شنبه، ۹ آذر ۱۳۸۷

اِسی به ايران اومده و خب اومدنش يعنی بهم ريختن كل زندگی من و ما. بچه نه به اينكه تَرك وطن كرده بود و اسم پايتخت سرزمين مادریش رو فراموش كرده بود و نه به اينكه وقتی بعد از چند سال، زمستون پارسال اومد ايران، حالا ديگه عينهو كش در رفته‌ی تنبون فرصت كنه ميدوه و مياد ايران. خودم كه آمريكا موندنی نشدم اينها رو هم هوای كردم! بهرحال ببين اين وطن و اين بوی خاك بارون خورده و اون پشكل‌های گاو و گوسفندِ دهات چه جاذبه‌ای داره كه حتی باعث ميشه قلب اسی بی‌‌احساس هم براش گرومپ گرومپ بتپه!

k1-alisadr.jpg عصر پنج‌شنبه، قرار شد كه صبح جمعه بريم همـدان تا غار عليصدر رو ببينيم. از اونجايی كه من با مسافرت يك روزه مخالف سرسخت هستم، طبق عادت هميشگی براشون آرزوی يك سفر خوب و لذتبخش كردم ولی از قرار معلوم اينجا ديگه جای گوزيدن نبود! از ديد دوستان، من بايد بدون هيچگونه چون و چرايی باهاشون می‌رفتم و ارتش هم چرا نداره! حالا ديگه ربط همدان و اسی و علی شلمبه به ارتش چی بود، الله و اَعلم. وقتی ديدم تهديدشون برای به زور بردن من كاملاً جدی هستش و حتی پای تجاوز و تعدّی در بيابان‌های اطراف تهران هم به ميون اومد، فهميدم كه اينجا ديگه جای گوزيدن نيست! (فكر كنم اين جمله رو يكبار ديگه هم گفته بودم) جمعه ساعت 4 صبح من در حاليكه روی صندلی عقب يكی از دو ماشين به سمت همدان حركت كرده، ولو شده بودم، دقيقاً توی پاركينگ محوطه غار عليصدر بيدار شدم! شكرخدا بجز جاده‌های شمالی وقتی به سمت و سوی غرب و شرق و جنوب تهران حركت ميكنی يه رستوران خوب هم نيست تا بتونی توی مسير صبحونه بخوری. بنابراين يه كله تا خود همدان رفته بوديم و من چه حالی كردم وقتی ديدم بدون اينكه اصلاً متوجه جاده و بُعد مسافت بشم چشمم رو باز كردم و افتادم توی بغل بابا طاهر عريان. پنداری بخاطر تاريك بودن جاده و گرسنه بودن شكم دوستان اون قضيه تجاوز رو هم فراموش كرده و قضيه ختم بخير شده بود.

شهر همدان، همونی بود كه تصوّر می‌كردم. بگذريم كه از ديد اهالی اون شهر اونجا بهترين نقطه دنياست و پيش هر كسی كه ميريم ميگه به شهرشون ميگن "پاريس كوچولو" و خب بايد به حال پاريس گريه كرد كه تموم شهرهای اين مملكت كه بعضی‌هاشون بارش ساليانه 3 ميلیمتر دارند، از ديد شهروندان اون شهر، يه پاريس نُقلی و جمع و جوره! چون هدف ديدن غار عليصدر بود بنابراين همون صبح ناشتا توی غار بوديم. بواسطه اينكه توی اين ايام، مسافر و بازديدكننده‌های كمتری برای ديدن غار ميرن، بنابراين راهنما خيلی از جاهای غار رو كه هيچ وقت توی ايام تابستون و شلوغ نشون نميدند رو به ما نشون داد جوريكه ديگه آخرهاش همگی‌مون به گريه افتاده بوديم و اونقدر يارو رو قسم و آيه داديم تا ما رو دوباره بجای اول برگردوند!

اگه عاشق زمين و طبيعت و سنگ و كلوخ و استاگتيت و استلاگميت هستيد، زيبايی غار عليصدر براتون فوق‌العاده است. ديدن اين منطقه حداقل يكبار هم كه شده الزاميست. غاری منحصر بفرد و جاذبه توريستی كه باز هم با ديدنش آدم افسوس ميخوره كه با تمام هزينه‌ای كه برای بهتر شدن اين منطقه كرده‌اند باز چقدر كمبود و سوء‌مديريت می‌بينيم توی اين بزرگترين غار آبی دنيا. طرف يه چيزی داره كه فقط بنا به گفته‌ی خودش خيلی بزرگ و كلفت هست و هيچ كسی هم صحت و سقم اون رو تائيد نكرده و بابت اون چيز بزرگش كلی سود و منفعت ميبره! و يا خيلی‌ها هستند بابت يه سوراخ چند سانتی‌متری تونستند تموم زندگی‌شون رو از اين رو به اون رو كنند حالا ما خودمون غار به اين بزرگی و سوراخ به اين گشادی داريم ولی نمی‌تونيم از توش پول دربياريم!

بعد از گذشت اين همه سال و تجربه مديريتی چند ساله در زمينه جذب توريست، مسؤولين هنوز نتونستند يه راهكار پيدا كنند تا قايق‌های مناسبی برای جابجايی مسافر و ديدن غار جايگزين سيستم عقب‌افتاده حال حاضر شود. سه تا قايق پلاستيكی 5-6 نفره رو بستند به يه پدالو كه راهنما با كمك يه مسافر از جون گذشته‌ی ديگه، پدالو رو پا زده و سه تا قايق و حدود 20 مسافر همراه رو می‌كِشند! اونقدری هم كه من در رابطه با سيستم تقسيم‌های كروموزم دايناسورهای دوران مازوزوئيك می‌دونم، راهنما هم در رابطه با غار و تاريخ و پيدايش اون اطلاعات داشت. يابويی بود مثال‌زدنی. يابو كه ميگم، اصلاً توش شك نكنيد. نميدونم يارو رو از كجا گرفته بودند آورده بودند بسته بودند توی غار. بغير از يه تخته سنگ بزرگ دم در ورودی هم ديگه هيچ كاتالوگ و راهنمای فارسی و انگليسی هم نبود تا آدم خودش اون رو بخونه ببينه اين غار مادر مُرده چه جوری ثبت و ضبط شده. وضعيت توالت‌ها افتضاح و با توجه به هوای سرد همدان، هيچ آب گرمی در سيستم بهداشتی وجود نداشت و امان از وقتی كه قرار بود بواسطه دفع، پايين تنه‌ات رو با اون آبسرد بشوری! من كه توی توالت با تمام احترام به جامعه معزز پزشكی، تمام خاندان ابن‌سينا رو فحش و دشنام دادم، حالا چرا ابن‌سينا رو، خودم هم نميدونم ولی توی اون زمانيكه تموم دستگاه و تشكيلات و ادوات و آلات من از سرما قنديل بسته بود، تنها همدانی كه دم دستم بود كه ميشد اينور اونورش كرد، همون ابوعلی ‌سينای خدای بيامرز بود كه تا آخر گردش غار، صد بار كتاب قانون و شفاش رو قهوه‌ايی كردم!

