چهارشنبه، ۹ ارديبهشت ۱۳۸۸

k1-chaghaleh.jpg تعطيلات دراز و طولانی عيد تازه تموم شده بود، هوا خيلی خوب و مطبوع بود ولی هنوز ارديبهشت نشده بود. همه‌ی حقوقم تموم شده بود و بواسطه‌ی لِنگ و پاچه‌ی درازم، فك و فاميل اونقدی بهم عيدی نداده بودند كه بتونم فروردين رو به آخر برسونم و يا حتی دو سير چاغاله بادوم بخرم! بخاطر اينكه افسرده‌گی نگيرم يه روز صبح، هوس كردم تا بيام و منهم وبلاگ بنويسم. اون روزها تعداد وبلاگ‌ها اينقدر زياد نبود كه مثل الان، دكتر و مهندس و نونوا و رئيس‌جمهور و استاد دانشگاه و شهردار و معلم و كارچاق‌كُن و عمله و بقال و ماما وبلاگ داشته باشه. بلاگر و وبلاگ، اون روزها برای خودش ارج و قـُربی داشت!

سال اول، توی همون قالب گوگولی سفيد و آبی بلاگ اسكای نوشتم. تازه‌وارد بودم و بدون هيچ لينك و كامنت و خواننده‌ايی. تموم روز و شب، من بودم و خودم و موس و كيبورد! ولی از رو نرفتم و نوشتن رو ادامه دادم و يه مدتی بعد خوشحال از اينكه دونه‌دونه به تعداد خواننده‌ها و كامنت‌ها اضافه ميشه. يادمه همون روزها يه پُست اختصاصی در رابطه با اولين وبلاگی كه بهم لينك داده بود نوشتم! از اون روزها اونقدر گذشته و يا شايد هم من اونقدر پير شدم كه حالا ديگه حتی يوزرنِم و پسورد بلاگ اسكای‌ رو هم فراموش كردم.

عصر يه روز جمعه توی كافه 78 و توی يكی از جلسات كاپوچينوی دوست‌داشتنی، راه و روش دات‌كام شدن رو از اساتيد فن پرسيدم. همون موقع قرار شد مجتبی برام زحمت طراحی يه سايت رو بكشه كه همون ديزاين خوشرنگ آبی، سرمه‌ی، طوسی شد كه همراه با كيوان آنلاين هوا و رفيق چند ساله‌مون شد.

من نه از نرم‌افزار چيزی می‌دونستم (و البته هنوز هم نمی‌دونم) و نه از سخت‌افزار. طراحی سايت كه ديگه پيشكش. يوزری صِرفی بودم كه صبح به صبح، كامپيوتر رو روشن می‌كردم و ميومدم توی اديتور وبلاگ و فقط نوشتن رو تجربه و تمرين می‌كردم. چون اون ديزاين آبی سرمه‌ای كه اتفاقاً من خيلی هم دوستش داشتم، استاد مجتبی كبير رو خسته كرده بود خودش دوباره آستين‌ها رو زد بالا و طرح قبلی رو كه تا همين چند روز پيش اينجا بود رو درست كرد. همون طرح كِرم قهوه‌ايی كه چند روز پيش توی آخرين مطلب نوشتم "خدافس" و كامنت‌دونيش اين اواخر صدای همه رو درآورده بود.

k1-web3.JPG و حالا اين ديزاين خوشگلی رو كه امروز می‌بينيد كار دوستان عزيزی هست كه باز من رو شرمنده خودشون كردند. درسته كه مجتبی سن وسال و قد و ابعادی حدود نصف من داره! ولی از لحاظ هوش و استعداد و معرفت و مرام و لوطی‌گری، كَت و كول خيلی‌ از آدمهای دو متری رو از پشت بسته و با تموم مشكلات كاری اين روزهاش برای چندمين بار زحمت ديزاين و برطرف نمودن مشكلات اين سايت رو كه انصافاً كار خيلی سختی هم هست رو كشيد تا نشون بده كه هنوز داش آكل زنده است. عرفان هم يكی ديگه از دوست‌های عزيزيه كه بواسطه مجتبی و اين دنيای مجازی باهاش آشنا شدم و طرح و شكل و شمايل اينجا نتيجه زحمات و سليقه و هنر دست و پنجه‌ی! شبانه‌روزی عرفان عزيزه.

تقريباً تمام تغيير و تحولات اين وبلاگ توی ارديبهشت ماه انجام شده و امسال هم دوباره بواسطه‌ی داشتن اين دو تا دوست عزيز، رخت و لباس اين وبلاگ نو نوار شد. الان من مثل اين خواننده‌ها، روی سِن واستادم و دستهام رو بطرف مجتبی و عرفان دراز كردم تا هر چقدر كه قراره شماها دست بزنيد و سوت و هوار بكشيد و دسته گل بندازيد روی سر و كله‌ام، تقديم به اين دو تا دوست عزيز باشه كه اگه لطف اونها نبود من هنوز داشتم توی بلاگ اسكای می‌نوشتم.

