گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
پدرام رو نديدم. يعنی راستش دروغ چرا، ديديمش ولی اصلاً نميدونم كه اون من رو میشناسه و يادش هست يا نه. اگه اشتباه نكنم دو سه باری توی جلسات كاپوچينو، پدرام هم بود و اونجا در رابطه با مسايل ادبی صحبت و اظهار نظر كرد. اسم كاپوچينو اومد و خب جا داره داخل پرانتز يادی كنم از همهی دوستان كاپوچينويی كه شكرخدا حالا ديگه همهشون توی سرتاسر دنيا پخش و پلا شدند. فكر كنم از اون پچههای اون موقع كاپوچينو فقط توی آفريقا كسی ساكن نشده! يادش بخير چه عصر جمعههای خوبی داشتيم توی كافه 78 و جردن و اون پاركِ كنار اتوبان كردستان كه صندلیهای كافیشاپ وسط پارك و ميون جماعت ورزشكاران بود و بايد آناناس گلاسه رو از وسط لِنگ دوندهها هورت میكشيديم بالا!

آره داشتم میگفتم كه بده بستونی با پدرام ندارم كه حالا بخوام براش نوشابه باز كنم و از كتابش تعريف كنم. مجموعه داستان مرگ بازی رو گرفتم و تا الان فقط فرصت كردم دو سه تا از داستانهاش رو بخونم كه خب خوندن تمام كتاب، زمان و فرصت زيادی هم نمیخواد. هر چند من معمولاً با داستان كوتاه مشكل دارم ولی از همون داستان اول (فانفار) حس كردم كه داستانهای قشنگ و دلنشينی توی كتاب هست و خيلی زود تونستم يه جايی وسط شخصيتهای داستان برای خودم باز كنم. قصدِ نقد و بررسی ندارم كه قطعاً ديگران خيلی بهتر از من اينكار رو بلدند و در رابطه با مرگ بازی نوشتند و خواهند نوشت. بلكه امروز میخوام نظر خودم رو در رابطه با پدرام و يه سری از دوستان ديگه و از يه زاويه جديد بنويسم.
ده بيست روز پيش وقتی منِ خسيس توی لينك دادن نوشتم، بازگشت دوباره فانتازيو و بدون فانتازيو قطعاً وبلاگستان چيزی كم داره شايد خيلیهاتون فكر كرديد كه اين لينك فقط بواسطه دوستی من و مجتبی است. نه، چون من دوستان ديگهايی هم داشتم كه ازم خواستند به يه مطلب و يا وبلاگی لينك بدم ولی چون اون مورد رو قبول نداشتم اينكار رو انجام ندادم. اگه در رابطه با فانتازيو نوشتم بخاطر اينكه اين آدم كار خودش رو بخوبی و به نحو احسن بلده. يه مدت زيادی نبوده و وقتی مياد ميتونه همون اولش مطلبی بنويسه كه بيشتر از 500 كامنت به خودش اختصاص بده و باعث و بانی يه كار بسيار خوب مفيد و علمی و فرهنگی در رابطه با مبحث كتابهای IT بشه.
شايد تا چند سال پيش كسی برای وبلاگ و بلاگرها، تـَره هم خرد نمیكرد ولی احتمالاً الان ديگه خيلیها به اين نتيجه رسيدند كه وبلاگ، چت پيشرفته نيست و بلاگر توی نوشتههاش دنبال دوست دختر و دوست پسر نمیگرده. بهرحال به درجهايی رسيديم كه كانديدای رياست جمهوری برای تبليغ و ارائه برنامههاش از بلاگرها دعوت ميكنه. رجال سياسی برای ارتباط مستقيم، نوشتههاشون رو توی وبلاگهاشون منتشر میكنند. نمايندههای مجلس و ورزشكاران تيم ملی و هنرپيشههای سينما وبلاگ ميزنند و ... و اين يعنی اينكه وبلاگها داره قدرتمند ميشه.
توی اين محيط هستند يه سری آدمهايی كه قواعد بازی رو خيلی بهتر از بقيه بلدند و نوشتههاشون اين ارزش رو داره كه هر روز با مكافات وصل شد به اينترنت و اونها رو خوند. به نظر من رفتن و نبودن و ننوشتن اين آدمها ميتونه ضربه بسيار بزرگی بزنه به وبلاگستان فارسی چون توی اين قضيه كيفيت مهمه نه كميت. پس بايد يه جوری اين آدمهای كاربلد رو حمايت كرد. كتاب مرگ بازی پدرام رضايیزاده كتاب خوب و قشنگیيه كه به نظر من اگر هم نبود چون پدرام يه بلاگر خيلی خوبه بايد ازش حمايت كرد. من مرگ بازی رو خريدم. نه يك نسخه، نه دو نسخه بلكه 5-6 نسخه و به دوستام هديه دادم. با اينكار هم فرهنگ كتابخونی رو ترويج ميكنم و هم ايجاد انگيزهايی میكنم برای پدرام عزيز كه از همين الان به فكر انتشار و چاپ كتابهای ديگهاش باشه.
پرداخت 1400 تومان برای كتابی با ده تا داستان اصلاً رقم زيادی نيست كه انگاری يه بستنی مگنوم خريدی و توی پارك نشستی و در حالی كه ماه رمضون هم تموم شده و ديگه عذاب وجدان نداری داری جماعت رو ديد ميزنی به بستنیت هم ليسهای عميق ميزنی و يهويی تا بخودت بيايی میبينی بستنی تموم شده و اين وسط فقط دستت نوچ شده و پيرهن و شلوارت بواسطه ريختن بستنی كثيف شده و احتمالاً بخاطر نگاه به نامحرم كمی هم دچار معصيت شدی ولی وقتی همين پول رو بدی و مرگ بازی رو بگيری نه ديگه شلوارت كثيف ميشه، نه دستت نوچ ميشه و نه دچار گناه و معصيت ميشی!
بنابراين بنظر من، بخاطر ايجاد انگيزه و تشويق بلاگرهايی كه نوشتهها و وبلاگهاشون رو دوست داريم و برای حمايت از دوستانی كه هم سواد نوشتن رو دارند و هم همّتش رو، بياييم كتابهايی مثل مرگ بازی رو نه فقط يك نسخه كه بيشتر از اين تعداد بخريم كه وجود و حضور بعضی از بلاگرها و نوشتههای هر پستشون شايد ارزشی بسيار بيشتر از 1400 تومان داشته باشه.
درگيــر رابطـههـای معلّـق نـيمهتمـوم هـستيـم، اين روزهـا. همـهمـون.
صبح وقتی كه در يخچال رو باز كردم و اون همه پستهی خام رو توی يه مُشَمع شفاف و بیرنگ توی طبقه بالايی يخچال ديدم يهويی دلم خواست. من اگه زن بودم تصميم میگرفتم توی تموم طول سال بدون هيچ آميزشی حامله باشم و هر چيزی رو كه میبينم به هوای اينكه حامله هستم و ويار دارم بدون تعارف و رودربايسی بخورم ولی خب ساعت شيش صبح منی كه از ديد عموم، عينهو گاليور و يه آدم XXL هستم چه جوری واستم جلوی يخچال و بگم من هوس پسته تازه كردم؟!
اين قدِ بلند و اين ريخت و قيافهی خشن من هم شده آينهی دق. جز دردسر هيچی برام نداشته. نهايت اين بوده كه چهار نفر گفتن، چه قد بلند و چه كتف و شونههای خوبی داری. چه هيكل قشنگی داری. شايد هم نهايت يه سریها، توی دلشون گفتند اين شونهها جون ميده كه آدم خودش رو جمع كنی و بره توی بغلش بخوابه! حالا تازه اينهم كه معلوم نيست كسی گفته باشه، خودم دارم به خودم تلقين میكنم و اعتماد به نفس ميدم وگرنه با بودن اين همه جای خالی گرم و نرم، ديگه كی ميخواد خودش رو قِل بده توی بغل من؟! ولی اين شونههايی كه بخاطر بيست سال اسپك زدن به در و ديوار و زمين و توپ و تور، اينجوری گـُنده و ورزيده شده و از ديد بقيه خيلی خوب و قشنگه، كلی دردسر برام داشته. درسته كه هميشه ميگن مَردم عقلشون به چشمشونه ولی در مورد من حتی اين ضربالمثل هم صدق نميكنه و چشمهای اين جماعت هيچ وقت اين لِنگ و پاچههای بلند من رو نمیبينه كه بايد توی تاكسی و اتوبوس و مينیبوس توی دل و شكمم جمعشون كنم و چمباتمه بزنم و عينهو اسيرهای جنگ دوم جهانی گوشه ماشين بتَمرگم و جُنب نخورم ولی همينكه میبينند شلوار جين توی تنم خوب و خوش كوپ واميسته همهشون با اون چشمهای حسودشون ميگن، بَهبَه خوش بحالت با اين قد و بالات!
