شنبه، ۷ شهريور ۱۳۸۸

بنظرم شاعر این شعر معروف و جاودانی‌:

اینهم شده زندگی سَرش به این گـُندگی ....... اینهم شده علاقه، سَرش مثل ملاقه

k1-soal.jpg

اگه واقعاً شاعر متعهد و مردمی بود، می‌بایستی بجای ایهام در استفاده از کلمه‌ی گنگ و نامفهوم "سرش" تـ.ـخم داشت و از یه صنعت دیگه‌ی ادبی استفاده می‌کرد تا ذهن خواننده رو به حاشیه نکشونه وگرنه ما که خودمون دست‌مون تو کاره و سر سوزنی ذوق و طبع هنری داریم خوب می‌دونیم توی این بیت، اون شاعر مادر مُرده سر رو مترادف با کجا و کدوم ناحیه‌ی مهم و سوق‌الجیشی بدن قرار داده ولی خب همه که هنرمند و با صنایع ادبی آشنا نیستند، اونوقت خودشون تفسیر به رای می‌کنند، براشون مشکل ایجاد میشه.

پنجشنبه، ۵ شهريور ۱۳۸۸

آدمیزاد خیلی وقت‌ها فارغ از تموم عدد و رقم‌های شناسنامه‌ و اون هزار و سیصد و خورده‌ایی که جلوی عنوان "متولد" سجلدش نوشته شده، عینهو بچه کوچیک میشه. زلال میشه، مثل خود شیشه. تموم زندگی‌ش خلاصه میشه توی یه سری اشیاء‌ی بی‌جون که براش مهمتر از هر جونداری روی زمین و آسمون لایتناهی میشه. اگه از حرفِ این و اون و نگاه عاقل اندر سفیه‌ی ننه و بابا و زن و بچه‌ش نترسه، دوست داره بغل کنه اون انگیزه‌های رنگاوارنگ زندگی‌ش رو. شب‌ها بذاره زیر سرش و براش تا خود صبح لالایی بگه. گاهی این برای اون و گاهی اون برای این. از غصه‌هاش براش قصه بگه. از روزها و شب‌هایی که گذرونده.

آدمیزاد در عین سادگی، کلاف پیچیده‌ایی‌یه که گاهی وقتها هیچ سرش معلوم نیست. ول شده توی ناکجا آباد. یه وقت‌هایی تموم بندهای زندگی‌ش گره ‌میخوره. اونهم گره‌های کوری که شاید با هیچ دندونی باز نشه ولی خب یه وقت‌هایی هم صاف میشه عینهو آینه. مثل آب روون. همون حکایتی که بعضی وقت‌ها از در دروازه رد نمیشه ولی از سوراخ سوزن سُر میخوره.

k1-Guess.jpg نمیگم کتاب. نمیگم فیلم. نمیگم قهوه‌ی تلخ سنَ‌میشل‌ که متهم به پُز و اَدا اطوارهای روشنفکری بشم که میگم این روزها عاشق این Black Leather Strap Watch شدم. شده خودِ خودِ انگیزه‌ی دوباره بیدار شدن و صبح بخیر گفتن به زندگی. باور می‌کنی؟!

میون این همه آدم قد و نیم‌قد که به درازای تموم طول و عرض زندگی‌ت وجود دارن، آدم‌هایی که شاید دوسِت دارن و شاید هم این پتانسیل رو داشته باشن که دوست‌شون داشته باشی، میون این همه امواج و فرکانس بلند و کوتاه و منطبق و نامنطبق، رابطه‌های موازی و متقاطع و مثلثی و چهارگوش و ذوزنقه‌ای، این روزها من عاشق یه ساعت بند چرمی مشکی GUESS شدم. آدمیزاد یه وقت‌هایی در دهه‌ی بیست، سی، چهل و پنجاه زندگی‌ش بچه میشه و شب‌ها تا خودِ صبح خوابش نمیبره. رفیق ماه و همنشین جیرجیرک‌ها میشه و ساعت‌ها رو هی تیک میزنه تا خورشید طلوع کنه و صبح بشه و ساعت‌‌ش رو دست‌‌ش کنه تا دو تایی با هم عشـ. ـقـ.ـبازی کنند.

آدمیزاد موجود عجیب غریبه‌ایه. گاهی وقت‌ها تموم انگیزه‌های زندگی‌ش میشه یه ساعت مچی بند چرمی. یه ساعت مچی‌یه که میدونی هست. میدونی میمونه. میتونی حسش کنی. لمسش کنی. شب‌ها بذاریش زیر سرت تا هر موقع دلت براش تنگ شد از خواب بیدار بشی و زل بزنی توی اون چشم‌های همیشه بیدارش که انگاری همیشه نگران‌ته.

راستش حکایت غریبی داره این آدمیزاد. این همه آدم و این همه تنهایی که هیچ وقت به مساوات تقسیم نشده. شاید باید ترسید از این روزهایی که از کنار عابرهای پیاده رد میشیم و نگاه هیچ عابری برامون آشنا نیست. شاید باید ترسید از این همه آدمی که هیچ وقتی نگاه‌شون تو نگاه‌ت گره نمیخوره. شاید باید ترسید از این حضور و هجوم جدی اشیاء که داره جای خالی آدمها رو پُر میکنه. شاید باید ترسید از این روزهایی که یه ساعت مچی بند مشکی گِس میشه تنها رفیق روزها و شب‌ها‌ت چون حالا دیگه میدونی بر خلاف آدمها، هیچ کدوم از عقربه‌های این رفیق جدید، هیچ وقتی بهت دروغ نمیگن.

چهارشنبه، ۴ شهريور ۱۳۸۸

k1-GPN.jpgامروز وقتی به شركت رسيدم، صبح اول وقت كه هوا هنوز گرگ و ميش بود، خيلی زود چند تا شاتلی كه مسئوليت فرستادن‌ش به كهكشان راه شيری به عهده من بود رو آماده كرده و به فضا فرستادم تا با هدايت و كنترل‌شان اونها رو دقيقاً روی مدار صفر درجه قرار بدم تا سال ديگه همين موقع برای خودشان توی فضا بچرخن و يه مدتی از اينجا دور باشن تا بتوانند محيط خارج از زمين رو هم تجربه كنند و بعدش تصميم بگيرند كه آيا ميخوان كماكان رو همين زمين زندگی كنند و يا تصميم دارن مهاجرت كنند و برای ادامه زندگی به كهكشان راه شيری برن!

البته صبح قبل از اينكه بار و بنديل‌شان را ببندن و راهی بشن، قرار شد كه سر راه‌شان هم سری به عطارد، زهره، كيوان و مشتری هم بزنند. گويا كيوان، بواسطه‌ی همون سينوزيت مُزمن قديمی، دوباره سرمای سختی خورده. هنوز پاييز نشده ولی نگرانی‌های من برای اين پسر شروع شده. الان سالهاست كه با رسيدن پاييز و با وزش همون اولين نسيم، عطسه و سُرفه و خارش‌های ته گلو و آبريزش‌های بينی اين پسر راه ميوفته. بهمين خاطر امروز يه كمی شلغم و ليمو شيرين و چند بسته قرص اَدولت‌كُلد و سرماخوردگی براش گرفتم و اونها را سپردم به يكی از همين قَمرهای مصنوعی كه حواس‌ش بيشتر از بقيه جمع‌ و سرش با كـ.ـو.نش بازی نمی‌كنه تا اونها را برای كيوان ببره. كلی هم قربون صدقه‌اش رفتم و نواز و نوازش و سفارش‌ش كردم تا تو راه به شلغم و ليموها، ناخنك نزنند كه راه كيوان تا زمين خيلی خيلی دوره و تا بخوام دوباره با قمر مصنوعی ديگه برايش ميوه و دارو بفرستم، قطعاً چندين هزار سال نوری طول می‌كشه و تا اون موقع هم كه ديگه كی مُرده و كی زنده است!

