شنبه، ۹ خرداد ۱۳۸۸

متنفرم از آدم‌هايی كه عينهو لُنگ، می‌تونن هم‌قد و هم‌اندازه‌ی همه‌ی آدم‌های خوب و بد بشن.

پنجشنبه، ۷ خرداد ۱۳۸۸

k1-zabon.jpgمامان چشماش رو باز كرد و گفت: اين موقع صبح كجا ميری؟! زبونم رو تا اونجايی كه ميشد از دهنم درآوردم و عينهو پاندول ساعت، تكون دادم و گفتم: ميرم سر كار. مامان كه قيافه‌اش كاملاً خواب‌آلو بود و چشم‌هاش چروك خورده و كوچيك شده بود و موهای كوتاه‌ش هم ژوليده پوليده بود با همون حالت گيجی صبحگاهی، گفت: مگه امروز تعطيل نيست؟! دماغم رو كشيدم بالا به سمت چشم‌هام، جوری كه حس كردم زير چشم‌های چروك خورده و حتماً حالا ديگه قيافه‌ام هم خيلی مسخره شده، گفتم: آره تعطيله تو بخواب و اونهم كه انگار منتظر شنيدن اين حرف من بود، سرش رو برگردوند و پشت‌ش رو كرد به من و خوابيد.

k1-petitburre.JPG كسی تو شركت نيست. از نون بربری و تافتون و كره و مربا هيچ خبری نيست. دست می‌كنم توی كشوی ميزم و يه بيسكويت پتی‌بور درميارم. از همون بيسكويتی‌هايی كه لبه‌ی دالبور داره و جون ميده برای اينكه اون رو بزنی توی چايی‌ت و بخوريش. دروغ چرا، يه موقع‌هايی كه تو اطاق تنها باشم باز هم پتی‌بورها رو ميزنم توی ليوان چايی و در حاليكه خيلی زود، شُل ميشه و وا ميره اون رو ميذارم تو دهنم كه طعم و مزه‌اش در كسری از ثانيه شوتم ميكنه به سن و سال و حال و هوای 7-8-10 سالگی. اصلاً انگاری اين پتی بورها رو برای اين ساختن كه آدم اونها رو هی بزنی توی چايی‌ش و هی ياد بچگی‌‌هاش بيوفته. هميشه هم نصف بيسكويت ميوفته توی ليوان و تا مدتها همونجوری شناور اينور اونور ميره. خوردن بيسكويت پتی بور خشك و سفت، ظلمی است به تموم نوستاليژی‌های دوران خوش كودكی. حالا كه ديگه بيسكويت مادر نيست اين پتی بور ميتونه يكی از كانال‌های ارتباطی بين دوران بچگی و نعره خری حالا‌مون باشه.

k1-be-tamasha.jpg دارم آلبوم فوق‌العاده زيبای به تماشای آب‌های سپيد كار مشترك حسين عليزاده و ژيوان گاسپاريان ارمنی رو كه توی سال 2006 نامزد جايزه گرمی (كه از اون بعنوان اسكار موسيقی ياد ميشه) رو گوش می‌كنم. معمولاً تو طول روز از اين نوع موسيقی زياد گوش می‌كنم. آروم و سبك كه اين اجازه رو بهت ميده خودت براش نُت بنويسی و لَب رودخونه و زير درخت و توی مترو يا رو مبل دراز بشی و باهاش نی و سنتور بزنی. اين آهنگ‌ها اونقدر سخاوت و بزرگی دارن كه حتی اين اجازه رو ميده وسط زدن تار عليزاده، گيتارت رو برداری و دَلنگ دُولنگی كنی.

پرنده‌ها به تماشای بادها رفتند، رفتند، رفتند ... شكوفه‌ها به تماشای آبهای سپيد رفتند، رفتند، رفتند.

لينك دانلود آلبوم

سه شنبه، ۵ خرداد ۱۳۸۸

عاشق اون لحظاتی هستم كه توی اطاق و ميون يه سری دوست و رفيق، روی كاناپه ولو شدم و همه‌ی اونها سر يه موضوع مشتركی كه اتفاقاً ركن اصلی اون ماجرا من هستم، حرف می‌زنند و جار و جنجال می‌كنن و برای متهم و تبرئه كردن من، هی دليل و برهان ميارن و اونوقت من بی‌دغدغه زل ميزنم به ظرف ميوه و زرد‌آلوها رو نگاه می‌كنم و توی اون های و هویی كه سگ صاحبش رو نمی‌شناسه، من می‌تونم همونجوری كه خيره شدم به يه نقطه‌ی نامشخص، ذهنم رو فراری بدم از ميون اون آدم‌ها و اون دلايل آبدوغ‌خياری و بفرستم تا بياد و بياد و بياد توی بغل تو. حالا ديگه نه صدايی می‌شنوم و نه كلامی. انگاری همه يهويی سايلنت ميشن و خاموش. ديگه هيچ كسی دَم نميزنه. يعنی ميزنه ها ولی من ديگه نمی‌شنوم. نه صحبت‌های منطقی رو و نه فريادهای گوشخراش غيرمنطقی رو. اونجاست كه ديگه فقط من هستم و تو و همون چند تا زرد‌آلويی كه تونستم منِ تنبل اونها رو با نگاه خودم تا اينجا، توی اين طبقه، كنار اين پنجره، تا بغل تو با خودم بيارم.

عاشق اون خيره شدن‌هايی هستم كه می‌تونی بی‌دغدغه، بدون هيچ دو دو تا كردنی، بدون پول و كار و خونه و پاسپورت و بليط بيايی و بدون دَق‌الباب بری بشينی اون بالا روی مبل‌ها. ور شكم شومينه ... نه اصلاً اونجا چرا، برم توی اطاق‌ت و بشينم روی تخت‌ت. پيرهنم رو دربيارم و گم بشم توی اون فضایی كه مثل خلاء آدم رو سبك می‌كنه. ولو بشم روی تختی كه بوی عطر تن تو رو ميده و بردارم كتابی رو كه كنار تخت‌ت، روی زمين افتاده. تو بيايی با يه ظرف بستنی‌‌ كه توت‌فرنگی‌های قرمز روش جا خوش كرده و يه ظرف خامه كه تو خودت خوب ميدونی من عاشق بستنی و توت‌فرنگی و خامه و تخت و عطر تن تو و تو و تو و تو هستم.

عاشق اون خيره‌شدن‌هايی هستم كه لامصب اين امكان رو به آدم ميده كه لاقيد و لامكان و لازمان بشی و تموم محدوديتِ مرزهای زمينی و هوايی و سيم‌های خاردار و گيت‌ها و مُهرهای قرمز و آبی رو دور بزنی و به ريش همه‌ی اون پليس و افسر و مرزبان‌های ريشو و پش‌مو و شيش تيغ، هِرهِر بخندی. عاشق اون خيره شدن‌هايی هستم كه اين خصلت و ماهيت رو داره كه ميتونه اونقدر دور و نزديك‌ت كنه كه تو هميشه باشی. هميشه. همين بغل. كنار دستم. عاشق اون زل زدن‌ها و خيره شدن‌ها و جريان سيال ذهن هستم كه اگه نبود اين پرواز خيال و اون گم شدن‌های گاه و بيگاه، شايد هيچ وقت نمی‌تونستم يه شبی رو تا الهه‌ی صبح توی بغلت بخوابم.

دوشنبه، ۴ خرداد ۱۳۸۸

k1-mire1.JPG خب همونجوری كه ميشد حدس زد، توی نظر‌سنجی پست قبلی، ميرحسين با اختلاف بسيار زيادی تونست بيشترين آرا رو به خودش اختصاص بده ولی خودمون بهتر از هر كسی ميدونيم كه ضريب نفوذ اينترنت توی خونواده‌های ايرانی خيلی پايين هستش و همه‌ی آدم‌ها هم اهل مطالعه و بحث و تبادل نظر و تحقيق و تفحصص نيستند تا بخوان بررسی دقيقی روی انتخاب كانديداهای خودشون كنند. در حال حاضر توی تهران، پايتخت بزرگ ايران و توی منطقه 1 شهرداری، يعنی منطقه‌ای كه قطعاً بيشترين و پولدارترين و شايد بنوعی باسوادترين آدم‌های مملكت اينجا زندگی می‌كنند با آدم‌هايی برخورد می‌كنم كه مصرانه ميخوان به احمدی‌نژاد رای بدن. به درست و غلط بودن تفكر و انتخاب‌شون كاری ندارم ولی اين رو ميگم كه بدونيم اينجوری نيست كه حالا همه‌ی كسانی كه سرشون توی حساب كتاب هست، به كسی غير از احمدی‌نژاد رای بدن كه حتی تو همين تهران خراب‌شده هم احمدی‌نژاد طرفدارهای زيادی داره كه اين كار همه‌ی ما رو سخت‌تر و مشكل‌تر و حساس‌تر می‌كنه. اينجاست كه بايد خطر رو حس كنيم و بريم دست و پا و دامن و خشتك اون كسانيكه نمی‌خوان رای بدن رو از بيخ و بن بگيريم و كشون كشون ولو به ضرب و زور و با كتك و پس‌گردنی(!) بياريم‌شون پای صندوق‌ها‌ی رای كه وقتی قراره ما رو با چوب و چماق به بهشت برين ببرن خب ما هم می‌تونيم حداقل ننه و بابا و چهار تا دوست و رفيقی رو كه نمی‌خوان رای بدن حداقل با سيخونك تا پای صندوق رای ببريم!

همونجوری كه گفتم آمار بدست اومده از نظرسنجی پست قبل، به هيچ دردی نمی‌خوره و اصلاً نمی‌تونه مرجع مناسبی برای بررسی جامعه آماری باشه. احتمالاً شايد فقط نشون‌دهنده‌ی سطح سليقه‌ی اهالی وبلاگستان باشه

ميرحسين موسوی 83%

مهدی كـروبـی 9%

احـمدی‌نـژاد 2.85%

تيم و مشاوران كروبی بسيار خوب و حرفه‌ای چيده شده. برای خودم خيلی جالبه كه چرا اين آدم‌ها دارن از كروبی حمايت می‌كنند ولی هنوز علت و جواب درستی برای اين سوال پيدا نكردم! بنظرم يه جای كار ميلنگه ولی بنظرم كروبی نمی‌تونه گزينه‌ی مناسبی برای رياست جمهوری باشه. وقتی ده تا دانشجوی دانشگاه نجف‌آباد اصفهان می‌تونند كروبی رو اونقدر عصبانی كنند كه كنترل خودش رو از دست بده و با اون حالت، داد و بيداد و پرخاش كنه، همين يه دليل نمی‌تونه باعث بشه كه دنبال رئيس جمهوری باشيم كه در اينگونه موارد كه بعدها به كرات پيش مياد اين چنين از خود بيخود نشه و برخورد عقلايی و منطقی داشته باشه؟! و مهم‌ترين دليل برای رای ندادنم به كروبی اينه كه اگه حافظه تاريخی داشته باشيم زياد ديديم گردش به راست و گردش به چپ‌های ناگهانی كروبی رو اونهم بدون زدن راهنما و فلاشر!

انتخاب و رای من، ميرحسين موسوی هستش. كاری هم به اين ندارم كه توی دوران نخست‌وزيری‌ش تونست جنگ و مملكت رو مديريت كنه و استاد دانشگاه فلان و مشاور بيساره و زهرا رهنورد همسرش هست و باهم اينور اونور ميرن و ... كه همه‌‌مون همه‌ی اينها رو ميدونيم. به ميرحسين رای ميدم چون حس می‌كنم آدم خوب و راستگو و صادقيه. به ميرحسين رای ميدم چون قيافه‌ش رو دوست دارم. نوع لباس پوشيدنش رو دوست دارم. تُن صدا و كلام‌ش رو دوست دارم. به ميرحسين رای ميدم چون حس‌م بهش خيلی خوبه. دلايل ضعيفی نيست همين چند تا دليل كه من با حس‌هام زندگی می‌كنم.

شنبه، ۲ خرداد ۱۳۸۸

k1-election.jpg روزها، روزهای انتخاباته. روزهايی كه ميتونه روز و شب فردامون رو بسازه. بزرگ و كوچيك، تقريباً همه‌مون جريان انتخابات رياست جمهوری رو دنبال می‌كنيم. من خودم اصلاً آدم سياسی نيستم ولی خب اين هم به اين معنی نيست كه ندونم رئيس جمهور كيه و چه اختياراتی داره و ميتونه چه نقش مهمی رو بازی كنه بنابراين دنبال می‌كنم تمام جريانات سياسی دنيا رو جوريكه ميدونم ببرهای تاميل یک گروه نظامی جدایی‌طلب در سریلانکاست و وقتی اسم اين ببرها مياد توی جنگل و باغ‌وحش دنبال‌شون نمی‌گردم. حالا اگه توی اين وبلاگ و آرشيوش هيچ كلام و نشونی از سياست نمی‌بينيد بخاطر اينه كه تــُ.ـخم‌ش رو ندارم! ولی خب اين هم نميشه كه كمتر از بيست روز ديگه قرار باشه بريم پای صندوق‌های رای‌گيری و چيزی در اين مورد ننوشت.

