كه خب راستش شايد قناعتِ زياد، همچين خوب هم نباشه. يه زمانی كه خيلی دور نبود يعنی مال همين چند روز پيشترها بود سقف و اوج خواستههای اينترنتی و دنيای سايبریمون، رفتن بدون دردسر و خون و خونريزی، به فيسبوك و ديدن چار تا عكس و اِستاتوس از دوست و رفيقمون بود و حالا به لطف و مَدد همون قناعت، دو روزه كه وارد شدن به ياهو و جیميل و چك كردن ايميلهامون شده يه چيزی تو مايههای آنچه يافت نمیشود، آنم آرزوست!
يعنی همونجوری كه يه روزی فكرش رو هم نمیكرديم، گوشت رو بخريم كيلويی 15 هزار تومن و يه بربری 25 سانتی و ناقابل رو 500 و سنگگ دو رو خشخاش رو هزار تومن، يه روزی هم فكر نمیكرديم رسد آدمی به جايی كه توی مملكتش حتی ديگه ايميلش رو هم نتونه چك كنه. حالا من اين وبلاگ زپرتی رو دارم و میتونم از حال و روزم به فك و فاميل و دوست و رفقای پخش و پلا شده در اقصی نقاط دنيا خبر بدم كه حال ما خوب است اما تو باور نكن ولی اون بنده خداهايی كه وبلاگ ندارن يا اگر هم دارن ديگران درش رو تخته كردن و حالا دستشون به اَبول ميرزا تقیخان هم بند نيست چيكار كنند؟! همين امروز كلی كامنت داشتم كه ازم خواسته بودن پيغامشون رو به بوی يا گرل فرندشون كه از دستشون ناراحت و باهاشون قهر كردند برسونم، چونكه میدونستند اونها هم اينجا رو میخونند. خلاصه از پشت يك سوم نگو، بگو DHL، بگو UPS، بگو اداره پست و تلگراف!
بازی ديشب استقلال _ استيل آذين از شبكهی 3 بدليل مشكلات فنی پخش نميشه و همون موقع از كانال جامجم بصورت سياه و سفيد پخش ميشه! خب يعنی اگه اين مشكلات فنی واقعاً هم اتفاق افتاده بود بايد يه كاری میكردن كه حداقل ديشب اين مشكلات فنی اينجوری تابلو اتفاق نمیافتاد خب ذهنه ديگه نميشه بهش بقبولونی كه عدم پخش مسابقهی زنده فوتبال بخاطر مشكلات فنی بوده. البته اين رو فقط همينجوری محض اطلاع گفتم وگرنه ما از اين دو تا چشممون بدی ديديم و دروغ شنيديم كه از اين صدا و سيمای عزيز و محترم نديدم و نشنيديم! وقتی ميگن مشكل فنی داره خب ما هم قبول میكنيم فقط اين دل و ذهنِ خيرهسر چون سر وتهش معلوم نيست و تا حالا باطوم بهشون نخورده و توی اونجاشون فرو نرفته، ديشب توی تموم لحظاتی كه مزدك بابت عدم پخش مسابقه فوتبال معذرتخواهی میكرد و تكرار میكرد كه بواسطهی مشكلات فنی قادر به پوشش بازی نيستند اينها هی به من چشمك ميزدن و با صدای بلند شيشكی میبستن و میگفتن، خودتونيد!
ارنست همينگوی توی يكی از مصاحبههاش ( ده گفتوگو، احمد پوری، نشر چشمه) گفته كه صفحهی آخر كتاب وداع با اسحله رو 39 بار نوشته و خط زده تا به اون چيزی كه میخواسته رسيده. بعضی از صفحات رو بايد هی نوشت و خط زد. هی نوشت و هی از سَرنوشت تا موندگار و جاويدان شد. اگه همينگوی با نوشتن وداع با اسحله، ابدی شد شايد اگه ما هم بعضی روزهای زندگی و بعضی لحظات تاريخی عمرمون رو چندين بار بنويسيم و خط بزنيم و هایلايت كنيم برای هميشه توی تاريخ بشريت موندگار بشيم. قطعاً خودتون میتونيد اين پاراگراف رو با نوشتههای بالا ربط بدين ديگه؟!
