گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
فیلم "سینما پارادیزو" اونقدر لطیف و قشنگ بوده که باعث بشه حالا حالاها نسبت به فیلمهای ایتالیایی حس خیلی خوبی داشته باشم و دیگه مثل گذشته قبل از دیدن، قضاوتی نکنم و در مقابلشون جبهه نگیرم. TIGER ET LA NEIGE يا همون"ببر و برف" با هنرمندی روبرتو بنینی و ژان رنو تصویری از زشتی و پلیدیهای جنگ رو نشون میده. تصاویر خشونتبارى که بعضی مواقع همراه است با چاشنی طنز و من دوست داشتم این فیلم رو و همچنین روبرتو بنینی و ژان رنوی عزیز رو که حالا دیگه برای من نقش مزدا 3 رو بازی میکنه! رنو بازیگر فرانسوی که اگه اشتباه نکنم دو رگهایی که توی مراکش به دنیا اومده توی این فیلم نقش یه شاعر عرب رو بازی میکنه. ارادهای که توی چهره ژان رنو مشاهده میشه رو همیشه دوست داشتم. مصمم، قوی و با نگاهی نافذ که انگاری در کسری از ثانیه تموم وجود آدم رو اِسکن میکنه. بهرحال اگه علاقه من به فیلمهای ایتالیایی همینجوری پیش بره، مجبورم برم بگردم فیلم دزد دوچرخه رو هم پیدا کنم و ببینم!
بعد از خوندن کتاب "پیله و پروانه" شدیداً بدنبال یافتن فیلمش بودم تا اینکه موفق شدم "اتاقک غواض و پروانه" رو هم ببینم. همونجوری که موقع خوندن کتاب نَفسم گرفته بود و بالا نمیومد با دیدن فیلمش هم چنین حسی بهم دست داد. بعد از دیدن فیلم از دوست پزشکم که خب جزء معدود دوستهای تحصیلکرده و باسواد من هست! در رابطه با نوع بیماری پرسیدم و شاید براتون جالب باشه بدونید که بیماری بنام سندرم Locked-in وجود داره که با توضیحاتی که دوست عزیزم داد و همچنین با دیدن فیلم، تموم کْرک و پرهام بدون تیغ و کِرم موبـَر و واجبی و اپیلاسیون یهویی ریخت از بسکه این بیماری ترسناک وحشتناکه. این نوع سندرم باعث فلج شدن قسمتی از اعصاب مغز میشه که بیمار با داشتن هوشیاری بالا و حس و ذهن بیدار ولی اصلاً نمیتونه صحبت کنه و بعضی وقتها فقط حرکت پلک و یا مردمک چشم تنها راه ارتباطیش با دنیای خارج هست.
یک پزشک در رابطه با این فیلم و بیماری در وبلاگش مینویسه:
"ژان-دومینیک باوبی در حالی که زندگی پر زرق و پرق و تؤام با خوشگذرانی و تنآسایی را طی میکرد، در ۴۳ سالگی و در تاریخ ۸ دسامبر سال ۱۹۹۵دچار سکته مغزی شد که ساقه مغزش را درگیر کرد و دچار وضعیتی موسوم به سندرم قفلشدگی یا locked-in syndrome شد. در این وضعیت علیرغم فلج همه عضلات ارادی بدن، بیمار هوشیاری کامل دارد، میبیند و میشنود و از لحاظ قوای ذهنی آسیبی نمیبیند. تنها وسیله ارتباطی این بیماران با دنیای خارج تنها حرکت عمودی چشم و حرکت پلک فوقانی آنهاست. باوبی هم دقیقاً چنین وضعیتی داشت. او توانست با کمک یک منشی و تنها با چشمک زدن کتاب «اتاقک غواصی و پروانه» را بنویسد. کتابی که با ۲۰۰ هزار بار چشمک زدن نوشته شد. با وجود اینکه باوبی و منشیاش هر روز پنج ساعت برای نوشتن کتاب وقت صرف میکردند، ولی به خاطر کندی این نحوه نوشتن کتاب، هر روز بیشتر از یک تا دو صفحه نوشته نمیشد. دو روز بعد از انتشار این کتاب در سال ۱۹۹۷ در فرانسه، باوبی در گذشت. استقبال فراوانی از کتاب شد، طوری که روز نخست همه ۲۵ هزار نسخه به چاپ رسیده آن به فروش رسید و تعداد نسخههای به فروش رسیده در هفته اول به ۱۵۰ هزار نسخه رسید."
و اما در تعطیلات آخر این هفته، فیلم مطرح "ویکی کریستینا بارسلونا" رو هم دیدم. قبل از اینکه بخوام در رابطه با داستان فیلم نظرم رو بنویسم باید بگم تک تک هنرپیشهها نقش خودشون رو بخوبی بازی کردند و من به شخصه از ویکی بیشتر از همهی خانمهای فیلم خوشم اومد. ویکی و معصومیتش و حرفهایی رو که هیچ وقت نگفت و به زبون نیاورد رو خیلی دوست داشتم. کم مونده بود که عاشقش بشم که خب احتمالاً خودش نخواست و رفت و با اون نامزد ماست و بیخاصیتش که یه سور به کلم بروکلی زده بود ازدواج کرد!
با توجه به حضور جدی سه زن در این فیلم و نقشی که اونها بازی میکنند احتمالاً باید فیلم رو فیلمی زنونه دونست. یعنی داستان جوری پیش میره که خانمها خیلی راحتتر میتونند باهاش ارتباط برقرار کنند. من خودم خیلی از موضوع و داستان فیلم خوشم نیومد و Match Point وودی آلن رو بیشتر دوست داشتم ولی بنظر باید برای وودی آلن که تونسته احساسات و تنهایی خانمها رو به این خوبی در فیلم نشون بده جوریکه گویا هر خانم ایرانی و غیر ایرانی فیلم رو میبینه عاشقش میشه رو تحسین کرد.
باید اعتراف کنم با دیدن این فیلم بجز ویکی، عاشق شهر بارسلون و خونه باباى خاویر باردم هم شدم. خب من توی تیمهای فوتبال باشگاهی بیشتر از همه بارسلونا رو دوست دارم و با دیدن این فیلم و تصاویر شهر، اگه مطمئن باشم برم اونجا میتونم ویکی رو هم ببینم احتمالاً به زودی یه سفری به بارسلون خواهم کرد!
نه اینکه من آدم حسودی باشم ولی شما خانمهای محترم هم قبول کنید این "خاویر باردم" همچین تحفهی نیست که اینجوری خودتون رو براش جرواجر کنید! والله نه ریخت و قیافهی خوبی داره و نه قد و هیکل آنچنانی. در اینکه نقشش رو خیلی خوب بازی میکنه هیچ شکی نیست ولی اگه قرار باشه شما خودتون رو، هم برای جرج کلونی هم خاویر باردم و هم رضا گلزار اینجوری تیکه تیکه کنید خب آدم مات و مبهوت میمونه توی پارامترهای زیباشناسیتون! البته من پریروز خودم تک و تنها فیلم رو دیدم ولی نکتهی مهم ویکی کریستینا بارسلونا اینه که گویا این خاویر باردم تصمیم گرفته همهی عوامل مونث فیلم رو بزنه زمین و از دم تیغ کیـ ... کیـن بگذرونه. هر چند فیلم رو توی رده بندی کمیک! قرار دادند ولی داستان و بازی باردم جوریه که آدم میترسه این مرتیکهی زشتِ عوضی پست فطرت، از صفحهی تلویزیون بياد بیرون و قصد سوء، نسبت به خار مادر آدم داشته باشه!
مطلب زير نوشتهی است كه قرار بود چندی پيش جايی همين نزديكیها چاپ بشه ولی بنا به دلايلی چاپ نشد و خب چه جايی بهتر از وبلاگِ خود آدميزاد برای مطالبی كه چاپ نميشه و ميره زير تيغ شديد سانسور!
اينبار هم مثل خيلی از رسم و رسوم و آداب و سنن ايرانی، تصميم داريم مجلس را زنانه مردانه كنيم. از ديد شما عزيزان كه ايرادی ندارد؟! پس من يك يالله میگويم و جهت احترام به خانمهای مجلس، ما مردها بلند شده و به اطاق مجاور میرويم تا بتوانيم كمی با هم راحتتر دردِ دل كنيم. شايد حرفی، سخنی، كلامی وابسته به جنسيتهايمان باشد كه خوبيت نداشته باشد جلوی خانمها اين سخنان را به زبان بياوريم. بهرحال زنی گفتند، مردی گفتند! برويم و بگذاريم خانمها به غيبتهای هميشگیشان بپردازند و در اين فاصله، روش پختِ آش شلهقلمكار و بيفاستراگنف را از هم بياموزند تا شايد عصر يكی از همين جمعههای سرد و بيحال زمستانی كه دور هم جمع شدهايم، بتوانيم آش گرمی را نوش جان كنيم. پس با اجازهی شما خانمهای محترم ما آقايان به اطاق اندورنی میرويم.
اين اطاق لامذهب هم كه سرد و زمهرير است. هر چند، عيبی ندارد اينجا باشيم بهتر از آن است كه ميان جمعيت حراف و وراج نسوان باشيم. حمام عمومی است كه صدا به صدا نمیرسد. سالهاست كه بدنبال سنگ پای خود میگردند و هنوز كه هنوز است، آنرا پيدا نكردند. خب، درست است كه اين روزها دور، دور تمدن و پيپ و شالگردنهای بلند رنگی و كتوشلوار و كروات و عطر بولگاری و دولچه گابانا و عصر قهوه و اِسنوبُرد و سركه بالزاميك و پُزهای روشنفكری است ولی بايد قبول كنيم كه همهی ما رگ و ريشههای سنتی و قديمی داريم پس برای يادآوردی گذشته و زنده شدن عطر و طعم و بوی نوستاليژهای قديم و برای گزند از سوز و سرمای زمستان به زير كرسی پناه میبريم. يادش بخير كلاهشاپو، عصای چوبی، صندلی لهستانی، كفشهای پشت خوابيدهی قيصری و پيراهنهای قرمز مانتیگـُل! چه لذتبخش است اين گرمای كرسی و يادآوری خاطرات آقا جون و تفكرات نخنما شدهی باستانی.
در حاليكه زير كرسی لَم داديم میتوانيم به مدد تكنولوژی و با استفاده از گوشی موبايل خود به فضای لايتنهای اينترنت وصل شويم و ايميلهايمان را چك كنيم ولی تصميم داريم لحظهی با خودمان خلوت كنيم. بنابراين از موبايل، ايميل، لبتاب و وايرلس جدا میشويم تا دوباره كمی بوی ذغال بگيريم. بوی هيزم. بوی دود. بوی كاهگل. خب، خيالمان هم راحت است كه ديگر هيچ ضعيفهی در مجلس نيست. اينگونه خيلی بهتر است چون میتوانيم بدون دغدغه لخت شويم. لختِ لخت! پردههای قديمی پنجره را هم كيپ میكنيم تا چيزی از اطاق به بيرون درز نكند. قرار است اسرارمان همينجا فقط نزد خودمان باقی بماند. توضيح هم داديم كه هيچ خانمى اين نوشتهها را نخواند و اينك محفل، محفلى كاملاً مردانه است، پس میتوانيم بدون ترس از حرف و حديثهای خاله زنكی و پُر رو شدن خانمها و بدون اينكه قرار باشد گربه و مرغ و خروس و الاغی دم حجلهی كشته شود اينبار با هم، كمى صادق باشيم. میخواهيم مَنم مَنمهای لاغر و كلفتِ جنسيتی را بگذاريم دم در، كنار كفشهای پاشنه تخممرغی و فقط همين امروز را كمى نيممَن شويم. ديگر ضعيفهی نيست تا بخواهيم سينههای كفتری و بازوهای ورقلمبيدهمان را به نمايش بگذاريم و دَم از مردانگىهاى آنچنانی و اينچنانی بزنيم. اينبار خودمانيم و خودمان. پس ديگر نمىتوانيم به صرف داشتنِ داشتهها و برجستگیهای مشترك، به خود باليده و فخر بفروشيم! پس بسمالله.
بعد از اين همه صغرا كبرا چيدن و سر دادن شعارهای حماسی میرويم سر اصل مطلب.
راستش، خلوت كرديم تا بگوييم لازمه زندگی امروزی، رابطه است. رشد تكنولوژی، افزايش سواد، ارتقاء تحصيلی، هزينههای كمرشكن زندگیهای شهری و صنعتی و عوامل بسياری باعث شده است كه امروزه خانمها نيز همراه و همگام و حتی در بسياری از موارد جلوتر از آقايان در اجتماع حضور كاملاً پُررنگ و موثری داشته باشند. اين روزها در بسياری از ادارات و سازمانها، كلاسهای دانشگاه، آزمايشگاه، كتابخانه، موسسات كنكور و ... همكار يا همكلاسی از جنس مخالف در كنار خود داريم. بنظر من دقيقاً مشكل از آنجايی ناشی میشود كه برخورد و نگاه خيلی از آقايان به خانمهای آشنا و غريبه بواسطه برخى مسايل نهان و آشكار، نگاهی جنسيتی و البته كمی گستاخانه است. در محيط دانشگاه، در محله و بين همسايهها، در جمعهاى دوستانه و فاميلی، محيط كارى و اداری و خيلى از اماكن ديگر كه همنشين و همكار و همصحبتمان خانمها میباشند (البته اگر پای خواهر، مادر و احياناً همسر خودمان در ميان نباشد) خيلى از ما آقايان ديد و نگاه درستى به آنها نداريم. البته ناگفته نماند كه بنده نه وكيل مدافع خانمها هستم و نه اينجا قصد اعدام مردانگى و فتوت و قيصرهای خوب جامعه را دارم، اگر چيزی میگويم مبتنی بر واقعيت و حقايقی است كه در ميان بسياری از آقايان امروز جامعه میبينم.
