گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
سرما خوردم. توی این روزهای پاییزی که هر ساعتش هوا یه جوری قر و قمیش میاد احتمالاً اگه سرما نخوری جای شک و تردید وجود داره. روی لب پایینم هم یه تبخال زده این هوا که البته این رو نمیدونم به کی و چی ربط بدم. با توجه به کار زیادی که امروز داشتم و همچنین کلاسی که باید میرفتم ولی راستش نتونستم از جام تکون بخورم. از دیشب پتو رو کشیدم روی سرم و خوابیدم. در کنار همه مریضی و گلو درد و آبریزش بینی و سرفه و بدن درد، حس خوبی داره روزی بغیر از جمعه خونه باشی. ساعتی یه لیوان چایی و هر دو ساعت یکبار یه لیوان آب پرتقال میخورم و سوپ هم که از ظهر به راه بوده. خوددرمانی هم کردم هر هشت ساعت یه آموکسیسیلین ۵۰۰ و هر شیش ساعت هم یه قرص سرماخوردگی.
توی شیش ماه اول سال فقط فرصت شد که یکبار به سینما برم و حس پنهان رو ببینم اونوقت ظرف دو روز، دو بار پشت سر هم به سینما رفتم. کـنعان و دعـوت رو دوست داشتم. امروز عصر هم داشتم مصاحبه مجله رویش با چیستا یثربی، فیلمنامه نویس دعوت رو میخوندم که در رابطه با داستان فیلم و انتخاب بازیگران و همچنین روابط پشت پرده سینما صحبت کرده. توی هر دو تا فیلم هم فروتن بازی کرده. فروتنِ دعوت، افتضاحی به معنای واقعی کلمه بود. نقش مردی شهرستانی با یه گریم و لهجه مسخره که بازی توی این نقش، هم از فروتن بعید بود و هم از حاتمیکیا. فروتنِ کنعان هم باز طبق معمول مردی خوب و خوشگل و باحال و جنتلمن و صد در صد عاشق که عاشقانه و بینهایت زنش رو دوست داره جوری که حال آدم رو بهم میزنه از این همه عشق و علاقهی زیادی. البته با تعریف و تمجیدهایی که از کنعان خونده و شنیده بودم توقعم بیشتر از اونی بود که توی فیلم دیدم. از عصر هم دارم نقدهای مربوط به فیلم رو میخونم تا شاید اونجاهایی که به نظرم فیلنامه یه جورایی شُل و وصلهی ناجور بوده رو کشف کنم.
در تحقیقاتی که در گوگل کردم تا علت نامگذاری فیلم رو بفهمم به این گفتهی عجیب غریب مانی حقیقی کارگردان فیلم رسیدم که فرمودند: از همان ابتدا با گروه قرار گذاشتیم که به این سوال جواب ندهیم به این دلیل که دوست داریم تماشاگر با فکر کردن به اسم فیلم به دلیل نامگذاری آن پی ببرد اما می توانیم این قول را بدهم که دلیل خوبی برای انتخاب اسم کنعان وجود دارد!!! حالا من تماشاگر که خیلی گیج و خنگ هستم و متوجه چرایی اسم کنعان نشدم تکلیفم چیه؟! در ضمن آهنگ فیلم بسیار قشنگه.
دعوت هم با داشتن پنج اپیزود، بر خلاف اکثر فیلمهای سینمایی این اجازه رو به هنرپیشه نمیداد که خیلی فرصت برای نشون دادن هنر خودش داشته باشه و اونهایی برنده شدند که بتونند توی زمان کوتاه، هنر خودشون رو به رخ تماشاگر بکشونند. فروتن و سیامک انصاری و شریفینیای فیلم رو دوست نداشتم ولی بازی گوهر خیراندیش و مریلا زارعی خیلی خوب بود.
بعضی از فاصله ها همینجوری که جدا و دور از هم نوشته میشن، ماهیت و خصلت و ذات جدایی دارند و با هیچ نیمفاصلهایی بهم نمیچسبند. فاصله، فاصله است. جمع که بشه مشکلات هم بیشتر میشه و اونوقت محاله که این فاصله ها بیان و تَنـگ هم بشینند و به همدیگه گِره بخورند.
پدافند غيرعامل صلح آميزترين شيوه دفاع است.
تعجب نكنيد و جا نخوريد، گفته بالا شعار يكی از سمينارهای تخصصی جنگهای نامنظم و عمليات چريكی ارتش نيست بلكه شعاریه كه اينبار روی قبض موبايلهای اين دورهی شهر تهران نوشته شده. شعاری كه شايد خيلیهاتون اون رو روی قبضها ديدين و يا شايد هم لابهلای اعداد و ارقام و هزينههای چند رقمی موبايلتون كه ماتم گرفتيد چه جوری پرداختش كنيد، گم و گور شده.
پـدافنـد = برای منی كه سواد درست و حسابی ندارم و يه خانوم خونهدار هستم كه تموم فكر و ذكرم اينه كه دو ساعت زودتر برم توی صفِ بقالی تا بتونم دو تا دونه شير شيشهايی سوبسيدار ( البته اگه هنوزم هم باشه چون من از توزيع اين شيرها خبر ندارم) بخرم و گرون شدن گوشت و مرغ و نون و سيبزمينی و كره و مربا، ديگه هوش و حواس برام نذاشته، برای منی كه استاد دانشگاه تهران هستم، پزشك هستم، مكانيك هستم، مدير عامل هستم، دانشجو و كارمندِ بانك و سبزی فروش و معلم بازنشسته هستم و با اصطلاحات نظامی آشنا نيستم، از كجا بايد معنی اين جمله رو بدونم. اصلاً پدافند يعنی چی؟! شايد همهی ماهايی كه رخت و لباس نظام رو پوشيديم و دو سال تموم هی قدم آهسته رفتيم و به چپ چپ و به راست راست كرديم و بدون استفادهی نظام از تخصص و سوادِ ما و ما از اون دو سال زمان و فرصت جوونی، تونسته باشيم كمی با اسمهای آفند و پدافند آشنا شده باشيم ولی توی زندگی روزمره اونقدر واژهها و كلمات مهمتر از اينها داريم كه اصلاً يادمون نيست پدافند به چه معناست. حالا واقعاً اينجا كه غريبه نيست و خودمونيم، پدافند يعنی چی؟!