سه شنبه، ۱ ارديبهشت ۱۳۸۸

k1-web.jpg دنيای خارج از اين گربه‌ی لَم داده سالهاست كه به اين نتيجه رسيده بايد انرژی رو مديريت كنه و ما، حالا كه ديگه با بحران جدی انرژی روبرو شديم تازه يادمون افتاده كه نبايد با آب لوله‌كشی تصفيه شده تيك يه شاور كنيم و باسن مبارك‌مون رو بشوريم كه اگه نبود لطف خداوند در نزول بارش باران بهاری امسال، معلوم نبود چه بدبختی سرمون نازل ميشد توی گرمای تابستون امسال.

همسو با شعار اصلاح الگوی مصرف كه همه‌ی اين اصلاح و تغييرات برای حفظ انرژی صورت ميگيره منهم تصميم گرفتم با توجه به اينكه اين وبلاگ حالا ديگه شده جزيی از موارد مصرفی روزانه‌ی من و شما، بنابراين يه اصلاحاتی در اين وبلاگ انجام بدم تا بعد از اين، هم انرژی من و هم مال شما ذخيره بشه تا ببينيم نهايتاً اين انرژی‌های ذخيره شده كجا به دردمون می‌خوره!

حيفه كه موضوعاتی گفته و نوشته بشه و اونوقت شما با كلی شور و علاقه و انرژی بياييد و ببينيد نصف وبلاگ باز نميشه و يا قادر به گذاشتن كامنت نيستيد. اينجوری اعصاب و روان همه‌مون داغون ميشه. از اونجايی كه هيچ كاری بطور نصفه نيمه و شُل‌كُن سِفت‌كُن فايده‌ای نداره و همچنين منهم اين روزها يه كمی خسته شدم بنابراين تصميم گرفتم تا اطلاع ثانوی وبلاگ رو تعطيل كنم تا هم من و هم شما استراحتی كرده باشيم شايد توی اين حين و بين هم يه جوونمرد پيدا شد و اين وبلاگ رو مجدداً ديزاين كرد تا دوباره با چهره جديد در خدمت شما باشم. بنابراين تا ديداری دوباره كه نمی‌دونم چه وقتی هستش، خداحافظ.

يكشنبه، ۳۰ فروردين ۱۳۸۸

ظاهراً اصلاً به شما خانوم‌ها، خوبی نيومده. من رو باش كه تصميم داشتم پرده از روی يكی از خصلت‌ها و حقايق فجيع مردان عالم بردارم و اونها رو جلوی شما لُخت و عور كنم و ماهيت و ذات‌شون رو بريزم روی داريه ولی متاسفم برای خودم چونكه در حال حاضر من اين وسط شدم چوب دو سر گـُه!

پُست قبلی كه بنظر شخصی من واقعيتی است كه در رابطه با خيلی از مردها وجود داره، بازخوردهای متفاوتی در بر داشت كه اگه اين وبلاگ و سيستم كامنت‌هاش كه ديگه داره راستی راستی اعصاب و روانم رو خرد ميكنه، بازی در نمياورد و درست كار می‌كرد قطعاً تعداد نظرات خيلی بيشتر از اينها ميشد. توی اين دو سه روزه بواسطه‌ی پست قبلی، هم از طرف شما خانوم‌ها لعن و نفرين شدم و هم از طرف آقايون و حتی كم مونده بود از طرف گروهی ناشناس ترور بشم!

k1-kh1.jpg همونجور كه توی قسمت كامنت‌ها در جواب يكی از دوستان نوشته بودم اگه كسی مياد و در رابطه با وجود دزدی در جامعه می‌نويسه دليل بر اين نيست كه اون آدم هم دزده و از ديوار خونه‌ی مردم بالا رفته كه چند نفری نوشته بودند كيوان از تو توقع نداشتيم كه اون دوستان بايد بدونند كه نهايتاً كيوان هم مَرده و خلق و خوی كاملاً مردونه داره ولی اينكه آيا تا حالا توی رابطه‌ش تهعدش رو گذاشته زير پاش رو فقط خودش ميدونه و خدای خودش. يه سری چيزها تئوری و ايده‌آل زندگيه و يه سری چيزها واقعيت دنيای امروز ماست. همه‌ی ما دوست داريم كه مرزهای جغرافيايی برداشته بشه، هيچ جای دنيا جنگ و خونريزی و گرسنگی نباشه. كوسه‌ها و نهنگ‌ها آزادانه در دريا شنا كنند و پانداها عسل بخورن و در جنگل بزرگ بشن و همه‌ی آدمهای روی زمين حق انتخاب دين و مذهب و حكومت خودشون رو داشته باشند و ... ولی واقعيت زندگی امروز چيزيه كه فرسنگ‌ها با اون دنيای ايده‌آل فاصله داره. همه جای دنيا جنگ هست. كوسه‌ها شكار ميشن. نهنگ‌ها خودكشی می‌كنند. پانداها غفلت كنند با تير ميزنن‌شون. نصف مردم دنيا گرسنه هستند.