سياره‌ايی كه تُخص و خيره‌سر بشه و از اول، حرف، حرف خودش باشه، همين گـُه ميشه ديگه. اين بچه‌های نسل جديد وقتی كه بزرگ ميشن ديگه حرف گوش نمی‌كنند و كنترل اونها وا مُصيبتاست. خودسر و يه دنده و لجوج ميشن. می‌گن، ما بزرگترها درك‌شون نمی‌كنيم. احساسات و نيازشون رو نمی‌فهميم. چه ميدونم، حريم شخصی‌شون را بهم ميزنيم. پرايوسی؟! ... اين پرايوسی ديگه چيه كه اين روزها كوچيك و بزرگ از اون صحبت می‌كنند؟! می‌گن ما بزرگترها می‌خواهيم پرايوسی اونها را بهم بزنيم. الله اكبر! تو را به خدا می‌بينید دوره زمانه چقدر عوض شده و اينها چه حرفهای قُلمبه سُلمبه‌ايی كه نمی‌زنند؟! راستش رومون هم نميشه كه از خودشون بپرسيم اين پرايوسی چيه كه ما دو پايی پريديم توی اون و خودمون هم ازش بی‌خبريم!

والله بخدا ما هم خودمان بچه بوديم. هفت تا خواهر و برادر قد و نيم‌قد به اضافه‌ی ننه و آقا جون، تو يه اطاق دوازده متری كنار هم، عينهو ماهی ساردين، تـَنگ هم می‌خوابيديم و تا الهه صبح دَم نمی‌زديم. بارها نصفه شب از تشنگی از خواب بيدار ‌شديم تا آبی بخوريم ولی اونقدر صحنه‌های ناجور می‌ديديم و راه هم اونقدر صَب‌العبور بود كه قيد خوردن دو قلوپ آب رو هم می‌زديم و دوباره تشنه سر به بالين می‌ذاشتيم. اونقدر شرم و حياء داشتيم كه وقتی می‌ديديم ننه و آقا جون خِفت همديگه رو گرفتن و دِ بُكن ... نمی‌دونم از ترس‌مون بود يا شرم و حياء‌مون كه می‌رفتيم زير پتو و تا خود صبح از گرما و تشنگی هم كه تلف می‌شديم از جامون تكون نمی‌خورديم كه يك موقع مزاحم كارهای اون دو تا خدا بيامرز كه الهی نور به قبرشون بباره نشيم. خب شايد اون موقع‌ها مثل الان پرايوسی وجود نداشت ولی خب مگه ما درك نداشتيم؟! دل نداشتيم؟! چشم نداشتيم؟! ولی خدا شاهده كه هيچ وقت حرفی نزديم و كلامی نگفتيم كه بزرگترها را از خودمون برنجونيم كه البته راستش، جرات و شهامت اينكار رو هم نداشتيم كه اون روزها كلاه آقا جون خيلی بيشتر از كلاه پدرهای امروزی پشم داشت!

توی دنيای به اين بزرگی، اين همه جا و فضای خالی داريم، اونوقت اين كيوان بلا گرفته بلند شده و رفته تَه منظومه شمسی، يك جايی كه هيچ كسی نميتونه بره و بهش سر بزنه، خونه گرفته. خودش ميگه فاصله‌ش تا خورشيد 43 ميليارد كيلومتره. نه خيابونی، نه اتوبانی، نه بزرگراهی، هيچی. سوت و كور. اونقدر بد مسيره كه نه اتوبوس اونوری ميره و نه تاكسی و مترو.

يكی دو بار هم كه با اين قمرهای مصنوعی كوچيك‌ها كه تو آژانس كار می‌كنند برای ديدنش رفتيم، آدرس را گم كرديم و توی اون بَر و بيابون هيچ جنبده‌ايی نبود تا ازش آدرس اين پسر رو بپرسيم. بعد از سالها سرگردونی مجبور شديم دست از پا درازتر به زمين برگرديم. البته راننده آژانس‌ كه يك فضانورد روسی گـُنده و مو بور بود، می‌گفت، اينجا ديگر داخل طرح‌ه و نميشه اينجاها ساخت و ساز كرد. اينجور كه اون مرد چشم آبی كه شبيه ميشل استروگف بود می‌گفت، ظاهراً قراره تا چند سال ديگر كه زمين‌های مريخ را قطعه‌بندی می‌كنند و توی طرح زمين‌های 99 ساله به كارمندهايی كه خونه ندارند، واگذار می‌كنند، از اونجا به سمت مريخ يك اتوبان چهار بانده بكشن كه از قرار معلوم پيمانكار احداث اتوبان هم چينی‌ها هستند. می‌بينی تو رو خدا، اين چينی‌ها چشم تنگ تموم آسمون و زمين گرفتن. به راننده گفتم، ای بابا كو تا اين اتوبان‌ها آماده بشه؟! رانندهه خنديد و با تمسخر گفت، هر چه باشه مطمئن باشيد كه از اتوبان تهران _ شمالِ شما خيلی زودتر آماده ميشه!

k1-saturn.jpg خلاصه ما كه بعد از اين همه سال هنوز نفهميديم اونجايی كه اين پسر خيره‌سر رفته و زندگی می‌كنه چه جور جايی‌يه و اونجا چه غلطی می‌كنه. نه شب و روزش معلومه و نه فصل و ماه‌ش. اونجور كه خودش می‌گفت يه روز كامل‌شون معادل 10 ساعت و 39 دقيقه زمينه و برخلاف اون، يكسال‌شون 29 برابر سال زمينی‌يه. والله من كه هنوز سر درنياوردم يعنی چی؟! اينجا چله تابستونه ولی وقتی با كيوان صحبت می‌كنيم، ميگه، اونجا برفی اومده كه نمی‌تون پاشون رو از سياره‌شون بيرون بذارن. وقت‍ی هم كه اينجا زمستونه اونجا هوا گرم و تابستونه. مثل اينكه آب لوله‌كشی هم ندارند. خودش كه میگه يه سری آدم فضايی‌های آبرسان هستند كه براشون با بشقاب پرنده از اينور اونور آب می‌برند. اين دفعه بايد براش چند تا بسته آب معدنی دماوند بفرستم. خلاصه كه نمی‌دونم اين بچه چيكار ميكنه توی اون بيابان لَم‌يزرع خدا كه صد رحمت به كوير لوت خودمون!

