گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
هيچ وقت دوست نداشتم پُستهای وبلاگهايی رو كه صرفاً اختصاص پيدا میكنه به شعری از يه شاعر نامی و يا داستانی برگرفته از يه نويسنده و از اينجور نقلقولها. آدم وبلاگ رو برای اين ايجاد می كنه تا پل ارتباطی باشه ميون خودش و خوانندهها تا از اين طريق انديشه و تفكرش (البته اگه داشته باشه!) رو ارائه كنه وگرنه اگه قرار باشه يه روز از سعدی و فردا از وينگنشتاين بنويسه كه اين نشد وبلاگ. امروز در مقابل ايميلی كه از دوست عزيزی به دستم رسيد و اين روزها سخت كلافه و بیحوصله است تسليم شدم. خاطر اون دوست و شعر دكتر شريعتی اونقدر عزيز و دلنشينه كه تصميم گرفتم اين شعر رو اينجا بنويسم تا همه با هم بخونيم. اينجور پستها و نوشتهها و شعرها و خرده يادداشتها گريز خوبی است برای اين روزهايی كه دل و دماغ نوشتن نداريم.
خدایا کفر نمیگویم
پریشانم
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بیآنکه خود خواهم، اسیر زندگی کردی
خداوندا!
اگر روزی زعرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرماخیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
دكتـر شريعتـی
دقت كردين بعد از اعلام نتايج انتخابات، به طور چشمگيری به تعداد آدمهای شيرينعقل جامعه اضافه شده؟! آدم اولش فكر میكنه، طرف داره با هندسفری موبايل صحبت میكنه و در حال جوش دادن يه معامله ميليونی كه اينجوری برآشفته شده و با شور و حرارت فرياد ميزنه ولی وقتی كه مياد جلوتر میبينی هيچی به گوش و گل و گردن و دست و بازوش آويزون نيست. فارغ از دنيا و زمين و جهان و ماديات زده به سيم آخر و حالا هم معلوم نيست توی كدوم طبقهی عرفان قرار گرفته و يقه كی رو چسبيده كه يه لحظه میخنده و يه لحظه چنون اخم و جوری نگات میكنه كه مجبور ميشی سريع نگات رو ازش بدزدی و بعد از اون ديگه تخم نمیكنه، زُل بزنی توی چشمهاش. اين روزها، داره هی به كُـ...خُلها اضافه ميشه. همين جوری پيش بره بايد ديونهخونه رو بزرگتر كنند. توی اين گرمای تابستون سخته اينجویی فشرده و كيپ هم بشينيم!
هر چقدر اين مَثلِ "تا نباشد چيزكی مردم نگويند چيزها" توی جامعه و كوچه و خيابون و زندگی روزانهی ما ايرانیها كاربرد داره و صحت و سقم اين اخبار خيلی زود بر همگان روشن ميشه و معمولاً و توی خيلی از موارد و تنها با درصد كمی خطا و تلورانس، درست از آب درمياد ولی در عالم سياست اين اخبار خيلی زود و يا شايد هم خيلی دير، همه بطور 100% و بدون هيچگونه تائيديهای، تكذيب ميشه. تكذيبای اعلام ميشه ولی خب ذهن آدمها و جامعه، همونجوری پُر از سوالات گوناگون و بدون جواب، باقی میمونه و جالبیش اينه كه ديگه اين روند تكذيب شدنهای پی در پی اونقدر تكرار و لوس و اين آش اونقدر شور شده كه وقتی صدا و سيما، خبری رو تكذيب میكنه، ذهن جامعه به اين سمت سوق پيدا ميكنه كه پس حتماً يه خبرهايی هست!
توی محله و خيابونهای هر كدوم از ماها كم نبودن آدمهايی امثال مش عباس بقال كه چند وقتی اسمشون افتاده سر زبونها كه بله، سَر مشتی يه جاهايی گرمه و پنداری سر پيری چيزش تكون تكون خورده و حالا هم رفته سراغ يه زنی كه همسن و سال مريم، دختر وسطیشه و .... و بعد از يه مدت، يعنی خيلی زود، كاملاً عيان ميشه كه بلـــه، مَش عباس، بغير از رقيه خاتون، زنی كه توی شهريور 1335 در كمال صحت و سلامتِ عقل، به عقد دائم و كامل مش عباس بقال دراومده، حالا الهام نامی هم اومده و چهار تا محل بالاتر توی خونهیی كه مشتی به اسم خانوم جديدش خريده زندگی میكنه و مشتی نهار رو ميره پيش اون و ... اين حرفها و اين چيزكیهايی كه خيلی زود به چيزهای بزرگ تبديل ميشه توی فرهنگ و زندگی ما ايرانیها اصلاً و ابداً غريبه نيست. آشنا و وجود پُر رنگی داره و تنيده شده توی تار و پود زندگیهامون.
و حالا ما ايرانیها با اين ذهنيت، با دونستن اين نكته كه سَر بزرگ هميشه زير لحافه و صدای اين ساز فردا در مياد و تا نباشد چيزكی ... و خيلی بافتهها و ساختههای ذهنی و اجتماعی، نمیتونيم تموم حرف و حديثهايی رو كه اين روزها میشنويم و با توجه به تجربههای گذشته میدونيم حداقل قسمتیش، صحت داره رو بواسطهی اينكه صدا و سيما اون رو تكذيب كرده، ما هم قبول كنيم و براحتی از كنارش بگذريم تا مشت محكمی به دَهن ذِهن جستجوگرمون بزنيم كه اگه جواب منطقی برای اين ذهن سيال نداشته باشيم، روزگارمون رو سياه ميكنه از بس كه هی میپرسه چی شد، چی شد!
*در بازی مقابل كره جنوبی، چند نفر از بازيكنهای تيم ملی فوتبال دستبند سبز میبندند. بعد از پايان بازی سرپرست، مدير فنی، رئيس فدراسيون، آبدارچی، پزشك تيم، فيزيوتراپ، بليطفروش، اون آقاهه كه كلاه بوقی ميذاره سرش و توی ورزشگاه طبل ميزنه، ناظر فيفا، يوفا، فيلا، شيلا، ژيلا، حتی دسته بيلها و خلاصه همه و همه ميان و ميگن اين بازيكنها بواسطه ارادت به اهل بيت و حضرت ابوالفضل، دستبند سبز بستند و خب اونوقت ما شصت هفتاد ميليون آدم، بدون در نظر گرفتن اينكه به كدوم كانديدای رياست جمهوری رای داديم، همه بايد گاو باشيم و يه مــــــاء بكشيم و بگيم بله شما راست میگيد.
* ساعت 3:30 دقيقه عصر اون يكی هفته، تيم ملی با كره جنوبی بازی داشت. وقتی داور سوت پايان بازی رو میكشه و ما خيالمون راحت ميشه كه تا چند سال ديگه به جام جهانی نمیريم، مزدك ميرزايی اعلام میكنه من به اتفاق آقای حاج رضايی كارشناس عزيز برنامه، برای بازی عربستان-كرهشمالی كه حدود ساعت 10 شب انجام ميشه در استوديو هستيم و هيچ جايی نميريم تا اون بازی رو هم براتون گزارش كنيم! چند روزيه كه حرف و حديثهايی مبنی بر كنار گذاشتن عادل فردوسیپور و جواد خيابانی به گوش همه رسيده. اونها مسافرت كه نيستند. مريض هم كه نشدن. تير هم كه بهشون نخورده. كنكور هم كه ندارند. توی تظاهرات هم كه نبودند. آبستن هم كه نيستند. نامهی استادهای دانشگاه رو هم كه امضاء نكردند. خب آيا نبودشون رو نبايد بنويسم به پای همون چيزكی كه مردم ميگن؟! قاعدتاً بايد صدا و سيما بياد و اعلام كنه، اين حرفهايی كه در رابطه با اين دو گزارشگر ميزنن شايعه است و اونها صحيح و سالم به زودی ميان پشت صفحهی تلويزيون كه خب صدا و سيما با زيركی رسانهای(!) اينكار رو انجام ميده، پس ما دوباره بايد يه مــــــاء گاوپسندِ دشمنشكن میكشيم و میگيم بگيم بله شما راست میگيد. ما خريم. الاغيم. يابو، ماديون، آميب، باكتری اصلاً لاكپشتيم. ما رو نزنيد، ما گيلاسيم!
* دو سه تا از بازيكنهای تيم ملی كه اتفاقاً از بد حادثه همونهايی هستند كه دستبند سبز بستن از تيم ملی خداحافظی میكنند. سرپرست تيم اعلام میكنه خب همه بازيكنها بايد يه روزی از ورزش خداحافظی كنند و اين دو نفر خودشون چنين تصميمی گرفتند پس همه با هم .... مــــــــاء.
