گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
برفی که دیشب، احتمالأ دَمدَمای صبح اومد و تهران بهاری رو سفیدپوش کرد، اونقدر خوشگل و قشنگ بود که باعث شد، من بعد از اینکه نهار رو خونه یکی از دوستام خوردم، از خونهشون بزنم بیرون و برم تجریش تا بعد از مدتها که تجریش رو ندیده بودم، تک و تنها پیادهروی کنم. به سلامتی و دلخوش، بنتون هم که اونجا یه شعبه جدید زده. نشر باغ باز و مثل همه روزهای تعطیل و نیمهتعطیل، کتابفروشی فردوسی بسته بود. یه سری لالههای رنگی خیلی خوشگل هم توی باغچه و لَچکیهای وسط میدون کاشته بودند عینهو این گل لالههایی که تو هلند میکارنند، دقیقأ مثل خارج! و من مات و مبهوت مونده بودم که ملت غیور و همیشه در صحنه چه جوری این اجازه رو به این گلهای خوشگلی که من تا حالا ندیده بودم توی فضاهای سبز تهران کاشته بشه رو دادند که اینجوری صحیح و سالم، توی باغچهها بمونند!
در آغاز سال نو یا باید قبول کنیم سطح فرهنگ مردم بطور تصاعدی رفته بالا یا گلهایی که شهرداری کاشته مصنوعیه چون قاعدتاً اگر به همون روال قدیمی ایرانیبازی خودمون بخواهیم به قضیه نگاه کنیم، جماعت باید شبونه همهی گل و گیاه رو از خاک درمیاوردند و میبردند توی باغچهی خونهی خودشون میکاشتند. اگر هم تا خونه نمیرسید و توی راه پژمرده میشد، یَحتمل گلهای لاله رو با سرکه و سکنجبین میخوردند، چون ما ایرانیها همه چیز رو ارث پدری خودمون میدونیم. وقتی مخزنهای بزرگ آشغالی رو کول میگیریم و میبریم خونهمون، وقتی توی اطاق خیلی از ماها برای فان بودن قضیه، تابلوهای راهنمایی رانندگی، ورود ممنوع و خیابان یکطرفه و عبور حیوانات وحشی هست دیگه خوردن گل لاله با سکنجبین که همچین چیز عجیب و غریبی نیست.
حال و هوای دم عیدِ تجریش رو خیلی دوست دارم. روزهای آخر اسفند، بواسطه ترس از فشار جمعیت به دستِ عمل شدم نرفتم تا جماعت و خیابون و مغازهها رو ببینم و امروز با دو هفته تاخیر رسیدم خدمت تجریش بزرگوار و چاق سلامتی و روبوسی کردم با سیمای تر و تمیز و خوشگلش و دعا کردم که ایکاش تجریش در تمام طول سال، مثل همهی خانومهای این موقع سال همینجوری مرتب و منظم و هایلایت کرده و اپیلاسیون شده باشه. امروز بخاطر خلوتی تهران و بارش برف و بارون، تجریش اونقدر تمیز بود که آدم دوست داشت همه جاهاش رو لیس بزنه!
بعد از معرفی کتاب در آغوش کافر توسط سرکار خانم لیلا، که بنظرم سرشناسترین خواننده و کامنتگذار بدون وبلاگ در عرصه وبلاگستان فارسی هستش و جا داره من همین جا بصورت اختصاصی، سال نو رو به ایشون تبریک بگم و فکر میکنم بزودی اسمشون بعنوان کسی که بیشترین کامنتهای مفید و تاثیرگذار رو در اینترنت گذاشته و ظاهراً تمامی آرشیو وبلاگ من رو هم مو به مو حفظه، بره توی کتاب گنیس، (چه جملهی بلند و نفسگیری) شروع به خوندن این کتاب کردم. هنوز به وسطهای کتاب هم نرسیدم ولی اگه به ادبیات مهاجرت علاقه دارید و دنبال کتاب خوب هستید، توصیه میکنم در آغوش کافر رو بخونید که من خیلی ازش خوشم اومده. اصلاً فینفسه در آغوش بودن چیز خیلی خوب و لذتبخشی هست، حالا چه مال کافر باشه و چه مال غیر کافر!
فرناز هم چند وقت پیش در رابطه با همین کتاب نوشته بود ولی خب از اونجایی که فرناز جزء آدم حسابیها و زباندانهاست! کتاب رو بصورت اورجینال و زبان اصلی خونده بود و توصیه کرده بود که اگه این کتاب به زبان فارسی چاپ بشه میتونه خیلی خوب و تاثیرگذار باشه که در کامنتهای همون پستش خانوم "لیلی دائرهالمعارف" اشاره کرده که کتاب چاپ شده و ... البته نقطهی ضعف بزرگ کتاب، ویرایش اونه که جا داره به آقای اصغر اندرودی که اسمش جلوی واژهی ویرایشگر دو نقطه، نوشته شده، جایزه ادبی نوبل رو اهداء کرد که انصافاً ایشون اگه چشم بسته میرید بهتر از این بود که کتاب رو ویرایش میکرد.
تا امروز که یازدهم فرودینه صبر کردم ببینم کسی دست تو جیبش میکنه یا عیدی برام میخره ولی بجون همگیمون دریغ از یه صد تومنی. امروز در تجریشگردی عصرگاهی، برای اینکه رسیدن نوروز رو با جون و دل حس کرده باشم رفتم و دو تا دونه شورت فرد اعلاء که اسم دو تا از گرونترین مارکها و برندهای دنیا بر لبهی اون نقش بسته رو خریدم. مدیران و صاحبان سهام ورساچه و کلوین کلاین اگه بدوند توی ایران شورتشون رو به قیمت پنج هزار تومن میفروشن قطعاً خودکشی خواهند کرد.
در آغوش کافر / دکتر بهزاد یغمائیان / نشر البرز / 457 صفحه / 3900 تومان
چند سالییه که تجربهی چلهنشینی ایام عید رو دارم! میرم تو غار و خلوت خودم و عین این دو سه هفته رو میشینم روی تخمهایی که سرتاسر سال، خیلی اذیتشون کرده و بهشون کمتر توجه کردم. امسال وقتی دیدم که جوجهها، هیچ تمایلی ندارن به دنیا بیان، منهم دیگه حوصلهم سر رفت و عصر یک روز بهاری، از روی تخمها بلند شدم تا هم به زخمبستر دچار نشم و هم برم توی خیابون و اتوبانهای تهران یه دوری بزنم تا حداقل بعد از عید توی این شهر گم نشم و آدرسها رو فراموش نکنم!
در یه اقدام روشنفکرمابانه تصمیم گرفتم اولین فیلمی رو که قراره در سال جدید توی سینما بینم مثل خیلی از آدمهای عادی جامعه، اخراجیها 2 نباشه! (هر چند که در اولین فرصت و خیلی یواشکی و مخفیانه میرم و اخراجیها رو هم میبینم) خب میدونستم که وقتی همه خوابیم بهرام بیضایی هم اونقدر فراز و نشیبهای سخت چالشبرانگیزناک داره که یا باید تحصیلات دکترا از سوربون فرانسه (تاکید میکنم سوربون چون مدارک آکسفورد معتبر نیست) داشته باشه و یا خود استاد بیضایی بیاد و بشینه کنار دستت و تموم صحنهها و دیالوگها رو برات توضیح بده تا بفهمی که هدف استاد از ساختن این فیلم چی بوده. من هنوز بعد از گذشت 18 سال که از ساختن فیلم مسافران گذشته متوجه داستان نشدم!
نه به اجبار، که خودم خیلی دوست داشتم بیست رو ببینم. اون قسمت شعارگونهی با "بازی متفاوت" برام خیلی وسوسهکننده بود. بهرحال اگر اشتباه نکنم بیست، نامزد شیش جایزه جشنواره فیلم فجر بود که نهایتاً تونست دو تا جایزه نقشهای مکمل زن و مرد رو بگیره.
قبل از دیدن فیلم حس میکردم بیست رو دوست خواهم داشت! البته این قسمت حسهای من از او قسمتهایی که سَر خود و بدون هرس و آموزش، رشد کرده و دیمی بزرگ شده و خیلی نمیشه روش حساب کرد. راستش من اگه بودم به این فیلم دوازده میدادم نه بیست!
پرویز پرستویی، شخصیتی نیست که کسی خودش و بازیهای به یاد موندنیش رو دوست نداشته باشه ولی بنظرم پرستویی، اینبار همون شخصیتی رو تکرار کرد که توی کافه ترانزیت بازی کرده بود. نه اینکه قرار باشه ازدواج دومی کنه و ... اینبار صاحب یه تالار پذیرایییه که قراره این تالار بیست روز دیگه بسته بشه. خب حالت و فرم و بازی و میمیک صورت و چشمها خیلی خوب و طبیعیه ولی مگه از پرستویی غیر از این توقعه؟! پرستویی محکوم به خوب بازی کردنه. و خب اون تغییر ناگهانی پرستویی برای حفظ تالار از اون چیزهایی بود که انگار کارگردان به زور خواسته توی اون تاریکی سالن سینما یه چیز خیلی ناجوری رو به زور توی ماتحتت بکنه و تو هم باید بدون هیچ درد و آخ و اوخ و خونریزی این منقلب شدن ناگهانی رو بپذیریی تا فیلم به روند خودش ادامه بده.
هر چند مهتاب کرامتی بواسطهی بازی در نقش یه کارگر رستوران تونست، برندهی جایزه نقش مکمل بشه ولی من اصلأ دوستش نداشتم. آیا بازی متفاوت یعنی اینکه چون کرامتی همیشه در نقشهای شیک و باکلاس خانوم دکتر و مهندس و وکیل بازی کرده حالا با یه گریم کاملأ بد و مزخرف و در نقش یه زن بدبخت و کارگر رستوران بازی کنه؟! بدسلیقهگی داوران جشنواره در انتخاب کرامتی در این فیلم رو باید ستود! نمیخوام به سینمای دنیا استناد کنم و مارلون براندو و آل پاچپینو رو مثال بزنم. به همین سینمای دَر پیت و زهوار در رفتهی خودمون و اونهم نه الان، که برمیگردم به 35 سال پیش. اگه بهروز وثوقی نقش یه معتاد رو توی گوزنها بازی میکنه و بعدش میاد و مجید شیرین عقل و خُل و دیونهى سوتهدلان میشه، احتمالأ این رو میگن نقش و بازی متفاوت، نه اینکه بجای پوشیدن یه پالتوی 300 هزار تومنی یه مانتوی 15 هزار تومنی بپوشی و دلت خوش باشه که متفاوت بازی کردی. آره ما هم خر بودیم و نفهمیدیم!
حیف بود که خانم فرشته صدرعرفایی که ظاهراً آدم گزیدهکاری هم هست، دوباره یه جورایی توی همون نقش زن بدبختِ بیچاره زحمتکشِ کافه ترانزیت ظاهر شد. ولی انصافأ بازیهای حبیب رضایی و علیرضا خمسه خیلی خوب بود. هر چقدر ریخت و قیافهی کرامتی، بد و تصنعی بود، گریم خمسه با بازی خیلی خوبش کاملاً باورپذیر بود. احتمالاً انتخاب خمسه بعنوان هنرپیشهی نقش مکمل انتخاب درستی بود و خب اینجا باید واقعاً سلیقهی داوران جشنواره رو تحسین کرد. هر چند که بنظرم نبایستی از بازی قشنگ حبیب رضایی به سادگی گذشت.
نمیدونم این چه مرضیه که چند ساله گریبون من رو گرفته و اونهم اینه که به محض در شدن توپ و تحویل سال نو، ساعت بیولوژیکی بدن من یهویی فِر میخوره و ناخواسته یه (GMT+ …) بهش اضافه میشه و نمیدونم با کدوم کشور دنیا سِت میشه. آرزو به دل موندم که در این سال جدید، زودتر از ساعت 6 صبح بخوابم ولی نشد که نشد. قطعاً 6 صبح ایران نه دوازده، یک شب آمریکا و کاناداست و نه منطبق با هیچ شب کشور اروپایی، غلط نکنم من باید یه رگ و ریشهی آفریقایی داشته باشم که GMT من دیفالت میره سمت و سوی اون قارهى سیاه پهناور!
بهاره و فصل گل و بلبل و چَهچهه و چلچله و هوای خوب و عطر تن یار و جفتگیری تمام دَدان اهلی و وحشی! در حالیکه این روزها، هر کسی بتونه از زیر دید و بازدیدهای عید، شونه خالی کنه و متقابلش خونهای رو برای چند ساعتی خالی پیدا کنه، بواسطهی همون غرایز منقلب شده در فصل بهار، میره و زیر یه خم یار رو میگیره و در حالیکه دو تایی لنگِ همدیگه تو دستشونه، سعی در خوابوندن و فیتیلهپیچ و سالتو بارانداز کردن هم دارند، اینجانب بدون در نظر گرفتن فصل بهار و با پا گذاشتن بر روی تموم غرایز منقلب و منبسط کنندهی روحی و جسمی، نزدیک به 20 روزه که هر شب با یه شاخه تیرآهن 85 سانتیمتری میخوابم! قسمت عمدهی بخیههای دستم جذب شده و فقط سر و تهش بیرون بودند که دیروز اون رو کشیدم ولی بنا به گفتهی دکتر معالج، نباید تا سه هفته آرنجم رو خم و راست کنم و همونجور که مطلع هستید از ده روز قبل از عید که دستم رو عمل کردم، دقیقاً انگاری که یه شاخه تیرآهن 22 به من بستن.