از قرار معلوم حتی يه مغازه هم دور و برشون نيست كه بتونه دو كيلو ميوه بخره. ميگه اينجا اصلاً ميوه و سبزی و كاهويی نيست. نمی‌دونم يعنی اين پسر راست ميگه؟! مگه میشه جايی ميوه نباشه؟! نكنه اونها هم مثل اين غربتی‌های خسيس دونه‌ايی ميوه می‌خرند؟! ميگم، پسر جان حداقل برو از اين فروشگاه‌های زنجيره‌ايی يه كمی از اين غذاهای آماده بخر و بذار تو يخچال‌ت تا يه وقت كه حال و حوصله نداری، سريع گرمش كنی و بخوری ولی میگه اينجا هيچ چيزی نيست و همه‌ی خورد و خوراك‌مون يه سری قرص‌هايی هستش كه اندازه كپسول آموكسی‌سيلينه. ميگه يه چيزهايی مثل جلبك بايد بخوريم!

می‌گه اينجا نه می‌خوريم، نه می‌خوابيم و نه گلاب به روتون می‌رينيم چون در خلاء زندگی می‌كنيم و زندگی‌مون با زندگی شماها خيلی فرق داره. چند وقت پيش می‌گفت: دلش لَك زده برای خوردن آبگوشت بُزباش ولی به همون دلايلی كه برای ما هيچ وقتی معلوم نشد گفت امكان پختن و خوردن اون اصلاً ممكن نيست. بخصوص كه آبگوشت، نخود لوبيا هم داره و انرژی آزاد شده از اون توی فضا و ارتفاع می‌تونه تموم كهكشان راه شيری و زمين را به خطر بندازه و تهديدی باشه برای شروع جنگ‌ ستارگان! بچه‌ام دو ميليون سال نوریه كه آبگوشت نخورده. تو را به خدا می‌بينی روزها چه زود می‌گذره؟! دو ميليون سال نوریه كه رفته و ساكن غربت شده.

خودش كه هميشه ميگه، اينجايی كه هستم يه جای سرد و تاريكه كه اصلاً آفتاب‌گير نيست و نور خورشيد به اون نمی‌تابد. شب و روزش هم مثل هم و عينهو قبرستون تاريك و وحشتناكه. پُشت‌ش به ناكجاآباد ختم ميشه و تا بخواد كه به زمين برسه چند دوره‌ی زمين‌شناسی طول ميكشه. بهش ميگم، خير نديده برای چی رفتی و اونجا زندگی می‌كنی؟! ميگه، من اينجا خيلی راحتم. دُرسته كه راه‌ش خيلی دوره ولی آدم احساس آرامش می‌كنه. ساكت و آرومه. حالا ديگه سرزمين من اينجاست!

والله نميدونم بهش بگم كه دوباره برگرده زمين يا همونجا بمونه. خودش كه می‌گه ديگه به اينجا عادت كردم و نمی‌تونم توی زمين شلوغ و پُر استرس زندگی كنم. می‌گه درسته كه من متعلق به اين سياره نيستم ولی ديگه امكان زندگی در زمين هم برام ممكن نيست. پريشب يكی از سفينه‌های روسيه كه از فضا برگشته بود چند تا عكس و يه نامه از كيوان برام آورده بود. نوشته بود بهار امسال كه از راه برسه، دقيقاً دو ميليون و هفتصد و پنجاه و شش ساله كه سفره‌ی هفت سين نچيده و سُنبل و ماهی قرمز نديده. بايد اينبار برايش از همين مغازه‌ی تواضع يه كمی آجيل بخرم و بفرستم چونكه اينجوری كه از حرف‌هاش فهميدم اون ديگه به اين سرزمين برنمی‌گرده و معتقده كه ديگه زمين جای زندگی نيست!

دوشنبه، ۲ شهريور ۱۳۸۸

k1-shajariyan.jpg شاید اگه قلم‌مویی داشتیم و رنگ مى‌زدیم به این روزها و شب‌های بی‌رنگ‌مون، می‌تونستیم بهونه‌های زندگی رو پُر‌ رنگتر کنیم. ماه رمضون این سرزمین سالهاست که پیوند خورده به ربناى شجریان و اذانِ موذن‌زاده اردبیلى که حالا دیگه حتی این‌ها رو هم نداریم.

سالهاست که سرلوحه کردیم "دلخوشى‌ها کم نیست" رو توی تموم فراز و نشیب و تار و پود زندگی‌مون ولى امسال حتى دیگه نمی‌تونیم به همین ربناى استاد هم دلخوش باشیم. توقع زیادی بود؟ خواسته‌ی نامعقولی بود؟

دلخوشی‌ها کم نیست. آره کم نیست ولى نمیشه روزه بود و بی اذنِ ربنا و اون صدای محزون موذن‌زاده افطار کرد. تموم کوچه‌ بازار و در و دیوار این شهر و دیار آشنا با ربنا هستند. ربنای شجریان عجین شده با رمضون و دم‌دمای دلگیر غروب این ماه.

تنگ غروبه و من دلتنگِ شنیدن ربنا هستم. امروز دیگه تناقص‌های این جامعه‌ی رو به گذار اونقدر بزرگ هست که موندن روی نقطه‌ی تعادلی پشت بوم، کار هر کسی نیست و هنری میخواد به وسعت تموم موزه‌های شرق و غرب اروپا. حالا که دیگه باورهای این جوونترها، سُست‌تر از هر سُس مایونزی شده و با هر تلنگری غرق هر آب باریکه‌ی میشه. تنگ غروبه و مردم این شهر و دیار، بی‌ربنا سفره‌ی افطار خودشون رو باز می‌کنند. بی‌حس. بی‌طعم. بی‌مزه. دلخوشی سفره‌ی خیلی از مردمان این دیار، همین ربنا بود. حالا دیگه اون هم نیست.

دلخوشی‌ها کم نیست. کم نیست. کم نیست. هجوم وحشیانه‌ی اسب چموش مدرنیته، اون اندک لطف و صفای این شهر و مردم‌هاش رو هم به تاراج برده. پس حالا دیگه باید به خودمون دروغ بگیم. به چشم‌هامون. به گوش‌هامون. به همه‌ی حس‌های لامسه و بویای و چشایی که گم شده لابه‌لای اون هم غبار. اون هم تیرگی. حالا دیگه باغچه‌ی خونه‌ی هیچ بی‌بی و خان جونی گل یاس و شب‌بوهای عاشق نداره.

اذان مغرب رو هم گفتن و من هنوز دلتنگِ شنیدن صدای ربنا هستم. تناقص‌ها بی‌داد می‌کنه. دلخوشی‌ها کم نیست. بوی قهو‌ه‌ی استارباکس مست‌م می‌کنه. گل‌های خشکِ باغچه‌ی بی‌بی هرگز من رو نمی‌بخشند. میدونم، مطمئن‌ام ... حالا که دیگه ربنایی نیست پس با خیال راحت، قهوه‌ات رو بنوش و باور کن، من به فنجان تو نمی‌گنجم.

