گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
خب انگار يه جوری كسر شانء اين قد و بالاست كه دكتر متخصصی كه خيلی هم ارادت داری بهش برات قرص ليور گلی Livergol كه منشاء گياهی داره بنويسه و بعدش نسخهپيچ داروخانه كه از طرف چهار تا پيرمرد و پيرزن ملقب به آقای دكتر شده و حالا وَهم ورش داشته كه درس نخونده، ابنسينا شده و مرگ و حيات ما آدمهای توی اين داروخانه زپرتی به دستهای پُر توان اون بسته شده، يه جعبهی سفيد بده دستت كه توش سه تا ورق ده تايی از ليورگلی باشه كه بنا بر اون چيزی كه روی بروشور نوشته شده هر قرص روكشدارش محتوی عصاره خشك خار مريم باشه و روی جعبه هم عكس همون خارهای مريم رو با گلهای بنفش انداخته باشه.
در حاليكه دنيا داره با سر و تموم قد، به سمت و سوی اون وری ميره ماها با كله، بر خلاف تموم دنيا اينوری ميريم. دكتر كه ميريم دوست داريم دارو بهمون بده اين هوا. اگه با يه قرص قدِ عدس سر و تهی معاينه و ويزيت رو هم بياره به محض اينكه پامون رو از توی مطب بذاريم بيرون، توی دلمون انواع و اقسام افحاش! رو بهش ميديم و متهمش میكنيم به بيسوادی. به خودمون باشه دوست داريم آقا يا خانوم دكتر، بابتِ دو تا دونه جوش بلوغ و دم نكشيدن گاز معده و يه سرماخوردگی چُسكی، قدِ اين كيسه زباله مشكیها كه بايد برای تميزی شهرمون هر شب سر ساعت 9 بذاريمش دم در تا شهر پاكيزه بمونه كه البته پاكيزه كه چه عرض كنم، گُه گرفته تموم اين شهر خاكستری رو بهمون دارو بده.
به خودمون باشه نه به قرص رضايت میديم و نه به پماد. ايرانی جماعتی كه همين من و تو باشيم، زندگی میكنيم با اين جملهی درست نمیدونم كدوم خدا بيامرز و پدر آمرزيدهای كه تموم نژاد ماد و آريا و خاندان و دودمان زند و ساسانی و هخامنش اول و دوم و سوم و قجر و پهلوی رو به زيبايی خلاصه كرده در اين نيم جمله كه: "مفت باشه، كلفت باشه". چون هر لقمهی غذايی كه ميل میكنيم، برای حمل و نقل و اياب و ذهابِ از بشقاب تا دَم دهنمون نياز به ماشين Bobcat داره بنابراين اصلاً اعتقادی به قرصِ قدِ عدس نداريم كه خودمون خوب میدونيم افاقه نمیكنه. به خودمون باشه قرص و كپسول كه هيچ، برای گوش دردمون حاضريم شياف رو هُل بديم به اونجايی كه نبايد بديم!
و حالا اين ليورگلی كه قبل از هر چيز من رو ياد باشگاه ليورپول ميندازه باعث شرمندگی شده كه چرا دكتر بايد برای اين رستم دستان كه خر رو با گور میخوره و مُرده رو با گور از فرآوردههای داروئی گياهی استفاده كنه! اينجا ديگه بحث روان و مِنتالی و اين قرتی بازیها نيست كه خودمون خوب میدونيم وقتی پای عرقخوری باشه تا يه دبهی چار ليتری موسيو رو سر نكشيم و صبح به صبح مادر يه دست كله پاچهی و سيراب شيردون و ظهر هم آبگوشت بزباش رو دَمر نكنيم انگار كه هيچ نخورديم و بايد شاهد قار و قور اين شكم خيرهسر باشيم. پس قرص و داروی قد عدس و نخود لوبيا كه نمیتونه حلال اين درد و مرضهای گوناگون باشه.
دست خودمون نيست كه اگه اختيار داروخانه رو میسپردن به خود مريضها، دارو كه هيچ تموم اون توالتهای فرنگی سفيد پلاستيكی و عصا و دستگاه بخور و كا.ند.م و اَفترشيو و پوشك و ترازو و دمپايیهای طبی و حتی روپوش سفيد دكتر رو هم میخورديم ما جماعت مريض ايرانی!
زمانِ نه چندان دوری، متهم به دراز و بلند و طولانینويسی بودم. وقتی ب بسمالله رو میگفتم يه نَفس تا ف فرحزاد میرفتم و تازه اونجا هم به بهونه خوردن اون آلوچههای تُرش كه حتی ديدنش هم باعث میشه آبِ دهن و لَب و لوچهی آدم راه بيوفته وامیستادم وگرنه اونجوری كه من میتازوندم قطعاً تا خودِ امامزاده داود میرفتم! جوون بودم و تازه نفس و موتور هم كه ماشالله قوی و شيش سليندر. اون موقعها بنزين هم سهميهبندی نشده بود و كارت سوخت، عزيزتر از هر قوم و خويشی نبود از نيش زدن سادهی يه پشه غير آنوفل رمان چهار صد صفحهای مینوشتم و تموم نكات و لحظات كنسرت عصار رو ريز به ريز نقل میكردم ولی نمیدونم كه چرا يهويی اينجوری شد! پنداری بعد از انتخابات رياست جمهوری، موتاسيون ادبی اتفاق افتاد و ژنها و كروموزمهام ريخت بهم.
حالا ديگه نمیتونم مثل قديم دراز و بلند و كلفت كلفت بنويسم. كلی سوژه برای نوشتن دارم ولی تا ميام دست به كيبورد بشم مثل بستنی كيمی كه توی آفتاب مونده باشه يهويی من و سوژه و همهی جمله و كلمات وا ميرن و پخش زمين ميشن و من میمونم و دستهای نُوچ و بستنیكه ديگه به درد هيچ كاری نمیخوره.
بستنی كيمی رو كه مجبور باشی بريزی توی كاسه و با قاشق بخوری همون بهتر كه كارد تيز بخوری و اصلاً بهش لب نزنی. خوردن بعضی چيزها اُسلوب و روش خاص خودش رو داره كه اگه قرار باشه جور ديگهای بخوری ماهيتِ وجودی خوردن رو میبری زير سوال. خوردن آش رشته با استيك ولدان شده قطعاً با همديگه فرق داره. بعضی چيزها رو بايد مثل بستنی كيم، ليس بزنی و نميشه جور ديگهای بخوری. مثال: بستنی كيم!
استنلی كوبريك جمله قشنگی داره. اين كارگردان بزرگ سينما ميگه: ما همه، هم خوب و هم بد، هم خير و هم شر هستيم و اگر شما هيچ ناپاكی و پليدی در خودتون نمیبينيد، دليلش اونه كه خوب به خودتون نگاه نكردين!
من و كوبريك، چه غلطها! راستش از كوبريك گفتم چون نيازمند ياری سبزتون هستم هر چند میدونم كه شماها هيچ وقت خيرتون نمیرسه. حكايت من و شما، حكايت همون گربه است كه بهش ميگن انت شفاست و اونوقت هفتهها ديگه گربه نمیرينه.
بنا به دلايلی، علاقمند شدم كه فيلم Eyes Wide Shut چشمان باز بسته، آخرين فيلم كوبريك با بازی نيكول كيدمن و تام كروز رو ببينم. در همين راستا و البته اينبار نه فقط بخاطر علاقهی شخصی كه مجبور هستم دو فيلم Memento (كريستوفر نولان) و همچنين برگشت ناپذير Irréversible محصول سال ۲۰۰۲ فرانسه به کارگردانی (گاسپار نوئه) رو هم ببينم. خيلی فرصت ندارم تا دنبال فيلمها باشم بنابراين گفتم اينجا يه ندای هَل مِن ناصِرً يَنصُرنی سر بدم ببينم از اين دوستان و جماعتِ فيلمببين كه بصورت آنلاين وصل هستند به خودِ آقای اسكار! و آرشيو هالیود آيا كسی هست كه مرا ياری كنه؟! روزبه جان كجايی كه دستم به دامنت.
آخ که اگه میشد قدِ یه نصفه روز، چشممون رو روی یه سری از مسایل ریز و درشتِ هستی و کائنات میبستيم و بیخیالِ خدایی که اون بالا نشسته و صد البته، بندههای فضول این پایینش میشدیم و این توان و جرات رو پیدا میکردیم که فارغ از قضاوتِ اين و اون، تموم اون پُستهایی رو که توی این چند ساله نوشتیم و بنا به هزار و یک دردِ بیدرمون نتونستیم هواش کنیم و حالا ديگه مدتهاست که توی اين Draft لامصب، تك و تنها باقی مونده و خاک میخوره رو پابلیش کنیم، وبلاگستان چه نیم روزه پُر هياهو و جاودانی و بيادموندنی رو پشت سر میذاشت.