بوس و ناز و نوازش و لب و لوچه و گرفتن لنگ و پاچهی بخوره توی سر یار که این روزها دریغ از داشتن یه مرغ عشق، یار که دیگه شده کیمیای سعادت ... مکافاتی دارم با این دست بدون انعطاف که دست نگو، بگو دسته بیل. بسان همون دسته بیل خشک و سفت و سخته. لِنگ و پاچهی خودم خیلی کم کوتاه بود حالا دیگه دستم هم خم نمیشه و به چیزهای درازم یه چیز دیگه هم اضافه شده. شبها موقع خواب، انگاری قراره یه تریلی 18 چرخ رو توی اطاق، سر و ته کنم، لامصب با این وضعیت بغرنج خوابم نمیبره. منی که عادت داشتم موقع خواب تموم مفاصلم رو به اندازهی 45 درجه رو به ستاره قطبی، خم کنم حالا دیگه یاد گرفتم که موقع خواب بدون هیچگونه خم و انحناء به آلات و ادوات جنگی و زرهی، عینهو میت صاف و سیخ بخوابم و حالا شما خودتون مجسم کنید که یه شب تا صبح چیزتون همینجوری عینهو میلهی پرچم میدون صبجگاه سیخ و رو به بالا باقی بمونه!
بهرحال در حالیکه این روزها و خب عمدتاً بخاطر خیلی از شبها و مسایل پیرامونیش! خیلی از انسانهای محترم و نیمهمحترم کره زمین بدون در نظر گرفتن دین و مذهب و رنگ پوست و چشم و ایده و عقایدشون حاظرند نون نخوردن و تمام داراییشون رو بدن تا چیزشون بیشتر از 5 دقیقه برافراشته باقی بمونه و توی میدون شبگاه و رزمهای چریکی نصفه شب، شرمندهی زن و بچه و خونواده نشن این چیز من الان 20 روزه که عینهو فانوس دریایی سیخ رو هوا مونده که خب باید بگم که توی این ایام، هیچگونه سوءاستفاده یا حداقل نیمچه استفادهی هم از این سیخی نکردم!
هر چند، هیج وقت موسیقی مبتذل آنچنانی که باعث ایجاد تحرک در نواحی شکم و کمر و غدد لنفاوی زیر گلو بشه گوش نمیدم ولی یه امشب رو خواستم یه کمی بزنم به وادی خودشناسی و سلوک و عرفان و یه کمی خودم رو ملکوتی کنم و با نی و عود و دف و تار و سنتور حالی کرده باشم. از بعدِ خوردن شام یکی از آلبومهای حسامالدین سراج رو گذاشتم. تا حالا دو تا لیوان چایی که هر کدومش میتونه یه گروهان پیادهنظام رو سیرآب کنه، خوردم. 65 صفحه از کتابهای بورخس که خوندن و درک هر یه صحفهش آدم رو به گه خوردن میندازه رو خوندم. دو بار رفتم و شاشیدم اونهم نه بصورت سرپایی که متنفرم از این پوزیشن و میدونم که متاسفانه اکثر آقایون بیکلاس و باکلاس با همین حالت خودشون رو راحت میکنند و البته اگه خانمها ارتفاع و نقطهی ثقل و گرانیگاهشون رو کم و نزدیک به کاسهی توالت میکنند نه بخاطر فهم و شعورشون، که اونها شلینگ و وسیلهش رو ندارند وگرنه اینی که من از بعضی از خانومها سراغ دارم اگه اون چیزی رو که ما داشتیم، اونها داشتند از توی همون سال پذیرایی میشاشیدند! خب از موضوع پرت نشیم، دو ساعته که آلبوم سراج رو گذاشتم ولی دریغ از حتی یه صدا یا آروغ و باد گلوی حسامالدین!
فکر کنم شکل و شمایل ضبط آلبومهای موسیقی سنتی اینجوریه که زنگ میزنند به خواننده و همزمان با بیدار شدن خواننده، گروه در استودیو شروع به زدن سازهاشون میکنه. در حالیکه اونور ماجرا، خواننده توی خونهش داره صبحونهش رو میخوره و دوش میگیره و میاد توی پارکینگ، ماشینش رو روشن میکنه و تا بیاد توی خیابون و پشت چراغ قرمز و ترافیک و تا برسه به استودیوی پخش، سه چهار ساعتی گذشته و وقتی که برسه تازه زمان خوندنش فرا رسیده!
از بس منتظر شنیدن صدای سید حسام موندم و هنوز دریغ از شنیده یه جیکش، دیگه خسته شدم. دُنبک زن و تار زن و آقای استاد کمانچیان سه ساعت و نیمه که دارن لاینقطع میزنند. موبایلم رو برای یه ساعت و نیم دیگه تنظیم میکنم تا همزمان با رسیدن سراج به استودیو منهم از خواب بیدار بشم. امشب که گذشت، ولی خدا وکیلی، دیگه چی بشه و کی باشه و خاطرش چقدر برام عزیز باشه که من موسیقی سنتی گوش بدم!
شیش هفت سال پیش، شاید اینترنت بعنوان یه پدیده عجیب غریب، خودش رو به ضرب و زور هول داد توی زندگی بعضی از ماها، ولی برای من از همون روزهای اول، اینترنت با خوندن وبلاگها، پیوند خورد. نه زبان انگلیسیم اونقدر خوب بود که بخوام سایتها رو زیر و رو کنم و نه ایمیلی بود و علاقهای به چت و مسنجر و دیدن بَر و روی خانومهای خوب و خوشگل آنچنانی. بنابراین بخاطر خوندن همون وبلاگهای محدودِ اولیه فارسی بود که اینترنت خیلی زود شد جزیی از زندگی من و قطعاً خیلیهای دیگه.
هنوز هم بعد از گذشت این همه سال، عمدهی وقت من برای نوشتن و خوندن وبلاگ صرف میشه. نه تجارت و خرید و فروش اینترنتی میکنم و نه شرکت هرمی و لوزی و ذوزنقهای دارم. وقتی اسم اولین وبلاگهای فارسی میاد، ذهن من بطور اتوماتیک یاد خورشید خانوم و احسان و پینکفلویدیش و دو سه تا از دوستان دیگه میوفته. خیلیها اومدن و رفتن. ولی اینها، کسانی هستند که اومدند و هر چند خیلی وقته که بواسطه مشکلات و دلایل و علایق شخصی، خیلی کمرنگتر از گذشته شدند ولی خوشبختانه هنوز هستند و تداوم دارند.
شک ندارم که اگر هم یه روزی برای همیشه برن، محاله که وبلاگستان فارسی، اسم و یادشون رو فراموش کنه. یادمون نره که ماها خیلی به این آدمها بدهکاریم. به شیده و صنم که اونقدر شهامت داشتند از خودشون و مشکلات و خواستهها و نیاز و دغدغههای یه دختر، یه زن، یه جنس دومی برای من و تویی که اون حرفها رو تا اون موقع توی هیچ کتاب و روزنامه و فیلمی نخونده و ندیده بودیم، بگن. داستان زندگیهاشون رو اونقدر خوب و روون و خودمونی نوشتند که بهمون یاد دادند اینجوری هم میشه نوشت و این فُرمی هم میشه حرف زد و از اونجا بود که دیگه ندیده، حس کردیم این آدمها رو چقدر دوستشون داریم. بعد از اون بود که باهاشون بزرگ شدیم، با سلیقههاشون فیلم دیدیم، کتاب خوندیم و تموم کنسرتهای عصار رو رفتیم.
فوت مادر شیده عزیز، بدترین خبریه که امسال شنیدم. تو، اون سر دنیا باشی و بشنوی که مادرت در اثر سکته قلبی درگذشته، سخت تر از اونییه که بشه تصور کرد. شیده جان، هیچ وقت نتونستم توی این جور جاها مثل بقیهی آدمها حرفها و تسلیتهای کلیشهای بگم که همیشه موقع رفتن عزیزی، منهم لالمونی میگیرم. امروز که خبر رو خوندم خواستم بهت بگم مطمئن باش که همهی ما بیادت هستیم و همهمون دوست داریم. شاید چند سال دیگه، آدمها شیده رو فراموش کنند ولی هیچ وقت پینکفلودیش وبلاگستان فراموش نمیشه. روح مادرت شاد.
بنظرم وقتی قراره در رابطه با کارهای مهران مدیری صحبت کنیم، حتی دیدن سه قسمت از سریال مرد 2 هزار چهره (یعنی 20% از کل مجموعه) این اجازه رو بهمون میده که دیگه منتظر دیدن مابقی قسمتها نباشیم. طبق معمول همیشه، با شنیدن اسم مهران مدیری، قطعاً اولین چیزی که به ذهنمون میرسه باهوشی و تیزبینی و نکتهسنجی این هنرمنده. جوری که این ذکاوت و نوع نگاهش به طنز، باعث شد که خیلی زود خودش رو از تمام همقطارانش بالاتر بکشه. بنابراین وقتی با چنین آدم باهوشی طرفی، بنظرم این حق رو داری که با دیدن حتی سه قسمتِ سریال جدیدش، شدیدترین انتقادها رو از خودش و همکارانش بکنی.
چند ماهی، منتظر رسیدن عید و دیدن سریال جدید مدیری (که در اختفاء کامل خبری هم بود) بودیم و حالا همه منتظرند که سریال مرد 2 هزار چهره خوب و قشنگ و دلنشین بشه. همیشه اولش همینجوری یخ و بیمزه است ولی بهتر میشه، رو این شبها خیلیهامون بهم میگیم تا خودمون رو گول بزنیم که قراره کار مدیری بهتر از اینها بشه ولی من توی همین سومین شب پخش سریال، حاضرم به همهتون قول بدم که مرد 2 هزار چهره، بدترین کار مدیری خواهد شد و متاسفانه مدیری هم پا به دنیای تکرار گذاشت.
اینبار یه سری آدم، اشیاء، مولفهها، حرکات، شوخی و حتی حیوونات کاملأ تکراری که بدجوری گل درشته و تو ذوق میزنه فضای داستان رو ساخته. مثلأ وجود مار توی خونهی مهران مدیری و داخل تختخوابش چه لزومی داشت؟ حاوی چه نکتهای طنز و غیر طنزی بود؟! آیا این قسمت، نمیخواست از یه مار زشت و بد قیافهی وحشتناک که وجودش توی این داستان هیچ ضرورتی نداشت، استفادهی ابزاری کنه؟ یا اینکه نمیخواست شهامت مدیری رو به بیننده نشون بده که بله ... آقای مدیری حتی برای ساختن این سریال یه مار دو متری رو هم به گردنش میندازه و کنارش هم دراز به دراز میخوابه؟!
من بیننده پارسال توی سریال مرد هزار چهره قبول کردم که یه آدمکش با داشتن باندهای تبهکاری و مافیایی، توی خونهش آفتابپرست و مار و جک و جونورهای دیگه نگهداری میکنه ولی حالا که مسعود شصتچی قرار بره خونهی مهران مدیری واقعی باز من بیننده باید قبول کنم که مدیری توی خونهش مار نگه میداره؟! آیا چون قراره سریال طنز بسازیم مجازیم هر داستان غیر باور و غیر مرتبطی رو به خورد بیننده بدیم تا لحظهای بخندونیمش؟!
اگه مهران غفوریان سریال موفق (زمان خودش) "زیر آسمان شهر" رو میسازه و بواسطهی اصرار به ساخت ادامهی سریال، برای همیشه توی وادی هنر، گم و گور میشه، شاید برای غفوریان چیز عجیب غریبی نباشه ولی از مدیری و اون گروه نویسندههاش که قطعاً خودشون رو خیلی حرفهای میدونند و احتمالأ با شاه هم فالوده نمیخورند، کاملأ بعید بود که بخوان ادامهی مرد هزار چهره رو اونهم با این کیفیت بسازند.
بنظرم مدیری دچار اشتباه بزرگی شد که ادامهی مرد هزار چهره رو اونهم با این نویسندهها و داستان و حرکات و سناریوهای تکراری ساخت. من که به بهتر شدن سریال، اصلاً خوشبین نیستم و عمده دلیل عدم موفقیت رو هم در داستان و سناریوهای بد میدونم. تا حالا سه قسمت 40 دقیقهای پخش شده ولی دریغ از یه نکتهی ظریف و جدید طنز. به جرات قسم میخورم که توی پخش این 120 دقیقه من حتی تبسمی هم نکردم حالا یا من خیلی سختگیر شدم و توقعام رفته بالا و یا مهران مدیری اینبار در مسیری اشتباه قدم برداشته؟!
قدیمیها میگن تعریف کردن از خود گُه خوردنه! توی خیلی از داستانها و سکانسهایی که میبینم با در نظر گرفتن تموم محدودیتهایی که میدونم گروه نویسندهها داشتند ولی وقتی خودم رو میذارم جای اونها، میبینم من خیلی بهتر از اونها میتونستم این صحنه و فضای طنز رو بنویسم و بسازم. اگه کسی مهران مدیری رو میشناسه و امکان برقراری ارتباط با اون رو داره (که البته میدونم هستند دوستانی که اینجا رو میخونند و با مدیری هم کانکت هستند) حاضرم اینبار دو قسمت از سریال بعدیش رو من بنویسم، نمیگم چارلی چاپلینی جدید متولد و پا به عرصهی هنر خواهد گذاشت ولی قطعاً چند سال کار کردن فقط با چند تا نویسنده با یه دید و یه نگاه خاص به مسایل و محیط و پیرامون، همینی میشه که مرد 2 هزار چهره ساخته میشه اونهم با زیر سوال رفتن تموم اعتبار مهران مدیری و تیم و گروه حرفهایش.