احتمالاً ديگه خيلیهاتون در جريان ارادت من به شليل هستيد. روزهای آخر وجود و حضور شليل هست و من شبها كه ميرم خونه، عاشقانه زل ميزنم به شليلهايی كه مامانم شسته و گذاشته توی جا ميوهايی. قطعاً خيلیهاتون ديگه اين موقع سال، شليل نمیخوريد و خودتون رو با ميوههای خوشرنگ و خوشطعم ديگه مشغول میكنيد ولی من با خودم عهد بستم به آخرين شليل باقیمونده هم خيانت نكرده و اون رو هم بخورم و تنها چيزی كه شايد بتونه غم فراغ شليل رو كمی كمرنگتر كنه وجود و حضور پستههای تازه كيلويی سههزار و پونصد تومانی هستش.
اشتباه خيلی از ما آدمها اينه كه حتماً بايد يه جايگزين پيدا كنيم برای آدم بدهای قصهی زندگیمون تا بتونيم خيلی سريع اين يكی رو با اون يكی عوض كنيم. نه نميشه! ممكن نيست. اصلاً نبايد اينكار رو بكنيم. اين يه اشتباه محضه. ماهيّت و شخصيت و خاطرهها با جانشين شدن يه آدم ديگه از بين نميره. اتفاقاً بزرگترين اشتباه آدمها همينه كه ميخوان يه كسی رو جايگزين كس ديگهايی كنند. شليل، شليله و پسته، پسته. جای خالی شليل هيچ وقت توی زندگی با پستهی خندانِ تازه پُر نميشه. بذاريم توی تموم روزهای بیشليلی، مزهی اون زير زبونمون باشه و باقی بمونه. حالا اگه قراره تموم شبهای بلند پاييزی رو با پستهی دامغان سر كنيم، اون رو به نيّت شليل نخوريم. حالا كه ديگه شليل نيست، پسته هست ولی بدونيم كه هيچ پستهايی، شليل نميشه و هيچ شليلی، پسته نميشه.
البته همهمون اينها رو ميدونيم ولی خب خيلی وقتها توی زندگیمون، مات و مبهوت توان اين رو نداشتيم كه پايان زندگی شليل رو قبول كنيم. حتماً میبايستی يه چيزی پيدا میكرديم تا تنهايیمون رو با اون پُر كنيم. خيلیهامون به اشتباه رو به خربزه و هندوونه آورديم غافل از اينكه عمر هندوونه زودتر از شليل تموم ميشه و خيلیهامون هم به اميد رسيدن آلبالو گيلاس، اونقدر تنها نشستيم تا خرداد سال بعد كه ديگه نه شليلی بوده و نه پستهايی و نه تويی كه بخواهی هوس و ويار چيزی رو بكنی.
همونجوری كه نميشه ميوههای تابستونی و پاييزی و زمستونی رو جايگزين هم كرد، جايگزين آدمها هم كار اشتباهیيه. اگه قرار بود كسی بره، بذار بره. دنبال نايب و جانشين و جايگزينی براش نگردد كه مطمئن باش هيچ پستهايی نمیتونه جای خالی شليل رو توی زندگی پُر كنه.
روزگار عجيب غريبی شده. به هيچی ديگه نميشه اطمينان كرد. اين شهر و آدمهاش همه دارند با همديگه غريبه ميشن. يعنی راستش خيلی وقته كه غريبه شدند. همهمون يه جورايی شديم انسانهای آهنين و ديگه هيچ پاشنهی آشيلی هم نداريم. همهی وجودمون رو رويينتن كرديم تا يه وقت تير غيب و ناغيب نخوره به جايی كه ديگه وا بديم و نتونيم سرپا بيايستيم. همهمون شرط اولمون برای مقابله شدن با بقال و نونوا و راننده تاكسی و گدا و دكتر و مدير اداره و زن و شوهر و حتی عشقمون با يه گارد كاملاً بسته، انجام ميشه. توی اين رينگِ خشن روزگار اونقدر مشت به سر و كلهمون خورده كه ديگه همهمون بخوبی ميدونيم گارد بسته چه گارديه. ديگه هيچ كدوممون كم نمياره از محمد علی كلی و جو فريزر كه بازی توی رينگ بزرگ زندگی، اصلاً قابل قياس با اون راندهای چند دقيقهايی نيست.
روزگار و زمونه دستِ همگیمون يه سپر داده با بلندا و به طول و عرض قدمون كه بتونيم خودمون و شخصيتمون و رفتار و منش و كردارمون رو، پشت اون سپر مخفی كنيم. اصل و اساس زندگی بر اين بنا نهاده شده كه روبرويی دزده و سارق و راهزن و اومده تا همهی مال و اموال و آبرو و حيثيت و شرف و احساسات خوب و قشنگ و عاشقونهمون رو با خودش ببره. اينكه همه دزد هستند مگه اينكه بر عكسش ثابت بشه، شده اصلیترين ركن زندگیمون. همهمون اون رو قاب گرفتيم و زديم سردر خونه و مغازهمون. زمونه بدی شده. خيلی بد. فكر نمیكنم توی هيچ كجای تاريخ اين سرزمين، آدمها اينجوری هار و حريص بوده باشند؟!
هر روز صبح در حاليكه چشم تو چشم همديگه هستيم و يه لبخند به پـَت و پهنی صورت و در راستای خط افق، از اين گوش تا اون بنا گوش روی صورتمون نقش بسته، جيب همديگه رو ميزنيم. من از كارم ميزنم و تو از بارت، نونوا از همون يه دونه نونِ سنگگ دو رو خاشخاشی كه قدِ نونه هی داره كوتاه و كوتاه و كوتاهتر ميشه، ميزنه. اين روزها وقتی میخواهی بری نونوايی بايد با خودت يه خطكش ببری تا نونها رو اندازه بزنی كه غفلت كنی شاطر با همون چوب درازی كه نون سنگگ رو ميده توی تنور، تـُف نزده میكنه توی ماتحت و توقع داره تو هم بدون آه و ناله دولا بشی تا ... استغفرالله! اين روزها نه فقط نون كه بايد همه چيز رو سانت بزنی. عشقها رو، مهر و محبتها رو، بودن و نبودنها رو، آهـان، تنهايی آدمها رو، آره اين روزها هر چقدر عشقها كمتر ميشه در عوض تنهايی آدمها خيلی داره زياد و زيادتر ميشه. ديگه كار از خطكش و سانت و دسیمتر هم گذشته. تنهايی آدمها اونقدر داره گود و ژرف و عميق ميشه كه حالا ديگه بايد مقنّی بياری بفرستی اون ته تا بتونه اون چاه ويل رو متر بزنه. متر چيه، كيلومتر بزنه. اين روزها اون عشقهای فرسنگی و كيلومتری، شده اندازه به بند انگشت.
زمونه و آدمهاش وقتی به جايی ميرسن كه همه، توی يه دستشون يه سپر و اون يكی دستشون يه متر و خطكشه يعنی اوضاع خرابتر از اونیه كه بايد باشه و بايد فاتحه اون رابطه و اون جامعه رو خوند. يعنی آدمها گارد گرفتند. ماسك زدند. همهی زندگی رو قراره وجب بزنند تا يه وقت نكنه كسی بماله درشون. اين روزها وقتی داريم با يه غريبه دست ميديم، همون موقع كه دست راستمون دست اون غريبه رو به گرمی و صميميت فشار ميده، دست چپمون يا جيبمون رو مراقبت ميكنه و يا باسنمون رو كه غفلت كنيم هم جيبمون رو ميزنند و هم درمون ميمالند تا دسته!