غيرعامل = شايد بواسطه جنگ هشت ساله و حضور هواپيماهای جنگی بر فراز آسمون شهرمون حداقل اين رو بدونيم كه پدافند يه واژه نظامی هستش كه مثل ضد هوايی يه سرش به آسمون پُر ستاره ختم ميشه! ولی درك واژه غير عامل توی جمله بالا نياز به دونستن لغتنامه دهخدا و علم صرف و نحو و پاس كردن يه درس چهار واحد ادبيات تخصصی نداره؟! اين همه سال عاملش كجا بوده كه حالا بايد دنبال غيرعاملش باشيم؟! همهی جماعت و سازمانها و نهادهای دولتی و غيردولتی، دربهدر دنبال عامل هستند و پيدا نمیكنند اونوقت چه جوری غيرعامل رو بايد شناخت؟! پس تا همين جا مشكل دو تا شد. پدافند و غير عامل. ابتدا به ساكن، معنی نصف جملهی بالا رو نميدونيم!
نميدونم بر اساس چه معيار و مبنايی روی ميليونها قبض موبايل، شعاری نوشته ميشه. آيا واقعاً گروهی بررسی كردند كه اين شعار مناسب اين روزها و فضای جامعه است يا همينجوری بينی و بينالله و بطور كاملاً ديمی و تصادفی يه چيزی نوشته ميشه تا توی قبضهای تلفن هم يه شعار اخلاقی داشته باشيم. با نوشتن شعار روی قبضها مشكل ندارم كه هر چند اونجا جای شعار و پيام نيست و قطعاً اثرپذيری چندانی نداره ولی خب شايد يه پيام بهداشتی و زيست محيطی و انديشه مثبت باعث بشه تاثير مثبتی بر بعضی از آدمها و فضای جامعه بذاره ولی آيا بس نيست اين همه صحبت كردن از جنگ و دفاع و خون و تير و تركش؟! ما مردم غيور ايران كه امتحان خودمون رو بخوبی پس داديم تا به كی بايد تموم فكر و ذهن و روح و روانمون گره بخوره به اين كلماتی كه دائماً بار منفی داره؟! حالا كه ديگه جنگ هم نيست تموم در و ديوار كوچه و خيابون، مدارس، مساجد، اداره، شركت، كارخونه، مترو، ايستگاه اتوبوس، بنرهای تبليغاتی و ... پُر شده از واژههايی كه يه سرش به مرگ و كشتن و كشته شدن ختم ميشه. از همون صبح كه از خونه ميزنيم بيرون، فضای شهر، يه فضای كاملاً تيره و خاكستریه كه تموم انرژيهای منفی رو به آدم منتقل ميكنه. شهری بدون رنگ. بدون خنده. بدون انرژیهای مثبت و شعاری اخلاقی خوب و قشنگ. بدون تنوع و بدون ديدن آدمهای بشاش و خندهرو.
فكر نمیكنيد حالا ديگه بايد جامعه رو با استفاده از كلمات و شعارها و نقش و نگارهای ديگهايی پيش برد؟! مهر، محبت، عشق، دوستی، سبز، آبی، قرمز، نارنجی، بنفش، خنده، قهقهه، تبسم، شادی، نشاط ... كجان اين واژهها؟! اين رنگها؟! اين آدمها؟! جنگ، دفاع، سنگر، دشمن، خون، مُردن، كشتن، سياه، قهوهايی، تيره، جسد، مرگ، تابوت، بمب، جنازه ... خسته نشديم از اينهمه انرژی منفی؟! كجای قرآن و نهجالبلاغه و سورههای مكی و مدنی و احاديث شريف نوشته بدنيا بياييد كه دائماً نيزه به دست آمادهی حمله به دشمن و يا دفاع از خونه و كاشانه باشيد؟! پس كی قراره من و تو و همسايه و وطن و سرزمينمون رنگ آرامش به خودش بگيره؟! كجان اون ايرانیهای خونگرم و مهربون؟! اين اَخمها و چهرههای عبوس، اين گرههايی كه سالهاست افتاده به پيشونی من و تو، كی قراره باز بشه و رنگ آبی آسمون رو ببينه؟!
عصر جمعه است. پنداری اگه توی عصرهای جمعه، حتی توی عروسی عزیزترین عزیزانت که مثلاً پدر و مادرت باشند هم حضور جدی داشته باشی! باز باید بصورت دیفالت کت و شلوارت رو همراه با افسردگیهای مزمن خاص عصرهای جمعه گره بزنی. از این عصرهای جمعه زیاد نوشتم و همهمون هم باسنمون گهی هست توی این ساعات خاص، پس خیلی باهاش ور نمیریم تا بیشتر از این بوی گندش درنیاد.
بلاگرولینگ به فاک عظما رفته و این اواخر هر چند روز یکبار یه قر و قمیشی برای ما جماعت معتاد به بلاگ و وبلاگ میاد تا خودی نشون بده و بگه هنوز هم این سیستم بلاگرولینگ بعنوان نامبر وان میتازونه و گوگل ریدر حالا حالاها باید بره جلو. هر چند ما که از همون اول ارادت خودمون رو به تموم خانوادهی مذکر و مونث بلاگرولینگ اعلام کرده بودیم ولی نمیدونم این چُس کردنهای این روزهاش دیگه ریشه توی چی داره. دخترهای چهارده ساله هم یه زمانهایی خودشون رو چُس میکردند و بنا به اطلاعات واصله، این روزها هیچ خبری از ناز و قر و قمیش کردنهاشون نیست و اینجور که دوستانی که دستشون تو کار هست میگن، دیگه از سن بلوغ که میگذره همه دربهدر دنبال تجربه کردن همهی مسایل درشت و کوچیک زندگیهای مجردی و متاهلی هستند. ما جوونهای دهه پنجاه تا سن 24 سالگی نمیدونستیم نقش دودول توی بدنمون چیه و الان بچههای 14-15 ساله براحتی میتونند تموم تقسیمات میتوز و میوز رو بصورت عملی براتون شرح بدند.
