شنبه، ۱۰ اسفند ۱۳۸۷

مشكلاتی كه توی اين چند روزه‌ يقه‌ی اين وبلاگ رو گرفته، ميرينه به تموم حس و حال نوشتن. مادر مُرده، نمی‌دونم چه مرگش شده. بختك افتاده روش. براش ورد خوندن. كسی جادو و جنبل كرده. دلش جايی گيره و خواستگار داره. می‌خواد تَرك وطن كنه و بره خارج؟! قبلاً فقط سيستم كامنت‌هاش مشكل داشت و خوار مادر جماعت رو سرويس می‌كرد تا بخواد دو كلوم حرف ديگرون رو بشنوه و الان ديگه تقريباً هيچ جايی‌ش نيست كه بدون مشكل باقی مونده باشه. بنا به اطلاعات واصله، حتی توی خيلی از شبانه‌روز اصلاً بالا نمياد. هر چند بالا هم كه مياد آدم با ديدن ريخت و قيافه‌ی يه وری و چپ و چولش، دوست داره روی همين صفحه‌ی اولش يه جوری بالا بياره كه پوست گوجه‌ فرنگی‌های اُملت ديشب، بچسبه به شيشه‌ی مانيتور!

بجون خودم الان خيلی چيزهای خوب توی سرم داره ول‌ول می‌‌خوره و دوست دارم كه در رابطه‌شون بنويسم. در رابطه با فيلم‌هايی كه ديدم. 4-5 تا كتابی كه اين چند وقته خوندم. از 72 ساعتی كه دراز به دراز رو به قبله خوابيده بودم. از ساعاتی كه همه خواب بودند و من عينهو ابوعلی سينا غرق در تفكر و انديشه بودم ولی حيف كه خرابی وبلاگ نه واسه آدم اعصاب ميذاره و نه دل و دماغ درست و حسابی. دل‌مون به اين چُس مثقال جا خوش بود كه اينهم شده حكايت اون گربه‌ كه بهش ميگن ان‌ش دواست و ميره و ديگه پيداش نميشه.

خلاصه كه همزمان با ركود اقتصادی در جهان، گويا مشكلاتِ ديزاين و فنی و پشتيبانی، باعث شد كه از پشت يك سوم هم كـ.ـو.نـش رو بذاره زمين و حالا اينجاست كه من دست ياری به اونجاتون دراز می‌كنم ببينم آيا كسی هست، آخر سالی دستی به سر و گوش اين بچه يتيم بكشه و اين يه گـُله جا رو واسه‌ی دل من و اين چند تا خواننده دوباره احياء كنه؟!

پنجشنبه، ۸ اسفند ۱۳۸۷

لِنگ و پاچه‌ى لُخت و بلوری خورشید خانوم، وسط اطاق بود که با صدای خِرخِر موبایلم که طبق معمول سایلنت بود از خواب بیدار شدم. مادر مُرده وقتی که سایلنته و زنگ میخوره یا اس‌ام‌اس میاد، مثل گوسفندی میمونه که آب نداده میخوان سرش رو ببرند. خِرخری میکنه که بیا و ببین. کورمال کورمال دست کشیدم روی زمین و موبایل رو برداشتم. اس‌ام‌اس عاشقونه‌ای بود:

عزیزم میدونم که خسته‌ای و امروز هم که تعطیله خواب هستی ولی هوا ابری و عاشقونه است خیلی دوست داشتم الان توی بغلت بودم.

همونجوری خواب و بیدار، نیشم تا بناگوش باز شد و بدون در نظر گرفتن سن و سال و قد و وزن و تحصیل و تاهل و تجرد، تصمیم داشتم پیشنهادِ فرستنده رو، حالا هر کسی که هست، با کمال میل و رغبت و طیب خاطر بپذیرم ولی چشمم که به اسم فرستنده افتاد از تصمیمی که گرفته بودم و تصور اون لحظه، حالم بهم خورد و کم مونده بود که سر صبحی وسط تختخواب بالا بیارم. طرف یکی از دوستامه. دوست که چه عرض کنم گوریل دو متری نتراشیده و نخراشیده‌ای که احتمالاً در یک روز شلوغ و بواسطه‌ی یک اشتباه در کائنات، به زمین فرستاده شده و نقش انسانی بهش داده شده و حالا هم سر پیری عاشق دختر خانمی شده و هر روز کلی برای هم اس‌ام‌اس‌‌های عاشقانه می‌فرستن و گویا اولین اس‌ام‌اس عاشقانه‌‌ی امروز رو اشتباهی برای من که توی لیستش بودم فرستاده بود. در حالیکه حالم خیلی گرفته شد و اخم‌هام رفته بود تو هم براش نوشتم:

مرتیکه دراز لندهور بد نیست یه نگاهی به شناسنامه‌ات بکنی. سر پیری و عاشقی؟! حالا هم بجای خوابیدن توی بغل من برو یه فکری به حال اون سر کچلت کن! و بعدش هم موبایلم رو خاموش کردم و دوباره خوابیدم.

k1-namjo2.jpgامشب پنچ‌شنبه ساعت 9:10 به وقت تهران، کانال بی‌بی‌سی فارسی توی برنامه آپارات، فیلم مستند آرامش با دیازپام 10 رو نشون میده. کارگردان فیلم سامان سالور از دوستان نزدیک محسن نامجوست و این فیلم هم گوشه‌ای از زندگی نامجو رو به تصویر کشیده. اگه اشتباه نکنم فیلم مربوط به سالهای 82-84 یعنی قبل از اینکه نامجو معروف بشه هستش. سالور از کارگردانهای جوون سینماست که فیلم‌های یک کیلو خرما برای مراسم ترحیم و همچنین ترانه تنهایی تهران رو ساخته. توی همین مدت کوتاه هم، آپارات نشون داده که برنامه‌ و فیلم‌های بسیار خوبی رو نشون میده و اگه کسی ما رو به جاسوسی برای انگلیس‌ها متهم نکنه باید بگم آپارات برنامه‌ی موفقی بوده.

پی‌نوشت: بنا به گفته‌ی لیلا، یکی از خواننده‌هایی که حق آب و گل نه تنها فقط به گردن من و از پشت یک سوم، بلکه به تموم وبلاگستان داره! تکرار برنامه‌ی آپارات سه‌شنبه‌ها ساعت 21:10 به وقت تهران هست.