معمولاً چنين است كه در يك محيط اداری، خنده و خوش و بش و سلام و عليك گرم و صميمى يك خانم با همكاران آقا، انواع و اقسام حرفها و حديثها را بدنبال خود دارد. لحن دوستانه و مودبانهی يك دختر خانم همدانشگاهى و گپى كوتاه با يكى از ما دانشجويان پسر در ارتباط با مسايل و مشكلات درسى و جزوه و امتحان، مساوی است با هزار و يك تفكر نادرست و ناروا. در خيلى از موارد اگر خانمى شيكپوش با يك لبخندِ كم رنگ، آدرس منزل و فروشگاهی را از ما بپرسد اين به معنای آنست كه حتماً اين خانم منظور خاصى داشته است وگرنه اين همه آدم چرا درست آمده و از من اين آدرس را سوال كرده است؟! و بعد از آن، دنبال كردن و همراه شدن با آن خانم تا نوك قله قاف را بر خود امری واجب میدانيم. درخواست مريم خانم، همسايهی كه سالها با آنها در يك مجتمع مسكونی زندگى میكنيم براى اينكه در تعويض لاستيك پنچر شدهی پرايدش كمك كنيم، به معنای آنست كه بــلــه، خانم حتماً با داشتن دو فرزند و شوهری سيبيل كلفت، عاشق و شيفتهی منِ ريقو شده است و قطعاً يك جايی از خودش نيز همراه با تاير ماشينش باد ميدهد، اين هــوا! حتی در محيط مجازی اينترنت و وبلاگ، تشكر و گذاشتن يك كامنت در پای يكی از نوشتهها از طرف يك اسم زنانه يعنى اينكه طرف در حال نشان دادن درِ باغ سبز میباشد و اين وظيفهی من بلاگر است كه هر چه زودتر دست به كيبورد بشوم و با ارسال يك ايميل دوستانه اول مُخش را بزنم و بعد … بـلـه!
رجال محترم و آقايان عزيز! ببخشيد. حال كه محفل خودمانی است، حال كه قرار شد با هم صادق باشيم و رو راست، امروز كه اين شهامت را پيدا كرديم تا لخت و عور شويم، پس بياييم همه با هم رو به درگاه احديت نشسته و دستهايمان را، رو به آسمان دراز كرده و اول طلب آمرزش گناهان و سپس اعتراف كنيم كه بعضی از ما مردها در اينگونه مسايل ارتباطی كمی بىجنبه و بىظرفيت هستيم. البته جسارت به همهی آقايان نباشد بلكه منظور عدهی قليلی است كه با توجه به جامعه و تفكر مردسالارانه اگر همين تعداد اندك را هم قبول داشته باشيم، شايد مشكل تا حد زيادی قابل حل شود!
متاسفانه در بسياری از مواقع، برخورد و ارتباطات و طرز تفكر به سمت و سويی رفته است كه خنديدن و شاد بودن يك خانم يعنى بال و پر گشودن ذهن سيال ما در آسمانِ ناكجاآباد. يعنى خراب بودن. فساد. كمی بیبندوباری. براى خيلى از ما آقايان لبخندى كه بر لب يك خانم رهگذر، يك مشتری، فروشنده، كارمند بانك نقش بسته، بويى ازهرزهگى را نيز به دنبال دارد. نگوييد نه، كه اصلاً قبول ندارم. فراموش نكنيد كه منهم مردی هستم با همين خصايص و لابهلای افراد همين اجتماع. با عينكى كه اين روزها به چشم زدهايم همه را به يك شكل و شمايل مىبينيم، فقط قد بعضى از خانمها بلند و بعضىها كوتاهترند. بعضى لاغر و بعضى كمى چاقترند!
بخشی از چهرهی درهم و گرفته و اخمهای بهم فشرده بسياری از خانمها در تاكسی، پيادهرو، صف نان و شير و تئاتر و سينما، محيطهای كاری و اجتماعى بواسطه ديدگاه و نگاه تيره و آزاردهندهی ما مردهاست. نگاه غلطی كه باعث شده است خانمها نيز به اين باور برسند كه اگر كمى شاد، خوشحال و سرزنده باشند، اگر هنگام برخورد و سلام عليك با همكارشان لبخندی بزنند، اگر در تاكسی اَخم نكنند جوری كه كنار دستیش جرات نكند سرش را بالا بياورد، آنوقت آقايی كه در اطرافش میباشد خيلی زود بر گـُردهش سوار میشود و آنگاه پياده شدنش كاری سخت میشود و طاقتفرسا!
چه بخواهيم و چه نخواهيم مسئلهی كه عنوان شد يكی از مشكلات امروز جامعه است. ما نمىتوانيم تمام جامعه را اصلاح كنيم چون نه توانش را داريم و نه وظيفهش را. پس بياييم فقط محيط پيرامون خود را درست كنيم. هر چند با توجه به مشكلات و درگيریهای امروز و گرانی و هزينههای خوراك و رخت و لباس و مسكن و دانشگاه قطعاً توان درست كردن اطراف و اطرافيان را نيز نداريم! پس حال كه چنين است بياييم با خود عهد ببنديم كه حداقل نگاهمان را اصلاح كنيم. تفكرمان را. زاويه ديدمان را. اگر قرار باشد كه همواره ديد و تفكر جنسيتى داشته باشيم و براحتی و بواسطهی برخورد خوب و دوستانهی همكارمان ذهنمان به سمت و سوی آنچنانی برود اين ديدگاه باعث ايجاد فضايى مسمومی خواهد شد. فضايی كه در آن ديگر هيچ كسی مصونيت ندارد. يادمان باشد كه مادر، خواهر، همسر و دختر آيندهمان نيز مجبورند در همين اتمسفر نفس كشيده و زندگی كنند. پس بياييم با انتخاب يك زاويهی نگاه جديد به جنس مخالف و انتخاب يك مسير سالم و هموار از كنار خانهی همسايه به آرامی گذر كنيم كه اگر سنگ ريزهای به آن بزنيم بايد منتظر باشيم كه در خانهمان را با مشت و لگد از جا دربياورند.
خستهم. نمیدونم چرا ولی پنداری دو قلو زائيدم و حالا بايد دورانِ نقاهت پس از زايمان رو بگذرونم. اونقدر خُرد و خميرم كه حتی حوصله شير دادن به بچهها رو هم ندارم! از صبح تا حالا عينهو مجسمه ابوالهول نشستم پای كامپيوتر و خيلی چيزها نوشتم ولی خب همهشون يه سری نوشتههای اجباری بوده كه اگه تا امروز ظهر نمینوشتم خـِشتكم را بادبان كشتی دزدان دريايی سومالی میكردند. نه، تو رو خدا نگران نباشيد. چيزی كه زياد دارم شلواره. نداشته باشم هم قرض میكنم تا آبروداری كنم، توی اين سوز و سرما كه نميشه با شورت اومد وسط خيابون.
گارسيا ماركز داستانی داره بنام زيباترين غريق جهان. در رابطهش حرفی نميزنم و چيزی نميگم تا شما قبل از خوندن بخواهيد بواسطهی نظر من پيشداوری كنيد. میدونم كه هيچ كدومتون اينكار رو نمیكنيد ولی اگه میخواهيد از داستانی كه من نوشتم سر دربياريد و آخر داستان گيچ و ويج نشيد و نگيد: خب كه چی! لطفاً اول داستان زيباترين غريق جهان ماركز رو دانلود كنيد و بخونيد و بعدش بريد دو خط پايينتر و داستان من رو كه بنوعی وابسته به داستان ماركز هست بخونيد. بهرحال وقتی آدم كارش درست باشه اين ميشه كه ميتونه با گابريل گارسيا ماركز پيمان اخوت ببنده و فيس تو فيس و لب تو لب، با هم داستان بنويسه.
دانلود كتاب زيباترين غريق جهان
**************************************************************************
استبـان، رويـا نيست
وقتی به خانه رسيدم، طبق عادت هميشگی، بدون اينكه دست به سياه و سفيد بزنم يك راست رفتم حمام زير دوش. هنوز موهايم خيس بود كه مامان از آشپزخانه داد زد: "شام حاضره، پاشو بيا". تلويزيون روشن و كانال جديدِ بیبیسی فارسی در حال پخش مستقيم مراسم تحليف رياست جمهوری باراك اوباما بود. موقع خوردن شام، مامان گفت:
"راستی امروز يه آقايی زنگ زد، با تو كار داشت"
در حاليكه سر رشتهی دراز ماكارونی از دهانم بيرون بود، هورتی كشيده و با دهان پُر گفتم: "اِ، كی بوده كه شماره موبايلم رو نداشته؟!"
"نمیدونم، اسمش رو گفتهاا ولی يادم نموند. بذار بينم چی گفتش؟! اسماعيل؟ اصفهان؟ سپاهان؟! يه اسم عجيب غريبی داشت ... آهان يادم اومد. مثل اينكه گفتم اِستبان"
در حاليكه داشتم به ضرب و زور، گلكلمهای تُرشی را جدا میكردم و با كمك قاشق و چنگال به جان تهديگهای ماكارونی افتاده بودم زير لب چند باری تكرار كردم: "استبان، استبان، استبا....." چيزی يادم نيامد.
شام را خورده و جلوی تلويزيون دراز به دراز ولو شده بودم. مطابق معمول، چايی داغ هم فارغ از اينكه جذب آهن غذا را دچار مشكل میكند يا نه، كنار دستم بود. جرج بوش سوار بر هلكوپتر شده تا واشنگتن را به قصد تگزاس ترك كند و اوباما هم در ضيافت نهار در حال سخنرانی بود. در حاليكه تلويزيون را نگاه میكردم نام اِستبان را هم با خود زمزمه میكردم كه ناگهان به ياد كلاس داستاننويسی هفتهی قبل و داستان زيباترين غريق جهان، ماركز میافتم. از جای خود برخاسته و سرآسيمه به سمت آشپزخانه میدوم. مامان در حال شستن ظرفهاست.
"مامان مطمئن هستی كه اسم اين يارو استبان بوده؟!"
"آره، مطئمنِ مطمئنم... چيه، حالا چرا اينقدر هول و آشفتهای؟! چيزی شده؟! نكنه يارو طلبكاره؟! ... ولی نه، طرز صحبت و برخودش كه خيلی محترمانه بود. اصلاً بهش نمیخورد كه آدم قالتاق و شالاتانی باشه"
به اطاق رفته و لابهلای خرت و پرتها بدنبال داستانِ هفتهی قبل میگردم كه ناگهان تلفن منزل زنگ میخورد. مامان داد ميزند: "من دستم كثيفه، اون تلفن رو بردار" وقتی گوشی تلفن را برداشتم صدايی نرم و زيبا و مردانه از آن سوی خط گفت: "سلام، ببخشيد مزاحمتون شدم، استبان هستم!"
ساعت 11 صبح يكشنبهی غير تعطيل، اصلاً زمان مناسبی برای گذاشتن قرار ملاقات نبود ولی ديدن و آشنايی با استبان بقدری برايم جذاب بود كه غرغرهای مدير اداره را به جان خريده و ساعت ده مرخصی گرفته و از اداره زدم بيرون. با هيچ يك از همكلاسیها آنقدر رفيق نبودم كه شماره منزل و يا قصد شوخی كردن با من را داشته باشد. دوستان ديگر نيز كه چيزی از داستان و استبان نمیدانستند. پس اين شخص كيست؟!
هنگامی كه تلفنی با استبان صحبت میكردم، برای گذاشتن قرار ملاقات از او خواستم تا مشخصات ظاهری خود را بگويد، از همان پشت تلفن پوزخندی زد و گفت:
"تــو هـَـم. تو كه ديگه نبايد دنبال مشخصات من باشی. مگه داستان يادت نيست؟! قيافهی من اونقدر تابلو هست كه برای پيدا كردن من نياز به هيچ چيزه ديگهای نداری. ساعت يازده سر خيابون ويلا، جلوی كليسا"
و بدون اينكه منتطر جواب من باشد تلفن را قطع كرد. بعد از صحبت با استبان وقتی Caler ID تلفن را چك كردم، يك شماره طولانی 10-12 رقمی بر روی صفحهی كوچك ديجيتالی تلفن نقش بسته بود كه كد و شمارهی اوليه آن 0057 بود. با مراجعه به انتهای سر رسيدم، متوجه شدم كه كد كشور كلمبيا بر روی تلفن نقش بسته است. سالهاست كه با شنيدن اسم كلمبيا ناخودآگاه به ياد گابريل گارسيا ماركز میافتم، نويسندهی داستان زيباترين غريق جهان.
ده دقيقه به ساعت يازده باقی است. ميدان وليعصر از تاكسی پياده میشوم تا بقيهی مسير را قدم زنان طی كنم. اين استبان سخت فكر و ذهن مرا بخود مشغول كرده است. كلمبيا، ماركز، استبان، زيباترين غريق جهان. نياز نبود كه حتماً جلوی كليسای ارامنه بروم وقتی به نزديكی خيابان ويلا رسيدم استبان را ديدم. خودش بود. استبانِ داستان ماركز. چنان خوشقد و قامت و خوش هيكل بود كه براستی كمتر انسانی را اينچنين ديده بودم. حالا میفهمم كه چرا پيرزن داستان ماركز چهره استبان را به ياد داشت. قد بلند، چار شانه، موهای بلندِ طلايی و چشمهای آبی روشن.
برخلاف خصوصيت اخلاقی كه دارم و ارتباط با آدمهای جديد برايم بسيار مشكل است اينبار خيلی سريع با استبان رفيق شدم. البته اين بواسطهی برخورد بسيار خوب و دوستداشتنی او بود. علت آمدنش به ايران را جويا شدم كه خنديد و گفت:
"شما ايرانیها يه ضربالمثل داريد كه ميگه اگر صبر بكنی از غوره برات حلوا درست میكنم پس عجله نكن"
علاقهی عجيبی به ايران داشت و اندك كلمات فارسی كه بلد بود را با لهجهی شيرينی صحبت میكردم. تختجمشيد، سیوسه پل، هگمتانه، پاسارگاد، چغازنبيل را بخوبی میشناخت. میدانست غوره چيست ولی از حلوا اطلاعی نداشت. طريقهی پخت حلوا را برايش توضيح داده و قرار بر اين شد تا به مامان بگويم كه برايش حلوا درست كند.