شنبه، ۳۱ مرداد ۱۳۸۸

دبی بودم. هتل حيات الريجنسی. هتل 5 ستاره‌ی شيك و تميزی كه لامصب آدم دل‌ش نميومد از هتل بره بيرون. (يكی از دوستان از روی عكسِ پست قبلی تونسته بود حدس بزنه كجا هستم كه ايول داره) سه روز زندگی آدميزادی رو تجربه كردم. دوازده شب خوابيدم و صبح ساعت نُه بيدار شدم. دوش گرفتم و رفتم به اون خانوم سياهه كه تا من رو ميديد می‌گفت "گـُود مُورنيگ سِر" شماره‌ی اطاقم رو مثل بچه‌های كلاس اول دبستان، تك تك به انگليسی می‌گفتم و بعدش مثل بچه‌ی آدميزاد پشت يه ميز چوبی قهوه‌ای می‌شستم و صبحونه‌ می‌خوردم. در جواب به سوال هر روزه‌ی تی اور كافی؟! هر سه روز، كافی گفتم ولی خب نمی‌دونم چرا توی اين هتل، كَره حكم كيميا رو داره و انگاری مثل اوايل دوران جنگ، سهميه‌بندی شده. نامردا فقط يه ذره ميمالن ته نعلبكی و منهم كه كُشته مُرده‌ی كره، اينجوری هی زجر می‌كشيدم! بقيه‌ی چيزهای خوردنی صبحونه خيلی خوب و خوشمزه بود. صد جور آبميوه و پنير و نون‌های مختلف داشت. از خدا كه پنهون نيست از شما هم پنهون نباشه، راستش يه چيزهايی هم روی ميز بود كه من نمی‌دونستم چيه و تا روز آخر هم جرات نكردم بخورم‌ش. شانس كه نداشتم يه موقع می‌ديدی دندون مصنوعی يكی از مسافران پير هتل كه گذاشته توی آب تا تازه بمونه رو می‌خوردم!

در اينكه شب‌ها ساعت دوازده می‌خوابيدم، شك نكنيد كه همراهان می‌تونند گواهی بدن كه حتی زودتر از اونهم خوابيدم. قرار نيست هر كسی ميره دبی، هر شب توی ديسكو ولو باشه كه همون بغل دست‌مون هم ديسكو بود، خوب‌ش هم بود ولی فقط يه شب تا دَم در ديسكو رفتم و به قد و بالای خانم‌های پاشنه‌ی بلند آنچنانی كه دِله دِله‌ی كنون و با باسـ.ـن‌های خوش فُرم ژله‌ای ميرفتن توی ديسكو تا بيزينس كنن، نگاهی انداختم و زود برگشتم تو اطاق تا بقيه كتابم رو بخونم. همه چيز حيات الريجنسی عاليه بجز اينكه برای در اختيار گذاشتن اينترنت از مسافران طلب پول می‌كنه كه اصلاً از اينكارشون خوشم نيومد! خب چه معنا داره كه آدم بره هتل 5 ستاره و اونوقت مجبور باشه برای اينترنت هم پول بده؟! اين بی‌اينترنتی بد جوری دماغ و باسن‌م رو سوزوند ولی توفيق اجباری شد، موبايل خاموش، اينترنت قطع و سه روز بی‌خبری از همه جا.

k1-hayyat1.jpg

بنظرم بطور محسوس عدم وجود اروپايی‌ها رو ميشه توی شهر ديد. ساختمون و برج‌سازی خيلی كم و گويا تعطيل شده ولی بسان اين چند ساله اخير همه‌ی جای شهر رو دارن می‌سازن. قبلاً عمودی می‌ساختن ولی گويا الان افقی می‌سازند كه عربها اين ساخت و سازها رو بايد مديون مديريت، پول و كارگران هندی، بنگالی و پاكستانی بدونن. ترافيك، خيلی زياد و اعصاب خردكن و تقريباً توی تموم شهر و ساعات وجود داره. پنداری مونوريل هم دارن می‌سازن چون يه چيزهايی روی هوا اينور اونور رفته بود! وايد وادی كماكان می‌تونه بهترين تفريح در دبی باشه. تور صحرا رو نرفتم كه قبلاً رفته بودم. بجای رفتن به صحرا، توی استخر هتل شنا كردم و سونا و جكوزی رفتم و روی تخت خوابيدم و با فكر به جزيره‌ی هاوايی آفتاب گرفتم كه خيلی هم بيشتر از صحرا و ديدن رقص عربی اون زنيكه بهم حال داد. احتمالاً هنوز هم بهترين جايی كه ايرانی‌ها می‌تونند خريد كنند همون سيتی سنتر هستش كه ماشالله هم‌وطن توش موج ميزنه. شكر خدا هيچ آشنايی هم نديدم يا اگر هم آشنايی من رو ديد، معرفت به خرج داد و اصلاً به روی خودش نياورد!

خريد خاصی نكردم كه اصلاً آدم اهل خريد برای خودم و سوغاتی برای ديگران نيستم كه اگه قرار باشه برای يكی كفش و اون يكی شورت و يكی ديگه عطر و ادكلن بگيرم و سايز كمر اين و سينه‌ی اون و پای اون يكی رو حفظ كنم قطعاً مسافرت كوفت‌م ميشه. همه چيز با دو زار ارزون و گرونتر توی همين تهران خودمون وجود داره. چهار تا دونه تی‌شرت و ركابی زپرتی برای خودم و چهار تا بسته شكلات هم از فری‌شاپ خريدم و تمام.

خيلی دوست داشتم تا شرايطی فراهم ميشد تا چند روزی با يه خانواده‌ی عربی زندگی كنم تا با نوع زندگی‌شون آشنا بشم. اين مردهای عرب‌ گويا بغير از نشستن توی لابی هتل و يا كافی‌شاپ و بازی با موبايل هيچ كار ديگه‌ای ندارند. زن‌ها هم كه همراه با چند تا بچه‌ی قد و نيم‌قد فقط دل‌خوشی‌شون اينه كه برن توی مال و خريد كنند. اينبار كه قسمت نشد ولی شايد دفعه‌ی بعد مهمون عربی شدم تا با نوع زندگی‌شون آشنا بشم. البته زندگی از ساعت 8 صبح تا دوازده شب، چون هيچ تمايلی به ديدن و فهميدن و درك و لمس قسمت‌های شبانه‌ی زندگی‌شون ندارم!

پنجشنبه، ۲۹ مرداد ۱۳۸۸

سلام. دسترسی به اینترنت نداشتم و همچنان ندارم. الان که ساعت دو نصفه شبه با هزار و یک بدبختی و تقریباً با هم به ریختن تموم هتل و چند تا شهر و کشور و دو سه تا قاره، تونستم فقط به اندازه‌ی چند دقیقه به اینترنت وصل بشم. الان هم فقط بخاطر اینکه از سلامتی‌م بهتون خبر بدم این پست رو پابلیش می‌کنم که بدونید حداقل موقع اومدن هواپیما نیوفتاده و من صحیح و سالم هستم. به ایمیل‌ها نمی‌تونم جوابی بدم چون اکانت ندارم.

k1-hayyat3.jpg

خدا شاهده اصلاً قصد خودنمایی و فخرفروشی ندارم فقط چون هدف اطلاع‌رسانی هست و نه لاغیر خواستم جدیدترین هنرم رو که همانا این عکس باشه نشون‌تون بدم که در حال حاضر من اینجا هستم .... حالا کی میدونه اینجا کجاست؟!

دوشنبه، ۲۶ مرداد ۱۳۸۸

در زندگی زخم‌هايی هست که مثل خوره، روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. اين دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد و .....