چهارشنبه، ۷ اسفند ۱۳۸۷

از ديشب استرس اين رو گرفته بودم كه اگه امروز صبح، ناشتا نتونستم بشاشم چيكار كنم! آخه يادمه سال اول دانشگاه، يه روز صبح زود رفتم آزمايش بدم و وقتی ليوان يكبار مصرف رو دادن دستم و فهميدم بايد آزمايش ادرار هم بدم دو دستی زدم توی سر خودم چون پنج دقيقه‌ی قبلش دل‌تون نخواد اندازه يه چهار ليتری شاشيده بودم و حالا من مونده بودم و يه ليوان يكبار مصرفی كه اسم و فاميلم رو بصورت بولد ايتاليك و با فونت 32 روش نوشته بودند و يه مثانه خالی كه عينهو چاه ويل اگه توش چيزی رو صدا می‌كرديد حداقل نيم‌ساعتی می‌تونستید پژواك صدای خودتون رو بشنوید. اون روز يادمه مجبور شدم بيشتر از دو ساعت تموم خيابون‌ و پارك‌های اطراف رو پياده‌روی كنم و حدود ساعت ده صبح دوباره برگشتم آزمايشگاه تا دو قطره بشاشم. به كلاس اول و نصفی از كلاس دوم هم نرسيدم.

امروز صبح وقتی رفتم توی اطاق نمونه‌گيری و نشستم روی صندلی تا خون بدم، فهميدم كه مشكل امروزم ادرار نيست بلكه اگه بتونم از دست اين دو تا غول بیابونی جون سالم بدر كنم بايد سفره حضرت ابوالفضل نذر كنم و سال ديگه همين موقع يه ديگ شُله‌زرد خيرات كنم. يكی‌شون كه گويا امروز روز اولی بود كه اومده بود برای نمونه‌گيری، خيلی هول و دستپاچه همچين سُرنگ رو دو دستی گرفته بود كه گويا می‌خواست ختنه‌ام كنه. قيافه هم كه ديگه نگو، خودِ جبارسينگ. در حاليكه دست چپم رو نگاه می‌كرد، بهش گفتم: من دست چپم رو بستم ممكنه از دست راستم خون بگيری؟!

در حاليكه دونه‌های درشت عرق روی پيشونی‌ش نشسته بود و لب پايين‌ش به وضوح داشت ميلرزيد سرش رو تكون داد و دوباره زل زد به دست چپم و منتظر موند تا آستينم رو بزنم بالا. فكر كردم متوجه نشده، بنابراين دوباره گفتم: اگه از دست راستم خون بگيريد كه مشكلی نداره؟!

در حاليكه دست چپم رو نگاه می‌كرد سری به علامت تائيد تكون داد. آستين رو زدم بالا و بعد از اينكه دو متر و نيم پنبه‌ی الكی ماليد به آرنج دستم و الكل همه‌ی دست و پا و شلوار و جورابم رو خيس كرد، شروع كرد با انگشت اشاره‌اش كه اندازه تير آهن شاخه 22 بود، دنبال رگ گشتن. بعد از ده دقيقه تحقيق و تفحص خلاصه زبون باز كرد و گفت: بَد رگی، درسته؟! گفتم: نه والله، رگ تنها چيزيه كه دارم!

سرش رو انداخت پايين و در حاليكه توی اون سرمای اطاق من داشتم مثل بيد ميلرزيدم، دونه‌های درشت عرق رو از روی پيشونيش پاك كرد و گفت: نه، بد رگی معلومه.

بدون اينكه متوجه بشه، توی دلم يه فحش كشدار بهش دادم كه در رابطه با رگ دست من، اون نظر ميداد. چند بار سوزن رو تا روی پوست دستم آورد و در حاليكه من چشمم رو بستم و منتظر فرو كردن سوزن سرنگ بودم دوباره گفت: بد رگی، درسته؟! يه چشمم رو باز كردم و نيم‌نگاهی بهش انداختم و گفتم: والله شما اولين نفری هستی كه بهم ميگی بد رگم.

دوباره سرش رو انداخت پايين و بدون توجه به من، گفت: نه، بد رگی معلومه.

دروغ چرا اون دفعه به ننه‌ش فحش داده بودم، اينبار يه فحش كشدار، نثار خواهرش كردم و دعا كردم كه حتماً خواهر داشته باشه تا به روح و روانش برسه. توی رودرباسی مونده بودم و داشتم فكر می‌كردم بهش بگم كه اصلاً خون نميدم كه يهويی سوزن رو تا دم سرنگ، فرو كرد توی دستم. آخ بلندی گفتم و اين دفعه ننه‌ و خواهرش رو با هم مستفيض و دعا كردم. هر چند تلاشش بيهوده بود چون گويا به رگ نزده بود و حالا زير پوست، داشت دنبال يه رگی می‌گشت كه سر سوزن رو فرو كنه توش. خدا شاهده دروغ نميگم. يهويی نمی‌دونم به سرخرگ يا رگ آئورتم! زد كه يه دفعه خون سياهی زد بيرون. ريده بودم به الك. سرنگ رو كه كشيد بيرون ولی دريغ از يه اپسيلن خون كه رفته باشه توی سرنگ تا دلم خوش باشه. دو نفری هول هولكی، پنبه‌ها رو چپوندن روی دستم. كار از پنبه گذشته بود بايد لـُنگ و ملافه می‌پيچيدن دور دستم تا خونش بند بياد. همون مرتيكه‌ی پُر رو مادر جنـ ... ه! دوباره بهم گفت:نگفتم بد رگی، كاملاً معلومه!

از كوره در رفتم و گفتم: مرتيكه مگه كوری، رگم اندازه لوله پوليكا زده بيرون تو نمی‌تونی رگ بگيری اونوقت به من ميگی بد رگم؟! می‌خواهی يه چيزی كلفت‌تر از اين نشونت بدم تا ديگه نگی بد رگم؟!

اون يكی رفيقش كه ديد، اوضاع بد جوری قمر در عقرب شده رو كرد بهش و گفت: آقا راست ميگه ديگه. رگش به اين خوبی مشخصه.

و برای اينكه به غائله خاتمه بده گفت: بی‌زحمت اون يكی آستين‌تون رو بزنيد بالا.

نگاه چپ چپی، جوريكه تخمش بيوفته كف پاش بهش كردم و گفتم: حالا خوبه كه من گفتم دست چپم رو بستم.

در حاليكه دوباره می‌خواست با همون سوزن ازم رگ بگيره گفتم: اگه اون سرنگ‌تون رو هم عوض كنيد ممنون ميشم هااا. گفت: بله درسته.

شانسی كه آوردم اين يكی وارد بود و براحـتی رگ رو پيدا كرد و بدون سوراخ كردن و جر دادن جایم، خون رو گرفت. آستين رو زدم پايين و كاپشنم رو پوشيدم و برای اينكه دِق و دليم رو سرشون خالی كنم رفتم توالت و لَب به لب، جوريكه حتی از ليوان هم سر ريز بشه و دور و بر ليوان بريزه، براشون شاشيدم و گذاشتم لب پنجره‌شون.

* توی حالت عادی سيستم كامنتدونی اينجا مشكل داشت و به همين راحتی نميشد نظر گذاشت. چند روزيه كه نميدونم چه بلايی سر وبلاگ اومده و چه مرگش شده چون ظاهراً قسمت كامنت‌ها دچار مشكل اساسی شده. نميدونم بايد چيكارش كنم.