هنوز پاييز نشده. چند روزی باقی مونده. خب راستش برای كسی كه عاشق پاييزه، همين چند روز هم خودش يه قرنه. انتظار كه نبايد حتماً با يه بغل گل رز و پای پلههای برقی و شيشههای قدی فرودگاه باشه. انتظار كه نبايد رسيدن به نگاهی كه از حادثهی عشق تر شده باشه (آه چه رمانتيك. چه رُمنس!) انتظار كه نبايد هميشه برای يه آدم متولد دههی چهل، پنجاه و شصت باشه. انتظار كه نبايد برای در آغوش كشيدن يه موجود يك و شصتی، يك و هفتاد، يك و هشتاد، يا يك و نودی باشه.
ديشب، يعنی اگه بخوام دقيقِ دقيق بگم، ساعت 10:38 شب، اولين رعد و برقِ پاييزی تهران زده شد. پنجرهها باز بود و پردهها افتاده و كيپ هم و منهم دراز به دراز وسط اتاق خوابيده و كتابی آويزون ميون دو تا دستهام و خطها رو دنبال میكردم و ظرف فالوده شيرازی توليد جديد دايتی هم بغل دستم. اين ساختمونهای كوتاه و بلند تهران، اونقدر پُررو و چشم دراومده هستند كه حالا ديگه جلوی هر پنجرهای يكیشون سَرك كشيده به طول و عرض و عمق زندگیت و مانع ميشن تا پردهايی رو بزنی كنار تا بگذاريم كه احساس هوايی بخورد. دروغ چرا، رعد و برق ديشبی اونقدر برام جذابيت نداشت كه حتی به خودم تكونی بدم و برم تا جلوی پنجره و ببينم باز باران با ترانه، با گوهرهای فراوان چه ميكنه با تار عنكبوتهای تنيده شدهی برگهای درخت تبريزی پير.
مسی دريب دو طرفه ميزنه و من ناراحت از اينكه مديران باشگاه بارسلونا مغز خر خوردن كه اِتئو رو با پنجاه ميليون دلار دادن و ابراهيمويچ رو گرفتن كه ديگه بوی خاك بارونخورده، اَمونم رو میگيره. ميرم لب پنجره و بدون توجه به همهی چراغهای روشن و خاموش ساختمون روبرو زل ميزنم به بارون. زل ميزنم به انتظار. به پاييز. بارون، بارون. يادم ميوفته كه هميشه يكی اون بالا هست كه به فكر ماست. تن و بدن زخمی زمين شسته ميشه و پلههای برقی، بدون هيچ مسافری بالا و پايين ميره.
امروز صبح اولين موتوار سواری رو ديدم كه كاپشن پوشيده بود و اين يعنی تهران داره پاييزی ميشه. شير كاكائو رو چپوندم تَنگ بيسكويت كرمدار ساقه طلايی مينو و به صدای فرهاد گوش دادم ... آخ اگه بارون بزنه، اگه بارون بزنه. غروب سهشنبه خاكستری بود. همه انگار نوك كوه رفته بودن. به خودم هی زدم از اينجا برو، اما موش خورده شناسنامهی من. با انگشتهام روزها رو میشمارم. شنبه، يكشنبه، دوشنبه، سهشنبه، چهارشنبه و امروز پنجشنبه است. فرهاد از شناسنامههای موشخوردهی سهشنبهها ميگه و هی زدنهايی كه از اينجا برو و من به شناسنامههايی فكر میكنم كه بیاطلاع از روزهای هفته پاره و موشخورده شدند. به هی زدنهايی كه ميگه از اينجا برو. برو. برو. بوی گل رز مستم ميكنه.