من رای ميدم. قبلاً هم دادم ... رای رو می‌گم. اگه عمری باقی باشه احتمالاً با همين ديد و نگرشی كه دارم بعدها هم ميدم ... رای رو ميگم. وقتی هم توی جمعی نشسته‌ام سينه‌ام رو نميدم جلو كه با افتخار بگم توی شناسنامه‌ام هيچ مُهری خورده نشده كه توی شناسنامه‌‌ی من اونقدر مُهر انتخابات خورده كه شايد به زودی اداره ثبت و احوال مجبور بشه يه ورق A4 ضميمه اون بكنه. مطمئن هستم كه با رای ندادن من و تو، مشروعيت نظام زير سوال نميره كه بعد از سی سال ديگه اين حرف‌ها خيلی احمقانه است. وقتی باراك اوباما به ملت و به دولت ايران پيام تبريك عيد ميگه پس دنبال عدم مشروعيت و مداخله نظامی آمريكا نباشيم كه با اين وضعيت بد ايالت متحده، اگه تا چند وقت ديگه مكزيكی‌ها به واشنگتن حمله نكنند آمريكا بايد خيلی خوشحال هم باشه!

پس رای ندادن من و تو چيزی رو عوض نميكنه ولی اگه تعداد من و توها زياد باشه مسلم بدونيد اسم اونی از صندوق درمياد كه اكثريت به اون نظر دارند. حالا هم با اين نوشته قصد ندارم نظر كسی رو عوض كنم چون قطعاً اونهايی كه نمی‌خوان رای بدن دلايل خاص خودشون رو دارند. توی دنيا و جامعه‌ی نوين امروز، آدمها اونقدر اوپن مايند شدند كه ديگه هر كی به هر كسی بخواد، بدون سوال و جواب و تحقيق و بررسی ميده، بنابراين من چیكاره باشم!

دوست داشتم طبق سنت حسنه‌ی اين وبلاگ كه توی آمارگيری يد طولايی داره يه نظرسنجی بذارم تا نقطه‌نظرات شما رو بدونم. قطعاً نتايج به دست اومده، بواسطه‌ی محدوديت‌های زياد عدم دسترسی به اينترنت و دامنه سنی و تحصيلات و ... نمی‌تونه معتبر باشه ولی بهرحال آدم ميتونه به يه جمع‌بندی، حداقل در رابطه با كسانيكه اهل وبلاگ و اينترنت هستند رسيد تا ببينم اين دسته از آدمها چه جوری فكر می‌كنند و به كی ميدن ... رای رو ميگم.

شكر خدا سيستم كامنت‌دونی وبلاگ هم درست شده و مثل باقلوا نظر شما رو ثبت ميكنه. هر چی جامعه آماری بيشتر باشه نتيجه به واقعيت نزديكتره بنابراين ممنون ميشم كه لطف كنيد و بگيد از ميون احمدی‌نژاد، رضايی، كروبی و ميرحسين موسوی شما به كی ميديد ... رای رو ميگم.

پنجشنبه، ۳۱ ارديبهشت ۱۳۸۸

شب‌های تهران رو بطور عجيب غريبی دوست دارم. اونقدر آروم و مهربون ميشه و مثل يه گربه‌ای ساكت، كِز ميكنه و ميره يه گوشه‌ای می‌شينه كه آدم دلش غنچ ميره واسه‌ی اين همه متانت شهری كه طول و عرض‌ش از سانت و متر و كيلومتر گذشته. اينقدر بزرگ باشی و اونوقت اين همه متين باشی؟! من كه پام رو از اين چار خطی بيرون نذاشتم ولی زياد هستند اونايی كه پنج قاره رو هم طی‌طريق كردن و بی‌حب و بغض و بی‌تعصب، شب‌های تهران رو قشنگ و زيبا می‌دونند. آرامشی داره وصف نشدنی كه محاله بشه مقياسه‌ش كرد با جار و جنجال و هياهوی روزش. مثل همون آدم‌های دو شخصيتی هستش كه نمی‌دونم توی مباحث روانپزشكی و روان‌درمانی چی به‌شون ميگن.

معمولاً يكی از بزرگترين دلخوشی‌ مهمونی‌هايی كه ميرم، گذشتن عقربه‌های ساعت از دوازده شبه. از اون موقع به بعد ديگه هر چی كه از زمان بگذره، خوشحال‌تر ميشم چون می‌دونم نوبت عاشقی‌يه و قدم زدن و روندن توی كوچه پس‌كوچه‌ و خيابون و اتوبان‌های اين شهر ميشه يه غنيمت. شب‌های تهران رو دوست دارم چون اين شهر دَراَندشت، اونقدر پاك و معصوم ميشه كه براحتی ميتونی تو بغل‌ش بغض كنی، حرف بزنی، دَم بزنی، بخندی و گريه كنی بی‌اونكه فردا قرار باشه تو سفيدی صبح براش چيزی رو توضيح بده. نه اون چيزی می‌پرسه و نه تو حرفی خواهی زد. غنيمتی است وجود چنين نعمتی كه تو در كنارش آروم باشی. تموم حرف‌های دلت رو با صدای بلند براش فرياد كنی بدون اينكه بخواد قضاوت‌ت كنه. اَمرت كنه. نهی‌ت كنه. بشينه و آغوش‌ش رو برات باز كنه و فقط به حرف‌های دلت گوش كنه.

k1-tehran.jpg

يه وقت‌هايی آدم دوست داره همه‌ی اون باورها و داشته‌ها و آموزه‌های زندگی‌ش رو بذاره يه گوشه‌ای دنج و وقتی بارش رو خالی كرد، اون موقع است كه دوست داره دوباره بچه بشه. كوچيك بشه. بدون منطق بشه و نِق بزنه. غـُر بزنه. داد كه نه، اصلاً عربده بزنه. نعره بزنه بی‌دغدغه. بی‌ترس. بی‌دلهره. بدون اينكه در نظر داشته باشه پست و مقام‌ش چيه و مال و اموال‌ش چقدره. بدون اينكه بخواهد هی بخودش نهيب بزنه كه اصول شهروندی و تئوری مديريت و نظام هماهنگ و قواين مدنی به تو اين اجازه رو نميده. يه جاهايی آدميزاد دوست داره بدون مال و مقام، بدون اسم و رسم، بدون اتيكت و سرتی‌فيكت، بچه بشه. اونقدر بره تا برسه به اون كوچه‌ی بن‌بست خيابون نيكنام كه يه درخت توت قديمی و پير سر كوچه بود، دَم اون خونه قديمی‌شون كه يه حوض آبی رنگ وسط حياط‌ش داشت. يه توالت، بغل باغچه‌ايی كه بهار با رنگی شدن باغچه براش معنا پيدا می‌كرد. باباش هم زنده ميشد و ننه‌ش هم حياط رو آب‌جارو می‌كرد و سماور قُل‌قُل می‌كرد و اونوقت اون زل می‌زد به هندوونه‌ايی كه توی حوض هی قِل می‌خورد و هی قِل می‌خورد و هی قِل می‌خورد. يه وقت‌هايی آدم‌ها دوست دارن گم بشن توی تن و بدن و آغوشی تا بتونن با خيال راحت هق‌هق كنند. شب‌های تهران اين خصلت رو داره تا تو رو كوچيك كنه. بچه و لخت و عورت كنه. بی‌پول، بی‌مقام، بی‌نام و بی‌نشونت كنه تا بتونی بی‌دغدغه بغض كنی، گريه كنی و سبك بشی.

شب‌های تهران رو دوست دارم. اونقدر خوب و عزيز ميشه كه همه رو يه رنگ می‌كنه و ديگه رنگ آدم‌ها برای كسی معنا پيدا نمی‌كنه. ساكن پنت‌هاس زعفرانيه باشی يا يه گدای هيچی نداره آسمون جُل فرقی نداره. اون با ماشينش ميرونه و بغض‌هاش رو پشت فرمون خالی ميكنه و آسمون جُل قدم ميزنه پياده‌روهای اين شهر شلوغ مهربون رو. فقط تو شب‌های تهرانه كه اين امكان هست صاحب پنت هاوس زعفرانيه گوشه خيابون وليعصری كه ديگه اون موقع شب نه پليس داره و نه پاركبان و تابلوی توقف ممنوع بزنه بغل تا قدمی بزنه توی اون پياده‌روهايی كه انگاری سالهاست فراموش‌ش كرده. همونجاست كه شايد بشينه روی يكی از صندلی‌های پارك ملت، بغل همون گدای آسمون جُل. شب‌های تهران اين خصلت رو داره تا يهويی پرتت كنه توی بغل مادری كه ديگه نيست تا دوباره زنده بشه طعم آبگوشت‌های خان جون در كنار تموم قصه‌ها‌ی ظهر جمعه. شب‌های تهران اين امكان رو بهت ميده تا از اون بالا بيايی پايين و زل بزنی تو چشم‌های گدای آسمون جُل و هی فكر كنی ... ای خدا اين نگاه چقدر برام آشناست. من اين آدم رو كجا ديدم؟!

شب‌های تهران می‌تونه آدم‌ها رو عاشق كنه. توی اين شهر شلوغی كه وقتی خورشيد بيدار ميشه همه‌ی آدم‌ها درنده ميشن و ميخوان با دندون همديگه رو تيكه‌تيكه كنن فقط شبهاست كه دختر شاه‌پريون عاشق مردِ خسته‌ی‌ تنهای پاپتی اين شهر شلوغ ميشه.


چهارشنبه، ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۸

نيم ساعته كه صفحه‌ورد جلوم بازه تا شايد بتونم چار خط بنويسم ولی ذهن شده كوير بی‌آب و علفی كه گويا امروز امكان زائيدن و زاد و ولد نداره! می‌خوام تا قبل از اينكه بچه‌ها بيان و اطاق شلوغ و تبديل به باغ‌وحش بشه چيزكی بنويسم ولی وقتی قرار باشه نياد، هر چقدر هم كه زور بزنيد و بالا پايين كنيد و خودتون رو به در و ديوار و شـ.ـكم و سـ.يـ.نه‌(!) بماليد، نمياد كه نمياد. در شرايط سخت و بحرانی حتی ديده شده كه چيز بعضی‌ها از بسكه اينور اونور كردن تا شايد افاقه كنه و دو قطر‌ه‌ای ازش جوهری بچكه، دچار جراحت و سابيدگی‌های شديدی شده جوريكه پوست طرف وَر اومده و تاول‌های بزرگی زده اين هوا و تا مدتها حتی طرف ديگه نتونسته دو قطره بشاشه حالا ديگه نوشتن كه جای خود داره!

نيّت می‌كنم و چشام رو می‌بندم و دستم رو می‌برم زير اين ميز كنار دستم تا از ميون 7-8 تا كتاب كلفت و نازك، كتابی رو بردارم، شايد تونستم به مدّد جمله‌ای از كتاب، ذهن بيابونی خودم رو آزاد كنم و توی اين روزهای آخر ارديبهشت ولش كنم تا سر صبحی بياد توی بغل تو و تا خودِ صلاة ظهر يا شايد هم تا دَم‌دَمای عصر، همون موقع كه قراره بشينيم كله پاچه‌یی رو كه مامان درست كرده دوتايی با هم بخوريم، بخوابم تا تموم خستگی‌های اين سی سال اخير از يه جايی‌م كه نمی‌دونم كجاست دربره! ای خدا چرا امروز من اينجوری شدم؟! يكی هم نيست توی اين اطاق تا حداقل با اين گوشی تلفن پاناسونيك مدين مالزی بزنه تو سرم تا كمتر چرت و پرت و هذيون بگم.

با فريادهای گوشخراش و جانسوز فريدون فروغی كه هی من صدای اسپيكر رو كم می‌كنم و هی اون نمی‌دونم چرا و چه جوری باز صداش رو بالا و بالاتر می‌بره و چهل ساله كه از قوزك پاش ميگه كه ياری رفتن نداره، ذهن و تمركز و هوش و حواس و قدرت نوشتن امروز من شده يه چيزی تو مايه‌های پشم فرد اعلای گوسفند نگوزيده سنگسری.

كتاب رو كشيدم بيرون. اكبـر اكسيـر، دبير 55 ساله‌ی بازنشسته‌ی ادبيات كه اهل و ساكن آستاراست و من جديداً ارادت خاصی به شعرهاش پيدا كردم، توی كتاب پسته لال سكوت دندان‌شكن است* ميگه:

k1-exir1.jpg در كوچه گوسفندم

در مدرسه طوطی

در اداره گاو

به خانه كه می‌رسم سگ می‌شوم

چوپانی از برنامه كودك داد می‌زند:

گرگ آمد! گرگ آمد!