از لابهلای حرفهايش فهميدم كه همان روز ساعت 3 صبح و با پرواز British Airways و از طريق لندن به تهران رسيده و قرار است سفری هم به اصفهان داشته باشد تا كليسای وانك را هم ببيند ولی از ادامهی مسيرش چيزی نگفت. برای خريد سوغاتی و صنايع دستی شروع به قدم زدن در خيابان ويلا كرديم. هوا خوب و قدم زدن در اين هوای مطبوع، بسيار لذتبخش بود.
ساعت 18/12 همراه با استبان در كافه 78 نشسته و به صدای اذان پخش شده از راديو گوش میكرديم. در تمام لحظاتی كه اذان پخش ميشد استبان كلمهی حرف نزد و فقط گوش میكرد. نگاه كافهچی و كسانيكه در 78 نشسته بودند كمی غيرعادی بود. خانم كافهچی كه هيچوقت مرا با استبان نديده بود از همان پشت پيشخوان با دست و چشم و ابرو اشاره كرد كه: "اين كيه؟!" سری تكان دادم به علامت اينكه بعداً برايت میگويم.
بعد از سفارش كيك و قهوه برای استبان و چيپس و پنير برای خودم، گفتم: "من ديگه طاقت ندارم. حالا ديگه نوبت توست كه حرف بزنی. بگو ببينم كجا بودی؟ چرا اومدی؟! كی هستی و اصلاً چرا اينجايی؟!
غم عجيبی در نگاهش موج ميزد. با آن هيكل بزرگ و تنومند ولی نگاه مهربانی داشت. نمیدانم چرا صورتش مرا بياد مسيح میانداخت. همان تصاويری كه مسيح را به صليب كشيده و بر بلندای كوهی چار ميخش كرده بودند. با پرسيدن اين سوال نگرانی به چهرهی استبان نشست.
" اگر دست خودم بود لنگر یک کشتی بادبانی را به گردنم میبستم و مثل آدمی که از جانش سیر شده باشد خود را از روی صخرهای پرتاب میکردم" اين جمله استبان برايم آشنا بود ولی نمیدانم كجا آنرا خوانده يا شنيده بودم.
استبان از آدمها و روابط بينشان، كمرنگ شدن آدميّت، زندگیهای سرد و خشك و بیروح، نگران بود. میگفت:
"بد شديم، خيلی بد. بد كه نه، وحشی شديم. گرگ، درندهخو شديم. قرارمون اين نبود. اين همه ترس، اين همه وحشت، كُشت و كشتار، تجاوز، جُرم، جنايت"
و من مات و مبهوت به حرفهای استبان گوش میدادم. نمیدانستم او از كدام قرار صحبت میكند.
عدم سنخيت بين قهوه و آشرشته را هر كور مادرزادی میتواند تشخص دهد ولی حس جستجوگر استبان باعث شد تا سفارش آشرشته نيز بدهيم. خيلی خوشش آمده بود و آش را تا آخرين رشته و لوبيا سَر كشيد. از فرصت استفاده كرده و علت آمدنش به ايران را پرسيدم. گفت:
"مگه غير از اينه كه روابط اينجا هم مثل همون روستای دور افتاده سرد و بیروحه. اونجا بچهها يه تيكه زمين نداشتند كه بتونند توش يه كمی بُدو بُدو كنند و بچهگیهاشون رو تمرين كنند و اينجا، شهر به اين بزرگی نه بچهها زمينی برای بازی دارند و نه بزرگها سرپناهی برای بودن و موندن. اونجا يه روستای كوچيك بود و هيچ كسی نه خالهی داشت و نه عمويی و اينجا شهر به اين بزرگیه و باز هم نه عمويی هست و نه قوم و خويشی."
رو به من كرد و با نگاه غريب و نگرانی پرسيد: "آدمها چرا اينجوری شدند؟!"
آفتاب كمرنگتر از قبل و هوا سرد شده بود. شومينهی كافه 78 روشن بود. از رودرو شدن با نگاه استبان هراس داشتم. در حاليكه به آتش شومينه چشم دوخته بودم زير لب تكرار كردم" "آدمها چرا اينجوری شدند؟!"
پس از چند ساعت گپ و گفتگو در كافه، دوباره به جلوی كليسا برگشتيم. وقت خداحافظی بود. از استبان پرسيدم دوباره كی برمیگرده. با لبخندِ شيرينی گفت:
"نيومده بودم كه بمونم. اصفهان و وانك رو هم كه ببينم ميرم و ديگه هيچ وقت برنمیگردم. اين شهر و اين آدمها بايد خودشون بخوان. مثل اون روستای دور افتادهی كلمبيا 22 تا خونه نداره كه بشه برای همهی اهالی، خاله و عمو و زن دايی شد."
استبان را بغل كرده و بعد از خداحافظی با نگاهم تا جايی كه چشم كار میكرد دنبالش كردم. هوا سرد بود. سوز داشت. يقهی كاپشن را تا كنار گوشم دادم بالا و قدم زنان و بدون هدف در جهت مقابل استبان راه افتادم. وقتی كه به زير پل كريمخان رسيدم، طبق عادت هميشه پيچيدم داخل نشر چشمه تا هم گرم شوم و هم سری به كتابهای جديد بزنم.
عصر سهشنبه زودتر از هميشه رفتم خونه و منتظر رسيدن ساعت 5/7 شدم تا به لطف پيشرفت تكنولوژی و ديشهای ماهواره برای اولين بار مراسم انتخابات رياست جمهوری آمريكا رو بطور مستقيم ببينم. حس خوبيه وقتی میبينی بواسطهی وجود يه سری الكترونهای شناور و شعور و پشتكار يه سری آدم خارجی و اجنبی و بیدين و ايمون تو هم میتونی همراه با موج و پالس و انرژی پرواز كنی و يهويی تالاب بيوفتی وسط واشنگتن تا همراه بشی با بقيهی مردم جهان تا اينبار حس تافتهی جدا بافتهی نكنی و بدونی كه توی اين گداخونه، تو تنها بچه يتيم نيستی.
منهم مثل خيلی از آدمهای دنيا، اوباما رو دوست دارم. جسارتاً دوست داشتن اوباما كه باعث ناراحتی كسی نميشه و نمیتونه دليلی باشه برای براندازی و انقلاب نرم و مخملی و خالخال پشمی! اين بشر حس خيلی خوبی به آدم منتقل ميكنه و منهم مثل فيدل كاسترو به خودش و حرفهاش اعتقاد دارم. هر چی باشه حداقل راه رفتنش مثل آدميزاد ميمونه نه مثل بوش كه عينهو لات و لوتهای چهارراه نظامآباد راه میرفت. آدم حتماً نبايد آمريكا زندگی كرده باشه و همكلاس و همسايه اوباما و زنش بوده باشه تا بفهمه اونها شخصيت بسيار خوب و دوستداشتنی دارند بلكه سيگنالهای مثبت رو ميشه از پشت تلويزيون و با اين همه فاصله هم متوجه شد.
وقتی كه اوباما رو در هيبت رياست جمهوری ديدم ياد زحماتی كه دكتر لوتركينگ برای سياهپوستان آمريكا كشيد افتادم. در آمریکايی که سياهپوستان حتی اجازهی نشستن بر صندلی اتوبوس را نداشتند، مبارزات پیگیر لوتركينگ که مبنای اون مبارزهی عاری از خشونت بود، منجر به تدوین و تصویب قوانین حقوق بشری و ضد نژادپرستی مهمی شد. همون زمانی که لوتركينگ جوان رهبری مبارزات را بر عهده گرفت، سیاه پوستان يكی از شهرهای آمريكا 382 روز از سوارشدن به اتوبوسها خودداری كردند. شايد بد نباشه بدونيد كه ظرف دهسال لوتركينگ بيش از شش میلیون مایل سفر و بیش از 25 هزار سخنرانی ایراد کرد و سرانجام چهل سال بعد، با انتخاب اوباما به رياست جمهوری او به رويايش رسيد.
نقد كردن راه و روش داره و اصول و اسلوبی. ماها بلد نيستم، خب مقصر هم نيستيم چون بهمون ياد ندادند. توی فرهنگ ايرانی هميشه تعريف بوده و تمجيد. تصويری كه توی ذهنمون نقش بسته اينه كه نقد يعنی حالگيری، كوبيدن، نقاط ضعف رو آگرانديسمان كردن و فرو كردن توی چشم و چال طرف مقابل. فكر میكنيم نقد يعنی كينه، دشمنی، برادر كُشی، خون و خونريزی. در اينكه برنامهی نود هم مشكلاتی داره هيچ شكی نيست ولی در اينكه ما ايرانیها هم همش دنبال شنيدن تعريف و تمجيد هستيم و دائماً در حال شمردن هندوونههای زير بغلمون هستيم هم هيچ شكی نيست.
عادل فردوسیپور، آدميه كه كار خودش رو خيلی خوب بلده. جزء آدمهايی هستش كه توی كارش متخصصه. با در اختيار بودن اينترنت و مجلههای خارجی و هجوم اطلاعات بیشمار همچين كار راحتی نيست كه تو بدونی دوست دختر رویكين الان شش ماهه حامله است و پسر عموی رونالدو توی رئيودوژانيرو يه زيرپله داره كه توش معجون و آبانار و كشك نَسابيده میفروشه ولی فردوسیپور اگه كاری رو انجام ميده تونسته بطور خوب و كامل انجام بده كاری كه خيلی از ماها توی زمينههای كاری و شغلی خودمون هيچوقت انجام نداديم. زير دستِ همهی ما كيبورد و كامپيوتر و اينترنت وايرلس هست ولی انصافاً آيا اندازه فردوسیپور تونستيم توی كار تخصصی كه میكنيم به روز و متبحر و نامبر وان باشيم؟! پس در اينكه در حال حاضر عادل (با داشتن صدای بسيار بد) با اختلاف خيلی زيادی بهترين گزارشگر مسابقات فوتبال هست هم هيچ شكی نيست.
برنامهی نود با تمام مشكلاتی كه داره به ما ياد داد كه ميشه و بايد از همديگه انتقاد كنيم. برنامهی نود هم مثل زمان رياست جمهوری خاتمی مشكلاتی داره ولی بهمون فهموند كه بابا، ما هم حق و حقوقی داريم. دهسال پيش اگه برخورد بد پليسی رو میديديم كدوممون جرات داشتيم نُطـُق بكشيم؟! مگه غير از اينه كه بواسطه بسترسازی و فرهنگسازی الان اگه كسی حرف زور بهمون بزنه حداقل اين جرات رو میكنيم كه اسم طرف رو از روی اتيكتش يادداشت كنيم و بهرحال پروسهی هم هست كه اگه حال و حوصله و كفش آهنی داشته باشيم بتونيم به سرانجامی برسونيم. اينها رو مديون كی و كدوم جريان هستيم؟!
نود و عادل فردوسیپور توی فرهنگسازی نه تنها فوتبال كه تمام مسايل اجتماعی نقش بسزايی دارند. ماهيت برنامه نود يه برنامهی چالشیيه. چيزی كه هيچوقت توی برنامههای تلويزيون قبل و بعد از انقلاب وجود نداشت. والله بخدا خسته شديم از بس هی اومديم و اين از اون تشكر كرد و اون از اين. برای برطرف شدن مشكلات ورزش و فوتبال اين مملكت بايد يه آدم پُر دل و جراتی مثل فردوسیپور و برنامهی نود باشه تا بتونه فرهنگ نقدپذيری رو ياد آدمها و مسئولين بده. در حاليكه در ساعات آغازين روز سهشنبه اول بهمن هشتاد و هفت عادل فردوسیپور با ناراحتی و اخمهای در هم فرو رفته در انتهای برنامهی نود ميگه:
"اگه عمری باقی باشه و اگر در آینده هم بشه روی این صندلی از حق و حقانیت دفاع کرد، هفتههای آینده هم در خدمتتون خواهیم بود"
تنها چند ساعت بعد اوبامای سياهپوست دو رگهی آمريكايی-آفريقايی با خوشحالی و خرسندی در انتهای سخنرانیش ميگه:
"اكنون پسری در مقابل شما ایستاده كه شصت سال پیش پدرش حتی حق غذا خوردن در یك رستوران را نداشت.”
و خب تو خود بخوان حديث مفصل از اين مجمل.
گرمای زير پتو توی صبحهای زودِ اين زمستونی كه هر چقدر هم بیغيرت و بیجـُر بُزه باشه ولی بهرحال باز هم ذات و ماهيت زمستونی داره، بدجوری شيطانی و وسوسهانگيزه. بد مصب مثل دندون زدن به نوك سـ.ـيـنـ.ـههای كال دختری ميمونی كه نميشه از خيرش گذشت. پنجشنبه است و شركت تعطيله. صبح خروسخون كه چه عرض كنم، صبح جغدخونه. حتی صدای سگها هم نمياد و اونها هم خوابند. اگه دلم بخواد امروز رو میتونم نرم سر كار. از پنجره كه بيرون رو نگاه میكنم، میبينم بلــه، برفها قدم رنجه كردند و تشريفشون رو آوردند. میخوام از تخت بلند شم ولی شيطون مياد زير پتو و دست گرمش رو میكشونه به تن و بدنم. آروم بغل گردن و زير گوشم، جوری كه همهی موهای تنم سيخ بشه ميگه:
"كيوان جونم بگير بخواب. كار چيه؟! شركت چيه؟! اين همه صبح تا شب كار كردی كجا رو گرفتی؟! بيرون هم كه برف مياد و هوا خيلی سرده، بيا اينجا توی بغلم. ولش كن بابا. گور بابای كار. بيا عزيزم. بيا بغلم"
حرفها و گرمای تن و بدن شيطون و زير پتو باعث ميشه از تصميمی كه گرفتم منصرف بشم. تو دلم ميگم:
"راست ميگه، اين همه كار كرديم، يه امروز رو بگيرم بخوابم. شركت هم كه تعطيله و بيرون هم كه برف مياد"
ولی ندای درونی كه نمیدونم اون موقع صبح از كجام ميزنه بيرون، بهم ميگه:
"درسته كه رفتن توی اين هوا و بدون سرويس و وسيله شخصی خيلی سخته ولی بخاطر چرخهای زنگزدهی صنعت و تعهدی كه به اين ملت و مملكت داری بايد تنبلی رو بذاری كنار و پاشی بری سر كار!"