چهارشنبه، ۶ آذر ۱۳۸۷

K1-pen.JPEG حال و روز خيلی از ما آدمها در جريان و مسير پُر فراز و نشيب زنـدگـی. گويا هيچ وقت تصميم نمی‌گيريم موقعيت‌مون رو عوض كنيم و خيال می‌كنيم چون هر روز رنگ مدادها عوض ميشه پس حتماً زندگی‌مون تنوع داره و دل‌مون رو به همين نكته خوش كرديم! سكوت و سكون و تسليم محض در مقابل خيلی از جريانات و اتفاقات خواسته يا ناخواسته‌ی زندگی كه برای توجيه خودمون، هميشه به قسمت و شانس و سرنوشت پناه می‌بريم.

اين همه سكوت، اين همه سكون، اين همه يه جا موندن، خم شدن و دولا شدن و هوا كردن و سرويس دادن، نه شانس ماست و نه قسمت و سرنوشت‌‌مون. همه‌ی اينها بواسطه‌ی ترس از حركت و ترس از تاول‌هايی است كه ممكنه بعد از يه پياده‌روی طولانی توی يه جنگل سرسبز، كف پاهامون بزنه ولی خب مطمئن باشيم اگه جرات اين رو داشته باشيم كه توی زندگی‌مون تغيير ايجاد كنيم و كف پامون خار رفت و تاول زد خيلی بهتر از اينه كه بواسطه سالها سكون و زندگی مرداب‌وار، سر زانوهامون مثل شـُتر سفت بشه و پيـنه ببنده.

يكشنبه، ۳ آذر ۱۳۸۷

خب اگه دير خبر دادم شما اين مورد رو بذاريد توی اون قسمت مربوط به شكسته‌نفسی و حجب و حياء‌ی من! رويش مجله‌ايی كه تا حالا حدود دوازده شماره اون چاپ شده. در ابتدا كار خودش رو با سردبيری رضا رشيد‌پور شروع كرد. بنا به دلايلی رشيدپور از رويش جدا و يكی دو شماره روزبه بمانی اون رو ادامه داد. دوباره بنا به دلايلی بمانی هم از رويش جدا و الان يه سری از دوستان جديد به تيم قبلی اضافه و مجله، شروع جديدی رو تجربه كرده.

royesh.jpg از ديد من رويش، مجله خوبيه كه خب برای خوب شدن انصافاً داره خيلی هم زحمت ميكشه. فكر می‌كنم با مقايسه مجله فعلی نسبت به شماره‌های قبلی كاملاً مشخص ميشه كه تغيير و تحولی اعظيم اتفاق افتاده. محمدرضا گلزار، محمد فروتن و الناز شاكر دوست هم بعنوان مشاورهای مُد و فشن و سينما با اين مجله همكاری می‌كنند. يه سری چيزها هم می‌نويسند كه خب والله من نميدونم خودشون مطلب رو قلمی می‌كنند يا شخص ديگه‌ايی! بهرحال چه دوست داشته باشيم و چه نداشته باشيم بعضی آدمها و اسم‌ها و نشونی‌ها يه بــِرند هستند كه بواسطه‌ی اونها يه سری از آدمها ميان و مجله رو ميخرند و خب اين اصلاً چيز بدی هم نيست ولی بايد اين نكته رو هم توجه داشت كه عكس و قيافه‌ی اون آدمهای معروف چقدر ميتونه برای مخاطب جالب باشه كه هر سری بياد و بابت ريخت و قيافه اون آدمها هزينه كنه. كما اينكه گل درشت كردن يه سری عكس‌ها باعث ميشه كه مجله يه طيف وسيعی از خواننده‌هايی كه دنبال مطلب خوب هستند رو از دست بده. بهرحال هر نشريه‌ايی برای خودش اهداف و سياستگذاری‌هايی داره. بنظرم خيلی زوده كه بخواهيم رويش رو با اين تيم و تجربه‌‌ی جديد، قضاوت كنيم و بايد اين فرصت رو داد تا بيشتر خودی نشون بده.

قرار بر اين هستش كه مجله هر دو هفته يكبار (اول و پونزدهم هر ماه) منتشر و بياد روی كيوسك. با توجه به صحبت‌هايی كه شد خب دوستان اين لطف رو نسبت به من داشتند كه چند صفحه‌ايی رو هم بسپارند به من تا اونجا هم مُخ يه سريهای ديگه رو بخورم! مطلب شماره‌ی قبل من خيلی هولكی هولكی و سرپايی شد كه خب كار عجولانه و سرپايی باعث ميشه يا بكنی توی چشم و چال طرف و يا چيز از دست و كنترلت در بره و باعث بی‌آبرويی بشه و دير بجنبی بايد نـُه ماه بعد، ختنه سورون و حموم زايمون بگيری! قرار بر اينه كه شماره جديد مجله، امروز يك‌شنبه روی كيوسك روزنامه‌فروشی‌ها باشه و اولين مطلب جدی منهم از همين شماره چاپ ميشه.

بهرحال هر مجله عيب و ايراداتی داره و قطعاً طيف سنی و تحصيلی خاصی رو هدف قرار ميده. حتی ايده‌آل‌ترين مجله هم نمی‌تونه تموم صفحاتش برای شمای خواننده خوندنی باشه و رويش هم جدای از اين موضوع نيست. قطعاً بعضی از صفحات برای شما هيچ جذابيتی نداره ولی قطعاً با سعه‌ی صدر (من اين كلمه‌ی سخت رو از كجام درآوردم؟!) بيشتر و ارائه انتقادات و پيشنهادات، مسير رويش برای بهتر شدن، خيلی كوتاه و سريعتر خواهد شد. اميدوارم كه رويش حالا حالاها رشد كنه و بزرگ بشه و بتونه بره اون بالا بالاها تا هر كدوم از ما هم مثل جك از اين درخت لوبيای سحرآميز بريم بالا و ببينيم اون غوله هنوز اونجا هست و نفس ميكشه يا ديگه پير و فرتوت و مُردنی شده.

با توجه به لو رفتن اينكه منهم اونجا می‌نويسم و كامنت‌هايی كه دوستان توی پست قبلی گذاشتند ديدم اگه امروز در رابطه با اين قضيه توضيح ندم احتمالاً خِشتكم رو جر ميدين بنابراين با توجه به اينكه كلی كار داشتم و هنوز چايی‌م رو هم نخوردم اومدم تا اين توضيحات رو بدم. اگه دوست داشتيد رويش رو بخونيد و خوشحال ميشم نقظه نظرات‌تون رو در رابطه با مجله و نوشته‌هام بدونم.