راستی خبرت بدهم خواب دیدهام خانهایی خریدم. بیپرده. بیپنجره. بیدر. بیدیوار... هی بخند. بیپرده بگویمت. چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد. فردا رو به فال نیک خواهم گرفت. دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچهی ما میگذرد. باد بوی نامهای کسان من میدهد. یادت میاید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری. نه ریرا جان. نامهام باید کوتاه باشد. ساده باشد. بیحرفی از ابهام و آئینه. از نو برات مینویسم. حال همهی ما خوب است اما تو باور نکن.
از دیشب که خوابیدم براحتی تونستم بر گرسنگی چیره بشم و اگه فشار مثانه نبود احتمالاً حالا حالاها خواب بودم. با سلام و صلوات، ساعت دوازده ظهر از خواب بیدار شدم. همهی بدنم خرد و خمیر شده و گردنم هم گرفته و الان مثل گلابی یه وری شدم. گویا خواب بیش از سه ساعت در شبانه روز به من نیومده. امروز بسان همهی آدم حسابیهای سرتاسر دنیا و البته با پنج روز تاخیر برانچ رو زدم. الان که ساعت 5 عصره بوی آش رشته تموم خونه رو پُر کرده. ظاهراً قراره مهمونی بیاد و از اونجایی که آش رشته مامان من شُهره خاص و عامه احتمالاً باز اُرد آش رشته دادند. هنوز نهار نخوردم. اگه سالها اعتراضهای من و دو برادر و بابای خدا بیامرزم نبود ما باید توی این خونه فقط سیر همراه با فلفل قرمز میخوردیم! پنداری سابقه و شجرنامه اجداد مامان من برمیگرده به هند و دهلی و کلکته! تا چند سال پیش اونقدر غذاهای مامان تند و تیز بود که قیافهی همه ماها شبیه مهاراجهها شده بود و میتونستیم مثل اژدها از دهنمون آتیش به بیرون بفرستیم ولی خب خدا رو شکر گویا اعتراضهای ما نتیجه داد و دیگه از اون غذاهای تند خبری نیست. نهایتاً پس از سالها مبارزه و اعتراض و راهپیماییهای وسیع بین آشپزخونه تا سالن پذیرایی و متوسل شدن به دادگاههای بومی و منطقهایی و خونوادگی تونستیم مامان رو مجاب کنیم که اگه قراره غذای تند بخوره، حساب کتاب ما و دهن و معده و سیستم گوارشیمون رو جدا کنه که پس دادن اونهمه فلفل سیاه شهامتی میخواد ستودنی!
عصر جمعه است. خب این رو که همون اولش هم گفته بودم. بعد از شنیدن دکلمهی خسرو شکیبایی الان دارم مرا ببوس رو گوش میدم. مدیا پلیر بازه و خودش به سلیقهی خودش داره آهنگ انتخاب میکنه. مهمونها زنگ زدند و گفتند حدود ساعت 5/6 میان و این یعنی من فقط یک ساعت وقت دارم که این مطلب رو ادیت کنم و نیم فاصلهها رو رعایت کنم و مطلب رو پست کنم و برم یه دوش بگیرم و چادر و چاغچول کنم و از خونه بزنم بیرون. آخه من نمیدونم عصر جمعه موقع مهمونی رفتن هستش! بابا بشینید خونهتون جایی نرید تا من بدبخت رو هم آلاخون والاخون نکنید.
آخ آخ که این ویندوز مدیا پلیر چه آهنگی رو آورد. آخ که من زندگی میکنم با این آهنگ. زندگی. دیوونهی این آهنگ هستم. آهنگ فیلم حکومت نظامیstate of siege فوقالعاده است. شاهکاره. گوش کنید. ترو خدا گوش کنید و اگه توی این عصر جمعه خودکشی نکردید و شنبه صبح رو دیدید مطمئن باشید که هیچ نشونی از افسردگی ندارید. با این آهنگ میشه زندگی کرد.
ظهر دوشنبه است، نميدونم شايد هم سهشنبه است. از صبح خيلی سَرم شلوغ بود و وقت نكردم اون رو بخارونم كه طفلی بدونه بيادش هستم. اين روزها خيلی از اعضاء و جوارح بدن رو به حال و هوای خودشون ول كردم. در حال حاضر نهار و چايی رو خوردم. ولی خب قطعاً تا بخوام اين مطلب رو پُست كنم به عصر دوشنبه و روز سهشنبه و شايد هم شب چهارشنبه برسيم چون تا ده دقيقه ديگه بايد برم پيش يكی از همكاران شاغل در واحد كنترل پروژه تا كمی با نرمافزار MS Project آشنا بشم. راستش كار خيلی خاصی با اين برنامه و نرمافزار ندارم ولی با توجه به فرمايش گهربار زگهواره تا گور دانش بجوی و اُطلبُ اِلعلم راغب شدم كمی از اين خمودگی در بيام و يه كمی با اين نرمافزار آشنا بشم تا وقتی گزارشی برام میفرستند مثل بُز اَخوش، جدول و ستون و نمودارها رو نگاه نكنم و زُل نزنم به يه سری اعداد و درصدهای بیمعنا و مفهوم. ميخوام ببينم چه عاملی باعث شده كه اون ستونها عينهو درخت صنوبر همچين سيخ بره بالا و اونهايی كه دَمر خوابيده معنی و مفهومش چيه!