پینوشت
بعضی از دوستان تذکر دادند که اون مار غولپیکر اژدهایی، مال خود شخص مهران مدیری هست و ظاهراً توی خونهش بعنوان یه حیوون خونگی نگهداری میکنه!!! که من اصلاً نمیتونم چنین موضوعی رو قبول و باور کنم. پای این حیوونها از پارسال و همون سریال مرد هزار چهره به سینما و تلویریون باز شد و تا حالا چندین بار هم با صاحب این حیوونها که یه آقای قد بلند و ریشویییه، مصاحبه شده که حتی دیشب هم توی اون قسمتهای پشت صحنه، وقتی مار روی دوش مدیری بود و وسط اجرا خندید و کات دادند، همون آقا ریشوه اومد جلو و مار رو از مدیری جدا کرد.
هر چند اگر این موضوع هم صحت داشته باشه باز هم من روی صحبتهای خودم اصرار دارم و معتقدم که این برنامه، یکی از ضعیفترین کارهای مدیری خواهد شد.
برخلاف پارسال که ویژه برنامههای تحویل سال نو تلویزیون خوب و نسبتاً دیدنی بود، امسال تمامی کانالهای تلویزیون، برنامههای کاملاً مزخرفی پخش کردند بس ندیدنی! که من فکر میکنم برای پخش چنین برنامههای مزخرفی، قطعاً باید کاسهای زیر نیم کاسه باشه. مثلاً کانال 5 حتی یه تایمر نذاشته بود زیر صفحه تا مشخص بشه که چقدر به زمان تحویل سال نو مونده و هی باید با شصت و بیلاخ و انگشت سبابه و نشانه و اشاره به سلوکی و پژمان بازغی نشون میدادند که چقدر به تحویل سال مونده. وقتی هم که سال، تحویل شد دیگه مثل سالهای قبل، توپ در نکردند و داریه دنبک و اون موسیقی سنتی خاص لحظهی تحویل سال رو نزدن. گویا امسال مسئولان محترم، این قضیه در کردن توپ رو سپرده بودند به بزرگترهای هر خونواده تا هر کدومشون بطور اختصاصی و توی خونهی خودشون، برای مابقی خونواده، توپ در کنه، چون گویا جدیداً کشف کردن که در کردن توپ بصورت رسمی و همگانی احتمالاً مغایر با سنتهای ایرانیهاست!
من هنوز در زندان مخوف علی شلمبه بسر میبرم! اگه کسی به سازمانهای حمایت از حقوق بشر و سرکار خانوم شیرین عبادی دسترسی داره اسم من رو بهشون بده شاید بتونند من رو از این سیاهچال تاریک نجات بدند! البته داش علی، دیروز مردونگی کرد و در یه اقدام Fair Play یه ساعت بهم مرخصی داد تا من برم و به مادر بزرگ پیرم سر بزنم. سمیرا جون، اگه این نوشتهها رو میخونی جون مادرت، ارواح خاک مادر بزرگت، به همون گنبد و بارگاه امام رضا قسمت میدم از خونوادهات زودتر خداحافظی کن و به تهران برگرد تا هم من بتونم به آغوش گرم خونوادهام برگردم و هم اینکه دیگه لیوان نداریم چایی بخوریم! چون هر چی کاسه و بشقاب و لیوان و استکان و نعلبکی و قابلمه و تشت و لگن داشتیم رو کثیف کردیم و توش چایی ریختیم و حالا دیگه هیچ ظرفی نمونده که تمیز مونده باشه و بشه توش چایی خورد! الان هی باید یه قُلوپ از قوری و یه قلوپ هم از کتری بخوریم و بعدش توی دهنمون چایی و آبجوش رو قرقر کنیم تا چایی میکس بشه و دم بکشه!
دیشب در حالیکه شلمبه دراز به دراز وسط خونه خوابیده و دقیقاً یه فرش دوازده متری رو به تصرف خودش درآورده بود و داشت در رابطه با شرایط اقتصادی آمریکا، تلفنی با آقا اسی مشاور ارشد اوباما در ینگه دنیا صحبت میکرد و منهم لپتاپش رو گذاشته بودم وسط لنگم، یهویی موبایلم زنگ خورد و از اونور خط اعلام شد که بیبیسی فارسی در نمیدونم کدوم یکی از برنامهش، وبلاگ حقیر و سر پا تقصیر بنده رو معرفی و گویا یکی از پستهای مربوط به عید رو هم بعنوان عیدی برای بینندگان خونده. راستش من و خوانواده و علی و هیچ یک از دوستان و فامیل سببی و نسبی که اصلاً ماهواره نداریم! بنابراین برنامه رو ندیدم ولی خب دوست دارم بدونم برنامه چه جوری بوده و بیبیسی کدوم قسمت و کجای از پشت یک سوم رو نشون جهانیان داده!
در ضمن من از همین جا، عید رو به تمام مسولین عزیز مملکت عزیزتر از جونم تبریک میگم و امیدوارم که سال خیلی خوبی داشته باشند. والله به خدا به پیر به پیغمبر این بیبیسی خودش بطور سر خود، وبلاگ من رو معرفی کرده و اینکه اعلام کرده نوشتههای من خوب و قشنگ و دلنشینه، نظر شخصی خودشونه وگرنه من غلط بکنم با این بنگاه سخنپراکنی سر و سری داشته باشم. ای مرده شورت رو ببرند بیبیسی با این برنامه پخش کردنت!
دكتر ماندگار، جراح و فوقتخصص قلب و همچنين دكتر رازی، متخصص و جراح زانو، توی ايام عيد رفتند مسافرت و تموم مريضهاشون رو سپردند به علی شلمبه! بهمين دليل ايشون برخلاف هميشه كه در تعطيلات عيد، كليد طلايی منزلشون رو میسپردند به من و میرفتن مشهد، امسال فقط عيالشون رو فرستادند و خودشون موندن و تخم گذاشتند تهران تا ارائه خدمات كنند به همشهريان تهرانی. مغازهشون رو كه مغازهی بزرگ چاپ ديجيتال عكس میباشد رو تغيير كاربری دادن و توی سال جديد به دراگ استور تبديل نمودند چون توی اين روزها كه حتی تموم كلينيك و بيمارستانهای مملكت هم تعطيله، مغازهی عكاسی داش علي اينا با تموم ظرفيت و بطور شبانهروزی و 24 ساعته، ارائه سرويس میكنه!
از اونجايی كه وقتی خانوم علی شلمبه مسافرت ميره، تموم زحماتی رو كه ايشون توی تهران متحمل میشده ميوفته گردن من بيچاره! بنابراين در حال حاضر 48 ساعته كه من به علی، دو دستی چسبيدم و تر و خشكش میكنم چون ايشون شديداً با تنها بودن مشكل داره و حتماً بايد يكی كنار دستش و شبها هم يكی ديگه بدون در نظر گرفتن جنسيت دقيقاً ور شكم و چسبيده به نافش بخوابه.
ديشب بعد از اينكه علی، مهمون خونه ما بود و به قاعدهی يه ديس، سبزی پلو با يه متر و نيم ماهی سفيد و يه قابلمه سالاد رو خورد با هم اومديم خونهشون. امروز هم از صبح بنا به گفتهی دكتر علی كه عيد مال بچههاست، من قيد مامان بزرگ و تموم بزرگترهای فاميل رو زدم و از اونجايی كه دكتر شلمبه حين عمل جراحی و چاپ عكسهای 13*18 نبايستی به هيچ عنوان تنها باشه چون شايد آل بياد و چيزش رو ببره، بنابراين بنده بعنوان دستيار جراح در كنارشون حضور كاملاً جدی داشتم. دو شب و دو روزه كه نذاشته من برم خونهمون و ديدن بزرگترهای ايل و قبيلهمون. دقيقاً مثل پادگان، انگاری كه آمادهباش زدن و ما اصلاً نبايد از مغازه تكون بخوريم.
امروز، اولين روز فروردين در حاليكه همهی هفتاد ميليون ايرانی و هفت هشت ده ميليون مهاجر خارج از وطن، دور هم جمع بودن و ميزدن و میرقصيدن، يعد از چاپ كلی از عكسهای عقد و عروسی خلقالله با فيگورهای آبدوغ خياری، دو تايی رفتيم تا نهاری بخوريم. خدا وكيلی خيلی زور داره، روز اول عيد، بری و نهار رو توی رستوران بخوری. نم بارونی ميومد و ابی هم داشت جعبه مداد رنگیها رو میخوند و هوا بس عاشقونه و رمانتيك شده بود. اشك توی چشمهام حلقه زده بود. دلم براي مامانم خيلي تنگ شده بود! ولی محال بود كه علی اجازه ميداد برم خونهمون. در همين حين دو سه تا از دوستام، زنگ زدند تا عيد رو بهم تبريك بگن. وقتي ديدند اون موقع بيرون از خونه هستم، بهم شك كردند و حالا هي بهم ميگن:
ای كيوان ناقلا، اول عيدِی و توی اين هوای عاشقونه مخ كی رو زدی و با كی خلوت كردی؟! حالا هی من ميگم:
بابا والله بخدا با دكتر شلمبه جراح بزرگ مغز و اعصاب هستم
ولی مگه قبول میكنند. از اونها اصرار و از من انكار كه من حتماً با يه خوشگل و ماهپری بيرون هستم، انگار كه آدم خوشگل بیكس و كاره و روز اول عيد ول خيابونه! وقتی ديدم حرفم رو قبول نمیكنند رو به علی كرده و گفتم:
داش علی برای اين دوستام يه دهن آوار بخون تا باورشون بشه با تو هستم و دكتر وقتی با اون صدای انكر الاصواتش بيت اول گل سنگم رو خوند حس كردم تموم كرك و پر طرف مقابل ريخت و بدون هيچ هزينهای همهی بدنش اپيلاسيون شد!
امشب دومين شبیيه كه من در كنار اين غول بيابونی هستم! تنها حُسن اين زندان اينه كه اينترنت پر سرعت و وايرلس داره و وقتی كه شبها دكتر خوابش ميبره من ميتونم بيام و لبتاپش رو بردارم بذارم روی شكمم، تا حداقل با شما در تماس باشم.
جاتون خالی، امشب دو نفری رفتيم طباخی روبروی پارك ساعی و يه دست كله پاچه رو با هم خورديم. دكتر الان عينهو غول داستان جك و ساقهی لوبيا، وسط اطاق خوابش برده. تصميم دارم اگه بتونم كليدها رو پيدا كنم و همين امشب از اين زندان مخوف فرار كنم تا حداقل فردا، دو جا عيد ديدنی برم. قطعاً همين اول سال جديد، مادر بزرگم آقم كرده چون بعد از انقلاب، امسال اولين عيدی بوده كه من خونهش نرفتم.
هر سال كه تحويل سال نو رو با خوندن ديوان حافظ و عطار و بابا طاهر و فردوسی و همچنين آيات قران شروع میكردم تا آخر سال نصف آلات و قطعات و اندامهای متصله و منفصلهای بدنم رو عمل میكردم ديگه وای بحال امسال. خدا آخر و عاقبت سال 88 رو ختم بخير كنه. سالی رو كه با پزشك حاذق و متعهد مغز و اعصاب و قلب و عروق و ارتوپد و زنان و زايمان شروع كردم!
چند سالیه که بواسطهی رشد تکنولوژی و استفاده از فضای آزادِ خطوط تلفن و طیطریق یه سری نوترون و الکترون کنجکاو و شناور و وجود سیگنالهای طولی و عرضی که هیچ وقت حضورشون رو احساس نکردیم، دنیای جدیدی به دنیای سیاه و سفیدِ خشکِ واقعیمون اضافه شده. حالا دیگه اونقدر با این دنیای ساخته شدهی جدید، جفت و جور شدیم و توی این فضای جدید، من و تو و ما با هم رفیق شدیم که تصور اینکه یه روزی بدون این محیط بخواهیم زندگی کنیم، سخت و غیر باوره. حالا دیگه نمیتونیم اینترنت رو دنیای مجازی بدونیم چونکه برای خیلی از ما آدمها، اینجا شده واقعیتر از هر واقعیتی. بنابراین مطابق این چند سال، همونجور که همیشه اولین سلام رو به شما خوبان کردم، آخرین یکی بود یکی نبود رو هم برای شما میگم. بهاریه و حُسنختام نوشتن که بلد نیستم. چند سالیه لُری نوشتم و امشب هم با همون لحن و کلام و ادبیات مینویسم. بیقید و بیفعل. بیتکلف و بیفاعل.
یه روز اضافهی امسال هم نتونست دردی رو دوا کنه. شاید هم قرار نبود برای من و تو، چیزی رو مَرهم باشه. چونکه ما سالهاست که به همون 365 عادت کردیم ولی خب صاحب این مِلک و مَلِک، هر چند وقت یکبار، شاید نه برای من و تو، که برای دلخوشی این اسفندِ مادر مُردهی عقب افتادهی معلولِ دوستداشتنی، یه روز اضافی رو میچسبونه وَر شکمش تا اونهم کم نیاره از همهی شیش ماهههای نیمهی دوم سال که حالا کو تا سال دیگه و چهار سال دیگه و کبیسهی دوباره! پس همین امروز رو خوشه که تونسته همقد دی و بهمن و مهر و آذر بشه.