ای گـُه به گور بابای هر چی ندای درونی. هر چند دكتر هم كه نيستم كه حتی با وجود قسم بقراط و سقراط و فيثاغورث و مندليف هم بزنم زير قول و قرارم. ما مهندسها وقتی كه فارغالتحصيل میشيم، روز آخر دانشگاه دور هم جمع میشيم و توی دل خودمون بدون اينكه كسی متوجه بشه میگيم كه "به جون مامانم از اين به بعد خيلی خوب كار میكنم" و همين ميشه يه تعهد اخلاقی. تعهد كه حتماً نبايد روی كاغذ A3 و با فونت 32 نوشته بشه و مُهر برجستهی محضری هم پاش بخوره تا بندازيش گردنت و بهش عمل كنی.
خلاصه كه از شيطون اصرار و از من انكار كه الا و بلا بايد برم. وقتی نااميد ميشه و میبينه با حرف نمی تونه خـَرم كنه شروع به دلبری میكنه. من هم كه حســـاس! بدمصب چه تن و بدن نرم و بلوری و لبهای قُلوهای هم داره! انگاری تزريق كرده و زير لبهاش پنبه گذاشته. همچين ورم كرده و زده بيرون كه آدم هوس ميكنه لبهاش رو ... اَللهُاكبَـر! وقتی با دستش يه جاهايی از بدنم رو ميماله همچين شُل و ول ميشم و وا ميرم كه تموم تعهد و قسم و صنعت و دانشگاه يادم ميره. به ندای درون هم يه فحش خار مادر ميدم و با لگد از زير پتو ميندازمش بيرون. بهش ميگم:
"برو گم شو عوضی. اين ملت و دولت و اين مملكت برای من چيكار كرده كه حالا توی اين سوز و سرما كه سگ رو بزنی از لونهش در نمياد پاشم برم سر كار؟!. سـيـكتيـر بابا!" كـُره خر رو میبينم كه ميره يه گوشهی اطاق و من رو نگاه ميكنه.
سـُر میخورم ميرم زير پتو. شيطون دستهاش رو حلقه میكنه دور بدنم. عينهو عـَشقه. مثل اين پيچهايی كه میچسبه به ديوار جنوبی حياط خونه و همينجوری ميره بالا. كثافت چه وارد و كاركـُشته هم هست. با نوك زبونش چهها كه نمیكنه! وا مصيبتها. دَدَم وای. اينجوری كه پيش بره. امروز كه نميرم سر كار هيچ، اصلاً كل هفتهی ديگر رو هم مرخصی میگيرم و از زير پتو هم تكون نمیخورم. وقتی لب میگيره انگاری جارو برقی بـــُوش آلمان چسبوندند به صورتم. لبش، لب نيست مثل موتور برق چاه عميق ميك ميزنه و هورت ميكشه با خودش میبره. قطعاً اگه دندونهام يه كمی شُل بود چند تا رو از ريشه جدا كرده بود. خودم كه در راستای افق دراز شدم و يه سری چيزهای مهم ديگهام هم رو به آسمون قد كشيده و همينجوری دراز رفته بالا.
لِنگهاش رو گرفتم و تابوندم و خوابوندمش روی تخت. حالا ديگه اين من بودم كه دستم داشت تن و بدن شيطون رو كنكاش میكرد. يه جاهايی از بدنش اونقدر داغ بود كه اصلاً نميشد بهش نزديك شد! حالا ديگه از من اصرار و از اون انكار. هی میگفت:
"كيوان جون، غلط كردم. داشتم باهات شوخی میكردم. دست از سَرم بردار. من ماهيت مردونه دارم و اون چيزی كه تو دنبالش هستی رو من ندارم"
ولی خون جلوی چشمهام رو گرفته بود. درازای افقی رو میتونستم تحمل كنم ولی درازای عمودی رو به هيچ عنوان! بايد تير و زهرم رو به شيطون میرسوندم. دكمههای پيرهنش رو كه باز كردم و و وقتی خواستم دستم رو ببرم اونجايی كه نبايد ببرم دستش رو برد زير تخت و يه دفعه سايهی يه داس بلند رو روی ديوار ديدم و بعدش ضربهی محكمی كه به كمرم خورد و ... مامانم گفت:
"پسر جون هی بهت ميگم شبها كمتر بخور و در عوض زودتر بگير بخواب. اين موبايلت خودش رو جــِر داد از بس زنگ زد. ما رو هم زابهراه كردی. مگه نميری سر كار؟! دو ساعته هی مثل گرگ داری زوزه میكشی، چه مرگته؟! تو خواب داشتی چيكار میكردی؟! پاشو. پاشو برو سر كارت"
و خب اين شد كه من الان سر كار هستم و نمی دونم اگه مامان، صبح يه كمی ديرتر بيدارم كرده بود چه بلايی سر من و يا شيطون اومده بود؟! احتمالاً يا داس اون رفته بود توی كـ.ـو.ن من و يا من كاری باهاش می كردم كه ديگه جرات نكنه به سياره زمين نزديك بشه ... خيلی حيف شد.
عصر يكی از همين روزهای بلندِ يكنواخت زمستونیيه كه البته هيچ نشونی نه از سوز و سرمای زمستون داره و نه از نَمنَم بارون و خِشخِش برفهای گمشده. تا چشم كار ميكنه خاطره است كه حتی تا پای قلهی بلند قاف نيز كِش اومده. روزهای سردِ بیبارش و زاد و ولدی رو میگذرونيم كه اگه توفان گوستاو در نئواورلئان و سونامی كشورهای بيخ گوش خودمون رو نشونی از بیبند و باری و فسـ.ـاد و فحـ.ـشاء انسانهای مدرن و بدوی بدونيم نمیدونيم اين زمستون و بیبارشی امسال رو به كدوم بهونهی دنيوی و اُخروی گره بزنيم تا در غيبت آسايش تن و بدن، حداقل وجدانمون كمی در رفاه نسبی با حداقل استاندارد باشه و شبها ديگه كابوس نبينيم كه ای داد بيداد چه كرديم با خودمون و اين قوم و تبار كه زمستونِ امسال هم بهار شد. اينبار كه ديگه پيتهای پُر از نفت داريم و سالهاست كه ديگه هيچ نشونی از تاج و تخت شاهی نيز نداريم. خب البته وقتی قرار باشه گردونه نچرخه، روزهای زمستون هم عينهو رودهی سگِ ولگردِ سوزنخوردهی صادق هدايت دراز ميشه. دراز دراز. بيداری صبح كجا و رسيدن به انتهای غبار اين شب تيره كجا؟! درازیيی كه نه سَرش پيداست و نه تـَهش.
روزهای زمستونِ بدون برف، بدون بارون، بدون سوز، بدون باد، حتی بدونِ اندكی نم، ناء، رطوبت رو میگذرونيم. روزهايی كه شب يلدا، بیمرامی كرديم و هم با كلاغها خداحافظی كرديم و هم با همهی برگهای زرد و قرمز پاييزی به اميد زمستون و برف و بارونش و حالا ما مونديم و برفی كه نيومد و درختانی كه بدون برگ موندند و بیكلاغ و اين شهر بیبارون كه سرب و خاكستر، به همهی جسم و روحش ماسيده. زمستونی رو میگذرونيم كه نه نيازی به شال گردنهای دراز داری و نه نيازی به گرمای هاهای نَفـَس كسی. خودت هستی و دستهايی كه نه نيازی داره و نه مُلتمسی برای لمس تن تو. خيالی كه توی اين آسمونِ بیپرنده ميتونی پروازش بدی. اوجش بدی تا پای همون قلهی بلندِ قاف. دامنههای سرسبز اين رشته كوه كه تا بحال بجز علوفهی خشك و علف هرز برامون رهآوردی نداشت پس شايد تونستيم پرندهی خيال رو تا پشت كوه قاف پرواز بديم. شايد اونجا برفی بود. برگی بود. كلاغی بود. گرمای هاهای نفسی معلق توی فضايی بود. شايد اونجا كسی برامون پيغامی گذاشته بود. كادويی. نامهای. هديهی تولد نداشتهای. كليد طلايی شهری در ناكجاآباد. چه میدونم، شايد هنوز شال گردن آويزون به تن رنجور شب برامون به يادگار باقیمونده باشه.
چند وقت پيش اِسی اومده بود ايران. معمولاً هر جايی كه بوديم شبها دور هم جمع میشديم. گـَله گـَله آدم و فك و فاميل، میآمدند تا اون رو از نزديك ببينند. انگاری يه حيوون جديد و عجيبالخلقه رو آوردند باغوحش يا سيرك خليل عقاب! و خب اونهم هی بايد از شرايط سياسی و اقتصادی و رئيس جمهور جديد و نحوه انتخاب اوباما و گرون شدن بنزين و ورشكستگی بانكها و كسادی بازار براشون میگفت. اين آدمها فكر میكنند توی اين هشت نه سال كه اسی ترك ديار كرده، اونجا شده يكی از سناتورهای ايالت تگزاس. اين بندهی خدا دهساله كه از صبح تا شب عينهو قاطر دويده و تا حالا فرصت نكرده كه حتی سری به واشنگتن بزنه حالا چه ميدونه كه روابط سياسی آمريكا با ايران قراره چه جوری بشه و يا سياستگذاری دموكراتها و اوباما در رابطه با بيرون كشيدن سربازان آمريكايی از عراق به چه شكل خواهد بود.
اسی از سختی شرايط و زندگی امروز آمريكا ميگه و دوستان و مهمونها و فك و فاميل، اصرار اصرار كه آره همسايهی بغل دستیمون كه رفته، ميگه اونجا بدون دردسر ميری دانشگاه و دختر عموم ميگه، تموم هزينههای دانشگاهت رو دولت پرداخت ميكنه و يه خونهی خيلی بزرگِ چار خوابه به پسر دايیم دادند و دوستم ميگه زن و مردهايی كه سنشون بالای پنجاه سال ميرسه، دولت بهشون ماهيانه حقوق ميده و شوهر نوهی عمو بهزادم، كه اينجا آشغالی و چوبكی بود الان اونجا سه تا فرش فروشی و دو تا نمايشگاه ماشين داره و خب چون اونجا همه چيز قسطی هست آدم براحتی ميتونه خونه و ماشين بخره و بانكها وام با سود 0% ميدن و آدمها بدون داشتن استرس و در بالاترين حالتِ استاندارد، زندگی میكنند و تموم شنبه يكشنبههاشون تعطيل هستند و توی بار و نايت كلاب و D.يـسـ.كو تا صبح ميزنند و میرقصن و اين يعنی هشت ساعت كار، هشت ساعت تفريح و هشت ساعت خواب و ...
مهمونها هی حرف میزنند و بدون در نظر گرفتن و تجربه كردنِ واقعيت زندگی غرب، فقط اون چيزهايی كه بواسطه شنيدن حرفهای مـُثله و تيكهتيكه شدهی دوست و آشناهاشون جمع و جور كردند رو كنار هم میچينند و از كنار هم قرار دادن پازلهای خوشگلی از عكسها و تصاوير پل گلدينگيت و مجسمهی آزادی و هتلهای لاسوگاس و قايقهای بادبانی فلوريدا و مزارع اوهايو و خيابونهای تر تميز ساساليتو و شخصيتهای كارتونی ديزلیلند و مناظر زيبای گِرنَد كنيون، به يه سرزمين آرمانی و مدينهی فاضله میرسند كه حالا هر چقدر هم اسی از كار زياد و سخت و غم غربت و تنهايی و استرس زندگی براشون ميگه اونها باور نمیكنند و با يه لبخند پَت و پهن به اين معنا كه خر خودتی، اونجا اگه بده پس چرا برنمیگردی، سر تا پای اون رو ورانداز میكنند و من و اسی با تعجب همديگه رو نگاه میكنيم كه اينها چی ميگن و از كدوم سرزمين صحبت میكنند كه اونها رفتند و ديدند و ما نتونستيم ببينيم و لمسش كنيم؟!
همین الان از خواب بیدار شدم. فاصلهی تخت تا کامپیوتر و میزش با این قد دراز من خیلی کمتر از یه قدم نیمهبلنده. قبل از اینکه برم دست و صورتم رو بشورم و از فشار مثانه کم کنم کامپیوتر رو روشن میکنم. کامپیوتر نگو، بگو ژنراتور. بگو برق آلستوم. نمیدونم چی توی این فن صابمٌردهش کردن که وقتی روشنش میکنی عینهو دیو تنوره میکشه. پنداری دستگاه موتور برق روشن کردی. از تموم محل و همسایهها سلب آسایش میکنه.
توی آیینهی دستشویی خودم رو نگاه میکنم. با دستم قی زرد رنگ کنار چشمهام رو پاک میکنم. کیوان، پیر شدی رفت. با مسواک چنون دندونهام رو محکم میکشم که انگار میخوام تموم جِرم و جُرم همهی این سالها رو از تن و بدن و دندونهای سفید و معصومم پاک کنم. مسواک که نه، پنداری دارم قَشو میکنم. نه من که بقیه هم خوابند. به ستون یک، دراز به دراز. هر کسی یه ور خونه خوابیده. خسته شدم از این همه خوابیدن. کاشکی قرصی، دوایی، شیافی، آمپولی وجود داشت که به جایی از تن و بدنمون فرو میکردند تا میتونستیم توی تموم شبانهروز بیدار باشیم و نخوابیم. البته نخوابیدن که نه، بخوابیم ولی کمتر بخوابیم. یهویی یاد اون ۷۲ ساعتی میوفتم که خوابم نمیبرد و بیدار بودم. ۷۲ ساعت پلک نزدم. سه شبانهروز بیدار بودن و نخوابیدن میشه ۷۲ ساعت دیگه، درسته؟! وحشتناک بود، وحشتناک. میدونید یه وقتهایی تموم آرزوی زندگیت این میشه که وقتی سرت رو میذاری روی بالش خوابت ببره، میدونم حرفم رو باور نمیکنید، کی باور کردین که اینبار بارور کنید ولی بخدا راست میگم. حداقل برای من که اینجوری بود. سه روز و سه شب آرزوی من یه زمانی که خیلی هم دور نبود، این بود که شب خوابم ببره. میگفتم خدایا، هیچی ازت نمیخوام فقط امشب خوابم ببره. میدونید وقتی بیخوابی بزنه به سرت و مجبور باشی با یک میلیون فکر و اندیشه و رویا و وهم و خیال تا خود صبح سر و کله بزنی، چه خار مادری ازت سرویس میشه تا همون دمدمای عاشقانهی طلوع خورشید؟!