چه ماسكهايی كه از روی چهرههامون كنار نمیرفت. چه عشقهایی که جوونه نمیزد. چه عقاید نخنما شدهايی که خودی نشون نمیداد. چه رابطههای کات شده و پیونده خوردهای که هویدا نمیشد. چه مُخزنیهايی، چه تلاشهايی، ايميلهايی، آفلاين و كامنتهايی ... چه بلاگر و خوانندههایی كه عينهو مرغ عشق برای هم چهچه نمیزدن و توی محيط غير مجازی به دَم و دُم هم نوک نمیزدن. آخ كه اگه میشد قدِ يه نصفه روز خودِ خودمون میشديم و نوشتههای پابليش نشدهی نخونده رو، رو میكرديم، وبلاگستان چی میشد!
بنا به گفتهی مسعود بخشی، تهران انار ندارد فیلمى است کمدی، درام، موزیکال، مستند، عشقی، تجربی و البته تاریخى! و خب باید بگم که به عقیدهی من، گفتههای مسعود خان، کارگردان جوون این فیلم یه ادعا نبوده که تهران انار ندارد سرشاره از همهی این خصلتها و ژانرهای سینمایی!
عصر پنجشنبه رو در طبقهی چهارم یا پنجم سینما آزادی و توی سالن شهر فرنگش به دیدن تهرانِ بیانار گذروندم. فیلمی مستندگونه که با نگاهی هجوآمیز، تاریخ این شهر دوستداشتنى رو از اواخر دوران قاجار تا به همین امروز همراه با اسب و الاغ و یابو و درشکه و گاری و ماشین دودی و اتوبوس و مترو دنبال میکنه. فیلمی که گویا در خیلی از جشنوارههای مختلف دنیا نیز اکران شده و حالا نسخهی سانسور شده و درب و داغونی که البته هنوز هم خیلی حرفها برای شنیدن داره، در دو سه تا از سینماهای همین تهران و البته در سانسهای محدود در حال اکرانه. فیلم با روایت نصرت کریمی و همچنین مسعود بخشی پیش میره. آقای کریمی روایتگر قسمتهای تاریخی و قدیمی است و بخشی هم در حالیکه مشغول نوشتن گزارشِ مشکلات فیلم به مسئولان و مدیران بالادستى است تهران جدید رو روایت میکنه. شهرى که این روزها اونقدر بزرگ و گل و گشاد شده که دهاتی، شهری، دکتر، مهندس، فرهنگی، بازاری، مذهبی، موتوری، سواره، پیاده و خلاصه همه و همه در کنار هم و با توافق دستشون توی جیب همدیگه است و دارن کلاه اون یکی رو بر میدارند. همه راضیند و اونجای لَق ناراضی!
توی این فیلم هم مثل همهی مستندهای تاریخی مربوط به شهر تهران، وقتی به گذشتهی این شهر برمیگردیم حضور ناصرالدین شاه رو پُر رنگ میبینیم. در تهران انار ندارد بارها و بارها چهره ناصرالدین شاه بزرگ و برجسته نشون داده میشه. بازگشت شاه از فرنگ و تغییرات زیاد در طرز تفکرش باعث میشه که مقدمات اصلاحات انجام بشه و از همونجاست که دیگه انواع هویج و شلغم و توت و سیبزمینی و کاهوی فرنگی جانشین سبزیجات سنتی میشه. به تدریج سیستم حمل و نقل، لباس، ارتش، صنایع، مغازهها و تموم بافت و مبلمان شهری عوض میشه. در حالیکه بیش از هر مسجد و مدرسه و امکانات بهداشتی، طویلههای بیشماری در این شهر وجود داره و همراه با تغییر شهر، مشاغل سـنتی، چادر و چاقچور و شلیتهی زنان نیز عوض میشه به تعداد تریاکیها و نئشهها و بیقید و بندها اضافه میشه. فیلمهایی که از تهران قدیم نشون داده میشه خیلی قشنگ و دیدنییه و خب دیدن زنان حرمسرای ناصرالدین شاه باعث میشه که تموم احساسات مردونگی آدم یهویی Down بشه! من نمیدونم شاه چه جوری میتونست کنار اون زنها با اون همه ریش و پشم و سیبیلهای قیطونی و پر و پاچههایی که عینهو گوریل بود بخوابه. من اگه جای ناصرالدین شاه بودم بعد از بازگشت از فرنگ قطعاً اصلاحات رو از توی حرمسرای کاخ خودم انجام میدادم.
بهرحال دیدن بافت قدیمی شهر تهران برای کسانی مثل من که همیشه عاشق عکسها و فیلمهای تهران قدیم هستند و همچنین شنیدن تصنیف و آهنگهای قدیمی، توی این قیلم خیلی جالبه و قطعاً اگه کارگردان دستش برای استفاده بیشتر از آرشیو باز بود جذابیتهای فیلم میتونست خیلی بیشتر باشه. نکته ظریف دیگه فیلم هم پاره شدن فیلمهای قدیمی دقیقاً توی موقعیتهای حساس تاریخی و سیاسی هست که هر جایی که قراره، بندی آب داده بشه و پردهیی از ماجرایی برداشته بشه فیلم پاره میشه و من رو یاد فیلم سینما پارادیزو مینداخت.
استفاده و تکیه بر روی بعضی از کلمات مثل: کسب روزی حلال، بساز و بنداز، وزیدن باد، بازار، ترافیک و ... بطور هوشمندانهی انجام شده. استفاده از ترانهی قدیمی ماشین مشدی ممدلی بر روی تصاویر مونتاژ خودرو و نشون دادن خطوط تولید در کارخانههای خودروسازی بسیار بجاست.
گوسفندپروری در تهران از حرفههای شریف و پررونق است که توسط تلفن موبایل کنترل میشود! و در نهایت شنیدن جبر جغرافیایی با صدای محسن نامجو حسن ختام این فیلم خوب و مستندگونه است.
تعطيلات تابستونی شركت شروع شده. شروع كه چه عرض كنم ديگه داره تموم ميشه! قطعاً در حال حاضر مديران ارشد، لُخت و عور با زن و بچه توی وايد وادی و مارماريس و بدروم و كوش آداسی دارن خستگی يكسال فعاليت و درگيری و تصميمگيریهای سخت و طاقتفرسايی رو كه حتی مرغ هم توانش رو نداره كه زير خروس بكشه! رو از تن و بدن و روح و روانشون در میكنند و كارگرهای كف كارخونه هم كه برگشتن به ده و آبادیشون كه يا گندم درو كنند و يا برنج. ما هم كه جزء طبقهی متوسط و معلومالحال و خُرده خالها هستيم از اونجايی كه جا و مكان و پول و پَلهیی نداشتيم، تموم تعطيلات رو دراز دراز اومديم شركت. اگه لطف كنند يه دست لحاف تشك هم بهم بدن، شبها هم توی همين اطاق میخوابم و يهويی آخر هفته ميرم خونه كه در وقت و پول و زمان و انرژی صرفهجويی كنم.
قطعاً از شنبه 85% پرسنل شركت تا مدتها عينهو حاجی فيروز سياه هستند! پولدارها بخاطر آفتاب گرفتن لب ساحل و بدبخت بيچارهها هم بخاطر حضور پُرشور در زمينهای كشاورزی باباشون و كمك در اَمر شريف جهاد سازندگی و درو و چيدن آلبالو گيلاس و جمع و جور كردن پشكل بزها و تاپالهی گاوها. حالا بايد بچهها از مسافرت بيان و ببينيم امسال توی دبی و آنتاليا كدوم يكی از خانمهای همكار رو كه سالها با مقنعه و چادر و چاقچول كنار دستمون ديديم اينبار با بيكينی راهراه زرد و فسفری لب دريا، همچين پخش و پلا و لب تو لب روی ماسهها ديدن. بیهمه چيزها (دوستام رو ميگم، نه خانمهای همكار رو!) بجای اينكه توی اين مواقع چشمشون رو ببندن و از تئوری خوب و كاربردی شتر ديدی نديدی، استفاده كنند آبرو و حياء و شرف و حيثيت و انسانيت رو عينهو هلو میخورن و دسته جمعی ميرن سراغ همون خانم همكار مادر مُرده كه شايد با بویفرند نره خرش هم به مسافرت اومده باشه و همگی سلام، سلامكُنان از جلوش رژه ميرن. خانمی رو كه بعد از دهسال همكار بودن، بغير از دو تا كف دست و گردی صورت هيچ جای ديگهاش رو نديدن يهويی در كسری از ثانيه تمام زندگی و رنگ پوست و تعداد خالهای كمر و مانيكور و اپيكور و پشمها و سايز سر و سينه و تمام نواحی برجسته و فرو رفتهاش رو زيارت میكنند و بعدش ديگه تمام اون چند روز رو كوفتِ زن بدبخت میكنند كه نه توی اين مملكت آسايش داره و نه توی يه مملكت غريبهی ديگه!