پی‌نوشت: طبق خبری كه من دارم ظاهراً قراره شماره جديد مجله (13) سه‌شنبه 5 آذر روی كيوسك باشه.

پنجشنبه، ۳۰ آبان ۱۳۸۷

k1-payiz.bmp پنج‌شنبه، آخرين روز آبان. پاييز مثل هر سال دير رسيد ولی خيلی زودتر از اون چيزی كه فكرش رو می‌كرديم، داره تموم ميشه. موند فقط يكماه ديگه و باز هم شربتی از لب لعلش نچشيديم و برفت. نميدونم ما دير رسيديم يا اين فصل خزون واسه رفتن اينقدر عجله داره؟! نميدونم ما بی‌مهر و وفا بوديم يا ديگه برگها عاشق نميشن؟! دلم لَك زده برای شنيدن صدای قارقار كلاغ‌های پارك ساعی كه صبح‌های زود عاشقونه می‌خوندند. نميدونم كلاغ‌ها هنوز هم هستند يا اونها هم به هوای دَم و بازدمی آزادانه تَرك كردند اين شهر و ديار غبار گرفته رو؟!

پاييز بمون و نرو كه ما هنوز عشقبازی نكرديم با خودت و هوای بارونی و رنگ‌های يك رنگی‌ت. پاييز بمون و ببخش گناه‌مون رو. ميدونم كه باهات وعده و قول و قرار زياد گذاشته بوديم كه اگه بيايی، كه اگه برسی، اِل می‌كنيم و بل می‌كنيم ولی اونقدر گير كرديم توی اين پيله‌ی تنيده شده‌ی دور خودمون كه خيلی وقته يادمون رفته هم تو رو، هم خزون رو، هم عشق رو و هم همه‌ی كلاغ‌های پُر مهر اين شهر بی‌بارون رو ... باز اگه با خودمون مهربون بوديم، ملالی نبود ولی پاييز تو خودت شاهدی كه نه تنها تو، بلكه گـُم كرديم حتی خودمون رو. صدای كلاغ‌ها و خش‌خش برگها كه پيشكش كدخدای آبادیی كه سالهاست منكر بودن و حضور و وجودش‌يم. پاييز نرو كه ما به شبهای سرد زمستونی عادت نداريم.

آدرس و نشونی‌م رو خواسته بودی. برات ننوشتم. ميدونی چرا؟! بخاطر اينكه سالهاست كه ديگه آدرسی ندارم. نشونی ندارم. سالهاست كه وابستگی ندارم، دلبستگی. تو هم كه آدرسی نداری بنابراين ازت توقعی نيست، كلاغ‌های اين شهر كه نشونی من رو داشتند، اونها كه می‌دونستند من عاشقونه دوست‌شون دارم، اونها هم سالهاست كه ديگه سری به من نزدند... تو كه ديگه هيچ.

عزيزم، آدرسی ندارم. خونه‌ايی ندارم. گم شدم لابه‌لای اين آدمهای سر در گريبونِ غريبه‌تر از هر نامحرمی. توی يكی از همين خونه‌های سيمانی شب رو به صبح ميرسونم. حالا ديگه چه فرقی داره شمال و جنوب و شرق و غربش. پس نامه‌ات رو نفرست كه امكان رسيدنش به دست من توی اين شهر خاكستری مضربی از صفر به توان صفره. خودت رو می‌خواستم. مطمئن باش كه اگه عاشق باشی، كه اگه عاشق باشم، كلاغ‌های اين شهر دود گرفته، حتی نامه‌های بدون نشونی رو هم به مقصد می‌رسونند. تـو نه، ولی كلاغ‌ها نشونی من رو دارند. شايد جايی همين نزديكی‌ها. خيلی دور، خيلی نزديك. روی پاكت فقط اسمم رو بنويس. تـو نه، ولی شايد كلاغ‌ها هنوز هم عاشقم باشند.

سه شنبه، ۲۸ آبان ۱۳۸۷

book store.jpg ديروز نهار رو خورده و تنهايی توی اطاق و روی صندلی ولو شده بودم. نگاهم به سقف سفيد رنگ اطاق بود و از اونجای كه توی اطاق هيچ كسی نبود، نخ دندون رو از توی كِشو درآورده و با خيال راحت لابه‌لای دندونها رو می‌جوريدم و هرازگاهی كه چيزی پيدا می‌كردم، با خوشحالی اون رو از وسط دندون می‌كشيدم بيرون و نُشخوار می‌كردم. اَه و اُه نكنيد كه همه‌مون بدون توجه به پُست و مقام و قد و هيكل و جنسيت، اين كار رو می‌كنيم و اتفاقاً خيلی هم ازش لذت می‌بريم. چايی‌م رو كه خوردم همچين يهويی دلم هوای ميدون انقلاب و راسته‌ی كتابفروشی‌‌ها رو كرد كه نگو. كار خاصی هم نداشتم توی دفتر. بنابراين كاپشنم رو پوشيدم و برگه‌ی مرخصی رو نوشته و ده دقيقه بعدش هم كنار خيابون منتظر تاكسی بودم.

آدميزاد با حس‌هاش زندگی می‌كنه و خوبيه حس‌های من اينه كه اون بنده‌ خداها! در كنار من اونقدر سختی و مشقت و رياضت كشيدند كه هيچ وقت هوس چيزی نمی‌كنند كه كيوان نتونه از پَسش بربياد و اونوقت شرمنده‌ی خودش و اون حس‌های عزيزش بشه. من با حس‌هام رفيقم و با هم خيلی صحبت می‌كنيم. برای هم خيلی وقت ميذاريم بنابراين ديگه براحتی متوجه حرفهای همديگه ميشيم. شديم عينهو حضرت سليمان كه حرف حيوونها رو می‌فهميد! قاليچه‌ی پرنده نداريم ولی يه تيكه زيلوی نخ‌نما شده داريم كه ميشنيم روش و با هم درد دل می‌كنيم. دركِ متقابل خيلی خوبی از همديگه پيدا كرديم و فكر می‌كنم كه تونستم حس‌هام رو اونقدر تقويت كنم كه بر اساس اون خيلی از تصميمات مهم زندگی‌م رو بگيرم و حالا كه به گذشته‌م نگاه می‌كنم می‌بينم كه خيلی كم پيش اومده تصميماتی كه با توجه به حس‌هام گرفتم، اشتباه از آب در اومده باشه. بواسطه‌ی همين حس‌ها، آدمها رو تقريباً ميتونم براحتی توی همون ده دقيقه اول بشناسم‌ كه البته اگه بتونم لُخت‌شون كنم و بدون شورت و شلوار و دامن ببينم‌شون كه ديگه به شناخت كامل و غايی ميرسم!