چند وقتیيه كه دوباره ميلباكسهامون مورد هجوم وحشيانهی ايميلهای فارسی تبليغاتی قرار گرفته. چه جوری چاق بشيم؟! چی بخوريم لاغر بشيم؟! چه جوری يه دختر رو توی صندوق عقب جا بديم؟! به چيزمون چی بماليم كه كلفت بشه، بلند بشه! مال اون يكی تنگ بشه، باريك بشه، داغ بشه. ميل و اشتهای طرفين زياد بشه. پای كار و سينهكِشی كه میرسيم كم نياريم. بدون خوردن چايی نبات، سرد مزاجی رو درمون ميكنه. فاطی فشفشه و شيرين ديناميت و تموم دار و دستهشون راه براه برامون ايميل میفرستند. نه يكی، نه دو تا بلكه روزی هزار تا. اين روزها اونقدر برامون عكسهای عروسی منصور اومده كه ديگه حالمون از هر چی منصور و عروس و هنرپيشه و خواننده است بهم ميخوره. اونقدر گير بدبختیهای روزمره خودمون هستيم كه اگه بصورت گذری توی حموم و توالت، نگاهمون به چيز خودمون نيفته يادمون رفته كه جنسيتمون چی هست و زن هستيم يا مرد اونوقت عروسی منصور برامون ميشه يه بهونه كه وقتی نگات به همون اولين عكس عروس و دوماد ميوفته پوزخندی بزنی و آروم زير لب به هر دو تای اون بيشعورها بگی: خداحافظ آرامش. خداحافظ زندگی. سلام دستهخر.
اونقدر توی راديو و تلويزيون و اينترنت و مجلههای گوناگون از باراك اوباما و مك كين گفتند و نوشتند كه ديگه حالمون حتی از ديدن نقشه آمريكا هم بهم ميخوره. اصلاً گور بابای اوبامای دو رگه و مك كين ديوونه. نون سنگك دو رو خاشخاش شده هزار تومن، گوشت كيلو ده و مرغ و برنج كيلويی سه، چهار هزار تومن، اونوقت ما بايد غصه بخوريم كه كی قراره رئيس جمهور آمريكا بشه؟! گور بابای آمريكا و رئيس جمهور و دموكرات و آزادیخواش. گور بابای اون كريستف كلمبی كه از سَر سيری و به هوای ديدن هند، آمريكا رو كشف كرد. بايد بريد ببينيد اون فروشگاههای زنجيرهايی بیسر و ته آمريكايی رو كه بيشتر از صد نوع پنير و دو يست نوع سوسيس كالباسهای مختلف و هزار جور نون با طعمهای مختلف دارند و بيست سال طول ميكشه تا تموم طعمهاش رو مزمزه كنی تا اونوقت حس كنيد ما ايرانیهایی كه فقط چهار جور نون لواش و بربری و تافتون و سنگك و چهار پنج نوع پنير كاله و چوپان داريم چقدر بايد بدبخت باشيم حتی در مقابل يه نون سوختهی لواش و يه قالب پنير چُسكی كه بوی پشكل گوسفند ميده. درسته كه خوشبختی و بدبختی يه چيز نسبيه ولی يقين بدونيد كه ما نه بطور نسبی بلكه بطور مطلق بدبختيم حالا چه اوباما بشه رئيس جمهور چه مك كين. اين خـط ---- اين هم نشون +++.
عنوان مطلب امروز يكی از اون مسايل خيلی مهمی هست كه نه فقط برای خيلی از ماها بلكه از همون موقع كه فلاسفه يونانی روی پلههای آكروپليس میشستند و با هستههای زيتون ميزدند توی سر و كلهی بقراط و سقراط و افلاطون و فيثاغورث، برای اونها هم وجود داشت و خب تا اونجايی كه من ميدونم هنوز هم هيچ دسته و گروه و فرقهايی به يه جواب تقريباً قطعی و قانع كنندهايی در رابطه با وجود يا عدم وجود شانس در زندگی نرسيدند.
برای برنده شدن ماشين فلان بايد توی يكی از بانكها ثبتنام كنيم. برای برنده شدن لاتاری آمريكا بايد بدونيم كه هر ساله تقريباً توی سه ماه پاييز، اين فرصت هست كه بدون پرداخت هيچگونه وجهی توی سايتی كه مربوط به DVLOTTERY هست ثبتنام كنيم تا شايد يكی از اون 55 هزار نفری باشيم كه قراره اون سال برنده گرينكارت آمريكا بشيم. بنابراين برای داشتن شانس، بايد خودمون دست بكار بشيم و زمينههاش رو آماده كنيم. بدون باز كردن حساب بانكی و ريجستر كردن در سايت مربوطه، برنده خونه و ماشين و گرينكارت آمريكا نميشيم، همهی اينها درست ولی صحبت سر اونهايی هست كه الان سالهاست فرم لاتاری رو پُر میكنند و برنده نميشن ولی بعضی از آدمها توی همون سال اول يا دوم برنده لاتاری ميشن، اين بَرنده شدن رو بايد چه جوری توجيه كرد؟!

فيلم Match Poin به كارگردانی وودی آلن يكی از فيلمهای بسيار خوب ساخته شده در رابطه با وجود شانس و اقبال توی زندگی آدمهاست. فيلمی بسيار زيبا و خوشساخت كه برای پی بردن به تموم ريزهكاريهای فيلم شايد لازم باشه اون رو چند بار ديد. چند روز پيش Match Point كه يكی از اون فيلمهای تاپ معرفی شده فيلمهای برتر هم بود رو ديدم و از ديدنش لذت بردم. اين فيلم و همچنين فيلم بیوفا Unfaithful در رابطه با شانس و اتفاقاتِ كاملاً تصادفی توی زندگی صحبت میكنند. اتفاقاتی كه برای همهی ما پيش مياد. اتفاقاتی كه باعث شده مسير زندگیمون شكل بگيره. كار، تحصيل، همسر، خونه، محل سكونت و ...
کریس، هنرپيشه نقش اول فيلم تنيسوری حرفهايی بوده كه حالا رو به آموزش تنيس آورده و راوی فيلم هم هست، اول فیلم میگه:
مردم از روبرو شدن با اين مطلب که بخش عمدهای از زندگیشون به شانس بستگی داره میترسند. فکر اينکه چيزهای زيادی در زندگی، خارج از کنترل شما هستند، هراسآوره. در مسابقه لحظاتی هست که توپ به بالای تور برخورد میكنه و در کسری از ثانيه، يا به جلو ميره و يا برميگرده. با کمی خوش شانسی، به جلو ميره و شما برنده ميشيد و يا اينطور نميشه و شما میبازيد.