* تيری كه به ندا خورد از جلو نبود، از پشت بود. تيرش مال ما نبود، نمیدونيم مال كی بود. سايزش كوچيك بود. تعداد گلبولهای قرمز خون ندا كمتر از حد نرمال بود. اون آقاهه چرا اصلاً پيرهنش راهراه آبی سفيد بود. اصلاً ما نبوديم، سيا بود. ندا نبود. اون كه هنوز زنده است. الان هم رفته آنتاليا آفتاب بگيره و برنزه شه پس همه با هم ... مـــــاء.
* آرای بعضی از حوزهها رشد 140% داشته. خب اين بخاطر اين بوده كه چون هوا خوب بوده مردم اون هفته به اون شهرها مسافرت كردن. ديدين جاده چالوس عصر جمعهها چقدر شلوغ ميشه و خب گويا يزد هم كه 140% مشاركت داشته جديداً جزء مناطق خوش آب و هوا و سمت جاده چالوس هست پس همه با هم ... مـــــــاء.
در ابن رابطه مثال زياده پس خودتون سرتون رو بندازيد پايين و مثل بچه آدم و عينهو يه گاو خوب و با ادب بگيد ... مـــــــاء مـــــــاء مـــــــاء مـــــــاء
دو سه هفتهایه كه انگاری بمب هيدروژنی خورده توی زندگی همگیمون. رَوند و روال عادی اين سی سال اخير زندگی، به طرز عجيب غريبی بهم خورده. حرفها. دغدغهها. بیحوصلهگیها. خوندنی و نوشتنیها و حتی وبلاگ و ميل باكسهامون. اين روزها ديگه از اون ايميلهای خوشگلِ فورواردی دوستامون خبری نيست، كسی دل و دماغش رو نداره و در عوض هر روز و هر شب و با هر چك كردنِ ايميلمون بايد به تموم دوست و رفيق و فك و فاميلِ خارجنشينِ اونور آب، توضيح بديم كه حالمون خوبه و هنوز زنده هستيم و اونها هی بگن تو رو خدا مواظب خودتون باشيد و ما هی بگيم والله بخدا مواظب هستيم و شما نگران نباشيد و اونها هی بگن ديشب توی يوتيوب فلان فيلم رو ديديم و كلی گريه كرديم و ما هی بگيم آره ما هم اون فيلم رو ديديم و باز اونها هی بگن كه اينجا تلويزيون همش از تهران ميگه و ما هی بگيم در عوض اينجا تلويزيون اصلاً از تهران چيزی نميگه! و اونها هی بگن و ما هی بگيم و ...
توی تموم سيصد و شصت و پنج روز سال، همهمون ژنتيكی يه جورايی به هاپو، ارادت داريم ولی خوبی اين روزها اينه كه ديگه ميشه تموم بیحوصلهگی و بداخلاقیها و گَندِ دماغیهامون رو بذاريم به پای همين سياست بیپدر و مادر. مطمئن هم هستيم كه ديگه كسی پا پيچمون نميشه كه: جون من راستش رو بگو، چی شده؟! تو يه چيزیت هست و به من نميگی! اين روزها هيچ كسی، هيچ طوریش نيست فقط همه با هم، متفقالقول پـ.ريـ.ـود شديم و همگی داريم با هم، دل درد و كمر درد و بازی بیمزه و بالا و پايين شدنهای هورمونها رو تجربه میكنيم.
پنچره اطاق بازه. لُخت روی تخت دراز كشيدم. در اطاق بسته و چراغ هم خاموشه ولی بواسطهی چراغ خونهی همسايه، نور درازی توی اطاق كشيده شده و تا وسطهای ديوار سرمهای اطاق رفته بالا. ساعت ديواری روی هشت و پنجاه و سه دقيقه خوابيده. خيلی وقته كه خوابيده و هر بار هم كه نگاش میكنم به خودم ميگم يادم باشه، فردا يه باطری قلمی برای اين ساعت مادر مُرده بگيرم ولی هنوز اون فردای موعود نرسيده. حداقل نكرده اين هفت دقيقه رو هم سربالايی بره و عدد رو رُندش كنه.
فرامز اصلانی سكوت شب رو میشكونه ... َالا ای آهوی وحشی كجايی... نمیدونم چرا، ولی خوشحالم كه خرداد تموم شد. هوای بارونی امسالِ تهران باعث شده كه هنوز كولرها رو روشن نكنيم. از بيرون نسيم خنكی مياد. سَردم ميشه. تموم تنم مورمور ميشه و كِز میكنم، خنكی مطبوعيه كه دلم نمياد برم زير پتو. صدای ماشينی مياد كه پُر گاز داره سربالايی خيابون رو ميره بالا. يهويی اطاق تاريك ميشه. نور باريك، كور ميشه. كسی مياد و جلوی پنجره اطاقِ خونهی همسايه كه پردههاش رو هم زدند كنار واميسته. داره حياط رو نگاه ميكنه. من رو هم میبينه كه روی تخت دراز كشيدم. به روی خودم نميارم. اطاق تاريك شده و فرامرز داره میخونه... مسلمانان، مسلمانان، خدا را ... دستم رو گذاشتم زير سَرم و زل زدم به سقفی كه يه زمانی سفيد بود و الان ديگه چركمُرد شده. از توی حياط پشتی، صدای جيرجيرك مياد. از همون صداهايی كه هميشه تو فيلمها، سكوت شب رو میشكونه.
اطاق يه نَموره روشن ميشه. نور باريكی مياد و عينهو اردشير دراز دست خودش رو تا وسط ديوار روبرویی پنجره میكشه بالا، تا زير ساعت ديواری. نور، باريك و لاغرتر از قبل شده. شده قدِ ريسمون عباس معمار، به همون درازی و به همون باريكی. با بیحالی سَرم رو برمیگردونم. حالا ديگه میتونم نيمرخ اونی كه پشت پنجره واستاده رو ببينم. يه خانوم بيست و چند ساله كه نصف صورتش توی روشنايی معلومه. اصلاً به روی خودش نمياره و آروم به سيگارش پُك ميزنه و دودش رو فوت ميكنه بيرون. زل ميزنم به سقف اطاق و سعی میكنم بقيهی چهرهاش رو توی ذهنم بسازم. دماغ رو با بالا و گونههايی كه وقتی میخنده چال ميوفته. انگشتهای سفيد و بلند. چشمهای مشكی و لب و دهنی كوچيك كه ظرافت خاصی داره. ابروهای باريك و كشيده و گردن ... با اينكه دير وقته ولی از اون دور دورها، صدای اَللهُاَكبَر مياد.
باد خنكی مياد و پردههای اطاق، تكون میخوره و نور دراز روی ديوار جابجا ميشه. نمیدونم كجا بودم كه دوباره از يه جای دور پرت ميشم تو اطاق. لُخت رو تخت دراز كشيدم. دستهام زير سَرم خواب رفته. بخصوص دست چپم. همون دستی كه عمل شده. كِش و قوسی به كمرم ميدم و آروم دستم رو از زير سرم ميارم بيرون. حسش نمیكنم. انگار كه نيست. میگيرم بالا و میچسبونمش به ديوار سرمهای اطاق كه يهويی دوباره جون میگيره و خُنكی اطاق میشينه توی تن و بدنم. خط باريكی از بالای تا پايين آرنجم كشيده شده. اين خط ميتونه نشونهای باشه برای وقتی كه نميشه جنازهای رو شناسايی كرد! كمتر دستی اينطوری شكافته شده. از صبح تا حالا يه شعری افتاده توی دهنم و هی دارم اون رو زير لب زمزمه میكنم ... قاصدک، هان چه خبر آوردی / از كجا، وز كه خبر آوردی .... بقيهش يادم نيست.
هنوز صدای اَللهُاَكبَر مياد. واضح نيست. اين نزديكیها هم نيست. دوباره اطاق تاريك ميشه. دستم خواب رفته. بخصوص همون دستی كه عمل كردم. نسيم خُنكی میپيچه توی اطاق. سردم ميشه. ميرم زير پتو و پتو رو تا گردن میكشم بالا. گرمای مطبوعی پخش ميشه روی پوست تنم. همه جا ساكته. ساكتِ ساكت. دوباره جيرجيرك شروع به خوندن میكنه. همراه نسيم، بوی سيگار هم پخش ميشه توی اطاق. هنوز اون نور لاغر و دراز تا وسطهای ديوار كشيده شده. ساعت ديواری روی هشت و پنجاه و سه دقيقه خوابش برده. چشمهام سنگين ميشه. يادم باشه كه فردا برای اين ساعت مادر مُرده يه باطری قلمی بخرم.