مرثيهای برای يك سبك وزن، رو دوست نداشتم. با توجه به اينكه رزرو و گرفتن بليطِ تئاتر توی مملكتِ گل و بلبل ما كه قراره مديريت همهی كشورهای جهان رو هم دستش بگيره! خودش يه پروسهی زمانبَر و نفسبُره كه يه تيم موتور سوار بايد از كار و زندگیشون بزنند و آستين همت رو دقيقاً تا زير بغل بالا بزنند تا بتونند با سلام و صلوات يه بليط تهيه كنند و بعدش انگاری كه ميخوان عروس و دوماد رو به حجله بفرستند، خوشحال و خندون و بعد از دود كردن نيم كيلو اسفند، نظارهگر رفتن رفيق خوشبختشون به سالن تئاتر باشند، بنابراين آدم بايد اين همه وقت و انرژی رو برای ديدن تئاتری بذاره كه ازش لذت ببره و ارزش ديدن رو داشته باشه.
برای خودِ من، اسم افشين هاشمی اونقدر جذابيت داشت كه پی همهی اين مشكلات رو به تن و بدنم بمالم و توی سالن محقر سايه، دقيقاً زير اسپليت يونيتی كه به فاصله چهار سانتی كلهی بنده قرار داشت و با شدت و حدت تمام يكساعت همهی وجود من رو فريز كرد بشينم و نمايش رو ببينم ولی خب راستش رو بخواهيد الان كه فكر میكنم میبينم تموم دلخوشیم از اون روز همينه كه قبلش يكی دو ساعتی توی كتابفروشیهای روبروی دانشگاه تهران گشتم و سه تا كتاب برای خودم خريدم يكی از يكی بهتر كه در حال حاضر با خوندن اولی چنان لذتی میبرم كه اصلاً قابل وصف نيست. (اسم كتاب رو هم نميگم تا بمونيد توی خماریش!)
ايوب آقاخانی نمايشنامهنويس و كارگردان اين تئاتر در گفتوگو با يكی از خبرگزاریها گفته:
در شرايطی قرار داريم كه تماشاگر امروز ما بيش از هر ژانری نيازمند كمدی است، چرا كه نوعی حس فراگير خمودگی و ناراحتی مشاهده میشود كه محصول عوامل بسياری حتي شرايط جوی میتواند باشد، بنابراين بهترين كاری كه میتوانيم انجام بدهيم، اين است كه ژانر كمدی را البته نه به معنای كمدی سبك، بلكه به معنای كمدی تفكر برانگيز كه بهترين بهره را از قواعد كمدی میبرد، به مخاطبمان ارايه بدهيم و او را در بيرون آمدن از اين خمودگی ياری كنيم.
و اما برای ايوب خان جوون و خوشتيپ تئاتر بايد عرض كنم كه:
1- والله بدبختی و خمودگی و افسردگیهای اين جماعتی كه حداقل من میبينم و ميونشون زندگی میكنم قبل از اينكه وابسته به عوامل جوی و زيستمحيطی و نداشتن ISO 14001 باشه گره خورده به عوامل سياسی، اجتماعی و اقتصادی. عزيزم يا مصاحبه نكن يا اگر میكنی كه نبايد خمودگی مردم رو به عوامل جوی كه شايد مثلاً توی اولويت دهم قرار داره ارتباط بدی. همون حكايت گوز و شقيقهی معروف است كلام خوشگل شما.
2- نه توی اين جامعهی بشدت افسرده كه هر جامعهیی نياز به كتاب، فيلم، تئاتر و هنر كمدی داره. والله دو شنبهی هفتهی قبل كه من توی سالن بودم يعنی همونی شبی كه خانم رابعه اسكويی و پيمان معادی هم توی سالن بودند، كمتر صحنهی رو ديدم كه تماشاچیها بخندن. كجای اين نمايش كمدی تفكربرانگيز بود؟! حالا يا همهی ما جزء اون دسته از بينندههايی هستيم كه كمدی سَبُك رو میپسنديم و از كمدی تفكربرانگيز شما چيزی دستگيرمون نشد و يا شما در اجرای يه نمايش كمدی مشكل داشتيد. البته در اين شكی نيست كه گروه، تيم خوب و حرفهايی تئاتر هستند ولی خب همهی هنرمندان تئاتر هم اين توان و قدرت را ندارند كه (بخصوص) در ژانر كمدی كار كنند.