به نظرتون آيا كريس درست نمیگه؟! چقدر از توپهای زندگیمون به لب تور خورده و مسير زندگیمون رو تغيير داده؟! اينكه توپ بيوفته توی زمين خودمون يا زمين حريف، ديگه به تكنيك و تاكتيك و بلد بودند قواعد بازی ربطی نداره. يه شانسه كه در كسری از ثانيه ميتونه برنده رو مشخص كنه.
وقتی حلقهی مفقود شده زن مقتول بجای اينكه به رودخونه بيوفته، فقط بواسطه يه اتفاق از توی جيب يه معتاد در مياد تا مسير زندگی كريس عوض بشه اون ميگه:
کسی که گفته ترجيح ميدم خوش شانس باشم تا يک آدم خوب، نگاه عميقی به زندگی داشته.
شما واقعاً چقدر به شـانـس اعتقاد داريد؟!
عصر شنبه است. از صبح میخواستم به روال همهی شنبهها، دو سه خطی بنويسم ولی اونقدر سَرم شلوغ بود كه فرصت نشد. حالا هم كه كارم سَبك شده، توی اين دَمدَمای غروب پاييزی، ديگه دل و دماغی برای نوشتن ندارم. خب دل و دماغه ديگه، سگ كه نيست بتونی بهش افسار بزنی و يه گوشهايی ببنديش و هی صدای واقواقش رو گوش كنی تا بدونی جايی نرفته و همين بغل دستت نشسته و پارس ميكنه. اين دل و دماغ، خيلی وقتها بدون اينكه از تو اجازه بگير خودش سرخود، راش رو ميكشه ميره و تا وقتی برگرده بايد پشت پنجره، چشم انتظارش باشی. ميدونی دوباره مياد ولی خب هيچ وقتی بهت نميگه كه كجا ميره و كی برمیگرده.

اين عكس هيچ مخاطب خاص و عام و ويژهايی نداره. من روی كامپيوترم هميشه دو سه تا فولدر دارم كه عكسهايی رو كه دوستشون دارم رو اونجا ذخيره میكنم. امروز هم خواستم اين عكس رو اينجا بذارم تا اگه كسی، كسی رو دوست داشت بياد و يه دونه از اين برگههای باريك رو جدا و تقديم اونی كنه كه دوستش داره. هميـن.
ساعت 12:52 شبه. مهمونها تازه رفتند. خانوم خونه در حاليكه يه كاسه تخمه و يه پاتيل ميوه، گذاشته جلوش و همهی هوش و حواسش جمع تلويزيون هست، با صدای بلند داد ميزنه، آرش اون شير آب رو ببند ببينم اينها چی ميگن. آقای همسر در حاليكه زير لب آهنگ تبليغاتی بوتان، بوتان رو میخونه، فشار آب رو كم ميكنه و از خانمش میپرسه، مريم فردوسیپور برای چی دوباره علی دايی رو دعوت كرده؟! مگه علی دايی با كريمی اختلاف دارند كه اينقدر در رابطه با اين موضوع صحبت میكنند؟! اينها كه جفتشون سالهاست كه با هم بازی میكنند! مريم بدون اينكه آرش رو نگاه كنه و در حاليكه روی كاناپه ولو شده و داره تند و تند تخمه كدوها رو ميشكونه ميگه، تو هم كه بابا از مرحله پرتی. الان يه ساله كه دايی سرمربی تيم ملی شده و كريمی هم بخاطر اختلاف قبلیش با دايی به تيم ملی نرفته و چهارشنبهی همين هفته هم با كره شمالی توی استاديوم آزادی بازی داريم ...
بازی داريـم؟! مريم، مگه تو هم قراره بری وسط زمين بازی كنی؟! آره ديگه وقتی تيم ملی بازی داره يعنی همهی ما ايرانیها بازی داريم فقط حيف كه اجازه نميدن خانومها برن استاديوم وگرنه چه كيفی میكرديم وقتی میتونستيم با دوستام بريم و بچههای تيم ملی رو تشويق كنيم. اينها رو مريم ميگه و بعد يه دفعه مثل اينكه ياد چيزی بيوفته ميگه، آرش، وقتی كه ظرفها رو شُستی حتماً با يه دستمال خشك، خوب پاكشون كُن. اين آب مُردهشور بُرده، املاح داره تموم ظرفهايی رو كه توی مهمونی هفتهی قبل شُستی، لَك شده. شيش دونگ حواس زن سمت تلويزيون هست. دايی و فردوسیپور هنوز دارن با هم جر و بحث میكنند و مرد بدون توجه به حرفهای مريم و برنامهی نود و مسابقات مقدماتی جام جهانی، زير لب ميگه، بوتان بوتان بوتان.
تنگ غروبه. از اون غروبهای دلگير پاييزی. البته هنوز يه دونگ و نيم از روز باقی مونده! پنجرهايی كه تموم تابستون بسته و پردهايی كه كيپ هم كشيده شده بود تا جلوی آفتاب سِمج و خيرهسر رو بگيره، كنار زده شده. هيچ اثری از آبی آسمون نيست. با كمی تخفيف ميشه گفت آسمون شده كبود. انگاری به آسمون اكسيژن نرسيده. شده خاكستری. سيلور اسكای! سيمين روی. بادی از سمت و سوی شمال مياد. از لابهلای رشته كوههای پر خاطرهی البرز. باد بدجوری به آدم میچسبه. نه اينكه كـَنه باشه و آدم رو اذيت كنهها. نه. بلكه از اون بادهای خاص پاييزه كه خُنك و شادابت ميكنه. يه حس خوب. يه طعم خوب. يه بوی خوب. صدای ماشين مياد. هرازگاهی صدای زوزه اين كاميون بزرگهای چند تُن و چند چرخ مياد. از اون صداهایی كه از بچهگی توی گوشمون بوده و حالا حس میكنيم همهی اون ماشين بزرگها و رانندههاش رو چقدر دوست داشتيم و خودمون خبر نداشتيم.