حالا حساب كنيد چه باغوحشی بشه اطاقی كه اينها، كنار دست اون خانم بشينن و بخوان صبح تا شب كار كنند. تا شيش ماه دست از سر اون بيچاره برنميدارن و هی میخوان ازش بپرسن خانم فلانی شما هم كنسرت فلان و ديسكوی بيسار رفتين؟ از كجا آبجو میخريدين؟ و اون بدبخت هی رنگ بده و رنگ بگيره كه نه والله نه ديسكو رفتيم و نه آبجو خريديم فقط چون برادرم وقت مصاحبه داشت با اون برای سفارت و گرفتن ويزا رفته بوديم و يهويی يكی از ته اطاق بگه چه برادر مهربونی داشتيد همش داشت شما رو ناز و نوازش میكرد! اون يكی بگه خانم فلانی با برادرش، از پدر جُدا و از مادر سَوا هستند! يكی ديگه بگه اگه اينبار برادرتون كار داشت و نيومد بگيد من بجاش بيام كه شما هم تنها نباشيد! اون يكی بگه راستی اون مايوتون رو از سيتیسنتر خريده بودين؟! يكی ديگه بگه ...
ای بميريد كه هيچ كدومتون سياست نداريد كه تا يه هفته شركت تعطيل ميشه همهتون عينهو آدمهای عقب افتادهی مازوخيستی ميريد لب ساحل دبی و تركيه ولو میشيد كه همه چيز همديگه رو ببنيد و تا يكسال آتو از هم داشته باشيد.
لیلی گلستان در مقدمه کتاب حکایت حال تعریف میکنه که، احمد محمود (عطاء) رو با خوندن کتاب همسایهها شناخته. نثر محکم و روون، تبحر در آفرینش فضا و شخصیتهای داستان، نوشتن راحت و بیپیرایهیش باعث شده که جزء خوانندههای دائمی کتابهاش بشه. با خوندن کتاب 3 جلدی مدار صفر درجه علاقمند میشه تا درباره قصه و داستان و ادبیات و وضعیت مملکت با محمود گفتگویی کنه. درخواستش رو به محمود میده ولی قبول نمیکنه. میگه تا حالا با کسی مصاحبه و گفتگو نکردم و آمادگیش رو هم ندارم. لیلی گلستان ادامه میده که اصراری نکردم چون لحن جوابش، مثل نوشتههاش، اونقدر صریح و قاطع بود که میدونستم فایدهای نداره فقط ازش خواهش کردم که در رابطه با این گفتگو فکر کنه و سه ماه بعد محمود خبر میده که فکرهام رو کردم و حالا برای گفتگو آمادهام.
قرار بر این میشه که هر هفته چهارشنبهها، لیلی با کتاب و یادداشت و ضبط صوت و نوار بره و سه چهار ساعتی با احمد محمود دیدار داشته باشه و در رابطه با هر آنچه که دوست دارند بدون ملاحظه و احتیاط حرف بزنند. این دیدار و گفتگوها چهارده جلسه طول میکشه که در پایان، حکایت حال مجموعهی اون گفتگوها میشه. صحبتهایی که هر هفته چهارشنبهها در منزل مرحوم احمد محمود انجام میشده و توی تموم اون روزها همسر مهربون محمود با جوشونده گل گاوزبون از اونها پذیرایی میکرده.
روزی نه چندان دور، توی یکی از پستهای وبلاگم نوشتم که خیلی وقتها وارد کتابفروشی میشیم ولی هیچ منبع و رفرنس مناسبی برای خرید کتاب نداریم. دوست داریم کتاب بخونیم ولی نمیدونیم چی بخونیم این شد که با نظرخواهی از شما، لیست صد کتاب خواندنی در اومد که بنا به کامنت و ایمیلهایی که برام نوشتید تا حالا به درد خیلی از دوستان خورده و بعد از اون خیلی از کتابهاشون رو بر اساس اون لیست تهیه میکنند و میخونند.
وقتی قرار بشه وقت بذاریم و خوندن کتاب رو حرفهای و جدیتر دنبال کنیم میبینیم خیلی از کتابهای معروف و برندههای جوایز نوبل دنیا رو خوندیم ولی اصلأ از خوندنش لذت نبردیم و از داستان و نویسنده و نوع نگارش خوشمون نیومده و خب اینجاست که اگه ذهن تحلیلگری داشته باشیم باید دنبال این چرایی ماجرا بگردیم. شاید خود من الان دیگه بتونم بگم که تونستم ذائقه و سلیقهام رو توی خوندن کتاب و فیلم بشناسم. یعنى این سی سالی که کتاب خوندم پَر! و خب حالا دیگه میتونم بگم احمد محمود با توجه به سبک رئالیسمی که داره، قطعاً یکی از نویسندههای محبوب من خواهد بود. بهرحال بد نیست حالا که قراره توی این عمر کوتاهی که مثل برق و باد میگذره و ما مجبوریم که فقط تعداد کتاب محدودی بخونیم، چه بهتر که تا حدودی با نویسندهها و سبکهاشون آشنا بشیم تا توی رودرواسی نیوفتیم که چهار هزار صفحه دُن آرام رو بخونیم و توی تک تک صفحاتش به نویسنده و پیشنهاد دهندهی کتاب فحش خوار مادر بدیم و هی ته کتاب رو نگاه کنیم که ببینیم کی قراره تموم بشه تا از این عذاب الیم رهایی پیدا کنیم. کار سختی نیست شناسایی سبکها و نویسندههای مختلف و پیدا کردن سلیقهمون در رابطه با کتابهای مورد علاقهمون.
بنظرم حق احمد محمود اونجوری که باید و شاید در ادبیات ایران ادا نشده. نویسندهی جنوبی که بنا به گفتهی خودش همسایهها - کتابی که چاپ اون، هم در دوران شاه و هم بعد از انقلاب ممنوع بود! -رو کاملأ حسی و غریزی مینویسه و به نظرم نشون میده که برای موندگار شدن نیازی نیست که حتماً فرمگرا باشی و اصول داستاننویسی رو رعایت کنی. نکتهی قوت محمود، ایجاد شخصیت و فضاسازی فوقالعاده قوی است که توی اکثر داستانهاش دیده میشه. اگه علاقهی به این نویسنده دارید توصیه میکنم که حکایت حال رو بخونید که نه فقط در رابطه با ادبیات که در رابطه با مسایل مختلفی صحبت کرده. بطور مثال ببینیم محمود در رابطه با روشنفکر در کشورهای جهان سومی چی گفته:
در کشورهای جهان سوم، پذیرفتن مقام روشنفکری به تعبیری پذیرفتن مقام شهادت است. چون تحمل حکومتها در پذیرفتن انتقاد کم است. به صرف عنوان کردن یک فکر تازه - از وظایف روشنفکر است که ارزشهای فکری تازه تولید کند - و به صرف انتقاد، از مسئولیتهای روشنفکر است که چون و چرا کند - چوب تهمت و تکفیر بلند میشود. پس احتیاط میآید و این احتیاط ریشه میکند و شجاعت را از روشنفکر میگیرد - از خصوصیات روشنفکر، جرات و شجاعت است - مامتفکر داریم، امابیشتر در حوزه تفکر میمانیم و کمتر به قلمرو عمل وارد میشویم.
حکایت حال (گفتگو با احمد محمود) / لیلی گلستان / انتشارات معین / چاپ اول 1383 / 1500 تومان
این روزها دوری چند ساعته از اینترنت، شده عینهو گرفتن حقوق ما کارمندانی که اگه سیام ماه بشه یکم، همهی معادلات و سِتینگ زندگیمون بهم میریزه! کافیه که بخاطر رسیدن مهمونی ناخونده، مسافرت، پیدا شدن مشکلی برای خط تلفن و یا کامپیوتر، چند ساعتی دور از فضای وب باشی، وقتی مجدد وصل میشی چنان با دنیای پُر سرعتِ اطلاعات، بیگانه و غریبه شدی که دیگه هیچ کسی نمیشناست و سلامت رو علیک نمیگه!
تموم عصر جمعه رو فقط بخاطر اینکه پنجشنبه و جمعه تا ظهر، دور از اینترنت بودم، مجبور شدم صفحات رو هی بخونم و هی بخونم و هی بخونم ولی تموم نشد که نشد. وقتی که دیگه خسته شدم، یه تصمیم ناجوانمردانه گرفتم، کلیدهای ترکیبی Ctrl+A رو گرفتم و بعدش با هماهنگی کلید Delete تموم صورت مسئله رو پاک کردم و حالا هم دیگه هیچ عذاب وجدانی ندارم. از اون حجم سنگین اطلاعات نخوندهی گوگل ریدر و وبلاگ و سایتها هم هیچ خبری نیست!