والله من از اينكه سالهاست با حس‌هام زندگی می‌كنم هيچ ضرری نكردم و اگه قرار باشه توصيه‌ايی هم به كسی كنم ميگم بره و با حس‌هاش رفيق بشه. اونها رو تقويت كنه. باهاشون حرف بزنه. وقتی بهونه ميگيره به ندای درونی‌شون گوش كنه. حتی ميتونه اين حس‌ها بقدری درست و قوی باشه كه توی معاملات و معادلات اقتصادی و اجتماعی و زندگی‌، بهترين مشاورتون باشه. بهترين و ايده‌آل‌ترين معامله، وقتی كه حس خوبی نداريد مطمئن باشيد كه ميتونه در دراز مدت يه معامله پُر ضرر براتون باشه. خلاصه همه‌ی اينهايی كه گفتم يه رابطه‌ی كاملاً شخصی بين من و حس‌هام هستش بنابراين مثل خيلی از اين كلاس‌های خودشناسی چرت و پرت و اساتيدِ شالاتان و كلاه‌بردار مثل آز... قصد شعبده‌بازی و تعريف از خود ندارم. همه اينها رو گفتم كه بگم ديروز بعد از خوردن نهار، دلم هوای كتابفروشی‌‌های ميدون انقلاب رو كرد. BMW M3 نخواست كه نتونم به حرفش گوش بدم بنابراين تك و تنها ساعت دو و نيم لابه‌لای كتابها داشتم برای خودم حال می‌كردم. كودك درونم هم همراه با حس‌های خوب داشتند پشت ويترين، با خوشحالی كتابها رو نگاه می‌كردند.

پرداخت بيست هزار تومن، نتيجه‌ی خريد سه تا كتاب بود. هر چند هميشه براحتی برای خريد كتاب پول پرداخت كردم ولی خب راستش، نبايد قيمت كتاب جوری افزايش پيدا كنه كه كسی بخاطر گرون بودن نتونه كتاب بخونه و خب انصافاً اين قيمت فقط برای خريد سه تا كتاب بيشتر از حد متعارف هستش. اسم كتابها رو نميگم تا اونايی كه كتابخون و مشتاق هستند، بغير از دماغ‌شون، يه جای مهم ديگه‌شون هم بسوزه ولی از همين ديشب كه توی تاكسی شروع به خوندن يكی از اونها كردم بقدری از كتاب خوشم اومد كه می‌خواستم بپرم توی بغل خانومی كه كنار دستم نشسته بود و اصلاً هم به من محل نميذاشت و تحويلم نمی‌گرفت! قطعاً با خوندن كتابها، ميام و در رابطه‌اش می‌نويسم.

ahmad.jpg و اما دنبال كتاب‌ "همسايه‌ها" معروف‌ترين اثر احمد محمود هم گشتم. حتماً همونجور كه ميدونيد اين كتاب اجازه تجديد چاپ نداره. اينكه بخواهم فايل PDF و يا نسخه زيراكسی‌ش رو بخونم اصلاً برام جذابيت نداره و خب قيمتی هم كه كتابفروش‌های ناياب بُر خيابون انقلاب برای يك كتاب قديمی پاره پوره ولی اورجينال همسايه‌ها می‌خواستند بنظرم خيلی زياد بود و اصلاً ارزش نداشت بنابراين به توجه به اينكه كمتر پيش مياد من چيزی رو پاره و جر واجر كنم مگر بنا به درخواست و خواهش و تمنای خودِ شخص! و اگه قول بدم كه مثل يه كتابخون حرفه‌ايی و با وجدان كتاب رو بخونم و دوباره صحيح و سالم به صاحبش برگردونم، كی كتاب همسايه‌ها رو داره و حاضره به من امانت بده؟!

شنبه، ۲۵ آبان ۱۳۸۷

DVLOGO.jpg ظاهراً دو هفته‌ايی به تموم شدن ثبت‌نام لاتاری آمريكا باقی مونده و اين روزها خيلی‌ از جماعت رو ديدم كه با شور و ذوق، دنبال پُر كرده فرم لاتاری هستند تا شايد اينبار اونها بَرنده‌ی خوشبختِ قرعه‌كشی آمريكا بشن و همای سعادت بياد و بشينه روی شونه‌شون و بتونند به سرزمين موعود پرواز كنند. اين روزها همه دارن از اين مملكت ميرن. آمريكا، استراليا، انگليس، فرانسه، مالزی، اگه هيچ جايی هم نشد حداقل برن هند و دبی. تا اينجاش هيچ بحثی نيست ولی خب بنظر ميرسه كه اكثراً نميدونند چرا و برای چی و با كدوم هدف دارن ميرن. با خيلی‌ها كه صحبت می‌كنی فقط ميگن ميخواهيم بريم كه ديگه اينجا نباشيم! هيچ كدوم‌شون خبر از دردسرهای زندگی امروز غرب و خارج از ايران ندارند. عمدتاً يه گوشه‌ايی، اونهم اون گوشه‌ی شيك و قشنگِ زندگی غرب رو ديدند و سر بزرگش رو كه زير لحاف مخفی شده رو نديدند.

به دوستم كه دهسال پيش مدرك مهندس‌يش رو گرفته و اينجا هم كار و زندگی و پست و مقام خيلی خوبی داره ميگم، اگه از من ميپرسی حتماً برو و شك هم نكن ولی خب ميدونی كجا داری ميری؟! ميدونی الان اوضاع اقتصادی آمريكا چه جوريه؟! ميدونی ماهی چقدر حقوق می‌گيری؟! در رابطه با بيمه و هزينه‌های پزشكی و اجاره خونه چيزی ميدونی؟! ميدونی ماهی چقدر بايد بابت بيمه‌ی خونه و ماشين و هزينه‌های زندگیت پرداخت كنی؟! ميگه آره دختر عمه‌ام ميگه اگه بيايی ميتونی ماهی 5000 دلار حقوق بگيری. ميگم پنج هزار دلار؟!!! اگه فكر ميكنی سال هفتم زندگی توی آمريكا هم ميتونی پنج هزار دلار حقوق بگيری همين امروز پياده هم كه شده برو. پسر با اين سواد و با اين مدرك مهندسی پيزوریت، اونجا كه نمی‌تونی كار مهندسی بكنی بايد حداقل تا چند سال، كار پَست و پايين انجام بدی. توی رستوران، كارواش، فروشندگی، گارسنی، اونهم توی اين سن و سال. بعدش بايد بری كالج و تا ده و يازده شب درس بخونی، بعد از دو سه سال يه مدرك از اونجا بگيری و اگه تونستی با بدبختی وارد دانشگاه بشی. بابات در مياد. با زن و بچه، از پس هزينه‌هاش بر ميايی؟! ميتونی با غربت و تنهايی‌ش كنار بيايی؟! با عدم تعلق به اونجا؟! ميدونی هزينه‌ی درس و دانشگاه‌ها چقدر بالاست؟! ميگه دختر عمه‌ام ميگه، اگه پات به آمريكا برسه همه‌ی اينها براحتی حل ميشه. ميگن، اونجا دانشگاه رفتن كه كاری نداره. همه ميتونند برن دانشگاه و دانشجوها رو بورسيه می‌كنند. فرق دانشگاه اونجا با اينجا مثل يه قيف ميمونه كه اينجا اولش سخته و اونجا .... هزينه‌های درمان و پزشكی هم كه كاملاً مجانی هستش. دختر عمه‌ام ميگه ... توی دلم يه فحشی به خودم و به دوستم و به دختر عمه‌‌ی مادر فاكرش ميدم.

