سه شنبه، ۱۰ دي ۱۳۸۷

k1-sea.jpg
قول بده كه خواهی آمد
اما هرگز نيا
اگر بيايی
همه چيز خراب می‌شود
ديگر نمی‌توانم
اينگونه با اشتياق
به دريا و جاده خيره شوم
من خو كرده‌ام
به اين انتظار
به اين پرسه زدن‌ها
در اسكله و ايستگاه
اگر بيايی
من چشم به راه چه كسی بمانم؟

رسـول يونـان

دوشنبه، ۹ دي ۱۳۸۷

انقلاب كه شد، عمو جون 53 سالش بود. مجرد، پولدار، بدون دين و ايمون درست و حسابی، تنها، خرافاتی و مشكوك. خب اون موقع من كوچكتر از اونی بودم كه بخوام اين خصلت‌های شخصيتی رو توی وجود چنين آدمی كشف كنم. اينها رو بابا می‌گفت كه برادرش بود و هيچ‌وقت هم ميون‌شون با هم خوب نشد. عمو پنج سال بزرگتر از بابا بود. ديوار خونه‌ی ما و عمو چسبيده بود بهم. از همون موقع كه خيلی‌ كوچيك بودم وقتی مامان غذا درست می‌كرد، سهم عمو رو هم ميذاشت توی يه سينی فلزی طوسی رنگ و منهم مسئول بردن غذا به خونه‌‌ی عمو بودم.

عمو جون، آدم تند و بداخلاقی بود ولی مهربون بود، حداقل با من كه خيلی مهربون بود. آبنبات كشی و قطاب و باقلوا و سوهانش هميشه براه بود. منهم از وقتی كه تونستم كتاب‌ بخونم هميشه خودم رو توی اطاق عمو می‌ديدم. يادم رفته بود بگم، كتابخون حرفه‌ای هم بود. يه خونه‌ی خيلی بزرگ داشت از اين خونه قديمی‌ها كه دور تا دور حياط، اطاق‌های جورواجور بود و وسط حياط هم يه حوض بزرگ. يه سمتش توالت و انباری بود و دقيقاً زير پله‌هايی كه حياط رو وصل می‌كرد به ايون، يه زيرزمين با پله‌های بلند سنگی كه من هيچ‌وقت نفهميدم توی اون زيرزمين چی ميگذره. ظاهراً اختلاف بابا و عمو هم از همين خونه شروع شد. آقا جون كه مُرد، فقط همين دو تا پسر رو داشت. البته كلی مال و اموال و ارث و ميراث از خودش بجا گذاشت ولی نميدونم اين خونه‌ چی بود و چی داشت كه باعث شد بين بابا و عمويی كه تا اون موقع برادری‌شون هميشه زبونزد خاص و عام بود اينجوری شكرآب بشه.

داشتم می‌گفتم، دور تا دور حياط اطاق‌ بود. در دو تا از اطاق‌ها بعد از فوت آقا جون برای هميشه بسته شد. بابام می‌گفت يه سری وسايل خنزر پنزره كه به درد هيچ كسی نمی‌خوره ولی عمو دلش نميومد كه اونها رو بريزه بيرون، می‌گفت: يادگار آقا جونه، بهمين خاطر در اون اطاق‌ها رو بست و رفت توی دو تا اطاق تودرتو نشست. يه اطاق پُر از كتاب و يه اطاق هم سماوری كه هميشه قُل‌قُل می‌كرد و لحاف تشكی كه هميشه پخش زمين بود و راديويی كه هميشه روشن بود و عمو جون هم هيچ‌وقتی بهش گوش نميداد. سر در ورودی هر اطاقی هم يه چشم‌زخم بود. يه سری اسفند كه از توی چند رشته نخ گذشته بودند بالای طاقچه ميخ شده بودند به ديوار و معمولاً هم يه عود روشن بود.

وظيفه‌ی بردن غذا برای عمو و علاقه‌ی من به خوندن كتاب، باعث شد كه من عزيز دُردونه‌ی عمو بشم. هر وقت می‌خواستم برم خونه‌‌ش و بابا هم خونه بود حس می‌كردم از رفتن من به اونجا خيلی خوشش نمياد. زير لب يه چيزهايی می‌گفت كه هيچ‌وقت نفهميدم چی ميگه ولی اون چشم غُره‌هايی كه به مامان ميرفت همه حاكی از اون بود كه دوست نداره من برم اونجا. هر چی كه بابام دوست نداشت، عمو دوست داشت كه من لا‌به‌لای كتاب‌هاش پرسه بزنم و چه دنيای شيرينی داشت اون كتاب‌ها. هر چند كمتر پيش ميومد كه كتابی مناسب سن و سال من باشه.

علاقه‌ی عمو به تاريخ و تمدن و اعتقادات كشورهای قديمی مثل چين و يونان و هندوستان خيلی زياد بود و هميشه از همينجور كتابها می‌خوند. بعضی وقتها كه سر كيف بود جملاتی كه از ديد خودش قشنگ و جالب بود رو برای منهم بلند بلند ميخوند. هميشه هم يه سری كاغذهای پاره و پوره قديمی لابه‌لای كتاب‌هاش بود كه روی كاغذ‌ها يه سری اعلايم و حروف نامفهوم نوشته شده بود.

جای خوبی بود اون محله‌‌ی كه زندگی می‌كرديم. يكی از محله‌های قديمی تهرون. سرآسياب دولاب. اون موقع خيلی از زمين‌های اطراف، صيفی‌كاری بود. سبزی و كاهو و هندونه و طالبی و خيار و گوجه همون پشت خونه‌ها كاشته ميشد. به فاصله‌ی چهار تا كوچه اينور اونور از خونه، نونوايی بربری و سنگك و تافتون و سر كوچه‌ی خودمون هم كه بقالی مش ابراهيم بود. حموم نمره و عمومی هم كه بَر خيابون اصلی بود و خب اين از ديد اهالی يعنی اينجا ميتونه بهترين جا برای زندگی باشه. نميدونم اين دو تا برادر چيكار كرده بودند كه توی محل وجهه خوبی نداشتند. بخصوص عمو جون. پشت سرش همه‌ی اهالی و در و همسايه‌ها يه چيزهايی می‌گفتند ولی من دوست نداشتم بشنوم حرفهای چرت و پرت‌شون رو. معمولاً هر وقت كه از كنار يكی از همسايه‌ها رد ميشدم با ديدن من شروع به پچ‌پچ می‌كردند و خب اسم عمو هم چسبيده بود به همين چيزها. عمويی كه بنا به گفته‌ی همه‌ی اهل محل آدم مرموزی بود و بواسطه‌ی اخلاق گـُه‌ش هيچ كس جرات نمی‌كرد در خونه‌ش رو بزنه، اونقدر با من خوب بود كه كمتر روزی پيش ميومد بهش سر نزنم و براش غذا نبرم.

k1-House.JPG برای برادرزاده عزيزدُردونه، ورود به همه جای خونه‌ی بزرگ و قديمی عمو، آزاد بود بجز يكی از اطاق‌ها كه فقط مختص خود عمو جون بود. اطاقی ته حياط، چسبيده به راه‌پله‌هايی كه ميرفت برای پشت بوم. زير يه درخت گردوی خيلی بلند كه شيشه‌های اطاق هم با يه سری روزنامه‌های قديمی كه ديگه رنگ و روش به زردی ميزد پوشيده شده بود. نمی‌دونم توی اون اطاق چی بود كه چند باری هم كه خواستم توش سَركی بكشم، عمو خيلی زود در اطاق رو بست. چند وقتی هم بود كه سر و كله‌ی پنج تا گربه توی خونه‌ی عمو پيدا شده بود. تا اونجايی كه يادم بود عمو آدم حيوون دوستی نبود ولی نميدونم چی شد كه اون گربه‌ها پاشون به خونه عمو باز شد. گربه‌هايی كه هميشه‌ی خدا جلوی در اطاق ممنوعه ولو بودند. تابستون‌ها فكر می‌كردم بخاطر اينكه اونجا زير درخت گردو و سايه است گربه‌ها ميرن و ولو ميشن ولی بعد‌ها ديدم اون گربه‌ها تموم زمستون و تابستون و پاييز و بهار همونجا چـُرت ميزنند و كاری به آفتاب و سايه ندارند. هر چند چرت كه نه، يه جورايی انگار گوش به زنگ بودند تا يكی نزديك اطاق بشه و اونها همه‌ی موهای بدن‌شون رو سيخ كنند و بُراق بشن توی چشم اون طرف.

گربه‌ها رو دوست نداشتم. خش‌خش برگهای درخت گردويی رو كه توی پاييز پخش زمين ميشد رو دوست نداشتم. صدای قارقار كلاغ‌ها توی عصرهای دلگير پاييز بدجوری ترس و وحشت رو به جونم می‌‌نداخت، ولی عمو جون و كتابها رو اونقدر دوست داشتم كه هميشه غلبه می‌كرد بر اون ترس بی‌دليل. هميشه فكر می‌كردم عمو هيچ‌وقت ازدواج نكرده ولی بزرگتر كه شدم فهميدم عمو سالهای قبل يكبار وقتی كه خيلی جوون بود و قبل از اينكه چهار سال بره هندوستان ازدواج كرده بود ولی نميدونم چی شده بود كه زنش ازش جدا شده بود. يعنی نميدونم كه دروغ بود باز هم يه چيزهايی از در و همسايه‌ها شنيده بودم ولی نمی‌خواستم باور كنم. خـُل و چـِل خودشون بودند و هفت جد و آبادشون!