انگار مالاريا گرفتم. هی تب میكنم. تبه خوب ميشه، لرز میكنم. توی عطاریهای شهر دربهدر دنبال گنهگنه میگردم تا سَق بزنم، بلكه حالم خوب بشه ولی دريغ از دو سير گنهگنه. يادش بخير اون دَر و دهاتی كه خونههای كاهگلی داشت و روی تموم درهای چوبیش نوشته بودند د.د.ت. يارو ميگه سالهاست كه مالاريا ريشهكن شده و ديگه نه د.د.تی هست و نه گنهگنهای و من موندم اين تب و لرز اين روزها و اين شبها از كجا اومده كه خودم خوب ميدونم حتماً پشه آنوفل نيشم زده.
اين روزها آدم دلش میخواد، جُل و پلاسش رو جمع كنه و بره يه جايكه اصلاً هيچ آدميزادی نباشه تا اين تب و لرز رو توی سكوت و خلوت بگذرونه. توی يه جزيرهای مثل همون جزيرهای كه دكتر ارنست توش زندگی میكرد. بره و لابهلای دار و درخت و بوتهها گم بشه. يه جايكه نه راديويی باشه و نه تلويزيونی. بخصوص نبود اين تلويزيون كه اين روزها بادبانهاش رو خوب در راستای افق و همسوی باد موافق، قرار داده خيلی میتونه در رسيدن به آرامش دخيل باشه. خودت باشی و چند تا كتاب و قهوه و اگر هم بود كه نيست، ياری، رفيقی، دوستی، كس و كاری. آخ كه چقدر دلم يه مسافرت میخواد. يه جايكه طول و عرض جغرافيايیش برات مهم نباشه. پايتختش، خيابونهاش، ميدونهاش، دَر روهاش و هر روز ساعت 4 عصرهاش. بری و گم بشی توی طبيعت. كفش و دمپايیت رو دربياری و پای برهنه روی علف و چمنها راه بری. راستی چند ساله كه پياده راه نرفتيم روی چمنزار؟! چند ساله كه تموم خلق و خو و شخصيتمون چسبيده به مارك و برندِ تِه كفشمون.
داستان يك شهر، نصفه نيمه باقی مونده. حال و حوصله كه نداشته باشی و كتاب هم كه قطور باشه و كلفت، همين ميشه ديگه. لامصب جلو نميره. گوشه كاغذ سفيدی از وسط كتاب زده بيرون. باز میكنم. شريفه كشته شده و حالا اداره آگاهی به دنبال قاتل میگرده. همهی اهالی رو ريختن توی كلانتری و علی هم چند روزيه كه گم و گور شده. روی كاغذ، تند و عجولانه با خودكار بيك آبی رنگ نوشتم:
- علل ايجاد كبد چرب، افزايش وزن و مصرف بعضی از داروهاست
- وجود 10 تا 20 درصد كبد در بدن باعث توليد مجدد آن میشود
- آنزيمهای كبدی AST و ALT
يه سری خط خطیهای كج و ماوج و نامفهوم هم كردم. چند هفتهی قبل توی اينترنت دنبال اطلاعات برای كبد چرب بودم كه به اين موارد رسيدم و حالا اين اطلاعات رفته وسط بندر لنگه و شخصيتهای داستانی احمد محمود و حتماً ديگه با تموم گروهبان و سركار استوارهای كلانتری هم رفيق شده و هر شب، يه چتور هم ميدن به اين كاغد سفيده كه بسلامتی يارش بره بالا!
اين نوشتهها سياسی نيست. احمد و محمود و خانوادهی دكتر ارنست و پشه آنوفل و د.د.ت، والله بخدا اشاره به هيچ آدم و شخصيت و گروه و جناح و دستهای نداره. مطابق و منطبق با همون ادبيات و دلنوشتههايی كه هميشه مینويسم. دلم تنگ بود و خودم دوست داشتم بنويسم و زياد بودند خوانندههایی كه مايل بودند اينجا مثل هميشه آپديت بشه. بنابراين اگه شما میخواهيد مالاريا رو ربط بدين به يه رويداد تاريخی و كبد چرب بنده رو هم دمل چركی سياسی بدونيد، اين قضيه فقط و فقط بسته به ديد و نگرش شماست. سياسی نمینويسم و با نهايت شرمندگی، كامنتهای بیربط رو هم پابليش نمیكنم. هر چند میدونم كه اين روزها همهمون بغض داريم و دربهدر دنبال يه آغوش گرم میگرديم تا ساعتی گريه كنيم.
روزگاری
كوهها را به هم وصل میكردی
آدمها را
قلبها را
اما حالا ...
آه ای پل شكسته!
حالا ديگر
فقط ابرها میتوانند
از روی تو بگذرند!
من يك پسر بد بودم / رسول يونان
ديشب ساعت 12:15 برای هزارمين بار فهميديم كه ما ايرانیها، سالهاست عينهو سريش خودمون رو چسبونديم به يه سری واژه و صفات خوب و قشنگ و گولزننده و حاضر هم نيستيم كه ديگه به هيچ قيمتی قبول كنيم جايگاه واقعیمون اونی نيست كه بطور كذايی ساختيم.
فوتبال ايرانی و بهترين تماشاگر دنيا و فراتر از آسيا و ... همهی اينها يعنی كشك. يعنی پشم. تيم كره جنوبی به مقام چهارم دنيا ميرسه و فوتبال ما سالهاست در انتظار قهرمانی جام ملتها و يا حتی باشگاههای آسياست، اونوقت ما میشيم فراتر از آسيا؟! بيست ساله كه سه خط در ميون و با هزار بدبختی به جام جهانی راه پيدا میكنيم و بليط برگشتمون رو هم برای آخرين بازی دور مقدماتی اوكی میكنيم و اونوقت مدعی هستيم فراتر از آسيا هستيم! اگه رومون بشه فوتبال ايرانی رو همپا و شايد يه كمی جلوتر از بچههای سائوپائولو میدونيم و اونوقت بايد بشينيم با اين اعصاب و روان خراب، ببينيم نتيجه بازی عربستان و كره شمالی چی ميشه. يه بار به بحرين میبازيم و به جام جهانی نمیريم و يه بار هم با هزار مكافات و بدبختی، دقيقه 85 از قطر كوفتی كه اندازه باقرآباد ورامين هم جمعيت نداره، برنده ميشيم.
مدعی هستيم كه بهترين تماشاگرهای دنيا رو داريم ولی اونجايی كه جمعيت داد ميزنه "شير سماور تو كـ.ـون داور" اونجايی كه دروازهبان تيم ملی گل میخوره و انواع فحشهای كِشدار رو حوالهی خواهر و مادرش میكنيم، والله بخدا جمعيتی چند هزار نفره اون شعارهار رو سر ميده، اينها كار يه سری تماشاگرنما نيست. حداقل و در بهترين حالت ممكن، اونجايی كه فوروارد تيم ملی توپ رو از شيش قدمی دروازه به بيرون ميزنه 75% از همين بهترين تماشاگرهای دنيا از جاشون بلند ميشن و فرياد ميزنن " مادرت رو ..." تاكی قراره خودمون رو بهترين تماشاگر دنيا بدونيم و اونوقت جرات نكنيم پسر و برادر و خواهرزادهی ده سالهمون رو به ورزشگاهها ببريم؟! تا كی مدعی هستيم كه فوتبالی فراتر از آسيا داريم و اونوقت نمیتونيم به جام جهانی صعود كنيم؟! جام جهانی پيشكش، قهرمان جام ملتهای آسيا بشيم. تا كی بهترين تماشاچیهای دنيا رو داريم و دور تا دور تماشاچیها فَنس و سيمخاردار میكشيم و لابهلای جمعيت و به ازای هر پنج متر، پليس ضد شورش قرار ميديم تا بهترين تماشاگرهای دنيا ورزشگاه رو بهم نريزند؟!
و ديشب بهترين تيم آسيا! فوتبال ايرانی! تكنيك ناب! فوتبال فراتر از آسيا! موفق به حضور در جام جهانی نشد. باز هم شكست ديگه. باز هم نگاه حسرتبار به صفحهی تلويزيون. باز هم مغموم از ديدن خوشحالی تيمها و تماشاچیهای مليّتهای مختلف. باز هم منتظر يه جام جهانی ديگه. باز هم چهار سال و چهارده سال و چهل ساله ديگه. آره همه چیمون بايد به هم بياد. خب اين تناقض محضه در حاليكه اين روزها تيتر تموم روزنامه و سايتهای خبری دنيا اختصاص به درگيرهای انتخاباتی ايران داره اونوقت در كنارش بنويسند تيم ملی فونبالشون به جام جهانی صعود كرد. قاعدتاً در كشوری اينچنين تيم ملیش هم نبايد بره جام جهانی. شايد مملكت ما قانون نداشته باشه ولی دنيا قوانين منظمی داره كه ما به تنهايی نمیتونيم معادلات منظم جهانی رو بهم بزنيم. به جام جهانی نرفتيم چون لياقت رفتنش رو نداشتيم.