چند روز پیش در اتفاقی غیر نادر که عینهو مراسم نوروز و عاشورا و ماه رمضون و شب یلدا برای ما ایرانیها هر سال اتفاق میوفته و عینهو آش نذری میدونیم که در خونهمون رو میزنه و دیگه کاملأ هم باهاش عجین شدیم و اُخت گرفتیم، هواپیمای مسافربری دیگهای افتاد تا اینبار 168 نفر کشته بشن و البته مهمتر از همه، سوءمدیریت چندین سالهی دولت و سازمان هواپیمایی و سازمان و نهادهای مسئول دیگه، عینهو برگ چغندر لابهلای واژههای دلخوشکُنک "قسمت" و "سرنوشت" مسافران و منهدم شدن "جعبه سیاه" و خطای احتمالی "خلبان"، ماستمالی بشه. من بعنوان یه بلاگر، یه هموطن، یه آدم، یه کسی که نشون داده این سرزمین رو دوست داره و احساس تعلق و مالیکت میکنه، چهار سال پیش، بعد از سقوط هواپیمای C-130 که اعضای ارتش و خبرنگاران را برای پوشش خبری رزمایش عاشقان ولایت که در چابهار برگزار میشد، از تهران به بندرعباس میبرد، در مطلبی تحت عنوان پرچمهای نیمه افراشته نوشتم:
خدايا به والله ما مىدونيم که بدبختيم، بيچارهايم، جهان سومی که هيچ، اگه قرار بود اين دنيا، بدون ارفاق و پارتیبازی طبقهبندی بشه الان تهى صف جهان دهمیها بايد تو سر و کله خودمون ميزديم، پس بَس کن! خدايا تو رو به تموم مقدسات عالم بالا و پايين، قَسمت ميديم که خودت نگهدار این انسانها و تنابندهگانت باش که به جانشینانت در روی زمین هیچ امیدی نیست. خدايا خودت ما رو حفظ کن از اين همه بلاهای طبيعی و غيرطبيعی و وراءيی و ماوراءيی که اين پايين همش رو به مشيعت و سرنوشت و قسمت و راز و رمز الوهيت تو نسبت ميدن. خدایا این همه شکستن، سهم این ملت نیست. این همه درد و بدبختی سهم این جماعت نیست. خدایا ماها داریم تقاص کدوم گناهمون رو پس میدیم؟!
نمىدونيم چرا وقتی اون سر دنيا يه طوفان ميشه اونها رو به پای فساد و فحشاء شهر و کشور و تمامی قاره مىنويسند ولی وقتی اينجا يه هواپيما با صد نفر مسافر بخاطر سوء مدیریت و نبود مدير لایق ميره توی سفره پهن شده نهار يه خونواده، اين ميشه مشيعت پروردگار و سريع يه برچسب شهيد میچسبه به اول اسم همهى اون صد نفری که با يه دنيا آمال و آرزو توی کسری از ثانيه دود شدند و از فردا هم روز از نو و روزی از نو!
همه به خط ميشيم تا بواسطهی سرنوشت رقم خوردهايی که توی پيشونیمون حک شده با هواپيما و قطار و اتوبوس بعدی بريم سينهکش قبرستون و همهى اون ضعفهای مديريتی هم پشم و يه جوری ماستمالی ميشه و همهی اون ماستها هم سر يه سفرهی نهار ديگه با يه کمی ريحون و ترخون و گشنيز و جعفری و دو سير پنير تبريزی خورده ميشه و يه آروغ و یه ليوان آب يخ هم روش و والسلام. خدايا به والله، این جماعت ديگه خسته شدند از بسکه فقط پرواز رو بخاطر سپردند و کوچ پرندهها رو ديدند و دَم نزدند.
حرفها، غمها، مشکلات، تالاپ تالاپ افتادن هواپیماها عینهو میوههای گندیده برامون آشنا نیست؟! توی این چند سال آیا پیشرفتی حاصل شده؟! چیزی عوض شده؟
خیلیها چمدونهاشون رو بستن و همین الان تو مسیر فرودگاهن تا عازم دیار غربت بشن، برن که دست علی یار و یاورشون. خیلیهای دیگه، هر روز سایت و دفتر وکیل رو چک میکنند تا ببینند فایل و پروندهشون به کجا رسیده تا اونها هم خبر مسرتبخش گرفتن ویزا و اقامت رو بشنوند و راهی بشن که برای همهی اونهایی که زندگی در اونور آب رو انتخاب کردن آرزوی سلامتی و بهروزی میکنیم که همهشون دوست و رفیق و فک و فامیل خودمون هستند.
نمیدونم اون فایلی رو که فریدون مشیری در محفل جماعت ایرانیهای مقیم خارج، خاطراتش رو تعریف میکنه و شعری رو که در مقابل اصرار دوستش برای مهاجرتِ اون و خانوادهاش به آمریکا مینویسه و فردا صبح تقدیم دوستش میکنه رو شنیدید یا نه، فوقالعاده است. یه هفته هست که هر روز، چند بار اون فایل رو میبینم و گوش میدم به اون شعر زیبای مشیری که چه جوری نتونسته دل بکنه از این وطن (لطفاً اگه کسی آدرس دانلود کردن فایل رو میدونه برام بفرسته تا بتونم بهش لینک بدم).
والله بخدا ماهایی که حق انتخاب داریم و میتونیم بریم ولی این مملکت رو انتخاب کردیم و موندیم و در مقایل حرفهای گزنده و طعنهآمیز هر روزهی دوست و دشمن که: "همه دارن با هزار بدبختی میرن دبی و هند و مالزی و گینه و اریتره اونوقت خاک تو اون سرت که میتونی یه بلیط بگیری و بری آمریکا و اونوقت اینجا موندی" فقط لبخند زدیم و نتونستیم واقعیت نهفته در این خاک و وطن رو براشون معنا کنیم، حالا دیگه خسته شدیم از این همه مرگ و میر ناشی از جهان سومی بودن. مملکت و کشورمون رو دوست داریم و عاشقش هستیم ولی خب دوست هم نداریم که بواسطهی سوءمدیریت و در عنفوان جوونی و کاملأ ناکام راهی دیار باقی بشیم که اگه قرار بر همین منوال باشه شاید ما هم یکی از همین روزهایی که البته خیلی هم دیر نیست سوار یه هواپیمای غبر توپولوف و ایرلاین معتبر شدیم و رفتیم تا اگر هم قراره بمیریم اینجوری تخمی تخمی و بخاطر عدم لیاقت یه سریهای دیگه نمیریم.
میدونم هیچ کدوم از اونهایی که قراره تصمیم بگیرن، براشون مهم نیست که من نوعی اینجا باشم یا هر جای دیگهى دنیا ولی خب این رسمش نیست. این مرام و مسلکش نیست. صحبت از جون آدمهاست. اگه اینجا هم دستمون به اون میز بلند و بالای مدیریتشون نرسه بهرحال فردایی هست و حساب و کتابی. غربت در شهر و دیار خودت، بدتر از هر دردِ بیدرمونی توی هر جای دنیاست. این روزها ما تو سرزمین مادری، هم روی زمینش غریبیم و هم توی آسمونش.
پینوشت: فایل ریشه در خاک فریدون مشیری رو پیدا کردم. دلم نیومد که شما نبینیدش. توى لینکدونی هم گذاشتم.
ـ تاکسی. تاکسی .... دربست.
ـ دختر دیونهبازى در نیار. بیا پایین مثل آدم سوار ماشین شو. همه دارن نگامون میکنند.
بیتا دستهاش رو به طرفین باز میکنه تا تعادلش رو حفظ کنه. به چپ و راست لنگری میندازه و بعدش از بالای جدول میپره کف آسفالت خیابون و میگه: نگاه میکنن که بکنن. تو عادت نداری. وگرنه این جماعت همیشه ما رو همينجوری نگاه میکنند. خوبیش هم اینه که پیر و جوون نداره. چادری و مانتویی و کونبرهنه واسه شما مردها هیچ فرقی نمیکنه. من که دیگه خیلی وقته به این نگاهها عادت دارم. حالا چی شده، امروز رگ غیرتت ورقلمبیده شد قیصر خان؟!
دو نفری عقب ماشین میشینیم. رانندهی تاکسی آدم سن و سال داریه. از اونهایی که هیکل درشت و سیبیلهای از بناگوش در رفتهای داره که حتماً سیبیلهاش خیلی براش ارزش داره و میشه سر اونها قسم خورد و یه تارش رو گرو گذاشت و یه آبادی رو بار الاغ کرد و بُرد. بهش میخوره که شصت و پنج و شیش رو رد کرده باشه. موهای جون گندمی فرفری داره که ریخته روی گوشهای شكستهاش. یه تبر زین مسی کوچیک هم آویزون آینهی جلوی ماشین کرده که عینهو پاندول ساعت، با هر ترمز و تکونی اینور و اونور میره. ماشین نو نو نیست ولی هنوز دور آفتابگیرها و دسته راهنما، پلاستیکهای کارخونه پیچیده شده. پلاستیکها کثیف و چرکمُرد شدند. هنوز ماشین دور نگرفته و به چهارراه نرسیدیم که راننده تو آینه نگاهی میکنه و میگه: گفتین کجای عباسآباد میخواهین برین.