برخلاف اطاقی كه هميشه درش بسته و كليدش فقط توی جيب عمو بود در زيرزمين هميشه باز باز بود ولی هيچ‌وقت جرات نكرده بودم پا به اون زيرزمين تاريك بذارم تا اينكه يه روز ظهر كه از مدرسه بخونه برگشتم و قبل از اينكه روپوش و لباس‌هام رو دربيارم، مامانم مثل هر روز سينی غذا رو داد دستم. مثل هميشه وقتی كه وسط حياط رسيدم، با صدای بلند گفتم:
سلام عمـو جون، نهارت رو آوردم.

می‌دونستم هر جائيكه باشه جواب سلامم رو خيلی زود ميده حتی اگه توی توالت باشه. مثل هميشه ظرف غذا رو گذاشتم جلوی ايوون اطاقش و دو سه بار گفتم:
عمو جون، عمو جون، كجايی عمو جون؟!

هيچ صدايی نيومد. سابقه نداشت اين موقع از روز خونه نباشه. كمتر بيرون می‌رفت، دو سه تا دوست و رفيق داشت كه سر و وضع‌شون عينهو قلندرها بود كه بعضی وقتها اونها ميومدند پيش‌ش ولی اونها هم هيچ وقتی صلاة‌ ظهر نمیومدند بلكه چند باری هم كه ديده بودم‌شون، شب و هوا تاريك بود كه اومده بودند و همه‌شون توی اون اطاق ممنوعه با هم گرم گرفته بودند.

از پله‌ها رفتم بالا و دو تا اطاق تودرتو رو نگاه كردم، مثل هميشه رختخوابش پهن زمين و راديو روشن و سماور هم جوش‌جوش بود و اين يعنی عمو همينجاست. توی اون يكی اطاق هم دو سه كتاب باز و پخش زمين بود. اطاق كمی ريخت و پاش بود. يه سری كاغذهای قديمی هم اينور اونور ريخته شده بود. انگار كسی خيلی عجولانه دنبال چيزی ميگشته ولی هيچ خبری از عمو نبود. رفتم اونور حياط و قبل از اينكه نزديك همون اطاق مرموز بشم ديدم قفل روی دره و اطاق بسته است. برگشتم و نشستم لب ايوون. پاهام رو آويزون كردم و يه تيكه از نون سنگك رو كـَندم و گوشت‌كوبيده و سبزی رو گذاشتم وسطش و به سختی قورتش دادم رفت پايين. صدای اذان ظهر پيچيد توی محله.

كلاغ‌های روی درخت گردو، خونه رو گذاشته بودند روی سرشون. نميدونم امروز چه مرگ‌شون شده بود. هميشه وقتی كه يكی از بچه كلاغ‌ها از بالای درخت ميوفتاد پايين و ميمرد، اينجوری همه‌شون با هم سر و صدا می‌كردند ولی از اونجايی كه من نشسته بودم، زير درخت گردو كاملاً معلوم بود، بغير از برگ‌های خزون كرده‌ی درخت هيچ چيز ديگه‌ای روی زمين نبود. در حاليكه زل زده بودم به اطاقِ هميشه بسته و به فكر عمو بودم كه ببينم كجا رفته، متوجه شدم كه گربه‌های جلوی اطاق نيستند. سابقه نداشت. يهويی صدای ميــوی كشدار گربه سياهه كه هميشه از اينكه بخوام چشم‌هاش رو نگاه كنم وحشت داشتم اومد. سرم رو كه برگردوندم ديدم جلوی زيرزمينه. گربه سياهه اونجا بود ولی هيچ خبری از بقيه گربه‌ها نبود. در حاليكه هيچ كسی اوون دور و بر نبود ولی گربه سياهه همون حالتی رو داشت كه انگار كسی ميخواد نزديكش بشه. براق شده بود و زل زده بود به من.

پس عمو كجاست؟! قارقار بی‌موقع كلاغ‌ها دوباره ترس رو ريخت توی دلم. از جام بلند شدم كه برم خونه. ترسيده بودم ولی دوباره برگشتم. بوی نون سنگك و آبگوشت ميومد. عمو خيلی آبگوشت دوست داشت. خش‌خش برگها يادم انداخت كه چند روزيه كه پاييز رسيده. پس اين عمو كجاست؟! رسيدم كنار حوضی كه آبش ديگه سبز تيره شده بود، نميدونم ماهی قرمزهايی كه از عيد پارسال توی حوض بودند چی شده بودند، يادمه تا ديروز هم توی حوض بودند. ترسيدم. دوباره صدا كردم:
عمـو جون .... عمو كجايی؟!

اينبار ديگه صدام ميلرزيد. توی اطاق‌ها كه نبود. اطاق ممنوعه هم كه درش قفل بود. در توالت باز و همراه با هر وزش بادی صدای خشك و ناله‌ مانندش بگوش ميرسيد. مدتی‌ها بود كه قرار بود صدای ناله‌ی در توالت رو درست كنه ولی هر بار ... آهان، تنها جايی كه می‌تونست رفته باشه زيرزمين بود.

به محض اينكه پام رو گذاشتم روی پله‌های زيرزمين بوی ناء خورد توی صورتم. زيرزمين نمور بود و تاريك. كورمال كورمال روی ديوار دست كشيدم تا شايد كليد برق رو پيدا كنم. دستم به چيز لزجی خورد و ناخودآگاه دادی زدم. لمس اون چيز لزجِ نامعلوم حس بدی بهم داد. همه‌ی موهای تنم سيخ شده بود. هنوز صدای قارقار كلا‌غ‌ها ميومد. انگاری بيشتر هم شده بود. پله‌ها رو تا آخر اومدم پايين. شمردم. يك، دو، سه، چهار ... يازده، دوازده، سيزده. دقيقاً سيزده‌ تا پله بود. برگشتم و بالای پله‌ها رو نگاه كردم هوای بيرون روشن بود ولی توی زير زمين ظلمات بود. گربه سياهه رو ديدم كه از اون بالا زل زده بود و من رو نگاه می‌كرد. حالا ديگه ميـو ميـو نمی‌كرد كه داشت ضجه ميزد. خودش رو ميماليد به در چوبی زيرزمين. برگشتم و رفتم جلوتر. بوی ناء‌ی زيرزمين و هوای گرفته، نَفس كشيدن رو برام سخت كرده بود. ترس همه‌ی وجودم رو گرفته بود. حس عجيبی داشتم. چشم چشم رو نميديد. موقعيت خودم رو نمی‌دونستم. يه كمی كه صبر كردم چشمم با محيط آشنا شد. با دست راستم دونه‌های عرقی كه روی پيشونيم نشسته بود رو پاك كردم. ياد حرف همسايه‌ها و اهالی محل افتادم. هميشه از رمل و اسطرلاب و گنج و نقشه حرف ميزدند. هميشه اسم عمو گره خورده بود به اين واژه‌ها. تار عنكبوتی كه از سقف آويزون بود وقتی افتاد روی صورتم دوباره جيغ كشيدم. دهنم خشك شده بود. خودم حس می‌كردم كه چشم‌هام داره از حدقه ميزنه بيرون.

تيله‌های نورانی‌ی اون ته زيرزمين معلوم بود. چند تا گوله كوچولوی نورانی. اينها چی هستند؟! يك، دو، سه، چهار، پنج، شيش، هفت و هشت تا. انگار هشت تا تيله‌ زل زده بودند و داشتند من رو نگاه می‌كرد. صدای قارقار كلاغ‌ها ميومد. ياد چشم‌ها و ضجه‌های گربه سياهه افتادم. امروز چرا ماهی‌های حوض نبودند؟! انگاری جادو شده بودم. ديگه دست خودم نبود. همينجوری غير ارادی جلوتر می‌رفتم. حالا ديگه می‌تونستم بوی خون رو از بوی ناء تشخيص بدم. تكيه داده بودم به ديوار نمور زيرزمين. آروم آروم قدم برمی‌داشتم. يه دفعه حس كردم پام رفت روی يه چيز نرم و لزج. توی همون تاريكی هم تونستم تشخصي بدم. بچه كلاغ بود. بچه كلاغ، اونهم اينجا؟! خون همه‌ی زمين رو پوشونده بود. خدای من چی می‌ديدم؟! سر تا چهار تا گربه سفيده بـُريده شده بود و كله‌های هر كدوم‌شون در حاليكه چشم‌هاشون باز مونده بود و داشتند من رو نگاه می‌كردند يه طرفی افتاده بود. ياد اون كتابی كه عمو چند وقت پيش در رابطه با تاريخ و اعتقادات چينی ميخوند افتادم. همون جايی كه عمو رو كرد به من و در حاليكه داشت چايی‌ش رو هُورتی سر می‌كشيد گفت:

چينی‌های باستان معتقدند هر وقت كه پونزده روز از پاييز گذشت، اگر سر چهار تا گربه‌ی ماده‌ی دو ساله‌ی سفيد رو بـبـُری و توی يه جای تاريك دفن كنی، صاحب اون گربه‌ها به خوشبختی و عمر طولانی ميرسه.

امروز پونردهم مهر بود.

زمستون همون سال، توی تهرون برف خيلی سنگينی اومد. می‌گفتند توی پنجاه سال اخير بی‌سابقه بوده. توی يكی از همون روزهای سرد چهله بزرگه، يه روز سر صلاة ظهر، موقعی كه عمو داشت برفِ پشت بوم رو پارو می‌كرد، پاش ليز خورد و از اون بالا افتاد توی حياط، دقيقاً جلوی در زيرمين و جابجا مـُرد.

************************************
************************************

پـايـان
كيــوان
هفتم/دی/هشتاد و هفت

شنبه، ۷ دي ۱۳۸۷

K1-US.JPG ديشب وقتی يادم افتاد از مامانم بپرسم كه ديگه خيلی دير شده بود و اونهم خوابيده بود ولی فكر كنم اگه تاريخ رو به سی و اندی سال پيش برگردونيم، توی چنين روزی و همين دَم‌دمای صبح زود كه توی تهران هم برف سنگينی اومده بود، من ديگه طاقت نياوردم و برای تجربه يه محيط و زندگی جديدتر پا به اين دنيا گذاشتم.