و من كنار بخاری

شعر تازه‌ام را پارس می‌كنم! ‌
بهرحال امروز هم به خير گذشت و تونستيم از اين كوير و بيابون ذهنی يه سطل آب بكشيم بيرون. ساعت هشت و نيم صبح شد. الان كه چشمم خورد به تقويم رو ميزی و ديدم فقط دو روز داريم تا با ارديبهشت آخرين عـ.شقـ.ـبازی‌ها رو كنيم دلم گرفت. ارديبهشتِ امسال كه سبزسبز و بارونی و عاشقونه و چاغاله بادومی بود اگه بتونيم تا اسفند، همه‌ی روزها و هفته و ماه‌هامون رو همينجوری ارديبهشتی بسازيم كه ...!

پسته لال سكوت دندان‌شكن است / اكبر اكسير / انتشارات مرواريد / 2200 تومان

دوشنبه، ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۸

جايگاه جا نيست بايد بريد طبقه دوم!

بابا رو كرد به آقای پليسی كه لباس سبز تنش بود و گفت: ولی جناب سروان ما بليط جايگاه رو داريم. ده هزار تومن ندادم كه با اين بچه برم وسط يه سری اراذل اوباش بشينم. آقا پليسه كه مثل دايی ناصر، سياه و بد اخلاق بود و اسم‌ش هم كج و كوله روی پيرهن‌ش نوشته بود، بدون اينكه اصلاً به بابا نگاهی كنه، گفت: خب اگه خيلی نگران بچه‌ات و تربيتش هستی همون تو خونه می‌شستی و 21 انگشت‌ت رو دراز می‌كردی و تخمه می‌شكستی و بازی رو نگاه می‌كردی. بابا در حاليكه دستم رو محكم فشار می‌داد، برگشت و وقتی پشت‌ش رو كرد به آقا پليسه زير لب گفت: مرتيكه پوفيوز عوضی ... قـُرمساق ديوث.

k1-perspolis.JPG توی راه‌پله‌ جمعيت همديگه رو هُل می‌داد و من محكم دست بابا رو گرفته بودم. اونقدر آدم دور و برمون بود كه از كمر به بالای بابا اصلاً معلوم نبود و لای جمعيت گم شده بود. يه كمی ترسيده بودم. ياد حرف‌هاش افتادم كه می‌گفت: اونجا شلوغه و تماشاچی‌ها همش بهم بد و بيراه ميگن. رفتن نداره. همين تو خونه بشين و بازی رو نگاه كن. اونجا سگ صاحبش رو نمی‌شناسه. بابا به اصرار من اومده بود. راست می‌گفت خيلی شلوغ بود و اگه دستم از دستش جدا می‌شد ميون اين همه آدم، گم شده بودم. اونجا حتی از امامزاده صالح هم كه بعضی وقت‌ها با مامان ميرم تا نذرش رو بده شلوغ‌تر بود. خب بابا راست می‌گفت معلوم بود كه توی اين شلوغی، هيچ سگی نمی‌تونه صاحبش رو پيدا كنه.

دوباره ياد حرف آقا پليسه افتادم و تو همون شلوغی چند بار انگشت‌هام رو ‌شمردم، هر دفعه 20 تا ميشد. به زور دست بابا رو كشيدم و صداش كردم. سرش رو برگردوند عقب و گفت: هان چی ميگی؟!

بابا من چند بار انگشت‌هام رو شمردم همش ميشه 20 تا ولی نمی‌دونم چرا اون آقا پليسه گفت، وقتی خونه‌مون دراز بكشيم و تخمه بخوريم انگشت‌هامون ميشه بيست و يكی!

بابا هيچی نگفت و دستم رو كشيد و دوباره رفتيم لای جمعيت. بايد يادم باشه شنبه كه رفتم مدرسه از خانوم باقری بپرسم. آخه اون هم هميشه ميگه آدم‌ها ده تا انگشت دست و ده تا هم انگشت پا دارن. فكر كنم اون آقا پليسه درس نخونده بود و سواد نداشت كه گذاشته بودن‌ش دَم در استاديوم وگرنه هيچ كسی تو دنيا 21 انگشت نداره.

طبقه دوم خلوت بود. رفتيم روی يكی از اون پله‌ها نشستيم. خيلی داغ بودن. هميشه وقتی از تلويزيون، استاديوم رو می‌ديدم اصلاً فكر نمی‌كردم اينجا اينقدر بزرگ باشه. خيلی خوشحال بودم كه تونسته بودم بابا رو با خودم بيارم! ولی از اينجايی كه ما نشسته بوديم بازيكن‌ها خيلی كوچولو بودند. فكر می‌كردم اگه بيام استاديوم می‌تونم از نزديك علی كريمی رو ببينم ولی از اين بالا، بازيكن‌ها حتی از تو تلويزيون هم دورتر بودن. نيكبخت به اون بزرگی قد مورچه شده بود.

بابا نميشه بريم طبقه پايين؟! آخه از اينجا كه هيچی معلوم نيست. بابا در حاليكه نمی‌دونم از چی عصبانی بود با اخم گفت: نه نميشه. مگه نمی‌بينی اون پايين اصلاً جا نيست. وقتی بهت ميگم بشينيم خونه بازی رو نگاه كنيم هی نق ميزنی. بفرما اين هم استاديوم.

بابا بقول خودش مثل برج زهرمار شده بود ولی من خوشحال بودم. بازيكن‌ها داشتند خودشون رو گرم می‌كردند. بازی هنوز شروع نشده بود. بيشتر كه نگاه كردم، همه‌ی بازيكن‌های پرسپوليس رو شناختم. كريمی و نيكبخت و ... بقيه‌شون هم كه ديگه مهم نبودند! روبرو آماده باش ... روبرو آماده باش

k1-staduem.jpg می‌دونستم كه الان اونوری‌ها ميگن پرسپوليس و بعدش اينوری‌ها، بلند ميشن و داد ميزنن، سرورر استقلاله. اينها رو تو تلويزيون ديده بودم. يه كم اونورتر يه آقايی واستاده بود و هی به تماشاچی‌ها دستور می‌داد كه چی بگيم. يه صدايی داشت مثل اون وانتی‌يه كه هميشه هندونه و خيار و خربزه مشهدی مياورد تو كوچه و مامان ازش ميوه می‌خريد. بدون بلندگو، صداش به همه می‌رسيد. اصلاً هم زمين بازی رو نگاه نمی‌كرد. نمی‌دونم اينكه نمی‌خواست بازی رو نگاه كنه واسه چی اومده بود استاديوم؟! پـرسپـولـيس .... يه دفعه ناخودآگاه اومدم كه از جام بلند بشم و بگم سرور استقلاله كه بابا دستم رو كشيد و با اخم گفت: بشين.

دو تا پسر كه اندازه داداش حميد بودن صورت‌شون رو قرمز كرده و جلومون نشسته بودند. اونها تا پرسپوليس حمله می‌كرد از جاشون بلند می‌شدن و نمی‌ذاشتن بازی رو ببينيم. هر بار هم كه بلند ميشدن بابا بهشون می‌گفت: آقا بشين، بذار ما هم بازی رو ببينيم. ولی اونها عين خيال‌شون نبود و اصلاً به بابا نگاه نمی‌كردن. به قول بابا، فوتباله، بسكتبال كه نيست هر حمله‌ی گل بشه ولی اونها فكر می‌كردن، هر دفعه كه پرسپوليس ميره جلو بايد گل بزنه. هر دفعه كه توپ به علی كريمی می‌رسيد و كريمی بازيكن‌ها رو دريب می‌زد كلی قربون صدقه‌ش می‌رفتن ولی يه بار كه كريمی نتونست توپ رو به نيكبخت پاس بده يكی‌شون با صدای بلند به مامان كريمی يه فحش خيلی بد داد. از همون فحش‌هايی كه يدالله، پسر بزرگه اوس نعمت كه ته كوچه می‌شستند وقتی با زنش دعواش می‌شد می‌داد. من خيلی ناراحت شدم چون كريمی رو خيلی دوست دارم. اون روز هم پيرهن شماره هشتی رو كه پارسال با پول عيدی‌هام خريده بودم و اسم كريمی رو هم به خارجی پشت‌ش نوشته بود، پوشيده بودم. وقتی اونها داشتند فحش می‌دادند بابا قرمز شده بود و تند و تند سيگار می‌كشيد.

اون روبرو، يه تلويزيون خيلی بزرگ بود كه بعضی وقتها بازی رو نشون می‌داد. يه بار كه كريمی افتاد زمين و داور بازی رو قطع كرده بود، افشين قطبی رو نشون داد و يه دفعه همه‌ی جمعيت برای قطبی سوت و دست زدن و شروع كردن قطبی رو تشويق كردن. اينها هم ديونه‌اند به جای اينكه كريمی و نيكی رو تشويق كنند، قطبی رو تشويق می‌كنند. يه بار هم قيافه‌ی اون آقاهه كه توی چند تا فيلم و سريال بازی كرده بود رو نشون داد. فيلم‌هاش رو دوست دارم ولی اسم‌ش رو يادم رفته بود.

بابا اين آقاهه كی بود كه الان نشون‌ش داد؟!
كدوم آقاهه؟!
همون كه تو اون تلويزيون بزرگه عكس‌ش رو نشون داد.
نمی‌دونم حواسم به اسكوربرد نبود.
بابا اسكوربرد ديگه چيه؟!
پسرم، به همون تلويزيون بزرگی كه اون روبرو هست ميگن اسكوربرد.
آهان اوناهاش بابا نگاش كن. اون آقاهه رو می‌گم. الان دوباره نشونش داد.
آهان اون پژمان بازغی، طرفداره پرسپوليسه بعضی وقت‌ها هم مياد استاديوم. فيلم دوئل يادته كه رفتيم سينما ديديم. همون فيلم جنگی‌يه. تو اون فيلم بازی كرده بود. الان هم اون پايين نشسته، اونجا
و با دستش يه جايی ميون جمعيت رو نشون داد كه من اصلاً نمی‌دونم كجا بود.

نيمه اول بازی 0-0 تموم شد. همه‌ی بچه‌های كلاس می‌دونستن كه امروز ميام استاديوم، شنبه كه رفتم مدرسه بايد همه‌ی اينها رو براشون تعريف می‌كردم. وسط نيمه، بابا بهم گفت: گشنه‌ات نيست؟! ساندويچ‌های اينجا كه هيچ اعتباری بهشون نيست ولی اگه تشنه‌ات برات آب بگيرم؟!

من هم گشنه‌ام بود و هم تشنه‌ام ولی می‌دونستم كه اگه به بابا بگم، باز می‌خواد غر بزنه و اخم كنه و بگه كه بايد خونه می‌مونديم و بازی رو از تلويزيون نگاه می‌كرديم، بخاطر همين هيچی بهش نگفتم. اصلاً نگاش هم نكردم. اون دو تا پسری كه صورت‌شون رو رنگ كرده بودند و جلومون نشسته بودند، بين دو نيمه هم همش با هم شوخی می‌كردن و به همديگه حرف‌های خيلی بدی ميزدن. چند بار بابا بهشون گفت: آقا مودب باشيد، درست حرف بزنيد ولی وقتی يكی‌شون به بابا گفت: اصلاً به تو چه مربوطه كه از اول بازی داری هی درس اخلاق بهمون ميدی بابا دوباره ناراحت و عصبانی شد و سيگارش رو روشن كرد. وقتی عصبانی ميشد همه‌‌ی صورتش مثل لبو قرمز ميشد. اون پسره اشتباه می‌كرد چون بابا كه معلم نبود بخواد بهشون درس بده. اصلاً حال و حوصله اينكارها رو نداشت تازه همه‌ی ديكته‌های من رو هم مامان يا داداش حميد بهم می‌گفتن.

بابا چرا جامون رو عوض كرديم و اومديم اينجا نشستيم؟!
خب اينجا چون وسط زمين هست، بازی رو بهتر می‌بينيم.