چند دقيقه پيش كارگر خدماتی كه يه ماشين چمنزن دستش بود و از صبح داشت زير همين پنجرهايی كه ميز من كنارش هست كار میكرد با شنيدن صدای اذان ظهر، خلاصه رضايت داد كه از چمن و ماشين و اعصاب و روان من بكشه بيرون و نميدونم كدوم قبرستونی رفت و گم و گور شد. ديگه در آستانه انفجار بودم و هی با خودم تموم درسهای مهندسی رو مُرور میكردم كه ببينم آخه برای يه باغچه و لَچكی دو در سه متر، مگه چقدر بايد يه ماشين چمنزن كار كنه تا بتونه اونها رو بزنه و ديگه تصميم داشتم بلند شم و بدون در نظر گرفتن شرايط و سيستم اداری و انضباطی حاكم بر شركت، چيزم رو از همين بالا دربيارم و بشاشم به سر مرتيكه قُرمصاق كه خب اذان ظهر خط بطلانی كشيد به تموم اين فرضيهها و نقشههای پليد و شيطانی من. از ساعت هفت صبح تا الان يارو اگه قرار بود چمن تمام مراتع و مزارع سيدنی و زمينهای گلف كشور آمريكا رو هم بزنه بايد ديگه تا حالا تموم ميشد. خلاصه شانش كه نباشه همين ميشه ديگه. چهارده سال چمنهای اين يه تيكه زمين رو نزده بودند اونوقت همين كه دو روزه من اومدم نشستم توی اين اطاق خراب شده، يه روز چمنزن مياد، يه روز ليفتراك مياد، يه روز جرثقيل مياد، يه روز كاميون مياد، يه روز تانك و ميگ 27 و سوخو و اف 14 و هاوركراف مياد. خدايا من ضعف اعصاب گرفتم از اين همه سر و صدا!
پريروز رفتم دكتر. آقای دكتر وقتی داروهای قبلی رو دوباره تجديد كرد باز هم با تاكيد گفت: اين قرصها رو حتماً بعد از نهار میخوری! در حاليكه سرم رو از شرم انداخته بودم پايين و سراميكهای مطب رو نگاه میكردم زير لب يه استغفرالله گفتم و در حاليكه دكتر داشت قهوهاش رو نوش جون میكرد و منهم توی حالت عادی كه بوی قهوه بهم ميخوره اونقدر از خود بيخود ميشم كه دوست دارم بدم ديگه چه برسه به وقتی كه روزهام هم باشم! به دكتر گفتم، دكتر با اجازهتون اين 7-8 روز رو هم روزه بگيرم و بعدش ... كه دكتر نذاشت جملهام تموم بشه. دكتر نگو، بگو اورانگوتان. بگو اژدها. يهويی مثل ديو تنوره كشيد و چنون عربدهايی زد كه پنداری كسی از زير ميز، تخمهای آقای دكتر رو بصورت عمودی كشيده. فرياد زنون گفت، مگه بهت نگفته بودم بايد حتماً بعد از نهار قرصهات رو بخوری؟! اين همه زحمت كشيديم تا به اين حالت و شرايط اِستيبل برسی، اونوقت سر خود قرصهات رو نخوردی؟! گفتم، آقای دكتر توی ماه رمضون كه ديگه كسی نهار نمیخوره. منهم قرصهام رو بعد از افطار میخورم. حالا ديگه دو سه ساعت اينور اونور كه توفيری نداره! گفت، الاغ، تو خيلی گـُه زيادی میخوردی! البته راستش اين جمله رو خيلی واضح و علنی نگفت ولی من چون اون روز، روزه بودم و حسهای معنویم خيلی قوی شده بود تونستم بفهمم كه توی مغز دكتر چی میگذره بنابراين شك ندارم كه اگه بهم فحش خار مادر نداده باشه اين الاغ و گه میخوری رو حتماً بهم گفته.
نسخه رو نوشت و مهر و موم كرد. هنوز بطور كامل از روی صندلی بلند نشده و نيمخيز بودم كه دوباره بخودم جرات دادم و گفتم، آقای دكتر اگه شما صلاح بدونيد من اين چند روز باقيمانده رو هم روزه بگيرم ... شانس آوردم دكتر قهوهاش رو خورده بود و فنجون توی دستش نبود وگرنه شك ندارم كه بيخيال اون همه مدارك عالیرتبهی پزشكی و مدال و مقام و جام ميشد و فنجون رو ول میكرد سمت سر و صورت من. دكتر، اينبار جوری فرياد زد كه احتمالاً تمام مريضهايی كه توی اطاق انتظار بودند فكر كردند يا من به دكتر تجاوز كردم و يا دكتر من رو مورد تعدی قرار داده كه صدايی اينچنين به آسمون بلند شده. در حاليكه ديگه كاملاً مطمئن شده بودم كه دكتر روی حرفش سفت و محكم واستاده و من حتماً بايد قرصهام رو بعد از نهار بخورم، بحالت نيمهخيز از مطب زدم بيرون.
من كه الان دو روزه، روزه نمیگيرم و بواسطه خوردن دارو روزهها رو هم در كنارش میخورم! جرات نمیكنم ديگه زنگ بزنم به مطب و حال آقای دكتر رو بپرسم چون مطمئن هستم با توجه به عربدههايی كه اون عزيز بخاطر نجات جون يه انسان كه من باشم زد حتماً يا باباسيلش زده بيرون و يا الان گوشهی يه بيمارستان افتاده و دارند فَتقش رو عمل میكنند. دكتر جان، من فدای اون حس مسئوليتت بشم. اون مرض و اون داروها رو ولش كن، راستش از اون روز به بعد و بواسطه ديوار صوتی كه توی مطب شكستی سه روزه كه همه چيز من همينجوری سيخ و معلّق در هوا باقی مونده. دكتر جان، بنظرت اين يكی مشكل رو چه جوری درمون كنم؟!
هر چند دو سه روزی از آخرین روز تابستون گذشته ولی خب ديدم شاید بیمعرفتی باشه که اين آخريها با روزهای گرم و کلافه کننده و شبهای طول و دراز و پُر از پشه تابستونی خداحافظی نکنیم. پس بدرود تابستونی كه تابستونیتر از هر تابستونی بودی برای من.
هر چند توی این عصر و زمونهایی که قرعه بنام ما خورده و نوبت ماها شده که بیایم توی میدون و خودی نشون بدیم، یه سری از آدمها اونقدر درگیر رج زدنهای قالی نخنمای زندگیشون هستند و قاطی بوی باقالی تازه و نگران جا افتادن قرمهسبزی و جور کردن حموم زایمون دخترشون و پیدا کردن دیسک و صفحهی فابریک و اصل فرانسوی توی خيابون امیرکبیر و چراغ برق شدند که اصلاً یادشون نیست الان چه ماه و چه فصلی از کدوم سال هستش، پس با این قُماش کاری نداریم که خدا خیرشون بده که اونها هم با ما کاری ندارند. همینکه کتهشون دون نشه و دندهشون خوب جا بره و ماشينشون پُر نَفس، سر بالایی رو بکنه و سیسمونی نوهشون رنگی و گل گلی باشه اندازه یه شیش ماه اول سال خوب و خوش و سرحالند.
مکافات با دسته دوم هستش. همونایی که تا دیروز پاییز رو فقط با اومدن انار ساوه میشناختند، حالا از سه هفته مونده به رسيدن پاییز، عاشق میشن و دراز به دراز رو به قبله میخوابن و عهد میبندند كه با بوی نَم بارون با يارشون یه عمر زندگی کنند در صورتیکه هنوز بوی گند پیازی رو که با قرمهسبزی لومبوندند وقتی میخوره توی صورتت، آدم به یاد روز محشر و دمیدن صوراسرافیل میوفته! آره پنداری این روزها، همهی آدمهای دور و بر من، روشنفکر و شبه روشنکفر و نیمه روشنفکر شدند. همونهایی که هنوز توی توالت خونهشون هم سر پا میشاشن و غفلت کنی سه بندِ انگشتشون رو تا بيخ، توی دماغشون میکنند و جلوی مهمونها، خِرت و خِرت ماتحتشون رو میخارونند، همونایی که مردی و مردونگی رو توی کُشتن گربه توی شب زفاف و همون دم حجله میدونند و بعدش از ناموسشون میخوان که وقتی میرن و در کلون همسایه رو میزنند انگشت اشارهشون رو تا ته بکنند توی دهنشون تا یه موقع خدای نکرده نامحرم صداشون رو نشنونه، غافل از اینکه دیگه این تکنولوژی گور به گور شده و صفحههای دیجیتال و اِسكرينها و دوربینهای مخفی و مدار بسته و زنگها و آیفنهای تصویری و موبایل و بلوتوث، رنگ و بوی ناموس و مَحرم و نامحرم رو خیلی کم رنگتر از قبل کرده.