کاشکی میشد وقتی میخوان به ضرب و زور لااِللهَاِلاَاِلله فشارمون بدند زیر خروارها خاک، حداقل مثل فرعونهای مصر، مال و اموالمون رو هم میذاشتند کنار دستمون توی قبر. خب من که از دار دنیا فقط یه چیز دارم که اونهم بخوان نخوان چون چسبیده به همین تن و بدنه و بعد از مرگ من هم به درد هیچ کی نمیخوره مجبورن که بذارن زیر خاک، از اون بابت خیالم راحته ولی بغیر از این تحفهی دراز، کاشکی میشد کتابها و فیلمهامون رو هم میذاشتند کنار دستمون. فکر کن، چه حالی میداد این همه کتاب نخونده رو توی خلوت و سکوت اون پایین ورق میزدی و میخوندی. اونجا دیگه نه کَسی بود و نه کُسی، نه مزاحم و نه مراحمی. قبض آب و برق و مویایل هم نداشتی. کرایه خونه و هزینههای جورواجور زندگی هم که سرش گِرده. لخت و عور همه چیزت رو دراز میکردی و توی اون خلوت و تنهایی کتاب میخوندی. هی کتاب میخوندی و هی کتاب میخوندی. اونقدر کتاب میخوندی تا ک.و.نت پاره میشد و برزخ تموم و نوبتِ حساب و کتاب و محاسبهی اعمالت میشد.
وقتی میرم توی آشپزخونه میبینم باز هم زود قضاوت کردم. دو متر و نیم قد و سن خر پیره رو داریم ولی یاد نگرفتیم که گز نکرده، پاره نکنیم. اون موقع که همهی ما خواب بودیم مامان بیدار شده و دو بسته ماهی رو از توی فریزر درآورده و گذاشته توی یه ظرف تا یخش آب بشه. پس امروز ظهر سبزی پلو با ماهی داریم. همه خوابند. هنوز صبحونه نخوردم. میام توی اطاقی که همهی دیوارهاش سُرمهی و درهای کمد دیواریش زردِ کهربایییه میشینم پای این ژنراتور خونگی و در حالیکه هنوز دارم به اون تارهای سفید موهای کنار شقیقهم فکر میکنم، توی دلم میگم: پیر شدی کیوان، پیر.
با خالد رفيق شدم، حسابی. پسر خيلی خوبيه. با هم اختلاف سنی زيادی داريم ولی با هم بخوبی جُفت و جور شديم. با اين اخلاق گـُهی كه من دارم، يحتمل بايد اخلاق خالد خيلی خوب باشه كه بتونيم توی اوقات بيكاری با هم يه گوشهی بشينيم و خلوت كنيم و گپی بزنيم. هر موقع فرصت كنم مياد و میشينه وَر دستم و داستان زندگیش رو برام ميگه. توی اين چله زمستونی با هم رفتيم جنوب و داريم دو تايی اهواز و آبادان و محلههای قديمی رو طیطريق میكنيم. هنوز انگليسیها و كشتیهاشون هستند و قراره كه نفت ملی بشه.
شُرشُر رادياتور قديمی اطاق، خار مادر اعصاب و روانم رو سرويس كرده. هر شنبه كه ميام توی اطاق زنگ ميزنم به بچههای پايين و اون بنده خداها هم با يه دَم باريك و يه سطل ميان توی اطاق تا رادياتور رو هواگيری كنند. البته اونها هم بدشون نمياد كه از زير كار سخت پايين بخصوص توی اين سرمای سوزنده زمستون، حتی اگه ده دقيقه، يه ربع هم كه شده در برن. بهشون ميگم مگه شما كـِندی رئيس جمهور آمريكا هستيد و فكر میكنيد قراره ترورتون كنند كه هر جايی ميريد دو تايی ميريد؟! بادیگارد همديگه هستيد؟! میخندن و بدون اينكه جواب من رو بدن خودشون رو ميزنند به كوچهی علی چپ و به صفحهی مانيتور نگاه میكنند و ميگن، مهندس اين عكس خودته؟! جون مهندس اينجا كجاست؟! خودمونيم ها، مهندس شما خيلی خوش تيپی! و من توی دلم ميگم والله بخدا اگه همين الان روپوشهامون رو از تنمون دربياريم و با لباس شخصی باشيم، با اين سر و كله و ژل و اتويی كه شماها به موهاتون كشيدين و با اون خط ريش ظريف و خوشگل، همه فكر میكنند شما مهندس هستيد و من كارگر دون پايهی اين شركت.
چند وقتيه كه بابای خالد رفته كويت. برای كار. اينجا مغازه داشت و كاسبی میكرد ولی نميدونم چی شد كه كـَك كويت افتاد توی تنبونش و يهويی در مغازه رو بست و پاشد شال و كلاه كرد و رفت. تا اينجا كه شكر خدا وضعش بهتر شده و برای خونواده هم هر ماه پول میفرسته، قراره برای عيد هم دوباره برگرده سر خونه زندگیش. مامان خالد رو دوست دارم. هر چند هنوز چيز زيادی ازش نميدونم ولی بنظر زن خيلی خوب و مهربونی مياد. جمليه، خواهر خالد هم كه هنوز كوچولو و دوستداشتنیيه.
ديروز تهران برف اومد. برف كه چه عرض كنم. گويا ديگه بايد به همين چُس مثقال گرد سفيدی كه روی زمين پاشيده شده، برف بگيم. با ميكروسكوپ و تلسكوپ بايد لای درزو و دورز آسفالت خيابون و چمنها و بالای كوهها رو رصد كنيم تا متوجه بشيم كه برفی اومده. خدا به داد تابستونمون برسه. پارسال كه هـَوار هـَوار برف اومد، تابستون آب نداشتيم ميريم توالت كـ.ـو.نمون رو بشوريم ديگه وای بحال امسال كه سر و تَهش رو جمع كنيم اندازه يه قُمقمه هم بارون نيومده. اينجور پيش بره بايد از عكسهای زمستونهای سالهای قبل بخوبی مراقبت كنيم تا به فرزند آيندهمون نشون بديم و بگيم: بله بابا جون اين برفها كه توی كتابهاتون میبينيد اين شكلی هستند و قديمها توی تهران هم برف ميومد و اون با چشمهايی كه از تعجب داره از حدقه ميزنه بيرون هی غبطه بخوره به حال مامان و باباش كه ماها باشيم و توی دلش بگه خوش بحالشون كه اينها تونستند برف رو لمس كنند. غافل از اينكه ننه باباش، برف رو لمس كردند ولی يه چيزهای خيلی مهمتر از برف رو توی زندگیشون هيچ وقتی لمس نكردند.
نميدونم چه رمز و رازيه كه من اينقدر الاغها رو دوست دارم. اين روزها دور و برم يابو زياده ولی دريغ از دو تا الاغ گوش مخملی با اون صدای عرعر و چشمهای نازشون. بخاطر همينه كه از رحيم خركچی هم خوشم مياد. خيلی دوست دارم تنگ غروب بشينم لب حوضِ خزهبسته خونهی خالد اينها و منتظر بمونم تا رحيم خركچی از در چوبی بياد تو. وقتی مياد بوی كاه و گوسفند از خودش زودتر به دماغ ميرسه. بوی الاغ. بوی طويله. بوی ناب پشكل فرد اعلاء. خونهی خالد اينها از اون خونه قديمیهايی هستش كه من چند وقت پيش توی اولين داستانم، عموم رو هم توی چنين خونهی سكونت داده بودم. با همسايهها آشنا شدم و خب اگه پای رفاقت با خالد نبود شايد منهم بدم نميومد كه دُمی به خمره بزنم و برم سر وقت بلور خانمی كه بنا به گفتهی خودش بخاطر اين تـُنكه نمیپوشه چون كش تُنكه روی كمرش جا ميندازه. تازه وقتی تُنكه پاش نباشه، اون هميشه حاضر به يراقه. بلور خانوم اون حاضر به يراق بودنت رو بخورم! آره بدم نميومد كه منهم مثل خالد توی كبوترخونه دستی به پَر و پاچهی سفيدِ بلور خانوم میكشيدم و شبها وقتی همهی همسايهها خوابند، ميرفتم توی اطاقش و تا خود صبح ... ولی نه، بلور خانوم شوهر داره. امان آقا كه دو متر قد داره رو چيكارش كنم؟! گيريم كه امان آقا توی قهوهخونه سر و گوشش هم بحنبه ولی اين دليل نميشه. از خالد میپرسم خالد بلور خانوم شوهر داشت، چرا اينكار رو كردی؟! ولی يه دفعه ياد اون پستِ خطوط قرمز زندگی كه چند وقت پيش نوشتم ميوفتم و میفهمم كه سوال چـِرتی كردم. چيزی نميگم، خالد هم سرش رو ميندازه پايين و چيزی نميگه.
همچين دلم غنچ ميره برای يه مسافرت دو روزه به شمال كه اصلاً به اينكه با كی برم و كجا برم و بغل شومينه بخوابم يا يخچال فريزر سايدبایساد، فكر نمیكنم. اين روزها چنان هوس شمال كردم كه اگه شيرعلی قصاب خدا بيامرز هم بهم پيشنهاد بده، همين فردا، قيد كار رو ميزنم و تا عصر جمعه ميرم تا توی جنگل و ساحل گم و گور بشم. حاضرم هر ده دقيقه يكبار هم يه لب و يه فرنچكيس هم به شيرعلی بدم! (فعلاً تا همينجا رو رضايت دارم، شايد بعداً كه دلم برای شمال بيشتر تنگ شد، چيزهای ديگه هم دادم!) اگه زغال، منقل، شومينه، كباب و ماهی هم باشه كه ديگه واااااااای. البته علی شلمبه و آدم مزاحم زبون نفهمی هم همرام نباشه كه فكر كنه چون اومديم شمال حالا بايد تموم 24 ساعت از شبانه روز رو خودمون رو ببنديم به صندلی ماشين و هی گاز بديم بريم آبشار آبپری، جنگل 2000، نارنجستان، نمكآبرود، متل قو، رامسر، نوشهر، بابلسر، خزر شهر، هتل هايت و دوباره فردا همه چی از اول. كسی باشه كه حاليش باشه و درك كنه كه وقتی تو میشينی كنار شومينهی هيزمی و كتابت رو میخونی اين ميتونه از هر ارگـ.ـا.سـ.ـمـ.ـی لذتبخشتر باشه.
دلم برای حسنی كه سُـ.ـو.ز.اك گرفته میسوزه. خيلی دوست داشتم میتونستم براش كاری انجام بدم ولی خب فعلاً خود خالد پيگير كارهاش هست و داره دوا و درمونش میكنه. با اين سن كمش ولی بچه با جُر بُزهیه. ازش خوشم مياد. حالا هم كه پنداری خاطرخواه هم شده. هر چند انگار روش نميشه كه از عشقش با من زياد حرف بزنه ولی از نگاهش می فهمم كه چی توی دلش ميگذره. خواج توفيق هم كه بيكار و بيعار لب ايوون نشسته و هی يه بست يه بست میچسبونه و دود ميكنه و من و خالدی رو كه توی حياط نشستيم بوخوری ميكنه. حيف كه از اين خواج توفيق خوشم نمياد و نمیخوام بهش رو بدم وگرنه ميرفتم پای بساطش میشستم و توی خوردن چايی نبات باهاش شريك میشدم. جعفر خشتمال رو هم هيچ وقت نديدم ولی ميدونم كه اونقدر زندگی بهش فشار آورد كه ديگه نتونست طاقت بياره و خودش رو كشت. خودكشی كرد.
اين روزها دارم، نَمنَم همسايهها نوشتهی احمد محمود رو میخونم تا زود تموم نشه. يكی از بهترين رمانهای فارسی. دوستش دارم و با شخصيتهای داستان رفيق شدم اساسی. كتابی كه الان دست منه يه كتاب كاهی زرد رنگِ كه بد جوری برام نوستاليژی داره. ياد كتابهای قديمی بابام ميوفتم. همسايهها، هديهی فوقالعاده ارزشمند از طرف دوستی عزيز كه ميدونم خيلی توی كتابفروشیهای ميدون انقلاب گشته تا تونسته كتابی به اين تميزی رو برام پيدا كنه.
سالهاست که راس ساعت ۱۰ صبح، آبدارچی پیر و وظیفه شناس شرکت، کاغذها و نامههای پخش و پلا شدهی روی میزم رو با دستش میزنه کنار و همراه با یه فنجون چای، یه روزنامه هم میذاره کنار کامپیوترم. خیلی وقته که دیگه علاقهای به خوندن روزنامهها ندارم ولی حَسب عادت چند ساله و صرفاً بخاطر علاقهای که به خوندن صفحهی حوادث دارم، هر روز منتظر هستم که توی اون ساعت آبدارچی در اطاق رو باز کنه و از همون دم در برای بار چندم بگه: سلام آقای مهندس.
خبر رو که خوندم، خیلی سریع رفتم توی سایت گوگل و نوشتم، "یاهو مسنجر سخنگو" يه علامت + گذاشتم و پشت بندش هم نوشتم "شيـده ذكريـا" و ظرف کسری از ثانیه نتایج جستجو مشخص شد. خبر درست بود و خیلی از خبرگزاریها و سایتهای خبری، اون رو پوشش داده بودند. با امکانات جدیدی که اين روزها گوگل توی سایتش قرار داده مشخص بود که ظرف کمتر از ده ساعت بیشتر از ۱۱۷ هزار جستجو برای واژهی "یاهو مسنجر سخنگو" انجام شده و این خود نشون دهندهی اهمیت موضوعه.