همونجور كه گفتم من فقط بواسطه‌ جنيست خودم توی پست قبلی اشاره‌ای كردم به يكی از خصايص مردها. اين قانون نيست. استاندارد هم نيست. فقط نظر شخصی منه. منهم كه هيچ آدم مستند و معتبر و مهمی نيست كه رفرنس واقع بشم. بنابراين اميدوارم كه شوهر و پدر و برادر و پارتنر شما خانم محترم، اصلاً توی اين دسته و كَتگوری نباشه و شما تا آخر عمرت به خوبی و خوشی زندگی رو بگذرونی ولی اين جمله‌ی من يادت باشه، گذر زمان خيلی چيزها رو به ما آدمها نشون خواهد داد.

والله من كه سر از كار و اصلاً خلفت و آفرينش شما خانوم‌ها در نياوردم! اگه بحث آفرينش بود كه خدا مردها رو خلق كرده بود، ديگه نمی‌دونم زمين، جماعت زن رو می‌خواست چيكار كنه؟! شما زنها نه بهتون خوبی اومده و نه بدی. عسل رو كه می‌خوريد، ليسش هم ميزنيد آخر سر سرش رو هم گاز می‌گيريد و ميريد دنبال زندگی‌تون. حالا يكی هم كه مثل من پيدا ميشه و خودزنی ميكنه و در رابطه با تنوع‌طلبی مردها می‌نويسه، قسمت عمده‌تون اين حرف رو قبول نداريد و هفت‌تير كشی می‌كنيد كه ما اِل هستيم و بِل هستيم و اگه اينجوره پس ما هم خيانت می‌كنيم و ... من مردها رو بهتر می شناسم يا شما؟! اگه مطلب من از حقيقت خيلی فاصله داشت چرا آقايون (بغير از يكی دو مورد) هيچ اعتراضی نكردن؟! چرا هيچ نظری ندادن؟! بابا ما خودمون می دونيم چه پُخی هستيم. من كه در رابطه با نكات منفی مردها زياد نوشته بودم ولی حالا كه اينجور شد بد نيست يه كمی هم در رابطه با واقعيت وجودی شما خانم‌ها صحبت كنم كه يه موقع فكر نكنيد يابو هستم و چيزی نمی‌فهمم كه آدم بايد الاغ باشه كه لقمه‌ی دونه هزار تومنی بخوره و باز نفهمه كه توی جامعه‌ی امروز چی ميگذره.

k1-kh3.jpg در اينكه شما خانوم‌ها هم خيانت می كنيد مثل باقلوا هيچ شكی نيست. اگه توی پست قبلی نگفتم، الان ميگم. كم نيستند خانم‌های متعهد تنوع‌طلبی كه بعد از يه هم‌آغوشی و هم‌بستری لذتبخش، كك‌شون هم نمی‌گزه و عين خيال‌شون نيست. كم نبودند زنهای متاهلی كه سرشون توی يه آخور ديگه بند بوده، نه يه روز، نه دو روز بلكه سالها. اينجوری نيست كه شما زنها فرشته و خُلد آشيان و جنت مكان باشيد و ما مردها مغضوبين ته دره جهنم. خودتون كلاه خودتون رو قاضی كنيد و ببينيد با اون خصلت‌های گـُه زنونه چه بلايی كه به سر خلق‌الله نياورديد و چه زندگی‌ها رو كه از هم نپاشوندين.

حالا اگه من ميام و دو كلمه در رابطه با خلق و خوی مردها می‌نويسم اينجوری نيست كه خيلی يابو هستم و يا دل خوشی از نسوان دارم. هميشه سعی‌م توی ارتباط و زندگی اين بوده كه نگاه جنسيتی نداشته باشم ولی اين دليل نميشه مشكلات زياد شما خانوم‌‌ها رو كه بصورت ديفالت توی وجودتون هست نبينم.

هميشه يادتون باشه كه توی زنونه‌ترين كارها هم هميشه مردها جلوتر از شما بودند. من برای گفته‌ی خودم مثال‌های زيادی دارم هر چند ميدونم خيلی‌هاتون باز می‌خواهيد همون بحث قديمی و پوسيده نه، كار زنونه و مردونه نداره و مرد و زن بايد جفت‌شون با هم كار بكنند رو پيش می‌كشيد.