صحبت از همهی اونهایی که بوی گند تفکراتشون حال آدم رو بهم میزنه ولی خب خیلی زود تونستند همرنگ جماعت بشن تا وقتی کاسهی رسواییشون به زمین ميخوره زیاد سر و صدا نکنه و توی این هاگیر و واگیر و بگیر و ببند و سلام و علیک و مخلص و چاکرمهای ملتمسانه و متملقانه گم و گور بشه. همونایی که الان ديگه موهای فرفریشون رو فشنی کرده و ژل میزنند و توی تابستون بجای گیوههای سفيد پشت خوابيدهشون، صندل و کالجشون رو بدون جوراب پاشون میکنند و یکماهه که توی تنديس و سرخه و فرشته دنبال یه کت تک قهوهایی چهارخونه میگردند تا برای مهمونی بعد از ماه رمضون بتونند با اون شلوار بلو جینشون سِت کنند. كت تك قهوهايی چهار خونه، چه گـُه خوردنها! آره از اونهايی میگم که خیلی زود و خیلی خوب تونستند رنگ عوض کنند و حالا هم از وسط مرداد که میشه دلشون غنچ میره واسه رسیدن پاییز و خفت يه گوسفند رو میگيرن و كشون كشون می برند دم غروب خورشيد و به انتظار پاييز ميمونند كه اون زبون بسته رو سر ببُرند. چيه كه يه چند وقتيه ديدند همهی آدم حسابیها از پاييز خوششون مياد و ميگن پاييز فصل عاشقهاست، در صورتيكه اونها توی اين مدت اصلاً توی باغ نبودند. وقتی که دور و برمون پُر بشه از این خزونزدههای پاییز دوست، آدم دیگه روش نمیشه از پاییز و همهی اون حسهای خوب پاییزی بگه.

حالا باز خوبه که آرشیو این وبلاگ هست تا نشون بده، اگه من علاقهایی به این فصل دارم و در رابطهاش كلومی گفتم و نوشتم، قدمتی طولانی داره. اگه منتظر رسیدنش بودم بواسطه رفاقت طولانیيه كه با روزها و شبها و طعمها و مزههاش دارم. که با تموم درختهای چنار پيادهروهای تهران و اون کلاغهای چشم دراومدهش دارم. رنگ عوض نکردم و هنوز هم عاشق قرمز و زرد و قهوهاییها پاییزی هستم. این روزها اونقدر آدمها زود عوض میشن و زود عاشق میشن که از وسط مرداد جلوی پارک ملت به انتظار خزون درختهای چنار صف میكشن تا با يه قيافه روشنفكرمابانه، سيگاری بگيرند دستشون و همراه با يار تازه به دوران رسيده، قدم بزنند و بگن ما هم درك میكنيم صدای ضجه و نالهی برگها رو. بگن ما سالهاست كه زندگی كرديم با اين خشخش برگها. ببين اين خشخش و پچپچ برگها رو، چه گـُه خوردنها! اين روزها سینهچاکان پاییز زیاد شده و من و تویی که بدون پاییز، انگاری زندگیمون چیزی کم داشت دیگه حتی رومون نمیشه بگیم ما با این فصل رفاقتی دیرینه داریم.
پاییز رسید. بدون جار و جنجال و بدون هیچ هیاهویی. بیخبر هم نیومد که ما گم شديم و سردرگریبون این زندگی کوفتی و نکبتی هستیم وگرنه که پاییز نیاز به در کردن توپ و ترقه و آوای یا مَقَلب القُلوب نداره. پاییز رسید که مثل همیشه یادمون رفت به استقبالش بریم ولی اگه عمری باقی باشه برای بدرقهش تا خودِ خودِ زمستون باهاش میریم. ما با اين پاييز و اون عصرها و خشخش برگها و صدای غمگين كلاغهای تهران حالا حالاها كار داريم. این شبها و روزهایی که تو بودی و نبودی با آلبوم پاییز طلایی فریبرز لاچینی زندگی کردم. اونقدر توی گوشم سَر و صدا و هیاهوی آدمهاست که دیگه حوصله شنیدن صدای هيچ آدمیزاد و بنی بشری رو ندارم. صدای تو رو میخوام که تو هم که دیگه نیستی. سالهاست، نه قرنهاست كه نيستی. پس با همین موزیک بیکلام پاییز طلایی زندگی میکنم. ببخشید پاییز! یادم رفت کوچه و خيابون رو برات چراغونی کنم. مثل بعضیها از دو ماه پيش منتظر رسيدنت نبودم و جلوی ميدون آزادی گاو و گوسفند نبسته بودم كه جلوی پات قربونی كنم و هی چوب خط نزدم تا برسی ولی حالا كه اومدی مطمئن باش كه قراره باهات خيلی بيشتر از سه ماه زندگی كنم.
به لطف دوستی عزيز و نديده كه از خوانندگان خوب اين وبلاگ هست، نتايج نظرسنجی در رابطه با فيلمهای خارجی منتخب مشخص شد. به نظر من انتخاب برترين فيلمها، كار خيلی سخت و نشدنیيه چون دامنه فيلمها و نظرات آدمها خيلی متفاوت ميتونه باشه. قطعاً فيلمهای روزی كه الان در حال اكران هست و توی ايران هم ميشه براحتی DVDهاش رو تهيه كرد و اون فيلمها رو ديد، هر چقدر هم از نقطه نظر موضوع و داستان و سناريو و كارگردان و هنرهای خاص سينمايی، امتيازات ويژه و برتری نداشته باشند ولی بطور ناخواسته توی اين ليست و انتخابها قرار میگيرند و قطعاً با گذشت زمان اين ليست ميتونه خيلی متفاوت بشه ولی خب در اختيار داشتن اين ليست ميتونه باعث بشه كه تا مدتها يه منبع و رفرنس بسيار خوب و مفيد و با توجه به نقطه نظرات 60-70 نفر آدم فيلمببين در اختيار داشته باشيم تا از اين به بعد بر اساس اين ليست، فيلمهايی رو كه قراره ببينيم يه كمی هدفمندتر از قبل باشه.
اين دوست عزيز طبق قولی كه داده بود، خيلی زود نتيجه فيلمها رو جمعبندی كرد و برای من فرستاد و نهايتاً دويست تا فيلم رو مشخص كرد. البته ايشون بعد از ايميلی كه زدند و فايل رو فرستادند اظهار داشتند كه كار بسيار سخت و طاقتفرسايی بوده كه خب چون من خودم قبلاً پی و صابون اين كار به تن و بدنم خورده بود بدون هيچگونه چَك و چونه حرفش رو پذيرفتم. اصلاً چون جمعآوری اين نظرسنجی كار سختی بود منهم اومدم و از دوستان خواهش كردم كه يكی پيدا بشه و اين وظيفهی خطير رو به گردن بگيره و میدونستم كه وقتی هم وظيفهاش بيوفته گردنش، ديگه تا ثريا ميرود ديوار كج!

اين دوست عزيز و گرامی اسامی دويست فيلم منتخب رو البته با توجه به رایی كه شما داديد مشخص كرد. اگه قرار بود اسم همهی اون دويست فيلم رو اينجا بنويسم يه ليست بلند و بالايی در ميومد كه سر و تَه ليست از وبلاگم ميزد بيرون و میبايستی اون رو توی خونههای همسايه پيدا میكرديم. بنابراين با توجه به اينكه منهم سر سوزن ذوقی دارم و دست به آچار هستم ( آچــــار؟! ) 60 تا فيلم اول رو با مخلوط كمی رنگ روغن و بَزك دُوزك گذاشتم توی صفحهی اصلی و برای ديدن كل ليست بايد فايل پيوستِ اين پايين رو دانلـود كنيد كنيد تا هم ليست اون دويست تا فيلم رو ببينيد و هم هنر منی رو كه بواسطه اين فيلمها ياد گرفتم چه جوری ميشه توی مويل تايپ، فايلِ دانلودی گذاشت.