مصاحبه با شيده ذكريا، خانومی كه بمدت پنج سال توی يكی از شركتهای انفورماتيك با هم همكار بوديم تمام صفحهی حوادث روزنامه ايران رو در بر گرفته بود. عكسهاش رو كه ديدم نسبت به اون موقعها شكسته شده بود ولی خب گذر زمان اصلاً نتونسته بود روی چهره زيباش تاثيره سوءی بذاره. هنوز هم مثل همون روزها قشنگ و خوشگل بود. حتی بيشتر از اون ايام.
خانوم ذكريا ماجرا رو اینجوری شرح داده بود:
خیلی وقت بود که تصمیم داشتم سيستم قديمی كامپيوترم رو عوض كنم و یه لبتاپ بخرم ولی هزینههای جورواجور زندگی این اجازه رو بهم نمیداد تا اینکه دوشنبهی هفتهی قبل، ۲۳ بهمن دقیقاً فردای بعد از تعطیلی، وقتی مدیر مالی شرکت با گرفتن وام پونصد هزار تومنیم موافقت کرد، عصر همون روز ۵ تا تراول صد هزار تومنی گذاشتم توی كيفم و از شركت مستقيم به مجتمع كامپيوتری پایتخت رفتم. از خیابون ظفر تا میرداماد فاصلهی چندانی نیست ولی نمیدونم چرا اونروز خیابونها اينقدر کـِش میومدند. اونقدر توی مجتمع پايتخت گشته بودم كه ديگه چشم بسته میدونستم برای خريد يه لبتاب مناسب بايد با پله برقی برم طبقه چهارم، سمت راست دومين مغازه. ايران نوتبوك.
هر چند خیلی دوست داشتم یه سیستم نو و دست اول بخرم ولی خب خرید یه لبتاپ سونی وایـو اونهم فقط با ۵۲۰ هزار تومن چیزی بهتر از یه سیستم دست دوم عايدم نمیشد. با احتساب سه سال گارانتی، هنوز یکماه و نیم دیگه از زمان گارانتیش باقی مونده بود و این خودش بزرگترین دلخوشیم بود که اگه لبتاب مشکل داشته باشه میتونم قطعاتش رو به رایگان تعویض کنم. لبتاب مشخصات خيلی خوبی داشت:
CPU = Core 2
4 گيگابايت رم
160 گيگا بايت هارد
LCD = 15.4
سه سال گارانتی
ويندوز ويستا هم كه روش نصب بود. خودم يه كيف هم براش خريدم و شوق اين رو داشتم كه هر چه زودتر به خونه برسم تا طعم گشت و گذار توی اينترنت رو با لبتاب مشكی رنگ جديد مزمزه كنم.
شيده ذكريا، مهندسی كامپيوترش رو از دانشگاه صنعتی شريف گرفته بود. بچهی فوقالعاده زرنگ و درسخونی بود. مجرد و هميشه هم آرزوی زندگی در آمريكا رو داشت. همون موقع هم خواستگارهای زيادی داشت ولی دنبال كسی میگشت كه بتونه باهاش بره خارج از ايران و اونجا زندگی كنه. خيلی سعی و تلاش كرده بود كه بتونه ويزای توريستی، مهاجرتی، كاری و يا پذيرشی از يه دانشگاه بگيره و برای ادامه تحصيل و زندگی به آمريكا بره ولی هيچ وقت موفق نشده بود.
خانوم ذكريا لطفاً خودتون داستان رو از اول تعريف كنيد. بعد از اينكه لبتاب رو خريديد چه اتفاقی افتاد؟!
بعد از اتصال سيمهای رابط و شنيدن صدای كانكت مودم، طبق عادت هميشه خواستم يوزرنيم و پسوردم رو توی ياهو مسنجر تايپ كنم كه يه دفعه ديدم ياهو مسنجر بالا اومد و صفحهی اصلی، خود بخود باز شد. ظاهراً نفر قبلی كه لبتاب رو فروخته بود يادش رفته بود اطلاعاتش رو از روی سيستم پاك كنه و روی ياهو مسنجر هنوز تيكهايی بود كه وقتی به اينترنت وصل ميشی خودبخود مسنجر آنلاين بشه. ID ياهو، جری يانگ بود و يانگ كسی نبود جز يكی از بنيانگذاران اوليه سايت ياهو. خواستم مسنجر رو ساينآت كنم تا با يوزر خودم بيام تو ولی يه دفعه صدايی بلند شد.
سلام شيده خانوم!
دور و بر خودم رو نگاه كردم. هيچ كسی توی خونه نبود.
من اينجا هستم، اين پايين.
خدای من، آيكون زرد رنگ ياهو مسنجر بود كه با اون قيافهی فانتزيش زل زده بود به من و داشت باهام صحبت میكرد. در حاليكه مات و مبهوت لبتاب رو نگاه میكردم ياهو مسنجر شروع به حرف زدن و معرفی خودش كرد. از سرنوشت ديويد فيلو و جری يانگ، بنيانگذاران سايت ياهو، گفت. از داستان زندگی خودش و مسير تحول و ورژنهای مختلفی كه توی اين چند ساله داشت گفت و منهم روی كاناپه لم داده و در حاليكه داشتم قهوهم رو میخوردم به حرفها و داستان زندگيش گوش میكردم.
اون روزها كه توی شركت انفورماتيك كار میكردم خيلی سعی داشتم تا تجربيات زندگی خودم و چند نفر از دوستانم كه سالها در خارج از ايران زندگی كرده بوديم رو به شيده منتقل كنم ولی اون به هيچ صراطی مستقيم نبود. هدف بزرگی برای رفتن و مهاجرت نداشت فقط میخواست بره تا اينجا نباشه. از اون آدمهايی بود كه دوست داشت خودش همه چيز رو تجربه كنه. رابطهی خوبی با هم داشتيم و اون خيلی وقتها برام درددل میكرد و از مشكلات و تنهايیهاش میگفت. جای خواهری هيكل و تناسب اندامی خيلی خوبی داشت كه كمتر توی خانومهای ايرانی ديده بودم. به خودش خيلی می رسيد و هفتهی چند روز تمرين میرفت و ورزش میكرد و چشم خيلی از بچههای هيز شركت هم دنبالش بود.
در حاليكه چايم رو هورت میكشم و كار يكی از ارباب رجوعها را خيلی تند و سريع راه ميندازم، مطلب روزنامه رو دنبال میكنم.
خانوم ذكريا ادامه ميده:
چند هفتهی از آشنايی من و ياهو مسنجر گذشت. توی اين مدت كلی با هم دردِ دل كرديم. من از شوق سفر به آمريكا براش میگفتم و اونهم از دوستانی كه توی شركتهای مختلف كامپيوتری داشت حرف ميزد. با خيلی از بــِرندها و آدمهای معروف دنيا ارتباط داشت. سونی اريكسون، نوكيا، جك نيكلسون، تونی آدامز، گوگل، برت پيت، آكروبات ريدر، مديا پلير، نورتون، جنيفر لوپز، آندريا آغاسی و .... با توجه به علاقهیی كه من به ينگه دنيا داشتم ياهو مسنجر از سفرهای مختلفی كه همراه با ديويد فيلو و جری يانگ به ايالت و شهرهای مختلف آمريكا داشتند حرف ميزد. آريزونا، لاسوگاس، شيكاگو، نيوجرسی، اوهايو. بعد از مدتی و با توجه به اينكه رشته درسی من مهندسی كامپيوتر بود ياهو مسنجر بهم قول داد كه برام توی يكی از شركتهای معتبر كامپيوتری آمريكا كاری دست و پا كنه. هميشه آرزوی كار توی شركت بزرگ گوگل رو داشتم. وقتی با ياهو مسنجر صحبت كردم بهم گفت كه با لاری پیج و سرجی برین بنيانگذاران گوگل دوسته و باهاشون ارتباط كاری نزديكی داره. رزومه كاری، عكس، كپی پاسپورت و يه سری مدارك رو بهش دادم تا بنا به گفتهی مسنجر برام ويزا بگيره. قرار بود بعد از فرستادن دعوتنامه برم آنكارا تا از اونجا ويزا بگيرم و با توجه به اعتبار شركت گوگل قطعاً سفارت بدون سختگيرهای رايج، ويزام رو ميداد و تا دو سه ماه ديگه هم توی ايالت كاليفرنيا و دفتر اصلی گوگل مشغول بكار میشدم.
به اينجای مصاحبه كه میرسن خانوم ذكريا ميزنه زير گريه. چند تا عكس هم در همين حالت ازش توی روزنامه چاپ شده بود. بعد از اينكه يه كمی حالش بهتر شد، ميگه:
يه روز صبح جمعه كه تنها توی خونه بودم بعد از خوردن صبحونه وقتی لبتابم رو روشن كردم و دنبال يه واژه، صفحهی اصلی گوگل رو باز كردم تا موضوع مورد نظر رو جستجو كنم يهويی با ديدن لوگوی گوگل مثل جنزدهها مات و مبهوت شده و با صدای بلند زدم زير گريه. ديگه اختيارم دست خودم نبود و با صدای بلند جيغ ميزدم. اصلاً نمیتونستم باور كنم. اون روز، روز انتخاب دختر شايسته آمريكا بود و همونجور كه میدونيد گوگل به مناسبتهای مختلف، لوگوی خودش رو عوض ميكنه. وای خدای من. اونها چرا اينكار رو با من كردند؟! چرا؟! چرا من؟! همهی آبرو و حيثيت كاری و خونوادگیم رفت ... اصلاً نمیتونستم باور كنم. وای خدايا.
وقتی به اينجا ميرسه خانوم ذكريا توی دفتر روزنامه، دوباره ميزنه زير گريه. بهش آب ميدند و يه كمی كه آرومتر ميشه، اشكهاش رو پاك ميكنه و آب دهنش رو به سختی قورت ميده و ميگه:
آره، اون روز وقتی صفحهی گوگل رو باز كردم، عكس لخت سـ.ـيـ.ـنـههای خودم رو ديدم كه بجای دو تا حرف O توی لوگو و حروف Google قرار گرفته بود و يكی ديگه از عكسهای منهم در حاليكه داشتم به مانيتور لبخند ميزدم گوشهی بالای سايت قرار داشت و زيرش نوشته شده بود بنظر شما دختر شايسته امسال كيه؟!
************************************
************************************
پـايـان
كيــوان
بيست/دی/هشتاد و هفت
بعضی از نويسندگان معتقد هستند كه زندگی ما چيزی از جنس تخيل كم داره و به همين دليل هم در حال حاضر حقير و احمقانه است. فقط عناصر تخيلی هستند كه میتونند زندگی ما انسانها رو زيباتر و وسيعتر كنند. خب راستش نظر اين نويسندهها، محترم. با دادن قول شرف كه اتوبوس هيچ نويسندهای رو هم به دره پرت نمیكنيم، اصلاً نظر همهی نويسندههای عالم هستی محترم! ولی من بعنوان نه يك نويسنده بلكه يه بلاگر درب و داغونِ بيسوادِ ناشناختهی بدون لبتاب، حس میكنم ما اونقدر چيزهای رئال و خوشگل و واقعی زيبا دور و برمون داريم كه هنوز ناشناخته باقی مونده و با شناخت و كشف اونها میتونيم رنگ به بیرنگی زندگی امروزمون بزنيم كه ديگه هيچ اصرار و علاقهی به كشف و رفاقت با عناصر خيالی ندارم.
البته در اينكه خيلی وقتها كه سوژهی مورد نظر دَم دستمون نيست، استفادهی همزمان از تخيل و صنايع دستی، ميتونه بطور موقت كارمون رو راه بندازه هيچ شكی نيست! ولی در دستهبندی كه آدم حسابیهای امروز دنيا در رابطه با سَبكهای ادبی و هنری انجام ميدن، شخصاً هيچ علاقهی به خوندن كتاب و ديدن فيلمهای رئاليسم جادويی ندارم. بنابراين اين نوشتهی رئاليسم جادويی (البته اگه بهش گفت رئاليسم جادويی!) فقط و فقط مشق و تكليفی بود برای ارائه به كلاس وگرنه شما كه من رو میشناسيد، ولم كنند ترجيح ميدم تا آخر عمر توی همين چيزهای واقعی و رئال دست و پا بزنم!
قرار بود فايلی رو برای جهنم درهی بفرستم. تماسی كه پريشب ساعت يازده شب داشتند، شب جمعهم رو خراب كرد و با اينكه هيچ وقت از كار نصفه نيمه خوشم نمياد ولی مجبور شدم فيلم رو نيمه كاره ول كنم و تا ساعت دو و سه نصفه شب بيدار بمونم تا فايلی رو كه كاملاً مطمئن بودم چند روز پيش براشون فرستادم، مجدداً با كمی دستكاری ارسال كنم. ديروز تا ظهر موبايلم خاموش بود و پنج عصر دوباره تماس گرفتند كه فايل هنوز به دستشون نرسيده. خيلی دور نبودند كه اگر هم بودند ديگه با اسب و الاغ و شتر و يابو هم كه فرستاده بودم بايد اون موقع از عصر جمعه به دستشون میرسيد. پشت تلفن از من اصرار و از اونها انكار. دوباره كتابی رو كه توی اين چند روز هر وقت خواستم دو خط بخونمش يه بلای آسمونی نازل و مانع از خوندنش شد رو انداختم به كناری و رفتم نشستم پشت ميز كامپيوتر.