یکسال دیگه رو با هم گذروندیم. با هم گفتیم، خندیدیم، بحث کردیم. با هم نوشتیم و خوندیم و شما هم با نوشتههاتون تائید و تشویق و انتقاد کردین و در همه حال باعث دلگرمی من بودین. با هم و برای هم گفتیم. کم درددل نکردیم توی روزهای بلند تابستون و شبهای دراز زمستون. یادتونه؟! گاهی من از زبون شما و بعضی وقتها هم شما از یه جاهای دیگهی من صحبت کردین! ولی خب هر چی که بود سعی کردیم در کنار هم بزرگ بشیم که قطعاً هر کدوممون به اندازهی سواد و شعور و معرف و ظرفیتهامون، قد کشید. قرار هم نبود مسابقه باشه و عینهو سرو، دراز بشیم تا از خورشید خانوم لب بگیریم. بنابراین یکی اندازهی یه موش ریقو و یکی دیگه هم اندازه همین گاوی که دیگه دست و پاش از شکم ننهش زده بیرون و قراره تا چند ساعت دیگه به دنیا بیاد تا ببینیم این یکی میخواد چه گلی بزنه به سر و کلهی مردم این سرزمین، قد کشیدیم.
پس یکسال دیگه رو گذروندیم. منتظر نباشیم که امسال و سال بعد و دههی نود، شقالقمری اتفاق بیوفته که زندگیه همینه. همینی که پارسال و پیرارسال بود. همینی که امسال هست. همین بهمن و اسفند و فروردینی که داره چار دست و پا میاد و هیچ مرغ تخم طلایی هم قرار نیست قُدقُد کنان پا به زندگی من و تو و ما بذاره. همین روز و شبهایی که امسال پای کولر و شومینه و عرق و ورق داشتیم. پس باید شاکر باشیم که یکسال دیگه هم گذشت که اگه قرار بود بمونه و نگذره که وامصیبتها بود. شبهایی رو که بیخوابی زده به سرمون و گذشته ولی دیر گذشته رو سالهاست که یادمون نرفته، پس ناشکری نکنیم و دعا کنیم که بگذره. چه به عرض و چه به طول و چه به درازا و پهنا که هر گذر و گذشتی ممد حیات است و مفرح ذات.
قدمت پنج شیش ساله اینجا باعث شده که حالا افتخار کنم به همهی دوست و رفیقی که از این سر قطب تا اون سر قطب، همه جای دنیا پخش و پلا و حیرون و ویرونند. حالا دیگه از شاخ آفریقا گرفته تا سرزمین اسکیموها، دوست و رفیق دارم. البته اسکیموها رو که زر زیادی زدم! ولی خب قطعاً همون نزدیکیهای قطب هم هستند دوستهای خوب ندیدهی که تا حالا کشفشون نکردم.
مثل آخرین نوشتهی هر سال، از همهی شما عزیزانی که کمرنگ و بیرنگ و پُررنگ هستید ولی هستید تشکر میکنم که یقین بدونید اینجا یه خیابون دو طرفه است که اگه شما توی پیادهروهای این خیابون قدم نمىزدید منهم خیلی وقت پیش از اینها، جُل و پلاسم رو جمع کرده بودم و رفته بودم پی الواتی و چه بسا که شاید الان یکی از ساقیهای بزرگ تهران بودم! قبلاً هم گفتم که برخلاف یه سری از دوستان اصلأ ادعا نمیکنم که اینها رو برای دل خودم مینویسم که من باید یابو باشم که این همه، وقت و سوی چشم و چراغ و انرژی بذارم که اینها رو برای خودم بنویسم! اگه مینویسم، مینویسم تا یاد بگیرم تا اگه چیزی میدونم منتقل کنم. اگه مینویسم بخاطر اینه که خونده بشه، دیده بشه بلکه پسندیده بشه!
قطعاً بواسطهی این نوشتهها و شاید اخلاق گه من، ناخواسته و بدون غرض و مرض، بعضی از دوستان از من رنجیده شدهاند بنابراین از همین تریبون، جلوشون دولا میشم و بخاطر نشون دادن ارادت خودم،حاضرم چیزشون رو ببوسم و ازشون معذرتخواهی میکنم. خدا شاهده که دو روزه دنیا ارزش نداره. یه شب تب و یه شب مرگ پس آدم باشید، شعور داشته باشید، یه جعبه شیرینی بگیرید و پاشید بیایید روی گل من رو ببوسید، قول میدم ببخشمتون و از سر تقصیراتتون بگذرم! خاطر شما اونقدر عزیزه که در حال حاضر من حتی یه دستی هم دارم چراغ اینجا رو روشن نگه میدارم هر چند که من یه سری کارها رو میتونم توی تاریکی و حتی بدون دست هم انجام بدم که خب اونها دیگه جاش اینجا و توی انظار عمومی نیست و شرایط زمانی و مکانی خاص خودش رو داره که حالا بماند!
جنب و جوش آدمها داره به اوج میرسه. لحظات آخر زایمان این نعره خر، فرا رسیده. اینبار فرزند، گاو فربهای است که بدون سیر طبیعی و طی پروسه گوسالهگی قراره از همون بدو تولد، گاو بدنیا بیاد. با سر و دُم و شاید هم شاخی دراز و نوک تیز. بیاییم همین اول سال نویی با خودمون عهد ببندیم که در سال جدیدی که پیش رو داریم، حداقل به اندازهی یه گاو، مفید واقع بشیم. بیاییم با خودمون عهد ببندیم که راه و روش زندگی رو از اسفندی بیاموزیم که معلول و عقب افتاده و تافتهی جدا بافتهی ماههاست ولی زنده کنندهی روح و روان آدمهای دلخستهی این سرزمینه. بیایید با خودمون عهد ببندیم که امسال رو زندگی کنیم. زندگی رو یاد بگیریم و اگر قرار شد تنها یه آرزو کنیم، من برای همگیمون، سلامتی جسم و بخصوص روح و روان رو آرزو میکنم ... سال نو مبارک.
این گاو به دستان پَر توان استاد نصیری، قلمی شده که من بیاجازهی ایشون، نصفه شبی گاو رو دزدیده و به این طویله منتقل کردم.
برای اونایی که یه قسمتی از دل و وقتشون رو برای خوندن و مطالعه، گذاشتند کنار و سرشون درد میکنه برای بوی کاغذ کاهی و خوندن کتاب و مجله و روزنامه، روزهای آخر اسفند قطعاً متفاوت با بقیه روزهاست. نمیشه به هفتهی آخر اسفند رسید و یادی نکرد از ویژهنامههای مطبوعاتی که دو هفتهی عیدِ آدم رو بخوبی میسازه و جزء معدود دلخوشیهای بعد از مهمونی و مهمونبازیهای مسخره است. آدمهای اینکاره معمولاً از 20 اسفند به بعد، با داشتن تموم دغدغههای تموم نشدنی زندگی، هر بار که از کنار دکههای روزنامهفروشی رد میشن، یه نیمچه توقفی میکنند و عینهو غاز، سرک میکشن تا ببینند چیزی چاپ شده که اونها هنوز نگرفته باشند و من خودم اگه از میدون تجریش تا راهآهن هم پیاده برم، هر بار بایستی جلوی هر کدوم از دکهها وایسم و نگاهی گذرا به بستههای تلانبار شدهی روی هم بندازم تا شاید چیز جدیدی پیدا کنم .... خب دیونه که شاخ و دم نداره!
ویژهنامههای امسال، همین الان جلوی رومه. نسیم. مشق آفتاب. همشهری. اعتماد. ایران و چلچراغ اونایی هستند که تا الان خریدم. فکر نمیکنم با توجه به سلیقهی من، مجلهی خوب دیگهای باشه که از دستم در رفته باشه و نگرفته باشم ولی شما اگه چیزی رو سراغ دارید، حتمأ توصیه کنید. معرفت ندارید که بخرید بیارید بدید دَم خونه! پس فقط اسمش رو بگید، خودم میرم میخرم. هر چند میدونم حالا چون قراره، دو سه هزار تومن هزینه کنید الان همهتون رابینهود میشید و میگید، کیوان جان آدرس بده برات مجلهها رو میخریم و میاریم. نه قربون شکل ماهتون، نمیخواد! ترجیح میدم چیزهای اخلاقی و فرهنگی رو خودم تهیه کنم. شما اگه خیلی کیوان رو دوست دارید در راه اعتلاء و بخصوص برپایی چیزهای غیرفرهنگی گام بردارید!
با توجه به اینکه هنوز مجلات و ویژهنامهها رو نخوندم ولی قطعاً از یه آدم اینکاره (کدوم کاره؟!) این توقع هست که حتی وقتی به جلد مجله هم نگاه میکنه بتونه حدس بزنه که توش چه خبره! آدم وقتی خواستگاری میره که دیگه توقع نداره عروس با بیکینی و مایو دو تیکه براش چایی بیاره ولی زرنگ که باشی حتی میتونی از روی مچ پای عروس هم بفهمی که اون زیر میرها چه خبره ... بله!
بنظرم توی این بستهی فرهنگی که من امسال برای خودم تهیه کردم، در حال حاضر شمارهی اسفند و ویژهنامهی نسیم، با اختلاف زیاد، یه سر و گردن از بقیهی مجلات بالاتره. از اولین شمارهی نسیم که عکس بچههای گروه آریان روی جلدش بود، مجله رو خریدم و خوندم. هر چند عیب و ایراداتی هم داره و من با صفحهبندی صاف و تخت و فونت ریز و صفحات خستهکنندهاش، کاملأ مشکل دارم ولی خب نسیم و نسیمیان نشون دادند که تیم و گروه خوب و حرفهای هستند که توی این آشفته بازار کارشون رو بخوبی بلد هستند.
نه زن و بچهای دارم که نگرانشون باشم، نکنه یه موقع برن توی خیابون و یهویی یه مادر به خطای سادیسمی، تیر و ترقهای بندازه جلوی پاشون و نه دیگه مامانم دل و دماغ برپدن از روی بوته و آتیش و در کردن فشفشه و چلچله و شرکت در مراسم پُر شور قاشقزنی رو داره! بنابراین عصری در حالیکه صدای تیر و فشنگ میومد، مثل تموم آدمهای بیخیالی که میتونند در لحظه، تموم اتفاقات بزرگ و کوچک عالم هستی رو دایورت کننند به قسمتهای سوقالجیشی میان تنهشون، روی تخت دراز کشیدم و طبق عادت همشگی پتوی گلبافتی رو که یه ببر خشمگین هم روش نقش بسته و داره غرش میکنه رو تا خِرتِنا یعنی تا نزدیک دَم گلو و کنار لوزَتین قبلأ عمل شده، کشیدم روی سرم و تا نه شب خوابیدم که اگر نبود بازی پرسپولیس در باشگاههای آسیا چه بسا که گره میزدم قیلوله رو به خواب شبانه. حالا که این جماعت گوسفند، حرف حالیشون نیست پس بذار من بخوابم و اونها اونقدر تیر و ترقه در کنند تا اونجاشون جر بخوره.
در حالیکه چندی پیش، اول من و هفتهی بعدش هم کنفدراسیون فوتبال آسیا به فدراسیون معظم فوتبال ایران در رابطه با تبلیغات روی پیراهنهای تیمهای ملی، توضیح و تذکر داده بود، باز اینبار و در بازی مقابل با تیم ملی کنیا دیدیم که هم بر روی پیراهن تیم ملی فوتبال ایران تبلیغ شرکت سایپاست و هم پیراهن تیم ملی فوتبال کنیا مزین شده به لوگو و آرم کمپانی تولیدات لباسهای ورزشی علی دایی، سرمربی تیم ملی فوتبال جمهوری اسلامی ایران که همونجوری که خودتون مشاهده میکنید تریلی باید بیاد تا این القاب و عناوین رو با خودش بکشه.
در حالیکه در کشور تازه کشف شدهی مائومائوی آفریقا که البته مسئولان دانشگاه آزاد خبر از افتتاح یک واحد دانشگاهی در این کشور که تنها سه خانوار در آن زندگی میکنند دادهاند، نیز بر روی لباسهای تیم ملی کشورشون که از ساقههای گیاه بامبو و برگهای درخت عرعر وحشی و الیاف ریواس تهیه شده است نیز تبلیغ نمیکنند، در مملکت ما، ورزشکارانی که قرار بوده سفیران این کشور باشند دائماً یا لوگوی سایپا و یا تک ماکارون و زرین ماکارون رو میچسبونند به سینههاشون و نود دقیقه در مقابل تماشاچی و دوربینهای تلویزیونی طی طریق میکنند. ما ایرانیها در محافل بینالمللی، خیلی کم تابلو و انگشتنما هستیم باید هر بار هم یه چیزی مثل دستهبیل آویزون گردنمون کنیم تا بهونه و دستاویزی بدیم دست این کافرهای بیدین و از خدا بیخبر که اونقدر الاغ هستند که نمیدونند به بهای چُسمثقال پول میتونند پیراهن تیم ملی کشورشون رو بکنند محل تبلیغات شرکت فخیمهی دراز ماکارون.
توضیح مهم اینکه ریخت و قیافهی هر دو بازیکن، بصورت اورجینال همینجوری بوده که دارید میبینید. والله بخدا من عکس رو دستکاری نکردم! تلاش برای شناسایی این بازیکن ایرانی خوش قیافه کماکان ادامه داره.