خيلی خوبه كه همه‌مون اين شرايط و امكانات رو داشته باشيم كه بتونيم حتی برای يه زمان كوتاه، زندگی توی يه كشور جهان اولی رو تجربه كنيم. اگه قصد مهاجرت داريد و از من می‌پرسيد، من ميگم حتماً اينكار رو انجام بديد و بريد ولــــی بدونيد داريد كجا ميريد. با هدف و انگيزه‌ی فوق‌العاده بالا بريد. سعی كنيد از تمام جهت و تمام ابعاد به زندگی در يه كشور بيگانه نگاه كنيد. سن و سال‌تون رو در نظر بگيريد. چون يه سفر سه روزه و يك هفته‌ايی به دبی و آنتاليا داشتيد فكر نكنيد واقعيت زندگی اينه كه شما هر روز ميريد تور كوير و وايد وادی و شبها هم توی ديسكو ميزنيد و تا صبح ميرقصيد و فردا هم توی سيتی‌سنتر، خريد می‌كنيد.

greencard.jpg در ضمن فكر نكنيد همه دارند از اين مملكت ميرن. می‌خواهيد حداقل پنج نفر رو كه توی همين شيش ماه گذشته از آمريكا به ايران برگشتند رو من بهتون نشون بدم؟! می‌دونيد كه خيلی از ايرانی‌هايی كه سی سال پيش يعنی سالهايی كه ميشد توی آمريكا پول پارو كرد، رفتند و خيلی زرنگتر از شماها بودند، سالهاست كه ميخوان دوباره به اين مملكت برگردند ولی اونقدر غرق سيستم اونجا شدند كه ديگه نمی‌تونند؟! می‌دونيد خيلی‌ها می‌خوان دوباره به همين كشور برگردند ولی قدرت و شهامت برگشتن ندارند؟! ميدونيد با درآمد ساعتی 7-8 دلار و گرفتن حقوق 1300 دلار بايد مثل مرتاض‌ها زندگی كنيد؟! می‌دونيد خيلی از دوستان و رفقها و فك و فاميل شما كه توی كاليفرنيا زندگی می‌كنند فقط دل‌شون به اين خوشه كه شمايی كه ايران هستيد فكر می‌كنيد اونها خيلی خوشبخت هستند؟! ميدونيد با درآمد ماهی 1300 دلار (اگه اونهم كاری گيرتون بياد) برای يه پرواز داخلی و رفتن از يه ايالت به ايالت بغلی كه مثلاً پسر عموتون رو ببنيد بايد 500-600 دلار بليط هواپيما بدين و اين يعنی نيمی از حقوق ماهانه‌تون؟! می‌دونيد حداقل توی سالهای اوليه زندگی‌تون بايد همش ماشين‌حساب دست‌تون باشه و هی هزينه موبايل، برق، آب‌ مصرفی‌تون رو حساب كنيد؟! تا حالا فكر نكردين كه چرا اين آدمهای خوشبخت كه توی اروپا و آمريكا زندگی می‌كنند برای درست كردن دماغ و دندون و لب و لوچه و باد فتق‌شون ميان و توی همين ايران جهان سومی اين عمل‌ها رو انجام ميدند؟! تا حالا در رابطه با نوع بيمه و مالياتی كه بايد هر ماه پرداخت كنيد، تحقيق كرديد؟!

من باز هم ميگم اميدوارم كه برای همه اين فرصت پيش بياد كه بتونند توی يه كشور پيشرفته زندگی كنند و باز هم ميگم كه اگه قرار مهاجرت كنيد، حتماً اينكار رو انجام بديد ولی نه بواسطه اينكه از اينجا خسته شدين. اينجا ترافيك و دود و بوق داره. اينجا سيستم خرابه. خيابونها چاله داره. والله بخدا اونجا هم ترافيك داره. اونجا هم سيستم اداری مزخرف‌تر از اينجا داره. اونجا هم اتوبانهاش چاله چوله داره. اونجا هم هيچ وقت به حق قانونی‌تون نخواهيد رسيد ولی با همه‌ی اين حرفها حتماً مهاجرت كنيد ولی نه بواسطه حرفهای دختر عمه و زن عمو و پسر دايی‌تون. اگه قراره مهاجرت كنيد، با انگيزه‌های فوق‌العاده‌ قوی بريد كه وقتی بعد از ده روز با شرايط واقعی زندگی غرب آشنا شديد، واقعيت مثل يه آوار و سونامی روی سرتون خراب نشه كه آمريكا آمريكا كه ميگفتن اين بود؟!

سه شنبه، ۲۱ آبان ۱۳۸۷

دنبال يكی می‌گردم كه كليـدِ اين وبلاگ رو چند صباحی بسپارم دستش و با خيال راحت برم و گم و گور بشم و يه مدتی اصلاً بهش فكر نكنم. وقتی قراره وبلاگی باشه بايد زنده و روپا و پويا باشه و جريان داشته باشه. هر چيزی كه يه مدتی راكد و ساكن باقی بمونه، بدون يقين ميگنده و از بين ميره. بنابراين از خانم‌ها و آقايونی كه مايل به همكاری و مشاركت در اينكار فرهنگی هستند، خواهشمند است مطلب يا نوشته‌ايی رو برام ايميل كنند تا با اسم و مشخصات خودشون توی اين وبلاگ پابليش بشه. خواننده‌های قديمی و كامنتگذاران دائمی در اولويت هستند.