اينبار از هر چی آدرس ايميل داشتم فايل رو فرستادم. جیميل و ياهو. هر دفعه هم خيلی محكم و سفارشی، دكمهیSend رو فشار ميدادم و اين ارسال ايميل رو هم دو سه بار تكرار كردم تا وقتی كه صدای دينگ دينگ SMS موبايل، پيغام داد كه خلاصه فايل با سلام و صلوات به دستشون رسيد. توی يخچال تخممرغ محلی دو زرده نداشتيم كه بشكونم ولی اِسفندی دور سر خودم و تخمَم و كامپيوترم چرخونده و همون وسط اطاق دود كردم تا چشم نخوريم و از گزند بلا دور باشيم. آدمهای ناوارد و نابـَلدی نبودند بهمين خاطر شك كردم و اون قسمت چالشبرانگيز يكی از نيمكُرههای مغزم شروع به فعاليت كرد. چرا نبايد ايميلها به دستشون برسه؟! و خب اين سوال مهمی بود! همون موقع يه كپی و CC هم برای خودم فرستادم، از ديشب تا الان هنوز اون فايل به آدرس ايميل ياهوی خودم نرسيده. پنداری اون مادر مُردهها راست میگفتند.
توی زمونهی كه ياهـو، پيغامهای سايت ياهو 360 كه بچهی حلال و تنی و بدون انجام فعل نامشروع خودش هست رو نمیشناسه و میفرسته توی Spam و قاطی آشغالها، ديگه نبايد توقع داشت كه ايميلهای ما بچه يتيمهای جهان سومی رو صحيح و سالم به مقصد برسونه. غلط نكنم يا، ياهو ديگه ياهو نيست و يا احتمالاً چند وقتيه كه مديريت بخش سِند و ريسيو ايميلهای ياهو رو سپردند دست يكی از مديران وطنی!
تعطیلات خیلی خوبیه. همه جا بسته است و آدم فیلش یاد هندوستان نمیکنه که بخواد سینما و تئاتر و کافیشاپ بره. هوا هم که گویا قهره و ک.و.ن مبارکش رو کرده به سمت و سوی زمستون و هیچ نشونی هم از برف و بوران و دو قطره بارون نیست. اگه توی این هاگیر و واگیر و چهلهی زمستونی قسمت میشد، دو سیر چاغاله بادوم هم میخوردیم که دیگه شکی نبود خود خود بهاره که با این ریخت و قیافهی جدید امسال اومده سراغمون. بقول دوستی که پنداری فراخی باسنش حتی از منهم گستردهتره! این روزها توی خونه ولو شدیم و فقط داریم انرژى ذخیر میکنیم و خب حالا معلوم نیست که اینهمه ذخیرهی انرژى رو برای چه کاری میخواهیم. حتماً دیگه همهتون به سن بلوغ رسیدین و میدونید انرژى زیادى که به کاری نیاید ... ویرانی عظیمی به بار میآرد.
جادوهای داستان چهار جُستار داستاننویسی رو میخونم. کتابی از حسین سناپور که تابستون امسال به چاپ رسید. کتاب خیلی خوبیه که چند تا از تکنیکهای داستاننویسی و همچنین آثار چند تا از نویسندههای مختلف رو بررسی میکنه. چند صفحهیی رو میخونم تا میرسم به مبحث داستانهای رئالیسم جادویی (همون داستانهایی که البته من هیچ علاقهی هم به خوندنش ندارم) با هم بخونیم ببینیم سناپور در رابطه با این داستانها چی گفته:
... رئالیسم جادویی متضمن ترکیبی از رئالیسم و جادو است، یعنی ترکیبی از عناصری که به زعم مکتب رئالیسم واقعی هستند (و به نوعی همگان بر وقوع متعارف آنها در زندگی اتفاقنظر دارند)، با عناصری که اتفاقنظر بر وقوع نیافتن آنها در زندگی عینی و بیرونی است ...
بعضی از آثار مارکز و بورخس رئالیسم جادویی هستند. یکی از تکنیکهای این آثار اینه که وقایع غیر رئال باید جوری گفته و نوشته و پرداخته بشه که خواننده اون رو باور کنه و خب وقتی صد سال تنهایی گارسیا ماکز اینچنین توی ادبیات جهان موندگار میشه معلومه که بخوبی تونسته عناصر جادویی رو به بدون ضرب و زور و خون و خونریزی، به خورد خواننده بده تا جائیکه وقتی توی داستان میگه، چند ماه و چند سال بارون بارید، جوریکه ماهیها توی اطاق پذیرایی شنا میکردند خواننده چون با داستان همراه بوده بنابراین این گفتهی ماکز رو بدون چون و چرا میپذیره. بهمین خاطر صد سال تنهایی میشه یه داستان خوندنی ملموس نه یه قصهی و روایتی که شاه پریون و دیو دو سر غیر باور توش نقش دارند.
زندگی این روزهای ما هم یه جورایی شده رئالیسم جادویی! نگاه بیرونی از طرف خوانندهیی که خارج از ایران سکونت داره به این گربهی خمیده و داستان زندگی ما ایرانیهای ساکن وطن، رئالیسم جادویی خلق کرده که تمام نویسندههای آمریکای لاتین باید برن جلو لُنگ بندازند.
زندگی توی دیوونهخونهی بزرگی به اسم تهران با بالاترین دود، ترافیک، آلایندگی، هزینههای سرسامآور، مردم نامهربون، کوچه های بنبست، اتوبانهای بیانتها ... رئالیسم جادویی نیست؟! در حالیکه نرخ بهره در بانکهای آمریکا به 0٪ رسیده و من کارمند دنبال وام بانکی هستم و حاضرم بهره 21٪ پرداخت کنم ولی رئیس بانک ناز میکنه و قر و قمیش میاد، رئالیسم جادویی نیست؟! با این حقوقی که آخر ماه میگیریم و بارها و بارها، دریافتی و پرداختیهامون رو روی کاغذ آوردیم و همیشه با توجه به محاسبات و نمودارهای برنامهی اکسل میبایستی هفتم ماه دیگه هیچ پولی نداشته باشیم ولی هم اینکه تا حالا با حقوق کارمندی زنده هستیم و نفس میکشیم و دزد و گدا نشدیم، رئالیسم جادویی نیست؟! از اینجایی که من الان نشستم اگه هوا خوب باشه دقیقاً تا ته تهران مشخصه ولی یک ماهی هست که دیگه هیچ نشونی از تهران بزرگ و ساختمونها و برج بیریخت میلادش نیست و ما هنوز زندهایم و توی این دود که چه عرض کنم، لابهلای این قیر ماسیده بر شهر، نفس میکشیم رئالیسم جادویی نیست؟! در مملکتی که وکیل زنش جایزه صلح نوبل میگیره و در حالیکه همهی کشورها و ملتها، ایرانیها رو با انگشت نشون میدند، اون آدم میتونه نمایندهی بسیار خوبی در جهت نشون دادن چهرهی درست ایرانی و ایرانی و فرهنگ غنیش به جهانیان باشه ولی توی کشور خودش تهدید به مرگ میشه، رئالیسم جادویی نیست؟!
برنده جایزه صلح نوبل باشی و سالها بخاطر رعایت حقوق بشر جون بکنی و اونوقت توی خونهی خودت، وقتی از پنجره آشپزخونه بیرون رو نگاه میکنی ... عزیزان ببخشید، از اطاق فرمان به من اشاره میکنند که وقت برنامهی ما تموم شد!
ظهر تاسوعاست. تک و تنهام. نشستهم پای این کامپیوتر زپرتی پنتیوم نمیدونم چند که لامصب جون میده تا بخواد چهار صفحه رو با هم باز کنه. در حال حاضر از اون چیزهایی که دوستشون دارم فقط همین کامپیوتر دم دستمه. بقیه همه رفتند. هیچ کسی نیست. از دور صدای گـُرومپ گـُرومپ طبل میاد. صداهای گنگِ زنجیر و سِنج و نوحههایی که هیچ کدوم از کلمات و اسمها و مکانهاش معلوم نیست. صداهایی دَرهم و بَرهم. ظهر تاسوعاست و با یه پرواز سه ساعته و یه چرخش چند درجهی این کره بیغیرت زمین میرسی به سرزمینهایی که درختهای سبز کاج و گویهای رنگی سبز و قرمز و سفید و بنفش، پشت پنجره خونهها و ویترین مغازهها زل زدند و تو رو نگاه میکنند. چند روزیه که پاپا نوئل همراه با دو تا گوزن قهوهایی کادوهای خوشگل و رنگی رو آورده و حالا دیگه نه از سورتمه و گوزن خبری هست و نه از عیسی مسیح و جینگل بل. سال میلادی شروع شده.
ظهر تاسوعاست. همه رفتند و من تنها توی خونهام. به قاعدهی دو کیلو، پرتقال و کیوی رو پوست کنده و خوردم. دروغ چرا، تخمه هم خوردم! یادمه که قدیمترها میگفتند توی این روزها نباید تخمه خورد ولی من امروز در حالیکه نشستم و فیلم هانیبال رو دیدم، بدون اینکه یادم باشه امروز چه روزیه و بدون نگاه کردن به گلهای قرمز تقویم رومیزی، تخمه خوردم. تخمههاش هم کدو و ژاپنی و از این تخمه ریزهای بو دادهی هندونه بود. در حال حاضر بواسطه ترشی تخمه، نوک زبونم رفته. خدایا نکنه یه موقع بخاطر خوردن این چهار تا دونه تخمه، سنگ بشم و بیوفتم گوشهی این خونهی ساکت؟! خدایا اَلعفو. خدایا اَلعفو. ظهر تاسوعاست و از بیرون صدای گرومپ گرومپ میاد.
دستهها بیحال شدن. عزاداریها بیرمق شدند. آدمها دو رو و چند رو و هفت خط و متملّق شدند. جوونها عملی شدند. شیشهی و کراکی و بنگی شدند. دیگه هیچ کسی مرام نداره سرش رو بندازه پایین و حداقل این چند روز رو خلاف نکنه. لوطی هم، لوطیهای قدیم. لات هم، لاتهای قدیم. حالا دیگه جوونها وقتی میرسن دم خونهی دوست دخترهاشون، هیکلی میبندند و میرن زیر علامت و یا اون زپرتیهاشون که جون درست و حسابی ندارند میکروفون رو میگیرن دستشون و با ریتم شیش و هشت نوحه میخونند. شهر سیاهپوش شده. عَلم و علامت و کـُتل و سنج و دُهل. مرد کجاست؟ مردی و مردونگی کجاست؟ توی این شهر سیاهپوش پیدا کردن خونههایی که نون ندارن بخورن کار سختی نیست ولی ... ای بابا این حرفها چیه. بوی برنج آبکش شده میاد. بوی هیزم. بوی چوب. بوی دود. سیب زمینی سرخ کرده. بوی روغنِ داغ. صدای گرومپ گرومپ طبل میاد. وای علی اکبر روان شد سوی میدان. بوی قیمه میاد. بوی نذری. تـُندش کن، سه ضرب بزن. خدایا اَلعفو.
میگفت شانزهلیزه خیلی قشنگ شده. برلین، مسکو، استکهلم، نیویورک، لندن، اِل اِی، واشنگتن. شهرها همه نورانی شدند. میگفت همهمون جمع شدیم توی میدون بزرگ شهر و معکوس شُمردیم. چهار، سه، دو، یک ... ساعت که دوازده شد زندگی دوباره شروع شد. خبری که از بیرون دارم، شهر شلوغه. هر روز که شلوغ هست، امروز دیگه قیامته. دستههای عزاداری و چادر و خیمه و مسجد و تکایا همه شلوغه ولی جاهایی که نذری میدن شلوغتر از هر جای دیگه است. قیامته. محشر کبری. فرقی هم نمیکنه چای میدن، شربت آبلیمو میدن، خورشت قیمه میدن، شیر کاکائوی داغ میدن یا برهی کباب شده. مردم موج میزنند، هول میزنند، انگاری که قحطی اومده. ظرفها و لیوانهای یکبار مصرفی که چند سالیست جای کاسه بشقابهای ملامین و فلزی رو گرفتند شهر رو به تسخیر خودشون درآوردند. خدایا العفو. قبول دارم که خیلیها اعتقاد دارند به برکت و تبّرک این نذریها، قبول دارم که خیلیها یه لقمهش رو میگیرند تا برای مریض هاشون ببرند تا شفا بگیرند ولی این رو هم قبول دارم که خیلیها هیچ اعتقادی ندارند به این غذاها. حرص میزنند. هول میزنند. قبول دارم که خیلیها هیچ مریضی توی خونه ندارند بلکه این خودشون هستند که روح و جسم شون مریض و بیماره و باید شفا بگیره.
هول میزنیم. موج میزنیم. توی سر و کلهی هم میزنیم غافل از نگاه گرسنهای که محتاجتر از هر محتاجی هست به این غذاها ولی شرمنده از من و تو و حجب و حیای خودش، توی این سرمای سوزان گوشهای وایستاده و تنها نگاه میکنه من و توی سرنشین بنز، بیامدبلیو، پراید، ۲۰۶، مزدا، سوناتا و سوزوکی رو که اگه چاره داشتیم همدیگر رو با دندون تیکه تیکه میکردیم بخاطر یه بشقاب خورشت قیمهی نذری. توی این شهر سیاه پوش کار سختی نیست پیدا کردن دستها و نگاههای محتاجی که مدتهاست یه وعده غذای گرم نخوردند. خدایا العفو.
اسمش اينه كه صبحه زوده ولی اين تيره و تاری هوا هيچ نشونی از صبح نداره. آخه مگه ميشه صبح باشه و هوا اينجوری تاريك باشه؟! سگ مصب بهار و زمستون هم نداره، آسمونِ اين موقع، توی هر نيمكره شرقی و غربی دنيا كه باشی همينجوريه. تيره و تاريك و ظلمات. هم ساعت رو كشيديم جلو و هم نكشيديم ولی تاريك بود و ترسناك. عيبی نداره بذار شركتِ ما هم فكر كنه كه ما خـر بوديم و نفهميديم كه سالهاست به هوای صبح زود و با استناد به توصيهی سحرخيز باش تا كامروا باشی، ما رو نصفه شب از خونه ميكشه بيرون تا آخر ماه چندر غاز بذاره كف دستمون كه اونهم دهم ماه كه ميشه دود ميشه و ميره آسمون. يادت بخير مش قاسم، سحرخيز شديم ولی كامروا ...!