يكشنبه، ۴ اسفند ۱۳۸۷

شاید بشه این نگاه رو تفسیر کرد. چی می‌بینید توی این نگاه؟! توی این چشم‌ها؟! توی این عمق زندگی؟!
k1-eyes.jpg

شنبه، ۳ اسفند ۱۳۸۷

k1-Feng.jpg چند وقت پيش در رابطه با بحث فنگ‌شويی، دو سه تا كتاب خوندم كه بد نديدم اطلاعاتم رو با شما شــِر كنم تا اينجوری حداقل يه قسمتی از خمس و ذكات علم‌م رو كه ماشالله خيلی هم زياده، نسبت به خلق‌الله اَدا كنم! هر چند مطمئن هستم كه اين مطلب خيلی مورد علاقه شما نيست ولی خب من كه نبايد اختيار زندگيم رو بدم دست شما و به ساز شما برقصم. داستان از اين قراره كه هزاران سال پيش، چينی‌ها متوجه شدند كه كيفيت زندگی اونها وقتی ارتقاء پيدا ميكنه كه بجای نبرد و جار و جنجال با طبيعت، هماهنگ با اون بشن و در جهت رودخونه شنا كنند. در باور چينی‌های باستان، نحوه قرار گيری اشياء و ساير مايملكِ انسان كه او را از هر سو احاطه كردند، قادر به تاثير گذاشتن بر رفتار و روان اوست. شايد خيلی از خُل بازی‌های ما در طول شبانه‌روز بواسطه بد چيده شدن همين اشياء باشه!

معنای لغت چينی فنـگ، بـاد و شويی، آب می‌باشد و فنگ شويی FENG SHUI به صورت تحت‌الفظی به معنای باد و آب است ولی در واقع معنای طراحی استقرار اشياء برای خلق زندگی متوازن و موفقيت‌‌آميز و يا هنر طراحی نظم موزونه. زمانی كه به هماهنگی با تمام اشيای محيط خود دست پيدا كنيم، زندگی با لطافت بيشتری پيش رفته و رسيدن به اهداف، بسيار آسون میشه. ريشه‌های فنگ‌شويی را بايد در ستاره‌شناسی كهن، علم جغرافيای قديم، حكمت محلی چين، جهان‌بينی و فلسفه تائوئيستی (كه خب البته من نمی‌دونم اين فلسفه‌ی عجيب و غريب تائوئيستی چی هستش) و طالع ‌بينی چينی مندرج در ئی‌چينگ جستجو كرد.

از آشنايی جهان غرب با فنگ‌شويی بيش از ربع قرن نمی‌گذره. پيش از آن فنگ‌شويی در نزد مردم فرهنگ آسيايی از چنان جايگاهی برخوردار بود كه اونرو چون رازی برای خودشون حفظ می‌كردند. اما مهاجرتهای گسترده در سالهای اخير باعث گسترش فنگ‌شويی در سراسر جهان شد. در چين عبارتی مصطلحه كه نشون‌دهنده اهميت فنگ‌شويی برای مردم آن سرزمين هست.

" آنچه زندگی انسان را می‌سازد، نخست سرنوشت، پس از آن اقبال، سوم فنگ‌شويی و در آخر انسان‌دوستی و تحصيل دانش است. " و اين نشون ميده كه چينی‌ها چه اعتقادی به مقوله‌ی فنگ‌شويی دارند.

در فنگ‌شويی از پنج عنصر سنتی طالع‌بينی چينی يعنی، آتش، خاك، فلز، آب و چوب استفاده فراوانی می‌شه و تمام اشياء و پديده‌های جهان با يك يا چند عدد از اين عناصر پنج‌گانه مرتبط شناخته میشن. بر اساس نظريات فنگ‌شويی استقرار اشياء درون اتاق میتونه به نحوی طراحی بشه كه با توجه به عناصرشان، تاثيرات يكديگر رو خنثی، متعادل يا تشديد كنند و در نتيجه بصورت غير مستقيم بر روی حالت شخصی كه در آن جا كار يا زندگی می‌كنه، تاثير بذاره.

مسلماً برای همه ما اتفاق افتاده كه به آپارتمانی وارد بشيم و بلافاصله راحتی و گرمی محيط اون خونه را احساس كنيم و باز بدون شك همه ما آپارتمان‌هايی را ديديم كه بی‌دليل ناراحت و افسرده‌كننده بنظر ميرسند. آپارتمان اول از نظر فنگ‌شويی مثبت تلقی میشه در حاليكه آپارتمان دوم اينجوری نيست ولی با تدابير خاصی میشه آپارتمان دوم رو نيز براحتی و آسايش و احساس امنيت بيشتر، همانند آپارتمان اول كرد.

زمانی كه توده‌های انرژی راكد را آزاد می‌كنيم و به اونها جهت می‌ديم تا بدون محصور شدن جريان پيدا كنند متوجه ميشيم كه احساس آرامش، آسودگی و همچنين اعتماد به نفس بيشتری داريم. همونجور كه طب سوزنی جريان انرژی را در بدن بهبود می‌بخشه، فنگ‌شويی همين عمل را در محيط پيرامون ما انجام ميده. بنابراين شايد بهتر باشه دكوراسيون خونه‌ی خودمون رو به روشی اصلاح كنيم كه انرژی‌های مثبت راحت‌تر جريان پيدا كنند.

مثلاً در چين باستان اعتقاد بر اين بود كه ارواح پليد تنها در خطوط مستقيم حركت می‌كنند. دليل اصلی طراحی پلهای مضرّس (پيچ واپيچ!) چينی كه با حركت زيگزاگ از روی آب‌نماها و درياچه‌های كوچك می‌گذرند، پيش از آنكه بر پايه‌های زيبايی‌شناسی استوار باشه، ناشی از يك راه‌حل فنگ‌شويیه. شكل مضرّس اين پلها برای جلوگيری از عبور ارواح پليده!

برای انتخاب يه آپارتمان مناسب با توجه به اصول فنگ‌شويی بايستی به موارد زير دقت كرد.

k1-feng1.jpg _ بهتره ارتفاع ساختمونهای موجود در همسايگی‌تون، مشابه ارتفاع ساختمون مورد نظر باشند. ساختمون همسايه اگر بسيار مرتفع باشه تهديدی برای شما به شمار میره و پس از مدتی شرايط را وخيم و تحقيرآميز خواهيد يافت.

_ آپارتمان بايد به نحوی مثلاً توسط يه تپه يا ساختمونهای ديگه حفاظت بشه چون اگه ساختمونی مستقل و مجزا در بالای تپه يا سراشيبی بدون هرگونه حفاظتی قرار بگيره، از نظر فنگ‌شوِيی استقراری بسيار منفی تلقی ميشه.

_ در حالت ايده‌آل، شكل ساختمون بايد با قاعده و ساده باشه. مربع، مستطيل، دايره و هشت ضلعی از ساير اشكال مناسب‌تر هستند. برای مثال در يك ساختمون با شكل L به نظر می‌رسه كه گوشه‌ای از آن برداشته شده.