در همين راستا ايوب خان توی يكی ديگه از مصاحبههاشون گفتند:
برخلاف كارهای قبلیام، تا امروز صددرصد تماشاگران از اين نمايش راضی هستند.
البته اميدوارم كه اون خبرگزاری و مصاحبهكننده اشتباه كرده باشه ولی خب بايد گفت كه ايوب خان يا معنی صد در صد رو نميدونه و يا خيلی از خود راضی و جوگير شده. هر چند ما ديگه به دروغهای خيلی بزرگتر از اين عادت كرديم. به شنيدن جملاتی اينچنينی و بدون مبناء و منبع و مرجع موثق از زبون آدمهای خيلی خيلی گندهی اين مملكت كه ميليونی دروغ ميگن و جهانی جوگير ميشن حالا كه ديگه ايوب خان خوشتيپ آقاخانی و يه تئاتر زپرتی با دويست تا تماشاچی كه ديگه اين حرفها رو نداره.
خب من این رویداد رو به فال نیک میگیرم و حالا دیگه میتونم با شهامت و اعتماد به نفس، یه کمی با خودم ببالم و بادی به غبغبم بندازم که بله من چنین هستم و چنان ... نتایج این آمار رو باید اون دوستانی که همین ور شکم و بغل گوششون هستم و هر موقع اراده کنن من در دسترسشون قرار دارم ببینند که چه جماعت آدم حسابی وبلاگخونِ دکتر مهندسی که از اقصی نقاط دنیا مایل هستن اینجانب رو ببینند تا یه چایی با هم بخوریم و تا حالا فرصت و قسمت نشده و اونوقت اونها یه اردک آبی که میخوان آدم رو دعوت کنند، هزار و یک دل درد و دل پیچه و اُفت فشار میگیرند تا از زیر اردک آبی فرار کنند. البته این حقیقتی است، هر چند شاید شما ندونید ولی متاسفانه خودم خوب میدونم که همچین پُخی هم نیستم و اونایی که من رو ندیدن هیچ چیزی از دست ندادن!
قطعاً نه من، که هر وبلاگی هم که نظرسنجی هفتهی پیش من یعنی "دوست دارید با کی چایی بخورید؟!" رو برگزار کنه، خودش بعنوان نفر اول انتخاب میشه چونکه خوانندههای هر وبلاگ دوست دارند نویسندهش رو از نزدیک ببینند. بنابراین منهم اون نظرسنجی رو برگزار نکردم تا برم روی سکو و بخوام مدال طلا و دسته گل رو بندازم گردن خودم و توی پیست تارتان دور افتخار بزنم، بنابراین نفر اولش مهم نیست بلکه برای شخص خودم (با توجه به اینکه این نظرسنجی اصلاً نمیتونه معیار درست و مناسبی باشه) دونستن اینکه چه کسانی توی مراتب بعدی قرار میگیرند خیلی جالبتر بود.
مثلأ من تحسین میکنم جماعت نسوانی رو که ندید، علاقهی زیادی به دیدن 35 درجه دارند! ماشالله خوشقد و بالا نیست، که هست. خوشپوش و شیک و مرتب نیست، که هست. بچهی باکلاس و آدم حسابی نیست، که هست. همچین لطیف و گوگولی (قابل توجه برادران عزیز مقیم کهریزک!) و عاشقپیشه نیست، که هست. الحمد الله این ظرفیت رو هم داره که توی خیابون، بیابون، فرودگاه، کویر، کیلومتر 75 جاده تهران - قم و یا هر جایی که جنبنده و تنابنده دو پایی وجود داشته باشه با یه نگاه دل و ایمونش رو ببازه. خدا وکیلی چنین مردان با احساسی توی این زمونهی دود و بوق و آهن و فولاد که همه دنبال پول و پَلهی طرف هستند، کیمیاست.
یا همین شراگیم خان زند بزرگ و انقلابی که خب البته چند ماهی هست که دیگه صاحب پیدا کرده و خانوم شین قاپش رو دزدیده و دو دستی چسبیده بهش و ول کن ماجرا هم نیست، یعنی شما هم اگه یکبار این شری رو از نزدیک (البته نه خیلی نزدیک نزدیک بلکه با رعایت مسایل امنیتی و صد البته ناموسی) ببینید چنان عاشق و شیفتهاش میشین که امکان داره عینهو فرهاد سر به بیابون بزنید و راهی بیستون بشید.