هدايت، الهی نور به اون قبر خوشگل‌ت كه تك و تنها افتادی گوشه قبرستون پرلاشز و من خيلی دوست دارم از نزديك ببينم‌‌ت بباره و درد و بلات بخوره توی سر هر چی روشنفكر نفهمه كه از لاتی فقط سرپا شاشيدن‌ش رو بلدن، كه اگه فقط همين نيم خط رو هم نوشته بودی، قطعاً اسم‌ت توی ادبيات فارسی موندگار ميشد كه توی اين دوره زمونه و بنا به مقتضيات همون جبر جغرافيايی كه از صدقه سری محسن نامجو، اين روزها خيلی هم معروف شده، از هر دری ميریم، می‌رسيم به همين جمله‌ی معروف‌ت: كه در زندگی زخم‌هايی هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد ... با اين توضيح كه ديگه مال ماها رو نه فقط آهسته و در انزوا كه اتفاقاً كاملاً عيان و توی روز روشن و بصورت جمعی و كلونی و سِری‌دوزی حتی وسط ميدون هفتم تير هم می‌خورد و می‌تراشد!

هدايتِ عزيز كه از ميون اين همه اديب و انديشمند رفتی و فقط همنشين غلامحسين خان ساعدی شدی، زمونه‌ی شما بود كه زخم‌ها و روح‌ها و باكتری و ويروس‌ها، نجابت و شرم و حيايی داشتن و اگر هم قرار بود چيزی رو بخورن، همچين نَمور نمور و ذره ذره می‌خوردن، حالا ديگه زخم‌ها، مَرض‌ها، دردها، بدبختی‌ها اونقدر وقيح شدن كه وقتی صبح از خواب بلند ميشی می‌بينی نه فقط نصف پات كه حتی اين جسارت رو كردن كه جاهای ديگه‌ات رو هم بخورن!

از هدايت و زخم‌ها و بدبختی‌هايی كه روح آدم رو عينهو پنير سويسی می‌خوره و سوراخ سوراخ می‌كنه بخاطر اين گفتم كه اگه خدا بخواد عازم سفر هستم. كی و كجا و چراش مهم نيست كه اون چيزی كه الان مهم و سرنوشت‌سازه، همانا سوار شدن بر هواپيماست كه اين روزها يكی از راه‌های رسيدنِ سريعِ شهروندانِ درجه سه به خداوند و بهشت برين و حوری‌هاست. كافی است كه اون بالا فقط اپسيلونی به سمت و سوی قبله نظر كنی و ناخودآگاه اسم يكی از فرشتگان خداوند رو بر لب بياری، خلبان چنان هنرمندانه و بواسطه‌ی خطای انسانی تو رو عينهو خط‌های B.R.T سريع‌السير اتوبوسرانی، جنت مكان و خُلد آشيان‌ت ميكنه كه محاله توی اون ارتفاع چند هزار پايی، راهی سريعتر برای به خدا رسيدن وجود داشته باشه.

k1-havapeyma.jpg هر چند تمام تمهيدات برای سوار نشدن بر توپولف‌های روسی مادر فاكر رو بكار بستيم ولی ايرانه و حق انتخاب و سهم مشتری و كاستومر سرويس يعنی همون پشم‌ ... اونهم نه پشم فرد اعلای گوسفند مرينوس نيوزلندی كه بشه حداقل يه شال گردن برای خودت ببافی بلكه پشم‌ بلند و سياه و فرفری انسانی كه گوله ميشه و به درد هيچ جنبنده و تنابنده‌ايی نمی‌خوره!

هميشه اينجور مواقع و توی لحظات پايانی عمر! آدميزاد حس‌های عجيب غريب بهش دست ميده. خوبی زندگی توی كشوری مثل ايران همينه كه توی هر مرحله‌ای از عمرت می‌تونی به كرات و به تعدّد، مرگ رو تجربه و با حضرت عزرائيل سلام و عليك و خوش و بشی كنی. اصلاً گويا اين حضرت موت يكی از ساكنين محترم و معزز آپارتمان‌تون هست. از همون‌هايی كه بدون سر و صدا و كاملاً آن‌تايم، حق شارژ ساختمون رو پرداخت می‌كنه.‌

در بستر و در آغوش همسر كه باشی امكان داره با ساخت و ساز آپارتمان بغلی و عدم رعايت اصول اوليه استانداردهای عمرانی، صبح ناشتا و قبل از گرفتن غسل جنابت، عاشقانه و كيس تو كيس و لخت مادرزاد، راهی ديار باقی بشی. عابر پياده باشی تا رسيدن به محل كار و تحصيل و دانشگاه بايد دائماً اَم يُجيب و آية‌الكُرسی بخونی تا يه موقع موتوری از روت رد نشه. توی اتوبوس بايد با خودت ماسك اكسيژن ببری تا بواسطه‌ی اذحام جمعيت و عدم وجود O2 سقط جنين نكنی. ازت، نيترات، فسفات، اورانيوم، باطوم، منگنز، گرد و غبار، لباس شخصی‌ها، ذرات معلق، اوره، پتاسيم، گوگرد، دوده و ... قطار و جاده‌هامون اينجوری، بهشت‌زهرا و كهريزك‌مون اونجوری، تاكسی‌هامون دوباره اينجوری، اتوبان‌هامون دوباره اونجوری و خلاصه شاه‌بيت اين ديوان قطور همانا هواپيماست كه صحيح و سالم با پای خودت ميری و روی صندلی می‌شينی ولی فرود دوباره بر زمين و دوباره لمس تن و بدن دوست و رفيق و ديدار خانواده و خوردن خورشت فسنجون رستوران قناری، اَمری است كه در خوش‌بينانه‌ترين حالت 50-50 است! يعنی ببينی چی بشه و خدا چقدر دوست داشته باشه و خاطرت پيش ملايك عزيز باشه كه بتونی اون پيغام مهماندار رو كه آرزو ميكنه در پروازهای بعدی هم باهاشون همراه باشی رو دوباره بشنوی.

خدايا العفو ... خدايا توبه ... خدايا بنده‌ی رو سياه و گناهكارت هستم. خدايا اينبار هم از سر تقصيرات‌مون بگذر كه ترجيح ميدم نه در صندلی هواپيما كه وقتی دو تا پام روی زمين هست، نَفس‌م رو بگيری. خداوندا بجون مامان‌م دو ساله مسافرت نرفتم و خسته شدم. گفتم چند روزی دور بشم از اين شهر و ديار تا دوباره جونی بگيرم برای سرويس شدن همه‌ی اعضاء و جوارح وگرنه مغز خر نخورده بودم كه بخوام سوار هواپيما بشم ... پروردگارا خودت ببخش. تو اون بالا نشستی و شايد از اينجا خبر نداشته باشی، خدا وكيلی توی اين مملكت، سی ساله تموم جعبه سياه‌های هواپيما نيست و نابود ميشه و خطای خلبانِ مادر مُرده، تنها عامل سقوط بوده بنابراين ما هم كه زودتر برسيم خدمت‌ت درس عبرت برای كسی نميشه پس لطفاً بی‌خيال ما و اين هواپيمای غير توپولف بشو كه بعد از 120 سال برسم خدمت‌ت خودم غلام‌ت ميشم. خدايا پليـز.

دستانم رو به سوی آسمان دراز می‌كنم. با نيم نگاهی به بليط هواپيما، كه عينهو جواز دفن، روی ميز افتاده و با چشمان اشكبار می‌خونم ... اَشهَدُ اَنَ لا اِلهَ اِلا اللهُ وَحدهُ لا شَریکَ لَهُ وَ اَشهَدُ اَنٌ مُحَمداً عَبدُهُ و رَسُولُهُ اَللهُمٌ صَلٌ علی مُحمٌَدٍ و اَلِ مُحمٌد.