_ به تركيب رنگهای ساختمون توجه كنيد و مطمئن بشيد كه با رنگ‌های محيط اطراف هماهنگی دارند. البته در بعضی از موارد، بهتره كه ساختمون از ساختمون‌های اطراف متمايز باشه. مثلاً يه ساختمون تجاری كه با رنگ و تابلوهای مختلف قصد جلب رهگذران را برای خريد كردن داره اما مسلماً كمتر شخصی پيدا میشه كه به چنين تمايزی برای ساختمون محل سكونت خودش علاقمند باشه.

_ حضور آب بخصوص در شكل طبيعی اون و همچنين فضای سبز در مقابل ورودی ساختمان بسيار خوش يمن و مبارك تلقی میشه.

_ محل پارك اتومبيل ساكنين بهتره در خارج از ساختمون باشه ولی پاركينگ‌های زير زمينی نيز قابل قبول هستند. وجود پاركينگ در طبقه همكفِ ساختمون از نظر فنگ‌شويی بسيار منفی‌يه چونكه حركت مداوم اتومبيل در اين طبقه موجب ايجاد حس عدم امنيت در ساكنان ميشه.

_ اتاق خواب و آشپزخونه نبايد رو به روی در ورودی باشند. اگر اتاق خواب شما مقابل در ورودیه، در اين صورت ناخودآگاه احساس امنيت نخواهيد كرد زيرا اتاق شما بسيار در معرض ديده و بعضی وقت‌ها كه می‌خواهيد يه كارهايی بكنيد تمركزتون رو از دست ميديد و يه موقع خدای ناكرده می‌كنيد توی چشم و چال همديگه! در مورد آشپزخونه هم ممكنه مدام احساس گرسنگی كنيد. در عوض بهتره اتاق نشيمن رو به روی در ورودی باشه.

_ توصيه می‌شه مقابل در ورودی فرش نرمی پهن بشه و در صورت امكان يك كنسول و گلدانِ طرحدار روی آن قرار بگيره. ديوار مقابل در ورودی محل مناسبی برای نصب دعاها و نمادهای مذهبی هستش.

ديگه توی دنيای مدرن امروزی ثابت شده كه فنگ‌شويی پيروی از خرافات و موهوم پرستی‌های چين باستان نيست، مديتيشن و تمرين روحی نيست، روشی زودگذر و دوره‌ای نيست، سحر و جادو هم نيست، بلكه هنری ساده، انعطاف‌پذير و ملموسه برای افزايش نشاط، آرامش و تعادل در زندگی روزمره كه با انواع سبك‌های دكوراسيون نيز سازگاری داره. با خوندن يه مطلب و يه كتاب و يه مقاله و شركت در يه دوره كلاسهای آموزش فنگ‌شويی نمی‌تونيم هنر اونرو بخوبی ياد بگيريم بلكه بايد فنگ‌شويی رو هر روز تمرين كنيم.

منـابـع

اينترنت
فنگ شويی برای امروز / نويسنده كوان لائو / ترجمه محمد قراچه داغی / نشر آسيم
فنگ شويی برای زندگی در آپارتمان / نويسنده ريچارد وبستر / ترجمه محمد قراچه داغی / نشر آسيم

چهارشنبه، ۳۰ بهمن ۱۳۸۷

عقب ماشين، پشت راننده‌ی تاكسی خط تجريش-ونك نشسته‌ام. خانوم مجری راديو پيام، داره عينهو ورور جادو حرف ميزنه. بارونِ ديشب تا همين نيم ساعت پيش، شُرشُر ميومد ولی حالا ديگه بند اومده. تهران قشنگ شده. صاف و شفاف و يه دست ولی خب جوب‌ها پُر شده از آت آشغال. آب‌ها سرريز شده و زده وسط خيابون. وليعصر ترافيكه. انگاری هميشه‌ی خدا يه جای اين شهر بايد بلنگه! هوا هنوز گرگ و ميشه. آفتاب كه بزنه و يه كمی كه هوا روشن بشه، خيابون‌ها خيلی شلوغ ميشه.

باغ فردوس رو كه رد می‌كنيم موبايلم زنگ می‌خوره. موسيقی فيلم حكومت نظامی. دوستش دارم، حكومت نظامی رو ميگم. مغازه‌ی سيد مهدی بازه و چند نفری توی مغازه‌اند. از همون فاصله هم بوی حليم رو حس می‌كنم. دوست ندارم توی تاكسی صحبت كنم. سلام و صبح بخير و رسيدم ونك بهت زنگ ميزنم، همين. تلفن رو كه قطع می‌كنم، زمان مكالمه نشون ميده كه 9 ثانيه صحبت كردم. اگه به خودم بود كه حتی اون اندازه هم حرف نمی‌زدم. خانمی كه صندلی جلو نشسته برمی‌گرده و بهم نيم نگاه‍ی ميكنه. احتمالاً اونهم مثل من از اينكه كسی توی تاكسی با موبايل حرف بزنه، بدش مياد ولی خب چاره‌ای نبود.

تا اون موقع اصلاً متوجه مسافرهای توی تاكسی نبودم. هنوز هوا تاريكه. من و يه پسری كه ريخت و قيافه‌ش به دانشجوها می‌خوره بغل هم نشستيم. كنار دستش يه آقای حدوداً پنجاه‌ و دو سه ساله‌ای كه سرش رو تكيه داده به ستون ماشين و در حاليكه چتر بلند و دسته‌عصايی‌ش رو وسط پاهاش نگهداشته، با دهن باز خوابش برده. هرازگاهی يه خُرناسه هم ميكشه و از خواب می‌پره ولی خيلی زود دوباره خوابش ميبره. جلو هم كه همون خانومه نشسته. نيم‌رُخ خيلی قشنگی داره. دماغی عمل كرده كه نوكش به زيبايی، رو به بالا كشيده شده.

پارك‌وی رو كه رد می‌كنيم خيابون خلوت‌تر ميشه. محو عابرهای سردرگريبون پياده‌رو هستم. چه عجله‌ای دارند اين آدمها. چند نفری با لباس گرمكن، توی پارك ملت دارن ورزش می‌كنند. چراغ قرمز سر نيايش بدون دليل و بدون حضور پليس، روی عدد 7 سكته می‌كنه، خيلی عشقی! بعد از چند ثانيه، دوباره عددها كم ميشه. هنوز دو ثانيه ديگه باقی مونده كه راننده‌ی پير تاكسی، طاقت نمياره و چهارراه رو رد می‌كنه. در عوض چراغ سر ميرداماد، سبزه. بدون توقف رد ميشيم. اينجا كه می‌رسيم، با ديدن پايتخت ياد لپ‌تاپ ميوفتم. هنوز دهن مسافری كه سرش رو تكيه داده به ستون ماشين، بازه و آب دهنش هم راه اوفتاده. بصورت تيپيك بايد كارمند باشه. از تجريش تا اينجا جلوی هيچ عابر بانكی، كسی وانستاده. كاغذهای چسبيده به شيشه مغازه‌ی بنـتـون حاكی از اونه كه حراج‌ه. چراغ دكه‌ی روزنامه‌فروشی روشن و بسته‌های روزنامه‌ جلوی دكه ولو شده. روزنامه زيری‌ها همه خيس شدند.