بیتا دستش رو به صندلى راننده میگيره و خودش رو به میون دو تا صندلیهای جلويی میكشونه و بجای من، جواب میده: ایشون زیاد اهل حرف و معاشرت نیستند، نباید منتظر جوابش باشید. بیشتر عمل میکنند. از روی مانتوی كرم نخیش كه به تازگی خريده، دستی به شکمش میکشه و ادامه میده: البته بندهى خدا خودش هم همون اولش بهم گفته بود که مرد عمله ولی من خر بودم نفهمیدم چی میگه.
نگاه چپچپی بهش میکنم و میگم: بس کن بیتا، دوباره شروع نکن.
بیتا این رو میگه و تکیه میده به صندلی. پای راستش رو میذاره روی صندلیهای سیاه و چرک ماشین تا بندهای کتونی آلاِستار جدیدش رو که باز شده ببنده. در حالیکه سرش پایینه بدون اینکه نگام کنه میگه: پس شما بفرماید شازده ... آقا با شما بود. پرسید کجای عباسآباد پیاده میشین؟!
بدون اینکه نگاهی به راننده بندازم میگم: سر ترکمنستان دَم پمپبنزین.
با گفتن اين حرف يه دفعه راننده میزنه زیر خنده. سرش رو بالا میگيره تا بتونه از توی آينه من رو ببينه، میگه: شازده! احتمالأ منظورت دم پمپبنزین پاکستانه وگرنه، نه توی عباسآباد خیابون ترکمنستان داریم و نه سر ترکمنستان پمپبنزین. نگاهی به آینه میندازم و میگم: آره، آره ببخشید. همونجا ... سر پاکستان پیاده میشیم.
بیتا میگه: پاكستان ... پاكستان مُردهشوره هر چی كشوره ببرن كه ديگه حالم از شنيدن اسم همهشون بهم میخوره.
بهش ميگم: باز چی شده؟
برمیگرده و زل ميزنه توی چشمهام و ميگه: چی شده؟ جدی نمیدونی چی شده؟ بابا تو ديگه چقدر پُر رويی. يادت رفته؟! اولِ اولش که قرارمون کانادا بود. عصر به عصر باخ و موتزارت گوش میدادیم، تئاتر میرفتیم و توی 78 لاته و قهوه فرانسه میخورديم. شبها یا فشم بودیم و یا البرز و لوکس طلایی. تا اينجاش رو كه يادته؟!
بعد بدون اينكه منتظر شنيدن جواب من باشه ادامه ميده: یه کم که گذشت باباتون ورشکست شد. البته ما که نفهمیدیم یهویی چرا اینجوری شد ولی خب شما گفتيد شریکش پولهاش رو خورده و حالا دیگه نداره اون 120 هزار دلار سرمایهگذاری رو بده بنابراین کانادا، هُوتوتُو خب من هم که خر قبول کردم. یعنی خب چارهایی هم نداشتم. اینور برو، اونور برو این وکیل رو ببین اونُ ببین به مالزی راضی شدیم ولی دو ماه بعد همون وکیلی که قول داده بود مثل آب خوردن برامون ویزا بگیره، گفت دیگه ویزا نمیدن که نمیدن. تخمش رو ملخها خوردن. تموم شده. به ما که رسید در مالزی زپرتی رو هم بستند. گفتیم عیبی نداره شاید من بد شانس هستم. گفتیم درک، میریم دبی. هم بغل دستمونه و هم یه مدت میمونیم تا ببینیم تکلیفمون چی میشه ولی اونجا هم که زرتش قمصور شد. به ما که رسید آسمون تپید. یهویی ایل و تبار قاجار و نوه نتيجهی احمد شاه که صد سال پشت و دنباله و شجرنامه داشتند این هوا - بیتا دو تا دستاش رو تا جایکه میتونست از هم باز میكنه - ورشکست شد. ایرانی تروریست شد. اقتصاد دنیا بهم ریخت و حالا هم که داریم میریم سر پاکستان تا دسته گلی رو که شازده آب داده تا بیشتر از این ریشه و برگ نداده و میوهش نرسیده شاید بتونیم راهی قبرستون کنیم.
كلافه و بیحوصله به بیتا میگم: سخنرانىت تموم شد؟!
میگه: چیه. خودت خواستی بدونی چی شده منهم برات توضيح دادم. حالا هم نکنه حکومت نظامیه و حرف هم دیگه نمیتونم بزنم.
هوای گرم و تبدار مرداد رمقی برام نذاشته. یه هفته است که خواب و خوراک ندارم. سگ مصب، چیزی هم نیست که بشه با هر کسی درمیون بذاری. باز هم دم پیمان گرم که تونست آدرس اینجا رو از خانمش بگیره. در حالیکه پشتم خیس شده و به صندلی چسبیده سعی میكنم خودم رو كنترل كنم. لب پایینیم رو گاز میگیرم، آروم سرم رو نزدیک بیتا میکنم و دستش رو محکم فشار میدم. برمیگرده و میگه: هو چته ... دستم رو شیکوندی. بهش میگم: بيتا به خدا من حال و حوصله ندارم. ديوونه شدم. اون فکت رو میبندی يا خودم ببندمش!
عيد امسال، مامان و بابا و شهرزاد مثل همیشه خارج از ایران بودند. پنجم، شيشم عيد بود كه توی مهمونی امير كه توی ويلای شمالشون گرفته بود با بيتا آشنا شدم. دختری خوشگل و خوشصحبت و خوشهيكل. از همون دخترهای پُر شَر و شور دههی شصتی. بیست و سه سالش بود. متولد 1365. دانشجوی سال سوم هنرهای تجسمی دانشگاه آزاد كه من هيچ وقت نفهميدم كی ميره سر كلاس و كی نميره. هيچ وقت با كيف و كتاب نديدمش ولی خب دختر خيلی خونگرم و بگو بخندی بود که تو اون مهمونی چشم همهی پسرها دنبالش بود.
قبل از شام، اطاق شلوغ شده بود كه رفتم توی بالکن تا سیگاری بکشم. هنوز دو سه تا پُك به سيگار نزده بودم كه در باز شد و بيتا اومد توی بالکن و کنارم واستاد. بدون اینکه نگام کنه زل زد به جنگل روبرو که عینهو قیر سیاه بود. گفت: برخلاف امیر، تو چقدر ساکت و کم حرفی. با وجود اختلاف سنی نسبتاً زيادی كه باهاش داشتم ولی با ترس، به خودم جسارتی دادم و گفتم: راستش، من زیاد حرف نمیزنم بیشتر عمل میکنم. برگشت و نگام كرد و يهويی زد زير خنده و گفت: اوه چه حاضر جواب.
صدای موج دریا از دور بگوش مىرسید. نسیم خنکی میومد. نم بارونی زده بود و بوی شالیزار تو هوا موج ميزد. پشهها دور لوستر کوچیکی که از سقف چوبی بالکن آویزون بود جمع شده بودند. بیتا چشمهاش رو جمع كرد و با طعنه گفت: خب راستش مىشد حدس زد که مرد عمل باشی از اون موقع که ديدمت، یا داری مشروب میخوری یا تخمه و آجیل. تا حالا دو تا هم موز خوردی، درسته؟!
خنديدم و گفتم: دو تا موز و دو تا هم خیار. حواست نبود خیارها رو بشماری.
خندید و گفت: خیارها رو نشمردم چون مطمئن هستم اگه زیاد بخوری باید تا صبح بغل توالت بخوابی ولی خوردن زیاد موزه که برات دردسر درست میکنه!
راننده تاكسی يه ريز حرف ميزنه. مثل آدمی ميمونه كه بعد از سالها زندان انفرادی آزاد شده و حالا اين حق رو بهش دادند كه آدم ببينه و باهاشون حرف بزنه: میدونم جوونهای این دوره زمونه دیگه حال و حوصلهی بچه رو ندارن. دو تا از بچههای منهم که ازدواج کردن همسن و ساله شمان. اونها هم دوست ندارند بچهدار بشن. من خودم سه تا پسر دارم سه تا هم دختر. هر کدومشون هم که به دنیا اومد روزی خودش رو آورد. بخصوص دختر. دختر خیلی روزی داره. خدا رو شکر تا الان که لـَنگ نموندیم، بعد از این هم خدا بزرگه. چهار تاشون رو هم سرسامون دادم. یه تاکسی قراضه درب و داغون داشتم كه با همون همهشون رو بزرگ كردم. این تاکسی رو هم که میبینید دو ساله گرفتم. شاید قسمت شما هم اینه که بچهدار بشید و بعدش بهتون اجازه بدن تا برید یکی از همین کشورهایی که دوست دارید. هر چند که من خودم هیچ جای دنیا رو با ایران عوض نمیکنم. قربونت برم امام رضا ولی آدم دو روز که میره مشهد، غم غربت میگیرش حالا چه جوری بره اون سر دنیا. نه دخترم هیچ کجا، این آب و خاک نمیشه. بچسب به شوهرت و بچهدار شيد و همينجا بمونيد.