پنجشنبه، ۲۲ مرداد ۱۳۸۸

k1-open book1.jpg احتمالأ موقع امتحان‌های ترم سوم دانشگاه بود که با واژه‌ی "اُپن بوک" بصورت عملی آشنا شدیم. وقتی استاد تو همون جلسات اول ترم بهمون گفت: امتحان‌تون هم بصورت اُپن بوک برگزار میشه، حس کردیم اونقدر بزرگ شدیم که دیگه تموم هستی و کائنات، بهمون اعتماد و اطمینان دارند و حتی میگن سر جلسه‌ی امتحان می‌تونیم با خودمون کتاب و جزوه و ماشین حساب ببریم. اول مهر بود که یه نمره‌ی بیست برای اون درس گذاشتیم کنار. ترم سوم گذشت ولی چه گذشتنی!

واحدها رو هی پاس کردیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به ترم هشت. آخرین ترم. من بودم و پونزده شونزه واحد باقی مونده و خداحافظ دانشگاه. اینبار وقتی توی همون اولین جلسه‌ی درس، استاد گفت امتحان آخر ترم‌تون هم بصورت اُپن بوک برگزار میشه، همون ته کلاس شَتلَق، دو دستی زدم توی سرم به این معنا که وای خدا بدبخت شدیم چون حالا دیگه می‌دونستم امتحان اُپن بوک به اعتماد و اطمینان و بزرگ شدن ما دانشجوها هیچ ربطی نداره بلکه یه رابطه‌ی خیلی ظریف و مستقیم و تنگاتنگ و فیس تو فیس، با سرویس شدن خوار مادر همه‌ی دانشجوهای اون کلاس داشت!

سه شنبه، ۲۰ مرداد ۱۳۸۸

روزها روزهايی نيست كه ديگه بشه مثل اون قبل‌تر‌ها لاينقطع نوشت. اين روزها، همه‌ی مدادهامون بی‌نوك شدن. گويا شب كه ما خواب بوديم، يكی اومده و جعبه‌ی مداد رنگی‌هامون رو برداشته و نوك همه‌ی مدادها رو شكسته. جعبه رو هم با خودش نبرده كه گذاشته بمونه كنج خونه، تا آينه دق باشه برامون. نگاش كنيم و ياد همه‌ی خاطره‌های رنگی زندگی بيوفتيم. گويا هم اينكه هستيم و هر چند وقت يكبار سلامی می‌كنيم كفايت می‌كنه اين روزها رو. گويا همين سلام بريده بريده، يعنی حال همه‌ی ما خوب است ... بقيه‌اش رو شما بگيد!

نه اينكه نخوام بنويسم كه پنداری برای همين دو خط نوشته هم دل درد گرفتم. برای من‌ی كه عاشق نوشتن هستم، روزهای ننوشتنی، روزهايی است كه حكايت اره‌ای كه نصفه نيمه يه جايی از بدن گير كرده و حالا نه راه پس داره و نه راه پيش رو تداعی می‌كنه. ذهن درگيره. تموم خط‌های عمودی و افقی و موازی و مورب، بدون اجازه‌ی هيچ نهاد و مرجع و قانونی با هم تلاقی دارند ولی دريغ از يه تكون، يه ايده، يه هُول يه اِهن كه بدونی پشت در اين آبريزگاه كسی به انتظار نشسته تا تو هم به خودت تكونی بدی.

اين روزها ذهن شاهد جنگ هفتاد و دو ملت‌ه ولی دريغ از حالی برای نوشتن خطی. رمقی برای ثبت لحظه‌ای ... اين روزها داستان می‌نويسم. داستان می‌نويسم تا اگر فردا روزگاری كسی يقه‌ام رو گرفت كه اون دختر خوشگل قد بلند كی بود، اون خونه‌ای كه ديشب شام رفتی اونجا مال كی بود، اون پسر چشم سياه هشت ساله، پسر كی بود، اون دختر قهوه فروشی كه تو عاشق نگاهش و عطر تنی كه با بوی قهوه قاطی شده بود مال كدوم شهر و ديار بود ... همه رو بتونم انكار كنم و بگم همه‌شون يه قصه بود. اين روزها داستان می‌نويسم تا بتونم فردا و ديروز و حتی همين الان‌م رو هم انكار كنم.

شنبه، ۱۷ مرداد ۱۳۸۸

خوندن چار تا كتاب و نشستن سر يه سری كلاس و سمينار و ديدن دوره‌های X و Y و البته مهم‌تر از همه، پُر شدن كوله‌بار زندگی از يه سری تجربيات خوب و بد، اين حُسن رو برام داشته كه از نگرش صفر و يك يا سياه و سفيد كمی فاصله بگيرم. توی دنيای تئوری و وقتی تو گرمای تابستون، كنار حوض آب و روی تخت لَم داديم و هندوونه می‌خوريم و تخم‌های سياه‌ش رو هم فوت می‌كنيم وسط باغچه، همه‌مون رنگ خاكستری رو هم قبول داريم ولی امان از وقتی كه خسته و گرسنه و گرمازده از راه رسيديم و قراره حرف و عملی رو به عدالت بزنيم و اجرا كنيم، اونجاست كه چنان سريع شمشير از نيام می‌كشيم و آب نداده سر می‌بريم كه بيا و تماشا كن!

k1-sarlohyeh.jpg مقدمه‌ی بالا رو گفتم تا به اينجا برسم كه بگم نوشته‌ها و كتاب‌های رضا اميرخانی رو فارغ از ديد و نگرش سياسی‌ش دوست دارم كه اصلاً هم نمی‌دونم چه نگرشی داره و پارامترهای ادبی و سياسی و اجتماعی‌ش چی هست، كه قطعاً به من هم هيچ ارتباطی نداره. زياد ديدم و شنيدم كه بعضی‌ها به راحتی در رابطه با آدم‌ها نظر ميدن و قضاوت می‌كنند. اينكه مثلاً بيوتن اميرخانی، پارسال بدون طی پروسه قانونی و بنا به دستور وزير وقت ارشاد چاپ و توی نمايشگاه بين‌المللی كتاب تهران توزيع شد رو شايد خيلی‌ از ما شنيده باشيم كه اگر اين چنين بوده كار پسنديده‌ای نبوده ولی همين مورد هم نتونست مانع از اين بشه كه من بيوتن‌ش رو نخونم و ازش لذت نبرم و در رابطه‌اش هم ننويسم و كتاب رو معرفی‌ نكنم.

نوشته‌های اميرخانی رو دوست دارم. تا الان چند تا از كتاب‌هاش رو هم خوندم. با بيوتن بخاطر تجربه‌ای كه خودم از سفر به آمريكا داشتم رفيق صميمی شدم و مجدداً به اون كشور سفر كردم كما اينكه انتقاداتی هم بهش دارم. هر چند رسم‌الخط اميرخانی و اصرار به نوشتن نوع خاصی از كلمات رو نه می‌پسندم و نه دوست‌ش دارم ولی اين دليل نميشه كه نوشته‌های خوب‌ش رو نخونم. البته من اميرخانی رو از نزديك نديدم و نمی‌شناسم و تا الان هم هيچ برخوردی باهاش نداشتم ولی خب دوست دارم با ايشون آشنا بشم و در رابطه با يه سری مسايل، صحبت و از تجربيات‌ش استفاده كنم كه اگه خود ايشون اينجا رو بخونه و يا دوستی واسطه‌ی اين ديدار بشه، قطعاً ازش ممنون ميشم.