مگه نه اينه كه آشپزی يه كار زنونه است ولی واقعيت اينه كه بهترين آشپزهای دنيا هميشه مرد بودند. بهترين خياط‌ها، هميشه مرد بودند. بهترين آرايشگرها هميشه مرد بودند. حتی قبل از انقلاب و در بسياری از كشورها در حال حاضر، آرايشگر خانم‌ها مرد هستند. اين درست كه جامعه جنگل نيست كه كسی بخواد بواسطه‌ی زور بازو رشد كنه و كارها رو پيش ببره ولی شما خانوم‌ها هم قبول كنيد كه بواسطه‌ی شرايط فيزيولوژیكی‌‌تون حداقل در بعضی از روزها كارآيی‌ جسمی و روحی و روانی‌تون خيلی خيلی كمتر از يه مرده. روزهايی كه سگ ميشيد و پاچه می‌گيريد رو فراموش كه نكرديد؟! اون روزها مگه روز نيست؟! مگه جامعه نبايد پيشرفت كنه؟! انصافاً اگه قرار باشه همين الان شما خانوم‌ها با اتوبوس بريد مشهد، ترجيح ميديد راننده‌ی اتوبوس زن باشه يا مرد؟! ميدونم الان ميگيد همون بهتر كه شما مردها بريد دنبال رانندگی و بَر و بيابون و شوفری پس يه مثال باكلاس ديگه ميزنم. اگه قرار باشه امروز قلب‌تون رو عمل جراحی كنند، ترجيح ميديد پزشك معالج‌تون زن باشه يا مرد؟!

نمی‌خواهيم ترازو ورداريم و كارهامون رو متر كنيم و جنسيت‌ها رو سَرند كنيم ولی به صرف اينكه سال 2020 ميلادی و 1400 شمسی شده كه ما آدم‌ها نبايد ماهيت خودمون رو عوض كنيم و برينيم به سيستم و روال طبيعی زندگی. مرد، بايد مرد باقی بمونه و زن بايد زن باشه تا اين چرخه‌ی زندگی به حركت بدون نقص خودش ادامه بده. مطمئن باشيد نه حالا و نه صد سال ديگه هيچ كدوم از اون فمينست‌های دو آتيشه كه پشم و پيله‌ی بدن‌شون رو هم شيو نمی‌كنند نمی‌تونند يكصدم كار يه مرد رو انجام بدن و هيچ يك از مردان پر ادعای سنتی هم نمی‌توند يك دهم يه كار زن رو انجام بدن. وجود اين بحث‌ها و گفتگوها بنظرم هميشه مفيد بوده ولی وقتی قراره چيزی بنويسيم، نظری بديم، پيشنهاد يا انتقادی كنيم خيلی خوبه كه نگاه جنسيتی نداشته باشيم و انصاف رو هم در نظر بگيريم. حالا ديگه خود دانيد!

شنبه، ۲۹ فروردين ۱۳۸۸

k1-k.jpg فكر كنم همه‌ی زنهای دنيا می‌دونند ولی اگه چشم به روی واقعيت نبندن و بتونن با اين قضيه‌ی مهم و حياتی كنار بيان و باور داشته باشند كه همه‌ی مردهای دنيا يه روزی، يه جايی، تحت شرايط عام و خاصی، تعهد رو ميذارن زير لِنگ‌هاشون و به زن‌شون خيانت می‌كنند، اونوقت می‌تونند يه زندگی كاملاً آروم و لذتبخش در كنار همسرشون داشته باشند.

پنجشنبه، ۲۷ فروردين ۱۳۸۸

fireman.jpg يه سری آدمها توی زندگی، مثل آتش‌نشان هستند. شايد هيچ وقتی حس نشن ولی وجودشون لازمه. اومدن‌شون هميشه همراه با جار و جنجال و هياهو و رفتن‌شون ساكت و خاموشه. هستن ولی نه هميشه. اين آدمها گوش به زنگ‌ند تا وقتی لازم شد بيان و آتيش رو خاموش كنند و بعدش هم بدون هيچ توقع و چشمداشتی صحنه‌ی زندگی رو ترك می‌كنند.

اين روزها توی زندگی‌ خيلی‌هامون نيستند اين آتش‌نشان‌های خوب و فداكار. اينه كه ديگه هيچ كسی، هيچ جای دنيا آروم و قرار نداره و همه‌مون داريم می‌سوزيم عينهو آتيش جهنم.