صد متر مونده به ونك، تاكسی واميسته. كرايه رو ميدم. لبه كاپشن رو ميدم بالا و از توی پياده‌رو به سمت ميدون راه ميوفتم. هوا هنوز تاريكه. ببخشيد آقا... آقا، ببخشيد با شمام

سرم رو كه برمی‌گردونم همون خانوم مسافری رو كه جلوی تاكسی نشسته بود می‌بينم. خوشگل و خيلی شيك و متشخصه. با دماغی عمل كرده و رو با بالا.

ميگم: بله بفرمائيد.

قد بلندی داره. پالتوی طوسی و كيف مشكی دستش گرفته. خيلی خوش‌تيپه.

ببخشيد كه مزاحم‌تون شدم. می‌خواستم بگم كه ... يعنی راستش مزاحم‌تون شدم كه بگم... بگم، كه صدای شما خيلی قشنگه. از وقتی كه توی ماشين شنيدم دارم فكر می‌كنم. نميدونم صداتون من رو ياد كی ميندازه؟!

لبخندی ميزنم و ميگم: احتمالاً من می‌تونم كمك‌تون كنم و بگم ياد كی ميوفتيد!

جداً، شما از كجا می‌دونيد صداتون من رو ياد كی میندازه؟!

چند تا از عابرهای پياده كه از كنارمون رد ميشن چپ‌چپ نگاه‌مون می‌كنند. بارون دوباره شروع ميشه و نم بارونی ميشينه روی صورتم.

خب راستش تا حالا خيلی‌ها بهم گفتند كه صدام يه جوره خاصيه . مثل اينكه اين تنها ...

نميذاره حرفم تموم بشه و ميگه: اِ چه جالب.

بارون تندتر ميشه. از توی كيف، چترش رو درمياره. دو تايی به سمت ميدون ونك راه میوفتيم. تعارف می‌كنه كه منهم برم زير چتر. بدم نمياد ولی ميگم: نه، ممنون. قدم زدن زير بارون رو دوست دارم. مجبور ميشه يه كمی دستش رو بالاتر بگيره تا چتر بالاتر قرار بگيره و بتونيم دو تايی با هم حرف بزنيم.

خب آقای جادوگر نگفتيد صداتون من رو ياد كی ميندازه؟!

ميزنم زير خنده. تا حالا كسی بهم نگفته بود، جادوگر. پشت خط عابر پياده واميستيم. بهش ميگم: خب حتماً شما هم ياد اون آقاهه كه توی برنامه‌ی Box Office كانل PMC برنامه داره، ميوفتيد؟!

يه كمی فكر می‌كنه و ميگه: آره درسته. آره همون آقاهه Box Office شما از كجا می‌دونستيد؟!

می‌خندم و ميگم: راستش شما، دوازدهمين نفری هستيد كه اين مورد رو بهم ميگيد.

حس می‌كنم يه كمی ناراحت ميشه و اَخم‌هاش ميره تو هم. بارون تندتر شده. ضلع غربی ميدون كه می‌رسيم ميگه: من ميرم سمت خيابون شيراز.

ميگم: پس مثل اينكه بايد از هم جدا شيم چون مسير من به شما نمی‌خوره.

نگاهی می‌كنه و ميگه: از آشنايی‌تون خيلی خوشحالم شدم.

ولی ما كه اصلاً با هم آشنا نشديم!

می‌خنده و ميگه: ولی از اين به بعد، هر موقع كه كانال PMC رو ‌بينم ياد شما ميوفتم.

بارون تندی مياد. خيلی زود، خودش و چترش لابه‌لای عابرهای پياده‌، گم ميشن.

دوشنبه، ۲۸ بهمن ۱۳۸۷

بنظرم یکی از مهم‌ترین و اساسی‌ترین نیازهای امروز جامعه‌ی بشری، داشتن و در دسترس بودن یه متخصص زنان و زایمان بین قوم و خویش و البته ترجیحاً دوست و رفقایی که باهاشون راحت و ندار هستید، می‌باشد. هم به درد خودتون می‌خوره و هم به درد هفت پشت غریبه و بیگانه و دوست و رفیق و فک و فامیل بی‌عرضه تون که در محاسبه‌ی فراز و نشیب جدول و نمودارهای 28 روزه سینوس کسینوسی و بیرون کشیدن آلت قتاله، مشکل داشتند. این متخصص اگه رازدار باشه و شترهای رها شده در بیابون برهوت رو نبینه، هم برای دوران تجردتون مفید و کارسازه و هم برای دوران تاهل و حتی زمان پیری و کوری و کهولت سن، چونکه در این اجتماعی که کم از جنگل و طویله نداره، نه داشتن فرزند بی‌پدر و بدون شناسنامه خوبه و نه داشتن فرزندی که باباش بواسطه پیری و کهولت سن بعد از عمل شنیع لـ.قاح، گوز رو داده و از حضرت عزرائیل قبض رو گرفته و راهی دیار عدم شده. بنابراین توصیه‌ی من به شما عزیزان اینه که اگه نون ندارید بخورید و شلوار جین پاتون نیست، هیچ ایرادی نداره ولی حتماً از همین الان به دنبال یافتن یه متخصص زنان و زایمان باشید. پسر و دختر و مرد و زن و پیر و جوون هم نداره. آبرو و حیثیت و شرف همه در میونه. از دست‌تون که در بره و چیزتون لیز بخوره، اونوقت بدبختی گریبون جفت‌تون رو می‌گیره!

جمعه، ۲۵ بهمن ۱۳۸۷

دیشب وقتی وارد سالن چهار سو شدم با صحنه‌ی عجیب غریبی روبرو شدم. گویا قرار بود همه‌ى تماشاچیان به اتفاق، سوار هواپیما شده و همراه با هنرپیشه‌ها و عوامل اجرایی به سوی آسمون پرواز کنیم! بر روی تمام صندلی‌های قهوه‌ای و ناراحت سالن، یه گوشی (هدفون) قرار داشت و محل اجرا نمایش نیز توسط شیشه‌ی ضخیمی از سالن و تماشاچیان جدا شده بود. وقتی فهمیدم که باید نمایش کوکوی کبوتران حرم رو با هدفون گوش کنم و بازیگران از تماشاچیان کاملاً جدا هستند و دیگه نمیشه صدای نَفس‌هاشون رو شنید، اصلاً حس خوبی نداشتم چون معتقدم هر چیزی باید اصل و ماهیت خودش رو داشته باشه و این تفکیک صدا و صحنه، برام اصلاً خوشایند نبود.

k1-koko.jpg باید صادقانه بگم که نسبت به بقیه‌ى تئاترهایی که امسال دیدم تا اینجای کار که تنها یکماه به پایان سال باقی مونده، کوکوی کبوتران حرم با اختلاف نسبتاً زیادی در ردیف اول قرار داره. تئاتری که اگه اشتباه نکنم برای نمایش اون چند سالی هم، کلی آدم در کش و قوس بودند تا موفق به گرفتن اجازه‌ی نمایش شدند و خب من به شخصه و فقط از طرف خودم باید بگم خیلی خوشحالم که این نمایش اجرا شد و من تونستم دیشب اون رو ببینم و خوشحال‌ترم بخاطر اینکه قراره تا آخر اسفند، کبوتران حرم به پرواز خودشون ادامه بدن و شک نکنید که برای بار دوم هم به دیدن کبوترها خواهم رفت.