چند روزيه‌ای كه دارم سرلوحه‌ها يعنی آخرين كتاب چاپ شده‌ی اميرخانی رو می‌خونم. سرلوحه‌ها مجموع 45 یادداشت‌ پراکنده بين سال‌های 81 تا 84 هست كه در اون موقع اميرخانی بعنوان سرمقاله توی سايت اينترنتی لوح و بعنوان سردبير می‌نوشت. هميشه اينجور نوشته‌ها به دلم خيلی بيشتر از بقيه نوشته‌های مكتوب نشسته. نوشته‌هايی كه شايد نويسنده هيچ وقت با اين ذهنيت كه روزی چاپ خواهد شد نمی‌نويسه و بعداً قضا ميذاره يه جای قدر و اين نوشته‌ها چاپ ميشه و سر از كتابفروشی درمياره! يكی از اين مقاله‌ها با عنوان تعـدّد آقـا فوق‌العاده زيبا، جسورانه و وصف حالِ امروز جامعه، نوشته شده. قسمت‌هايی از اون مطلب رو عيناً كپی پست می‌كنم.

××××××××××××

سالِ هشتاد بود به گمانم. يا هشتاد و يك. آن‌زمان‌ها آقا كم‌تر به خواب مردم مي‌آمد. براي همين وقتي در جلسه‌ي سياست‌گزاريِ... گفتند مي‌خواهيم راجع به هنرِ موعود حرف بزنيم، موعود را مقابلِ موجود گرفتم و عنانِ سخن‌راني را گرفتم و... كه يك‌هو جماعت نچ نچ كردند كه نه! بحث بر سرِ هنر است در زمانِ حكومتِ موعود... و منِ عوام پقي زدم زيرِ خنده كه كلي بخت يارمان است، اگر او كه مي‌آيد از دم تيغ نگذراندمان. اصلا از كجا معلوم كه در حكومتِ موعود من و تو باشيم و اگر باشيم از كجا معلوم كه طرفِ صالحان باشيم و اگر باشيم از كجا معلوم كه وظيفه‌مان فرهنگي باشد و اگر باشد از كجا معلوم كه سياست‌گزار... و آن زمان ديگر در آن جلسه راه‌مان ندادند، و اين براي من تا مدتي دست‌مايه‌ي مزاح بود اما بسياري از آن حضرات بعدتر مناصب فرهنگي و هنري را اشغال كردند...

××××××××××××

آقايي كه برايش تابلو بزني وسطِ خيابانِ ولي‌عصر (عج) كه "آقا خيلي مخلصيم" و بعد هم برايش نقشه‌ي راه بكشي و پاريس و لندن را قرمز كني و مثلا ورشو و پراگ را زرد و توضيح بدهي كه طبقِ احاديث قرمزها دشمني مي‌كنند و زردها... حكما شب‌ها هم به خواب مردمان مي‌آيد و از فلان كانديدا حمايت مي‌كند و بعدتر يحتمل در انتخابِ وزرا هم نظر مي‌دهد و از آن‌جايي كه مجلسِ را تاييد كرده است پس از طرحِ تثبيتِ قيمتِ بنزين هم دفاع مي‌كند و...

××××××××××××

يك جنسِ ديگر از امامِ زمان‌ها هستند كه كارِ سياسي مي‌كنند. يعني وقتي حتا با عقلِ ناقص هم مي‌توان فهميد كه مثلا ره‌بر چرا از اظهارِ نظرِ مستقيم خودداري مي‌كند، و مي‌شود فهميد كه اين عدمِ اظهارِ نظرِ مستقيم چه‌قدر براي حفظِ اعتقاداتِ مردم مفيد است، اين جنسِ امامِ زمان از فلان كانديدا حمايت مي‌كند و...

××××××××××××

و دانش‌جويانِ پزشكي كه در روزبه كارآموزي گذرانده باشند، خوب مي‌دانند كه در جامعه‌ي مذهبيِ ما يك بخش از روزبه را متوهمانِ ارتباط با آقا اشغال كرده‌اند...

سرلوحه‌ها / رضا اميرخانی / انتشارات سپيده باوران مشهد / 280 صفحه / 4200 تومان

پنجشنبه، ۱۵ مرداد ۱۳۸۸

عصر پنج‌شنبه‌ی یکی از همین روزهای گرم و دراز تابستونِ تهرانه. صدای تِلق و تِلق کولر آبی به گوش میرسه. صدایی که گویا سالهاست با زندگی و خاطرات‌مون عجین شده. حتماً با دونستن این نکته که ما توی خونه‌مون از کولر آبی استفاده می‌کنیم پی به این نکته اساسی بردین که خونواده‌ی ما هم توی کمرکش و میانه‌ی طبقات متوسط اجتماع قرار گرفته وگرنه مایه‌دارها سالهاست که دیگه صدای تسمه‌های خشک و خسته‌ی کولر آبی رو نمی‌شنوند و خواب قیلوله‌شون رو زیر خنکای باد کولر گازی انجام میدن. خسته از کار رسیدم. ساعت هفت عصره و من هنوز نهار نخوردم. خب عیبی هم نداره که آدمیزاد یه روز هم نهار نخوره، قطعاً نخواهد مُرد. در عوض توی ماگ سفید استار باکسی که سوغاتی دوست عزیزی از از اونور آب‌هاست، لب‌به‌لب قهوه ریختم و در کنارش هم کلوچه‌ی گردویی نادری شمال رو گذاشت تا بخورم که کارد تیز بخورم!

تلویزیون توی یه جایی از خونه که دیگه با این معماری‌های جدید نمی‌دونم باید بگم هال، سالن، پذیرایى یا آشپزخونه روشنه. گور پدر انرژی و صرفه‌جویی. مردم این همه بریز و بپاش دارن و بیت‌المال رو دو لپی میخورن و کاروان شترها رو با بارش در کنار بنز و بی‌ام‌و‌هاشون خوابوندن حالا منهم دلم به این خوشه که تلویزیون اون اطاق روشنه و با این کارم دارم مبارزه مدنی انجام میدم! گزارشگر همین الان داد مبسوطی زد. از اون فریادهایی که پسرک توی بازار مسگرهای اصفهان زد و پشت بندش چند تا پشتک و وارو زد و توریست‌های خارجی مات و مبهوت نگاهش کردند که این پسر چه تن و بدن منعطفی داره و خبر از اون نداشتن که چکش به کجاش خورده! بازی راه‌آهن و فولاد در حال پخش از تلویزیونه و از فریاد گوشخراش این مرتیکه، معلومه که یکی از تیم‌ها گل زده. از جام تکون نمی‌خورم که برام مهم نیست کی دروازه‌ی اون یکی رو باز کرده. بنظرم اگه برای همه آدم‌های دنیا مهم نبود که دروازه‌ی اون یکی رو کی باز کرده دنیا گلستون میشد!