و اما نتیجه نهایی نظرسنجی. از بین 170 رایی که به صندوق ریخته شد و با توجه به این نکته که من میتونستم بدون اینکه کسی متوجه این موضوع بشه و بدون خون و خونریزی، توی هر کدوم از آرایی که میخواستم دخل و تصرف کنم و آرا رو به نفع خودم بچرخونم ولی به جون مامانم قسم میخورم که دست به هیچ کدوم نزدم و ازشون حفظ و صیانت کردم و هیچ صندوق سیاری رو هم به مناطق صبالعبور نفرستادم، نتایج زیر حاصل شد:
1- از پشت یک سوم ........... 70
2- 35 درجه ..................... 49
3- شراگیم ..................... 27
4- آیدا (آهو نمیشوی) ........25
5- توکای مقدس ................16
6- لنگدراز ...................... 13
7- اولدفشن .................... 12
8- گیس طلا .................... 11
9- الیزه .......................... 10
10- عقاید یک دلقک ............ 10
لازم بذکره که هیجگونه اعتراض و انتقادی هم در رابطه با نحوهی شمارش آرا و نوع رایگیرى پذیرفته نمیشه. چه کاریه که الکی بهتون وعده وعید بدم که به شکایات رسیدگی میشه و اونوقت با چوب و چماق و شیشه نوشابه به جون و اونجاتون بیوفتم؟! همینی که هست به بهترین شکل دموکراسی اجرا شده. ینابراین دنبال شَر نگردید و بخونید و برید رد کارتون.
یه قانون خیلی دردناک و وحشتناکى وجود داره که حتی تصورش هم میتونه تموم سلسهی اعصاب و روان آدمیزاد رو بهم بریزه. حالا حوصله ندارم که بگردم توی کتابهام تا اون مطلب رو دقیقأ و جمله به جمله بنویسم ولی اگه بخواهم بطور مختصر بگم، اینجوریه که:
آدمهایی که بنا به دلایلى، یه قسمتی از اعضاء بدنشون قطع میشه، مثل جانبازی که توی جنگ، پاش رو از رون به پایین از دست داده، تا مدتها حسهام اون پاش رو درک میکنه جوریکه انگار اون پا وجود داره. یعنی یه جورایی با اون حسهای پای از دست داده، زندگی میکنه. پا بصورت فیزیکی نیست ولی حسهاش زنده است. جوریکه شخص خیلی وقتها احساس میکنه، مثلاً یکی از انگشتهای همون پای قطع شدهاش، میخاره و حتی از اطرافیانش کمک میخواد که اون قسمت رو بخارونند ... وحشتناکه نه؟!
بعضی آدمها، مثل همون عضوها قطع شده هستند. یه مدتی هستن و بعد، به هزار و یک بهونه میذارن و میرن دنبال زندگیشون، غافل از اینکه حسهاشون برای آدم قبلى همیشه زنده میمونه. وجود داره. از بین نمیره و نمیمیره. عطر و طعم و بو و مزهاش زنده است جوریکه میشه با اون حسهای خوب و بد، تا آخر دنیا زندگی کرد ... وحشتناکه، نه؟!
... آره خسته شدم از اين حجم حضور سنگينی كه هيچ وقت قابل لمس نيست. خسته شدم از اين حضور نداشته. از اين تصوّرات رويايی. از اين بودن و نبودنها. بخدا خسته شدم. تو هم خستهايی. ميدونم. خيلی خستهتر از من. صدات كه اين رو ميگه. نگاهت كه اين رو ميگه. پس تو هم برو. تو هم برو كه من عادت كردم با اين تار تنيدهشدهايی كه تموم تنهايیم رو بغل كرده حتی شبهای سرد زمستونی رو هم سَر كنم. تو هم برو كه من ميتونم مابقی زندگی رو با همين چهار تا دونه عكست سَر كنم. خوبی اين عكسها اينه كه تو ديگه هيچ وقت پير نميشی! خوبی اين عكسهای ديجيتال اينه كه هيچ وقت رنگ و روش نميره و گوشههاش زرد نميشه تا يادم بندازه تو خيلی ساله كه رفتی و من هم خيلی ساله که پير شدم ...