طراحی دکور جوریه که شما از پشت شیشه‌های پنجره یه آپارتمان (زائرسرا) دو ساعت، همراه میشید با یه سری خانم که برای زیارت به مشهد سفر کردند. دوازده خانمی که همگی با هم نسبت فامیلی دارند و در جریان داستان متوجه قسمتی از زندگی و دغدغه‌های اونها خواهید شد. کمی که از اجرای نمایش گذشت، دکور و نوع صدابرداری رو برخلاف موضعی که اولش گرفته بودم، دوست داشتم. اینجور دیدن و شنیدن، برام تجربه جدیدی بود. انصافاً هم صدابرداری خیلی خوب بود جوریکه در خیلی از مواقع خودم رو بین اون خانم‌ها و دقیقاً وسط داستان و معرکه می‌دیدم. بازی هنرپیشه‌ها رو هم دوست داشتم، اساسی. پخته بود و بجا. بدون قر و قمیش و حرکات اضافی و پر از نکات ظریف و قشنگ دیالوگی. قطعاً خانم‌هایی که چند نفری و به اتفاق مسافرت رفتند می‌تونند گواهی بدند که این جریانات و این بگو بخندهای کاملاً زنونه توی مسافرت‌هایی که هیچ مردی همراه‌شون نیست به دفعات اتفاق میوفته.

توی این روزهای آخر بهمن، اگه شاش نداشته باشید مطمئن باشید که بواسطه‌ی زیبایی کار، اصلاً متوجه گذر زمان نخواهید شد و دو ساعت خیلی زود می‌گذره ولی خب بنظر من 120 دقیقه، اصلاً زمان مناسبی نیست که کارگردان بتونه شخصیت و گوشه‌ای از زندگی 12 زن رو بیان کنه. دوازده زنی که هر کدوم‌شون یه داستان دارند اندازه شاهنامه. با توجه به اینکه داستان، هیچگونه روایت اصلی و محوری نداره و همه‌ی قصه‌ها در یه راستا و اهمیت هستند شاید اگه شخصیت‌‌ها 6-7 نفر بود، شخصیت‌پردازی‌ها بهتر از این انجام میشد چون تا پایان داستان هم رابطه‌ی بعضی از خانم‌ها با بقیه بخوبی مشخص نمیشه جوریکه برای ببینده جای شک و ترید وجود داره که اون زری یا اعظم، عروس خونواده هستند یا دختر و یا حتی نوه‌شون؟!

استفاده از اون دیوار شیشه‌ی هم فکر خیلی خوبی بود. هر چند احساسات تماشاچیان رو بخصوص اگه یه تماشاچی مثل من باشه که دارای روحیه حساس و لطیفی است یه ذره بفهمی نفهمی جریحه‌دار میکنه! برداشت من از این دیوار شیشه‌ی این بود که علیرضا نادرى نویسنده و کارگردان، خواسته قید و بندهای سنتی و فرهنگی که قرنهاست بر دست و پا و دل و جون و روح زن ایرانی بسته شده رو نشون بده همون زندگی کاملاً محدود و بسته‌یی که زن می‌بایستی دور پیله‌ی تنیده شده خودش زندگی می‌کرد. البته این حرفها و این نوع زندگی، مال زنهای قدیم بود نه شماها که ماشالله الان دیگه بعضی‌هاتون حضور کاملاً جدی و پُر رنگی در تمام عرصه‌های اجتماع دارید و آقاتون جرات نمیکنه بگه بالای چشم‌تون ابروهه که درسته و از عرض، قورتش میدین!

توصیه اکید من به همه‌ی شما عزیزان اینه اگه تهران و یا حتی کشورهای نزدیک به ایران هم هستید!!! کبوتران حرم رو ببینید تا اگه یه موقع زد به سرتون که مثل مایکل جکسون دو.د.و‌ل‌تون رو ببرید و تغییر جنسیت بدید بدونید که اگه زن بشید چه عواقب دهشتناکی در انتظارتون هست. بقول همون چیزی که بر روی بروشور نمایش نوشته شده: دختران این سرزمین آمدند، رنج بردند، گریستند و مُردند! من که البته هیچ تصمیمی برای بریدن و کوتاه کردن اندام و تغییر جنسیتم ندارم ولی اگه یکی از دوستان که میره سمت تئاتر شهر قبول زحمت کنه و برای منهم بلیط بگیره قطعاً دوباره میرم و رنج و داستان زندگی کبوتران حرم رو می‌بینم.

چهارشنبه، ۲۳ بهمن ۱۳۸۷

ضمن احترام به تموم کسانیکه در سرتاسر دنیا، تحقیقات و مطالعات گسترده‌ای در زمینه‌ی Human Relations انجام دادند و ضمن پوزش از موسسین و بانیان مکاتب مثبت‌اندیشی و یه گام تا رسیدن به آخر دنیا و فتح‌الفتوح این دنیا و اون دنیا در دو هفته و همچنین کارگردان و تهیه کنندگان فیلم راز و نویسندگان بزرگی که سالها در زمینه‌ی تمرکز ذهن و تفکر مثبت، گام‌های بلندی برداشتند و چه شب‌ها که تا الهه‌ی صبح پلک روی هم نذاشتند تا بتونند کمی از مشکلات لاینحل بشری رو حل کنند، باید به اطلاع‌تون برسونم که تجربه‌ی شخصی من این رو بهم ثابت کرده که بعضی وقت‌ها توی زندگی دقیقاً در موقعیت‌ صفر و یک قرار می‌گیری. بالا بری، پایین بیایی، خودت رو جر بدی و مُثله کنی، هیچ حد وسط و رنگ خاکستری پیدا نمی‌کنی. اونجاست که زندگی یا سفید میشه یا عینهو قیر، سیاهِ سیاه و تو یا میمیری و یا زنده میمونی.