بیتا در حالیکه داره با گوشی موبایلش ور میره میگه: ای گـُه به گور باباتون که یکماهه اساماسها رو قطع کردید. تو این مملکت دلمون به چهار تا اساماس خوش بود که اون رو هم قطع کردن یه باره بگید بریم بمیریم دیگه.
موبایل رو میندازه توى کیفش و دوباره از صندلی که روش لم داده جدا میشه و میاد بین دو تا صندلى جلویی قرار میگیره و میگه:حاج آقا شما به خودتون نگاه نکنید. شماها جوون قدیمی هستيد. بعد در حالیکه با سرش اشارهای به من میکنه میگه: جوونهای امروزی همش غلو میکنند. خالی میبندند عینهو باقلوا. دریغ از یه کلوم حرف راست توی تموم 365 روز سال. چهار تا الاغ هم مثل من پیدا میشن و سر و وضعشون رو میبینن و خر میشن و بند رو آب میدن. زمون شما مرد بود و حرفش ولى حالا کو مرد. بعد چشمكی ميزنه و ادامه ميده: راستی حاجی از قرار معلوم شاغولت هم خوب کار میکرده و تیمت رو خوب اَرنج کردی. سه تا، سه تا!
هنوز حرف بیتا تموم نشده که یهویی راننده دو پایی میره روی ترمز، لاستیکها جیرجیری مىکنه و ماشین لیز میخوره و پشت سریها همه میزنن رو ترمز. بیتا میوفته وسط دو تا صندلى و من از پشت محکم بغلش میکنم. ماشين يه وری وسط خيابون واميسته و راننده سرش رو از شیشه ماشین میكنه بیرون و به موتوری که چراغ قرمز رو رد کرده میگه: يابو، کاش اون بابای عوضیت اون شب خواب میموند و توی الاغ بیشعور رو پس نمیانداخت.
موتوری بدون توجه به بد و بیراه راننده تاکسی، لابهلای ماشینها گم میشه. راننده در حالیکه بشدت عرق کرده زیر لب فحش میده. رادیو رو روشن میکنه و استغفرالله بلندی میگه و دوباره توی آینه نگاه میکنه و میگه: چیزیتون که نشد؟
بیتا در حاليكه زير صندلی دنبال وسايل داخل كيفش كه ريخته كف تاكسی میگرده میگه:اى آقا ما شانسمون کجا بود. ده روزه که خودمون رو از روی پشتبوم و بالای تخت و کابینت انداختیم زمین و با مشت و لگد میزنیم به پك و پهلوی و شکممون شاید افاقه کنه اونوقت شما فکر میکنی با یه همچین ترمزی چیزیمون میشه؟! البته اگه چیزی شده بود که بعضیها خیلی خوشخوشانشون مىشد. شاید هم بهت جايزه هم میدادن!
اقامت كانادای مامان و بابا و شهرزاد درست شده بود ولی پرونده من بخاطر جدا شدن از نازنين هنوز تکمیل نشده بود. بچه نداشتيم و اختلافاتمون هم زياد شده بود بخاطر همين نازنين هم رفته بود دنبال زندگی خودش. مامان و بابا اصرار داشتند که ازدواج کنم و منهم زیر بار نمیرفتم. نازنين كه عشقم بود و دوستش داشتم چه گلی به سرم زده بود كه حالا بخوام دوباره ازدواج كنم ولی خب اونها قبول نمیكردن و میگفتن اینجا تنها هستی باز اگه زن داشته باشی ما هم خیالمون راحتتره. از وقتی كه با بيتا آشنا شده بودم زندگیم يه رنگ و رويی گرفته بود. خانمهايی زيادی دور و برم بودند كه دوست داشتند باهام ارتباط داشته باشند. بهرحال اگه برای خودم هم نبود، رگ و ريشهی بلند و بالای قجری اونقدر براشون جذابيت داشت تا خودشون رو بهم وصله پينه كنن ولی بعد از نازنين با هيچ كسی ارتباط نداشتم تا اينكه با بيتا آشنا شدم. بيتا تنها كسی بود كه ذهنم رو به خودش مشغول كرده بود و تا اون موقع روش خيلی جدی فكر كرده بودم.
هوا گرم و خیابونها شلوغه. روی گردن راننده شوره بسته. بیتا آینهی کوچیکش رو درآورده و داره آرایشش رو تجدید میکنه. بدون اینکه به من اعتنایی کنه رژ صورتی رنگش رو میماله به لبش و اونوقت هی لب بالا و پایینش رو بهم میماله. نوک موهای چتريش ريخته روی پيشونیش. رادیو پیام گزارش ترافیک میده. هوا داغ داغه. به راننده ميگم: بیزحمت اون کولرت رو روشن کن.
بیتا بدون اینکه سرش رو از روی آینه بلند کنه ميگه: شازده گرمشون شده. لطفاً کولرها رو روشن کنید، بادبانها رو بکشید و با سرعت هر چه تمامتر به جلو حرکت کنید.-
ای آقا بنزینم کجا بود که بخوام کولر رو هم بزنم. با گاز هم که ماشین کار نمیکنه. هیمنجوریش هم راه نمیره چه برسه به اینکه بخوام كولر رو هم ...
حرف راننده رو قطع میکنم و میگم: حالا شما امروز رو روشن کن من پول بنزینش رو میدم.
بیتا عینکش رو گذاشته بالای سرش، روی روسری سفید و قرمزش. با دستمال، عرق روی پيشونی و بينیش رو پاك میکنه و در حالیکه همه هوش و حواسش به آینه است میگه: خانوادهی قجری پولداره. شما نگران پول بنزينت نباش.
نگاهش رو از روی آينه برمیداره و زل ميزنه به من و ميگه: البته ما هم که آدم نیستیم. خودتی و یه پیرن آستین کوتاه پرپری، آمپرت رفته بالا ولی ما که مثل فراعنهی مصر موميايی شده این همه پارچه دور خودمون پیچیدیم نباید حرفی بزنیم. باید لالمونی بگریم و تو همین طویله زندگی کنیم.
راننده، شیشههای ماشین رو میده بالا و کولر رو روشن میکنه. همزمان هوا، خنک و سر و صداها کم میشه. دستم رو ميذارم روی پای بیتا و آروم میگم: شد بریم که نرفتیم؟!
با اين چيزی كه ميگم یهویی از کوره در میره. آینه رو محکم میندازه توی کیف ورنی مشکیش و میگه: - شد؟! چرا نشد. ده دفعه شد. تو نخواستی. خودت هم خوب میدونی. چطور مامانت میتونه صبح مونترال باشه عصر بانکوک و فردا، صبحونهش رو توی هتل پالامیس فرانسه بخوره. چطور شهرزاد خانوم میتونه سوار هواپیما بشه و بخاطر سرماخوردگی اون دوست پسر مفنگیش از مونترال تا فلوریدا بره، اونوقت نمیتونند یه کاری کنند که پرونده تو زودتر درست بشه. آخه برای بابای تو با اون همه دبدبه و برو و بیا، 120 هزار دلار پولیه که حالا نتونه به وکیل بده؟!
نمیدونم چرا بیتا اینطور عصبانی شد. تا حالا سابقه نداشته. ديونهبازی زياد درآورده ولی نه ديگه اينجوری. انگار که آتیش افتاده به یه خرمن. سعی میکنم که آرومش کنم. بهش میگم: عزیزم خودت میدونی که بابا حرفی نداره ولی اون بهادر بیشرف همهی پولها رو بالا کشیده. خودت هم که رفتی پیش خانم شبستری و باهاش صحبت کردی. دیدی که بهت گفت فعلاً نمیشه برای مالزی ویزا گرفت دبی هم که ...
تو راست میگی. من خرم. الاغم. همهی اينها هستم ولی بدون كه دوست ندارم به شعورم توهين بشه. میفهمی؟! تو نقشت رو خوب بازی نکردی. خاندان بزرگ قجر هر هفته طول و عرض کانادا رو طیطریق میکنند و اونوقت من باید باور کنم بهادر دیوث پول بابات رو بالا کشیده؟ ... آره؟! نه اینکه همیشه راست گفتی این یکی هم راست میگی ... با اون زنیکه اون شبستری پتیاره ریختی رو هم و نمیدونم چه وعده ويدی بهش دادی که وقتی من رفتم تو دفترش بهم بگه: دیگه برای مالزی ویزا نمیدن و اونوقت فكر كردی منهم به همین راحتی قبول میکنم؟! شازده دوشنبه که رفتم پیشش بوی عطرت هنوز توی دفترش بود و اونوقت تو فکر میکنی که من خرم حالیم نیست داری چه گهی میخوری؟! بيتا اینها رو میگه و پقی میزنه زیر گریه.