مُرده‌شوره این هوش من رو ببرند که هنوز هم برای تایپ حرف پ و ژ باید تموم کلیدهای این کیبورد رو همراه با Shift فشار بدم. لامصب مُخ که مُخ نیست، گویا ریدن توی این جمجمه‌ی که حتی جای دو تا حرف رو هم نمی‌تونه حفظ کنه. کجایی جوونی که یه دفترچه صد برگ، شماره تلفن رو از بَر بودم. البته تقصیر منهم نیست. این دو تا حرف مادرمُرده رو توی هر کیبوردی یه جایی قرار دادند. چپ، راست، بالا، پایین. لای پیچ دان و پیچ آپ. زیر F10 اونوره Num Lk وگرنه چرا من مثلأ جای حرف آی با کلاه رو هیچ وقت اشتباه نمى‌کنم؟!

k1-Royesh Cover.jpg تیترهای مجله و هفته‌نامه و ماهنامه‌های مختلف رو می‌خونم. برکناری شیخ‌الوزرا. صندلی بزرگ معاون اولی برای مشایی. داستان یک افشاگر. حرکت از واقعیت به انتزاع. فیلمنامه‌نویس دیروز خالق امروز. ساعت سوئیسی. شهرت حریم خصوصی باقی نمی‌گذارد. آلن دلون چهره کلاسیک. مگر در ایران هم موسیقی وجود دارد؟ به عکس وزیر مخترعی نگاه می‌کنم که انگاری از بد حادثه من رو هم می‌شناسه چون زل زده و بربر و من رو نگاه میکنه. همونی که گویا اتاق زلزله رو بنام خودش ثبت کرده و حالا دادگاه حکم داده که این اختراع مربوط به شخص دیگه‌ای هستش. فکر می‌کنم در مملکتی که استارباکس‌ش رو بخاطر داغی لیوان قهوه، سو می‌کنند و هر روز مادر مک‌دونالد رو سرویس می‌کنند از بس که چپ و راست به ساندویچ و همبرگر و سوسیس و پروتئین و چاقی و لاغری‌ش گیر میدن اگر چنین وزیر باهوشی در اون مملکت بود چه ... پیام‌های بازرگانی!

دوباره و یا شاید هم سه بار و البته هیچ تضمینی نیست شاید چند باره، مجله رویش با تیمی نسبتاً جدید آغاز بکار کرد. انصافاً مجله‌ی خوبی شده. صرفاً بعنوان یه مخاطب و خواننده‌ای که مجلات رو دوست داره نظر میدم وگرنه خر چه داند قیمت نقل و نبات! مال بابام هم که نیست دلم بسوزه. شما چه بخونید و چه نخونید همین جوری هم رویش خیلی زود روی دکه‌های روزنامه‌فروشی نایاب میشه! (آره ارواح عمه‌ام) ولی خب شاید بد نباشه شمایی که رویش نمی‌خوندید و شمایی که می‌خوندید ولی حالا دیگه قهر کردین و نمی‌خونید، خوندن دوباره رویش رو امتحان کنید.

البته قرار بر این شده که از این به بعد ماهنامه باشه و اول هر ماه منتشر و توزیع بشه. یک شماره چاپ و شماره‌ی بعدی هم رفت برای اول شهریور. بهرحال از اونجایی که در کنار تموم مسایل ریز و درشت، دغدغه‌های فرهنگی هم دارم خواستم تا دوباره اعلام کنم که رویش منتشر شده و امیدوارم که اینبار دیگه رشدش دچار وقفه و رکود نشه و عینهو درخت لوبیای سحرآمیز تا میون ابرها قد بکشه که این وقفه در امر انتشارش باعث از دست دادن مخاطب‌هاش میشه.

سه شنبه، ۱۳ مرداد ۱۳۸۸

k1-adam barfi.jpg روزها، روزهای بی‌حوصله‌گی‌یه. روزهای گرم تابستون که انگار آدم‌های این سرزمین، در سرمای زیر صفر درجه، یخ زده و قندیل بستن. روزهایی که چشم انتظار بارون‌یم. بارون. بارون. بارون. روزهایی که خسته شدیم از این همه نبودن‌. این همه فاصله. این همه انتظار برای رسیدن پاییز. خسته شدیم از تموم دق‌الباب نشدن درهای این خونه. کلون‌های بی‌صدا. ناودون‌های غبار گرفته. پیچ‌های امین‌الدوله و انگورهای مویز شده آویزون بر داربست خونه قدیمی ته اون کوچه‌ی بن‌بست. چقدر غروب و چقدر طلوع بی‌تو. چقدر فاصله. چقدر شمردن لکه‌های سیاه دروغین، ته فنجون قهوه. چقدر نظاره به افق‌های دور دست. چقدر شنیدن قصه‌ی‌ شاه پریون و ندیدن خواب‌ و رویاهای صادقه. چقدر سر کردن شبهاى بدون مهتاب. چقدر امشب و فردا شبِ بی‌بارون؟! چقدر، چقدر؟! پس کجاست این پاییز؟!

شنبه، ۱۰ مرداد ۱۳۸۸

ديروز كه عُمق زياد و عرض كم قبر رو ديدم، به خودم لرزيدم. توی اون آفتاب سوزان، عرق سردی به پشتم نشست و پاهام سست شد. با چشم و حدس و گمان كه قبر رو اندازه زدم و خودم رو جای عزيز گذاشتم كه حالا كفن شدم و ترمه و دسته گل رومه و فك و فاميل زير آفتاب مرداد واستادن و تا دقايقی ديگه زير خروارها خاك قرار می‌گيرم، پُشت‌م لرزيد. عزيز ديروز سر ساعت دوازده و دقيقاً كيپ بابا، سمت راست و چسبيده به سنگ قبرش برای هميشه خوابيد. همونجايی كه بارها و بارها توی ذهن‌م سنگ قبر خودم رو ديدم بودم. يه سنگ سفيد با نوشته‌های مشكی، يا نه، يه سنگ سياه با نوشته‌های سفيد. حتی می‌دونم كه نوشته‌‌های روی سنگ قراره چی باشه. دوست ندارم شلوغ پلوغ باشه. ننه من غريب‌م بازی رو هم دوست ندارم كه آی اينجا قبر مردی است كه فلان است و بهمان ... يا اينكه پدرم نور سرم بودی و به سراغ من اگر می‌آييد، نرم و آهسته بياييد ... يه چيز ساده‌ی ساده می‌خوام. سه خط كوتاه و مختصر.


k1-sangghabr.jpg اسم و فاميل


تـاريخ تـولـد


تـاريخ فـوت


دو خط اول كه معلوم شده و حالا بايد منتظر خط سوم و آخر باشم. شايد خواسته‌ و توقع زيادی باشه ولی دوست نداشتم كه عزيز رو اونجا دفن كنند. مدتهاست كه خودم رو كنار دست بابا تصوّر كردم. و حالا، هم سمت راست و هم سمت چپ و هم بالا و پايين قبر بابا، پُر شده. بالای سرش خاله‌ی پيرش خوابيده. سمت راست‌ مادرش، پايين عمو محمد، برادرش و سمت چپ هم ... سمت چپ؟! فكر كنم بين قبر بابا و همسايه كنار دست‌ش هنوز يه فاصله‌ی يه متری باقی مونده. آره، شايد اگه خودم رو يه كمی بَل و باريك‌تر كنم و قرار باشه مهربون‌تر و به بغل بخوابم، بتونم گپ‌ زدن با بابا رو، كنار دست‌ش و در نزديك‌ترين جای ممكن ادامه بدم. يعنی اونجا سهم من ميشه؟!