دوباره مثل همیشه، روزهای آخر اسفند شد و بانکها شلوغ شد. عابر بانکها پول ندارند. سیستم شبکهی شتاب خرابه. کارتخوانهای مغازهها، کار نمیکنه و در مقابل خرید و کشیدن کارت به شما یه بیلاخ تحویل میده. در حالیکه مسئولان بانک مرکزی خبر از چاپ اسکناس و چک پولهای مسافرتی به وفور و به مقدر و تعداد کافی میدهند ولی صفها و مراجعات و درگیریهای مشتریها با باجههای بانک، چیز دیگهای رو میگه.
اصلأ گور بابای اون شاه پدر سوخته و پدرش که باعث شدند مملکت ما هیچ وقت به دروازههای تمدن که چه عرض کنم به آبشخورها و آبریزگاههای تمدن هم نزدیک نشه ولی حداقل سی ساله که من و تو و او و ما و شما و ایشان، میدونیم که هر سال 29 اسفند تعطیل رسمییه و بعد از اونهم که به مدت دو هفته تموم ادارهها و سازمانها و نهادهای رسمی و نیمه رسمی تعطیل میشن و توی این مدت، مردم بیچاره به پول نیاز دارند. حالا اگه پول نداریم حداقل تراول چک در اختیارشون بذاریم. اگه اون رو هم نداریم، شبکه شتاب و کارتهای اعتباری رو سر و سامون و بهاء و اعتبار بدیم. اگه اون رو هم نداریم، از اروپا و آمریکا که سالهاست شکل و شمایل گردش پول و اسکناس رو توی کشورهاشون عوض کردند الگوبرداری کنیم. اگه اون رو هم نداریم حداقل یه کمی مدیریت داشته باشیم تا این روزهای آخر سال رو جوری اداره کنیم تا صدای خلقالله به عرش الهی نرسه. اگه اون رو هم نداریم ... خب همینی میشه که پارسال و پیرارسال و پس پپرارسال و امسال و قطعاً سالهای سال دیگه و حالا حالاها شاهدش هستیم.
عاشق این چند روزهی آخر اسفند هستم. همه چی ریخت و پاش و درهم و برهمه. هنوز فرصت نکردم برم تجریش، پاساژ قائم، تندیس، بازارچه و امامزاده صالح. انگار تا وقتی که توی پیادهروهای تجریش و لابهلای آدمها و دستفروشها و گلهای سنبل و بنفشه و شورتهای رنگی زنونه و شمع و آت آشغالهای دیگه نرفتی و هی به پَک و پهلو و درت نمالیدن، متوجه نمیشی که سال داره تموم میشه. هر چند با این دست دراز و سیخ که نمیتونم یه لُنگ قرمز به سرش ببندم و برم وسط پیادهرو!
دکتر گفته که به هیچ عنوان به دستم فشار نیارم و اونرو از آرنج، خم و راست نکنم که خب من نمیدونم این همه اصرار و تاکیدش برای چی بوده؟!! چون اگر میگفت، یه BMW M3 بهم میده و من فقط به اندازهایی که بتونم دستم رو توی سوراخ گوش یا دماغم کنم، اونرو خم کنم محال بود که از پسش بربیام. با اون عکسی که توی پستهای قبلی دیدین و اون 40-50 تا بخیهای که به ودیعه روی دستم قرار گرفته، باید خلیل عقاب باشم و بتونم ژانگولر بازی در بیارم که دستم رو بیشتر از پنج درجه خم و راست کنم.
روزهای آخر ساله و همهمون درگیر خرید و نقد کردن چک و سفته و گرفتن حقوق و پاداش و کارانه و ... بنابراین میدونم توی این اوضاع خر تو خر کسی دیگه حال نداره بیاد وبلاگ بخونه ولی خب عیبی نداره اونهایی که خارج از ایران هستند، هر چقدر هم که گندم و جو و یونجه سبز کرده و ماهی قرمز گرفته باشند و اونجای خودشون رو هم که پاره کرده باشند و برای رسیدن سال نو تدارک و تهیه دیده باشند، هیچ وقت مثل ما، عید و نوروز دارند و سرشون شلوغ نیست بنابراین اینها رو برای اونهایی مینویسم که این روزها دلشون لک زده برای حال و هوای این روزهای شهرشون که اگه بخوام مثل همیشه بگم، خاطرتون جمع که اینجا هیچ خبری نیست، دروغ گفتم مثل سگ!
ایکاش همهی اونهایی که هنوز خودشون و شهرشون و اسم و وطنشون رو یادشون نرفته و در جواب سوال یه خارجی که کجایی هستی؟! یه پرشین به بزرگی سه تا قاره نمیگن که یارو گه گیجه بگیره که این طرف کجایه ... امسال عید، اینجا بودند و سال نو میشستند پای سفرهی هفت سینی که حتماً جاشون خیلی خالی خواهد بود.
امسال، برای روزهای دراز عید حتماً باید برای رفتن به سینما وقت بذارید. سوپر استار تهمینه میلانی، اخراجیهای دهنمکی، وقتی همه خوابیم بهرام بیضایی فیلمهای اکران نوروزی هستند که امروز توی روزنامه خوندم که خوشبختانه پخش درباره الی اصغر فرهادی هم حتمی شد. نمیدانم این "درباره الی ..." چی بوده و فرهادی چی نشون این خلقالله سینمابرو داده که همهی اونهایی که فیلم رو توی جشنواره دیدند، لام تا کام حرف نمیزنند و مثل دیوونهها و بُهتزدهها، فقط منتظر هستند تا فیلم دوباره اکران بشه و برن ببینند. با این سکوت سنگینی که اهالی حرفهای فیلمببین بعد از دیدن درباره الی گرفتن آدم میترسه که فرهادی توی آخرین فیلمش یه چیز ناجوری نشون اینها داده باشه که اینجوری روزهی سکوت اختیار کردند!
خسته و کوفته اومده خونه. کارگر افغانی که نمیدونم چند وقتیه مامانم از کجا کشفش کرده، بالای نردبومه و داره در و دیوار رو میسابونه. والله وقتی کانال بیبیسی، افعانیهای کشور خود افغانستان رو نشون میده اونها خیلی خوب و روون فارسی صحبت میکنند ولی نمیدونم چرا این افغانیهایی که تَرک وطن کردند و ساکن ایران شدند، فارسی رو با این لحن و گویش و لهجهی تخمی صحبت میکنند؟!
پسره یه چیزی میگه، من متوجه نمیشم و خب حدس میزنم که احتمالأ سلام کرده. چاق سلامتی میکنم و رخت و لباسش رو نگاه میکنم تا ببینم اینبار کدوم یکی از لباسهای بنده تن آقاست! همیشه بعد از کارش پول که میگیره هیچ، یهویی مامان جان دلش میسوزه و در یک عملیات انتحاری و انقلابی سر خود، دو تا شلوار جین و دو تا پیرهن و تیشرت هم ضمیمهی دستمزدش میکنه و اونوقت آقا کیوان باید صبح تا شب کار کنه و اونجاش جر بخوره تا بتونه لِنگهی همون شلور جینی رو که مامان دلش سوخته و داده به افغانیه رو دوباره برای خودش بخره. شلور جرجیا آرمینی قبلی رو سه سال تنش بود و یه مدتی هم باهاش آجر میبرد بالای ساختمون!
میام تو اطاق. تختخوابم دقیقاً وسط اطاق قرار گرفته. جوری که برای رفتن به اون سر اطاق باید از روی تختخواب بپرم! مامان رو صدا میکنم.
-مامان تخت رو چرا اینجوری وسط اطاق گذاشتی؟!
-خب دیگه خسته شده بودم از اون حالت قبلیش، گفتم وسایل اطاقت رو یه تغییری بدم تا تنوع بشه.
-خب مامان جان، تغییر و تنوع خیلی خوبه ولی فکر نمیکنی جای این تخت یه کمی ناجوره؟!
-آره من خودم هم اولش گذاشته بودمش کنار دیوار ولی کَرمعلی گفت تخت رو بذاریم وسط اطاق بهتره!
-کرمعلی؟!!! کرمعلی دیگه کیه؟!
-حالا چرا داد میزنی؟ صدات رو بیار پایین میشنوه ناراحت میشه. کرم دیگه. همین پسر افغانیه. سلیقهش خیلی خوبه! حالا تو هم همچین شلوغش میکنی انگاری چی شده؟!
-مامان جان، والله بخدا یارو میخواد سِت ده میلیونی مبل و صندلی خونهش رو عوض کنه نظر من رو میپرسه. توی کارخونه دو هزار تا قطعه و پالت و دستگاه و کوفت و زهر مار دیگه رو من خودم چیدمان میکنم. تا حالا ده نفر، کت شلوار دومادیشون رو با نظر من گرفتند. تا حالا فقط صد تا کتاب در رابطه با لیاوت و چیدمان و اصل و اساس فنگشویی و کایزن و 5 S خوندم اونوقت تو تخت من رو بر اساس نظر کرمعلی گذاشتی وسط اطاق؟!
بنظرم اوج کنسرت امسال علیرضا عصار که من این شانس رو داشتم دیشب (شنبه) در آخرین سانس و اجرای اون حضور داشته باشم مربوط میشد به آقای "فیروز میثملو" که جوری گیتار میزد که تموم رشتههای عصبی آدم رو به بازی میگرفت و میتونست برات به قاعدهی بیش از دهسال خاطراتِ خوب و به یاد موندنی رو در آن واحد، حی و حاضر، زنده کنه و یه سری آدمهایی رو که برات روزگاری، عزیز دوردونه و نظر کرده بودند و تو بودی و دم مسیحایی اونها و حالا دیگه فقط تو موندی و یه سری خاطراتِ نخنما شدهی رنگ و رو رفته که عینهو تار عنکبوت به کنج و سقف اطاق نمور و کاه گلیت چسبیده رو عینهو عصای موسی تبدیل به یه موجود جاندار کنه و تو رو برگردونه توی بغل همونایی که خر بودی و دوستشون داشتی.
تابحال چیزی از فیروز میثملو نشنیده بودم ولی دیشب جوری گیتار زد که اگه روی صندلیهای بالکن نبودم اون وقت بهش میگفتم که پاداش چنین بازی با سیم و تار چه سرانجام خوشایندی براش به همراه خواهد داشت! ولی حیف دوستانی که قبول زحمت کرده بودند و بلیط برنامه رو تهیه کرده بودند خست بخارج داده بودند و هزار تومن بیشتر نداده بودند تا ما هم بسان آدم حسابیها یه جای آبرومند سالن بشینیم نه اینکه ما رو ببرند بالای پشتبوم و توی ارتفاع بیست هزار پایی و دقیقاً پشتِ باسن بزرگ صدابرداری که بنا به گفتهی خودش اونقدر استرس داشت که اگر هم میخواست بشینه نمیتونست باسن مبارک رو روی صندلی بذاره و این شد که ما تا آخر کنسرت، چشممون به صفحات بزرگ نصب شده در سالن وزارت کشور بود تا ریخت و قیافهی گوگوری عصار رو که ماشالله، هر سال داره چاقتر از سال قبل میشه رو بطور نیمه مستقیم ببینیم. اگه میدونستم قراره بریم بالا پشتبوم وزارت کشور بشینیم و کنسرت رو تماشا کنیم، اولأ با خودم یه پشهبند و یه پیاله آب خنک میبردم تا بعد از اجرای برنامه، بخاطر دوری راه و بعد مسافت همونجا میخوابیدم. ثانیاً با موسسهی اخترشناسی یه هماهنگی میکردم تا بطور امانت یکی از تلسکوپهاشون رو در اختیارم میذاشتند تا بتونم از اون ارتفاع، سن و عوامل اجرایی رو رصد کنم.
عصار اگه یه جورایی تعارف رو میذاشت کنار و گوش نورپرداز سالن رو میگرفت و با اُردنگی و تی پا، مینداختش نبش میدون فاطمی، اونوقت میشد گفت که کنسرتش خیلی خوب بود. هر چند اونقدر کنسرتها دیر به دیر برگزار میشه و اونقدر شرایط رو برامون به مرگ گرفتند که حتی همین کنسرت تبکردهی عصار میتونه غنیمتی باشه توی این روزها و شبهایی که بزرگترین تفریح ما پایتختنشینها فقط رفتن به رستوران و دادن سفارش غذا و خوردن شام و سالاد و سالامی است.
آهنگهای جدیدی اجرا نشد. هر چی بود همون قدیمیها بود. فقط دو تا آهنگ جدید بود که یادمه توی کنسرت چند سال قبلش هم قول داده بود که توی این آلبوم جدیدش اونها رو هم اجرا کنه که خب فعلأ هیچ خبری از آلبوم و برنامههای جدید نیست. قرار گرفتن دوباره فواد حجازی و عصار در کنار هم میتونه باعث تداوم موفقیت این تیم باشه بنابراین حالا که دوباره با هم جفت و جور شدند نباید باز فیل یکیشون یاد هندوستان کنه.
با نهایت ادب و احترام برای تمام حیوانات اهلی و وحشی و تمام حیواندوستان و عاشقان شکار و طبیعت و هچنین آقای محمد علی اینانلو، باید به عنوان حسن ختام این نوشته عرض کنم، گروهی که پشت ما نشسته بودند و از بد حادثه همه با هم فامیل و تقریباً به اندازهی یه نصفه گردان پیاده نظام بودند گویا یکی براشون بلیط باغوحش خریده بود و این عزیزان قرار بود بازدیدی از حیوانات و دنیای وحوش بعمل بیارن که ظاهراً در اثر یه حادثه سر از کنسرت درآورده بودند و احتمالأ یکی از قسمتهای سریال مرد دو هزار چهره مهران مدیری، اومدن این خونواده به کنسرت علیرضا عصاره! همهشون با هم چنان منظم و مرتب و همزمان، عربده میزدند که گویا سالهاست در یک اردو و یک طویله و به رهبری یک گوساله عرعر میکنند و اگه حداقل بابای پیر خونواده که بیش از هفتاد سال رو داشت همین امشب توی بخش CCU یکی از بیمارستانهای تهران بستری نشه و تخمهاش رو بخاطر باد فتق عمل نکنه باید به عدالت و حقانیت خدای عَزوجل شک کرد!