رگ خواب بيتا دستمه. اينجور مواقع نبايد باهاش حرف بزنم و سر به سرش بذارم. ناز و نوازشش میكنم. تاكسی، جلوی يه سوپر ماركت واميسته. پياده ميشم و ميرم سه تا بطری آب معدنی میخرم. راننده، سلام بر حسينی ميگه و يه نفس همهی قوطی آب رو سر میكشه. بيتا بعد از گريه كردن و خوردن آب آروم ميشه. ديگه چيزی به خيابون پاكستان نمونده. كمی كه جلوتر ميريم پاكتی رو از توی جيبم در ميارم و به بيتا ميگم: تو اين پاكت آدرس دكتری كه امروز باهاش قرار داريم و خرج عملته. گفتم ژاله زن پيمان هم بياد تا بهت كمك كنه.
چشمهای بيتا گشاد ميشه و جا میخوره، از روی صندلی نيمخيز ميشه، و ميگه: مگه تو نميايی؟! ميگم: نه.
ولی قرارمون اين نبود. تو هم بايد بيايی.
آره قرارمون اين نبود ولی بيتا تو خودت زدی زير همه چی.
بيتا عصبانی داد ميزنه: من نمیفهمم از چی داری صحبت میكنی. تو بايد با من بيايی. تو نبايد من رو تنها بذاری. اين بلايی كه تو سرم آوردی حالا هم داری شونه خالی می كنی. اينها رو ميگه و ميزنه زير گريه.
رانندهی تاكسی سيبيلهای بلندش رو میجويه و هی از توی آينه سَرك میكشه و زير لب الله اكبر ميگه.
آقا بیزحمت دم همون دكهی روزنامهفروشی نگه دار. تاكسی ترمز ميكنه و دم دكه، نزديك پمپبنزين واميسته. بيتا هقهق میكنه. با دستم به ساختمون پزشكان روبروی خيابون اشاره میكنم و بهش ميگم: ميری تو همون ساختمون طبقهی سوم. ژاله همونجا منتظرته.
بيتا پاكت رو از دستم میگيره و در حاليكه داره هقهق میكنه ميگه: تو يه موجود پستی. يه بیشرف عوضی. حرومزاده. حالا میفهمم كه چرا زنت ازت طلاق گرفت. شما مردها همهتون كثافتيد. همهتون حرومزادهايد. از ماشين كه پياده شد به راننده ميگم: بريم. راننده ميگه: ولی آقا اينجوری كه ...
- بهت ميگم برو.
راننده حركت میكنه. جلوی سينما آزادی واميسته. ده هزار تومن بهش ميدم. ميگه: قرارمون هفت هزار تومن بود. سه تومنش زياده.
ميگم: باشه پول بنزينت. بابت كولر.
از همون پشت فرمون، سه تومن رو از شيشه جلو پرت میكنه توی صورتم و ميگه: پول نامرد خوردن نداره و گاز ميده و ميره.
اين حرف آخرش رو اونقدر بلند ميگه كه همهاونايی كه توی صف سينما واستادند نگام میكنند. با نوك پام سه تا هزار تومنی رو كه توی هم گوله شده رو هول ميدم توی جوب آب.
سيگارم رو روشن میكنم. هوا داغ و تب كرده است. همهی پشتم خيس شده. اصلاً نمیدونم چرا اينجا پياده شدم. يه كم كه پياده ميرم يهويی خودم رو جلوی مطب دكتر پيرزاد میبينم. دكتر پيرزاد... دكتر پيرزاد.... اسمش برام خيلی آشناست. ذهنم مثل يه كلاف در هم تنيده شده درگيره. میگردم دنبال اين اسم ... خدايا اين اسم چقدر برام آشناست.
يهويی ياد چهار سال پيش ميوفتم. آره دكتر پيرزاد. حالا يادم اومد. دكتر پيرزاد همون دكتر پيری بود كه توی كميسيون پزشكی، آخرين امضاء مدركی رو كرد كه بر مبنای اون مشخص شد كه من بواسطهی تصادفی كه توی دوران بچهگی كرده بودم نمیتونم بچهدار شم و دادگاه هم بر اساس همون مدرك، به نازنين اجازه طلاق داد.
پارسال همين روزها بود كه سهيل نفيسی، هنرمند چهل و دو سه ساله جنوبی بعد از اينكه چند سالی از انتشار آلبوم ریرا گذشته بود توی كاخ نياوران، كنسرتی اجرا كرد تا ما هم توی تالار آبی، شبی رو به خوشی بگذرونيم. ری را از اون دسته آلبومهای موندگاری شد كه مدتها در صدر فروش آلبومهای موسيقی قرار داشت. من خودم به شخصه اين كار رو خيلی دوست دارم. اشـعـاری از نـیـمـا یـوشـیـج، احـمد شاملو، مهدی اخوان ثالث و منوچهر آتشی با صدای گرم نفيسی خونده شد تا آدم متوجه بشه اين شعرها رو كه هميشه از كنارش بیتفاوت میگذشتيم چقدر قشنگ و دلنشين بوده و خودمون خبر نداشتيم! خيلی وقت بود كه آقا سهيل اين مژده رو داده بود كه آلبوم جديدش منتشر ميشه و خوب بعد از حدود 5-6 سال كه از تولد ری را میگذره دومين آلبوم نفيسی با نام ترانههای جنوب پا به عرصه موسيقی گذاشت.
ترانههای جنوب بر اساس اشعار ابـراهـیـم مـنصفی یا رامی ساخته شده. رامی در سال 1324 در بندرعباس بدنيا و در تير 1376 در همون شهر از دنيا رفت و از قرار معلوم نفيسی علاقه و ارادت خاصی به ايشون داشت. خيلی سعی كردم تا با ترانههای جنوب هم مثل ری را رفيق بشم ولی خب تا الان كه نشده و میدونم كه بعد از اين هم نميشه. اشعار اين آلبوم همونجوری كه از اسمش پيداست جنوبیيه و خب برای ماهايی كه اين زبان و لحن رو نمیشناسيم و توی اون فضا نبوديم كار راحتی نيست پيوند خوردن با اون ترانهها. بهرحال جاذبهی اسم سهيل نفيسی و ری را اونقدر هست كه حتی اگه بچهی شمال ايران هم هستيد، ترانههای جنوب رو تهيه كنيد و بهش گوش كنيد، خدا رو چه ديدی شايد خوشتون اومد.
به خدا خيلی حيفه كه يه فيلم يا تئاترخوب اكران بشه ولی از كنارش به راحتی بگذريم. من حاضرم هر كاری رو برای ديدن و خوندن آثار خوب، برای شما خوانندههای خوب (راستی ياد مرحوم مهدی آذر يزدی بخير، روحش شاد) انجام بدم. بخصوص كه فيلم درباره الی باشه كه در اون صورت حاضرم حتی تا دم خونهتون بيام و كولتون كنم و ببرم سينما، براتون بليط بگيرم كه اين فيلم رو ببينيد.
پنجشنبه برای بار دوم رفتم و درباره الی رو ديدم. اگه بگم با همون شور و اشتياق بار اول رفتم و حتی بيشتر از بار اول از ديدنش لذت بردم، دروغ نگفتم كه اينبار چون داستان رو میدونستم بيشتر سعی كردم به ديالوگ و ريزهكاريهای فيلم دقت كنم. اينبار به دروغهای پُرشمار و شايد بهتر باشه بگم بیشمار، شخصيتهای فيلم كه دقيقاً خودِ خودِ ما هستند دقيق شدم. اصغر فرهادی اينبار هم به يكی ديگه از مشكلات و معضلات زندگی ما ايرانیها پرداخته. ما ايرانیها دروغ ميگيم عينهو حلوا و يكی از پُر رنگترين نكات فيلم نيز بر اساس همين دروغهايی كه عين نقل و نبات بهم میگيم ساخته شده.
( امكان داره خوندن اين قسمت داستان رو لو بده)
نكته مهم بعدی اينه كه اسم فيلم درباره الی هست ولی ما تا آخر فيلم هيچ چيزی درباره الی نمیفهميم. حتی معلوم نشد كه اسم اين زن چيه. الهام؟ الناز؟ الميرا؟! فرهادی با ظرافت و تيزبينی خاصی الی رو مثل تموم زنهای امروز جامعه ايرانی میچسبونه به يه مرد تا معنا و مفهوم پيدا كنه. توی اين فيلم، الی به تنهايی هيچ معنايی نداره و فقط اونجايی معنا پيدا میكنه كه در كنار احمد و يا نامزدش قرار میگيره. اين بیهويتی بقدری توی جامعهی ما ريشه دونده كه حتی همجنسهای الی هم اين قانون رو باور كردند. پارامترهای خوب بودن الی برای يه زندگی مثل تموم پارامترهای امروز يه زندگی حقيقی، خيلی سطحی و دَم دستیيه.