سه شنبه، ۲۵ فروردين ۱۳۸۸

و امروز در يكی از سردترين روزهای بهاری كه يه جای اين شهر بارون مياد، يه جاش برف مياد و بقيه جاهاش هم سوزی مياد گدا كـُش و آنچنانی، سرانجام از پشت يك سوم هفت ساله شد. همه‌ی اين بدوبدوها، همه‌ی اين مشق شب نوشتن‌ها، همه‌ی اين خط زدن و رَج زدن‌ها، تمرين بود و تكليف. حالا ديگه اين بچه، اون روپوش طوسی رنگی رو كه پارسال در رابطه‌اش صحبت كرديم تنش كرده و موهاش رو آب و جارو كرده و دَم در واستاده تا در روز تولدش بره كلاس اول. و من ممنونم از همه‌تون كه همه‌ی اين سالها با بودن‌تون، باعث شديد از پشت يك سوم هفت ساله بشه.

شنبه، ۲۲ فروردين ۱۳۸۸

k1-tajrish.jpg تهرانه و همين يكی دو ماه هوای خوب و من خوشحالم كه سازمان عريض و طويل هواشناسی، بعد از اينكه حالا براحتی آب خوردن ميشه از توی اينترنت، حتی آب و هوای عصر بيستم شهريور ساوجبلاغ رو هم پيش‌بينی كرد، اطلاعاتی كه ارائه می‌كنه با يه كمی پَس و پيش مبتنی بر واقعيته و ديروز اعلام كرد كه بارندگی‌های بهاری حالا حالاها ادامه داره.

حالا ديگه بواسطه‌ی رشد تكنولوژی و همين اينترنت و سايت‌های هواشناسی و شماره‌های گويای نمی‌دونم چند، حتی ميشه با توجه به وضعيت پـ.ريـ.ـود دختر بالغ البته به شرط نداشتن استرس و هيجان و ترس از ارتفاع و چيز كلفت و هزار و يك كوفت و زهرمار ديگه، تاريخ عروسی‌ش رو مشخص كرد تا روز عروسی‌شون بارون نياد و شب عروسی‌شون هم عروس خانوم رگل نشه تا آقا دوماد بدون وارد كردن خليفه به بغداد، سر به بالين بذاره كه هر چی به اين تازه دومادهای زبون نفهم ميگی، بابا شب عروسی كـَپ مرگت رو بذار و از فرداش تا مادام قيامت بزن توش كه اين چاهی كه توش افتادی تمومی نداره، اونقدر بزن تا اونجای جفت‌تون پاره بشه ولی مگه حرف حالی‌شون ميشه اين مردهای حريصِ گرسنه‌ی هيچی ندار حـ.ـشـ.ری كه حاضرند از روی جنازه‌ی ننه و باباشون رد بشن ولی شب عروسی بدون كـُشتن گربه و فيل و الاغ و يابو و صد البته عروس مادر مُرده نخوابند كه انگار اگه اون شب نكنند، و خونی نريزند شب‌شون صبح نميشه.

تهرانه و همين چهار تا گـُل نَم بارون كه يازده ماه سال، دل‌مون رو خوش كرديم به همين يه ماه كه اگه بهار بشه و بارون بياد، چترها رو بايد بست، جور ديگر بايد ديد، زير بارون بايد رفت، به سراغ من اگر می‌آيد نرم و آهسته بيايد، چه كسی بود صدا زد سهراب، پشت دريا شهری است، من الاغی ديدم گل سرخ را می‌فهميد ... و خب خودمون خوب می‌دونيم كه توی همه‌ی اون يازده ماه سال، ياوه گفتيم و زر مفت زديم و توی اين يه ماه هم خيلی كه احساساتِ عاشقونه‌مون طغيان كنه، فقط آق‌دايی رو هَم می‌كشيم و ميريم پشت پنجره واميستيم و فقط نظاره می‌كنيم خلق‌الله‌یی رو كه از بد حادثه، بدون چتر، زير بارون موندند و حالا دارند عينهو سگ می‌دويند تا خودشون رو به يه سر پناه برسونند و ما به همه‌ی مردهای كچلی كه توی ايستگاه منتظر اتوبوس هستند می‌خنديم. كدوم بارون؟ كدوم قدم زدن عاشقونه؟ چند ساله كه هيچ دو نفری رو نديديم كه زير بارون، بی‌دغدغه، بی‌چتر، بی‌سرپناه، عاشقونه قدم بزنند و همه‌ی هوش و حواس‌شون به جوب‌های پُر از آت و آشغال و لبه‌ی شلوارشون نباشه؟! حالا امسال كه ديگه گذشت ولی قول ميدم سال ديگه، وقتی بارون اومد دو تايی با هم، بدون چتر بريم و زير بارون تموم خيابون وليعصر رو، از تئاتر شهر تا خودِ ميدون تجريش قدم بزنيم و خيس‌خيس بشيم و ... و ما آدمها سالها و قرنهاست كه داريم به هم دروغ میگيم عينهو سگ.