هنوز انقلاب نشده بود و رژيم ظالم و ستم‌شاهی و خونخوار و دژخيم و پدر سوخته و توله سگ و مادر فلان پهلوی بر مسند حكومت بود و همزمانی تولد من با ميلاد مسيح قطعاً می‌تونست يه همزمانی فرخنده باشه. بهرحال مسيح، هم پيغمبر خدا بود و هم انسانی وارسته.

اروپا و آمريكا كه نرفته بودم ولی توی تلويزيون‌‌های سياه و سفيد اون موقع ديده بودم كه توی همچين روزهايی پاپا نوئل مياد و برای بچه‌های خوب، كادوهای رنگی و خوشگل مياره. بنا به اون چيزی كه اطرافين و دور و بری‌هام میگن، من هميشه بچه‌‌ی خيلی خوبی بودم و هيچ‌وقت دست توی دماغم نكردم و توی جام جيش نمی‌كردم و ناخن‌هام رو هم هيچ‌وقت نخوردم ولی راستش هيچ وقت پاپا نوئل نيومد و من سالهاست كه منتظرم.

هنوز هم وقتی صبح‌های زمستون از خواب بيدار ميشم ميام پشت پنجره تا رد سورتمه و دو تا گوزن رو ببينم ولی هيچ‌وقت اين رويای شيرين‌م به حقيقت نپيوست و الان كه فكر می‌كنم می‌بينم در كنار تمام مسايل فرهنگی و اجتماعی و سياسی كه باعث ميشه پاپا نوئل به گور هفت جد و آبادش بخنده كه بخواد بياد اين ورها، خونه‌ی ما اصلاً دودكشی نداشته كه پاپا نوئل از اونجا بخواد بياد تو.

و اينجوری شد كه من دوباره بدنيا اومدم و يكسال گـُنده‌تر شدم.

چهارشنبه، ۴ دي ۱۳۸۷

خر كه نيستم، خودم ميدونم توی يه همچين روزهای سرد زمستونی كه اين‌وريها چشم‌شون به آسمونِ خاكستری دوخته شده تا شايد كمی بباره و اين حجم سنگين دود و كثافت رو با خودش ببره و اونوريها هم تو فكر تعطيلات و پاپا نوئل و كريسمس و بليط هواپيما و جورابها و كادوهای رنگاوارنگ هستند، جای اين حرفها نيست و شايد حس و لمس اين موضوعی كه می‌خوام بنويسم كمی سخت باشه ولی نميدونم چی شد كه امروز يهويی ذهنم فلش بَك زد به گذشته. به اون دوردورها. آهان يادم اومد، همه چی از يه سرماخوردگی شروع شد.

سِرم شستشو و آب نمك رو كه هورتی می‌كِشم توی دماغم، يهويی پرت ميشم وسط دريای خزر. عصر يه روز تابستونيه و همه چی آروم آرومه. ساحل و دريا و همه‌ی آدمها. توی همون روزهايی هستيم كه هيچ كسی سر اِسم و رَسم دريای شمال و جنوب با همديگه دعوا نداشت. يادم نيست رئيس‌جمهورمون كی بود. شايد اون موقع‌ها هنوز نخست‌وزير هم داشتيم. البته شمالی‌ها نفت‌‌مون رو می‌بردند و جنوبی‌ها هم فكر تُنب‌ها و تنبون‌هاشون بودند و ما هم دلخوشه چهار تا ماهی كپور و سفيدی بوديم كه از توی دريای به اون بزرگی صيد می‌شد. ظاهراً سهم ما و همه‌ی آدمهايی كه اون موقع‌ها زير پنجاه، شصت ميليون بودند، همين ماهی‌هايی بود كه خب البته همين هم به خيلی‌ها نميرسيد. به خيلی‌ها. تخم‌هاش كه ديگه مال از ما بهترون و سوغاتی بود برای اون خارجی‌های از خدا بی‌خبر تا بدونند ما خاويار و تمدن و داريوش و كوروش و طلا و مس و نفت و گاز و جنگل و كوير و همه رو يه جا داريم و سالهاست كه توی كوچه و خيابونهای ما، الاغ و شتری بار و نفر نمی بره.

اينجا هم مثل خيلی از جاهای مهم زندگی، داشتن تخم‌ها نقش خيلی مهمی بازی می‌كرد و اينبار تخم‌های ماهی‌های سفيدِ دريای خزر توسط خارجی‌ها خورده ميشد تا شايد اون احمق‌ها بفهمند اين ايران خراب شده‌ايی كه يه زمانی طول و عرضش از وسط آسيا و اروپا هم گذشته بود، كجاست.

لابه‌لای جماعتی كه توی آب هستند يهويی خودت رو هم می‌بينی كه لخت شدی و داری دست و پا ميزنی. يه كمی جلوتر، بابا هم هست. اون روزها بابا بود، هنوز نمُرده بود. اون بود و من هم اونقدر كوچيك بودم كه نفهمم، معنی خيلی از واژه‌ها و بازيهای زندگی رو. معنی سرنوشت رو. قسمت رو. شانس رو. اون بود تا من غوطه‌ور بشم توی همون دوران خوش و سرخوشی كودكی. اون بود تا زندگی رو فقط توی همون لحظه ببينم. همون عيدها. همون تابستون‌ها. همون درياها. همون شب يلدها و تولدها. اون بود تا خريدِ خونه‌ی فردا رو هم مثل خونه‌هايی كه با شن و ماسه‌ی لب ساحل درست می‌كردم، سهل و ساده بدونم، يا نه اصلاً چيزی ندونم، اينها همه بواسطه‌ی حضور بابايی بود كه خب حالا ديگه خيلی وقته نيست. اون بود تا من فارغ از همه‌ی بود و نبودهای زندگی، توی آب شنا كنم و سُر بخورم توی روياهام.

چند سالی بزرگتر شده بودم. زير تـَلی از شن‌های لب ساحل دفن شده و فقط سَرم بيرون از ماسه‌ها بود. قبل‌ش هم ولو شده و آفتاب می‌گرفتم تا اين تن و بدن سبزه رو برنزه كنم. بابلسر بوديم. اونقدر بزرگ شده بودم كه نگاه دختری كه لب ساحل وايستاده بود و زير چشمی من و دريا و بابای خودش رو می‌پاييد، بهم شوق و انگيزه بده تا منهم بزنم به دريا. همون روزهايی بود كه جوش‌های غرور خونه كرده بودند روی صورتم. اون روزها شنام خوب بود. نميدونم، احتمالاً هنوزم هم بايد باشه. اينور اونور و توی مسابقات مختلفِ تهران، مقام‌هايی هم آورده بودم. خيلی‌ها تشويقم كردند كه شنا رو بصورت حرفه‌ايی دنبال كنم ولی خب قسمت جای ديگه‌ايی لونه كرده بود. از زير ماسه‌ها اومدم بيرون و زدم به آب. هيچ چيز جز اون نگاه‌ها نمی‌تونست باعث بشه منِ تنبل برم توی آغوش دريا. هر چی هنر و مهارت شنا داشتم كه توی اون چند سال ياد گرفته بودم همه رو ظرف همون چند دقيقه‌ی اول رو كردم.

كرال سينه، كرال پشت، قورباغه و دو سه تا هم دست و پای پروانه. اون روزها هم هنوز بابا بود. خيلی رفته بود جلو. خب شناگر خيلی خوبی بود و من با اونهمه اِهن و تلپ و كاپ و مدال و مقام و جوش‌های غرور جرات نمی‌كردم باهاش شنا كنم. شده بود قد يه مورچه ولی بود. وقتی هنرنمايی‌م تموم شد، به سمت ساحل برگشتم. با خودم فكر می‌كردم الان دختره پيش خودش ميگه، چه پسر خوش قد و قامت و خوش هيكلی. چقدر هم شناش خوبه. داشتم با دختره و روياهام زندگی می‌كردم، حتی يادمه كه بچه‌هامون رو هم آورده بوديم لب دريا و اونها هم داشتند آب بازی می‌كردند! ولی وقتی از همون دورترها، ساحل رو نگاه كردم هيچ اثری از اون دختر نديدم. نبودش. رفته بود. هيچ كسی كنار ساحل نبود. حس دلقكی رو داشتم كه توی يه سيرك خالی، داشت بندبازی می‌كرد ولی خب بابا هنوز هم بود. اون جلوها. قدِ يه مورچه شده بود ولی بود.

دوشنبه، ۲ دي ۱۳۸۷

k1-winter.jpg احتمالاً زمستون سختی در پيش رو داريم... در پيش رو داريم؟! ... چرا داريــم؟!

تـو نيستی، و من هنوز عادت نكردم كه فعل‌ها رو مفرد كنم. هنوز هم افعالِ جمع، بازی می‌كنند با من و كلمات و جملات و روح و روان و از تو چه پنهون، كمی هم اين جسم و جونِ نحيف و رنجورم. قرارمون اين شد كه از اين به بعد، افعال را مفرد بكار ببريم. تك تك، جدا از هم. بنابراين بايد باور كنيم كه ديگه هيچ مايی نيست، دوباره من شديم... دوباره من شدم. دوباره تو شدی. دوباره تنها شديم. پس با توجه به قول و قرارمون، اصلاح می‌كنم جمله‌ی اولم رو.

قطعاً زمستون سختی در پيش رو دارم. اوهــوم، حالا درست شد، عالی شد. حالا ديگه از لحاظ اصول نگارش و متون ادبی و قوانين مادی و مدنی و اجتماعی و حتی حقوق بين‌الملل هم ديگه هيچ ايرادی نميشه بهش گرفت. پس خيالت راحتِ راحت، دوباره همه‌ی افعال مفرد شد.