بنا به هر دليل، وقتی كه ناراحت و عصبانی باشم شبها زودتر میخوابم. قطعاً بايد تموم شبهايی رو كه قبل از ساعت دوازده شب خوابيدم رو بذارم به پای ساعاتی كه از اين زندگی نكبت خسته شده بودم. هر كسی روشی داره برای مبارزه و مقابله با بلايا و حوادث و روش منهم اينه كه ميرم و كـَپ مرگم رو ميذارم و الان يه هفته است كه ... نه هنوز يه هفته نشده، بذار بشمارم. شنبه، يكشنبه، دوشنبه، سهشنبه، چهارشنبه ... آره پنج شبه كه قبل از اينكه عقربههای كوتاه و بلند ساعت چفت هم بشن تا از همديگه لَبی بگيرن من كپ مرگم رو ميذارم.
هنوز كه هنوزه قيافهی ناظم مدرسهی سال سوم دبستان، جلوی چشمم هست كه من رو با حميد پورعلینژاد اشتباهی گرفت و فكر كرد اونيكه از توی كلاس تُف كرده روی سر بچهها، من بودم و با اون خطكش چوبی كِرم قهوهايش شيش تا، سه تا كف دست راست و سه تا هم كف دست چپم زد رو فراموش نكردم. سالهاست كه قيافهی اون مادر فاكری كه سر كلاس و پای اون تخته سبز كه با گچ، اسم بدها رو روش نوشته بودند، من رو تنبيه كرد تا درس عبرتی برای من و بقيه بچهها باشه، يادم هست. قطعاً بچههای كلاس كه هيچ كدومشون با ديدن اون شيش تا ضربهی خطكش، امر به معروف و پروفسور و دانشمند و خُلد آشيان و جنت مكان نشدند ولی من سالهاست كه اون روز و اون قيافهی ناظم و اون خطكش كرم قهوهايی رو فراموش نكردم و كينهای به دلم گرفتم ازش كه اگه هنوز هم ببينمش میخوام برم جلو و تُف كنم توی اون صورت كريهش كه بيخود و بیجهت من رو جلوی بچههای كلاس سوم دبستان مدرسه وحدت تنبيه كرد.
و حالا پنج شبه، بدون اينكه اخبار ورزشی ساعت يازده و نيم شبكه خبر رو ببينم ميرم و در اطاق رو میبندم تا بخوابم. توی اين هفتهی كه گذشت، نه روز مادر رو يادم بود و نه ديگه برام مهمه كه تيم ملی فوتبال امروز میخواد چه گلی بزنه به سر اين مردم و اين مملكتی كه پنج شبانه روزه به شعورشون توهين شده. به اهدافشون. به آرمانهاشون ... هر چند توی اين مملكت جهان سومی كه شتر رو با بارش میبرند و نمیدونی ظهر قراره چه بلايی سرت بياد، اهداف و آرمان، شعارهای گشاد گشادیه كه قرار نيست هيچ وقت بهش برسیم ولی خب پنچ شب و روزه كه همهمون كونمون از اين میسوزه كه شديم دستاويز. تئوری چوب و چماق و الاغ و هويج قرنهاست كه توی اين گوشهی دنيا جواب داده، جواب ميده و جواب هم خواهد داد.
خوردن سيلی بیدليل محاله كه فراموش بشه. ديگه بحث گذشت و گذر زمان هم نيست كه چَك بیدليل، حَك ميشه توی روح و روان آدمها. سالهاست كه من ناظم مدرسهمون رو كه حتماً ديگه الان هر دو پاش لب گوره رو نبخشيدم. حالا هم يه هفته است كه ... نه، پنج شب و روزه كه هی ميام و خودم رو قلقلك ميدم و به خودم ميگم ای بابا، سياست كه ننه بابا نداره، يه كمی بخند، برای تو هم چه فرقی ميكنه كی اون بالا بشينه ولی وقتی ياد اون رایی كه ساعت ده و پنج دقيقه شب و زير اون بارون، نوشتم و انداختم توی صندوق ميوفتم و يادم مياد كه با رفتنم باعث شدم ركورد 85% مشاركت رو بشكونن و بشم جزيی از مردم حماسهساز ولی از صبح شنبه شدم اراذل و اوباش و خس و خاشاك، از همه چی بدم مياد و ياد جبر جغرافيايی نامجو ميوفتم. نمیبخشم و فراموش نمیكنم، نه اون ناظم مدرسهی پسرانه وحدت رو و نه اون رايی رو كه هيچ جای اين سرزمين مادری محسوب نشد.
راستش دروغ چرا از ديروز، وقتی خودم هم به مطلب قبلی نگاه میكنم اصلاً باهاش حال نمیكنم. شده آئينه دق و عينهو يه تاول و زخم چركی نشسته روی صورتِ اين وبلاگ! البته يه سری كامنت هم از دوستان داشتم كه اذعان داشتند با توجه به احترامی كه برای من و اين وبلاگ قائل هستند و میدونند اختيار و مالكيت اينجا متعلق به منه ولی معتقدند كه الان موقعی نيست كه من در رابطه با الی بنويسم، بلكه گويا تصوّر اين عزيزان اينه كه من الان بايد بلند شم برم توی جنگلهای سياهكل و نقش ميرزا كوچكخان رو بازی كنم و يا كلاه چگوارايی بذارم سرم كه البته با تمام احترام برای اين عزيزان، بايد بگم گلاب به روتون، روم به ديوار، هر چی خاك اون مرحومه عمر شما باشه من گـُه بخورم كه توی مملكت عزيز ايران كه من از اون سر دنيا بخاطرش برگشتم چنين غلطی بكنم!
البته چند نفری هم در رابطه با يه جسم گرد كوچيك كه ميون پای آقايون هست و تكون تكون میخوره صحبت كردند كه البته من نمیدونم، داشتن يا نداشتن اون جسم متصله به زير شكم رو اين عزيزان چه جوری تونستند از اين فاصله و پشت مانيتور تشخيص بدن. هر چند اين روزها آدمها ديگه همهشون شدند استادكار و متخصص و كاربلد و اينكاره. ديگه حتی از روی مانتو و شلوار طرف هم میتونند بفهمند اون زير چه خبره و آلات و ادوات و سايز و گردی و وزن و ابعادش چقدره. البته در برخی گزارشات كه منبع آن مشخص نشده اعلام شده كه اين عزيزان حتی زمان قاعدگی و يائسگی رو هم تونستن حدس بزنند!
ببينيد چقدر خوب بود رئيس جمهور مملكت هم حداقل صداقت و صراحتِ بيان من رو داشت! وقتی من، يه شهروند درجه اِنم جامعهی غير مدنی كه نه سر پيازم و نه ته پياز، توی گفتههام مينيمم صداقتی دارم خب رجال سياسی كه بعضیهاشون هم، به قرآن و پيغمبر و حضرت عباس هم قسم خوردند كه ديگه بايد بتركونند صداقت و راستی و درستی رو كه اگه دروغ بگن، قطعاً حضرت ابوالفضل ميزنه توی كمرشون، البته اينها رو مامان بزرگم گفته! هر چی ميخوام از اين سياست، چيزی نگم لامصب عينهو آدامسی كه چسبيده در كونم هی كِش مياد و ول كن ماجرا نيست. اين روزها توی 24 ساعت، فقط همون چهار ساعتی كه خواب هستم بحث و جنگ و جدل سياسی نداريم. بدبختی اينه كه همهمون هم طرفداره ميرحسين هستيم و هيچ آدم مخالفی دور و برمون نيست تا منحنی تبادل نظرات يه كمی بالا و پايين و سينوسی بشه. هی همه حرف ميزنيم و هی همه حرف همديگه رو تائيد میكنيم و معلوم نيست كجان اون 63%!
خلاصه كه اين روزها همهی مملكت، كار و زندگی و نهار و شام و روابط زناشويی و مشروع و غيرمشروعشون رو گذاشتن بيخ ديوار و فقط دارن در رابطه با انتخابات رياست جمهوری، جمهوری اسلامی ايران بحث و تبادل نظر میكنند. هر چند شرايط خيلی مهم و حساس شده ولی واقعاً حيف نيست توی همين روزها و شبهای پُر استرس، پشت به هم كنيم و قيد يه سری كارهای خوب و لذتبخش رو بزنيم و به اين بهونه كه الان اوضاع قاراشميش شده پس منهم حال و اعصاب ندارم، يه سری كارها رو انجام نديم؟! نه واقعاً خودتون قضاوت كنيد و بگيد. شمايی كه دستتون به گوشت ميرسه ... البته فكر بد نكنيد. منظورم همانا رفتن به سينما و ديدن فيلم "درباره الی" بود!