خیلی وقت بود که فیلم خوب و دندونگیری ندیدم بودم که مجذوبم کنه و ازش خوشم بیاد. در همون هیاهو و بگیر و ببندِ گرفتن جوایز اسکار و حتی قبل از اون، موقعی که دیگه تموم دستفروشها و باقالیفروشهای میدون تجریش هم "میلیونر زاغهنشین" رو دیده بودند، بواسطهی زندگی در یه کشور جهان سومی و برابری کپیرایت با دو مثقال پشم فرد اعلای گوسفند نگوزیده، منهم با پرداخت هزار تومن ناقابل تونستم مهمترین فیلم امسال سینمای دنیا رو توی خونه و ور دلِ قوری و سماورمون ببینم! میلیونر زاغهنشین رو دیدم و خب راستش، در حدی از فیلم خوشم اومد که دیدم اصلأ نیازی به نوشتن یه پست اختصاصی در رابطهاش نیست و مات و مبهوت دنبال سوراخ سنبههای هنری کشف نشده فیلم میگشتم تا ببینم این فیلم چی داشته که یه دو جین از جوایز اسکار امسال رو بخودش اختصاص داده و من هنوز هم عاشق بَسندی فیلم شعله هستم؟! توی این چند روز که دستم وبال گردنم هست و حتی دیگه به سختی میتونم کتابهای کَت و کلفت و سنگین رو بخونم، فیلم The Reader رو با بازی زیبای کت ویلسنت که بواسطه بازی در همین فیلم هم برنده اسکار امسال شد رو دیدم.
Reader رو دوست داشتم خیلى زیاد. از کارگردان فیلم و سابقه و تحصیلات و رزومهی کاریش چیزی نمیدونم ولی داستان فیلم بخوبی دست میذاره روی یکی از خواستههای (شاید) خیلی از آقایونی که یه کمی که خودشون و جنسشون و خواستهها و نیازهای جسم و روحشون رو میشناسند سراغ اون میرن و اونهم چیزی نیست جز علاقهی خیلی از اونها برای برقراری ارتباط و k3س با خانمی که سن و سال زیادی داره. قطعاً این مورد در مباحث روانشناسی هم مطرح شده و تا اونجایی که من میدونم زیاد هستند آقایونی که دوست دارند با خانومی ارتباط داشته باشند که سنش خیلی بیشتر از دو و سه و دهسال بزرگتر از خودشون باشه، چرا ... الله و اَعلَم!
پنچشنبه به تماشای فیلم "سوپر استار" در یه اکران نیمچه خصوصی رفتم. خانم میلانی اینبار برخلاف همیشه، یه فیلم فمینیستی که در اون همهی مردها آدمهای بد ذات و دیوسیرت و دیوثی هستند و خانمها، همهشون پاک و فرشته و بری از هرگونه گناه، نساخته ولی بنظرم هیچ ایرادی نداره اگر به ساختن همون فیلمهای فمینیستیش بپردازه! سوپر استار، حاشیههای زندگی یه هنرپیشهی سینما رو نشون میده. فیلمی که بنظرم در اکران عمومی (که احتمال داره نوروز 88 باشه) میتونه موفق باشه چون همیشه دونستن و داشتن اطلاعات از پشت صحنه و ابعاد مخفی زندگی آدمهای معروف، برای مردم جالب و هیجانانگیز بوده و خواهد بود. حسین سناپور، نویسنده کتابهای نیمه غایب کلمات و ویران مىآیی و با گارد باز و ... عقیدهی بسیار خوبی داره. ایشون معتقده: بدترین چیز توی داستان و یا فیلم، اینه که بخواهیم یکی از شخصیتهای فیلم رو بکشیم تا دیگه نیاز نداشته باشیم به سوالات خواننده و بینندهها جوابی بدیم.
و خانوم تهمینه میلانی "رها"ی فیلم رو بیرحمانه میکُشه تا جواب اینکه این رها کی بود؟! از کجا اومده بود؟! مادرش؟! پدرش؟! چرا فرشته؟! و ... خیلی از سوالات اساسی، داده نشه. نشون دادنِ ابعاد مختلف زندگی یه هنرپیشهی سینما به اندازهی کافی سوژه داغ و جذابی هست پس دیگه لزومی نداشت رها بیاد و بینندهها رو درگیر کنه و اونوقت وسط معرکه و بدون دلیل قانعکننده و بدون پاسخ به دهها سوال یهویی گم و گور بشه. هنوز "درباره الی ..." رو ندیدم ولی با دیدن سوپر استار میتونم به جرات بگم که جایزه بهترین هنرپیشهی مردی که به شهاب حسینی دادند نه بخاطر بازی در سوپر استار، بلکه قطعاً بخاطر الی بوده ولی ظاهراً دوستان خواستند با این ترفند درباره الی رو که اصلأ قرار نبود در جشنواره فیلم فجر شرکت کنه رو کمرنگ کنند.
میدونم که با اکران سوپر استار، خیلیها اون رو دوست خواهند داشت ولی من دوستش نداشتم. نه فیلم رو و نه شهاب حسینیش رو.
دیشب باید مىرفتم مطب دکتر معالجم. اونجا که میری، باید قبلش با خونواده، خداحافظی کنی چون دیگه معلوم نیست کی برمىگردی از بسکه مطب شلوغه. همیشه با خودم یه کتاب میبرم ولی اینبار با این دست عمل شده، همینکه میتونستم خودم رو صحیح و سالم به منشی برسونم جای شُکرش باقی بود. مجبور شدم بشینم و مجلههای چلچراغ سال 85 که روی میز مطب ولو بود رو بخونم. مطب پزشک فوق تخصص دست و روی میز فقط سه عدد مجله چلچراغ اونهم مال سال 85، یه کمی جای سوال داره و خب احتمالاً بیسلیقهگی منشی و آقای دکتر رو نشون میده.
در حالیکه یه چشمم به بازی تیم صبا باطری بود، مجلهها رو ورق میزدم. اسمهای آشنایی که هنوز هم توی چلچراغ مینویسند. فکر میکنم چلچراغیها جمع خوبی هستند که با تمام فراز و نشیبهای این چند ساله ولی هنوز تونستند این محفل خودمونیشون رو حفظ کنند. هر چند که من هیچوقت مجلهشون رو دوست نداشتم ولی خب جمع حرفهای هستند و خوانندهها و طرفداران زیادی دارند. دکتر، مهندسهای زیادی رو دیدم که هر هفته بیصبرانه منتظر چاپ این مجله هستند.
دستیار دکتر باند و پانسمان دستم رو باز کرد و باید منتطر میشستم تا دکتر از دفترش بیاد توی این یکی اطاق معاینه که یهویی حس کنچکاویم گل کرد و میخواستم بینم چی به سَر دستم اومده. از اونجایی که چرخش دست، محال و ناممکن بود سعی کردم توی انعکاس شیشه پنجرههای اطاق، پشت دستم رو ببینم ولی چیزی مشخص نبود تا اینکه یه دفعه ابری بالای سرم تشکیل شد و یه دونه از این آدمکهای کارتونی مسخره در کنار چند تا ستاره اومد بالای سرم و بهم نهیب زد:
احمق، خب اون موبایل بیخاصیتت رو در بیار و از پشت دستت عکس بگیر و عکسها رو تماشا کن!
راست میگفت. از آدمک کارتونی تشکر کردم و به ذهن جستجوگری که تا اون موقع فکر میکردم، ذهن فعال و پویایییه فحشی دادم و بوسیله موبایل و البته با اعمال شاقه و کش و قوس دادن به تن و بدن و دل و کمر، چند تا عکس از دستم و جای عمل گرفتم که خب نتایج عکسها اینی شد که میبینید. احتمالاً حالا بهم حق میدین که با این جرواجری و پاره پوره شدن، چند روزی نِق و زر بزنم و میبینید که خیلی هم جهود نیستم که اگر ریخت و قیافهی محل جراحی رو از نزدیک ببینید احتمالاً خیلىهاتون پس میوفتید. (عکس شاید یه کمی دلخراش باشه ولی بواسطه تعهد به خوانندهها مجبور شدم اون رو اینجا بذارم)
یه چیزی داخل پرانتز بگم: بنظرم آقا رضا شکرالهی (خوابگرد) باید بواسطه این تلاشی که من در جهت حفظ درستنویسی و رعایت (بخصوص) نیمفاصله حتی با یه دست میکنم یه چیزی به من بده! خدا وکیلی حتی با این شرایطِ سخت و بغرنج و لنگ در هوا، یه دستی دارم نیمفاصلهها رو رعایت میکنم، کاری که خیلی از حرفهاىها هم با دو دست نمیکنند و این رعایت نیمفاصله با یه دست رو اونهایی که اهل فن هستند میتونند بفهمند که یعنی چی.
دکتر از عمل راضی بود. عکسهایی رو که حین عمل، با دوربین خودش از دستم گرفته بود رو نشونم داد و نحوهی انتقال عصب رو برام توضیح داد. یه قسمتی از عصب و کانال مربوطه متورم شده بود که بنا به گفتهی دکتر، اینحالت خیلی بهتر از اونه که سرتاسر عصب یه شکل و بدون تورم باشه و مشخص نباشه که فشار روی کدوم قسمت بوده. قبلاً سه هفته دست رو گچ میگرفتند ولی خب ظاهراً در حال حاضر اینکار رو نمیکنند. دستم باید با باند بسته باشه و تحت هیچ شرایطی تا سه هفته خم و راست نشه. نیاز به فیزیوتراپی نیست و خب نکتهی مهم اینجاست که از این به بعد باید دعا کنیم و امیدوار باشیم که عضلات تحلیل رفته دوباره شروع به بازسازی کنند. دکتر امیدوار بود. منهم امیدوارم. بقیهاش رو هم میسپاریم دست همونی که اون بالا نشسته.
به لطف خدا، عمل جراحی دست با موفقیت انجام شد و من فعلاً در خدمت شما هستم. یه شب بیمارستان خوابیدم و الان هم از نوک انگشتان تا زیر بغل، یعنی دقیقاً تا دَم رستنگاه موهای زیر بغل، دستم بانداژ شده. برای اینکه دکتر حین عمل، حالش بهم نخوره و روی سر و کلهی من بالا نیاره، همهی موهای زیر بغلم رو هم شیو کرده بودم! بیهوشی کامل انجام شد. توی اطاق عمل تازه داشتم با دکتر چاق سلامتی میکردم و حال خانم والده رو میپرسیدم و میخواستم بدونم که قراره چی به سرم بیاد که نامردا نمیدونم چیکارم کردند که ظرف چند ثانیه از هوش رفتم. شکرخدا اینبار خوب بهوش اومدم. از قرار معلوم دفعات قبل، موقع بهوش اومدن نگرشی تاریخی به تموم اتفاقات مهم روزها و ماههای قبل از عمل داشتم و خب چیزهایی رو افشا میکردم که نباید میگفنم و آشکار شدنش میتونست منجر به نهان شدن خیلی از روابط دور و اطرافیان بشه!
در حال حاضر خونه هسنم و استراحت میکنم. نسبت به دو روز قبل، درد دستم کمتر شده ولی خب وقتی هم که درد شروع میشه از اون دردهای سفارشیه که نَفس آدم رو بند میاره. همونجوری که دکتر قول داده بود همون 15 سانتیمتر رو بریده. نه یه سانت بیشتر و نه یه سانت کمتر. در حال حاضر بزرگترین مشکلم، رفتن به دستشویی و شستن باسن محترم میباشد. دقیقاً 72 ساعته که روی کاغذهای نقشهکشی و به وسیله برنامه اتوکد هی نمودار و فلوچارت رسم میکنم که با کدوم دست، سر شلینگ رو بگیرم و چه جوری ... تا حالا بیشتر از 20 تا Lay Out توالت و پوزیشن خودم و سنگ توالت و شیر آب و سمت و سوی مواد دفعی رو رسم کردم ولی راستش هنوز به نتیجه نرسیدم. فکر کنم آخرش باید با یه فرچه باسنم رو بشورم! لازم به ذکره چون برای شستن، هنوز به نتیجه نرسیدم و با توجه به اینکه 48 ساعت از عمل میگذره ولی گلاب به روتون من هنوز پیپی نکردم بنابراین در حال حاضر به جز دست درد، دل درد هم گرفتم.
و اما ممنون از همهی دوستانی که با ارسال گل و شیرینی و کتاب و فکس و ایمیل از اقصی نقاط دنیا این حقیر رو شرمنده کردند. خدا شاهده منی که توی این چند روزه از جام تکون نخوردم بخاطر گل روی شما عزیزان الان دارم یه دستی تایپ میکنم تا شاید تونسته باشم قسمتی از محبت شما عزیزان رو جبران کنم. هر چند ریخت و قیافهام خیلی مضحک و خندهدار و شبیه آشپزها شده ولی خب عکس پیوست من رو نشون میده لحظاتی قبل از اعزام به اتاق عمل.