[ شهر خاکستری ]
از اونجايی كه من اصولاً رابطه به هر شكل و شمايلش رو، مسير دو طرفهای ميدونم كه توی هر دو طرفش میبايستی جريان وجود داشته باشه و از همونجايی كه من هر چند وقت يكبار متمركز ميشم روی نقطه نظرات شما، اينبار هم تصميم گرفتم تا فرمون رو بدم دست شما تا حداقل دو سه روزی خيالم بابت نوشتن جمع باشه و بيام و فقط نقطه نظرات شمايی رو بخونم كه نشون داديد رانندههای خيلی خوبی هستيد كه آدم با خيال راحت میتونه چيزش رو بسپاره دست شما و بره ته اتوبوس روی بوفه دو سه ساعتی بخوابه!
همين اولش بگم كه نه جو گير شدم و نه خيال میكنم كه برَت پيت هستم كه كلی كُشته مُرده داشته باشم كه اين حقيقتی است كه هر كسی من رو از نزديك ديده، رفته و ديگه پشت سرش رو هم نگاه نكرده! در حال حاضر هم كلی كلاه و تیشرت و شلوار و شال گردن و راستش، چند تا هم شـ.ـو.رت مال نميدونم كيه كه اينجا پيش من جا مونده! ولی خب ... اصلاً بذاريد از خودم شروع كنم.
من در عين حال كه خير سَرم، بلاگر هستم و هرازگاهی چيزكی مینويسم، در كنارش يه وبلاگخون حرفهای هم هستم كه بعد از اينكه مشتری ثابت يه سری وبلاگها ميشم، با توجه به نوع نگارش و ادبيات، خصوصياتی كه حدس میزنم نويسندهی اون وبلاگ داشته باشه، جنسيت، جذابيتهای فيزيكی قد و بالا و يا هر عامل ديگهای، دوست دارم كه از نزديك با نويسندهی اون وبلاگ آشنا بشم. اگه بخواهيم از اين ور هم نگاه كنيم يه بلاگر قطعاً خيلی دوست داره تا يه سری از خوانندههايی رو كه بيشتر و متمايز از بقيه براش كامنت ميذارند رو از نزديك ببينه و اما سوال امروز اينه كه:
قطعاً شما هم بعنوان خوانندهی وبلاگهای فارسی، مايل هستيد نويسندهی بعضی از اين وبلاگها رو از نزديك ببينيد تا با هم گپی بزنيد. ممنون ميشم هر كدومتون اسم چند تا از اين بلاگرها رو بنويسيد.
راستش اعترافِ سختیيه ولی خب بايد با نهایت شهامت و افتخار اعلام كنم كه دیروز، سوتی سالم رو دادم!
عصر دیروز سهشنبه، خوشحال و خندون برای ديدن تئاترمرثيهای برای يك سبك وزن كه بليطش رو از قبل رزرو كرده بوديم به تئاتر شهر رفتيم. وقتی در سالن باز شد، ما هم همراه گروهی از هنردوستان اين مملكت، وارد زيرزمين شديم. تئاتردوستها خوب میدونند كه در كنار سالن اصلی تئاتر شهر، چند تا سالن فرعی مثل چهار سو و سايه و ... هم قرار داره كه شكر خدا عينهو بازداشتگاههای مخفوف اِس اِس نازی، پله میخوره و توی تاريكی مطلق و ظلمات! بصورت مارپيچی ميره توی دل زمين. كورمال كورمال و در حاليكه دستمون رو به ديوار گرفته بوديم، خودمون رو به سالن انتظار رسونديم. از ساعت 8 تا 5/8 هم دَم اون يكی در، مثل منار جنبون اصفهان سرپا واستاديم تا خلاصه آخرين در هم باز شد و اِذن دخول دادند تا بريم و روی صندلیهای بشدت خسته تئاتر شهر جلوس كنيم.