بابا نميشه بريم پايين بشينيم؟! شايد الان ديگه خلوت شده باشه. پايين صندلی هم داره. اينجا نه صندلی داره و نه بازيكن‌ها معلوم هستند. هی علی كريمی رو تو زمين گمش می‌كنم. كـ.ـونـ.م هم داغ داغ شده از بسكه زمين اينجا داغه

بابا در حاليكه با دستش طبقه‌ی پايين رو نشون ميداد گفت: خب تو يه جای خالی نشونم بده تا بريم اونجا بشنيم
اوناهاش اونجا رو ببين چقدر جای خالی هست. هيچ كسی نشسته!
و با دستم دقيقاً سكوهای روبرو رو نشون دادم.
اونجايی رو كه ميبينی خاليه، پله‌ است. اونجاها نميذارن تماشاچی‌ها بشينن اون پليس‌ها رو می‌بينی كه كاور زرد پوشيدن، اونها نميذارن اونجا كسی بشينه. می‌بينی؟ جا نيست. كاور چيه بابا؟! .... . به اون لباس‌های زرد رنگی كه پليس‌ها پوشيدن ميگن كاور

نيمه دوم شروع شد. هنوز يه كم از بازی نگذشته بود كه يه دفعه يكی از بازيكن‌های پاس همدان از وسط زمين يه شوت محكم زد و واعظی بقول بابا انگار كه می‌خواست مرغ بگيره، توپ از دستش ليز خورد و رفت تو دروازه. وقتی واعظی گل خورد يه سری از همون تماشاچی‌ها شروع كردن به بازيكن‌های پرسپوليس فحش دادن.

چند نفر پشت سرمون نشسته بودند كه داشتند تخمه آفتابگردون می‌خوردن و هی پوست‌ش رو فوت می‌كردند رو سر ماهايی كه جلو نشسته بوديم. چند بار بابا برگشت و نگاه‌شون كرد. يكبار هم به‌شون گفت: عمو اين پوست تخمه‌هات رو رو سر ما نريز ولی اونها اصلاً به بابا نگاه نكردند و دوباره پوست تخمه‌ها رو فوت می‌كردن رو سر و كله‌ی ما. من نمی‌دونم چرا بابا با هركسی كه صحبت می‌كرد اصلاً نگاهش هم نمی‌كردند!

علی كريمی دو سه نفر رو دريب زد و رسيد پشت هيجده قدم و تا اومد شوت بزنه يكی از بازيكن‌های پاس روش خطا كرد و يه دفعه همه تماشاچی‌ها از جاشون بلند شدند و با هم گفتند: هـُــــــــــو. تا منهم اومدم از زمين بلند بشم و بگم هـُـــــــو، بابا دستم رو گرفت كشيد سمت خودش و دوباره چپ چپ نگاه‌م كرد و گفت: بشين.

گل دوم رو كه پرسپوليس خورد صدای همه تماشاچی‌ها دراومد. همه فحش می‌دادن. من دوست داشتم بازيكن‌ها رو تشويق‌ كنم تا گلهايی رو كه خوردن جبران كنن ولی هيچ كسی ديگه‌ای تشويق نمی‌كرد. می‌خواستم اسم اون بازيكنی رو كه گل زد از بابا بپرسم ولی قيافه‌ش معلوم بود كه خيلی عصبانيه و من جرات نكردم بپرسم. يواشكی به آقايی كه بغل دستم نشسته بود گفتم: آقا اسم اين چی بود كه الان گل زد؟!

مادر قـ.ـحبـ.ـه تا وقتی پرسپوليس بود انگار كمرش بيل خورده بود. اصلاً نمی تونست راه بره ولی حالا كه رفته پاس، واسه خودمون شاخ شده و دو متر می‌پره و هد ميزنه.

نمی‌دونم چرا همه‌ی آدمها اينجا عصبانی هستند. ديگه جرات نكردم از آقاهه هم چيزی بپرسم.

تلويزيون بزرگه نيمكت پرسپوليس رو كه نشون داد همه‌شون ناراحت بودن. مربی‌ خارجی‌شون هم باز اون كلاه سفيده سرش بود. يه ذره ريش هم زير لبش بود كه هميشه من رو ياد بزها می‌ا‌نداخت. همينجوری كه داشتم تلويزيون بزرگه رو نگاه می‌كردم يهويی همه با هم داد زدند گل و از جاشون بلند شدن. منهم بدون اينكه خودم بفهمم، از جام بلند شدم و داد زدم گل. اين دفعه بابا هم بلند شده بود و داد ميزد گل ولی يه دفعه صدای تماشاچی‌ها عوض شد: شير سماور تو كـ.ــون داور. نه يه بار. نه دو بار وقتی شمردم دقيقاً يازده بار اين شعار رو دادن. اگه بابا بذاره دوشنبه بيدار بمونم و برنامه‌ی 90 رو ببينم حتماً فردوسی‌پور نشون ميده كه گل پرسپوليس درست بوده.

وقتی علی كريمی تعويض شد ديگه می‌دونستم كه محاله بازی رو ببريم. به بابا گفتم: اين مربی خارجيه هم هيچی حالی‌ش نيست. بقيه تو زمين راه ميرن، اونوقت كريمی رو تعويض می‌كنه. كاشكی همون قطبی ميموند. بابا چقدر مونده بازی تموم بشه؟! ...... 20 دقيقه.

وقتی داور سوت پنالت‍ی رو به نفع پاس زد دوباره همه از جاشون بلند شدند و همون شعار شير سماور رو دادن. منهم تا اومدم از جام بلند شم و بگم شيــــر سمــ .... باز بابا دستم رو كشيد به سمت خودش و با اخم گفت: بشين!

حالا ديگه همه‌ی تماشاچی‌ها سر پا واستاده بودند و من هيچی نمی‌ديدم. توپ تو دروازه پرسپوليس بود ولی اسكوربرد بازيكن پاس رو نشون ميداد كه تازه می‌خواست به طرف دروازه حمله كنه. وقتی كه پاس گل سوم رو زد تماشاچی‌ها هر چی دم دست‌شون بود رو به طرف زمين انداختن. اون پليس‌هايی كه لباس زرد پوشيده بودند به سمت بعضی تماشاچی‌ها رفتند كه اون‌ها هم فرار كردن.

نيكبخت توپ رو گذاشت وسط زمين. ديگه علی كريمی هم تو زمين نبود. همه‌‌ی تماشاچی‌ها واستاده بودند ولی بابا نشسته بود. عصبانی بود. صورتش قرمز شده بود و داشت سيگار می‌كشيد. من بازی رو نمی‌ديدم خواستم از جام بلند بشم كه باز بابا دستم رو كشيد و گفت: بشين، بشين، بشين. داور سوت آخر بازی رو كه زد همه‌‌ی تماشاچی‌ها داد ميزدن: بازيكن بی‌غيرت نمی‌خوايم نمی‌خوايم. از همون راه‌پله تاريك و شلوغ كه داشتيم ميومديم پايين دست بابا رو محكم كشيدم و گفتم: بابا، بی‌غيرت يعنی چی؟!

شنبه، ۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۸

k1-pol.jpg
دختران شهر
به روستا فکر می‌کنند
دختران روستا
در آرزوی شهر می‌میرند

مردان کوچک
به آسایش مردان بزرگ فکر مى‌کنند
مردان بزرگ
در آرزوی آرامش مردان کوچک می‌میرند

کدام پل
در کجای جهان
شکسته است
که هیچکس به خانه‌اش نمی‌رسد


رنگ‌های رفته‌ی دنیا / گروس عبدالملکیان

جمعه، ۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۸

دوستانی که توی فیس‌بوک، جزء فِرندهام هستند و اونجا هم در خدمت‌شونم در جریان هستند که چند روزیه که دندون عقل‌م رو کشیدم و در کنار درد سینوسی فک و دندون و گوش و لوزالمعده، باید برای به جواب این سوال بی‌مزه و کلیشه‌ای برخی دوستان که مى‌پرسن "تو مگه عقل هم داشتی؟!" یه لبخند ملیح بزنم و سری تکون بدم و بگم نه فقط تو داشتی. پیش‌بینی مامانم در رابطه با اینکه به زودی من دو تا شاخ و یه عاج هم درمیارم و دیگه دامنه‌ی وسیع و گسترده‌ی بیمارى‌های جسمی و جنسی و مقاربتی و فرامتافیزیکى‌م تکمیل میشه، داره به حقیقت می‌پیونده و خب اون موقع است که من می‌تونم بعنوان یه case study در خیلی از دانشگاه‌ها و مراکز علمی و بهداشتی و درمانی دنیا دعوت به همکاری بشم. تا اینجا که موزه و کلکسیونى شدم از انواع بیماری‌های مشترک انسان و دام!

اونایی که دندون عقل‌شون رو کشیدن می‌دونن چه پروسه‌ی سخت و عذاب‌آوریه این کشیدن دندون. در حال حاضر محل خالی دندون، درد چندانی نداره ولی لَب و لُپ فک و لثه و حتی قسمتی از مثانه‌ام(!) چنان دردی میکنه که من نمی‌دونم وقتی که دکتر بهم ‌گفت: دهنت رو باز کن ... آهان بیشتر ... آفرین یه کم بیشتر ... آهان، بازش کن ... الان تموم میشه ... باریک‌الله بیشتر ... مگه غیر از اون آچار و انبردست، چیز دیگه‌ای هم می‌خواسته بکنه توی دهنم؟! چون که باز کردن اون حجم و ابعاد از دهن که دقیقاً مثل تمساح شده بودم و این همه درد و بریدگی و تاول و زخم و خونریزی نمی‌تونه فقط مربوط به همون انبردست دکتر باشه.

k1-DentalChair.jpg الان که فکر می‌کنم به این نتیجه میرسم که بعید بدونم برای یه انبردست بّل و باریک، نیاز باشه که آدم این همه فک‌ش رو باز کنه. اشتباه کردم وقتی دهنم رو باز کردم چشم‌هام رو بستم. معلوم نیست که آقای دکتر حین کشیدن دندون آیا فقط از همون انبر استفاده کرده یا آلت خودش رو هم هْل داده میون فک و دندون‌هام(!) چون وقتی بهم گفت دیگه تموم شد و راحت شدی وقتی چشم‌هام رو باز کردم دیدم عرقی نشسته به پیشونی‌ش هر کدوم اندازه‌ی یه سکه‌ی 25 تومنی و بعدش هم نمیدونم چرا داشت با شلوارش ور میرفت و دکمه‌هاش رو می‌بست. یعنی کشیدن یه دندون عقل اینقدر سخت که دکتر به نفس نفس افتاده بود؟! فقط امیدوارم که اگر مرتکب اون عمل شنیع شده، همراه با انبردست چیزش رو هم استریل کرده باشه! یادم باشه اینبار که رفتم پیشش حداقل یه آدم امین و مورد اطمینان هم با خودم ببرم که اگه باز طبق عادت، چشم‌هام رو بستم، طرف مواظب من و دکتر و جریجه‌دار شدن عفت عمومی باشه.

بهرحال دکتر، جلبک که نیست. اونهم دل و قلوه و حس و غزیزه داره یه موقع دیدی از بد شانسی من این یکی همجنسبازه و حالا بیا و درستش کن! بهرحال این همه دندونپزشک رو که به جرم خیانت و تجاوز به عنف گرفتن، قصه و داستان که نبوده اینها واقعیت‌های امروز جامعه ماست. فکر کنم این دندونپزشک‌ها بواسطه‌ی شکل و فرم اون صندلی دندونپزشکی هستش‌ که یهویی از حس و حال طبیعی خارج میشن و ناخواسته به آدم تجاوز می‌کنند! اگه دقت کنید وقتی اون صندلی بالا پایین میره و موقعیت‌ها و پوزیشن‌های مختلفی به دل و کمر و جاهای حساس دیگه میده همه‌ی بدن آدم مور مور و یه جورایی میشه. بنظر منهم اون یونیت‌های دندونپزشکی خیلی خوب و قشنگ و نایس و هوس‌انگیزه!

من نمی‌دونم مامانم چی فکر کرده که بجای سوپ، برام آش رشته درست کرده! البته من با فلسفه‌ی وجودی آش رشته مشکل ندارم و خیلی هم آش رشته‌های مامانم رو دوست دارم ولی اینی که یهویی سه روز پشت سر هم آش رشته اونهم با اون لوبیاهای قرمز که هر کدوم به قاعده‌ی یه انگشت اشاره هستند بخوری قطعاً از لحاظ پس دادن و پیچیدن باد و نفخ معده دچار مشکل میشی. خونه‌ ما هم که همیشه آروم و ساکته و موقعیتی پیش نمیاد تا در میان هیاهوی موزیک و سر و صدای آدم‌ها، آروم آروم خودت رو خلاص کنی خب من هم که نمی‌تونم لباس تنم کنم برم سر کوچه دو تا تیر و ترقه در کنم و دوباره برگردم. اینجوری مامانم فکر می‌کنه عاشق و سیگاری شدم و هی میرم سر کوچه یا پشت‌بوم سیگار می‌کشم. شانس درست و حسابی هم که نداریم چند تا از فک و فامیل که از سال 1368 خونه‌مون نیومده بودند از ظهر اومدن و بیخ تا بیخ نشستن. در حال حاضر هم بقدری باد پیچیده توی معده‌ام که فقط کافیه باسنم رو از روی صندلی بلند کنم، اون وقته که فشار معده، عینهو تفنگ ژ3 از ضامن در بره و اسلحه بره روی مسلسل و تموم مهمون‌ها رو به رگبار ببندم. اگه این باد همینجوری به قوت خودش باقی و مهمون‌ها هم قرار باشه شام اینجا بمونند، باید حوادث فردا روزنامه همشهری رو بخونیم!