ديروز خونه تنها بودم. وقتی از خواب بيدار شدم هيچ كسی خونه نبود. همه نميدونم كجا رفته بودند. البته راستش رو بخواهی از لِنگ ظهر هم خيلی وقت بود كه گذشته بود كه من از خواب بيدار شدم. آفتابی كه سر ساعت دوازده ظهر اين روزهای آخر تابستون ميامد و مثل بچه آدم روی لبه تخت واميستاد، من و تخت و پتوی پيچيده و مچاله شده به تن و بدنم رو كه رد كرده بود هيچ، از اطاق هم زده بود بيرون و معلوم نبود توی كجای خونه داشت پرسه ميزد و اين يعنی اينكه خيلی وقته از دوازده و صلاة ظهر گذشته. تو كه غريبه نيستی و خودت خوب ميدونی، من دلم به همين خوابهای روزهای جمعه خوشه. اونقدر هيچ كسی نيست كه ديگه حتی شبها هم موبايلم رو خاموش نمیكنم، همينجوری روشنش ميذارم و میخوابم چونكه ميدونم كسی با من كاری نداره كه بخواد بهم زنگ بزنه و مزاحم خواب اعلاحضرت بشه. صبح وقتی كه بيدار شدم، كمرم مثل لواشك شده بود. مثل همهی اون لواشكهای ترش و شيرين پهن شده كناره جاده چالوس و هراز. تو كه غريبه نيستی و خودت خوب ميدونی، يه وقتهايی آدم كه زيادی خوب باشه، آدمها كه هيچ، ديگه حتی اشياء هم ازش سوءاستفاده میكنند! اونقدر شبها، ساعت دو و سه نصفه شب خوابيدم و پنج صبح بيدار شدم پنداری اين تختخواب هم ديگه حال و حوصلهی تحمل من رو بيشتر از دو سه ساعت نداره. به مُرده كه رو بدی به كفنش ميرينه نَقل اين روزهای زندگی من شده. حالا ديگه تخت هم برای من ناز ميكنه. تو رو خدا میبينی دوره زمونه رو؟!
گويا شبهای جمعه، همه يكی رو دارند كه سرشون رو باهاش بذارند روی يه بالش و توی اون شب خاص، بالش و متكاشون رو با هم عاشقونه شــِر كنند و حتماً توی مكتب اونها و خيلی از آدمهای خر ديگهی اين دنيا، اين به معنی اينه كه يعنی ما همديگر رو خيلی دوست داريم و قلوپ قلوپ تفاهم داريم و همونجوری كه سه ماه اول ازدواج با هم توی يه بشقاب غذا میخورديم حالا هم هر شب جمعه، تختمون فقط يه بالشت داره. اونها به همديگه دروغ ميگن و برای هم قصه ميبافند تا بتونند نيم ساعت بعد، پنج دقيقه لـ.ـبتولـ.ـب بشن و لِنگ و پاچه همديگر رو بخورند و بليسن كه والله بخدا همين يه كار رو هم بلد نيستند. تو كه غريبه نيستی و خودت خوب ميدونی، همه آدمها دوست دارند دروغ بشنوند هر چند دروغی به بزرگی اينكه طرفی كه فقط شب جمعه و اونهم فقط حاضره بخاطره پنج دقيقه، بالشتش رو باهاش تقسيم كنه، بهش بگه دوست داره و نيم ساعت بعد، يكیشون حاضر نيست تا دَم يخچال بره و از سايدبایسايد دور در و آب سر خودشون، يه ليوان آب خُنك بياره و بذاره كف دست اون يكی. حاضرند تا صبح مثل سگ تشنگی بكشند و لَهلَه بزنند ولی يكیشون بلند نشه بره تا آشپزخونه.
تو كه غريبه نيستی و خودت خوب ميدونی، اونجايی كه هنوز خرشون اونور پل بود و از چشمهاشون آتيش شـ.ـهـ.ـو.ت زبونه ميزد و هنوز اين پل چوبی اينقدر لَق و پُر سر و صدا نشده بود، دو تايی داشتند ايران و توران و نصف برجالعرب و دو تا هتل توی آنتاليا و يه كشتی توی نيس فرانسه و سه تا از ايالتهای كانادا و چهار تا مزرعه با تموم گاو و گوسفندهاش توی استراليا رو بهم میبخشيدند و بخاطر نشون دادن حسن نيتشون هم حتی حاضر شده بودند دو تايی روی يه بالشت بخوابند و اين خيلی حرفـه تو كه غريبه نيستی و خودت خوب ميدونی، خيلی از آدمها نمیخوان حقيقتِ زندگی رو بدونند و ببينند. كدوم يكی از اين آدمها رفت تا تَه و توی اين حقيقت رو كشف كنه كه چرا بعد از سه، چهار ماه ديگه با عشق ابدی و ازلیشون توی يه بشقاب كه غذا نخوردند هيچ، بعدِ شيش ماه يكیشون روی كانتـر آشپزخونه و سر پا شامش رو خورد و اون يكی وسط پيچ و مهرههای راديوی قديمی ترانزيستوری بابابزرگش كه توی اطاق خواب دل و رودهاش رو ريخته بود بيرون تا ببينه چرا ديگه صداش درنمياد، غذاش رو كوفت كرد. كجا رفت اون عشقهای قـُلمبه شدهی كنار كوفتههای تبريزی كه توی يه بشقاب با هم لب ميزدند؟! تو كه غريبه نيستی و خودت خوب ميدونی اين آدمها دوست دارند هر روز و هر شب و بخصوص شبهای جمعه دروغ بشنوند. دروغی به بزرگی اينكه طرف يهشون بگه دوسِت دارم. تو رو خدا میبينی دوره زمونه رو؟!
اونوقت توی اين شب و روزهايی كه هيچ كسی نيست، من بايد مثل همهی اون شبهایی كه به تو و هيچ كسِ ديگهايی دروغ نگفتم و حاضر نشدم بخاطر ماهيت شب جمعهايی، بالشتم رو با كسی شِـر كنم بشينم و توی اين تاريكی و نصفه شبی، بگردم تا تُـ.خـ.ـمهای اين تختخواب رو پيدا كنم و اونها رو بمالم و دلش رو بدست بيارم تا فردا كه جمعه است اين اجازه رو بهم بده كه بيشتر از روزهای ديگه بخوابم. تو كه غريبه نيستی و خودت خوب ميدونی، من خيلی وقته كه قيد همهی شبهای جمعهی قبل و بعدم رو زدم و دلم رو فقط به همين روزها و ظهرهای جمعه خوش كردم تا چند ساعتی بيشتر بخوابم و نبينم دروغ اين آدمهايی رو كه بوی گـَندشون ديگه حالم رو بهم ميزنه. بقيه مردم شبهای جمعهشون رو با كی میگذرونند و دردِ دلهاشون رو توی گوش كی نجوا میكنند و اگه قرار بمالند مال كی رو ميمالند و اگه شب جمعهايی، خواستهايی داشتند از طرفشون چی ميخوان و اونوقت منِ بايد مال كی رو بمالم و توی گوشهای آهنين كدوم نعرهخر بلند بالايی كه از خودِ دراز من 20 سانتیمتر هم بلندتره و فروشنده به شرط و تضمين پنج ساله و اگه ميلههاش تاب برداشت برامون بدون هزينه تعويض كنه، نجوای عاشقونه سر بدم. تو كه غريبه نيستی و خودت خوب ميدونی، نه بخاطر همون خر واموندهی حَـ.شـ.ر.ی اونور پل، مثل اين آدمهای پَست، دروغ ميگم و نه شب جمعهايی و بخاطر پنج دقيقه تلاطم و بالا پايين كردن تن و بدن، بدون وسط گذاشتن و دخيل كردن احساساتم حتی بالشتم رو با كسی تقسيم میكنم. اگه قراره بمالم مال همين تختخواب فلزی رو ميمالم و در گوش همين درازپای آهنين زمزمه میكنم كه بدون اينكه دروغی بهش بگم و اونهم خواستهايی ازم داشته باشه اين اجازه رو بهم ميده كه بدون اينكه ازم خسته بشه حتی تا بعد از صلاة ظهر هم توی آغوشش بخوابم. تو رو خدا میبينی دوره زمونه رو؟!