باد مياد و كاغذهای ولو شدهی روی ميزم رو با خودش اينور اونور ميبره. دلم نمياد پنجره رو ببندم. موبايل و قندون و موس و منگنه و تلفن و تقويم و كيبورد و هر چی دَم دستم مياد رو ميذارم روی هر كدوم از صفحات تا همراه با باد پرواز نكنه كه هر كدومشون گم بشه مكافتی داريم فردا. همين الان يه دستور پرداخت به مبلغ دو ميليارد و پانصد و سی و يك ميليون و ششصد و هفتاد و هشت هزار و دويست و چهارده ريال كه بابت خريد تجهيزات خارجی مطابق با قرارداد شماره فلان و در وجه شركت بهمان هست رو باد با خودش از روی ميز برميداره و ميبره. اِی شِت. پا ميشم و دنبال دستور پرداخت وسط اطاق ميدوم و وقتی میبينم دست از بازيگوشی بر نمیداره و تصميم نداره يه جايی آروم بگيره، لِنگم رو ول ميدم براش و حالا اون سند در حاليكه در كنار اون دو ميليارد و چند ميليون و چند هزار ريال جای ته كفش خاكی منهم كنار امضاءی دايرهايی شِكلم نقش بسته، زير قندون و روی ميزم آروم گرفته. عينهو يه برهی ساكت و سر بهراه كه قراره سَرش رو ببرند. همه برای محكم كاری اثر انگشت ميذارند و من اثر كفشِ مشكی مردونه هَشت تَركم رو گذاشتم كنار سند تا سنديت ببخشم به اين اعدادِ بی معنی كه خب حتماً كلی آدم منتظرند تا اين پول نقد بشه و به دستشون برسه تا مشكلی از مشكلاتِ بیشمارشون حل بشه.
سرم گرم نوشتن بود و چايیم روی ميز دستنخورده باقی موند و سرد شد. اصولاً كمتر پيش مياد كه برای من چايی بريزن و اون رو نخورم و سرد بشه. تــو هم در جريان باش كه من چايی رو داغداغ دوست دارم و اگه ديدی هنوز چايی به زمين نرسيده، نصفش رو خوردم نه تعجب كن و نه از آهن غذايی بگو كه بواسطه داغی چايی قرار نيست جذب بدنم بشه كه مامانم سالهاست كه دقيقاً هر شب بعد از شام و هر روز جمعه بعد از نهار، بهم ميگه، كيوان امروز دكتر میگفت بلافاصله بعد از غذا چايی نخوريد كه ضرر داره و آهن جذب بدن نميشه و ... و من در حاليكه توی قندون، دنبال يه قند متناسب با باقيمونده چايی ميگردم ميگم، مامان جون، حرف اين دكترها رو گوش نكن كه اگه قرار باشه به حرف اينها گوش بديم بايد دراز به دراز رو به قبله بخوابيم تا عزرائيل بياد و قبض روحمون كنه. تنها خلاف من خوردن چايی داغ هست كه اين لذت رو از من نگير.

ظاهراً وقتی كه يه مدتی اينجا نبودم، ماگم رو يكی از همكارهای نيمه محترم زده توی گوشش و حالا من هر روز اون ماگ خوشگل رو میبينم كه پُر از چايی ميشه و ميره توی يكی ديگه از اطاقها و خب اون همكار چون هيچ وقت بهم نگفت كه ماگ مال منه، منهم اصلاً به روی خودم و خودش نياوردم ولی دروغ چرا، هنوز دوستش دارم. آبدارچی مهربون كه ميدونه اون ماگ مال منه وقتی دوباره به اين قسمت برگشتم بهم گفت، مهندس میخواهی توی ماگ خودت برات چايی بريزم؟! گفتم، نه، ديگه اون ماگ رو دوست ندارم خودم يكی ديگه ميارم ولی بهش دروغ گفتم چون من هنوز اون ماگ رو دوست دارم ولی خب مگه آدم هر چی رو كه دوست داره هميشه و تا ابد در كنارش باقی ميمونه؟! گـُندهتر و عاقلتر و متهعدتر از ماگهاش نموندن و به ميل و رضا و رغبت خودشون رفتن، اين كه ديگه مجبور بوده و بدون اراده.
قرار بوده يه ماگ برای خودم بيارم شركت كه تا حالا هنوز فرصت نكردم، برم و برای خودم بخرم. دروغ چرا؟! فرصت كردم ولی دلم نيومد خودم تنهايی برم توی مغازه و بگم آقا لطفاً اون ماگ رو به من بده. پس منتظر ميمونم كه تــو برام يه ماگ بخری و بعد از اين، چايیم رو توی اون ماگی كه برام خريدی بخورم تا هميشه ياد تــو باشم. تـو ... تـو ... تـو ... ولی كدوم تـو؟! به نظرتون آيا تا آخر همين هفته روی ميزم پُر از ماگهای سفيد و سياه و رنگُوارنگ ميشه چون خيلیها اين نوشته رو منتسب به خودشون ميدونند و فكر میكنند اينها رو برای اون فرد خاص نوشتم و ميرن و برام يه ماگ ميخرن؟! يا من اگه تا آخر اسفندِ امسال هم كه منتظر باشم تـويی نيست كه برام ماگی بخره و تموم زمستون امسال رو بايد توی همين ليوان پايه بلندها كه هر بار، يكی بهش لب ميزنه، چايیم رو بخورم؟!
مینويسم، خط ميزنم. مینويسم، خط ميزنم. كلمات و واژهها بهم جُفت و جور نميشن. تَنگ هم نمیشينند. يه چيزی كم دارند. انگاری برای نشستن توی اين صفحهی كرم قهوهايی، نياز به تُف و سريش و ميخ و چكش و ديلم هست. خب بر فرض كه به صفحهی وبلاگ هم بچسبن، به دلها كه زوركی نمیچسبند. گويا زندگی اين روزها يه چيزی كم داره. خودم هم نميدونم چيه ولی ميدونم مثل همون واژههای گمشده، يه چيزی كم داره، اين رو بخوبی ميدونم. مطمئنام. دوست ندارم نوشتههای اين روزهام رو.