پاييز پارسال بود كه بعد از حدود يك سال و نيم دوا درمون، دكتر معالج دستم، آب پاكی رو ريخت روی همون دستِ آسيبديده و گفت ديگه كاری نميشه كرد و بايد دستت رو عمل كنی. عارضه در مچ دست راست و بواسطه ضربات و فشارهای ناشی از اسپكهای واليبال بوجود اومده بود. بدون اينكه به شماها بگم و ننه مَن غريبم دربيارم، خودم رفتم و دو سه روزی بيمارستان خوابيدم و دستم رو عمل كردم. خب اين دكترها كه مثل آدميزاد با آدم صحبت نمیكنند مريض بفهمه توی اون مچ دستش چی بوده و از توش چی استخراج كردند! با كمی تحقيق و تفحص فهميدم در اثر ضربات و فشار زياد كيستی بنام گانگليوم يا يه همچين چيزی توی مچ دست بوجود اومده. عمل بخوبی انجام شد و بعد از چند ماه هيچ اثری از درد باقی نموند و دوباره من موندم و همون اسپكهای دهشتناكی كه به سر و كلهی خلقالله ميزدم. از اينكه تونسته بودم بعد از حدود دوسال دوباره واليبال بازی كنم خيلی خوشحال بودم تا اينكه ...
چند ماه پيش، يه احساس مورمور و كرختی (اينبار) توی انگشتهای دست چپم كردم. راستش بیحسی رو خيلی جدی نگرفتم. فكر كردم از همين دردهاست كه خودش از يه طرف مياد و اگه جدیش نگيری و يه سوراخی رو باز بذاری از طرف ديگه، خارج ميشه! چون اگه قرار باشه به اين دردهای بدون دليل توجه كنی ديگه نبايد خونه بيايی بايد يه تخت توی بيمارستان آنكال داشته باشی. تا يه مدتی گِزگِزی و مورموری وجود داشت تا يه روز كه اومدم ناخنم رو بگيرم ديدم ای دل غافل، انگشتهای دستم اصلاً قدرت و توان ندارند. خب ميدونم باورش سخته من خودم هم فكر میكردم انگشتهام دارند باهام شوخی میكنند! ولی وقتی نوار عصب و عضله EMG از دستم گرفتم مشخص شد كه عصب دستم در ناحيهی آرنج درگيره. (همون نوار باريك زرد رنگ)
دو تا انگشتِ چهار و پنچ دست از عصبی به اسم اُلنار Ulnar كه از كناره داخلی آرنج عبور میكنه، عصب میگيرند. دقيقاً در زير آرنج، اين عصب از داخل كانالی عبور ميكنه كه وقتی تحت فشار باشه باعث كاهش عملكرد دست ميشه بخصوص قدرت گرفتن اشيا خيلی كم ميشه و اگه مريض باز هم خيرهسری كنه و تحت درمان قرار نگيره عضلات دستش تحليل ميره. چند ماهیيه كه با آمپول و قرص و بستن آرنجم گذروندم ولی EMG جديد نشون داد كه پيشرفتی حاصل نشده. بهمين خاطر و بنا به نظر دو تا از متخصصين حاذق دست، میبايست هر چه زودتر دست چپم رو عمل كنم. پروسهی عمل هم اينجوريه كه بايستی عصب رو از توی كانال مربوطه خارج و به روی دست منتقل كنند. تا اونجايی كه ميدونم و شايد هم دكتر بخاطر اينكه من روحيهی خودم رو نبازم! هنوز تموم واقعيت رو بهم نگفته، بايد شكافِ 15 سانتیمتری روی دستم انجام بدن تا عصب رو آزاد كنند و خب ديگه معلومه بدش چه باسنی از من بيچاره، توی اين ايام عيدی و دوران نقاهت پاره خواهد شد. شكافهای چند سانتی كه سالهاست توی تن و بدنمونه، التيام پيدا نكرده حالا ديگه تصور كنيد اين پاره پوره شدن 15 سانتی كی قراره خوب بشه؟!
خب من چون عجله دارم ديگه بيشتر از اين توضيح نميدم. با توجه به اينكه تعدادی از خوانندههای عزيز اين وبلاگ، پزشك هستند اگه سوالی داريد مطرح كنيد، حتماً يكی از اون با وجدانهاشون مياد و به سوالاتتون جواب ميده.
عمدهی دليل به وجود اومدن اين عارضه، فشار و ضربه به دست هستش. بد خوابيدن و قرار دادن دست در زير بالش و موندن زير بدن و همچنين ارگونومی غلط بخصوص موقع كار با كامپيوتر از دلايل اين عارضه است. البته فشارهای عصبی و استرس هم عامل مهمی برای به وجود اومدن اين دسته خر میباشد كه گويا عامل ايجادش در دست من همين فشارهای عصبی بوده. فردا يكشنبه عمل دارم. در بهترين حالت و اگه بعد از بيهوشی و عمل، عمری باقی باشه و دوباره چشمهام رو باز كنم، بعيد بدونم كه حالا حالاها بتونم مطلبی به اين بلند بالايی بنويسم. بهرحال آدميزاده و عمرش به دَمی وصل و پينه شده! بيمارستان و عمل و تيغ و جراحی و بيهوشی. حالا من خودم رو زدم به كـُ ...سخـُلی ولی شوخی كه نيست، توی اين مملكت يارو بواسطه يه ختنه و بريدن دو سانت از دماغ يا دودولش، ميميره و راهی قبرستون ميشه حالا وای بحال اينكه ديگه بخوان تن و بدن آدم رو بطور اساسی شخم بزند و جر واجر بدن. بهرحال حالا ديگه من خودم رو اول بخدا و دوم به دعای شما میسپارم و ميرم زير تيغ جراح. قراره فردا توی يكی از بيمارستانهای اين شهر دوستداشتنی عمل بشم. اگه عمری باقی بود كه دوباره ميرسم خدمتتون، اگر هم نبود كه عيدتون مبارك.
اگه چند وقتيه كه از كتاب نمینويسم معنیش اين نيست كه چون آخر سال شده، بواسطهی شلوغ بودن سر و كلهام، فرهنگ و هنر و ادبيات مملكت رو به حال خودش ول كردم و كاری به كارش ندارم، نه اصلاً اينجور نيست كه مطالعه و ريدينگ و اِستادی، هر روز به قوّت خودش باقيه كه اين روزها شايد تنها اميد موندن و زيستن برای آينده است!
چند وقت پيش توی مجلهی رويش خدابيامرز (كه بعيد بدونم حداقل ديگه اين ور سال چاپ بشه و از ويژهنامه عيد هيچ خبری نيست) كتاب دا رو معرفی كرده بودم. دا خاطرات سيده زهرا حسينی از روزهای اوليه جنگ و محاصره خرمشهره. دا رو دوست داشتم. البته خودِ دا كه مادر خانم حسينی هست رو نه! بلكه منظورم كتاب داه. نمای وحشتناك جنگ رو بخوبی به تصوير كشيده. نمايی كه هيچ كدوم از ما نمیتونيم تصوّرش رو كنيم و خب بنظرم خيلی خوبه كه همه بدونند وقتی قراره جنگ بشه قراره چه بلايی سر ملت و امت و حكومت و آدمها و شهرها و نسلها بياد. بايد همه بدونند، چهره واقعی جنگ اونی نيست كه من و تو توی تلويزيون ديديم. توی روايت فتح و از كرخه تا راين و مزرعه پدری و اخراجیها ديديم.
جـَك من ميرم جلو تو هوام رو داشته باش. باشه برو اِستيو من مواظبت هستم! مال توی فيلمهاست و خب متاسفانه هيچ كارگردان و هيچ فيلم چند ستاره و برندهی سيمرغ و اسكار هم نمیتونه اين هم رعب و وحشت و بدبختی و فلاكت رو بخوبی تصوير كنه. هر چند با يه سری از نوشتههای كتاب اصلاً موافق نبودم و حس میكنم يه دختر 16-17 ساله توی اون موقع هيچ وقت نمیتونسته چنين ديد و نگرشی در رابطه با يه سری آدمهای سياسی اون موقع داشته باشه ولی با خوندن دا موهای تنم سيخ شد. فهميدم روزهايی كه ما توی شهرمون، عيد داشتيم و عروسی و تولد و بعضی وقتها هم بزن و برقصی، مدرسه میرفتيم و موزه و سينما و هر شب شام گرم و حموم داغ داشتيم و فرصت داشتيم تا شبها از هر غلط سه مرتبه بنويسيم، پنجشنبهها از بازار كويتیها، كتونیهای نايك و آديداس و اَسكيس میخريديم و توی سالن تمرين می كرديم، در حاليكه صدا و سيما اعلام میكرد همه چيز خوبه و رزمندگان اسلام مواضع دشمن بعثی رو منهدم كردند، به فاصله هفتصد هشتصد كيلومتر اونورتر از تهران چه بلاهايی به سر مردم ميومد. آره بايد بگم همهی ما به مردم خوب شهرهای مرزی بدهكاريم. به همهی اونهايی كه بی اسم و رسم و بیادعا رفتن و واستادن تا من و تو، هيچ وقت نفهميم جنگ يعنی چی.
دا / زهرا حسينی / انتشارات سوره مهر / 812 صفحه / يازده هزار تومن
* دوست عزيزی كه چند وقت پيش در رابطه با امانت گرفتن اين كتاب برام ايميل زده بودم و كتاب رو میخواست، آماده است میتونی بيايی بگيريش.
نمیدونم چرا بعضی آدمها اصرار به اين دارند كه با يه دست چند تا هندونه و طالبی و خربزه بردارند. الان ديگه دورهی شده كه آدمها بايد توی يه رشته و يه مسير تا آخرش برن و توی همون رشته متخصص بشن. ديگه هيچ كاری نصفه نيمه فايده نداره!گذشت دورهی از اين شاخه به اون شاخه پريدن. هيچ شناختی از مرجان شيرمحمدی نداشتم ولی تعريف كتاب جديدش رو شنيده بودم. حين خوندن كتاب، متوجه شدم كه ظاهراً ايشون همسر بهروز افخمی هستند. خب انشالله به پای هم پير بشن. نمیدونم توی كدوم فيلم و سريال بازی كرده و چه كارنامهی هنری داره ولی هر چی كه باشه بنظرم قطعاً توی همون مقولهی سينما ميتونه خيلی موفقتر از نويسندگی باشه. اين يك فصل ديگر است رو خوندم. دوستش نداشتم. يعنی اصلاً هيچ حسی بهش نداشتم چون بنظرم هيچ چيزی برای ارائه نداشت. يه داستان خطی و بدون فراز و نشيب. من بودم و يه صفحه خالی كه تا آخرش هم همينجوری خالی رفتم. اگه قراره بخونيدش حتماً برای اين زمان و اين فاصله، با خودتون رهتوشه برداريد!
اين يك فصل ديگر است / مرجان شيرمحمدی / نشر مركز / 144 صفحه / 2900 تومان
دنبال ادبياتِ مهاجرت و كتابهايی بودم كه نويسنده مدتی رو در خارج از ايران زندگی كرده باشه كه بنا به توصيه سركار خانوم، مريم صفحه سيزده رفتم سراغ دو تا كتاب توی همين زمينه. كارت پستال روحانگيز شريفيان رو خوندم. از اين نويسنده قبلاً، چه كسی باور می كند رستم رو خونده بودم كه اونهم تو همين مايهها بود. خانوم شريفيان سالهاست كه ساكن انگليس و قراره با يه كتاب ديگه كه در رابطه با مهاجرت مینويسه يه سه گانهی مهاجرتی داشته باشه. كارت پستال، داستان زندگی زنی است كه به اجبار به خارج از ايران ميره. اونجا درس ميخونه و بزرگ ميشه. چون امكان برگشتن به ايران رو نداره، همونجا ازدواج ميكنه و بچهدار ميشه ولی خب هيچ وقت دغدغهها و بلاتكليفیهاش از بين نميره و پس از سالها زندگی در خارج از ايران، هنوز بين موندن و برگشتن مُردّد و دو دِله.
كارت پستال / روحانگيز شريفيان / انتشارات مرواريد / 256 صفحه / 3500 تومن
بهروژ ئاكرهای متولد كردستان عراقه. سالها ايران زندگی كرده و الان هم مدت هفده ساله كه ساكن سوئد شده. دريچه اولين داستان كتاب چيزی در همين حدود هستش. كتاب، شامل پنج داستان كوتاهست. داستان دريچه رو بيشتر از همه دوست داشتم. اين كتاب در اسفند سال 86 توسط نشر چشمه منتشر شد. 78 صفحه و 1300 تومنه.
اگه تمركز لازم رو نداريد و هی ذهنتون عينهو گنجشك بال ميزنه و از اين شاخه به اون شاخه میپره، مطمئن باشيد كه نمیتونيد پری فراموشی رو بخونيد چون از اون كتابهای لايه لايه است كه بايد همهی هوش و حواستون رو به كتاب بديد، اونهم باز همچين معلوم نيست كه متوجه داستان بشيد! پری فراموشی كتاب سرراستی نيست. عينهو پياز، لايه لايه است. اگه حوصلهی خوندن اينجور كتابها رو نداريد اصلاً سراغش نريد ولی من دوستش داشتم. هر چند بنظرم آخرهای داستان خستهكننده است ولی زيبايی صد صفحه اولش جوری كه ميتونه آدم رو مجبور كنه چندين بار اين صد صفحه رو بخونه! پری فراموشی رو نشر ققنوس به قيمت 3500 تومن چاپونده!