شنبه، ۲۲ فروردين ۱۳۸۸

شما خواننده‌های عزيز كه خيرتون نمی‌رسه، اگر هم قراره چيزی‌تون برسه معمولاً جز شَر و دردسر چيز ديگه‌ای نداريد! يكی از خواننده‌های خوب اينجا كه خب من تا حالا ايشون رو هم نديدم، توی يكی از پست‌های اين اواخر كامنتی گذاشته بود و در رابطه با نمايش 30 نوشته بود و از من خواسته بود كه برم و اين نمايش رو ببينم و بعدش هم نقطه نظراتم رو برای ايشون بگم! از اونجايی كه بعضی از شماها فكر می‌كنيد ما بلاگرها بيكار هستيم و كار و زندگی و دوا و درمون و هزينه‌های زندگی نداريم و هر ماه استكبار جهانی حقوق‌مون رو به دلار ميريزه توی حساب‌‌های مختلف بانكی‌مون، يكی‌تون مياد و اُرد ناشتا ميده كه توی پست بعدیت در رابطه با فيلم فلان بنويس، اون يكی چون قضيه‌ی زندگی ما براش مهم ميشه و حس كنجكاوِ‌یش تحريك شده دوست داره در رابطه با تموم سوراخ سنبه‌ و ابعاد زندگی‌مون بدونه و يكی ديگه هم مثل احمد آقای قصه‌ی ما، پيشنهاد ميده كه برم تئاتر و بيام برای ايشون نظرم رو بنويسم! حالا باز اگه يه زيبارويی، ماه‌پيكری، سيمين‌لبی بود و اين پيشنهاد رو داده بود يه چيزی، باز شايد توی اين حين و بين و رفت و اومد فرهنگی دو زار گير آدم ميومد و يهويی خانوم دلش گير می‌كرد و ... ولی آخه من با اين احمد آقای دو متری ...!

k1-weding.jpg نمايش 30، دغدغه‌های يه دختر 30 ساله‌ است كه بعد از جشن تولدش، خونواده‌ش ازش می‌خوان كه زودتر شوهر كنه و بره دنبال زندگی‌ش و ... مشكلی كه اين روزها توی خيلی از خونواده‌ها ديده ميشه. زندگی صنعتی باعث شده كه سن ازدواج بره بالا كه بنظرم نبايد خيلی از اين قضيه ترسيد و نگران شد. امروز ديگه كمتر می‌بينيم كه دختر و پسر 20 ساله ازدواج كنند و برن توی حجله، بلكه اين روزها جوونها خودشون توی فرصت‌های مختلف ميرن توی حجله و اگه به توافق رسيدند بعداً اگه فرصت شد عروسی می‌كنند!

با شرايط بسيار سخت اقتصادی و مشكلات اجتماعی و رشد جدی طلاق كه اين روزها همه‌مون شاهد اون هستيم و شايد ديگه كمتر خونواده‌ای رو می‌بينيم كه يكی از نزديكانش صابون پُر كفِ طلاق به تن و بدنش نخورده نباشه، جوونها خيلی رغبتی به ازدواج ندارند. سن ازدواج افزايش يافته و خب قطعاً با ديرتر ازدواج كردن، مشكلاتی هم پيش خواهد اومد ولی واقعيت زندگی شهری امروز اينه كه انتخاب همسر پروسه كاملاً سخت و ادامه‌ی زندگی كاری بس دشوار و پيچيده است كه حفظ زندگی زناشويی نياز به داشتن مهارت‌های مختلفی‌ داره‌. حالا اگه دختر يا پسری قراره ازدواج كنند و دو سال بعد دراز دراز، تك و تنها مجدداً به آغوش گرم و پُر مهر خونواده برگردند خب چه كاريه همون بهتر كه حالا حالاها بدون اينكه ازدواج بكنند، بكنند تا بعدش ببينند چه پيش خواهد اومد!

نمايشِ طنز و كمدی 30 كه كاری دانشجويی بود و در جشنواره تئاترهای دانشجويی تونسته جوايزی رو هم ببره همون مختصات و ماهيت و محدوديت‌های زندگی، جشنواره، خوابگاه‌های دانشجويی رو داره. با توجه به اينكه كار طنز بود ولی بنظرم می‌تونست مشكلات رو خيلی عميق‌تر از اينی كه هست بررسی كنه. بواسطه طنز بودن كار، نبايستی نگاه سطحی به دغدغه‌های يه دختر 30 ساله و خونواده‌اش داشت. اونهم توی اين شرايط كه ماشالله دختر بچه‌های پونزده ساله هر كدوم‌شون اندازه مادر بزرگ‌های ما حالی‌شون هست و خودشون به تنهايی قابله‌‌هايی هستند ماهر كه می‌تونند بدون دكتر و كلينيك و بيمارستان، سرپايی دو قلو دو قلو آدمها رو بزاونند!