پس بايد باور كنم حجم سنگين اين همه عدم حضورت رو. اين همه نبودنت رو. اين همه افعالِ مفرد شده‌ی اين زندگی نكبتی رو كه خب كم نيست اين همه نبودن، اين همه "م" آخر تنهای چسبانِ تموم فعل‌ها. حوصله داری بشماری؟! يك، دو، سه، ده، سی و هشت، هفتاد و پنج، نود و چهار ... ول كنم، لامصب رو آخه يكی دو تا صد تا هزار تا كه نيست. از اينجا تا آخر دنياست. هر چند اگر حوصله‌ای هم باشه ديگه توان و قدرتی نيست. تو رو نميدونم، ولی من كه ندارم. پس ميرم تا باور كنم همه‌ی اين حجم بزرگ نبودنت رو. باور می‌كنم. باور می‌كنی. باور می‌كنيم. آره، بايد باور كنيم كه زندگی بدون باور حقايق زشت و زيباش ... بگذريم!

راستی حالا كه تو نيستی و همزمان با مفرد كردن همه‌ی فعل‌ها و جمله‌های طول و دراز زندگی، جمله‌ی اولم رو هم اصلاح كردم. بعيد بدونم كه متوجه شده باشی! ولی حالا ديگه شك ندارم و مطمئن هستم كه زمستون سختی در پيش رو دارم. بقول ادباءی اين سرزمين، با تاكيد بر روی فعل دارم.

شنبه، ۳۰ آذر ۱۳۸۷

k1-alpachino2.jpg چه کردم، چه کردم این تعطیلاتِ چند روزه رو که اگه تختخواب و اون کاناپه‌ی مادر مُرده زبون داشتند قطعاً شکایت می‌کردند به دیوان بین‌المللی لاهه از بس که من هی خر قلت زدم و قِل خوردم از اینور به اونورشون. تعطیلات خوبی بود. خستگی‌ تقریباً از همه‌ی سوراخ سنبه‌های ریز و درشت بدنم زد بیرون. خودم رو بسته بودم به تخت تا شاید شفاء بگیرم و عینهو بیماران زائو و صب‌العلاج که دکتر راه رفتن رو براشون قدغن کرده بود صبحونه و نهار و شام رو هم توی تختخواب می‌خوردم! خیلی تلاش کردم که برای خونواده این مطلب مهم رو جا بندازم که حالم خیلی خرابه و نمی‌تونم تا دستشویی برم و باید برام لگن بیارند ولی خب این یکی رو دیگه موفق نشدم. با توجه به فعالیت‌های بسیار سخت و طاقت‌فرسایی که من در طول هفته انجام میدم، قطعاً می‌بایستی توی ایام تعطیل استراحت مطلق بکنم تا جون و انرژی داشته باشم که از شنبه دوباره شروع به کار کنم ولی خب پنداری خونواده محترم این حرفها رو باور ندارند. باید برم پیش یه دکتر و متخصص تا یه نامه‌ی استراحت مطلق در رابطه با فراخی و پهنای بعضی از جریانها و شریانهای مهم و حیاتی بدنم بگیرم تا بعد از این خونواده بپذیرند که من مشکل جسمانی دارم!

این چند روزه خونه شده بود عینهو کتابخونه ملی و یا موزه‌ی سینما. هر طرف که سرت رو می‌چرخوندی و دستت رو دراز می‌کردی یه فیلم یا کتاب و مجله دم دستت بود. انگاری سه چهار روز توی کیوسک روزنامه‌فروشی و یا ویدئو کلوپ زندگی کردم. توی این چند روزه فرهنگ بیداد می‌کرد توی خونه‌ی محقر و کوچیک ما. آلفرد هیچکاک و شکسپیر و جانی‌دپ و ویکتور هوگو و مل گیبسون طول و عرض اتاق‌ها رو رژه می‌رفتند و تخته نرد بازی می‌کردند. جای فیلم ببین‌ها و کتابخون‌ها حسابی خالی بود که اگه بودند چه حالی می‌کردیم همه با هم بصورت بوک گوروپ یا مووی گروپ!

در رابطه با فیلم Before Sunrise زیاد خونده و شنیده بودم. انصافاً فیلم قشنگی هم بود ولی خب وقتی در رابطه با یه چیزی زیاد می‌شنوی، توقع‌ت اونقدر میره بالا که شاید در عین خیلی خوب بودن دیگه خواسته‌های تو رو تامین نکنه. فیلم چیز خیلی خاصی نداره بجز یه سری دیالوگ‌های قشنگ که خب حداقل این دیالوگ‌های قشنگ و آبدوغ خیاری عاشقونه برای من، چیز چندان جدیدی نبود و توی فیلم‌ها و از زبون‌ آدم‌های مختلفی شنیده بودم ولی خب در مجموع فیلم قشنگیه و آدم شانس و اقبال خودش رو مقایسه میکنه با هنرپیشه‌ی مرد فیلم که مثلاً اگه من تک و تنها با قطار سفر می‌کردم محال بود بغیر از یه قصاب سبیل کلفت قزوینی، کس دیگه‌ای بغل دست من بشینه و خب این مرد چقدر خوش‌شانس بوده که یه خانوم خیلی خوب در اثر یه اتفاق کنار دستش میشینه و حاضر میشه به پاریس هم نره و بین راه پیاده بشه تا شب رو با اون آقاهه بگذرونه. دوستان من حاضر نيستند بخاطر گل روی من حتی قيد سفر به باقرآباد ورامين‌شون رو بزنند چه برسه به پاريس! البته فیلمی هم ساخته شده که دوباره برخورد تصادفی این دو نفر رو با هم چند سال بعد نشون میده که ظاهراً اون فیلم قشنگ‌تر از اولی هست و فرصت کنم اون رو هم به زودی می‌بینم.

شعرهای رسول یونان رو دوست. البته به نظرم باید زیاد توی کتابهاش گشت تا یه شعر قشنگ که به دل بشینه رو پیدا کرد ولی همون یه شعرش هم بقدری دلنشین در میاد که آدم دوست داره لپ‌های رسول یونانی رو که تابحال اصلاً ندیدمش و نمیدونم کی هست و چی هست رو گاز گاز کنه! جدیداً دو تا کتاب، من یک پسر بد بودم و کنسرت در جهنم یونان رو خریدم و این چند روز با این شعرها حالی کردم. چند تا از شعرهاش رو خیلی دوست داشتم. کتاب شهامتِ خود بودن هم هدیه‌ای از دوست عزیزی بود که این چند روز هر وقت فرصت کردم خوندمش و توی فرصت‌های مختلف با ژاک سالومه کـُشتی گرفتم. کتابی که نشون میده توی زندگی‌مون چقدر از روزها و شبها و موقعیت‌های مختلف خودمون نبودیم و برای دل این و اون زندگی کردیم و چیزی رو که فراموش کردیم خود خودمون بوده که خب فکر کنم این خصوصیات اخلاقی به دل و روده و روح و روان ما ایرانی‌ها پیوند خورده.

فیلم انعکاس که همزمان با حس پنهان اکران شده بود رو فرصت نکرده بودم توی سینما ببینم. چند روزی هست که این فیلم به بازار اومده و اگه علاقه‌ دارید که به صنعت سینما کمک کنید و یا کمی تخمه‌ی مونده و بوی ناء گرفته از شب عید خونه دارید که می‌خواهید به یه بهونه‌ای اونها رو بخورید بد نیست انعکاس رو ببینید! عصر پنج‌شنبه هم مرض بستر و غمباد گرفته بودم و می‌خواستم از روی تخم‌ها بلند بشم و برم سینما، سری به سایت‌های سینما پردیس و فرهنگ و تلفن گویای سینما آزادی زدم ولی وقتی اسم فیلم‌های چهار چنگولی، خواستگار محترم، دلداده و دلشکسته رو شنیدم ترجیح دادم بمونم خونه و همون کارتن موش سرآشپز رو ببینم.

k1-alpachino1.jpg وکیل مدافع شیطان Devil's Advocate رو دوست نداشتم ولی دومین فیلمی رو که توی این چند روزه از آل پاچینو دیدم بقدری زیبا و بیوتی‌فول و وری نایس بود که الان دقیقاً ۴۸ ساعته دهنم از بازی فوق‌العاده زیبای آل‌پاچینو باز مونده. بوی خوش زن فیلمیه که باعث شد آل‌پاچینو توی سال ۱۹۹۳ جایزه اسکار بهترین هنرپیشه مرد رو بگیره. بنظرم یه جایزه خیلی کم‌ش بود که به این فیلم بابت بازی درخشان آل‌پاچینو دادند من اگه توی سازمان و نهاد اسکار! کاره‌ای بودم، جایزه بهترین هنرپیشه‌ی دهه نود مرد رو به آل‌پاچینو میدادم. یعنی واقعاً یه انسان توی زمینه‌ی هنر اینقدر استعداد داره و ما ازش بی‌بهره هستیم؟!