راستش برای اولين بار توی عمرم، نفر اولی بودم كه توی يه صفی قرار داشتم. نيشم تا بنا گوش باز بود و توی تموم اون نيم ساعت، با غرور و تکبر به آدمهايی كه ته صف واستاده بودند نگاه میكردم جوری كه انگار خودِ امانويل اشميت هستم! توی اون مدت بلاتکلیفی، بواسطهی حضور چند هنرمند و جو هنری حاكم بر زيرزمين و سرداب تئاتر شهر، كلی هم حرفهای هنری و نقدهای ادبی در رابطه با داستان كوتاه و بلند و دراز و كلفت، تئاتر و سبك و سياق بازيگری و هنر هفتم و جادوی سینما زدیم و عیب و ايراد فيلمنامههای سيلد فيلد رو گرفتیم.
خانم ميترا حجار و اون آقاهه كه توی فيلم روز واقعه بازی كرده، همون فيلمی كه حدود بيست ساله هر سال توی روز عاشورا نشون ميده و منهم تا حالا نديدمش نيز اومده بودند تا تئاتر رو ببينند كه البته بايد همينجا يه آبروريزی درست و اساسی كنم و بگم كه وقتی در باز شد، ميترا حجار و همراهانش بدون صف وارد سالن شدند و حق ما رو پايمال كردند كه من يكی به همین راحتی ازش نمیگذرم و یه جایی جلوش رو میگیرم! بعد از ميترا اولين نفری كه قرار بود وارد بشه من بودم. سينههام رو دادم جلو، سِتبر عينهو رستم دستان و خيلی جنتلمنانه سلام و خسته نباشيدی به خانمه دَم در كه بليطها رو چك میكرد گفتم و اومدم كه برم تو، يهويی خانمه فریاد زد: آقا بليط شما كه مال سالن سايه است، اينجا سالن چهار سوه! يهويی جلوی اون همه آدم قد و نیمقد، مثل بستنی قيفی كه توی آفتاب بمونه وا رفتم و دو دستی خودم و دیگر همراهان زدن توی سرم. حالا مشكل اينجا بود كه ساعت شده هشت و نيم و مرثيهای برای سبك وزن از ساعت هشت و ربع شروع و فقط 45 دقيقه هم زمان اجراش بود.
آقايی كه احتمالاً يه كاريهای بود و با كت شلوار و بيسيم توی سالن، اينور اونور میرفت و ظاهراً بواسطهی عدم وجود تابلوهای راهنما، با آدمهای ره گمکردهای مثل ما زياد روبرو شده بود گفت: چون سالن اصلی بزرگه بريد اونجا و اون يكی نمايش رو ببينيد. بنابراين ما هم به سالن اصلی كه ده دقيقهی بود نمايشش شروع شده بود رفتيم و اين باعث شد كه با بليط پنج هزار تومنی مرثيهای برای يك سبك وزن 45 دقيقهای، تئاتر هفت هزار تومنی باغ شكر پاره دو ساعت و نيمی رو ببينيم.
چون قرار بر اين نبود كه باغ شكر پاره دكتر قطبالدين صادقی رو ببينم بنابراين هيچ ذهنيت و اطلاعاتی از اين تئاتر نداشتم. تئاتر كه چه عرض كنم رو حوضی كه ظاهراً دكتر با توجه به علاقهای كه به سبكهای مختلف داره اينبار اين يكی سَبك رو هم تجربه كرده كه خب از بد حادثه دقيقاً همزمان شده بود با اشتباهی كه من انجام دادم و بالاجبار رفتن و نشستنمون بر روی صندلیهای سالن اصلی تئاتر شهر.