اينجا تهران. اگه خجالت نمیکشیدم و روم ميشد حداقل الان پليور تنم میكردم! هوا خنكِ مايل به سرد شده. پریروز بارون اومد و هنوز قطرههای بارون لِنگ در هوا، معلق و بلاتكليف بودند و پاشون به زمين نرسيده بود كه پنجاه تا اساماس اومد كه آه باران، باران. میبينی كارمون به كجا رسيده؟! توقعهامون چقدر كم شده؟! حالا ديگه برای ديدن چند قطره بارون بايد به ابرها رونما بديم. حالا ديگه برای بوييدن خاك بارونخورده، بايد نذر و نياز كنيم و دخيل ببنديم. اين شهر بزرگی كه الان ديگه بواسطه وجود كوههایی در شمال و جنوبش اجازه رشد بيش از اين نداره روزهای نه چندان دور، شاهد بارش برفهای متری بود. كرسیهای ذغالی كه باعث شد بُنيه پدر و مادر بزرگهای ما بسيار قوی بشه و گرمای زير لحاف كرسی و دل خوشی كه اون روزها، لابهلای فانوس و چراغ گردسوز و گالشهایی كه رنگ تويی داخلش قرمز بود و تاپالههای چسبيده به ديوار، باعث شد كه الان همگی ما پنچ تا دايی و چهار تا خاله و هفت هشت ده تا عمو و عمه داشته باشيم. روزگاری در اين پايتختی كه امروز، سرش رو روی دامنههای البرز و پاهاش رو هم بيخ گلوی بیبی شهربانو چسبونده، برفهايی ميومد كه پايتختنشينان رو مجبور میكرد از بالا پشتبوم برای شبنشينی برن توی خونههای همديگه و ارزن و شاهدونه و گندم بو داده بخورند و حالا به جايی رسيديم كه برای چهار قطره بارون همهمون شاعر ميشيم و به سهراب و شاملو و نيما ميگيم بريد كنار كه ما اومديم.
اينجا تهران. اَبر شهری دوستداشتنی و گاه به حد مرگ، تنفرآميز. شهری تافتهی جدا بافته از تموم استانداردها و معيارهای ده و روستا و شهر و استان و آسيا و آفريقا و اروپا و آمريكا. شهری كه بايد اصول و قواعد زندگی در اون رو بَلد باشی وگرنه توی همون ترمينالی كه از اتوبوس پياده ميشی با همون گونی سيبزمينی كه روی دوشِت و مرغ و خروسی كه توی دستت هست ميری زير چرخهای لاستيك ماشينی كه تموم علايم راهنمايی و رانندگی براش بدون معنی و مفهوم هستش و بايد همون روز اول، خبر مرگـت رو و دو روز بعد، جنازهات رو همراه گواهی فوت بفرستند برای ننهات توی دهاتتون. سُرب بالا. نيترات بالا. فسفات بالا. ذرات معلق در هوا بالا. آدمهای معلق در پايين بالا. خونه بالا. ماشين بالا. قند بالا. شكر بالا. چربی خون بالا. پولدارها بالا. تورم بالا. فساد بالا. تریاک بالا. حشیش بالا. شیشه بالا ... دِ بده پایین اون شیشه لامصب رو که داریم خفه میشیم.
اينجا تهران. شهری كه توی دانشگاهش نماز میخونند و وسط مصلا و محرابش، نمايشگاه كتاب و اونهم از نوع بينالمللیش برگزار میكنند. عابرين پيادهاش توی اتوبان از زير پل عابر پياده رد ميشن تا پوزخند بزنند به هزينههای ميليونی ساخت يك پل عابر و تويی كه بواسطه شخصيت و پرستيژ و كمی هم حفظ جونت میخواهی از پل عابر، عرض خيابون رو رد بشی بايد اون بالا مواظب دوچرخه و موتور سيكلتهايی باشی كه چون وسط خيابون گاردريل داره اونها اومدند تا از بالای پل برن اونور خيابون. كاميون هيجده چرخ مياد و وسط يه كوچه بنبست پارك ميكنه و موتور براوو پيزوری از ميدون نوبنياد تا هفت تير ميندازه توی لاين سوم و سبقت و با سرعت سی كيلومتر در ساعت دِلهدِلهكنان ميره و برای همهی رانندههايی كه وقتی از كنارش رد ميشن بهش فحش خوار مادر ميدند لبخندی ميزنه و دست تكون ميده.
اينجا تهران. رانندههای تاكسی و آژانسهای مسافربری مزيّن به مدارك معتبر دانشگاهی هستند و نمايندهها و وكيلالرعاياش فاقد اون. نيمی از گداهای اين شهر خونه و سرپناه و درآمدهای ميليونی دارند و من و امثال منی كه قرار بود برای يادگيری علم، حتی از جاده ابريشم به چين و ماچين سفر كنيم و هیفده هیجده سال درس خوندیم، دريغ از 45 متر جايی كه حتی بتونيم دو نفری با هم و در كنار هم بخوابيم. ديگه در اين شهر بیسر و ته، هيچ معلمی سر كلاس، موضوع انشاء رو "علم بهتر است يا ثروت" انتخاب نمیكنه كه حالا ديگه بچههای يازده دوازده سالهايی كه گوشی موبايل نوكيا و آخرين مدل كامپيوتر و بوی فرند و گرل فرند دارند خيلی خوب ميدونند علم بهتره يا ثروت. ماها خر بوديم بلانسبت شمايی كه از همون روز اول رفتين دنبال چوپونی و حالا دیگه برو بیایی دارید و با شاه هم فالوده نمیخوريد.