توی يكی از مصاحبههايی قديمی فرهادی كه مربوط به جشنواره فيلم فجر پارسال بود به چند نكته جالب برخوردم كه در رابطه با انتخاب موسيقی فيلم فرهادی گفته:
يک اتفاق ديگر زمانی بود که داشتم برای موسيقی تيتراژ آخر فيلم، قطعات مختلفی را گوش میدادم. از اول اين تصميم را داشتم که فقط در تيتراژ آخر، موسيقی داشته باشم و راجع به اين قضيه با چند آهنگساز هم مشورت کردم. سیدیهای زيادی میگرفتيم و يکی از کارهای هر شب من اين بود که انبوهی قطعه گوش ميدادم برای انتخاب موسيقی آخر فيلم. يک شب بالاخره به نظرم آمد که يکی از قطعهها، همانی است که میخواهم. همان حس را ميدهد و میتوانم انتخابش کنم. اصلاً نمیدانستم اسم قطعه چيست، کار کيست و از کجا آمده. به دستيارم گفتم برود و از روی قاب و جلد سیدیها اسم اين قطعه را پيدا کند و به من بگويد. رفت و خواند و... حدس ميزنی اسم اين قطعه چه بوده؟ اسم اين قطعه هست «ترانهيی برای الی / Song for Eli قطعهيی است ساخته يک آهنگساز آلمانی به نام آندره يا آندرياس باور که الان روی تيتراژ پايانی فيلم است.
و خب بايد بگم كه نشر هرمس اين آلبوم رو با نام نغمههای سکوت منتشر كرده كه قاعدتاً بايد خيلی شنيدنی باشه. من كه اين چند روزه فقط دارم ترانهايی برای الی رو گوش میدم.
بهرحال نذاريد الی توی اين روزها تنها بمونه. به خدا خيلی حيفه توی اين روزهای بلند تابستون درباره الی اكران بشه و اونوقت شما نريد سينما و اين فيلم رو نبينيد. ديگه ببينيد چی بشه كه توی سينمای ايران يه همچين فيلم زيبايی ساخته بشه. بريد ببنيد اگه خوشتون نيومد من حاضرم پول بليط سينماتون رو بدم!
گرد و غباری که تا حالا تهران تجربهش نکرده بود، باعث شده پایتخت چند میلیونی، تعطیلات چند روزهای رو مزمزه کنه. مراکز آموزشی، دولتی، بانکها، کارخانجات، شرکتها و ... همه به خواب تابستونی فرو رفتند. تعطیلاتی که این چند سال اخیر توی هر فصلی، به مناسبتی تکرار شده. یه بار بارش برف زمستونی. یه بار بینالتعطیلات عید فطر. یه بار آلودگی و وارونگی دما و اینورژن و اینبار هم خش و خاشاکی که یهویی چهره بینالمللی پیدا کرد و بچه معروف شد! تعطیلات این چند روزه در حالی شروع شد که حداقل اینبار پشت بندش خیلی حرف و حدیث بوجود اومده و خیلیها دارن در رابطه با اون غیبت میکنند!
انصافاً هوا فوقالعاده بد و مزخرف شده و آدم جرات نمیکنه از خونه بره بیرون ولی خب توی این چند وقته اونقدر حرکات محیرالعقول و شعبدهبازی و - بقول دکتر رضایی نمیخوام از واژی دروغ استفاده کنم بلکه - راستنمایی! دیدیم که دیگه این اجازه و اختیار رو به خودمون میدیم که هر چیزی باربط و بیربطی رو گره بزنیم به یه سری چیزهای دراز و کوتاه و کلفت و ورایی و ماورایی.
خب این مردمی که الان یه سریها دلشون به حالشون میسوزه که یه موقع خدای نکرده توی این هوای بد، نفس تنگه نگیرن و آلرژی پیدا نکنند و گرد و خاک توی چشمشون نره و مریض نشن، احتمالاً، گلاب به روتون، روم به دیوار، چشمم کف پاتون همون مردمی هستند که هفتهای پیش با چوب و چماق دنبالشون بودند و باطوم بود که به تن و بدن رنجورشون میزدند بدون اینکه نگران این باشن که این باطوم قراره به کدوم قسمت از بدن این مردم مادر مُرده بخوره، حالا باز چی شد یهویی دوباره این آدمها عزیز و گوگوری مگوری شدند و حالا نگران عطسه و سرفه و آبریزش بینیشون شدید؟! اینجاست که میگن قسم حضرت ابوالفضل رو باور کنیم یا دم بلند و بالای خروس رو.
احتمالاً اگه كوه بیبی شهربانو هم همتی كنه و دو زار معرفتی خرج كنه و تكونی به بالا و پايين خودش بده و چهار تا توپ و ترقه در كنه و يه كم گدازههای آتشفشانی از دهنهی نداشتهاش بريزه وسط ميدون شاه عبدالعظيم شهر ری، ديگه بزممون كامل و مجموع بلايایی كه به سر تهران اومده تكميلِ تكميل ميشه! دو روزه كه گرد و غباری كه تا حالا فقط توی تلويزيون ديده بوديم و عمدتاً هم توی شهرهای جنوبی ايران وجود داره، اومده و ساكن پايتخت شده. گرد و غباری غليظ كه وقتی نفس میكشی بخوبی حس ميكنی شن و ماسه داره ميره توی شش و ريه و سوراخ دماغت!
نمیدونم ما تهرانیها داريم تاوان كدوم گناه تاريخی اجدادمون رو پس میديم كه انواع و اقسام بلايای طبيعی و مصنوعی صاف مياد و توی ميادين شهرمون سكنی میگزينه. توی اين شهر و در مساعدترين حالت ممكن، ميزان سُرب و نيترات و فسفر و ازت و اوره و چوب و چماق و فحشهای خوار مادر چارواداری معلق در هوا (!) خيلی بالاتر از حد نرمال و استاندارده اونوقت توی چهلهی تابستونِ امسال با حرارت 40 درجه سانتیگراد، فقط همين گرد و غبار رو كم داشتيم كه به لطف عدم بيابونزدايی كشورهای عربی (حالا نه اينكه خودمون تموم كوير لوت رو تبديل به جنگل و باغ و بستان كرديم) شن و ماسههای كشورهای دوست همسايه، اين همه راه رو تا خودِ تهران قدم رنجه كردن و در حال حاضر ريدن به شهر و پايتختمون و حالا هم كه ديگه معلوم نيست كی خيال رفتن دارن.
تا اون هفته كه جرات نداشتيم تا سر كوچه بريم و يه ظرف ماست بخريم كه يهويی اوضاع شلوغ پلوغ ميشد و میريختن و میبردن و تا بيايی ثابت كنی كه بهر خريد ماست از خونه زدی بيرون نه چيز ديگه، باطوم رو به اونجايی كه نبايد و نشايد فرو و الكی الكی تو رو سر دستهی اغتشاشگران معرفی میكردن و بدون اينكه خودت بدونی، عامل سيا و اينتيليجنت سرويس و موساد و گشتاپو میشدی و كلی دلار هم میريختن به حساب بانكیت و باعث و بانی انقلاب مخملی میشدی و حالا بيا و ثابت كن كه والله به پير، به پيغمبر، من اصلاً نمیدونم اين انقلاب مخملی كه میگيد يعنی چی كه اين چهره و قيافهی زشت و عبوس و بد تركيب كه همه چيزش مثل برزنت سخت و زبره، تا حالا تنها چيزی كه داشته يه شلوار قهوهايی كبريت مخملی بوده ولی مگه قبول میكنند!
حالا هم كه ديگه بواسطهی حضور كاملاً پُر رنگ اين ذرات و غبار معلق، ديگه نه آسمون و ابر و خورشيد معلومه و نه برج ميلاد و رشته كوههای البرز كه پنداری هر چی درد و مرض و بلا و كوفت و زهر مار و حُناقه، از زمين و هوا اومده و توی همين شهر بدبختِ مادر مُرده كه دو روزه رنگش شده كِرم قهوهايی جمع شده!
يورتمه میرود زندگی
حالمان
حسابی به هم خورده است
ما را به جايی میبرد اين اسب
كه ما نمیخواهيم
در اين فيلم، بازی نمیكنيم
فقط میبازيم
اين اسب، كمی آنسوتر
در جايی ناشناخته
ما را به زمين خواهد زد
من يك پسر بد بودم / رسول يونان
خوبيه مطب و اطاق انتظار اين دكتر اينه كه وقتی بدون كتاب و مجله هم كه باشی قطعاً مطمئن هستی كه يه چيز دندونگيری پيدا میكنی تا بخونی و متوجه رفت و اومد مريضها و گذر وقت نشی. اينبار توی يكی از كتابهای ولو شدهی روی ميز خوندم:
قصه را برای اين نقل میكنند كه كودك را خواب كنند ولی داستان (Story) نقش بيدار كردن و برانگيزاندن و آگاه كردن آدمها را دارد.