صبح پنچشنبه است و دو سه هفته است كه هر روز صبج كه از خواب بيدار ميشم، هوا با سرعت و شدت و با يه شيب نزولی تاريكتر از روز قبل ميشه و اين تاريكی همچين محسوس و مشخصه كه ديگه صبحها بايد با چراغ قوه و فانوس و چراغ زنبوری از خونه بيام بيرون. تاريكی غليظِ صبحگاهی شده مثل اين روزها و اين قسمت از زندگیمون كه تاريكِ تاريك شده، عينهو جاهای كشف نشده غار عليصدر و جزيزه ناشناختهايی كه دكتر اِرنس و خونوادهاش سالها ساكن اونجا بودند. هر چند مال شما رو كه نمیدونم و اميدوارم كه روزها و شبهاتون عينهو پروژكتورهای استاديوم آزادی روشنِ روشن باشه. اگه چيزی ميگم مربوط به روزها و شبهای گمشده خودمه كه مدتهاست مثل كفشی كه از جلوی در مسجد بدزدند، ميره و هيچ وقتی پيدا نميشه و روزها و شبهای منهم خيلی وقته كه رفته و معلوم نيست كجای اين دنيای وانفسا و جلوی كفشكنی كدوم مسجدی گم و گور شده.
همانند ماههای تابستونی و پاييزه اين چند ساله، توی اين روزها، آب دماغم سرازيره. اونقدر با دستمال كاغذی محتويات زلال و بیرنگ دماغم رو گرفتم و اون رو چلوندم كه ديگه انگاری به نوك دماغم سنسورهای شركت زيمنس رو وصل كردند، چنان حساس شده كه ديگه باد هم بهش ميخوره درد ميگيره. غلط نكنم بواسطه لطافتِ دستمال كاغذيهای وطنی كه انگاری توش پشم شيشه و زرنيخ بكار رفته و فشار وارده از طرف من به مُخاط دماغ، چند سانتی از پوست و گوشتش از بين رفته. اين آبريزش بينی بعضی وقتها بقدری كلافهام میكنه كه دوست دارم اين تنها عنصر خوشگلی كه توی اين هيكل عريض و پُر مساحت من وجود داره و بارها از طرف افراد مختلف به اينكه دماغم يه دماغ فانتزی و عمل شده است، متهم شدم و تا وقتی دوستان خودشون دو دستی دماغم رو تست نكرده و از جا نكندند، حرف من بهشون ثابت نشده كه اين دماغ يه دماغ اصل و اورجيناله .... ( اونقدر جملهام بلند شد كه نمیدونم حالا تَه جمله رو چه جوری بببندم! ) آره خلاصه كه دماغم بقدری ميخاره و آبريزش داره و فينفين میكنم كه دوست دارم اين تنها عنصر خوشگل بدنم رو بكنم و بندازم جلوی گربه، تا سگ بخورش! البته لازم به تذكره كه من يه چيز خيلی خوشگل ديگه هم دارم كه تقريباً يه همچين فرآيند آبريزش مانندی هم داره ولی خب محاله كه از اون يكی دست بكشم و هر روز و هر ساعت و هر دقيقه هم كه آبش بياد، با كمال ميل و خرسندی هيچ وقت حاضر نيستم از خودم جداش كنم و بندازمش بيرون كه زيبايی و قد و قامت و هيكل اون اصلاً قابل قياس با دماغ ظريف و ملوس روی صورتم نيست!
بله میگفتم، صبحها كه از خواب بيدار ميشم عطسههايی میكنم وحشتناك و ظاهراً عطسههای امسالم دقيقاً منطبق با قوانين نيوتن پايهگذاری شده. از اونجايی كه شكر خدا عمده خوانندههای اينجا آدمهای با سواد و دارای تحصيلات آكادميكی هستيد، در جريان هستيد كه سومين قانون نيوتن اينجوريه كه هر عملی همواره با عکس العملی مساوی و در جهت مخالف روبرو است. كه البته اين قانون به قانون کنش و واکنش هم معروف هستش يعنی اينکه هرگاه جسمی به جسمی ديگه نيرو وارد کنه، جسم دوم هم نيرويی به همون بزرگی ولی در خلاف جهت بر جسم اوّل وارد ميکنه. قانون سوم نیوتن معمولاً به دو شکل بیان میشه، شکل ضعیف و شکل قوی. در شکل ضعیف تنها به این اکتفا میشه که نیروی واکنش، قرینهی نیروی کنش هستش یعنی F1->2 = - F2->1 اما در شکل قوی علاوه بر این فرض میشه که این نیروها در امتداد خط واصل میان دو ذره هستند یعنی (F1-> 2 & (r1- r2 و خب با توجه به اينكه سالها از زمانيكه من يه مدرك پيزوری دانشگاهی گرفتم، گذشته اجازه بدين به همين چند خط علمی بسنده كرده و مطلب رو پیگيری كنيم.
بله، بعد از سالها كه از خوندن اين قانون توی دبيرستان گذشت من تازه امسال فهميديم كه منظور از اين قانون نيوتن چی بوده و كاربردش توی زندگی برام مشخص شد و اونهم اينكه معمولاً برخلاف اين عطسهها و در جهت مخالفِ وزش عطسهها، بطور همزمان و كاملاً ناخواسته بادی هم از اونوره بدنم در ميره كه خب خوشبختانه صدای اون باد لابهلای صدای وحشتناك عطسهها گم و گور ميشه و بعيد بدونم كسی متوجه موضوع و تِلنگ در رفته بشه ولی هر چی كه هست خدا پدر مادر اين نيوتن از خدا بیخبر رو بيامرزه كه با اين قانونش هم باعث شد ما دو سه سالی سر امتحان سخت فيزيك، دو نمره باد آورده از اين قوانينش بياريم و هم باعث شد كه تعادل بدن من توی شيش ماههی اول سال كه اين آلرژی مادر جـ.نـ.د.ه مياد سراغم، حفظ بشه.
نور به قبرت بباره نيوتن كه با اون قوانينت زندگی و آبروی بشر و بشريت رو توی دنيای كهن و نوين حفظ كردی كه اگه من وسط يكی از اين جلساتِ رسمی، بدون در نظر گرفتن قانون مهم و اساسی سوم تو و بدون اينكه عطسه كنم، يك دفعه زبونم لال بخوام به تنهايی بادی در كنم با اون سر و صدايی كه خودم ازش خبر دارم و بارها توی خلوت خودم، تست و كوكش كردم چنان آبروريزی ميشه كه خودم بايد برينم به دوازده، سيزده سال كار آبرومندانه و بدون انجام مراحل اداری و تسويه حساب، خودم با پای خودم و بدون هيچگونه ادعا و غرامتی از شركت برم و ديگه از فردا صبح دور و بر اينجا هم پيدام نشه.
اون شاعری كه يه روزی تنگ غروب زير يه درخت بزرگِ سيب دماوندی نشسته بود و منتظر بود تا يه سيب قرمز از درخت تالاپی بيوفته پايين تا اون ياد مرحوم نيوتن و جاذبه زمين بيوفته ولی خيلی زود گفت گور بابای يونان و نيوتن و علم و دانش و سرش به يار گرم شد و بیخيال زمين و چرخش و جاذبهاش، دست يار رو گرفت و رفت توی يه غار تا همون جا خودشون دو نفری بچرخن و جاذبه و دافعههای همديگر رو كشف كنند و چند ساعت بعد كه از اونجا دراومدند و چشم و چال شاعر قصهی ما تونست دور و بر خودش رو ببينه و فهميد وسط ارديبهشت كه درخت، سيب نداره كه از اون بالا بيوفته و همينجور كه دستش دور كمر يار بلند بالا بود فیلبداهه گفت، دلخوشیها كم نيست قطعاً درست و بجا گفته.