قطعاً اسم قطبالدين صادقی در دنيای هنر و بخصوص تئاتر اونقدر بزرگ هست كه ناخواسته انتظارات آدم رو خيلی ميبره بالا. بطور تخصصی كه نه، صرفاً از ديد يه بينندهی عام، باغ شكر پاره رو نپسنديدم. داستانی بشدت، بشدت، بشدت تكراری كه حداقل از دكتر اين انتظار بود كه اگه قراره كار رو حوضی انجام بده، برای يك ميليونيم بار در تاريخ اين سرزمين، نره سراغ داستان پادشاه ظالم و كشته شدنش و بر مسند نشستن برادر و شبانه در لباس دراويش به شهر رفتن و همکلام شدن با مردم کوچه بازار و ....
قطعاً اجرای نمايش رو حوضی پارامتر و مولفههای خاص خودش رو داره که آقای صادقی اون رو بهتر از هر کسی میشناسه ولی واقعیت اینه که با شرایط و حال و هوای دنیای امروز دیگه خيلی از ماها اينجور نمايشها رو نمیپسنديم کما اینکه ذات اینگونه نمایشها که همراه با بداههگویی و طنز و خندوندن تماشاچی هستش توی این کار ضعف داشت و دکتر نشون داد که در کارهای طنز آدم موفقی نیست ولی خب نميشه از كارگردان هم ايراد گرفت بهرحال استاد، خواسته تا در این زمینه هم تجربهی نو داشته باشه ولی اين كه از داستانی استفاده كنيم كه ديگه تموم تار و پودش از هم گسسته و جرواجر شده باشه و بقدری در زمينههای مختلف هنری دستمالی شده باشه كه ديگه هیچی ازش نمونده باشه برای قطبالدین صادقی شاید یه کمی ناخوشایند باشه.
عربدهای كه پارسال، يكی از دكترهای بنام اين مرز و بوم توی مطبش سَرم كشيد اونقدر قوی و تاثيرگذار و مخاطرهآميز! بود كه امسال از همون اول ماه رمضون، فيتيلهی معنويت رو كشيدم پايين و ديگه سمت و سوی روزه نرفتم. بغير از دردهای لاعلاج سالهای گذشته، دو سه تا درد و مرضِ جديد هم امسال به اين "مديكال كلكسيون" اضافه شده كه راستش ديگه خجالت كشيدم اونها رو هم توی وبلاگ بنويسم و در حال حاضر مخفيانه، در حال بهبود و رفع و رجوعش هستم.
اين اوخر میبايستی بواسطهی كبد چرب هر روز بعد از خوردن صبحونه، دارو مصرف كنم. از همون ليور گلهايی كه قبلاً شرحش رو داده بودم و اما در جديدترين بيماری كه به اين تن و بدن نحيف حملهور شده ... بیحرف پيش، اگه خدا بخواد، روم به ديوار گويا دچار سنگ كليه هم شدم! قبلاً زياد شنيده بودم از دردهایی كه عينهو درد زايمون مياد و گريبون آدميزاد رو میگيره و خب بايد اين خبر خوب رو بهتون بدم كه در چند مرحله، شبه دردهای زايمونی چنان نَفسم رو بند آورد كه تو گويی عَنقريب همون وسط خيابون ميخوام چند قلو بزايم ولی هر چه بود درد بود كه از ناحيه سمت راست به سمت شومبول مبارك و در راستای مجرای و لولههای ادرار امتداد میيافت و چنان فشاری به مثانه وارد میكرد كه انگاری قرار بر اين است كه مثانه همين حالا منفجر شود. عرقريزان و سينهخيز خودم رو به توالت میرسوندم و منتظر بودم حداقل اندازه يه نوشابه خانواده جيش كنم ولی دريغ و صد افسوس كه غير از دو قطرهی ناقابل هيچ چيزی دفع نشد.
خلاصه كه امسال قسمت نشد تا از اين ماه مبارك رهتوشهی جمع كنم، تا اگر (تاكيد میكنم اگر!) در طول سال گناهی مرتكب شده باشم اون رو ماستمالی كنم. ماه رمضونی كه روزه نباشی و دَم افطار كنار سفر ولو نباشی و چايی شيرين و كره و عسل و زولبيا باميه توی سفره نباشه و ده روز بگذره و تو هنوز حليم و آش رشتهی سيد مهدی رو نخورده باشی، يه جورايی بدون طعم و مزه است.