چهارشنبه، ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۸

خیلی وقته که خواسته و ناخواسته، واژه "آدم بزرگ" اومده و چسبیده بیخ ریش و گریبون رو گرفته. مثل اینکه وقتی آدم بزرگ میشی چه خوش‌‌ت بیاد و چه نیاد، عینهو ستاره سهیل باید دور بشی از همه‌ى حس‌های خوب عاشقى. از جوونى، نوجونى. تپش‌های تند بلوغ و ضربان عاشقونه. ولی يه سری آدم‌ها اين قدرت رو دارن كه دهنه بزن به هجوم وحشیانه‌ی زمان و تو رو دوباره پرت‌ت كنن به همون دوران خوب نوجونی و جوونی. همون دورانی كه طپش‌های قلب، برات معنا و مفهوم داشت. تموم استرس‌های زندگی‌ت فقط بخاطر يه نگاه بود، بخاطر يه لمس كوتاه، بخاطر يه قراری كه تا مدت‌ها همه‌ی فكر و ذكر و بود و نبود زندگی‌ت ميشد. آدم‌ها بزرگ كه ميشن، با همون نسبت هم بد ميشن. با همون نسبت هم گم ميشن. با همون نسبت هم سنگ ميشن و حالا يه سری آدم‌های بد و گم و سنگی ‌لابه‌لای هم داريم روزها رو شب‌ می‌كنيم و شب‌ها رو بی‌هيچ عشق و اميدی، صبح می‌كنيم.

k1-joker.jpg همه‌ی زندگی‌مون شده استرس ولی دريغ از يه تپش قلب عاشقونه. يه لمس عاشقونه. يه قرار عاشقونه ... اصلاً چرا راه دور بريم، دريغ از يه نگاه عاشقونه. آدم‌ها بزرگ كه ميشن، به همون نسبت هم دور ميشن از همه‌‌ی اون حس‌های خوب جوونی و گرد و غبار می‌گيره تموم روح و روان‌شون رو. يادشون ميره چرا اومدن و چرا دارن ميرن. مقصد کجاست و همراه و همپا کیه. همه‌‌ی زندگی‌شون ميشه چك و سفته و پول و متر كردن زمين و ويلا و اوپن آشپزخونه. عامل همه‌ی استرس‌ها ميشه بالا رفتن دلار و پايين اومدن قيمت سكه و سهام. نگاه‌ها گره می‌خوره تو نگاه هم ولی واسه اينكه از نگاه يار مقابل‌ش بتونه بخونه ورق بعدی رو چی بازی كنه. واسه اينكه بتونه بفهمه آيا آس پيك رفته يا نه؟! ديگه هيچ كسی سراغی از آس دل نمی‌گيره. خیلی وقته که دیگه آس دل خریداری نداره. همه‌ی زندگی‌ها، تو يه سری عدد و رقم معنا پيدا می‌كنه.

حالا دیگه ژوكرهای دلقک، ارج و قرب‌شون بيشتر از هر بی‌بی و شاه و آس و سربازی ميشه. قمار هست ولی نه ديگه قمار عاشقونه. سالهاست كه ديگه پای هيچ ميزی، عاشقونه برد و باخت نكرديم. همه‌مون شديم يه پا حسابگر كه چشم دوختيم به اون منحنی‌های سينوسی نامنظم بازار. بازار بزرگ. بازار کوچیک. تیمچه. بازار بورس سهام لندن، نیویورک. واژه بيزينس‌من توی تعاریف جدید، شده تموم طول و عرض و عمق و سطح چهار جهت زندگی‌مون. شده همه‌ی قبله و معبد و معبودمون. اينجاست كه ديگه همه‌ی دو به اضافه‌ی دو‌های لاتين و فارسی، توی هر منطقه‌ی خشك و استوايی و قطبی و مديترانه‌ای چهار ميشه. غير از اين محاله كه اين از فلسفه‌ی بازی امروز آدم بزرگ‌ها و بيزنس‌من‌هاست. این از قواعد بازاره. سالهاست دريغ از يه پنج. دريع از يه هفت. دريغ از يه شيش و بش ... اصلأ چرا راه دور بريم دريغ از يه صفر.

بعضی آدم‌ها اين قدرت رو دارن با يه نگاه، با يه لمس، با يه قرار، زمان رو برگردونن به عقب و تو رو پرت‌ت كنن به همون دوران خوش جوونی. به همون سن بلوغ. پونزده، شونزده، هيفده و هيجده سالگی. نگاه اين آدم‌ها، اين توان رو داره كه ضربان قلب‌ت رو پُر معنا كنه. لرزش دست‌ت رو هويدا كنه. يه سری حس‌هايی رو كه سالها خودت هم نمی‌دونی كی و كجا گم‌شون‌ كرده بودی رو دوباره لابه‌لای ركود اقتصادی و شعار نامزدهای انتخاباتی و شناسنامه و گرين‌كارت و قبض‌های موبايل‌ و سيب‌زمينی‌های رنده شده و قهوه‌ی تلخ سن میشل، دوباره برات زنده كنند. صدا و نَفَس بعضی آدم‌ها، دم مسيحا داره. زنده می‌كنه همه‌ی حس‌های خوب گم شده‌ی زندگی‌ت رو. نگاه و صدا و خنده‌ی بعضی آدم‌ها سحر می‌كنه. جادو می‌كنه. لمس می‌كنه.

خوش بحال اونايی كه هنوز هم با يه نگاه، ضربان قلب‌شون تند ميشه. لرزش دست‌شون زیاد ميشه. حس‌هاشون زنده ميشه تا يادشون بيوفته كه هنوز اون حس‌ها، اون طعم‌ها، اون مزه‌های خوب گم شده، وجود داره. خوشا بحال آدم‌هايی كه با يه نگاه دوباره حيرون و سرگردون ميشن. عاشق ميشن و دوباره جون می‌گيرن تا بشینن پای میز و يه بار ديگه قمار كنند ولی اينبار قمار عاشقانه. خوش بحال اونایی که عصر یه روز بهاری وقتی دست‌شون رو باز می‌کنن اون آس دلی رو که سالها گم کرده بودند دوباره با نگاهی آشنا پیدا می‌کنن.

سه شنبه، ۲۲ ارديبهشت ۱۳۸۸

k1-sheshe.JPGبعد از مدتها كشمكش و جنگ و ستيز، امروز صبح تونستم بر تموم احساسات خوب و دوست‌ داشتن گذران وقت پای اينترنت كه بخصوص بعد از نصب اكسپلوره 8 خيلی هم خوشمزه و هوس‌انگيزناك‌تر شده غلبه كنم و چند صفحه‌ی از يه مقاله‌ی رو كه چند وقتی بود گذاشتم بودم‌ش كنار، تا سر فرصت بخونم رو بخونم! (اين جمله چرا همچين يه وری و عقب‌افتاده شد؟!) كه همون صبح ناشتا رسيدم به مطلبی تحت عنوان تئوری پنجره‌های شكسته يا Broken Windows. تئوری فوق‌العاده جالبی كه راستش از صبح، تموم فكر و ذهنم رو به خودش مشغول كرده. اين تئوری ميگه: اگه پنجره‌ی يكی از خونه‌های آپارتمانی، شكسته باشه اين اجازه رو به خلافكارهای محل ميده كه اونها با سنگ، شيشه‌ی اطاق يا خونه‌ی بغلی رو هم بشكونند. اگه اينكارو كردن و باز هم شيشه‌های شكسته تعويض نشد اونها گستاخ‌تر ميشن و به كارشون ادامه ميدن و ظرف مدت كوتاهی آپارتمان و يا حتی كل محله رو درب و داغون می‌كنند.

تئوری پنجره شکسته محصول فکری دو جرم شناس آمریکائی است. این دو نفر اينجور استدلال كردن که جرم نتیجه یک نابسامانی‌ و ناهنجاريه. اگر پنجره‌ای شکسته باشه و تعمير و مرمت نشه اون كسی که تمایل به شکستن قانون و هنجارهای اجتماعی رو داره با مشاهده بی‌تفاوتی جامعه به این قضيه، به شکستن شیشه‌های دیگه دست ميزنه و به زودی هرج و مرج از خیابونی به خیابون و از محله‌ای به محله‌ی دیگه مثل موج سرايت و حركت ميكنه.

با توجه و با استناد به همين تئوری و همكاری يه سری ارگانها، نيويوركی كه توی دهه‌ی هشتاد ميلادی، آمار قتل و غارت و تجاوز بسيار بالای داشت تبديل به شهری امن و مطمئن (بطور نسبی) شد. اين دو جرم‌شناس‌، برخلاف بسياری، ريشه‌ی مشكلات و مصائب شهر نيويورك رو توی حل مشكلات كوچك مثل باج‌خواهی توی ايستگاه‌های مترو، نقاشی‌هایی كه بر روی واگن‌ها می‌كشيدن و مقابله با كسانی كه پول بليط‌هاشون رو پرداخت نمی‌كردن می‌دونستند.

بنظرم خيلی از مشكلات اجتماعی و شهری امروز ما ميتونه با استناد به اين تئوری، حل و يا بهبود پيدا كنه. البته بحث‌های مديريت كلان‌ كه به من ربطی نداره چونكه اينجانب، نه شهردار تهران هستم و نه حتی كدخدای ده‌مون ولی از ساعت هفت صبح تا همين الان كه ساعت نزديك دوازده ظهره دارم فكر می‌كنم كه اگه ما آدم‌ها از اين به بعد، شيشه‌های شكسته‌ی روحی و روانی و بخصوص شخصيت‌ی‌مون رو خيلی زود ترميم و تعويض كنيم ديگه اين اجازه رو به كسی نميديم كه وقتی از جلوی جسم و روح و روان‌مون رد ميشه بواسطه‌ی ديدن يه شيشه‌ی شكسته، سنگ رو برداره و بزنه همه‌ی وجود و هستی و زندگی‌مون رو تيكه تيكه كنه. شايد بد نباشه همين الان شيشه‌های شكسته‌مون رو شناسايی و خيلی زود تعويض‌ كنيم.

يكشنبه، ۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۸

k1-mashalakhan.jpg

شكی نيست كه موندگاری در تاريخ كار سختی‌يه. زندگی‌ عرصه و جوانب مختلفی داره كه بعضی از آدمها می‌تونند توی برخی از اون قسمت‌ها اونقدر متبحر و كاردرست بشن كه برای هميشه اسم و يادشون ثبت بشه يه جای تاريخ تا هميشه در بود و نبودشون به نيكی ازشون ياد بشه. قطعاً اين حس موندگاری يكی از همون حس‌ها و غزيزه‌هايی كه باعث ميشه آدمها هر روز صبح از خواب بيدار بشن و انگيزه داشته باشن تا اين روزگار عمدتاً نامراد رو كه موافق هيچ كدوم از ماها نيست و همه‌مون داريم يه گوشه‌ی دنيا نِق می‌زنيم رو سَر كنيم كه اگه نبود اين حس خوب موندگاری، الان بجای زندگی در شهرها، بر فرض محال اگر نسل اجداديان‌مون منقرض نشده بود، همه‌مون با خوش‌بينانه‌ترين حالت داشتيم مثل سريال لاست، كـ.ـون برهنه توی جزيزه زندگی می‌كرديم. آره ميدونم اسم لاست و جزيزه كه اومد، نيش همه‌تون باز شد ولی مطمئن باشيد كه قطعاً ما كه شانس درست و حسابی نداشتيم بنابراين اينجور مواقع از جوانب خدا يه بيلاخ سفارشی برامون فرستاده می‌شد و احتمالاً همه‌مون تبعيد می‌شديم به اون جزيره‌ای كه سرنتی‌پيتی زندگی می‌كرد و همش بايد از دست اون كاپيتان يه چشم فرار می‌كرديم يا شاهد گريه‌های اون جَك و جونورهايی كه شبيه سيب‌زمينی بودند، بوديم!

لاست و لاست‌يان رو ميون جزيره و ِسرنتی‌پيتی رو وسط دريا به حال خودشون ول می‌كنيم چونكه من سريال لاست رو نديدم و بيشتر از اين در رابطه‌ش اطلاعاتی ندارم و ميريم سراغ ايرج پزشك‌زاد كه اگه فقط همون كتاب دايی جان ناپلئون رو نوشته بود، دليل بسيار قوی برای موندگاری در تاريخ بود كه شايد ايرانی نباشه كه ديگه با اسم و شخصيت دايی جان ناپلئونی كه پزشك‌زاد و ناصر تقوايی با كمك هم ساختند بيگانه باشه.