دروغ چرا، محتاط بودن ذاتی و هميشگیم رو گذاشتم كنار و اينبار با اسم و رسم واقعی، توی فيس بوك طیطريق میكنم. قبلاً هم تجربه كرده بودم سايتها و امكاناتِ ياهو 360 و اوركات رو كه اگه نبود اين فيلتـــرينگ گوگلی مگولی، ميشد هر روز سری زد به دوست و رفقای اوركاتی. اين روزها فرصت بشه دوری ميزنم توی فيس بوك و عمدتاً از روی كنجكاوی، كليك میكنم روی عكسهايی از دوست و رفقايی كه توی ليستم هستند و تا حالا ديده و يا نديدمشون. دوستانی كه بعضیهاشون سالهاست همين بيخ گوشم هستند و يا اونهايی كه برای ديدنشون بايد دَم در سفارتخونه، يه شب تا صبح بخوابی تا بتونی يه ويزای چُسكی بگيری و چند تا قاره و اقيانوس رو پشت سر بذاری تا اونهم آيا ببينی، آيا نبينیشون. عكسهايی كه نشون ميدن دوستانمون دارند پير ميشن و اگه بچهی دارن اونها بزرگ شدن رو تجربه میكنند.
كار خاصی كه نميشه كرد برای دوست و رفقای اين سر و اون سر دنيا. پس اين روزها به بهونه اومدن نوروز، يه عيدی مجازی میفرستم براشون. گلی، سبزهای، سنبلی، ماهی قرمزی تا شايد با عيدیی كه دوستان ديگهشون میفرستن، بتونند سفرهی هفت سين مجازیشون رو جور كنند. هر چند هيچ نشونی از رسيدن سال جديد نيست ولی خب بخواهيم نخواهيم داره ميرسه. حس و حال و بو و طعم و مزههاش هم هر چند دير، ولی ميرسه. از روزی كه آب و برق اومد و زندگیها شهری و صنعتی شد ديگه طعمها و حسهای خاص نوروز هی عقبتر رفت و الان هم كه ديگه چسبيده به بيخ آخرين روزهای اسفند. سالهاست كه ديگه دی و بهمن هيچ نشونی از نوروز نداره.
راستش مديريت فيس بوك، آدم رو يه جورايی ياد خالهزنك بازیهای ما ايرانیها ميندازه. كافیه دست كنی توی دماغت و يا خريت كنی و كامنت و پيغامی برای دوستی بذاری، همچين اين فيس بوك مادر به خطا، آبروريزی ميكنه و خبر روی توی بوق و كرنا میكنه كه ظرف چند دقيقه تموم فيس بوكيان عالم، متوجه ميشن كه تو ديشب كی رو بوس كردی و واسه كی نوار كاستِ جواد يساری فرستادی، اونوقت خر بيار و باقالی بار كن!
بابت يه بوس مجازی بايد هزار تا بشين پاشو و دراز و نشست بری و سين جين بشی و توضيح بدی كه بين تو و اون دختر يا پسره چی ميگذره كه تو از اين فاصله و با اين عشق و علاقه و شور و حرارت، براش فـرنچ كيس فرستادی؟! حالا هی قسم و آيه بخور كه بابا اين شراگيم خان زند، اصلاً دختر نيست، خودش به تنهايی يه چيز داره اين هوا! اتفاقاً ايشون يه آقای خيلی خوب و خوشتيپ دو متری است كه تا چند روز ديگه به اتفاق خانوم شين ميرن زير يه سقف و ازدواج میكنند ولی مگه كسی حرفت رو باور ميكنه؟! نهايتش بعد از چند ساعت، ارائه مدارك و دلايل و شواهد، متهم به اين ميشی پس حالا كه شراگيم خانوم نيست و يه مَرد عاقل و بالغه پس حتماً تو گـی هستی كه برای شراگيم از اين قرتی بازیها درمياری و از اين ماچ خوشگلها براش میفرستی و خب حالا ديگه نميدونی با اين تهمت و بیناموسی چه بكنی كه آخر عمری و بعد از اين همه تجربه و سفيد كردن مو در امور قبيحهی مربوط به مـُخزنی جنس مخالف، به گی بودن متهم شدی؟! اونوقته كه پيش خودت ميگی ايكاش امكانات فيس بوك بيشتر ميشد جوری كه تو میتونستی بصورت عملی و كاملاً Exe و اجرايی از خودت در مقابل اين اتهامات دفاع كنی. به اميد بيشتر شدن امكانات فيس بوك برای دفاع از اتهامات نامشروع!
زمستان سختی بود. آن سال برف زيادی باريده بود. از همان برفهايی كه وقتی پشتبامها را پارو میكردند و به كوچهها میريختند میبايستی از وسط آن تونل میزدند. بيشتر از ده روز بود كه برف و بوران و سرما و يخبندان، مهمان شهر تبريز شده بود و پنداری خيال رفتن هم نداشت. با صدای "آتيش، آتيش" چرت يدی پاره شد. چشمهايش را كه باز كرد با صدای بلندی يا ابوالفضلی گفت و سرآسيمه از بالای فرشها به پايين پريد و پای برهنه به سمت در دويد.
- يدی من دارم ميرم، عصری ميام. اگه حاج نعمت زنگ زد بگو ديروز بارش رو فرستاديم اصفهان، بیحرف پيش فردا صبح ميرسه دَم حُجرهاش.
- چشم حاج آقا. شما برو نگران نباش.
اسمش يدالله بود. توی يكی از روستاهای اطراف تبريز بدنيا آمده بود. كلاس چهارم دبستان و موقع امتحانات ثلث دوم بود كه خبر آوردند كـَلعباس را گرگها تيكه پاره كردند. آقاش كه مُرد، مجبور شد درس و مشق را ببوسد و كتابها را بگذارد لَب طاقچه. البته همچين شور و شوق و علاقهی هم به خواندن درس و مشق نداشت. غفلت میكردند از مدرسه فرار میكرد. دَمدمای عيد بود كه ننهش با گلينخانم صحبت كرد و بعد از سيزده بدر وقتی درخت سيب باغچهی خانهشان شكوفه كرد، جُل و پلاسش را جمع كرده و راهی تبريز شد. آن موقع تنها يازده سال داشت كه رفت پيش حاج حيدر.
حاجی، حجرهی بزرگ فرش فروشی وسط بازار تبريز داشت. بزرگ و ريش سفيدِ بازار بود و اسم و رسمدار. حرفش بُرش داشت. داداش بزرگ گلين خانم بود. از همان روزهای اولی كه به حجره آمد، حاجی نصف اسمش را بُريد و يدالله شد، يدی. دو سه سالی كه گذشت مورد اعتماد حاجی شد.
حاجی هر روز سر صلاة ظهر، كسب و كار را ول میكرد و تسبيح به دست به مسجد جامع میرفت. دو سه سالی بود كه بعد از خواندن نماز هم حتماً بايد به خانه میرفت و نهار را با عيالش میخورد. بعد از نهار چرتی میزد كه اگر نمیزد بقول خودش عينهو سگِ سوزنخورده تا شب پاچه میگرفت. ساعت سهونيم چهار دوباره به حجره برمیگشت.
آنروز مثل ظهر همهی روزها، يدی نهارش را خورد و در مغازه را بست تا روی فرشهای تلانبار شدهی دست بافتِ ابريشمی ولو شده و چرتی بزند. معمولاً از هنگام اذان ظهر تا ساعت سه، بازار بسته بود. حاج حيدر بخانه میرفت و يدی در مغازه، بعد از خوردن نهار، قيلولهی میكرد.
در خواب بود كه دوباره كابوسها به سراغش آمدند. هفت تـَركهی خشك آلبالوی معلّم بد اخلاق كلاس چهارم دبستان را خورده بود و برای تمام شدن تنبيهش بواسطهی ننوشتن ديكتهی شب میبايستی سه تَركه ديگر را نيز تحمل میكرد كه ناگهان با فريادهای بلند "آتيش، آتيش" از خواب بيدار شد. چند ثانيهای گيج و منگ بود. چشم چشم را نمیديد. بوی پشم و كـُرك و نخ همه جا را در برگرفته بود. يا ابوالفضلی گفت از بالای فرشها به پايين پريد.
دو ماه بعد، اداره آتشنشانی در گزارشی كه به شركت بيمه ارائه كرد علت حادثه را ذخيره كردن بنزين در پستوهای حجرهی بيوك آقا اعلام كرد. آتش خيلی زود بيش از نيمی از بازار فرشفروشها را در برگرفته بود و حجره حاج حيدر، نزديكترين حجره به مغازهی بيوك بود.
حادثه خيلی زود و ناگهانی اتفاق افتاده بود. شاگرد جديد بيوك آقا بدون اطلاع از وجود ظرفهای 20 ليتری بنزينی كه معمولاً برای سوخت وانتهايی كه فرشها را به شهرهای ديگر میبردند، در حال گرم كردن نهارش بود كه انفجار صورت میگيرد. همراه با انفجار، تمام شيشههای مغازههای اطراف میشكند و آتش خيلی زود مغازههای اطراف را در برمیگيرد.
شوك ناشی از حادثه، يدی را گيج و منگ میكند. دودِ معلق در هوا باعث میشود كه نفس كشيدن برايش سخت شود. همه جا سياه و تاريك است. بدنبال در خروجی حجره میگردد. چند باری دور خودش میگردد ولی گويا اينجا دخمهای است كه برای نخستين بار به آن پا گذاشته است. صدای گنگ و درهم " آتيش، آتيش" از راه دور شنيده میشود. ابتدا فرشهايی كه در كنار شيشههای قدی حجره قرار داشتند آتش میگيرد و هُرم گرما به انتهای مغازه نيز زبانه میكشد. صورتش گـُر گرفته. كفشهایش را گم كرده و پاهای برهنهش از شدت حرارات، ذوق ذوق میكند.
به سمت در حجره كه میدود، انفجار دوم باعث میشود كه به عقب پرتاب شود. همراه با انفجار، شعلههای آتش دوباره زبانه میكشد و بدون اجازه و دقالباب به همه جای حجره سَرك میكشد. هيچ راه گريزی نيست. بغض گلويش را فشار میدهد. به ياد روستايشان میافتد. شايد اگر آنجا بود همراه با نوروز، پسر اوس علی، بعد از اينكه از مدرسه فرار كرده و بدنبال گرفتن كبك به كوههای اطراف رفته بودند الان زير كرسی لم داده و بخواب ناز فرو رفته بود. آتش زبانه میكشد. تابلو فرشی كه پيرمردی را در يك قهوهخانهی قديمی و در حال خوردن آبگوشت نشان میدهد، آب شده است. در و ديوار و شيشه و فرشها، همه در حال سوختند. هيچ راه فراری نيست. بياد ننهش میافتد. گلين خانم. شكوفههای درخت سيب.
هنگام برخاستن از زمين، دستش به گاو صندوق بزرگ حجره میخورد. تمام زندگی حاج حيدر اينجاست. پول، تراول، اسنادِ تمامی املاك و مستغلات، شناسنامه و حتی عقدنامهی زن دوم حاجی كه به جز يدی هيچ كسی از او خبر نداشت. همانی كه همسن دختر حاجی بود و حاجی تابستان به هوای برپايی نمايشگاه فرش در فرانكفورت با او به تايلند رفته بود. حاجی اين گاو صندوق را حتی از فرزندانش نيز بيشتر دوست داشت. يدی تنها كسی بود كه حاج حيدر به او اطمينان داشت و كليد و رمز گاو صندوق در اختيارش بود.
بدنهی گاو صندوق داغ شده بود. آتش به چند متری يدی رسيده بود. كفشهای هشت تـَرك ورنیش كه پای فرشهای تلانبار شده روی زمين افتاده بود، آب شده بود. لب و لوچهی سوختهی كفش، صورت دريده شده آقاش را بيادش آورد. هيچ راه فراری نداشت. چيزی به ذهنش رسيد. خيلی سريع، قاليچهی را كه سالها بر روی صندلی حاجی افتاده بود را برداشت. در گاو صندوق را باز كرد. فرش را ته گاو صندوق انداخت. از دور صدای گنگ آدمها میآمد. صدای فرياد و داد و بیداد. آتش به چند متریش رسيده بود. سرش را خم كرده و خودش را جمع كرد و وارد گاو صندوق شد. همه جا تاريك بود. سياه مثل قير. دود وارد ريه و حلقش شده بود. به سختی نفس میكشيد. سرفههای خشكی میكرد. بدنهی گاو صندوق داغ شده بود. از دور صدای آژير ماشينها میامد. خوشحال شد حتماً آتشنشانها رسيدهاند. لای در گاو صندوق را كمی باز گذاشت. فضای داخل گاو صندوق تنگ بود. خودش را مچاله كرد. فرشی كه سالها بر روی صندلی حاج حيدر افتاده بود اينبار قرار بود جانش را نجات دهد. آتش زبانه میكشيد و جلو میآمد.
سومين انفجار خيلی شديدتر از انفجارهای قبلی بود. گويا آخرالزمان شد. همه چيز كون فيكون شد. سرش محكم به بدنهی آهنی گاو صندوق خورد. ناگهان همه جا تيره و تار شد. ديگر از شعلههای آتش خبری نبود. در گاو صندوق بسته شد. بوی عرق تن حاج حيدر میآمد. عطر تن زن دوم حاجی. شعلههای آتش زبانه میكشيد و صدای گنگی از بيرون میآمد. ياد روستايشان افتاد. ياد كـُرسی. ياد نوروز، پسر اوس علی. ياد دردِ تـَركههای آلبالو. ياد صورت آقاش افتاد كه گرگها آنرا دريده بودند.