دوشنبه، ۲۱ بهمن ۱۳۸۷

هفته‌ی قبل با سلام و صلوات، ماهواره‌ی تنومند امید رو تک و تنها از بیابون‌های اطراف سمنان فرستادیم فی‌خالدون آسمون تا هنر و مدیریت ایرانی رو در فضا هم به رخ جهانیان بکشونیم جوری که از این به بعد هر ملیت و قومیتی سرش رو به آسمون بُرد تا ببینه هوا آفتابی یا بارونیه، یادی هم از ایران و ایرانی کنه. به امید هم گفتیم تا از این به بعد هر ۲۴ ساعت ۱۵ بار، دور خودمون و زمین و مملکت‌مون بگرده و هی قربون صدقه‌مون بره و اگر هم تونست یه اسفندی هم دود کنه و اینبار با چشمان باز و بینای ایرانی، از اون بالا، زمین رو به دقت نگاه کنه و بعدش که خوب همه جا رو سیر و سلوک کرد بدون هیچ تعصبی بگه، کجایی گالیله که نور به قبرت بباره که پونصد سال پیش و بدون در کردن توپ و تانک و سایت و دیش و آنتن و فرکانس، وقتی زیر اون درخت‌های سیب لبنانی نشسته بودی، بدون هیچ خون و خونریزی گفتی، زمین گرده و خب کسی هم باور نکرد و همین باعث شد که خار مادرت رو ... آره!

البته جای تعجب هم نداره، همه‌ی ماهایی که الان به اونهایی که اون روز توی دادگاه مجبورت کردن بگی، گـُه خوردم اعتراض کرده و اونها رو به بی‌سوادی متهم می‌کنیم اگه اون لحظه تاریخی توی دادگاه شرکت داشتیم، مطمئن باش که ما هم ننه‌ت رو به عزات می‌نشوندیم و گـُه خوردن که هیچ، ماها به کمتر از سنگسارت رضایت نمی‌دادیم، ما ایرانی جماعت هم که حساس! خلاصه شک نکن که ما هم مثل همون یابوها، چوب توی اونجات می‌کردیم و می‌گفتیم بگو خورشید به دور زمین می‌چرخه و خب حالا که چهارصد پونصد سال از اون سالها می‌گذره، تازه هفته‌ی پیش با فرستادن امید به فضا و گرفتن استعلام مبنی بر گـِرد بودن زمین توسط چشمان پاک و محرم خودی، فهمیدیم که تو چه اعجوبه‌ای بودی که بالاترین نقطه از سطح زمینی که رفته بودی بالا پشت‌بوم خونه‌ی ارشمیدس اینها بود ولی آفرین به اون هوش و ذکاوتت که از همونجا هم پی به گرد بودن کل زمین و نحوه چرخش و گردش اون بردی.

در حالیکه روزهای اول ارسال ماهواره به فضا، هر لحظه احتمال می‌دادیم که امید سرش گیج بره و از اون بالا سِکندری بخوره و بسان خیلی از ساخته‌های ایرانی جماعت از جمله پـُل و بالن و بادبادک و موتور و دوچرخه، بیاد بیوفته روی سر و کله‌‌ی زن و بچه‌ی مردم و ناامید راهی دیار باقی‌شون بکنه، ولی گویا بحول و قوه الهی، اینبار دانشمندان ایرانی توی هیچ کدوم از جذر و انتگرال و گرفتن مشتق و توابع مثلثاتی‌شون، اشتباهی نکردند. شکر خدا تا الان که امید مثل بچه‌ی آدمیزاد توی مدارهای تحتانی مربوط به خودش قرار داره و عینهو ساعت، درست و دقیق کار میکنه حالا دیگه کی اون کوک‌ و قسمت‌های چینی‌ش دربره و ماهواره مخابراتی که بنا به گفته مسئولان هیچ جنبه نظامی نداره یهویی مثل موشک بالستیک عمل کنه و مثل چرنویل بیاد و بیوفته روی کدوم کشور مادر مُرده و همین افتادن عاملی بشه برای شروع جنگ جهانی سوم، اَللهُ و اَعلَم!

شنبه، ۱۹ بهمن ۱۳۸۷

وقتی قراره گم‌ بشه و پيداش نكنی، سالها توی يه كوچه‌ی بن‌بست، چفت هم، سُفره حضرت ابوالفضل نذر می‌كنید و تو اينور روضه و اون، اونور سفره می‌شينه و بدون اينكه نگات توی نگاش بيوفته، قرنها از هم بی‌خبر می‌مونيد ولی امان از وقتی كه قرار باشه ببينيش، دنيا و زندگی، اونقدر كوچيك ميشه كه عصر يه جمعه دلگير، تـَه يه كافی‌شاپ پُر از دودِ سيگار كه چشم چشم رو نمی‌بينه، يهويی نگات تو نگاش گره می‌خوره. دنيا ميشه اندازه يه ماگِ سفيد قهوه‌ كه اون نگاه‌های گمشده رو می‌بينی. اون چشم‌‌های آشنا رو. اون مستی و ديونگی‌هايی رو كه سالهاست نمی‌دونی توی كدوم كوچه‌ی بن‌بست جا گذاشته بودی. امان، امان از روزها و شبها و عصرهای دلگير جمعه كه دنيا قراره كوچيك بشه.

چهارشنبه، ۱۶ بهمن ۱۳۸۷

بعد از مدتها كه همه‌ی معادلات و عناصر تاريخ و جغرافيا و گردش و چرخش زمين و زوايای سينوسی كهكشانی دست به يكی كردند تا توی اين زمستون لم‌يزرع، دو قطره برف و بارون هم نياد تا شايد ما هم مثل ساكنين نئواورلئان تاوان گناهان‌مون رو توی همين ارض الهی بديم تا اون دنيا بدون سوال و جواب راهی بهشت برين بشيم و همگی‌مون با هم خـُلد آشيان و جنت مكان دست در دست هم دهيم به مِهر تا حداقل دنيای اُخروی خود رو كنيم آباد! و پس از اينكه خلاصه يكی پيدا شد تا به اين خورشيد زبون نفهم حالی كنه كه، بابا جون توی يازدهمين ماه سال كه نبايد آفتاب اينجوری سيخونكی بره توی چشم و چال‌ زمين‌نشينان بی‌‌پناه جهان سومی كه زمستون گاز ندارند و تابستون آب و برق، خلاصه امروز هوا برفی و بارونی و كمی زمستونی شد. از اون هوا و شرايط جغرافيايی خوشگلی كه اتفاقاً برخلاف خيلی‌ها بنظر من اصلاً نبايد از خونه بزنی بيرون و فقط بايد پرده‌ها رو بكشی كنار و پنجره‌ها رو باز كنی و بارش برف رو تماشا كنی و يه بغل گرم داشته باشی تا بتونی بری و چند ساعتی گم و گور بشی توی اون حريم گرم و امن ... بعضی وقت‌ها خواسته‌های آدميزاد چقدر دست‌نيافتنی ميشه. توقع زيادی كردم؟!