توی چند روز گذشته به لطف دوست عزيزی كتاب ماشاالله خان در بارگاه هارون‌الرشيد رو خوندم. خوندم و حيفم اومد كه لذت خوندن و معرفی اين كتاب رو كه نسبت به دايی جان ناپلئون خيلی كمتر در رابطه‌ش صحبت شده رو با شما شريك نشم. قطعاً پزشك‌زاد نويسنده‌ايه كه بخوبی زوايای مختلف طنز و رگ خواب خواننده‌ی ايرانی رو میشناسه. نويسنده‌ای كه اسم‌ش با دايی جان ناپلئون، به تاريخ فرهنگ اين مرز و بوم پيوند خورده و اينبار با يه داستان ساده ولی استفاده از موقعيت‌های مناسب و بخصوص ديالوگ‌های فوق‌العاده زيبا به زبون عربی، ماشالله خانی رو خلق می‌كنه كه قطعاً از خوندن داستانش لذت خواهيد برد.

بنا به اطلاعاتی كه در صفحات اوليه كتاب نوشته شده داستان ماشاالله خان، در سال 1337 در مجله اطلاعات جوانان و بار دوم در سال 1350 در مجله فردوسی به چاپ رسيده. كتابی كه الان روی ميزه و من از اينكه خوندم و تمومش كردم حسابی ناراحتم، مزين شده به لوگوی بنگاه مطبوعاتی صفيعليشاه و به بهاء 400 ريال. پزشك‌زاد با نوشتن ماشالله خان، نشون ميده كه اگه سوراخ سنبه‌های فرهنگی و اجتماعی و عادت‌های قوم و جماعتی رو بدونی و بخوبی بشناسی‌ش، چقدر راحت می‌تونی داستانی رو در سال 1337 بنويسی و كاری كنی كه پنجاه سال بعد، خواننده قيد چك كردن ايميل و فيس‌بوك و زنگ موبايل و كانال‌های مختلف ماهواره رو بزنه و چنان غرق بشه توی صفحات كتاب و همراه با ماشاالله خان به بارگاه هارون‌الرشيد سفر كنه كه هر لحظه منتظر باشه تا با جعفر برمكی ملاقات كنه و يا از ترس ساميه فيل‌كُش و مسرور سياف، از هر زنی وحشت كنه!‌

هر چند خوندن كتاب و لمس كاغذهای زرد قديمی يه چيز ديگه است ولی چون كتاب نايابه و احتمال داره سخته پيدا بشه، بنابراين فايل اون رو می‌تونيد از اينجا دانلود كنيد.

شنبه، ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۸

تا زیر یه سقف نرن چیزی معلوم نمیشه!

زیاد شنیدیم این جمله رو، عمدتاً از آدم بزرگ‌ها و مو سفیدهای فامیل که در رابطه با دختر و پسرهای جوونی که قراره ازدواج کنند، به زبون ميارن. اصل مهمی که قطعاً خانم و آقايونی که متاهل هستن و تجربه‌ی زندگی زناشویی دارند، می‌تونن به درستی این اصل شهادت بدن. نمی‌دونم این "سقفِ" بعد از ازدواج چه خاصیتی داره که باعث میشه به محض قرار گرفتن در زير اون، خیلی از خصوصیاتِ خوب و بدِ نهفته‌ی آدم‌ها، شکوفا بشه و همچین ورقلمبیده بزنه بیرون و بدون ماسک و غلاف و بسته‌بندی‌های خوشگل، عیان و مشخص بشه. خوبی این سقف‌های سیمانی و آجری سفید زندگی اینه که نیاز به گذر زمان چندانی نداره و باعث میشه خیلی از مردها و زن‌ها، توی کمتر از شیش ماه چنان ماهیت خودشون رو نشون همدیگه و خونواده‌هاشون بدن که انگاری سقف، اونها رو سحر و جادو کرده.

k1-divorce.jpg به بلوغ رسیدن هر فرایندی یه پروسه داره که باید حتماً طی بشه. عدم انجام اون فرايند، باعث خامی و نارسی محصول ميشه. زیاد دیدیم عاشق و معشوق‌هايی رو كه در مراحل اولیه دوستی و رابطه‌ و نامزدی‌شون، همون موقع که فقط خودشون دو تا رو می‌بینند و همه‌ی هستی، کائنات، جهان، آفریده‌های بزرگ و کوچیک، ننه، بابا، ايستگاه تاكسی‌‌های ميدون آزادی، سیاه‌چال‌هاى آسمون، ناودن‌های کوچه‌های آشتی‌کنون، چراغ‌های سبز و قرمز و شب‌خواب، بانک، تونل، پل و همه و همه براشون يه چيزیه مساوی با پشم و صفرهای بعد از مميزه كه هيچ وقت ديده و خونده و محاسبه نميشه، معتقدند که قضیه‌ی اونها و عشق‌شون با همه‌ی آدمها و عشق‌های زمینی فرق داره و معمولاً زياد شنيديم از اين دسته گل‌های نورسته كه میگن:ما خودمون می‌دونیم که قراره تا مادام قیامت با هم زندگی كنيم ولی مطمئن باشيد هيچ مشکلی با هم نخواهيم داشت. و يا هیچ فرقی هم نداره که زیر اون سقف بریم یا زیر سقف یه طویله چون اونقدر زرنگ هستیم که بتونیم طرف‌مون رو بشناسیم. این ننه‌ش دکتر و باباش سه تا مدرک فوق‌لیسانس داره بنابراین آدمی نیست که شخصیت‌ش رو مخفی نگه داره و ... ولی سه ماه نمی‌گذره که می‌شنویم دختر و پسر توی دادگاه‌های خانواده، در‌به‌در دنبال طلاق و پرداخت مهریه و نفقه هستند.

میگن اگه می‌خواهی خدا رو بخندونی، برنامه‌های زندگی‌ت رو براش تعریف کن. قطعاً کسی از فرداش و همسر و آینده‌ایی که قراره گریبون‌ش رو بگیره خبر نداره ولی از من به شما جوونهایی که فکر می‌کنید عقل کُل هستید و یه جای آسمون پاره شده و حالا شما و اون دختر یا پسر مورد علاقه‌تون از اونجا افتادید پایین و دیگه محاله که مو لای درز عشق و دوستی و رفاقت و رابطه‌تون بره و حرف‌های بزرگترها و قدیمی‌ها رو باور ندارید و فکر می‌کنید چون حالا اینترنت و ماهواره و موبایل جایگزین رادیو و تلگراف و گرامافون شده، بنابراین باید همه‌ی حرف‌ها و باورها و معيارهای زندگی هم دچار دگردیسی بشه، نصيحت که، اين درست كه بعضی از حرف‌های پدر و مادر و ننه و بابا بزرگ‌هامون دِمُده شده و دیگه توی این عصر و زمونه کاربردی نداره ولی بعضی از اون حرف‌ها و نصایح و تجربیات رو باید با آب طلا نوشت و گذاشت بک‌گراند کامپیوتر‌مون تا هر ایمیل و چت عاشقونه‌ایی که قرار انجام بدیم چشم‌مون به اون بیوفته که لامصب بدون در نظر گرفتن تاریخ شمسی و میلادی و هجری، توی همه‌ی دوران جنگ و صلح جواب میده اساسی!

مطمئن باشیم توی تموم طول و عرض تاريخ، زیاد بودند آدم زرنگ‌هایی که شورت‌شون واسه ما کت شلوار میشد و با یه طرف سیبیل‌شون یه خیابون رو می‌بستن و اعتقاد نداشتن به حرف‌های ننه و بابای پیری که خمیده و رنجور یه گوشه‌ی خونه افتاده بودند و اونها هم اون زمون فکر می‌کردن که عشق‌شون با همه‌ی عشق‌های زمینی فرق داره و هیچ اعتقادی به سقف و بالکن و شومینه و پشت‌بوم نداشتن و بعد از یه مدت و قرار گرفتن زير همون سقف‌های خشتی و گِلی تير چوبی اون موقع، چنان خوردن به زمین گرم که دیگه پشت دست‌شون رو داغ کردن و حاضر شدن تنور داغ رو بغل كنن كه ديگه سراغ بغل داغ نرن!

جنسیت فرقی نداره. زن و مرد و دختر و پسرش تفاوتی نمی‌کنه. قـُدی و خیره‌سری رو بذاریم کنار. منم منم‌ها رو بندازيم يه گوشه. به هر چی فکر نمی‌کنیم به این "سقف" زندگی خوب فکر کنیم و مطمئن باشیم خیلی زود لخت و عورمون میکنه جلوی همدیگه. حالا اگه خيلی زرنگ و باتجربه و دريده باشیم یه کمی زمانش طولانی‌تر میشه. دیر و زود داره که سوخت و سوز نداره. این سقف زندگی رو دوست داشته باشیم و باورش کنیم که اگه بدونیم خاصیت جادويی‌ش رو مطمئناً قبل از اینکه بله آخر رو بگیم، مجبوريم به خیلی چیزهای اساسی زندگی فکر کنیم و ببينيم آيا توان و جنبه‌ و ظرفيت وارد شدن به زندگی مشترك رو داريم يا نه.

پنجشنبه، ۱۷ ارديبهشت ۱۳۸۸

k1-barca.jpg خب بايد اعتراف كرد كه ديشب، حق بارسلون نبود كه برنده بازی بشه ولی خب توی اين دنيای بزرگ، مگه هميشه حق به حقدار رسيده كه حالا قرار باشه چلسی، فيناليست باشه؟! ديشب بارسلون اونقدر بد بازی كرد و يا بهتره بگم چلسی اونقدر درست و حرفه‌ی و منطقی دفاع كرد كه وقتی بازی به دقيقه‌ی هشتاد رسيد و هنوز بارسلون به محوطه‌ی هيجده قدم چلسی نزديك هم نشده بود و من يه كيلو نيم، چاغاله بادوم رو خورده بودم، ديگه شك نداشتم كه امسال هم يه فينال تمام انگليسی شاهد هستيم و از حذف بارسلون ناراحت بودم كه بازی به دقيقه‌ی نود رسيد و برخلاف هميشه كه ديگه اين موقع‌ها بازی رو ول می‌كنم و ميرم سراغ اينترنت و رفرش كردن صفحات باز مونده اكسپلوره تا بعدش كپك مرگم رو بذارم كه يهويی پاس خوب مسی رو اندریاس اينی‌‌ايستا، هافبك باتجربه بارسلونا در دقيقه‌‌ی 93 به جايی فرستاد كه باعث شد ساعت يك نصفه شب من چنان عربده‌ی بزنم كه وقتی الان، بهش فكر می‌كنم خودم از كرده خودم خجالت می‌كشم كه آخه مگه آدميزاد هم ميتونه چنين اصواتِ مادون قرمزی رو از خودش به بيرون منتشر كنه!

با احترام به تمام بازيكن و تماشاچيان چلسی و همچنين ضمن تبريك و تقدير و تشكر از جناب تام هنينگ داور نرژوی كه قضاوت فوق‌العاده ضعيف و نامتعادلی، عمدتاً به ضرر چلسی انجام داد كه اگر مست هم بود، حداقل می‌بايستی دو تا پنالتی به نفع چلسی می‌گرفت بايد بگم كه من خوشحالم كه تيم محبوبم بازی فينال امسال باشگاه‌های اروپا رو انجام ميده. خب اگر منطقی باشيم و فقط نخواهيم به بازی ديشب بارسا نگاه كنيم بايد بگيم واقعاً اين تيم رويايی می‌بايستی برنده‌ی فينال باشگاه‌های اروپا باشه.

تصور گل زيبای بارسلون رو می‌تونيد از اينجا دانلود كنيد و بارها ببينيد و لذت ببريد.