شنبه، ۱۸ آبان ۱۳۸۷

1-rain.jpg

تو ماه را
بیشتر از همه دوست می‌داشتی
و حالا ماه هر شب
تو را به یاد من می‌آورد
می‌خواهم فراموشت کنم
اما این ماه
با هیچ دستمالی
از پنجره‌ها پاک نمی‌شود

رسول یونان

جمعه، ۱۷ آبان ۱۳۸۷

parshan1.bmp خب دیگه پرشان داره کم‌کم بزرگ میشه. شد شیش ماه‌ش و چشم به هم بزنیم میشه شیش سالش. اونهایی که در جریان ماجرا نیستند، بدونند که پرشان برادرزاده‌ى منه و بدنیا اومدن ایشون باعث شد که بنده مفتخر به کسب عنوان عمویی هم بشم! فعلاً که کار خاصی براش نکردم مگر اینکه شبی ده دقیقه با انواع و اقسام صداهایی که خب خودم هم نمیدونم صدای کدوم حیوون ماءورایی و افسانه‌ایی میتونسته اینجوری باشه، سّرش رو گرم می‌کنم. توی این چند ماه، میونه‌ی خیلی خوبی با من نداشته. معمولاً توی بهترین و آرومترین لحظات هم وقتی قیافه من رو می‌بینه بغض میکنه. چند وقتیه که داره میخنده و من آرزو بدلم مونده که یکبار وقتی عمو بزرگه رو می‌بینه بخنده. بخوبی میتونه حس کنه که من براش یه غریبه هستم ولی بابا و مامانش رو بخوبی می‌شناسه و معمولاً وقتی شروع به گریه می‌کنه توی بغل اونها ساکت میشه. نسبت به نور و صدا کاملاً حساس شده. مسیر آدمها رو با نگاه و سرش دنبال میکنه. تلویزیون و کامپیوتر رو دوست داره و وقتی جلوی اینها قرار میگه ساکت میشه و با تعجب نگاه‌شون میکنه.

در آستانه شیش ماهگی وزن پرشان از 100/3 به 300/8 (کیلوگرم) و قدش از 49 به 67 (سانتى‌متر) ارتقاء پیدا کرده. تا اونجایی که من در جریان هستم فعلاً بجز شیر مادرش چیز دیگه‌ایی نمی‌خوره. اینها رو برای این می‌نویسم که وقتی پرشان بزرگ شد بعد از 120 سال که اومد سر قبر عمو بزرگش که خب من باشم! (بابا یه جیغی بکشید، بزنید توی سر و صورت خودتون، موهاتون رو پریشون کنید، بگید خدا نکنه!) یه فاتحه برام بفرسته و بگه عمو دمت گرم که اون روزها یاد من بودی و اینها رو توی اینترنت ثبت کردی تا در تاریخ موندگار بشه. والله بخدا این روزها، قد و وزن خودمون رو نمی‌دونیم ولی مال این پسر رو از حفظیم!

parshan.bmp

بعضی چیزها رو باید حس کرد. باید لمس کرد. در رابطه‌اش گفتن و نوشتن بدون درک اون چیز کار سختیه. پدر و مادر شدن، همسر و باردار شدن رو باید توی دنیای واقعی مزمزه کرد. شاید همه‌ی ماها بدون سیر مسیر درست و طبیعی، بخاطر دیر کشیدن! و عدم استفاده از وسایل پیشگیرانه و یا فراموش کردن ایام قرمز تقویم! چند بارى بابا و مامان شده باشیم ولی خب در حال حاضر اون بچه هیچ وجود خارجی نداره و نمیشه در رابطه‌اش صحبت کرد ولی قطعاً یه حس فوق‌العاده‌ایی داره وقتی که بچه‌ی خودت رو بغل می‌کنی، باهاش قدم میزنی، سه ساعت نگاهش میکنى تا یه لبخند برات بزنه، لباس مهمونی تنت کردی و یه دفعه می‌بینی توی بغل می‌شاشه، کلی قربون صدقه‌ش باید بری تا بعد از خوردن شیرش برات آروغ بزنه، از شب تا الهه صبح باید بچه رو هی تکون تکون بدی و راه بری تا گریه نکنه، هی رنگ و طعم و اندازه‌ی اَن و گه‌ش رو تست کنی و ... خلاصه که بچه‌ها دارن بزرگ میشن و ما بزرگترها داریم پیر میشیم.

چهارشنبه، ۱۵ آبان ۱۳۸۷

Obama2.jpg ديروز همزمان با انتخابات رياست جمهوری آمريكا، كردانِ وزير هم استيضاح شد و توی كارخونه‌ی ما هم انتخابات شورای كارگری برپا شد. استضاح كردان برام اصلاً مهم نبود. انتخاباتِ شورای كارگری كارخونه هم دايورت كردم به قسمت چپ معروفم و اين وسط فقط انتخاباتِ رياست جمهوری آمريكا رو پيگيری می‌كردم، اونهم نه بواسطه‌ی دِ لَند آف آپورچونيتی بودن ينگه دنيا و يا غربزدگیم بلكه فقط چون ميدونم نقش رئيس جمهور آينده‌ی آمريكا توی سرنوشت من و مملكتم خيلی بيشتر از نقش وزرای اين مملكت هستش، پيگير ماجرا بودم.

يه سازمان كوچيك مثل شركت و كارخونه‌یی كه سالها توش كار كردی و يا يه سازمان خيلی بزرگتر مثل مملكت و كشورت، ميتونه تو رو بجايی برسونه كه در عين اينكه اونها رو عاشقانه دوست‌شون داری ولی ديگه به سرنوشت و آينده‌اش كاملاً بی‌علاقه بشی. دروغ، تزوير، ريا، چاپلوسی، سياه‌كاری، وعده‌ و ادعاهای پوچ و بدون عمل، مديران نالايق و ... عواملی ميشه كه نه ديگه برات مهمه رئيس شورای كارخونه كی هست و نه وزير كشور بعدی مملكت‌ت. توی ممالكِ نه چندان پيشرفته‌ی دنيا كه هيچ اصرار و ادعايی مبنی بر داشتن و حفظ اصول دينی و اخلاقی هم ندارند وقتی يه وزير در حد اينكه آيا بليط اتوبوس رو داده يا نداده دروغ ميگه، باباش رو درميارند و سرپا آويزونش می‌كنند. يه كاری می‌كنند كه طرف منزوی و گوشه‌گير بشه و بره هاراگيری كنه و اونوقت من بايد امروز خوشحال باشم كه كردان استيضاح شده و نمايندگان مجلس كار خودشون رو به نحو احسن انجام دادند!

البته مسئله چون يه موضوع سياسی هست و خب منهم غلط بكنم در رابطه با مسايل كشور عزيزم، حرف زيادی بزنم، فقط ميخوام بگم، در رابطه با كردان و مدرك دكتراش، چند ثانيه، دقيقه، ساعت، روز، هفته و ماه توی مجلس صحبت و بحث و تبادل نظر شد؟! آيا قبول داريم روزها در رابطه با مدرك دكترايی كه خيلی زود هم مشخص شد جعلی بوده صحبت شده؟ و حالا يه سوال ............ هر دقيقه‌ای اين مجلس 300 نفری كه نماينده‌ها من و شما اونجا هستند تا در رابطه با ايران و مسايل مهم مربوط به اون تصميم‌گيری كنند، چقدر برای كشور و بيت‌المال هزينه داره؟! قطعاً ميليونها تومن. اونوقت اين مجلس چند دقيقه، چند روز، چند هفته، چند ماهه كه داره سر اين موضوع بحث ميكنه، پيشنهاد ميده، رايزنی ميكنه، تبادل نظر می‌كنه، گفتمان ميكنه؟!