ولی خب قبول داريد خيلی از اين دلخوشیها چيزهايی بوده كه خودمون برای خودمون و نه برای دلمون كه برای اينكه كـ.و.نمون نسوزه ساختيم و بال و پرش داديم و بزرگش كرديم تا بتونيم چند صباحی باهاش زندگی كنيم ولی خيلی زود، همين اندكِ دلخوشی تصنعیمون هم باقی نمونده و از بين رفته.
موندنی نيست. بزرگتر و درازتر و كلفتر و عظيمتر از اين دلخوشیهای خردهپا هم رفتند، اينها كه ديگه چيزی نيستند. و وقتی هم ميرن دهن سرويس میكنند و ميرن. همينجوری مثل بچه آدم كه نميرن، میسوزونند و ميرن. اونقدر سوراخ سنبههای آدم رو انگولك میكنند كه آدم دلش ريشريش ميشه. باز اگه اين انگولك كردنشون مختص به سوراخ سنبههای فيزيكی و جسمی بود شايد بعضیها خوشخوشان هم ميشد ولی اونجايی كه انگشتِ اشارهشون رو میكنند توی اون سوراخهای روحی و روانی و يه نيم دور هم میچرخوننش، دوست داری زمين دهن باز كنه و ... نه، زمين هم كه دهن باز كنه چيزی عوض نميشه اونجور مواقع دوست داری كه اصلاً زمينی نبود. تويی نبودی و وجود خارجی نداشتی. كاشكی فقط يه اسم خيالی بودی توی ذهن ننه و بابات كه هی بزرگت میكردن، هی شيرت ميدادند، تو ميرفتی مدرسه و ... راستی اونجايی كه گفتم، شيرت ميدادند رو بايد اصلاح كنم دو نفری كه شير نمیدادند بلكه فقط مامانه بود كه شير ميداد. باباهه هم توی چرخه زندگی دهنش سرويس ميشد و هی لِه ميشد و تو هی بزرگ ميشدی و بزرگ ميشدی و ميرفتی دبيرستان و دانشگاه. دلخوشیها كم نيست.
حتماً چون ننه بابات دكتر نشده بودند تو يه دكتر معروف و مشهور ميشدی و تموم مريضهای بد حالی كه بقيه دكترها جوابشون كرده بودند رو درمون ميكردی. اون وقت حتماً میتونستی كامران پسر خالهايی كه سیو هفت هشت ساله، فلج مادرزاده رو هم درمون كنی. آره حساب كن وقتی اون درمون ميشد و میتونست بدون اينكه ديوار رو بگيره و هی گروپ گروپ بخوره زمين، راه بره چه شور و حالی ايجاد ميشد. من رو باش چی میگم؟! بچه، چه شور و حال چيه، بگو چه قيامتی برپا ميشد. محشر كبری ميشد. دلخوشیها كم نيست.
تموم دكترهای اروپا سی سال پيش جوابش كردند. عكسهای آلمان و ايتاليا و فرانسهشون هنوز توی آلبوم عكسها هست. گوشههاش زرد شده و اگه بخواهی پلاستيك روش رو بكنی نصف صورت آدمهای توی عكس هم كنده ميشه. سی سال همونجوری وايستادند و منتظر موندند. هنوز دلخوش هستند. دلخوشیها كم نيست. دلخوش به اينكه يه روزی اون پسر خوب شه و بتونه روی پای خودش وايسه و بره تا دَم يخچال و يه ليوان آب خنك برای خودش بريزه. بعضی وقتها آرزوها چقدر كوچيك ميشه. عجب صبری. عجب طاقتی. عجب دلخوشیهايی. اسی هم هست. يه بچه ريقو و دماغوه كه توی تموم عكسها همينجور وله كوچه و خيابونه. همون موقعها دكترها گفتند يه عمل كاملاً ريسكی پنجاه، پنجاه داره كه بعدِ عمل يا ميمونه و يا ميره و خب پدر و مادر تصميم گرفتند عمل نشه و باشه هر چند نصفهنيمه ولی باشه. اونهم موند. الان سیوهشت ساله كه مونده. خدا كنه كه حالا حالاها هم بمونه. جای كسی رو تنگ نكرده كه حتی توی اين دنيای بیسر و ته به حق قانونی و همون يه ذره جای خودش هم نرسيده. بعضی وقتها اين پنجاه، پنجاهها و تصميمگيریها چقدر سخت ميشه. چی میگم؟! سخت چيه؟! بعضی وقتها تصميمگيری خودِ خودِ مرگ ميشه.
روی كاغذ ميشه گفت پنجاه، پنجاهه ولی روی غلطك زندگی صد به صفره. ديدی همهی اون موقعها كه دلمون خوش بود كه تيم ملی ميره جام جهانی و همهی اون موقعها كه شانسمون روی كاغذ پنجاه، پنجاه بود ما به جام جهانی نرفتيم؟! الان ديگه زمونهايی نيست كه با پنجاه درصدِ شانس، بشه نَفس كشيد. الان ديگه دوره زمونهايی نيست كه بشه روی كاغذ زندگی كرد. الان بايد توی گريد 95 به بالا باشی. زير هشتاد، مُردی. پنجاه، پنجاه يعنی يه دلخوشی. يه دروغ بزرگ. به بزرگی اينكه يه روزی خوب ميشه. بد زمونهايی شده كامران. بد.
اگه من بودم میگفتم عملش كنيد. ولی نه، خدا نكنه من توی اين موقعيت قرار بگيرم. باز من زر زيادی زدم. نمیخوام فكر كنم كه اگه من جای اون پدر و مادر بودم چه تصميمی میگرفتم. ميدونيد اشتباه همهی ماها اينه كه همهمون به زور میخواهيم خودمون رو بذاريم جای اون يكی. شنيدين اين جمله رو كه توی فرهنگ ما چقدر هم زياد استفاده ميشه كه اگه من جای تو بودم اينكار رو میكردم؟! همهی ماها توی جايگاه خودمون چه گـُهی خورديم كه حالا قراره بريم و جای كس ديگهايی رو بگيريم. ماها زرنگ باشيم. تحصيلكرده باشيم. روشنفكر باشيم. يه ذره، دل از اين دنيا و ظواهرش تونسته باشيم بكنيم و همچين بفهمی نفهمی و خيلی رقيق و كمرنگ، آدم شده باشيم، بتونيم اون دو متر جای خودمون رو، روی زمين پيدا كنيم. آسمون و كهكشان و دنيای ماورايی و بهشت و جهنم و برزخ پيشكشمون.
روی همين زمين سفت و سخت كه راه ميريم و میخوابيم و میخوريم و ميرينيم و لمسش میكنيم، ول هستيم. سرخوش و شيرين مغز هستيم، ديگه وای بحال اينكه بخواهيم عروج كنيم. عروج كنيم؟! من رو باش چی ميگم! عروج چيه. خروج هم نمیتونيم بكنيم، خيلی وقتها فرو هم نمیتونيم بكنيم حالا ديگه چه برسه به عروج. همچين سفت و سخت چسبيديم به اين ميز و صندلی و السیدی تلويزيون سونی و شماره رُند موبايل و اُپن بودن زن و دختر و آشپزخونه و ماشين چند ميليونی و زمين توی كلاردشتمون كه ... ای Wicrosoft Word مادرت رو ... كه هر وقت من يه "چ" تايپ میكنم تو، زرتی، سرخود چهارشنبه رو توی صفحه نشون ميدی. بیپدر مادر! مگه قراره ما توی چهارشنبه چه گـُه ناشتايی بخوريم كه هی بازبون بیزبونی و الكنت ميگی چهارشنبه، چهارشنبه؟! ای گه به گور هر چی چهارشنبه است كه ريدی به ذهن و مغز و تمركز نداشتهام و اصلاً ديگه يادم رفت میخواستم امروز چی بگم.
گذاشتن اين پستِ معرفی فيلمهای خوب خارجی اين حُسن رو داره كه چند روزی خودم رو بزنم به خريت و هر وقت كه وبلاگم رو باز میكنم ديگه ياد بیحوصلهگی و ننوشتنِ اين روزهام نيوفتم و پيش خودم بگم:
خب اگه چيزی نمینويسم، صرفاً بخاطر اينه كه جماعت بيان و نظراتشون رو در رابطه با فيلمها بنويسند، پس بذار يه چند روز ديگه اين پست همينجوری هوا باشه تا تعداد فيلمهايی كه معرفی ميشه بيشتر باشه.