در حال حاضر توی اِديتور وبلاگم، هفتاد هشتاد تا كامنت مربوط به دو پست قبل، باقی مونده كه بواسطهی اينكه عمدتاً شور حسينی دوستان رو گرفته بود با عرض شرمندگی هيچ كدوم رو پابليش نكردم. همه در جريان اتفاقات افتاده در مملكت هستيم و خيلی از سايتها و وبلاگها، خبرها رو پوشش ميدن. تصميم گرفتم اگه حس و حالم خوب باشه و بتونم، روند نوشتن رو بر مبنای قبل ادامه بدم و قاعدتاً كامنتهايی رو هم كه بر اساس همون پست هست پابليش میكنم. اجازه بديم اگه ممكن باشه اينجا خيلی سياسی نشه و توی اين آشفته بازار، دقايقی دور از فضای سياسی كشور، نفسی بكشيم.
خوشحالم كه با تموم حرف و حديثها، درباره الی اكران شد. شايد اين روزها، آدمها دل و دماغ سينما رفتن نداشته باشند ولی خب نميشه كه از تموم جريانات و اتفاقات روزمره زندگی دور بشيم و همهی ابعاد زندگی رو بكنيم توی سوراخ سياست كه ای گـُه بگيرن اين سياست رو كه نه تنها پدر و مادر كه ظاهراً هيچ كس و كاری نداره.
اونقدر در رابطه با فيلم درباره الی شنيده بودم كه جمعه عصر و توی اون كِشاكش و بگير و ببندِ انتخاباتِ كذايی، رفتم تا درباره الی رو ببينم. بواسطهی تبليغات زيادی كه از فيلم شنيده بودم تصورم اين بود كه فيلم داستان بسيار پيچيدهايی داره كه خب اينجوری نبود و داستان سادهتر از اونی بود كه فكر میكردم و نمیدونم اين سادگی و خطی بودن داستان رو بايد به پای محاسن فيلم بذارم يا نه؟! ولی بايد بگم، بازی هنرپيشهها فوقالعاده است. فوقالعاده كه ميگم غلو نمیكنم هاا. يعنی يه هالهايی اومده اينجوری دور من رو گرفت و چشمها همه از حدقه زده بود بيرون و ... اوه ببخشيد! فيلم كه تموم شد همينجوری گيج و ويج روی صندلی نشسته بودم و داشتم پردهی سينما رو نگاه میكردم. فيلمی كه هيچ وقت دوست نداشتم تموم بشه.
قبلاً هم نوشته بودم كه هنرپيشهی محبوب من شهاب حسينی نيست و هميشه اون رو بعنوان يه هنرپيشه خيلی معمولی میدونستم ولی شك نكنيد كه اگه امسال، يعنی پارسال بهترين هنرپيشهی مرد سينمای ايران شد فقط و فقط بواسطهی بازی در فيلم درباره الی بود كه بازی در اين فيلم كجا و سوپر استار كجا. شك نكنيد كه شهاب حسينی بهترين بازیش رو و گلشيفته فراهانی هم مطابق معمول يكی از بهترين بازيهاش رو انجام داد. پكيجی از بازیهای زيبای همهی هنرپيشهها كه كمتر توی فيلمی ديده ميشد.
خوشحالم كه سينمای ايران اصغر فرهادی رو داره. خوشحالم كه سينمای ايران درباره الی رو داره كه هر بار میتونی اون رو ببينی و لذت ببری از بازی هنرپيشهها. خوشحالم كه سينمای ايران، مانی حقيقی رو داره كه بنظرم اگه بيشتر فيلم بازی كنه ميتونه موندگارتر بشه توی هنر سينما. صحنهی رقص مانی حقيقی ميتونه موندگار بشه توی ذهن سينمايی ما آدمها ... حالا خواهيم ديد من مُرده شما زنده! و محاله اون لحظاتی كه دوربين رو دست دنبال بچهی گمشده توی دريا میگردن رو ببينی و يادت بره توی سالن سينما هستی. فوقالعاده است. خوش بحال اونهايی كه هنوز فيلم رو نديدن و لذت بار اول ديدن اون رو میتونند از الان به حساب خودشون واريز كنند.
همهی جامعه در بُهت و حيرتِ عجيب غريبی بسر ميبره. ايران دو هفتهی كاملاً متفاوت، جديد و تاريخی رو پشت سر گذاشت. هفتهی پيش خيلی از جوونها، درگير تبليغات بینظير برای كانديدا و نامزدهای رياست جمهوری خودشون بودند و اين هفته و با اعلام نتيجهی آرا، تقريباً همگی آچمز شدند.
هر چه كه خوشیهای هفتهی قبل بسرعت سپری شد، تموم ثانيههای اين هفته رو گويا به لنگر بزرگ و فولادی كشتی تايتانيك وصل كردهاند كه لامصب اصلاً خيال رفتن نداره. روزهای سختی است كه بنظرم بايد صبور بود و با حوصله. روزهايی است كه بايد عقل و منطق بر احساسات غلبه كنه. روزهای سختی است كه اگر هم بگيم حال همهی ما خوبه، ديگه هيچ كسی باور نمیكنه.
از شهرستانها خبر ندارم ولی تهران، ديروز دوشنبه 18 خرداد، روزی رو تجربه كرد كه قطعاً خيلیها تا حالا نديده بودن. اوضاع عجيب و غريبی كه محاله بشه توصيفش كرد. بايد ميون شهر باشی تا اين همه شور و انرژی كه به نظرم اگه هدايت و كاناليزه هم نشه در دراز مدت ميتونه خطرناك باشه رو ديد. موج سبزی كه تموم شهر و كشور رو در بر گرفته. اونقدر اين حضور و شكوه سبز به آدم انرژی ميده كه يهويی شور حسينی آدم رو در بر میگيره و همون بلايی به سر آدم مياد كه ديروز به سر من اومد!
ديروز ساعت 6 عصر اميرآباد بودم. خوشحال بودم كه تا يه ساعت ديگه ميرسم خونه و ميتونم به كارهای عقبافتاده برسم. خيابونها خيلی شلوغ بود و تصميم گرفتم كمی پيادهروی كنم تا شايد بتونم اون زنجير سبزی كه قرار بود از ميدون تجريش تا راهآهن تشكيل بشه رو هم ببينم. ابـــوالفضـل ... سرتاسر خيابون وليعصر، دختر و پسر و زن و مردی بود كه به طرفداری از ميرحسين موسوی، تمام قد سبزپوش شده بودند. ديدن اين همه آدم كه انصافاً تموم سعی و تلاششون رو هم میكردن تا هيچگونه درگيری و زد و خوردی هم ايجاد نشه حس خيلی خوبی به آدم ميده. من كه ياد بينوايان و انقلاب كبير فرانسه افتاده بودم، حالا چرا ... خودم هم نمیدونم!
نشون به اون نشون كه نهايتاً با در نظر گرفتن اين نكته كه من تهران و خيابونها و مسيرهاش رو خيلی خوب بلد هستم و با استفاده از تاكسی و اتوبوس و مترو و الاغ، ساعت ده شب (دقيقاً 4 ساعت بعد) در حاليكه اونجاهايی كه نميشه اسمش رو برد، چنان عرقسوز (عرقجوش) شده بود كه انگاری ريده بودم توی تُنبونم، گشاد گشاد و خسته و كوفته رسيدم خونه.
مناظره ديشب رو دوست داشتم. تا اونجايی كه دكتر همه فن حريف، هندوونه گذاشته بود زير بغل رضايی، يه بازی كسلكننده و به نفع احمدینژاد داشتيم ولی وقتی رئيس جمهور همين چند روز اخير، دوباره نتونست انتقادها رو تحمل كنه و از كوره در رفت و سر به سر رضايی گذاشت، همونجايی بود كه ايشون قافيه رو باخت و توی دقايق آخر گل رو خورد و بازی رو باخت. رضايی نشون داد كه دود چراغ خورده و مدرك دكتراش رو همينجوری زودپزی و اهدايی نگرفته و همونجوری كه حدس میزديم در زمينهی اقتصاد بخوبی تونست مسايل رو آناليز و تجزيه تحليل كنه. ديشب، رضايی هم اذعان داشت كه عددسازی شده و آمار و ارقام درست نيست. در حال حاضر حتی تعاريف بنيادی يه سری واژهها هم عوض شده و همين باعث شده كه شرايط كار و آمار و ارقام در بهترين حالت نشون داده بشه جوری كه اگه هفتهای دو ساعت كار كنيم اين بدين معناست كه ما كار درست و درمون داريم! رضايی بخوبی و با منطق صحبت كرد و اين اجازه رو نداد تا رقيب بازی رو به نفع خودش پيش ببره. حيف كه تعداد آرای رضايی نمیتونه در حدی باشه كه ايشون رئيس جمهور بشه وگرنه تعداد زيادی هستند كه از نوع برخورد و صحبت و منطقش خوششون اومده. ايشون شايد بتونه يه گزينه خوب برای سالهای آتی باشه.