توی سيستمی كه برای اينكه دو زار به حقوق من اضافه بشه‌ صحت و سقم مدرك فوق‌ديپلم و ليسانس و فوق‌ليسانس من رو از ده جای مختلف دنيا استعلام می‌كنند، پس كردان هم مقصر نبوده كه سالها تونسته با اين عنوان و مدرك جعلی كار كنه، تدريس كنه، وزير و وكيل و استاد بشه، چون همين الان هم زياد داريم از اين مدارك افتخاری و جعلی و تقلبی حالا از بدشانسی اينبار قرعه بنام كردان خورده شد. پس بحثِ اسم‌ها و رسم‌ها و آدمها نيست، سيستم، مريض و بيماره و نياز به بازسازی داره.

و خب حالا انصاف نيست اگه همه‌ی ما بخاطر اينكه اوباما رئيس جمهور بعدی آمريكا شد و بخاطر اينكه شعارها و اهداف بهتر و قشنگتری نسبت به مك‌كين و حزبش داره و اين اميد رو داريم كه شايد جنگ و خونريزی توی دنيا كمتر بشه و احتمال برقراری صلح و آرامش در جهان بيشتر بشه، خوشحال باشيم؟! آيا همه‌ی ما بدون خوردن برچسب غربزدگی و خودشيفتگی به پيشونی‌مون نبايد از انتخاب اوباما خيلی خيلی بيشتر از استيضاح كردان خوشحال باشيم؟! آيا بخاطر اين نيست كه ميدونيم آمريكا 51 ايالت داره ولی نميدونيم ايران، پس از تقسيمات جديد چند تا استان داره؟! آيا بخاطر اين نيست كه بچه‌ی هفت ساله‌مون ميتونه تموم حروف الفبای انگليسی رو بدون غلط و پشت سر هم بگه ولی خيلی از اساتيدِ دانشگاه نمی‌تونند سی‌ودو حرف الفبای فارسی رو پشت سر هم بشمارند. اصلاً چرا راه دور ميريم؟! از خودمون شروع می‌كنيم. حروف الفبای فارسی، زبون مادری‌مون رو پشت سر هم اَدا كنيم ببينيم تا كجا بلديم بگيم. الف، ب، پ، ت، ث ...

دوشنبه، ۱۳ آبان ۱۳۸۷

با يه حساب سر انگشتی، ميشه شيش ساعت و نيم. آرزو بدلم موند يكبار هم كه شده بدون بالا پايين رفتن ساعت و درست سر وقت، قرص‌ها رو بخورم ولی لامصب، شدنی نيست. ميدونم نيم ساعتش كه هيچ، ده ساعتش هم نه باعث ميشه مَلك‌الموت زودتر بياد و نه ديرتر ولی خب كاری رو كه بايد انجام داد چه بهتر كه سر موقع انجام داد. تنبلی مانع از اون ميشه كه تا آبدارخونه برم و قرص‌ها رو با آب بخورم. توی اين همه سال هم هيچ وقت به آبدارخونه زنگ نزدم كه برای من چايی بياريد و آب بياريد و هزار كوفت و زهرمار ديگه بياريد. گور بابای بقيه، من به بقيه چيكار دارم كه چه جوری برخورد می‌كنند من رُوم نميشه به اين بندگان خدا هی اُورد ناشتا بدم، بنابراين قرصِ ساعت 3 بعدازظهر رو باز هم با تاخير و اينبار با تَه مونده چايی كه توی ليوان مونده قورت ميدم. خودم رو برای روبرو شدن با تلخی چايی كه سردِ سرد شده بود آماده كرده بودم، تلخ بود عينهو زهر مار، عينهو همه‌ی اين روزها. همه‌ی اين شبها. همه‌ی اين غروب و اين طلوع‌ها.

rain.bmpخيلی سعی كردم تا از آهنگ‌های لئوناردو كوهن خوشم بياد. آهنگ اول رو نصفه نيمه گوش كردم. آهنگ دوم رو رد كردم و وسط‌های آهنگ سوم، آلبوم رو عوض كردم. خب دست خودم نيست. حسش نمی‌كنم. دركش نمی‌كنم. با خودش و صداش و لحن و گويشش بيگانه‌ام. خيلی خوبه توی اين روزهايی كه همه از اون شال‌گردن خوشگل‌ها ميندازند گردن‌شون و از اون گره فانتزی‌ها ميزنند، منهم بتونم حتی به دروغ از كوهن خوشم بياد تا اينجوری ژيگول و باكلاس بنظر بيام ولی خوشم نمياد. صدای كوهن و اون شال‌گردن‌ها خفه‌ام ميكنه. بهت دروغ بگم خوبه؟! دوسش ندارم. مهم اينه كه سعی‌م رو كردم ولی نشد. می‌خواستم دوسش داشته باشم ولی حس نداشت. مزه نداشت. طعم نداشت. مهمتر از همه، روح نداشت. بهت گفته بودم من با حس‌هام زندگی می‌كنم، نگفته بودم؟! توی همه‌ی اون روزها هم تموم سعی‌م رو كردم ولی لامصب نشد. من كجا، لئوناردو كجا؟! كوهن كجا؟! باز اگه كوهان بود، آدم ياد شتر ميوفتاد و شايد ناخودآگاه دستی به پشتش می‌كشيد و به ذخيره‌ی آبی كه قرار بود توی اون صحرای خوش رنگ و لعاب داشته باشه، فكری می‌كرد ولی درك و لمس كوهن، سخته. سخت كه نه برای من حسی، نشدنی بود. بود. بود... هی روزگار، چه زود همه چيز "بـود" شد. قرارمون اين نبود، مگه نه؟! حالا ديگه هيچ حرفی برای گفتن نيست. هيچ دليلی برای موندن نيست. هيچ رمقی برای پريدن نيست. حالا ديگه فقط و فقط بايد به همين "بـودها" دلخوش بود. دقت كردی، حالا ديگه هيچ چيزی برای بودن نيست جز يه مشت خاطراتِ گرد و غبار گرفته‌ی نخ‌نما شده؟! اين خاطرات باشه يا اينها رو هم بسپاريم به دست بادِ فراموشی؟!