قطعاً اگه فیلم رو ندیدن با سرچ توی اینترنت، خودتون می‌تونید بخونید که داستان فیلم چی بوده ولی بازی در نقش یک مرد کور همون کاری بود که آل‌پاچینو از پسش بخوبی براومد. لامصب دو دقيقه بدون اينكه پلك بزنه عينهو كور مادرزاد به يه نقطه خيره ميشد! رقص تانگو با اون دختر خانم. دفاعش از چارلی توی مدرسه و همچنین صحنه‌ی خودکشی سرهنگ بازنشسته، فوق‌العاده و از صحنه‌های ماندگار تاریخ سینماست. منی که حاضرم بخاطر دو خط نوشته، لپ‌های رسول یونان رو گاز گاز کنم دیگه خودتون تصور کنید که اگه آل‌پاچینو دم دستم بود بخاطر بازی در این فیلم حاضر بودم کجاهاش رو گاز گاز کنم! بوی خوش زن رو ببینید تا متوجه بشید هنر و هنرمند یعنی چی و راز موندگاری آل‌پاچينو چيه.‌

من یک پسر بد بودم / رسول یونان / نشر افکار / ۹۰ صفحه / ۲۰۰۰ تومان
کنسرت در جهنم / رسول یونان / نشر مینا / ۹۶ صفحه / ۷۵۰ تومان
شهامت خود بودن / ژاک سالومه / ترجمه: کتایون شهپرراد / نشر قطره / ۲۲۷ صفحه

چهارشنبه، ۲۷ آذر ۱۳۸۷

k1-nini.JPG بچه که بودم خیلی خوشگل و ناز و گوگولی بودم. حالا شاید یه روزی که عکس‌های اون موقع رو اسکن کردم یکی‌ش رو گذاشتم اینجا تا ببینید دروغ نمیگم. نمیدونم کدوم حادثه‌ی سیاسی، اجتماعی، تاریخی باعث شد که رنگ و رخ و سیمای فعلی‌م به بد ریختی و بد هیبتی و وحشتناکی امروزم بشه. حالا این ریخت و قیافه و نما، خیلی مهم نیست، چیزی که سالهاست ذهن من رو مشغول کرده اینه که، اون موقع که تازه به دنیا اومده بودم و خیلی کوچولو بودم تموم فک و فامیل و خانوم‌های در و همسایه و دوست و آشنا وقتی که فرصتی میشد تا من رو بغل کنند، بعد از کلی ناز و نوازش و قربون صدقه رفتن بدون هیچ‌گونه شک و تردید و ابهام همه با هم متفق‌القول می‌گفتند:"د.و.د.و.لت رو بخورم" و خب الان سالهاست که از اون روزها می‌گذره. خیلی‌هاشون هنوز سر خونه زندگی‌های خودشون هستند. خیلی‌هاشون پیر شدند و خب متاسفانه خیلی‌هاشون هم الان سینه‌کش قبرستون خوابیدند. تا اونجایی که یادم مونده هیچ کسی توی اون روزها به قولی که داده بود عمل نکرد و د.و.د.ول من رو نخورد. نمی‌دونم این جماعت نسوان چه اصراری دارند که این همه به آدم دروغ بگن، حتی از همون اولین روزهایی که آدم پا به این کره خاکی میذاره و طفل معصومی بیش نیست.

الان سالهاست که از اون روزها میگذره. خیلی زیاد. جوریکه تموم خاطرات اون روزها عینهو فیلم‌های سیاه و سفید، تیکه‌تیکه و تار و نخ نما شده ولی من هیچ وقت نتونستم این دروغ بزرگ رو فراموش ‌کنم. درسته که توی این همه سال، ماهیت و شکل و شمایل و قد و قواره و طول و عرض و ارتفاع و عملکرد د.و.دول من عوض شده ولی باز هم هیچ کسی پیدا نشد تا به وعده‌ی قدیمی که به من داده شده عمل کنه و خب حتماً خودتون میدونید که توی بحث‌های روانشناسی کودک، چقدر مهمه که دور و بریها به بچه دروغ نگن و به قولی که دادند حتماً عمل کنند. شما زنها همه‌تون دروغ گویید!

دوشنبه، ۲۵ آذر ۱۳۸۷

خب من وقتی مدتهاست كه مهمونی و پارتی و سر قرار مداری نرفتم، ديگه هيچ لزومی هم نداره ورساچه كه هفتاد هشتاد تومن پولش رو دادم رو صبح كه ميام سر كار بخودم نزنم و فقط هر روز شاهد اين باشم بدون اينكه من از اون استفاده‌ای بكنم اون هی ذره ذره كم بشه و توی خونه هم هيچ كسی مسئوليت تقليل رفتن اون رو به عهده نگيره. فقط نميدونم چرا توی خونه‌ی ما اين روزها از بغل هر كسی كه رد ميشی بوی آخرين مدل ورساچه رو ميده! اين داداش كوچيكه فقط مونده توالت كه ميره كـ.ـو.ن خودش رو با ورساچه بشوره. خودشون كه پول نميدن ببينند يكی از سخترين و عذاب‌آورترين كارهای دنيا اينه كه خودت برای خودت عطر و ادكلن بخری و خب همه‌ی اينها رو گفتم كه بگم من امروز مثل بعضی از روزها، بوی خوب ورساچه ميدم. خدا رو چه ديدی شايد عصر همين امروز قرار شد توی بغل شخصی محترم، جفتكی بزنم مگه فيلم راز رو نديدين؟! زندگی مثل يه كاتالوگ ميمونه كه فقط تو بايد اون چيزی رو كه دوست داری انتخاب كنی تا غول چراغ جادو اون رو برات آماده كنه بنابراين من از همين الان به اميد اينكه امشب بوی خوش ورساچه رو حتماً با كس ديگه‌ای شريك خواهم شد می‌گذرونم تا ببينم غول چراغ جادو، دست كدوم خوشگل و حوری رو ميگيره و برای من مياره. شانس درست و حسابی هم كه ندارم، آدم‌ها زبون من رو نمی‌فهمند چه برسه به اين غول بی‌شاخ و دم. می‌ترسم كه خوب متوجه‌ی اُردر و سفارش جنسيت‌ها نشده باشه و الانه كه مديرمون از در اطاق بياد تو و بگه كيوان پاشو يه هفته ماموريت برو قـزويـن!

الان توی اطاقی نشستم كه دقيقاً پشتِ من يه رادياتور شوفاژ قديمی و خاكستری هست كه بدنه‌اش سردِ سرده و فقط از توش صدای شُرشُر آب مياد. اين صدا اونقدر قشنگه كه پنداری لب رودخونه‌ی جاجرود نشستم و دارم ماهی ميگيرم! ديروز زنگ زدم و گفتم، بيان شوفاژ رو هواگيری كنند ولی خب ظاهراً اينجوريه كه با كارگر جماعت اگه يه كمی گرم بگيری و با زبون و ادبيات خودشون صحبت نكنی طرف فكر ميكنه تو از اين جوجه فُكل بيسكويتی‌های تحت ويندوز هستی كه اگه روشون بشه معامله‌شون رو هم در ميارن و تا دسته هول ميدن اونجای آقای مهندس! يكی نيست به منِ الاغ بگه آدم به لوله‌كش ميگه: "عزيزم، هر موقع كه فرصت داشتی در صورت امكان لطف كن تشريف بيار اطاق ما شوفاژ رو هواگيری كن؟!" بذار يه قلوپ چايی بخورم تا صدا و گلو و حنجره‌ام باز بشه چنان عربده‌ايی ميزنم سرش كه فكر كنه آخر‌الزمان شده و صوراسرافيل توی شيپورش دميده.

جداً بعضی از شماها تخصصی عجيب غريبی داريد توی ريدن به احساسات ديگران. جوری تضميمی گند ميزنيد و با سرتی‌فيكيت ميريند توی روح و روان و احساساتِ طرف مقابل كه هيچ چاه تولتی نمی‌تونه آدم رو اينجوری قهوه‌ای و بد بو و بد مزه كنه. نگاهی به كامنت‌های پست قبلی بخوبی نشون ميده كه بعضی از شماها چه استعداد منحصر بفردی داريد توی اين راه سخت و دشوار. با بغض در گلو و اشك در چشم و دستانی لرزان، مطلب با احساس قبلی رو نوشتم، اونوقت بعضی از شماها اومدين و فكر كردين مشكل من نبودن دونات در ايران هست و در رابطه با پيدا كردن دونات پيشنهادات و راهكار، ارائه كرديد. نكنيد، اينجوری با روح و روان و احساسات كسی بازی نكنيد. اگر هم تصميم داريد بكنيد يه جور ديگه‌ای بكنيد. جوری كه طرف اينقدر زجر نكشه!


k1-manifist.JPG


چند وقتيه كه دُز فرهنگی و هنری‌‌م مثل يه سری چيزهای ديگه‌ام زده بالا! نون ندارم بخورم و پول تاكسی ندارم و مجبورم با اتوبوس طی‌طريق كنيم اونوقت كيلو كيلو كتاب و مجله و فيلم می‌خرم. خوشحال و شادمان از اينكه بعد از ديدن تئاترهای هفته‌ی پيش، اين هفته هم می‌تونم برم و يه نمايش جديد از محمد رحمانيان ببينم. دَم يكی رو هم ديده بودم كه تا تئاتر شهر بره و بليط رو پيش خريد كنه ولی ديروز توی روزنامه خوندم كه اين تئاتر به زبون انگليسی اجرا ميشه. با فهميدن اين موضوع سر چيزم اسفناج سبز شد.

نكنيد. جون مادرتون نكنيد. آقای رحمانيان شما كه خودتون استاد و اينكاره‌ايد، نكنيد. اين چهار تا تماشاچی تئاتر رو هم نااميد و سرگردون نكنيد. اين تئاتر بی‌تماشاچی و بدون پشتوانه و بدون برگشت پول، خودش چی داره كه حالا با زبون انگليسی هم اجرا داشته باشه؟! چند درصد اين جماعتی كه با بدبختی و هزار دنگ و فنگ ميان و توی اين شرايط كاملاً غير استاندارد از لحاظ نور و صدا و صندلی و نحوه برخورد و تهيه بليط، وقت ميذارند و تئاتر می‌بينند مسلط به زبون انگليسی هستند تا بتونند از مانيفيست چو شما سر دربيارند؟! لابه‌لای تموم بدبختی‌های زندگی حالا برای ديدن يه تئاتر هم بايد بريم كلاس زبان و تافل بگيريم و يا ديكشنری زير بغل بياييم توی سالن‌های تاريك چهارسو و قشقايی و وسط اجرا، ديكشنری ورق بزنيم تا ببينيم افشين هاشمی يا ترانه عليدوستی و مهتاب نصيرپور (همسر رحمانيان) چی گفتند؟! نكنيد آقا نكنيد، خوبيت نداره با احساسات و فرهنگ و هنر اين مردم اينجوری بازی نكنيد.