فكر می‌كنم كه تئاتر 30 تا آخر فروردين (ياشايد هم ارديبهشت) توی تالار مولوی (خيابون 16 آذر) و ساعت 5/5 اجرا داشته باشه. شايد بد نباشه برای حمايت از اين گروه‌های نمايشی كه بهرحال دغدغه‌های فرهنگی هم دارند بجای اينكه هی ول بچرخيم توی كوچه و خيابون و كافی‌شاپ بريم و اين اجراها رو ببينيم!

چهارشنبه، ۱۹ فروردين ۱۳۸۸

k1-mayelikohan.jpg ساعت دو نصفه شبه، تَه مونده‌ی چايی‌م رو می‌خورم و پُشت بَندش هم، بدون هيچ قندی افسوس می‌خورم به حال خودم و مردم و ورزش و فوتبال و حتی همه‌ی الكترونهای ساكت و خاموشی كه تا اين موقع شب بيدار موندن و دارند تِلو تلوخوران به حركت‌شون ادامه ميدن تا منِ احمق بشينم پای تلويزيون و به صحبت‌های بدون منطق سرمربی جديد تيم ملی جمهوری اسلامی ايران كه هر باری می‌خواد اسم تيم ملی رو بياره با تاكيد بر جمهوری اسلامی بودن تيم از همين الان سعی در نشون دادن حفظ نظم و انظباط و يه سری چيزهای ديگه داره، گوش بدم. سرمربی تيم ملی كه چند سال پيش باعث اون خفت و آبروريزی در مقابل تيم قطر و بازيهای مقدماتی جام جهانی 98 شد و ساليان پيش كه شايد خيلی از شماها يادتون نباشه ولی تصويرش مثل روز هنوز برای من روشنه در لباس بازيكن تيم پرسپوليس از فَنس زمين امجديه بالا رفت تا حال اون تماشاچی رو كه بهش بد و بيراه گفته بود بگيره كه شنيدن فحش خواهر مادر برای همه‌ی ماهايی كه شورت ورزشی تن‌مون و جلوی تماشاچی بازی كرديم چيز چندان عجيب و بعيدی نيست.

افسوس می‌خورم به حال عادل فردوسی‌پور كه تونسته با مهارت و تخصص و تيزبينی خاصش، پُر ببيننده‌ترين و بهترين برنامه‌ی اين سالهای تلويزيون رو بسازه و هر بار هم بايد با در نظر گرفتن هزار و يك مانع و محدوديت، جوری صحبت كنه تا توی اين مملكت هفتاد ميليونی به پر قبای كسی بر نخوره و توی همين برنامه، دويست بار جلوی دوربين گشت و گوش چپ و راستش رو نشون همه داد تا مشخص بشه كه گوشی توی گوشش نداره تا بنا به گفته‌ی سر مربی تيم ملی جمهوری اسلامی ايران، از اونور هی بهش بگن چی رو بپرس و چی رو نپرس! افسوس می‌خورم به حال اين مردمی كه با انتخاب اين سرمربی از همين حالا بايد قيد حضور تيم ملی كشورشون رو در بازيهای جام جهانی 2010 بزنند و دل‌شون رو به عصرهای دراز جمعه خوش كنند و خوردن تخمه گلپر و ديدن همين ليگِ در پيت و زپرتی خودمون.

افسوس می‌خورم به حال اين ادبيات غنی فارسی و اون همه پند و حكايت و ضرب‌المثل و البته حالا ديگه بدون اينكه افسوس بخورم معتقدم بايد ريد به همه‌ی حرف و حروف اين جمله‌ی معروف آزموده رو آزمودن خطاست كه يه سری آدم‌ها اين فرصت رو دارن تا هی آزمون بدن و گند بزنن و يه سری‌های ديگه بدون آزمون ... چه زود گذشت دوازده سال، فاصله‌ی بين مسابقات مقدماتی جام جهانی 1998 تا 2010 و چه سخت خواهد گذشت اين سه ماه باقی‌مونده‌ی فروردين تا خرداد 88!

دوشنبه، ۱۷ فروردين ۱۳۸۸

k1-bahar2.JPG شايد سالها بايد بگذره، شب‌های زيادی صبح و روزهای بی‌شماری شب بشه تا آدم به اين نتيجه برسه كه اين يه قانون نيست كه وقتی بارون مياد، وقتی هوا عاشقونه ميشه، وقتی جاده تو رو صدا می‌كنه، وقتی بعد از مدتها توی آسمون شهرت، رنگين‌كمون نقش می‌بنده، وقتی ابرهای هزار تيكه، همه‌ی زندگیت رو مثل پازل كنار هم می‌چينه، تو هم بايد حتماً سر شوق بيايی. موهای سياهی بايد سفيد بشه، روزهای زيادی بايد رَج بخوره، دفتر تجربه‌های زندگيت بايد قطور بشه تا بفهمی كه توی هوای بهاریی مثل اين روزها، حتی اگه همه‌ی ليل و نهار و شب و روز و كائنات هم كه دست به دست هم بدن به مهر، باز هم يه چيزی كمه. باز هم يه كسی كمه. شايد سالها بايد بگذره، نه يه سال و دو سال بلكه خيلی سال، تا بتونيم بفهميم كه بهار به تنهايی معجزه نمی‌كنه.