بازی داره خيلی خوب پيش ميره و من خودم به شخصه خيلی خوشبين هستم كه در نهايت ميرحسين منتخب مردم خواهد شد. حس میكنم با اين مناظرههايی كه انجام شد در آيندهی نزديك، خيلی چيزها عوض ميشه. سبز باشيد و همراه باشيم با موج سبز.
كيسهی ميوه رو میگيرم جلوی خانم همسايه و ميگم، بفرماييد شاه توت! بدون اينكه چيزی برداره تشكر میكنه و از جلوی خونه كه منتظر باز شدن در هستم رد ميشه. هنوز چند قدمی دور نشده كه تو دلم به خودم فحشی ميدم و زمزمزهكنان ميگم: آخه نعره خر، تو كی میخواهی آدم شی؟! پير شدی و هنوز فرق شاه توت رو با توت فرنگی نميدونی؟! حالا اون خانوم بره خونهشون میخواد در رابطه با تو چی فكر كنه؟! در رابطه با منی كه دو متر قد و يه متر عرض دارم؟! هان الاغ، بگو ديگه ... میخواد چی فكر كنه؟! مامان در خونه رو باز میكنه و من دوباره بدون جواب به سوالات اساسی خودِ درونی خودم، قـِل میخورم و از پای ميز محاكمه بلند ميشم.
حرف زدن با هر كسی راه و روش خاص خودش رو داره. وقتی قراره با حسن آقا بقال صحبت كنی بايد يه جور حرف بزنی كه منظورت رو لابهلای نخود لوبيا و كيشمش و نوار بهداشتی و سانديسهای آب پرتقال به خوردش بدی و وقتی قراره با آقای دكتر روانپزشكی كه مطبش توی الهيه است صحبت كنی بايد يه جور ديگه حرف بزنی. يعنی بايد همون حرفها رو يه جوری بَزك دوزك و خوشگل و چُسان فسان كنی و بدی به خورد آقای دكتر تا با ديدنش بالا نياره و تمام ديروز و ديشب و تا همين دَمدمای صبح، من حرص خوردم از دست خودم كه هنوز فرق توت فرنگی و شاه توت رو نمیدونم و از دست كسيكه قراره بواسطهی اين نود دقيقه، مسير مملكت رو عوض كنه و هنوز نمیدونه كه اين لحظات قراره چه نقش مهمی رو بازی كنه توی تاريخ و سرنوشت اين مردم بدبخت و تيرهبخت و سياهبخت و نگونبختی كه ديگه از شنبه هفتهی آينده هيچ بهونهی ندارند كه تا خود صبح بزنن و برقصن و كونشون رو پاره كنند، چون ظهرش تيم ملیشون در پيونگ يانگ شكوفه ميزنه و شبش، منتخب رياست جمهوریشون همين بغل، پايين پارك وی، جنب سوپراستار.
ای گُه بگيرن اين زن همسايه رو كه عينهو اتوبوس جهانگردی سالی يكبار باهاش رودرو ميشم و اون هم بايد همين ديروزی باشه كه من هميشه توی شناسايی توت فرنگی و شاه توت مشكل دارم. هف هشت دقيقه از وقت اختصاص پيدا میكنه به قضيهی هاله نوری كه طرفِ مقابل در كمتر از يه ثانيه، اون رو تكذيب و رد ميكنه و مابقی دقايق هم بدون اينكه قواعد بازی رو بلد باشه، داستان و حكايت تعريف میكنه و زُل ميزنه به طرف مقابلی كه اينبار مزيّن شده به كت و شلواری كه البته ما نديدم شلوارش رو و اون بـَج كشور ايران، كه وصله پينه شده به يقهی چپ كت سرمهای پريزيدنت و بد جوری هم تو چشم ميزنه.
ای خدا، اين مديران نسل اول انقلاب كی قراره جاشون رو بدن به يه سری آدم ديگه؟! مدير و مدبر و انقلابی باشی ولی هنوز دو واحد مديريت زمان پاس نكرده باشی، خب اين جاها سوتی ميدی اساسی. يه ربع در رابطه با پروندهی شهرام جزايری حرف بزنی و رقيب برای بار چهارم بگه خلاصه كه ما نفهميديم اين قضيه شهرام جزايری چی شد؟! خب میتونستی از همون اول مثل خودش جواب ندی و و طفره بری و بزنی به صحرای كربلا و روضه علی اصغر رو بخونی. خب من نعره خری كه عصر همون روز توت فرنگی رو بجای شاه توت به خانم همسايه تعارف كردم، يهويی گـــُر میگيرم و هی دست و پام رو فشار ميدم و همونجاست كه يادم ميوفته، دكتر گفته تا قبل از سه ماه، دستی رو كه عمل كردم نبايد بهش فشار بيارم. نگاش میكنم و میبينم چاقو از بالا تا پايين آرنج رو به اندازه بيست سانت، شكافته و ديگه تا آخر عمر محاله كه من اين بُرش و اين توت فرنگیهای قرمزی كه مامان شسته و اون وقتهايی رو كه بیجهت از دست میرفت رو فراموش كنم.
بلد نيستيم. هيچ كدوممون قواعد بازی رو بلد نيستيم. اونجايی كه بايد با پنبه سر ببريم، شمشير رو از رو میبنديم و اونجايی كه بايد رجز بخونيم، ميريم قايم ميشيم و پيغام و پَسغام میفرستيم. حالا شانس آورديم كه رفيقمون خودش اذعان داشت وقت نداره وگرنه قرار بود يه سری از خاطرات اول انقلاب رو برامون تعريف كنه. كاش وقت داشت و تعريف میكرد و كاش ما هم اين مناظره رو اونقدر جدی نمیگرفتيم و بساط تخمه و آجيل رو برپا میكرديم تا شبی به ياد موندنی برامون ميشد! شايد گفتن بعضی كلمات، تبسمی رو بر لبهامون بشونه ولی اين از قواعد بازی نيست. هزينه كردن از خان جون و ننه جون و بيابون و گاريچی و متر كردن زمين نمیتونه راهكار مناسبی باشه برای مرد سياسی.
ساعت يازده و نيم شبه كه خسته و كوفته میرسم خونه. شلوار بلو جين و پيراهن آستين كوتاه راهراهه آبی-سرمهای رو از تنم در ميارم و بعد از اينكه دوش میگيرم، مثل هميشه، شلوارك مشكی با خطهای زرد رنگ كه مزيّن به مارك معروف و معظم نايك هست و قسم میخورم كه اورجيناله چون خودم اون رو از بلاد كفر و نمايندگیش، به قيمت 45 دلار خريدم رو همراه با يه ركابی سفيد میپوشم و بعد از اينكه يه چايی برای خودم ميريزم ميرم و روی مبل لم ميدم. پرشان وسط اطاق داره با كلی خرت و پرتی كه دورش ريخته شده بازی میكنه و مامان هم يه كم اونورتر، روی كاناپه ولو شده و تلويزيون نگاه ميكنه. من كه ميام، مامان هم خودش رو از روی كاناپه جمع و جور میكنه و بلند ميشه میشينه. باز هم گلی به جمال مامان، اگه بچههای امروزی بودند كه عينهو ماديون همونجوری دراز به دراز، خوابيده بودن و انگار نه انگار كه شاخ شمشادی مثل من اومده خونه.
پـرشـان هر چند دقيه يكبار من رو نگاه ميكنه و بعد از ادا و اطواری كه براش درميارم، يه لبخند ملويی ميزنه و يهويی كـ.ـو.نش رو ميكنه به عموش و شروع ميكنه به چار دست و پا رفتن. ميره جلو و برمیگرده من رو نگاه میكنه، يه لبخند ديگه و دوباره شروع به چار دست و پا رفتن و دوباره برمیگرده من رو نگاه ميكنه. اين سيكل چند بار تكرار ميشه و وقتی میبينه كه باسن عموش گشادتر از اونيه كه اون موقع شب حال داشته باشه روی فرش دنبالش كنه و باهاش بازی كنه، بجای خنديدنِ دوباره، سرش رو ميندازه پايين و ميره سراغ ريشههای فرشها تا اونها رو از اون زير بكشه بيرون و احتمالاً بكنه تو دهنش تا ببينه ريشههای فرش چه طعم و مزهايی داره.