روی صندوقِ صدقاتِ سر كوچه نوشته، صدقه هفتاد نوع بدی و بلا رو از آدم دور ميكنه. صبحها كه نه ولی هر شب كه برمیگردم يه اسكناس دويست تومنی ميندازم توی اين صندوق آبی رنگ ولی خب حتماً اين بلاها كه سر دست و پا و گردن و آرنج و بيضه و زانو و معده و رودهی من مياد توی تعرفههای پوشش درمانی سيستم صدقاتی نيست. حتماً اينها بدی و بلاهایست كه بالاتر از اون هفتادتاست. هر روز، هر روز صدقه ميديم حال و روزمون اينه، ديگه وای بحال اينكه يه روزی يا شبی نديم، البته منظورم صدقه است.
كلی كتاب دارم كه همينجور دستنخورده باقی مونده و من عذاب وجدان دارم بابت اين همه كتابهای تَلانبار شده و كادو گرفته از دوست و دشمن كه هنوز نخونده باقی موندند. فيلمهايی كه هنوز نديدم و يه سری چيزهایی كه خيلی دوست دارم بخورم و هنوز نخوردم! بايد خوند، بايد ديد، بايد خورد. خدايا من رو تا خوندنِ همهی كتابها و فيلمهايی كه دوستشون دارم و هنوز نخوندم و نديدم از اين دنيا مَبـر. لال از دنيا نری، بلند بگو الهی آمين.
خب اون دكتر احمقی كه ميگه قرصها رو حتماً بايد همراه با صبحونه بخوری چرا اين رو در نظر نمیگيره كه توی اين زندگی نيمه سنتی، نيمه صنعتی، نيمه مدرنِ در حال گذار از اينجا به ناكجاآباد كه مجبوری ساعت 5 صبح بيدار بشی كه ديگه نمیتونی صبحونه بخوری. چرا نمیفهمه خوردن يه بيسكويت پشتِ ميز كار و وقتی كه يه چشمت به ايميلها و يه چشمت به هفت، هشت، ده تا صفحهی باز شدهی ديگه است، اسمش صبحونه نيست. حالا اصلاً اينها همه به كنار، مگه ميشه بيسكويتِ سفت شدهی ده روز پيش رو بدون خوردن چايی از گلوت بدی بره پايين؟! انگار كه داری تيرآهن 22 قورت ميدی. خب همين ميشه كه منهم قرصم رو با چايی ميخورم و بدبختی هم دقيقاً از همينجا شروع ميشه كه حالا همهی اونهايی كه حتی مكتب و اَكابر هم نرفتند، ميشن متخصص مغز و اعصاب و غدد و سيستم گوارشی. چرا قرصت رو با چايی ميخوری؟! و اينجاست كه من بايد هی توضيح بدم، هی توضيح بدم، هی توضيح بدم و خب آدم هم كه هميشه حال و حوصله نداره هی توضيح بده. همين ميشه كه تصميم میگيرم از فردا پاشم برم توی زيرزمين و همونجا قرصم رو با چايی بخورم تا ديگه كسی نخواد اطلاعاتِ نخنما شدهی پزشكی كه توی راديو و تلويزيون میشنوه رو به رُخ من بكشه.
ايراد ما آدمها همينه ديگه. توی زندگیهامون هيچ وقت، خاكستری نداريم. همه چی يا سفيده سفيده يا سياه سياه. حالا هی بيا و به اين جماعت بگو، بابا اين دكترها يه گـُهی هستند مثل خودمون. چرا اينقدر دراز و بلند و كـَت و كُلفتشون میكنيد كه اگه خدا زد توی سرت و استثناً از يكیشون خوشت اومد تخم نكنی نزديكش بشی و بغلش كنی. اونقدر گندهشون میكنيد تا هم خودشون باور كنند پُخی هستند و هم تو ديگه نتونی همقدِ و هموزن و هممَسلك و همپيمون اونها بشی؟! بدبخت و مادر مُردهها، خيلیهاشون هم ادعايی ندارند و ميدونند كه همچين تحفه و آش دهنسوزی هم نيستند ولی وقتی همهی آدمهای دو و بر و اطرفيان برات هُورا میكشن، يه روز هيچی نگی، دو روز هيچی نگی، يه هفته خودت رو بزنی به كوچهی علی چپ، بعدِ ده روز باورت ميشه كه خب حتماً تو يه چيز فرامادی و ماورايی هستی كه اينها دارن اونجای خودشون رو پاره میكنند تا خانم و آقای دكتر، افتخار بده و براشون دستی تكون بده. همين ميشه كه دكتر مجبور ميشه خودش رو باد و پُف كنه تا بتونه اون هندوونههايی رو كه ديگران نتونستند از زمين بلند كنند رو برداره و همين رشدِ تك بعدی باعث ميشه كه خيلی از شما پزشكان با علم به اينكه اصل و اصول و تئوريها رو ميدونيد ولی خيلی از سلولهای زندگیتون سرطانی بشه و خب اين سلولهای سرطانی رو نميشه به روش آزمايشگاهی تشخيص داد.
گـُنده شديد ولی مثلاً فقط دست راستتون يا گوش چپتون دراز شده. رشد كرديد ولی فقط از ناحيه زانو تا مچ پا! خب اين يه رشد سرطانی هستش ديگه وگرنه اينكه جمع بشيم دور هم و فكر كنيم هيچ كسی جز پزشك جماعت آدم نيست و افتخارمون اين باشه كه دوستان من فقط دكتر هستند همين ميشه كه هی بخواهيم در رابطه با مفصل و سلول خونی و آرتروز با كلماتِ قلمبه سُلمبه صحبت كنيم. نگيد نه اينجور نيست كه مايی كه از بيرون داريم شماها رو نگاه میكنيم ميدونيم هست. نه تنها من كه دلِ خيلی از جماعت از دست شما خونه. خب حتماً خودتون رو تافتهی جدا بافته ميدونيد ديگه، وگرنه اين همه آدم كه زر مفت نمیزنند. كاری نداره اينكه بخواهيم بدونيم برای پارگی منيسك بايستی تستهای مكموری و فشاری آپلی و بالوتمان رو انجام داد، اينها رو حتی من بيسواد هم ميدونم. الان بقيه فكر میكنند اين چند تا كلمهی خارجی بدون معنا و مفهومه ولی شما كه پزشك هستيد خوب ميدونيد اين تستها نشون ميده كه منيسك مديال پارگی داره يا نه. نهايتاً يه سری داروهای غير استروئيدی NSAID هم برای كاهش درد و تورم تجويز میكنيم.
حالا برفرض كه دكتر باشی و بدونی كه منيسك، رگ خونی نداره و خونريزی داخلی هم ايجاد نميكنه. بدونی كونديل استخونی رون پا به شكليه كه وقتی زانو در راستای خط افق و نصفالنهار راست ميشه، بيشترين فضا رو اشغال ميكنه ولی وقتی هميشه سرت توی كتاب بوده و هيچ وقت طعم بازی فوتبال و دويدن و جفتك زدن رو نچشيدی ميخواهی اون منيسك خوب و خوشگل و فابريكت رو با خودت ببری اون دنيا؟! چون درس و مشق داشتيد، هيچوقت سينما نرفتيد، ورزش نكرديد، جوونی نكرديد، زنگ خونهی همسايهها رو نزديد و فرار نكرديد، توی اتوبوس انگشت توی اونجای همكلاسیتون نكرديد، بواسطهی داشتن كنكور هيچوقت فرصت نشد عاشق بشيد بعدش هم كه ديگه دكتر شديد و واژه وزين و سنگين و پُر افتخار دكتر چسبيد بيخ گلوتون، اونقدر الكی گـُندهتون كردند كه مجبور شديد هميشه با كت و شلوار و كراوت و با قاشق چنگال غذا بخوريد. بابا بـكنيد اون رخت و لباس و ماسكی رو كه مجبوريد سالها باهاش زندگی كنيد. از اون بالا بياييد پايين و بشنيد رو زمين و خاك و خُل و دو لقمه هم با دست غذا بخوريد ببنيد چه حالی ميده، والله بخدا هيچ طوریتون هم نميشه. همش استريل، همش مادام كوری، همش پاستور، الكل، پرمگنات پتاسيم، خانوم دكتر، آقای دكتر، سمينار، كنفرانس ... پس كی زندگی؟! پس كی عاشقی؟! كی همقد و هموزن شدن با سوپور سر كوچه؟! كی دوباره همون مريم دماغو، بهرام دراز، مهرداد گوريل، الناز گوزو شدن؟!
.................
.................
.................
ای بابا من نميدونم چرا سر صبح شنبهای سگ شدم و پاچهی اين دكترهای بيچاره رو گرفتم؟! برای خوردن يا نخوردن يه قرص ببين كه به كجاها رفتم و اومدم. اين دكترهای مادر مُرده، كم دردسر و بدبختی دارند، اينجا هم كه ميان تا دلشون باز بشه يكی مثل من پيدا ميشه و تموم دِق و دلی زندگیش رو سر اونها خالی ميكنه. دكترهای ديگه رو كاری ندارم ولی ميدونم اونهايی كه خوانندهی اينجا هستند اونقدر خوب هستند كه گزافهگویهای يه روز سرد زمستونی من رو ببخشند.
از صبح کلهی سحر تا بوق شب که سر کار هستم، اون موقع هم که میام خونه هیچگونه دسترسی و کنترلی روی تلویزیون ندارم. همهی لحظات و کانالهای مختلف به تسخیر اعضاء محترم خانواده دراومده! خب البته من هم اصلاً آدم تلویزیونی نیستم. مامانم که بطور دائم و 24 ساعته، کانال مزخرف حمید شبخیز رو نگاه میکنه. من نمیدونم چه سَر و سِری داره با این حمید خان شبخیز! اونقدر به این کانال علاقه داره که دیگه دارم یه جورایی بهش مشکوک میشم. بعضی وقتها هم که این شبخیز میخنده و دستی تکون میده چنان غیرتی میشم که اگر دَم دستم بود قطعاً یه خونی میریختم! داداش کوچیکه هم که دو ساله نمیدونم از این کانالهای موزیک عربی چی میخواد که وقت و بیوقت، تلویزیون رو روی اون کانالها قرار میده. اونا هم که لامصبها همچین ضجه و ناله میکنند که انگاری هر شب عزاداری میکنند و ننه باباشون میمیرند. من نمیدونم چرا این کانال عربیهایی که ما داریم یه نصفه رقص معروف عربی و خانومهای خوشگل رو پخش نمیکنه تا دل من بچه یتیم هم شاد بشه! مامان بزرگه هم که هرازگاهی میاد خونهی ما و نوکرش هم هستم، چنان علاقهی به کانال 5 و بخصوص اخبار استان و شهرستانها داره که گویا گمشدهی اونهم توی یکی از در و دهات اطراف تهرانه که وقتی این اخبار پخش میشه کسی تخم نمیکنه بره سمت کنترل تلویزیون!
دیشب وقتی که دیدم هیچ کس حواسش به تلویزیون و ماهواره نیست، بصورت پارتیزانی شیرجه رفتم سمت تلویزیون و بعد از رفتن سینهخیز و عبور از موانع و میدان مین، یه فیلم برداشتم و بدون اینکه اسم و مشخصاتش رو ببینم چپوندمش توی دستگاه DVD و معتادین به برنامههای ماهواره و تیوی وقتی فهمیدند که دیگه چایی و ظرف تخمه رو گذاشته بودم کنار دستم و فیلم هم شروع شده بود. بعد از اینکه فیلم رو دیدم اومدم پای اینترنت و کورمال کورمال نقدهایی رو که در رابطه با این فیلم شده بود خوندم. اصولاً بعد از دیدن هر فیلم و خوندن هر کتابی، حتماً در رابطهاش توی اینترنت دنبال نقدهاش میگردم و خب حتماً اینکار رو هم بعد از دیدن و خوندن انجام میدم تا نقطه نظرات دیگران تاثیر چندانی روی نگرش و دید من نداشته باشه.
وقتی با زندگی رومن پولانسکی کارگردانی که از پدری روسی و مادری لهستانی–یهودی که در پاریس بدنیا اومد و در سه سالگی به لهستان رفت و در منطقه یهودینشین ساکن شد آشنا شدم و فهمیدم که مادرش در اردوگاه نازیها کشته شد و همسرش توسط گروه شیطانپرستها مثله و به قتل رسید و خودش هم وقتی توی آمریکا بود به یه دختر بچهی ۱۳ ساله تجاوز کرد، دیگه تعجب نکردم که چرا فیلم ماه تلخ Bitter Moon رو ساخته.
ماه تلخ عینهو این بادوم نامردها، تلخ تلخ بود. زهر مار بود. اعصاب خردکن بود و خب وقتی فهمیدم کارگردانش چنان گذشتهی داشته دیگه تعجب نکردم. فیلم محصول سال ۱۹۹۲ هست و خب از دید من تحفهی چندانی نیست که اگر هم ندیدنش خودتون رو در دادگاه وجدانتون محاکمه کنید. والله بخدا مایی که سر سفره پدر مادرمون غذا خوردیم و والدینمون مال یه مملکت و یه فرهنگ و یه زبون هستند و از همون روز اول هم توی سرزمین مادری زندگی کردیم و هیچ وقت توی اردوگاه و زندان و بازداشتگاه نبودیم و تا به این سن که رسیدیم نه به کسی تجاوز کردیم و نه اجازه دادیم حتی کسی انگشتمون کنه! چه پـُخی شدیم و چه گلی به سر این اجتماع زدیم که حالا پولانسکی بزنه که ننهش مال یه ور دنیا و باباش مال اون یکی سر دنیاست و یکیشون رو کشتن و اون یکی رو کردن و بعدش هم که خودش خفت دختر بچهی بیگناه سیزده ساله رو میگیره و همین عامل باعث میشه که از آمریکا فرار کنه؟!
مـاه تلـخ، تلخ بود و تیره و تاریک و مجموعهای از بیماریهای سادیسم و مازوخیسم و تنهایی که شاید case study خوبی باشه برای روانپزشکان و روانکاوان و این تیپ اصناف و گروههای اجتماعی.