شنبه، ۱۵ فروردين ۱۳۸۸

ساعت 7 صبح شنبه، پونزدهم فروردينه و من دوباره اومدم و پشت ميزم نشستم. يه لايه‌ی خوشگل خاكستری خاك روی ميز و كيبورد و مانيتور و تمام دستك دنبكِ موجود نشسته. تقويم سفيدِ رو ميزی، مات و مبهوت و عينهو جن‌زده‌ها روی چهارشنبه 21 اسفند باقی‌مونده. چند تا دونه قند كه رنگش از اون سفيدی عوض شده و حالا ديگه به قهوه‌ای ميزنه، تـَه قندون هست كه قطعاً هر كسی امروز چايی‌ش رو با يه دونه از اين قندها بخوره، تضمينی قانقاريا يا سفليس می‌گيره! چند تا كارت تبريكی رو كه پارسال دوستان و بعضی از شركت‌های محترم برام فرستاده بودند و من گذاشته بودم كنار اين ميز بغلی، همينجوری سيخ و شَق و رَق واستادند. با نگاه گذرايی كه به تقويم يه صفحه‌ای سال جديد ميندازم، متاسفانه مشاهده ميشه كه تا اواسط خرداد، ديگه هيچ تعطيلی وجود نداره!

مديرعامل، بواسطه‌ی شروع سال جديد قراره تا دقايقی ديگه سخنرانی كنه ولی ميدونم كه ايشون از نبودن من در مراسم اصلاً ناراحت نخواهد شد. ديشب حدود ساعت دوازده و نيم در حاليكه تلويزيون روشن بود و صدای جيغ و دادِ مردان آهنين كه در حال برگزاری مسابقه‌ی فينال بودند ميومد، من سعی كردم بخوابم تا بتونم امروز ساعت پنج صبح از خواب بيدار بشم ولی نه بواسطه‌ی سر و صدای مردانی كه بخاطر كشيدن كاميون بيست تُن داشتند عربرده ميزدند، بلكه بخاطر يكماه شب‌زنده‌داری مستمر، خوابم نمی‌برد و تا خود صبح اونقدر توی تخت وُل خوردم كه بدون اينكه پلك روی پلك بذارم الان در خدمت شما هستم. بدی اين تعطلات طولانی همينه كه بعد از تموم شدنش، گويا به يه قاره‌ی ديگه پرواز كردی و يه هفته بايد بگذره تا ساعت بيولوژيكی بدنت تنظيم بشه تا دوباره همونجوری بتونی بخوری و بخوابی و يا بخوابی و بخوری!

همه ميگن امسال سال بديه. سال سختی كه بواسطه‌ی بحران جهانی كه هنوز خيلی هم لِنگ و پاچه‌ی اقتصادِ مملكت ما رو نگرفته، شرايط خيلی سخت‌تر از گذشته خواهد شد. سالی كه قراره انتخابات رياست جمهوری برگزار بشه و خب در عين حال بايد خوشحال باشيم و خدا رو شاكر كه يه عيد ديگه رو هم ديديم و قراره در سال اصلاح الگوی مصرف با تموم مشكلات مبارزه كنيم. بابا مبارزه!

تا دقايقی ديگه پروسه سخت و طولانی و عذاب‌آور روبوسی با همكاران شروع ميشه. بعد از فوت بابام، دومين باريه كه بخاطر عمل جراحی دستم، ريش گذاشتم. برام خيلی سخت بود كه بخوام يه دستی صورتم رو اصلاح كنم بنابراين الان اورانگوتانی شدم بس ديدنی! اميدوارم كه بواسطه‌ی اين ريش و پشم و محاسن، دوستان عمل مَكِش و ساكشن رو با ضريب بالا انجام ندن و همينكه لب و لوچه و آب دماغ‌شون رو به صورتم بمالند، رضايت بدند. ريش منهم كه ريش نيست عينهو سيم ظرف‌شويی به سر و صورت هر كسی كه بخوره بايد بره بيمارستان بخيه بزنه. شك نكنيد كه همگی‌مون بايد امروز دست و صورت‌مون رو با آب آهك و پرمنگنات پتاسيم بشوريم!