ديروز در يه عمليات فوق‌سِری و بعد از اتمام جلسه، بدون هيچگونه مقدمه‌ و موخره‌ی و اعلام رسمی، موقعی به خودم اومدم كه ديدم جلوی در مصلا هستم و خوشحال و خندون دارم ميرم داخل 22مين نمايشگاه بين‌المللی كتاب تهران(!) خب دوستان، از من ايراد نگيريد، آدميزاده ديگه يه موقعی دوست داره كه خودش تك و تنها سرش رو بندازه پايين و عينهو ماديون بره نمايشگاه كتاب و بدون سَر خَر و بی‌دغدغه فقط بره سراغ اون غرفه و كتاب‌هايی كه خودش دوست داره. ارديبهشت باشه و تو تهران باشی و بواسطه‌ی يه جلسه‌ی كاری بتونی نصف وقت اداری رو بپيچونی و يه غم سنگينی هم از يه جای دوری اومده باشه و بدون اينكه خودت در جريان باشی و بدونی، از يه نقطه‌ی بدن‌ت رفته باشه توی وجودت و عاشق كتاب هم باشی، خب بايد خر باشی كه نمايشگاه نری.

k1-book22.jpg هر چند هنوز نتونستم با محل جديد نمايشگاه رفيق بشم ولی محيط و فضا و حال و هوای نمايشگاه فوق‌العاده است. بَل‌بشويی و عدم نظم و انضباط، جزء لاينفك نمايشگاه است و اينكه فكر كنيد چيزی بهتر از پارسال يا حتی بهتر از سال 1365 شده، اشتباه محضه (!) گويا خسرو شكيبايی، با رفتن‌ش باعث شد كه خيلی از غرفه‌‌دارها يادشون بيوفته كه مرحوم، ته صدای دو رگه‌ و چند تا كاست هم داشته كه شما با قدم زدن توی محوطه و سالن كتاب‌های عمومی، به راحتی می تونيد تموم آثار صوتی شكيبايی رو بشنوید. تقريباً تموم انتشاراتی‌ها هم كتاب راز رو چاپ كردند و طبق آخرين گزارشاتی كه از يه سری دوستان بهم رسيد، هنوز هم وقت‍ی سالن‌ها شلوغ ميشه، هستند آقايون فرهنگ‌دوستی كه دست از عادت زشت و كريه، انگشت كردن خانم‌ها برنداشتند و آبروی ما مردهای فرهنگی و كتابخونی رو كه ادعا می‌كنيم ديگه سالهاست كسی رو انگشت نكرديم می‌برن تا دوستی كه، عصر از نمايشگاه زنگ زده بود تا مشخصات كتابی رو ازم بپرسه، همون پشت تلفن بگه، خاك تو سرتون، شما مردها همه‌تون همين‌ جوری هستيد(!) و من نمی‌دونم من كی اين دوست رو انگشت كرده بودم كه حالا من رو با اون مرتيكه‌ی بی‌سر و پای نمايشگاه مقايسه می‌كرد و خب با توجه به اين مكالمه و گفتن "شما مردها" و استفاده از ضمير منفصل فاعلی "شما" قطعاً مشخص ميشه جنسيتِ اون طرف خط چی بوده.

بواسطه‌ی اينكه دائماً در جريان چاپ كتاب‌های جديد هستم و در تمام طول سال كتاب می‌خرم نمايشگاه چيز جديد و تازه‌ی برای من نداره ولی هم اينكه توی اون محيط قرار می‌گيرم لذت می‌برم از ديدن اين همه كتاب و كتابخون و كتاب‌خر. ديروز تا حدود ساعت 5 عصر كه من اونجا بودم نمايشگاه خلوت بود و براحتی ميشد غرفه‌ها و كتاب‌ها رو ديد و خريد كرد ولی ظاهراً بعد از اون، ديگه سالن‌ها شلوغ شده بود كه توی همون زمان بوده كه بعضی از دوستان دكتر و دانشمند و آدم حسابی‌هايی من رو كه جزء مفاخر ملی و چهره‌های ماندگار اين مملكت هستند رو انگشت كرده بودند.

راستش بايد از همين تريبون و رسانه‌ی خصوصی از تمام خانم‌ها، عزيزان، نور تـُخم‌تِ العين، و همچين سركاران خانوم دكترهايی كه ديروز توسط گروهی افراد ناشناس، كه قطعاً از جمله اراذل اوباشی بودن كه هنوز پاكسازی نشدن، عرض كنم كه مرد جماعت مرام داره(!) چون يا انگشت نمی‌كنه و يا وقتی قرار انگشت كنه تبعيض قائل نميشه و ديگه از طرف مقابل، مشخصات و مدرك تحصيلی و موقعيت اجتماعی‌ و كد پستی و شماره ملی‌ش رو نمی‌پرسه. اون بنده‌گان خدا كه شما رو نمی‌شناختن و نمی‌دونستن كه شما خانوم دكترها، اين تخصص و مهارت رو داريد كه همونجوری سرپايی طرف رو وازكتومی يا حتی اخته كنيد ولی مطمئن باشيد كه اگر هم ميدونستن كه پزشك و متخصص هستيد، انگشت رو بيشتر فشار ميدادن تا درجه خلوص نيت و ارادت‌شون رو به جامعه‌ی پزشكی و سيستم‌های تحتانی گوارشی منتهی به مری و مثانه و لوزالمعده رو بيشتر نشون بدن. ولی با همه‌ی اين صحبت‌ها توصيه‌ی من به شما عزيزان اينه كه اگه باز قرار شد بريد نمايشگاه، حتماً يه نسخه از مدرك تحصيلی، كارت نظام پزشكی، سر نسخه، مُهر، ريز نمرات تمام واحدهای دانشگاهی، قسم‌نامه‌ی بقراط‌تون رو با خودتون ببريد‌ و همچنين گوشی پزشكی رو هم به علامت اينكه واقعاً دكتر هستيد بندازيد دور گردن‌تون شايد افاقه كرد و دوستان عزيز انگشت‌كـُن شما رو مستثی كردن و اينبار ديگه تن و بدن‌تون رو بهر كار خير، تحقيق و تفحص نكردند.

سه شنبه، ۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۸

k1-janbaz.jpg پدر، همه را به يك چشم می‌ديد
پا توی يك كفش می‌كرد
و عوض خُرخُر،خِس‌خِس می‌كرد
جنگ كه تمام شد
از پدر چيزی حدود 30 درصد مانده بود
حالا كه ديپلم رياضی گرفته‌ام می‌فهمم
ما صد در صد، به پدر مديونيم
نه 70 درصد!

اكبـر اكسيـر

دوشنبه، ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۸

k1-ordibehesht1.jpg چند دقيقه‌ای هست كه باز صدای ماشين چمن‌زن بلند شده. صدای خشك و دردمندی كه انگاری از ته دل ناله ميكنه. من نمی‌دونم اين باغبون، چی از سَر اين يه گـُله چمن می‌خواد كه هر چند روز يه بار با ماشينش مياد پشت اين پنجره و صدای خودش و من و ماشين‌ چمن‌زن رو درمياره. از جام بلند ميشم تا برخلاف ميل‌م، پنجره‌ رو ببندم تا صدا رو كمتر بشنوم. سوهان روحی‌يه اين صدای چمن‌زن. كنار پنجره كه میرسم جادوی ارديبهشت رو حس می‌كنم. بوی چمن می‌خوره تو صورتم. فوق‌العاده است. بويی كه در كسری از ثانيه، گيج و منگم می‌كنه.

يه سری بوها، يه سری طعم‌ها، يه سری صداها اين قدرت رو داره كه بهت بال و پر بده تا ديگه در قيد و بندِ زمان و مكان نباشی. يهويی دور ميشی از اين شهر. از اين فضا. از اين زندان. از اين با تو نبودن‌ها. از اين لحظاتی كه مجبور‌ی با همه‌ی خوب و بدش بسازی. از اين جبری كه ديگه ماسيده به همه‌ی در و ديوار زندگی‌مون. از اين تار و پودهای نبودن‌های بافته شده‌ی زندگی و ارديبهشت اين قدرت رو داره كه دورت كنه. نزديك‌ت كنه. كوچيك يا پيرت كنه و ببره و آروم بخوابونت توی بغل اونی كه دوستش داری. اونی كه نيست. اونی كه هست. اونی كه شايد. اونی كه بايد.

می‌دونی؟! روزهای بدی هست كه ميشه با يه شب خوب تبديل به خاطره بشه. ارديبهشت اين خاصيت رو داره كه همه‌ی روزهای بد سال رو تبديل به خاطره كنه. اگه تو باشی، همه‌ی اين شب‌های ارديبهشت رو ميشه تا صبح بيدار موند. تا خودِ خودِ صبح. ارديبهشت نرو. حداقل تو بمون.

يكشنبه، ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۸

از در مطب كه رفتم تو، يهويی تموم كُرك و پَرم، بدون زدن هيچگونه واجبی و كِرم موبَری ريخت وسط سالن و همه‌ی وجودم بدون هيچگونه ماده‌ی افزدونی، اپيلاسيون شد. ساعت ده و نيم شب بود و اون موقع، توی مطب نزديك به بيست نفر آدم خسته نشسته بودن تا ويزيت بشن. مطب بزرگ بود و دور تا دور و يكی در ميون زنی كنار مردی نشسته بود و وقتی كه من وارد شدم يهويی همه‌ی نگاه‌ها اومد و ريخت روی تن و بدنم. يه ميز وسط سالن بود و چند تا مجله‌ی قديمی و يه سری كاتالوگِ‌ دارو و قرص و شكم‌بند و گن روش ريخته شده بود. يه دستگاه شيك ديجيتال آبسرد كن، بغل در اطاق دكتر و دو سه تا گلدون و يه كتابخونه كه پُر از كتاب‌های لاتين بود هم طرف ديگه‌‌ی سالن بود. منشی دكتر نمی‌دونم كدوم گوری بود و منهم به هوای اينكه الان مياد چند ثانيه‌‌ی ديگه مياد، عينهو درخت عرعر همينجوری سيخ جلوی ميزش واستاده بودم تا خلاصه بعد از ده دقيقه سر و كله‌ش پيدا شد. اسم و فاميلم رو گفتم و توی سررسيد 88 و صفحه‌ی شنبه 12 ارديبهشت، جلوی اسمم يه تيك زد و گفت، شما ده تومن لطف كنيد.

وقتی نشستم روی صندلی چرم قهوه‌ی، نفسی براحتی كشيدم چون انگاری از زير فشار نگاه جماعت خلاص شدم. حس می‌كردم تا اون موقع، همه دارن من رو نگاه می‌كنند و خب حس‌م اشتباه هم نبود چون مريض بعدی كه از در اومد تو، باز نگاه جماعت رفت روی تن و بدن اون مادر مُرده. حالا ديگه اون بيست نفر به اضافه‌ی من، داشتيم مريضی رو كه بنظر آدم ساده و شهرستانی ميومد و دو كيلو و نيم، گِلی رو كه به ته كفشش چسبيده بود بعنوان سوغاتی آورد بود وسط مطب رو نگاه می‌كرديم. بيرون كه نه بارونی بود و نه گلی، من نمی‌دونم اين بابا با چه ماده و چسبی اون همه گل خشك‌شده رو به كفشش چسبونده بود كه تونسته بود اونها رو از ولايت تا خيابون اميرآباد تهران بياره. كـ.ـو.ن اون بنده خدا هم كه روی صندلی مطب آروم گرفت نگاه 21 مريض قبلی از روی اون هم برداشته شد و دوباره توی تموم سالن پخش و پلا شد. نمی‌دونم چه رمز و رازی بود ميون باسن مبارك مريض‌ها كه وقتی به صندلی‌های چرم قهوه‌ی می‌رسيد، نگاه‌های اِسكن‌كننده‌ی بيمارانی كه هر كدوم نزديك به 4-5 ساعت توی مطب نشسته بودند، از روی اون مريض برداشته ميشد و ول ميشد توی اطاق انتظار.

تلويزيون روی كانال 3 بود و داشت تبليغات بانك‌ها رو نشون ميداد. يا من خيلی خوش‌شانس بودم يا مُنشی فوتبال‌دوست كه البته بعداً فهميدم ظاهراً من خوش‌شانس بودم كه تلويزيون خيلی اتفاقی روی كانال سه بود. رفتم ته مطب و درست روبروی تلويزيون و كنار در توالت نشستم تا بتونم راحت‌تر تلويزيون رو ببينم. دوربين، رضا جاودانی رو نشون داد و اونهم يه سری اطلاعات در رابطه با بازيهای انجام شده و وضعيت رئال مادريد و بارسلونا داد. از صبح درد زايمون گرفته بودم كه با توجه به وقت دكتر، چه جوری بازی رو ببينم. بارسلونا امسال فوق‌العاده بازی كرده و اگه می‌تونست اين بازی رو هم ببره ديگه مطمئن ميشد كه اول ميشه. تصوير تلويزيون چندان شفاف و واضح نبود. احتمالاً آنتن هوايی نداشت. من اگه جای دكتر بودم و اين درآمد و اين مطب و اين همه مريض داشتم اگه مثل هواپيمايی امارات، برای هر مريض يه مانيتور جلوش نمی‌ذاشتم حداقل يه تلويزيون 40، 50 اينچی به ديوار آويزون می‌كردم تا برنامه‌های تلويزيون بتونه گذر ساعت‌های تلف شده مريض‌ها رو سريعتر كنه.