جمعه، ۲۲ آذر ۱۳۸۷

هستم ولی چه هستنی؟! گم شدم لابه‌لای خرواری از کتاب‌های نخونده. کاغذهای سفید و دست‌نخورده. مجله‌هایی که لبه‌‌هاشون زرد شده. خاطرات نانوشته. عکس‌های قاب نشده. هستم ولی چه هستنی؟! گم شدم لابه‌لای این آدم‌ بزرگ‌هایی که هیچ وقت سر از رمز و راز و خنده‌ها و گریه‌هاشون در نیاوردم. پنداری اینها هیچ‌وقت کودک درون نداشتند! همیشه بزرگ بودند و ترسناک. هستم ولی گم شدم لابه‌لای کوچه پس‌کوچه‌های کودکی. بادکنک‌های رنگارنگ. جعبه‌‌های مداد رنگی. خميرهای بازی. بل و سباستین. هـاچ. خانواده‌ی دکتر ارنست. گاليور و فِلرتی‌شیا. خیابون‌های تنگ و بن‌بستِ نیکنام و جابری و بلوک‌های بلند و سر به فلك كشيده‌ی قصرفیروزه.

هستم ولی شاید دیگه هیچ تلاشی نمی‌کنم تا آفتابی بشم. در این شهر بی‌بارون، دلم برای چترهای سیاه‌ی همیشه بسته‌ تنگ شده. عینک‌های بزرگ آفتابی نشسته بر صورت، همیشه ترس را برام پُر رنگتر می‌کرد و خب امروز کم نیستند آدم‌هایی که بی‌بارونی بهترین بهونه‌ایست برای مخفی کردن خودشون در پشت مارک‌ها و برندهای گوچی و پلیس و شانل و دولچه گابانا و جورجیو آرمانی. هستم ولی گم شدم لابه‌لای این همه مارک. این همه حرف. این همه شعار. این همه بی‌شعور. این همه تلاش برای خود نبودن. برای آدم نبودن. این همه برندهای معروف و جهانی که از پس تی‌شرت و پالتو و شلوار و جوراب و شـ.و.ر.ت و سـ.وتـ.ین‌‌هامون عینهو وزغ بیرون زده تا اعتباری ببخشه به این جمالِ بی‌صفت‌مون. این روزها مارک‌ها چه اعتباری می‌بخشند به بی‌اعتباری ما آدم‌ها. گـَپ و بـاس و بنانا ری‌پابليك و ورساچه و لویی ویتانا و مهمتر از همه، ویکتوریا سـ.کرت.

هستم ولی یه گوشه‌ای نشستم و دارم آروم آروم، بغض‌های قورت داده شده‌ام رو می‌شمارم. میدونی، از همون روزی که قرار شد دیگه نباشی تا به امشب شده، هفتصد و چهل و سه بغض قورت داده شده و دو میلیون و دوازده هزار و چهار ثانیه هم از اون زمون نحس گذشته. کم نیست برای همین چند صباحی نبودن. ولی تو دلگیر نباش. سفت و سخت پاروهای چوبی قایق زندگی‌ت رو دو دستی بچسب و در راستای خط افق پارو بزن. پارو بزن. پارو بزن. تو بُردی. تو می‌بری. شک نکن. اگر اول هم نشی مطمئن باش که روی سکوی افتخار میری. بزودی مدال رنگی می‌گیری تا با آويزون كردن اون به ديوار اطاق خوابت، دلخوش باشی به اين زندگی بدون ‌رنگت ولی اشتباه تو اينه كه مدتهاست فراموش كردی كه هيچ قلم‌مويی نمی‌تونه معجزه كنه.

کاش اونجا بودم تا بعد از هر مسابقه دست‌های تاول زده‌ات رو می‌بوسیدم... اوه چه رومانتیک. چه شاعرانه. چه آدم حسابی‌وار! همراه با هر پارویی بغضی کردم. با ديدن هر رود پر آبی من خشک شدم. اینها رو بهت نگفتم، بعد از این هم دیگه نمیگم. بغض کردم ولی گریه نکردم. به تو و سرزمین تو کاری ندارم ولی اینجا هوا سرد شده. سوز میاد عینهو تازیانه و من همه‌ی اون بغض‌ها رو با شال‌گردن کلفتِ رنگی که هیچ وقت برام نخریدی در گلو، گره زدم. راستی، فراموش كردی كه چسب زخم‌هات رو با خودت ببری. ایکاش اون روز گفته بودی تا برات چسب‌ زخم بيشتری می‌گرفتم چون ما که دیگه قرار نیست همدیگه رو ببینیم. میدونم اونجا دکتر داره. کلینیک داره. بیمارستان و هلكوپتر امداد و حتی چسب زخم‌های خیلی خوبی هم داره ولی فکر میکنی دردِ دست‌های تو با اون چسب‌زخم‌های بیگانه خوب میشه؟! شاید توی اون سرزمین پاک و تمیز و استریل، نیاز به معجزه‌ی دواگلی بی‌بی‌جون داشته باشی. راستی بی‌بی‌ هم مُرد، خبر داری؟!

هستم ولی چه هستنی؟! تلاشی مزبوحانه برای تافته‌ی جدا بافته بودن از تار و پود این جماعت و جامعه و جنس‌های جورواجور. گم شده در لابه‌لای عطر تن بدنی که هیچ‌وقت حس نشد تا حالا بتونه ازش یاد و خاطره‌ای بسازه. حضور كمرنگی که بود ولی خب اون هم ازم دریغ شد. میدونی، من دیگه دارم به این نتیجه می‌رسم که این روزها، این شب‌ها، این فصل‌های رنگی و سیاه و سفید، این شهرها، حتی اون شهرها، این آدمها، هم‌شون گـُه‌اند. اگه دقت کنی این گـُه‌ی که من اینجا گفتم بار معنایی خیلی زیادی داره و فقط یه گه ساده نیست بلکه حتی از کِشدارترین فحش‌های رکیک زبون فارسی هم بدتره. یادته من فحش کِشدار زیاد می‌دادم. از تو چه پنهون هنوز هم میدم. فحش‌ها رو میگم. فقط الان هر وقت که حس کنم باید باکلاس باشم بجای فحش‌های کشدار چارواداری میگم مـادرفـاکــر، راستش اینجوری خیلی شیک‌تره. طرف هم می‌فهمه منهم آدم حسابی هستم. میدونم شاید به تو و به همه‌ی فمنیست‌های دنیا بر بخوره که آخه چرا باید به مادر بیچاره‌ای که این همه خوب و مهربونه و زحمت میکشه و برامون غذاهای خوشمزه درست میکنه،‌ فحش داد ولی خب آخه حتی توی قوانین جهانی و بین‌الملل هم همین طوری نوشته شده. الکی نمیگم، دلیل دارم برای گفته‌ام. همون‌جوری که پدر جـ.ـنـ.ـد.ه نداریم خب فـادر فـاکـر هم نداریم، دیگه من که مقصر نیستم. من که نمی‌تونم بخاطر یه فحش ساده پاشم برم فرانسه، قانون بخونم و بعد بیام مطابق بر اصول قانون اساسی و ماده سیزده مبنی بر خصوصی سازی و قوانین زیست محیطی و مجلس سنای آمریکا و استانداردهای ایزو و كاليبراسيون فحش بدم.

هستم ولی چه هستنی؟! شب جمعه‌ی هفته‌ی پیش، بعد از دیدن تئاتر، توی یه قنادی حوالی چهار راه وليعصر یهویی دلم دونات خواست. دل من هیچ وقت دَلـه نبود. همیشه قانع بود. واسه‌ی خودش الاغی‌یه که هیچ الاغ قبرسی هم به گرد پاش نمیرسه بخاطر همینه که خیلی دوستش دارم، چون مثل همه‌ی شما آدم‌های گـَنده دماغِ عوضی، یهویی به بهونه‌های مختلف واهی فیلش یاد هندوستان نمی‌کنه و گم و گور نمیشه و زير پای كسی رو خالی نمی‌كنه. همیشه همینجاست کنار دستم. بهم دروغ نمیگه و هر چی هم که بخواد رُک و راست میگه. نیاز به تراپی و آندوسکوپی و همیوپاتی و فیزیوتراپی و آنگلوساکسون و اين قِرتی بازی‌ها هم نداره. شب جمعه‌ی هفته‌ی قبل دلم خیلی براش سوخت. آخه میدونی، توی اين سرزمين که دونات نیست ولی خب من هم که با دلم این حرفها رو ندارم. نشستیم رودروی هم و من بدون هیچ خجالتی بهش گفتم:

"ببین عزیزم ميدونم كه هوس دونات كردی ولی اینجا كه دونات نداره بنابراین شرمندم نمی‌تونم برات بگیرم."

خب اونهم قبول کرد. بخدا همین دو کلمه حرف رو چون صادقانه بهش گفتم قبول کرد ولی به شما آدم‌های عوضی هر چقدر هم که راست بگی باز قبول نمی‌کنید و فكر می‌كنيد كاسه‌ای زير نيم كاسه است و حرف، حرف خودتونه. یادته یه روزی از روزهای خدا که مثل همیشه دیرت شده بود روبروی هم نشستیم و زل زدیم توی چشم‌های هم و من صادقانه همه‌ی اون چیزهایی رو که باید می‌دونستی رو بهت گفتم ولی شما آدم بزرگ‌ها، با اینهمه قد و بالا و چس و افاده اندازه یه دِله قد گنجشک هم مرام و معرفت ندارید. بقیه که نداشتند هیچ، تویی هم که روت خیلی حساب باز کرده بودم نداری.