مامان ميگه: شام كه نخوردی... خوردی؟!
_ آره مامان خوردم، با بچهها رفته بوديم رستوران پاشا
چايیم رو هورتی، سَر میكشم و كانال تلويزيون رو عوض میكنم. بیبیسی مسعود بهنود و جمليه كديور و سازگارا و چند نفر ديگه رو نشون ميده كه دور يه ميز نشستن و در رابطه با كانديداهای رياست جمهوری بحث و تبادل نظر میكنند. پرشان كه میبينه لب و دهنم میجنبه، بَـهبَـه كنان مياد به سمتم. نگاش میكنم و میگم: همونجا واستا بيام بخورمت! بچه با شنيدن اين حرف دوباره سر ته میكنه و به خيال اينكه اينبار ديگه قصد دارم دنبالش برم و باهاش بازی كنم، پشت به من، چار دست و پا مثل فرفره ميدوه. ميره جلوتر و برمیگرده نگاه میكنه و وقتی میبينه من همونجوری لم دادم و چايی میخورم، احتمالاً تو دلش يه فحشی ميده و سرش رو با اسباببازی و كاسه بشقابهای ولو شدهی وسط اطاق گرم ميكنه.
_ چه خبر؟! اوضاع و احوال چطوره؟! چيكار كردی امروز؟!
همونجوری كه زل زدم به صفحهی تلويزيون ميگم:
_ هيچی والله، سلامتی خبری نيست. تا عصر كه سر كار بودم و بعدش هم با چند تا از بچهها قرار داشتيم. رفتيم رستوران، شامی خورديم و گپی زديم و الان هم كه در خدمتشمام. شما چه خبر؟! چيكار كردی؟!
و بدون اينكه حواسم به مامان باشه، كروات خوشرنگ بهنود رو نگاه میكنم. مامان در حاليكه داره پرشان رو نگاه میكنه بدون توجه به من، ميگه:
_ رژ لبش چه خوشرنگ بوده.
بدون توجه به مامان ميگم: آره خيلی خوب بود!
پرشان در حاليكه عملاً خونه رو به طويله تبديل كرده و در قابلمه رو میكوبه به هم، پشت سر هم ميگه: بهبه، بهبه ... يهويی انگاری كه چيزی يادم افتاده باشه به خودم ميام و رو میكنم به مامان و ميگم:
_ چی گفتی مامان، متوجه نشدم.
مامان با سرش اشارهای ميكنه به من و ميگه: رژ لبش رو گفتم. خيلی خوشرنگه. معلومه آدم با سليقهایه.
نگاه مامان رو كه دنبال میكنم مياد و میچسبه روی سينهام، يه كمی پايينتر از گلوم. آروم آروم سرم رو ميارم پايين و میبينم ای دل غافل، يه لكهی صورتی مايل به قرمز روی لبه سفيد ركابی عينهو مُهر معروف ميرزا كوچيك خان جنگلی نقش بسته ... جای حاشا نيست! گـُه بگيرن اين شانس بد من رو.
با خونسردی لبخندی میزنم و ميگم:
_ هـــه، مامان تو هم دلت خوشه هاااا. رژ لب كجا بود؟! با بچهها رفته بوديم پاشا. من كه پيتزاخور نيستم. رُستبيفش رو خوردم. رستبيف هم كه بدون سس و كچاپ مزه نداره. سُسه كه ريخته لبهی زيرپوشم.
مامان از روی كاناپه بلند ميشه و زير لب ميگه: اين بچه خودش رو كشت اينقدر بهبه كرد، تو هم كه هيچی نذاشتی تو دهنش. پاشم براش آب پرتقال بگيرم.
از اينكه مامان حرفم رو باور كرد نفس راحتی میكشم و بدون توجه به سروصدای پرشان، دوباره زل ميزنم به صفحهی تلويزيون. مامان از بغل مبلی كه روش لم دادم رد ميشه تا بره اوی آشپزخونه. بدون اينكه نگام كنه ميگه:
_ از كی تا حالا وقتی ميريد پاشا غذا بخوريد، پيرهنتون رو هم درمياريد و با عرقگير و ركابی میشينيد پشت ميز؟!
با اين حرف مامان، پرشان بدون دليل لبخندی ميزنه و دوباره كـو.نـ.ـش رو ميكنه به من و به سمت اونور اطاق ميدوه.
وقتی اون "بگم؟! ... بگمها؟!" رو از زبون رئیس جمهور فعلی شنیدم و متقابلِ اون، قیافهی معصوم و دوستداشتنی میرحسین رو دیدم که جزء معدود دفعاتى بود که به چشمهاى رئیس جمهور فعلى نگاه مىکرد با خودم گفتم: یا قمر بنیهاشم، میرحسین هم تهش باد میداد و سوتی داده و ما نمیدونستیم؟! در حالیکه نیم ساعت بود یه موز رو گرفته بودم دستم تا بخورم ولی چشم به تلویزیون دوخته بودم تا یکی از موندگارترین برنامههای این سی سال اخیر رو ببینم، با خودم گفتم: میرحسین خدا ازت نگذره که اینجوری با روح و روان و احساسات ما و حتی رئیس جمهور فعلی بازی کردی! میرحسین اصلأ به این ریخت و قیافهی معصومت نمیخوره که یه همچین کار بدی کرده باشی. میرحسین تو دیگه چرا؟! ... تو دیگه چرا میرحسین؟!
مشتاقانه منتظر رو شدن راز اون خانومی بودم که ریاست جمهوری، بعنوان برگ برنده و آخرین آس با خودش آورده بود توی استودیو و قرار بود رو کنه و تو دلم داشتم فحش میدادم به سیاستی که بارها شنیده بودم خواهر مادر و ننه و بابا نداره و حالا میدیدم که چه جوری این سید خدا هم با اون خانوم کارمند ... بله! هر چند از لحن رئیس جمهور همین دو سه ماه باقی مونده! اصلأ و ابداً خوشم نیومده بود و همزمان با هر گفتن بگم ... بگم، یاد دوران بچگی و دبستان خودم افتاده بودم که وقتی کاری میکردیم اون یکی بدو میرفت سمت ناظم مدرسه و چوقولی میکرد که، آقا اجازه فلانی اینکار رو کرده و ... ولی خوشحال بودم که امشب شاهد برملا شدن یکی از رازهای بزرگ حکومت بودم و چهرهی واقعی میرحسین که اتفاقاً یکی از دلایل رای دادن من به ایشون همین قیافه نجیب و محجوب بوده به ملت ایران نشون داده میشه. بهرحال این درست نیست که ما بخواهیم مملکت رو بسپاریم به دست کسی که یه خانوم کارمند رو مىشناسه!
بگم؟! ... بگم؟! ... اومد که بگه، لامصب وقتش تموم شد و مجری که گویا خودش هم خیلی دوست داشت "اسرار مگو" رو بشنوه از رئیس جمهور همین سی چهل روز اخیر، خواست که توی پارت بعدی راز اون خانوم کارمند رو بگه و رئیس جمهور فعلی چقدر خاضعانه و فروتنانه، قبول کرد که اگه من چنین رازی رو میدونستم محال بود طاقت بیارم و بتونم قبول کنم که تا قسمت بعدی صبر کنم. من اگه بودم حتی بدون اینکه با طرف مقابل و مجری و بینندهها سلام و علیک کنم، اون پرونده رو رو میکردم تا بازی رو 3-0 برنده بشم.

حالا دیگه میرحسین رو دوست نداشتم! اصلاً به ریخت و قیافهش نمیخورد که با اون خانوم یه همچین کاری کرده باشه! ... کدوم کار؟! .... خب حتمأ یه کاری کرده بود که قرار بود رئیس جمهور توی مناظرهش که ثانیه به ثانیهش مهمه هی میگفت "بگم ... بگم". ای بابا، میرحسین، تو هم؟! تو دیگه چرا؟! ما که به تو دل بسته بودیم، تو دیگه چرا؟! آخه تو با اون خانوم چیکار داشتی؟! تو مگه زن نداشتی؟! همسر نداشتی؟! میرحسین ... میرحسین.