سانتر از جناح راستِ خط دفاعی بارسلونا و يه هِد محكم و گل برای رئال. ای تُف به روت مادر فاكر. سوت ادامه‌ی بازی دقيقاً همزمان شد با گوزی كه پيرمردی كه چند دقيقه‌ی پيش رفته بود توی توالت. نه صدای سوت داور و نه صدای گوز پيرمرد رو بقيه‌ی مريض‌ها شنيدند. منهم متوجه‌‌‌ی سوت داور نشدم و وقتی هانری بازی رو شروع كرد حدس زدم كه خب حتماً داور سوت زده و دستور شروع بازی رو داده ولی صدای گوز پيرمرد چيزی نبود كه بتونم منكرش بشم. هيچ وقت نتونستم بفهمم صدای گوز، با بالا رفتن سن، رابطه مستقيم داره يا معكوس. چند دقيقه‌ی نگذشته بود كه بارسلون گل مساوی رو زد تا ساعت يازده شب، خنده بشينه روی لب‌هام. پيرمرده رو ديگه يادم رفته بود كه بعد از گل دوم بارسلون از توالت اومد بيرون. كت‌ش خيس شده بود. بنظرم اون قبل از اينكه بياد پيش متخصص ارتوپد بايد می‌رفت پيش يه دكتر اورولوژ و سيستم گوارشی‌ و مسير معده و روده و مثانه‌ش رو معالجه می‌كرد. از در توالت هم كه اومد بيرون، مستقيم زل زد توی چشم‌های من، جوری كه انگار با اون نگاش داشت می‌گفت، اگه بفهمم به كسی گفتی كه صدای گوزيدن من رو شنوفتی می‌كشمت! تو دلم گفتم من غلط كنم به كسی بگم. بقول مادر بزرگم، بادی بود و راهی داشت آيا به شما كاری داشت؟!

همونجوری كه بواسطه‌ی برخورد بدِ دكترها بارها رخت و لباس‌شون رو جلوی آفتاب آويزون كرديم بايد اعتراف كنم اون موقع شب و با اين همه مريض، برخورد دكتر فوق‌‌العاده خوب و محترمانه بود . پرونده‌ام رو خوند. پيرهنم رو از تنم درآوردم و دكتر جای عمل رو ديد. از كرختی انگشت‌ها و شرايط عضلات دستم پرسيد. نزديك به دو ماهه كه دستم رو عمل كردم و طبق نظر دكتر چون برگشت عصب خيلی زمانبره بايستی نـُه ماه صبر كنم تا اثرات عمل مشخص بشه. در حال حاضر كرختی دستم خيلی كمتر و كمرنگ شده حس می‌كنم الان بهتر هم می‌تونم يه سری كارهايی رو كه قبل از عمل انجام‌ش ممكن نبود رو انجام بدم. هنوز نبايد به دستم هيچ فشاری وارد كنم و تمام تمرين‌های ورزشی مربوط به دست، بايد سه ماه بعد از عمل انجام بشه. وقتی داشتم با دكتر صحبت می‌كردم بارسلون گل چهارم رو هم زد.

قرارمون با دكتر حدود هفت ماه ديگه شد. خداحافظی كردم و از اطاقش اومدم بيرون. ساعت دوازده و ربع بود و هنوز هم داشت مريض ميومد. پسر جوونی داشت با موبايل‌ش بازی می‌كرد. منشی باز هم پشت ميزش نبود. رَد گِل كف مطب نشون ميداد كه مرد ساده و شهرستانی رفته توالت. پيرمرده گوزو در حاليكه عكس‌های راديولوژی‌ از دستش افتاده بود روی زمين و سرش يه وری شده بود، روی صندلی خوابش برده بود و بارسلون هنوز داشت حمله می‌كرد.

جمعه، ۱۱ ارديبهشت ۱۳۸۸

k1-sadsal.jpg تا همین چند وقت پیش نمی‌دونستم که چرا من هیچ‌وقت از بعضى فیلم‌ها و کتاب‌هاى داستانی معروف دنیا خوشم نمیاد. توى این چند سال، هر جایی که صحبت از مثلأ صد سال تنهایی و یا هرى پاتر میشد و طرف هم با توجه به اینکه می‌دونست من به خوندن کتاب علاقه دارم، با قاطعیت مى‌گفت، کتاب رو که خوندى درسته کیوان؟! من می‌بایستى با شرمندگی سَرم رو مى‌نداختم پایین و سری بعلامت نه نخوندم، تکون میدادم و اونوقت بود که طرف مى‌رفت بالای منبر و انکر و منکر رو احضار می‌کرد و در وصف و سکنات و وجنات گارسیا مارکز سخنرانى می‌کرد و من رو مورد شدیدترین اهانت‌های مادی و معنوی و دنیوی و اْخروی قرار میداد که اِل است و بل است و تو خجالت نمی‌کشی که با این سن و سالت هنوز صد سال تنهایی رو نخوندی و یا اینکه امروزه تمام اروپا و آمریکا هری پاتر رو می‌شناسن و اونوقت تو هیچ کدوم از داستان‌هاش رو نخوندی.

خب راستش من خودم هم دوست داشتم که صد سال تنهایی رو بخونم و قطعأ می‌دونستم که مارکز آدمی نیست که بخاطر نوشتن یه مشت اراجیف برنده جایزه نوبل ادبی شده باشه ولى در توجیه نخوندن صد سال تنهایی می‌گفتم که: خوندن کتاب هم سلیقه‌یه. مثلأ شاید تو قرمه‌‌سبزى دوست نداشته باشی ولی من خیلی دوست دارم ولى متاسفانه هر بار که این مثال رو زدم طرف نذاشت حرفم تموم بشه و با گفتن "شکر میون کلامت" رید به حرفم و با قاطعیت تموم گفت اتفاقأ من قرمه‌سبزى رو خیلی دوست دارم و یهویی بحث‌مون از خوندن کتاب به خوردن قرمه‌سبزى شیفت پیدا کرد و بخاطر همین بود که من هیچ وقت نفهمیدم که چرا صد سال تنهایی رو دوست ندارم.

بواسطه‌ی حضور در کلاس و مطالعه یه سرى کتاب‌ها، فهمیدم که کتاب و داستان هم مثل خیلی چیزهای دیگه سَبک و دسته و طبقه‌بندى خاص خودش رو داره. مثل شورت و پیرهن و کت شلوار، سایز هر کسی باید مشخص بشه. زوری نمیشه اونها رو کرد توی تن و بدن کسی. هر کسی باید خودش بگرده و پْروف کنه و سلیقه‌ی خودش رو پیدا کنه چون اگه قرار باشه از مال بقیه استفاده کنه قطعاً لباس توی تنش زار میزنه و آلات و ادوات زرهی و جنگی‌ش حیرون و سرگردون و بدون سرپناه باقی می‌مونند. بهرحال سایز یکی 75B و اون یکی 80 عیبی نداره ولی اگه قرار باشه بزرگتر از این ابعاد باشه، با توجه به شرایط حاکم بر دنیای مد امروز جامعه، دیگه خودش باید بره و تن به تیغ جراح بسپاره و داوطلبانه نصفش رو ببره! و خب با دونستن مجموع این قواعد، حالا دیگه نه تنها من هیچ وقت سراغ صد سال تنهایی نمیرم که دیگه می‌تونم بخوبی از قبل بدونم که از چه کتاب و سایز و فیلم‌هایی خوشم میاد و هر کتابی رو که مطابق با سلیقه‌‌م نباشه، هر چند که برنده جوایز نوبل و اسکار و گلشیری و مولوی و ارنست همینگوی هم که باشه دنبالش نمیرم تا کتاب رو هم نیمه‌ تموم ول نکنم و تا مدتها دچار عذاب وجدان نشم که نصفه ‌نیمه‌ گذاشتن بعضی کارها عوارض روحی و روانی و گاه جسمی خطرناکی داره و اونوقته که دیگه باید برای نصفه و نیمه کردن! به روانکاو و روانپزشک و نمی‌دونم چی‌چی تراپی مراجعه کرد.

سالها بود که برای من حسین سناپور فقط اسم نویسنده‌ای بود که روی کتابهاش دیده بودم ولی وقتی باهاش آشنا شدم متوجه شدم که چقدر خوب میشد اگه آدم قبل از اینکه کتابی رو می‌خوند این فرصت و امکان رو داشت که با نویسنده‌اش آشنا و همکلام میشد و چقدر این مصاحبت می‌تونست تاثیر مثبت بذاره توى خوندن کتابهای اون نویسنده. همونجور که وقتی من مصاحبه‌های مغرورانه‌ی یکی از نویسنده‌هایی که با نوشتن اولین کتاب و فروش خوبش، حالا دیگه فکر می‌کنه همینگوی ایران شده و خودش رو با صادق هدایت مقایسه می‌کنه، خوندم از خودم بدم اومد که چرا کتابش رو خوندم و توی وبلاگ و دو سه تا مجله‌ معرفی کردم که اگه اون صحبت‌های مغرورانه رو خونده و شنیده بودم محال بود کتابش رو بخونم.

در کنار تمام کتابهای خوبی که می‌خونم و معرفی می‌کنم امروز این همه مقدمه رو گفتم تا اسم چند تا کتابی رو که چند باری تلاش کردم تا بخونم ولی متاسفانه نتونستم اون رو تا به انتها برسونم رو بنویسم. شاید اشاره‌ی یکی از شماها که کتاب رو خوندین به نکته‌ی ظریف و خاصی، من رو هم علاقمند کرد تا دوباره اون کتابها رو بخونم. هر چند هنوز معتقدم که خوندن کتاب مثل خوردن قرمه‌سبزى کاملأ سلیقه‌ایه و شاید من قرمه‌سبزى دوست داشته باشم و شما ...

k1-viran1.jpg شخصیت حسین سناپور بسیار محترمانه است. دوستش دارم ولی متاسفانه نتونستم با کتاب ویران می‌آیى ارتباطی برقرار کنم. چند باری اون رو برداشتم و تا صفحه‌ی 40 و 50 هم خوندم ولی باز هم داستان نتونست من رو جذب کنه. داستانی که خیلی از دوستان دور و برم تا حالا چند بار اون رو خوندن و یکی از کتابهای مورد علاقه‌شونه ولی برای من جذابیتی نداشته. این روزها در حالیکه دیگه مثل قبل عذاب وجدان ندارم ولی هر بار که نگاهم به ویران می‌آیی میوفته بخاطر آشنایی که با سناپور دارم دوست دارم بَرش دارم (البته منظورم کتابه نه آقای سناپور!) و بازش کنم و دوباره از اول بخونم چون میدونم که سناپور کتاب بد نمی‌نویسه.

ویران مى‌آیی / حسین سناپور / نشر چشمه / 180 صفحه / 2500 تومان

k1-morshed.jpg میخائیل بولگاکف حداقل برای من اسم شناخته شده‌ای نبوده و نیست ولی عباس میلانی و همچنین مرشد و مارگریتا اونقدر معروف هستند که باعث شد این کتاب رو بخرم ولی این کتاب رو هم هر بار که خواستم بخونم فقط موفق شدم سی چهل صفحه‌ی ابتدایی‌ش رو بخونم و دوباره یواشکی بردم و انداختم یه جایی که دیگه چشمم بهش نیوفته. عباس میلانی بعنوان مترجم این کتاب قطعاً اونقدر میتونه به این کتاب اعتبار بده که باعث بشه مرشد و مارگریتا رو بخریم ولی خب این قلم نویسنده است که باید آدم رو بخوندن کتاب علاقمند کنه. این کتاب هم یکی از همونهاست که نخونده و نصفه‌نیمه باقی مونده.

مرشد و مارگریتا / میخائیل بولگاکف / ترجمه عباس میلانی / فرهنگ نشر نو / 445 صفحه / 6500 تومان

k1-gari.jpg دوستان بلاگر و آدم حسابی‌های زیادی رو دیدم که سالهاست با گاری کوپر زندگی کردند و شاید حتی از این بابا بچه هم داشته باشند! خداحافظ گاری کوپر کتابی نیست که جماعت کتابخون اون رو نخونده باشن ولی راستش این هم از همون دسته کتابهایی که من حس می‌کنم یه چیزی برای گفتن داره ولی من متوجه‌ش نمیشم بهمین خاطر با تغییر هر فصل، منهم شروع به خوندن این کتاب می‌کنم ولی تا حالا نتونستم تموم‌ش کنم. همینجا باید صادقانه اعتراف کنم اگر در نوشته‌های قبلی من مطلبی دال بر این بود که از کتاب تعریف و تمجید کردم باید بگم که اون تعاریف همش بواسطه فشار رومن گاری برای تبلیغ و فروش کتابش در ایران بوده! و الان بدون هیچگونه فشار و زور و شکنجه‌ای اعتراف می‌کنم که هیچ وقت موفق نشدم این کتاب رو تا آخر بخونم و اونهم به همون سرنوشت سخت و ملال‌آور و تحت فشار و استرس کار نصفه‌ نیمه کردن دچار شده.

خداحافظ گارى کوپر / رومن گاری / سروش حبیبی - انتشارات نیلوفر / 287 صفحه / 2500 تومان