میدونی، شب جمعه‌ی هفته‌ی پیش دلم برای دلِ خودم خیلی سوخت. اینجا که دونات نیست ولی براش کیک یزدی خریدم و دو تایی با هم تک و تنها گوشه‌ی یه کافی‌شاپ دنج و خلوت نشستیم و خوردیم. به ارواح خاک بابام به اندازه‌ی تموم دونات‌های خوشمزه‌ی همه‌ی دنیا بهمون چسبید. حیف که دیگه هیچ وقت نمیایی وگرنه دونات که نه، ولی می‌تونستم برات کیک یزدی بخرم.

پنجشنبه، ۲۱ آذر ۱۳۸۷
دوشنبه، ۱۸ آذر ۱۳۸۷

k1-road.jpg يه جاده خيلی طولانی و دور و درازه كه نه، اين سرش معلومه و نه اون يكی سرش. خودمون هم اصلاً نميدونيم چی شد و كی گذاشت توی كـ.و.ن اون يكی، كه يه دفعه ما سر از اين جاده‌ی ناكجا آباد در آورديم. شمال و جنوبش معلوم نيست. همونجوری كه شرق و غربش هم هيچ فرقی برامون نداره. ديگه هم قرار نيست كه نمازی بخونيم كه حالا بخواهيم قبله و قطب‌نما داشته باشيم و دنبال رمل و اسطرلاب و ستاره‌ی قطبی بگرديم. چند وقت پيش كه در رابطه با دو ركعت نماز نوشته بودم چهار تا گوساله اومدن و ريدن به همه‌ی ايده و عقايد و باور و حال و حوصله‌ام. اصلاً ميدونی چيه، گذشته‌ها گذشته، الان بحث اين حرفها نيست. صحبت سر اينه كه الان ما دو راه داريم، يا بايد برگرديم و در جهت پشتِ سرمون، حركت كنيم و يا بايد نوك دماغ‌مون رو بگيريم و همينجوری صاف بريم جلو تا ببينم به كجا ميرسيم ولی خب وقتی يهويی تالاپی افتاده باشی وسط اين جاده‌ی بی‌تابلو و بی‌راهنما كه جلو و عقبش معلوم نيست، اگه نقشه گنج هم كه داشته باشی بی‌فايده است. راستی بنظر تو هنوز گنج‌های كشف نشده وجود داره يا همه رو خوردن و بُردن و اين نقشه هم خودش يه نقشه است؟! حس بديه اين بلاتكليفی و سرگردونی كه ندونی حركت به كدوم سمت و سو درسته يا غلط. پنداری توی اين جاده‌ی مه گرفته، نوكِ دماغ‌مون، رو به هر طرف كه باشه اون طرف جلوست و اين خيلی بده كه تو، دو تا راه داشته باشی كه هر دوی اون راه‌ها، هم جلو باشه هم عقب!

دنيای خر تو خری شده. از قرار معلوم اين روزها نه فقط خيلی از مسيرها، بلكه خيلی از آدمها هم، جلو و عقب‌ و پشت و روشون معلوم نيست. يعنی معلوم كه هست ولی خب پنداری بواسطه بعضی از شرايطِ موجودِ جامعه، جلو و عقب‌شون يكی شده! اينجاست كه آدميزاد از آدمی دل ميكنه و به حال آفتابگردون غبطه ميخوره و ميگه بابا دَمت گرم با مرام، لوطی. البته من كه توی اين فضاهای جلو عقب يكی، سير و سلوك نمی‌كنم و چيزی از جريانات امروز دنيای نوين نمی‌‌دونم، اينها رو بعضی از دوستان نابابم ميگن. همونهايی كه هميشه بابای خدا بيامرزم می‌گفت با اين بچه‌ها معاشرت نكن و خب منهم حرف بابام رو گوش كردم كه الان شدم يه مهندس وگرنه منهم الان يه گـُهی ميشدم مثل همه‌ی اونها. از قرار معلوم و با توجه به گفته‌های همون دوستانِ اراذل اوباش كه تكيه كلام جديد اين روزهاشون شده "چشم ِ‌مونی" ظاهراً در عين حال كه بعضی‌ها جلو و عقب‌شون يكی شده ولی بها و ارزش و قيمت‌، هر قسمت‌شون هنوز خيلی با هم فرق داره. حركت توی روز و شب و تعداد نفراتی كه قراره سوار بشن و مبداء و مقصد و چراغ خاموش و روشن هم باز خودش داستانی داره مجزا. اين روزها نه جاده‌ها عقب و جلوشون معلوم و مشخصه، نه آدمها و روابط و شرايط‌شون. اين روزها اگه به هوای بوسيدن كسی، لبت رو بردی جلو و يهويی پشم و پيله‌ی زير بغل طرف، اومد لای لب‌ها و حس‌هات اصلاً شك نكن. دنيای خر تو خری شده. خيلی خر تو خرتر از اونی كه فكرش رو می‌كرديم.

اگه از ارتباط دو تا موضوع بالا چيزی متوجه نشدين زياد مهم نيست خودم هم نميدونم چی می‌خواستم بگم كه به اينجا رسيدم. اين نوشته، يه شبه‌ ادای روشنفكری بود برای اينكه ثابت كنم، بله منهم هستم. حالا هم هر چی تعداد اونهايی كه متوجه مطلب و موضوع فوق نشن بيشتر باشه اين به معنی اينه كه من توی كارم موفق‌تر بودم. هــَو اِ گــُود تـايـم.

جمعه، ۱۵ آذر ۱۳۸۷

k1-cinema paradiso.jpeg هفته‌ی بشدت فرهنگی رو پشت سر گذاشتم. بغیر از کتابهایی رو که دارم می‌خونم، در همون ابتدای هفته و با دیدن فیلم بسیار زیبای سینما پارادیزو از خودم بدم اومد چون تازه معنی فيلم و سينما رو فهميدم! آدم دو متر و نیم قد داشته باشه و اندازه یه درخت گردو رشد و نمو کرده باشه ولی بعد از ۲۰ سال که از ساخت چنین فیلم زیبایی گذشته هنوز اون رو ندیده باشه، جداً که باعث خجالت و شرمه! سینما پارادیزو بقدری قشنگ و با عشق ساخته شده که میدونم طعم و مزه‌ی این فیلم حالا حالاها زیر زبونم باقی میمونه و حالا می‌بینم که الکی نبود که توی اون لیست نظرسنجی در رابطه با بهترین فیلم‌های سینما در ردیف دوم قرار گرفت. فعلاً دلم نمیاد که دوباره ببینمش. می‌خوام یه چند وقتی بگذره تا حسابی تشنه این فیلم بشم و عطش کنم تا دوباره برم توی اون دهکده‌ و سالن محقر سینما و آپارت‌خونه و آلفردوی خوب و با صفا رو دوباره بدون اینکه پلک بزنم، ببینم. بعید بدونم اگه تا حالا سینما پارادیزو رو ندیده باشید وقتی اون رو ببنید شما هم مثل من عذاب وجدان نگیرید که از این همه سن و سالی که داشتید و گذاشتید پای دیدن فیلم‌های آبدوغ خیاری بکش بکش و بکن و بکن!

امروزه دیدن یه تئاتر توی شهر تهران همانند یه شکم زاییدن، سخت و طاقت‌فرساست! یه آدم عاشق بیکار میخواد که قید زن و بچه و شوهر و کار و زندگی و درآمد و تحصیل و امرار معاش رو بزنه و پی بوق و ترافیک و آلودگی صوتی و هوایی و زمین و پیاده‌رویی و متلک و انگشت توی ماتحت و خیلی چیزهای دیگه رو به تن و بدنش بماله و پاشه بره پارک دانشجو تا بتونه بلیط تئاتر مورد علاقه‌اش رو پیش خرید کنه. یعنی توی مملكت خوب و عزيز ما، هنوز هم توی قرن ۲۱ام که با یه نیمچه نرم‌افزاری مثل گوگل ارت میشه توالت خونه‌ی سفير موزامبيك رو هم ديد، رزرو تلفنی و اینترنتی سرش گـِرده گـِرده! بهرحال همه‌ی این دردسرها مثل دیدن اون آقاهایی که موی بلند و با این شال گردن‌هایی که اندازه یه فرش دستبافت 12 متری هست و همینجوری از سر و گردن آقاهه آویزون شده و اصلاً هم معلوم نیست این چیز دراز قراره کجای آقای ادبی و فرهنگی و هنری و فرهیخته رو گرم کنه، شده جزیی از ماهیت انکارناپذیر تئاتر. یعنی اگه یه روز بعد از کار، خیلی شیک رفتین تئاتر شهر و براحتی بلیطی که شماره صندلی مشخص داشت گرفتین و تونستید بدون زحمت و خون و خونریزی و جر خوردن خشتک و پیرهن و زیر بغل‌تون، روی همون صندلی خودتون بشنید و به شعاع 25 سانتی‌متری دور و برتون هم یه آقاهه مو بلند و بدون شال گردن دراز ندیدید، مطمئن باشید که یا دارید خواب می‌بینید یا توی یکی از سالن‌های نمایشی معروف لندن هستید!