اينجا تهران. شهری بزرگ و دوستداشتنی. پايتختی كه اصول و منش و اُسلوب خاص خودش رو داره. متخصص مغز و اعصاب و تحصيلكردهی اروپاش بعد از اینکه چند تا از منشیهاش رو ضربه فنی کرده حالا دیگه در مطب رو بسته و توی رامسر و دبی ساختمونسازی راه انداخته. مهندس سيويل و عمرانش، گچ و خاك و گونيا و خطكش مهندسی رو ول كرده و رفته توی بازار سهام و بورس متبحر شده. چوپونش، گوسفندها رو فروخته و توی شادآباد زده توی كار آهن و تيرآهن و يه خونه نقلی 400 متری پنتهاس توی زعفرانيه برای خودش دست و پا كرده. استانداردهای ساختمانی و مقاومسازی و مسايل مربوط به زلزله كه بيشتر از 1400 صفحه ميشه رو ميتونی موقع ساخت، حواله بدی به ت.خ.مهای آقای دكتر و با يه كمی زيرميزی به مهندس ناظری كه بدون نظارت، اول امضاء و بعد وجدانش رو با ديدن چند تا اسكناس سبز و آبی میفروشه ميتونی طبقه رو طبقه بذاری و بخندی به هر چی زلزله و گسل و اصل و اصول ساختمونی و تموم دورههای زمينشناسی و موسسه ژئو فيزيك و لرزهنگاری. توی اين شهر شلوغ بذار اين زمين زيرپامون اونقدر بلرزه و بلرزه و اون وسايل هی ثبتش كنند و ضبطش كنند.
اينجا تهران. پايتخت بزرگ اسلامی كه مدتهاست تموم كشورهای عرب و عجم و اروپا و آمريكا و خاور دور و نزديك رو عَنتر و مَنتر خودش كرده. سازمان ملل و حقوق بشر و يونيسف و فائو و 1+5 و سران هشت كشور صنعتی و اعجايب هفتگانه و هنر هشتم و دبير كل سازمان جهانی و فيفا و يوفا و فيلا و شيلا همه دروغ ميگن و زر ميزنند و فقط ما هستيم كه سوار بر كشتی هدايت در دريای بيكرانِ جهالت رو به سوی آرمانشهر حركت میكنيم و حتی به ضرب زور هم كه میخواهيم اين جماعت رو به مسير صاف و به بهشت برين هدايت كنيم بعضیهاشون حماقت كرده و جهالت كرده و خريت كرده، دستشون رو به ما كه نميدن هيچ، پشت كرده و جفتكی هم ميندازند و ميرن به ناكجا آباد. ما سالهاست كه برخلاف جريان رودخونه داريم شنا میكنيم و معتقد هستيم همهی دنيا دارند مسير رو اشتباه ميرن و فقط ما و ماهیهای قزلآلا هستيم كه قراره به سر منزل مقصود برسيم ولی خب وقتی قراره يك ساعت و نيم توی صف بنزين وايستيم و برنج كيلويی چهار هزار تومنی و گوشت كيلويی ده هزار تومنی و نون سنگگ دونهايی پونصد تومنی و شليل! بله آقا همین شليل ديگه چيه كه بايد كيلويی سه هزار و پونصد تومن بابتش پول بديم؟! خب ديگه با بودن اين دردسرها وقت نمیكنيم كمی هم به خودمون و هدايتمون و فلسفهی آفرينشمون و بهشت و جهنم و حوری و غلمان و اين دنيا و اون دنيامون فكر كنيم. همين كه بتونيم با اين چندرغاز توی اين جنگل خودمون رو تا آخر ماه صحيح و سالم برسونيم، كاری كرديم كارستون.
اينجا تهران. در حاليكه توی هر سوپر ماركت، تخممرغ يه قيمت نامشخصی داره و هر كسی ساز خودش رو ميزنه ولی ف.اح.شههای اين شهر بدون داشتن كد اقتصادی و سنديكا و صنف و تجمع با توجه به سن و سال و قيافه و دوندگی و نوع شاسی، قيمتهای تقریباً یکسان و مشخص دارند! كسی نمیتونه گرونفروشی كنه. حالا چون بَر چهارراه پاركوی واستاده نمیتونه قيمت خون باباش رو بگيره. شبهای تعطيل قيمت يه كمی تُنده ولی توی اين همه سال شايد فقط قيمت اين خدمات بوده كه با توجه به تورم تغيير زيادی نداشته. راستی توی اين شهر شلوغی كه فاح.ش.ههاش آثار نيچه میخونند و تابوهای ونگوك رو چسبوندند به ديوار اطاقشون و فلاسفهش كتابهای نايابشون رو جلوی دانشگاه تهران حراج كردند، قيمت ف.اح.شهها شبی چنده؟! الان راهی چنده؟! دوری چنده؟!
اينجا تهران. در حاليكه در تموم خيابانهای دنيا با رعايت حق تقدم گردش به راست آزاده توی اين شهر شلوغ و دقيقاً وسط اتوبانهای بدون اِسپيد ليميت، بدون رعايت حق تقدم گردش به چپ آزاده! اينجا وقتی قراره دور بزنی دقيقاً توی لاين سبقت دور ميزنی و اونور اتوبان هم توی لاين سبقت در حالیکه یه بیامدبلیو داره با سرعت میاد روت، سر خر رو كج ميكنی و هر دوتان به هم فحش خوار مادر میدین و از کنار هم رد میشین. نه یک بار. نه دو بار. تا حالا بیش از هزار بار. اينجا كسانی برندهاند كه بتونند توی زندگیشون با سرعت بالا و بدون زدن راهنما، دور بزنند و مسیرشون رو عوض كنند.
اینجا تهران. همه عاشق و معشوقهاش شیش ماه اول سال به همدیگه دروغ میگن. چشم تو چشم هم میدوزدند و پلک نمیزنند و مثل سگ دروغ میگن و شیش ماه دوم که آب از آب گذشته و همهی تن و بدن و روح و روان همدیگه رو تجربه کردند یهویی زلال میشن و صاف میشن و عینهو یوسف پیغمبر صادق میشن و اعتراف میکنند به همهی روابطِ بدون ضوابط و خیانت و دوستهای اینور اونورشون.
اينجا تهران، ديونه خونهیی دوستداشتنی.