دوشنبه، ۱۴ بهمن ۱۳۸۷

از كلاس كه زدم بيرون، بارون ميومد. از اون بارون‌هايی كه نمی‌تونی الكی رُل عشق و عاشقی رو بازی كنی. از همونايی كه اگه عاشقش نباشی يا بايد چترت رو باز كنی و بری زيرش يا بايد بری زير يه بالكن حامله‌ی شكم برآمده وايسی تا ببينی كی بند مياد. غنيمتی بود قدم زدن زير اين بغض شكوفا شده. چتر كه نداشتم. صبح كه از خونه زدم بيرون هم نم‌نم بارون ميومد ولی ميدونی كه با چتر رفاقتی ندارم. سالهاست! اين روزها از بالكن‌های حامله‌‌ی شكم برآمده هم می‌ترسم، به‌شون اطمينانی نيست، يهويی سرت خراب ميشن، آوار ميشن، هوار ميشن. بهمين خاطر زدم به دل كوچه‌ی تاريك شب. اينبار ديگه مثل صبح، نَم بارون نبود، سيل بود ولی خب تو هم باهام بودی. كنارم. چسبيده به شونه‌ی راستم، يا نه، شونه‌ی چپم. اون فرشته‌ی خوب خدا روی كدوم شونه قرار بشينه؟! نمی‌دونم. چپ و راستش مهم نبود اونی كه مهم بود تو بودی. تو هم چتر نداشتی. يادته؟ تو هم ديروز بدون چتر زدی بودی بيرون، يادته؟ برخلاف تمام قوانين نوشته و نانوشته، اينبار بدون چتری، نقطه‌ی مشترك و باعث شد تا همسفر بشيم. اگه يكی‌مون چتری داشت اون يكی مجبور بود به بهونه‌ی چتر تا آخر كوچه بياد ولی حالا كه چتری نبود شايد ميشد تا تَه دنيا رفت. ته‌ته دنيا. تا حالا من كه نرفتم تا اونجا، تو رفتی؟!

روزهای بارونی رو دوست دارم. روزهايی كه اين آدم‌های خسته بواسطه‌ی بارش بارون، سر در گريبون هستند. همه تند و تند از كنار هم رد ميشن. بی‌حرف، بی‌بهونه، بی‌كلام، بی‌نگاه. پنداری روزهای بارونی، آدمها خودشون ميشن. خودِ خودِ خودشون. زلال و شفاف. پاك عينهو آسمون. پس بايد قدر اين روزها رو دونست. روزهايی كه آدمها صاف ميشن، هوا صاف ميشه، دل‌ها ... آره، حتماً دل‌ها هم صاف ميشه. ميدون وليعصر، مثل همه‌ی روزها و شب‌های آفتابی و مهتابی پشت خط‌ عابر پياده وايستادم تا چراغ سبز بشه. خيلی‌ها سرشون رو انداخته بودند پايين و بدون توجه به سوت‌های ممتد افسر پليس، از وسط خيابون رد می‌شدند ولی من واستادم. بارون شده بود بهونه‌ای برای هرج و مرج. من نرفتم، واستادم. اونقدر موندم تا چراغ سبز شد و منهم مثل همه‌ی روزهايی كه روشنفكر هستم از روی خط‌ عابر پياده رد شدم. شمردم. هفده ‌تا. هفده تا خط سفيد به اين پهنا بود. حالا اينبار كه خودت رد شدی بشمار، ببين اگه هفده تا نبود. بشمار؟! چی رو بشمار؟! خط عابر پياده؟! هفده؟! تو كه نبودی. تو كه نيستی. اينجايی ولی خيلی دوری. تو كه خيلی وقته از روی خط‌های عابر پياده ميدون وليعصر رد نشدی، پس می‌خواهی چی رو بشماری؟! ديشب هم روی خط سيزدهم بود كه حس كردم نيستی. نبودی، نه سمت راست و نه سمت چپم. خودم بودم. تك و تنها، زير بارش بارون.

حست بود ولی ... نمی‌دونم گيج شدم، منگ شدم. شايد هم مست از هجوم سنگين بارون شدم. شايد هم همه‌ی اينها بواسطه درس ديروز بود. سبك‌های وهمی. آره حتماً دچار وهم شدم. تو كجا و من كجا؟! فاصله از اينجا تا ... تا كجا رو بگم؟! ديروز كه سر كلاس چسبيده بودی به شونه‌ی ... بذار ببينم شونه چپ بود يا راست؟! شونه‌ی راست. آره اين رو ديگه مطمئن هستم كه شونه‌ی راست بود. می‌خواستی بشينی پيش چارلز ديكنز. يادمه كه زير لب گفتی من عاشق چارلز ديكنز هستم و من خنديدم و زير لب گفتم، تو غلط كردی، تا من هستم، چارلز خر كيه. فكر كنم اون قسمت آخر رو نشنيدی. آره ديروز سر كلاس بودی. بذار ببينم تا كجای كلاس بودی، تا كجای درس ... يادم نيست، ولی بودی. بعدش گم شدی، رفتی، دود شدی و رفتی بالا. برای تو آسمون نزديك بود، اين من بودم كه چسبيدم به اين موزائيك‌های سيمانی رنگ و رو رفته‌ی اين شهر شلوغ.

هميشه اونور ميدون، يه سری راننده تاكسی برای سوار كردن يه مسافر داشتند خودشون رو تيكه تيكه می‌كردند ولی ديشب، دريغ از يه دوچرخه. يه موتور، يه وسپا، حتی يه الاغ. دوباره موندم زير بارون. همه‌ی وجودم خيس شده بود. همه جا بجز روياهام. چشم‌هام رو ريز كردم و دوباره آدم‌ها رو نگاه كردم. توی اون همهمه و شكست نور، آدم‌ها بهونه بود، دنبال تو می‌گشتم. سيد‌خندان، هفت‌تير، رسالت، سهروردی، سَر مَلِك، آپادانا، مهناز، عباس آباد ...

- خانوم از اينجا نمی‌برن عباس‌آباد بايد بری اونور ميدون

و با دست بالای ميدون رو نشونش دادم. همون جايی كه راسته‌ی ‌پرده‌فروش‌هاست، روبروی سينما استقلال، آفريقا. يادته؟ خانومه لبخندی زد و تشكری كرد و رفت. ميدونی، من با رفتن مشكلی ندارم. همه ميرن. كی اومده كه بمونه. با تعهد و بی‌تعهدش ميره، دير و زود داره ولی سوخت و سوز نداره، قانون‌ه و منهم كه مطيع قانون ولی توی اون بارونِ ديشب، اون عابر غريبه‌‌ی ناشناس بخاطر يه آدرس سر راست‌تر تشكر كرد و رفت ولی بعضی آدمها ... همه‌ی وجودم خيس شده بود. برات نوشتم، مثل موش آب‌‌كشيده شدم، خيس خيس. نمی‌دونم شايد هم ننوشتم. شايد هم باز اين يه وَهم بود. توهم. دوست داشتم ديشب زير اون هجوم سنگين بارون، كنارم بودی، همين بغل و من زير گوشِت همه‌ی حرفهای گفته و نگفته رو می‌گفتم ولی اونقدر دور بودی كه ... راستی فرشته‌ی خوب خدا روی كدوم شونه می‌شينه؟!