ده دقیقه زمان مربوط به موسوی رو گوش ندادم و منتظر بودم تا دوباره توپ بیوفته توی زمین رئیس جمهور فعلی تا دوباره تموم ریاستهای جمهور این بیست و چند ساله رو تخریب کنه و همهی این 26 سال رو بذاره کفهی یه ور ترازو و خودش و دولتش رو بذاره کفهى اونور ترازو و بنا به نقطه نظرات خودش، با اختلاف فاحش، تیم و وزراءش با تحمل سیصد و بیست هزار انگ و دروغ و تهمت، بتونن صادقانه خدمت کنند و صد البته اومده بودند که خدمت کنند و حالا هم دیگه به هیچ قیمتی نمیخواستند دل بکنن از این خدمت صاقانه و به مصداق بردن همه آدمها به بهشت ولو به ضرب و زور، این تیم خادم هم میخواد بمونه تا مادام العمر به مردم همینجوری هی خدمت کنه و هی خدمت کنه و هی خدمت کنه تا احتمالأ در همین چهار تا کارخونه نیمهورشکسته هم بسته بشه و دیگه حتی اهالی قبیله مائومائو هم با فهمیدن اینکه ایرانی هستیم رَم بکنن و اون منحنی تورم، همپای ماهواره امید بره به عرش و آسمون هفتم.
رئیس جمهور فعلی که اگه خدا بخواد تا چند وقت دیگه زحمت رو کم میکنه، نهایتأ در آخرین کلامش همونی رو گفت که از بس نگفته بود و هی وعده داده بود "بگم ... بگم" دیگه من یکی داشتم قالب تهی میکردم. لحظه تاریخی فرا رسید. پروندهای رو گرفت توی دستش. دست راستش. دستی که باهاش قسم میخورن. حداقل اون چهار تا کاغذ پاره رو نذاشته بودند لای یه پوشه تر تمیز. در حالیکه من منتظر بودم تا پرده از رابطهی آنچنانی میرحسین با یه خانوم کارمند برداشته بشه و یه سری عکس و نوار ضبط شده از مکالمات خصوصی این دو عیان بشه و منتظر بودم تا میرحسین رو با مایو لب دریا ببینم! مشخص شد که اون خانوم کارمند، زهرا رهنورد، همسر میرحسین موسوی است که بنا به گفتهی رئیس جمهور فعلی رفته درس خونده و دکتر و رئیس دانشگاه شده. خب ایشون راست میگه وقتی کردان از آکسفورد یه شبه مدرک دکترا میگه چرا باید سالها وقت گذاشت و درس خوند و دکتر شد.
من اگه جای رئیس جمهور فعلی بودم هیچ وقت اون پوشه آبی رنگ رو نمیگرفتم دستم و حداقل این راز مثلث برمودایی رو عیان نمیکردم تا ذهن خوانندهها خودش خیالپردازی میکرد، اونجوری شاید میرحسین یه کمی، سر سوزنی تخریب میشد.
قراره مهمون بیاد. نه غریبه است و نه فک و فامیل که بخوام از دستشون دربرم! دوست و رفیق خودم هستند. از سر کار که رسیدم خونه، زرشک پلو با مرغ و خورشت قرمهسبزی رو که روی گاز دیدم هوس کردم بیخیال مهمونها و تموم آداب و معاشرت بشم و همون وسط آشپزخونه، باسن گل و گشاد رو بزنم زمین و بشینم یه شکم سیر بخورم ولی خب یه جاهایی همین چُس مثقال شخصیت، باعث میشه که آدم چشم بر روی تموم آمال و آرزوهاش ببنده و کارد تیز رو بزنه به اون شکمش و دندون به جیگر بگیره تا مهمونها بیان. هر چند، ساعت هفت بعد از ظهر هم که نمیشه شام خورد بهمین دلیل و برای اینکه بچهام سقط نشه معجونی از سنت و مدرنیته رو با هم میکس کردم تا بقول قدیمیها تهگیری کرده باشم و خودم رو تا شام برسونم. سه تیکه شیرینی دانمارکی با یه لیوان قهوه، باعث شد تا بتونم بر اون هوس وحشتناکی که باعث شده بود چشم بر روی پونزده سال رفاقت ببندم غلبه کنم و الان هم یه کم حالم بهتره و احتمالاً میتونم بدون خون و خونریزى و افت فشار خون و قند و روغن، منتظر رسیدن مهمونها باشم. جاتون خالی که دستپخت مامانم بسی خوشمزه و لذتبخشه و تا ساعتی دیگه شام آماده و جای همهتون رو خالی میکنم و قرمهسبزی و زرشک پلو میخورم.
شايد الان ديگه بخوبی میتونم علت علاقهی بعضیها از آقايون و خانمها رو به چيزهای كـَت و كلفت درك كنم! اينبار جزء معدود دفعاتیيه كه از خوندن يه كتاب قطور خوشحالم و هی به صفحات و تَه كتاب، نگاه نمیكنم تا ببينم چقدر به آخرش باقی مونده. آدميزاد موجود عجيب غريبهايی در حاليكه يه سری نعمت همين وَر دستش از دار و درخت آويزون شده، هی دنبال مرغ همسايه میكنه تا شايد طعم غاز رو مزمزه كنه غافل از اينكه توی حياط خلوت خونهشون اندازه يه طويله و باغوحش، غاز و اردك و بلدرچين و انواع و اقسام ماكيان رو داره. (حالا سر صبحی من اين ماكيان رو از كجام رو كردم اَللهُ و اَعلَم!)
داستان مرغ و خروس همسايه رو برای اين مثال زدم كه بگم توی همين مملكت و لابهلای همين ادبيات پير و فرتوت، چقدر نويسنده و كتابهای خوب داريم كه قدرشون رو نمیدونيم و حالا همهمون بواسطهی قرار گرفتن در اتمسفر و جو بادهای غربی، منتظر نشستيم تا سلينجر پير و اَخمو و بد عُنق، چيزش بلند بشه و يه داستانكی بنويسه و بعدش اون ترجمه بشه تا ما بخونيم و فرياد روشنفكری سر بديم و يا هی زير بالش و لحاف تشك و لای شورت و زيرپوش ريچارد براتيگان رو میگرديم تا ببينيم قبل از اينكه اون تفنگ دو لول خوشگلش رو بذاره زير گلوش، دستنوشتهی ديگهای نداشته تا همون دو خط رو بكنيم توی بوق و كرنا كه جديدترين شعر و نوشتهی براتيگان ترجمه شده. در اينكه نيويورك شهر هنرمندانه و تو سر هر كسی كه توی اين شهر بزنی نويسنده و يا كارگردان سينما در مياد هيچ شكی نيست ولی خب حيف نيست كه آثار زيبای فارسی رو نخونيم و هی خودمون رو بچسبونيم دَم اونجای پل آستر و بدون داشتن هيچ ذهنيتی از شهرهای آمريكا هی بخواهيم اونجاها رو تصويرسازی كنيم؟!
همهی اينها رو گفتم تا بگم كه اين روزها دارم چی میخونم. بعد از خوندن كتاب همسايهها ارادت خاصی به احمد محمود پيدا كردم. نويسنده خوب و خونگرم جنوبی كه چند سال پيش از دنيا رفت. همسايهها يكی از قشنگترين و شيرينترين كتابهايی كه خوندم و حالا داستان يك شهر، ادامهی همسايههاست. داستان از زبون خالد، شخصيت اصلی همسايهها گفته ميشه. اينبار خالد به بندر لنگه تبعيد شده و داستان توی اين شهر كوچيك جريان داره. قطعاً بدليل عدم چاپ همسايهها، پيدا كردن و خوندن اون كتاب كار سختيه ولی داستان يك شهر در حال حاضر توی تموم كتابفروشیها هست و براحتی میتونيد اون رو تهيه كنيد هرچند كه اين كتاب هم ماه پيش رفت توی بلكليست و كتابهايی كه چاپ مجددش ممنوع شده ولی خب تا بخواد ناياب بشه وزير فرهنگ و ارشاد دولت ميرحسين اجازه چاپ مجدد اون رو داده، خيالتون راحت.
پس اگه دنبال خوندن يه رمان بلند، ساده، راحت و روان هستيد، داستانی با شخصيتهای مختلف كه كاراكتر هر كدوم از اونها بخوبی ساخته و پرداخته شده، داستانی سر راست و بدون معما و چالش و كوچه پسكوچههای بنبست، حتماً داستان يك شهر رو بخونيد و مطمئن باشيد كه از خوندنش پشيمون نمیشيد. شريفه، گروهبان مرادی، غانم، علی دادی، خورشيدكلاه، استوار خوشنام و ... آدمهايی هستن كه خيلی زود باهاشون رفيق ميشد.
داستان يك شهر / احمد محمود / انتشارات معين / 612 صفحه / 6500 تومان