چیستا یثربی با توجه به تحصیلات دانشگاهی که داشته و گویا در رابطه با روانشناسی هم بوده، اینبار نمایش کارناوال با لباس خانه رو کارگردانی کرد. نمایش از پنج اپیزود مختلف تقسیم شده که در هر کدوم از قسمت‌ها، یکی از بیماریهای روانی که شکر خدا این روزها هم هر کدوم از ما، گرفتار یک و یا همه‌ی اونها هستیم! رو بطور برجسته نشون میده. که البته وقتی منهم بعد از اینکه نمایش رو دیدم و اومدم توی اینترنت سرچ کردم و نقدها رو خوندم تازه فهمیدم که این داستان‌ها کاملاً از هم جدا و مجزا هستند و اون موقع بود که متوجه ماجرا شدم وگرنه چند شب پیش که توی سالن قشقايی داشتم با چشمان از حدقه در اومده، بازی هنرپیشه‌ها رو نگاه می‌کردم همینجوری گیچ و مات و حیرون، دنبال وصله پینه کردن این داستان‌ها و شخصیت‌ها می‌گشتم! اپیزود چهارم با بازی خیلی خوب و روون محمد حاتمی که بنظر من اگه غم نان نداره باید فقط تئاتر بازی کنه و اصلاً به تلویزیون و سریال فکر نکنه، رو خیلی دوست داشتم. اصولاً نمیدونم چرا هر فیلم و سریال و نمایشی که در رابطه با شخصیت‌های خل و دیونه اجرا میشه خیلی قشنگ و دلنشین میشه و آدم باهاش میتونه همذات‌پنداری کنه!

k1-kargadan.jpg این روزها در رابطه با کرگدن زیاد خونده و شنیده بودم. البته منظورم نمایش کرگدن، کار جدید فرهاد آئیش بود. اصولاً من یا تئاتر نمیرم و یا وقتی هم که میرم چون راه‌م دور هستش، نیت می‌کنم و یه هفته جلوی تئاتر شهر بست میشینم و مال همه‌ی کارگردانها و هنرپیشه‌ها رو نگاه می‌کنم!!! خیلی رک و صریح و سر راست و بدون رودرواسی و درآوردن ادای روشنفکری بگم که کرگدن رو اصلاً دوست نداشتم. اصلاً اصلاً. کرگدن توی سالن اصلی تئاتر شهر برگزار میشه و خب بعد از اجرای نمایش جماعت برای هنرپیشه‌ها خیلی هم سوت و دست زدند و چند نفری هم داشتند خودشون رو جرواجر می‌کردند که ظاهراً این ابراز علاقه نشون‌دهنده اینه که از نمایش خوش‌شون اومده ولی من دوستش نداشتم. هر چند با توجه به سواد و نگاه سطحی و نیمه عمیق من به مسایل فلسفی میشد از توی دل کرگدن نکات خوب جامعه‌شناسانه‌ایی رو هم بیرون کشید.

این نمایش شاید بنوعی می‌خواست رو به انحطاط رفتن جامعه بشری رو نشون بده و یا اینکه نشون بده که معمولاً کثرت انجام یه کار این رو به ذهن متبادر میکنه که حتماً اون آدمها دارند کار درستی رو انجام میدند و حالا مایی که توی اقلیت هستیم حتماً از قافله پرت هستیم و باید بجنبیم تا مثل همه‌ی اونها بشیم و چون همه خونه و ماشین دارند و خیلی‌ها هم دزدی می‌کنند پس دزدی دیگه عیب نیست و .... از همین چیزها که خب اینها فقط برداشت شخصی من بوده و شاید اگه اینها رو به کارگردان نمایش بگید سر یکی از قسمت‌های مهم اندام بدنش اسفناج سبز بشه از این برداشت‌های نیمه‌فلسفی من! بعد از دیدن کرگدن یه جورایی دارم به این نتیجه میرسم که اسم فرهاد آئیش خیلی بزرگتر از کارهایی که اجرا کرده و یا اصولاً بلده که اجرا کنه.

بدور از خوبی و بدی نمایش و سختی و معضلات و کمبودهای سالن‌های نمایشی، همیشه بودن در سینما و بخصوص تئاتر یه حس خیلی خوبی به آدم میده. ضمن احترام به همه‌ی عموم ملت ایران، آدم ناخودآگاه حس میکنه که یه جورایی آدم حسابی‌تر از بقیه‌ی آدمهای جامعه است و دغدغه‌های زندگیش یه کمی رشد و نمو کرده و تونسته ارتقاء پیدا کنه!

چهارشنبه، ۱۳ آذر ۱۳۸۷

اين روزها باز هم خيلی‌ها هستند كه شال و كلاه كردند و دارن چمدون‌هاشون رو جمع و جور می‌كنند و هِن‌هِن كنون پشت سرشون می‌كشونند تا شايد از امسال و سال ديگه، از پای درخت كريسمس برامون عكس يادگاری بفرستند. حالا چه فرقی داره اون آدمها دوست من باشند يا دختر عموی تو و يا پسر دايی همسايه روبرويی كه انگاری ارث باباش رو خورديم و بهمون دستی داده و حالا ديگه نميتونه پس بگيره. هنوز كونت رو روی صندلی تاكسی و كاناپه‌ی خونه‌ی دوست و صندلی گردون شركتی كه توش جلسه اداری داری و صندلی پلاستيكی مطب دكتر نذاشتی كه از هر گوشه‌ايی می‌شنويی كه، آره فلانی هم ديشب رفت و اون يكی هم ماه ديگه ميره و حالا حتماً آينده‌اش كوفت ميشه و زهر مار ميشه و تو اونوقت باز دلت ميگيره.

دلت ميگيره از اين شهر و دياری كه همه‌ی آدمهای خوب و بدش دنبال يه جفت بال می‌گيردند تا پرواز كنند. اقامت و ويزا و بورس تحصيلی و لاتاری و ازدواج‌های صوری و موقت و واقعی و وكيل و كارچاق‌كن، همه بهونه‌ايی است برای رفتن و اينجا نبودن. و اينجاست كه دلت ميگيره برای همه‌ی اون آدمهايی كه می‌شناسی و نمی‌شناسی. دلت ميگيره برای اين مملكتی كه قرار بود آينده‌اش رو ما بسازيم و ارواح عمه‌مون، چه ساختنی كرديم! همين الان يه سرچی بكنيم و ببينم كی‌ها رفتند. ببينيم كی‌ها دارن ميرن. ببينيم خودمون كی قراره هن‌هن كنون اون چمدونها رو توی سالن فرودگاه بكشيم. ای گـُه بگيره اين دو روزه زندگی رو كه مثل سگ سوزن‌خورده بايد آواره باشيم و حيرون و سرگردونِ اينجا و اونجايی كه پنداری هيچ جاش هم مال من و تو نيست.

خدايا كَرمت رو، بزرگی‌ت رو. با وفا، همين بود بخشنده‌گی و عدالت و مهربونی‌ت؟! توی ارض و سموات‌ت، نبايد يه بيغوله‌ايی باشه كه دو متر جا توش داشته باشيم كه اگه از صبح تا شب مثل سگ كار كرديم و جون كرديم، شبش با خيال راحت سرمون رو بذاريم زمين و مطمئن باشيم اگه خودمون سير هستيم حداقل تا چهار تا خونه و همسايه اينور و اونورمون هم شب را با شكم سير سر به زمين ميذارند؟! خدايا حق ما اين نيست. به وَالله حق ما اين همه آواره‌گی و دربه‌دری و خونه بدوشی نيست. اينجا كه شهروند درجه دو هستيم و توی اون ناكجا آباد هم كه اگه به هر پُست و مقامی برسيم، اون حس لعنتی عدم تعلق‌ش پدرمون رو درمياره. صد سال و صد نسل هم كه اونجا باشيم، اونجا هم مال ما نيست.

k1-safar.jpg ايهاالناس خاك غربت خانه نيست
مرغ آزادی دگر در لانه نيست
من دلم در حسرت يك آشناست
خانه اما دست صاحبخانه نيست
من كه گفتم خاك غربت خانه نيست.
اهل ويرانه‌ی ايرانم من
ميروم روزی نمی‌مانم من
گرچه صاحبخانه لطفم می‌كند
سر خوش و مستم كه مهمانم من

خدايا، از ما كه گذشت. با كم و زياد و با خوب و بدش هم ساختيم. ما هم خواستيم دل بكنيم ولی نشد. نتونستيم. ريشه‌هامون سفت‌تر و عميق‌تر از اونی بود كه بخاطر رنگ و لعابی بلرزه. اين شهر و ديار رو دوست داريم، بدمصب رو. بدبختی هم همينجاست. نيمه عمرمون در حسرتِ زندگی اونور آب گذشته و حالا ديگه دوست نداريم مابقی عمرمون هم به يادِ زندگی در وطن بگذره. نميدونم چرا هر كی كه ميخواد بره يه بغض عجيب مياد و بيخ گلوی من رو می‌گيره. من كه نه اينجا و نه اونجا، دو تا مرغ و بزغاله هم ندارم كه بخوام برای فرداش از وطن و قصه‌های ننه سرما بگم ولی خب وقتی فكر می‌كنم اگه يه روز همين بچه‌ی نداشته قرار شد از ايران بپرسه بايد چی جوابش رو بدم، همه‌ی موهای بدنم سيخ ميشه و خب اين حقيقتی است كه روزی فرزند من و تو خواهد پرسيد كه، اينجا كجاست؟! خونه‌ی ما كجاست؟! و ايكاش بتونيم براش يه جواب درست و منطقی داشته باشيم. جوابی كه توش نشونی از بغض و گذشته‌ی دور نباشه. جوابی كه رد و نشونی از يك عمر افسوس و آه نداشته باشه. شعر زيبای زيبـا شيــرازی رو گوش كنيد.

كودكم پرسد كه من اهل كجـام؟
گويـم ايـران. پـرسـدم ايـنجـا چــرا؟!
گويـدم سبــز و سفيـد و سـرخ فـام
پـرچمـی اينجـا نمـی‌بينـم به بـام

دوشنبه، ۱۱ آذر ۱۳۸۷


k1-sandali.jpg


اينجا يه صندلی شكسته پيدا ميشه تا بردارم و بذارم روبروت، تا بتونيم زل بزنيم توی چشم‌های همديگه و اينبار بدون اينكه از نگاه هم فرار كنيم، مثل بچه‌ی آدم چهار كلوم با هم حرف بزنيم؟!