اين روزها حال و حوصله‌ی سر صدا ندارم. اين روزها حال و حوصله حرف و كلام ندارم. خودخواهی نيست ولی اگه خودخواهی هم باشه می‌خواهم اين روزها خودخواه باشم. پس آلبوم رو عوض می‌كنم. بهت گفته بودم كه حال و حوصله‌ی حرف و سخن ندارم ديگه، درسته؟! موزيك فيلم آژانس شيشه‌ايی رو ميذارم. اين روزها همش دارم موزيك لايت گوش می‌كنم. ببين چی شده كه حتی چند تا از كارهای پيمان يزدانيان رو هم گوش كردم. دنبالش نگرد، تو نمی‌شناسيش ولی من ازش خوشم اومد. ميدونی چرا لايت؟! چرا بی‌كلام؟! حالا كه هيچ كسی به ساز من نمی‌رقصه بذار فكر كنم اينها هم جمع شدند تا برای من ساز بزنند و شاهد رقص من باشند. آهنگهای بی‌متن و كلام اين اجازه رو بهت ميده كه تو هم باهاش بخونی. تو هم باهاش برقصی. تو هم باهاش بخندی. تو هم باهاش گريه كنی و من الان دارم زندگی می‌كنم با آهنگهای بی‌كلام اين آلبوم و اين دوستانِ نديده‌ی با مرامی كه جمع شدند تا برای من بزنند تا شايد صدای منهم دربياد. تا حالا كه بهت دروغ نگفته بودم، گفته بودم؟! پس حالا هم بهت دروغ نميگم. چشم‌هام بارونی شده. نميدونم بخاطر حاج كاظمه يا بخاطر خودم. شايد هم بخاطر خودت. بخاطر همه‌ی اون خاطره‌ها. بخاطر همه‌ی اون گرد و غبار. بخاطر همه‌ی اون آهنگ‌های با كلام و بی‌كلام اون روزها و اين روزها. بخاطر همه‌ی اون داشته‌هايی كه قرار بود حالا حالاها باشه ولی خيلی زود "بـود" شد. هنوز صدات توی گوشم م‍ی‌پيچه. داره بارون مياد.

شنبه، ۱۱ آبان ۱۳۸۷

sinoz.bmp من خوبم. خوب خوب که نه ولی بهترم. خب حتماً الان خیلی‌هاتون فکر می‌کنید خیلی جون‌دوست هستم و دو دستی چسبیدم به این دنیا که اینجوری آه و ناله سر دادم. نه والله. همچین دل خوشی از این زندگی و آدمهاش ندارم و در رو هم چار طاق باز گذاشتم که وقتی عزرائیل میخواد بیاد خیلی دچار دردسر و سر درگمی نشه. راستش من بواسطه سینوزیت مزمنی که دارم و دیگه امروز و فردا احتمالاً از چشم و گوش و دماغم میزنه بیرون! معمولاً بطور کاملاً اختصاصی و اِسپیشیال سرما می‌خورم بنابراین اصلاً توی مخیله خودتون نیارید که اینی که من چند روز پیش خوردم یه سرماخوردگی کاملاً عادی بوده. اصولاً شاید هم آدمها دوست دارند اینجوری وانمود کنند که اون چیزی رو که اونها می‌خورند یه چیز کاملاً خاص و مخصوص بوده که کس دیگه‌ای توان خوردن اون رو نداره!

با دکتر کیوان، طبیب حاذق و زبردست، صحبت کرده و امروز رو هم به خودم استعلاجی دادم. صبح که از خواب بیدار شدم درب و داغون‌تر از اونی بودم که برم سر کار. بنابراین خوابیدم. چون هر یه عطسه‌ایی که توی محیط کار می‌کردم یحتمل سه نفر رو بدون شک و تردید، دچار انواع و اقسام بیماریهای مشترک انسان و دام می‌کرد. بنابراین اگه امروز سر کار نرفتم فقط و فقط بخاطر حفظ جامعه بشری و امکان ادامه حیات انسانها بود فقط کاشکی مدیرم هم این موضوع مهم و بشر دوستانه رو متوجه بشه!

الان بهترم و بواسطه تجویز داروهای اس‌ام‌اسی که دوستان پزشک از طریق گوشی‌های همراه‌شون برام فرستادند، آبریزش بینی‌م مرتفع گشته. البته قرص لوراتادین هم تموم شده که همون دکتر اس‌ام‌اسی الان بهم گوشزد کرد که همین الان برم و از داروخانه لوراتادین بخرم و بخورم که اگه نخورم تا لحظاتی دیگه دوباره دچار آبریزش میشم. البته ایشون یه پیشنهادات بسیار خوب دیگه‌ایی هم داد که بهتون نمیگم تا اونجاتون بسوزه! حیف که یه کمی ضعیف و تنبل و ریقو شدم وگرنه حتماً همین الان با کمال میل و رغبت و صحت و سلامت عقل، پیشنهادش رو قبول می‌کردم که لذتی داشت توی این عصر پاییزی و توی این هوای عاشقونه بارونی، انجام اون کاری که مد نظر دکتر تلفنی معالجم بود ولی حیف که می‌ترسم لوراتادین رو یادم بره که بخورم و وسط ماجرا آب دماغم چیکه کنه روی لب و لوچه‌ی خانم دکتر و اونوقت دیگه هر چی توی این مدت بافته بودم پنبه بشه!

و اما ممنون از همه دوستان و جامعه پزشکی که توی این چند روز با قدوم مبارک خود این وبلاگ محقر رو جلوه و جلال دیگه‌ایی دادند و همچنین ممنون از صنف عطاران و فروشندگان داروهای گیاهی و علف‌فروشان بازار بزرگ تهران که در همون بدو امر و بدون هیچگونه آزمایش و MRI بنده رو به انواع و اقسام بیماریهای مقاربتی مبتلا کرده و آنگاه با تجویز گل گاو‌زبون و کاسنی و بومادران و عرق بید‌مشک به مداوای بیماری لاعلاج اینجانب پرداختند. توی صفحه‌ی اول روزنامه همشهری فردا صبح یه آگهی تبریک از این صنف سفارش دادم. توی این زندگی نکبت فقط به سو.ز.اک مبتلا نشده بودم که با عنایت دوستان این یکی رو هم گرفتم. من که خودم به کمتر از + HIV رضایت نمی‌دادم ولی حالا که کمیسیون پزشکی پس از شور و جلسات و بررسی‌های بسیار به این نتیجه رسیده که بنده دچار سو.ز.ا.ک مزمن هستم خب منهم نظرشون رو قبول دارم و حالا منتظر هستم تا یکی از همین دکترهای حاذق، آدرس مطبش رو بده تا منهم به مطب ایشون برم و ناحیه و عضو بیمار رو نشون‌شون بدم تا شاید یه دستی به سر و گوشش بکشه و ناز و نوازشش کنه، بیماری از بین بره!