تازه قصد داشتم كه بعد از اين معرفی فيلم يه نظرسنجی ديگه هم در رابطه با يه موضوعی كه چند وقته ذهنم رو درگير خودش كرده بكنم كه خب حدس زدم اون موقع ديگه شايد خيلیهاتون بياييد و علناً فحش خار مادر بهم بدين و اونوقت، هم روزهی شما لكهدار ميشه و هم آبرو و حيثيت من به باد ميره.
يه ضربالمثلی هست كه مال هيچ كشور و ملت و مليتی نيست بلكه فكر كنم سالها پيش توی جمع دوستانهی من و ديگر دوستهام كه الان ديگه همهشون هم عاقبت بخير و معتاد و دزد و كلاهبردار شدند! يه روز بعدازظهر كه همهمون سر كوچه ول بوديم، ساخته شد و اونهم اينه كه ان هم خوردنش يكبار مزه ميده! حالا شايد خيلی از شماها اه و اوه كنيد و باز بگيد كيوان سر صبحی حالمون رو بهم زدی ولی اگه دقيقتر به اين قضيه نگاه كنيد و تجربه خوردن ان رو داشته باشيد متوجه اهميت موضوع ميشيد. اين رو گفتم كه حق رو بدم به شماها كه خب نبايد هی زرت و زورت، نظرسنجی گذاشت توی وبلاگ تا خودم با خيال راحت پام رو بندازم روی پام و از اين پنجرهای اطاقی كه تازه مهمون و رفيقش شدم هی زل بزنم به جادهايی كه اون بيرون هست و ماشينهايی كه معلوم نيست بدون ما دارند به كدوم قبرستون و جهنم درهايی ميرن رو نگاه كنم. پس اگه قراره نظرسنجی هم بشه بايد هر چند وقت يكبار اين اتفاق بيوفته.

همينجا تا تنور داغ و صحبت پست قبلی هست بگم، از اونجايی كه ديگه من و شما نداريم و خيلی وقته كه خودتون اينجا رو خونهی خودتون ميدونيد و برای خودتون توی كامنتدونی مسابقه و معما و قول و قرارهای عاشقانه و وبلاگی ميذاريد و فقط كم مونده به همديگه شماره تلفن بدين و به هم بگين كی خونهتون خالی ميشه كه اون يكی بياد! و تقريباً خيلیتون ديگه نوشتهی من رو به هيچ جايیتون حساب نمیكنيد و مطلبی كه مثلاً من در رابطه با نوع روابط و احساساتِ حاكم زن و مرد در خونواده مینويسم توی كامنت پنجم به اظهار نظر در رابطه با تيرآهن شاخه 22 سپاهان و توی كامنت هشتم به خال جوشهای پل گلدن گيت و توی كامنت دوازده به ش.و.ر.تهای مشكی دخترهای ننه دريا و توی كامنت پونزدهم به برتری روغن موتور كاسترول به شل و توی كامنت نوزده به كاپيتاليسيون و حقوق كشورهای نيمهصنعتی عضو جامعهی شيلات و ماهیهای اوزونبرون دريای خزر ميرسه، بنابراين خواستم بگم حالا كه اينجا مال همهمون هست و اگه به بعضیهاتون رو بدم مياييد و توی صفحه اصلی هم بصورت كـُلونی و قـَپونی میرينيد پس حالا يكی هم پيدا بشه و لطف كنه كه نظرات مربوط به فيلمهای منتخب رو جمع و جور كنه تا بر اساس نقطه نظراتِ خودتون بتونيم پنجاه يا صد تا از فيلمهايی رو كه بيشترين رای رو آورده معرفی كنيم.
بجون خودم من اين روزها سرم شلوغه و كار زياد دارم و همين الان روی ميزم بيست تا نامه و كار انجام نشده اسير و سرگردون باقی مونده وگرنه خودتون كه ديديد من سرم درد ميكنه برای اين كارهای آماری ولی در حال حاضر نه وقتش رو دارم و نه توی مودش هستم پس حالا كه من باهاتون رو راست بودم، يه داوطلب عزيز پيدا بشه تا اون نظرات رو سر و شكل بده و يقين بدونه دعای من و كلی از خوانندهها پشت سرش خواهد بود. منهم قول ميدم به رسم يادگاری و قدردانی، بعد از افطار باهاش يه قرار بذارم و بعدش يه چيزی بهش بدم بخوره كه حالا حالاها مزهاش از زير زبونش در نره و از فردا خودش با پای خودش بياد و هی ملتمسانه تقاضا كنه كه من نظرسنجی بذارم و شما نظراتتون رو بنويسد تا اون نتيجه نظرات رو جمعبندی كنه تا دوباره بعد از افطار بشه و ... پس دبـرو كه رفتيم، ببينم چيكار میكنيد!
برای ماهايی كه اهل كتاب و فيلم و موسيقی هستيم و سرمون درد ميكنه برای اينكه از اين سر شهر راه بيوفتيم و بريم تا پارك دانشجو و تئـاتر شهـر كه توی اون دخمههای نَمور، روی زمين و دقيقاً زير يد و بيضه و خـ.ـا.يههای آقای بازيگر بشينيم تا مثلاً يه تئاتر ببينيم و يا برای ديدن يه فيلم خوب، حداقل بايد يه نصفه روزمون رو فدای هنر اين مرز و بوم كنيم تا سينما رو از فلاكت و ورشكستگی نجات بديم، خيلی وقتها پيدا كردن كتاب و فيلم و موسيقی و تئاتر خوب خودش ميشه مكافات عظمايی كه بيا و ببين!
توی اين كِشاكش زندگی كه همگیمون دو دستی كِش تنبونمون رو چسبيديم و میدونيم كه اگه غفلت كنيم هم كيف پولمون رو ميزنند و هم همهی تشكيلاتمون نقش بر آب ميشه، از كار و زندگيت بزنی و بری توی كتابفروشی و حالا ندونی چه كتابی بگيری و چی بخونی و يا با بدبختی خودت رو برسونی به سالن سينما و اونوقت ندونی كدوم فيلم خوب و قابل ديدن هستش خودش باعث ميشه كه خيلی از مواقع اصلاً قيد كتاب خوندن و سينما رفتن رو بزنی و بگی گور بابای فعاليت فرهنگی و هنری و بری خونه یا شیشه بکشی! و یا پای تلويزيون و برنامههای مزخرفش بشینی و دل به همون حسنی نگو يه دسته گل و عمو پوررنگ بدی!
يكی از عيب و ايرادهای ما ايرانیها اينه كه اصلاً نمیدونيم توی زندگی دنبال چی هستيم. نه اهداف كوتاه مدت داريم و نه بلند مدت. تنها چيز بلندمون توی تنبونمون هست كه اونهم موقع حمله و وقت عمل، رعشه و لرزه میگيره! نه دنيامون رو داريم و نه آخرت. بواسطه عدم آموزش درست و سيستمهای معيوب خونوادگی، آموزشی، اجتماعی، دانشگاهی، فرهنگی بعد از طی دانشگاه و مفتخر شدن به مدرك وزين و ارزشمند مهندسی فلان، تازه يادمون ميوفته كه دوست داشتيم بريم توی بازار و شغل آزاد داشته باشيم. راننده بيابون توی مسير علمچه به سلفچه و توی سن 52 سالگی و توی لاين سبقت، هنوز دلش پای قوطیهای بومادران و شمبليله و تَرخون و اُستُقدوس عطاری باباشه. خانم دكتری كه توی اطاق عمل داره به ضرب و زور، لِنگ بچه رو ميگيره تا از توی اونجای مادرش در بياره، همش خودش و خونوادهاش رو فحش ميده كه چرا به حرف اونها گوش داد و نرفت دنبال موسيقی و نواختن سازی كه عاشقانه دوسش داشت و حالا همينجور اسير و سرگردون مونده وسط اتاق عمل و جُفت و جنين و خون و خونريزی و بند ناف و سزارين و آه و نالههای مامان و بچه. نه درس خوندنمون معلومه. نه ازدواجمون هدفمنده. نه مهاجرت كردنمون به يه كشور بيگانه با توجه به ارزشها و معيارهاست. نه كارمون. نه بارمون و نه يارمون.
همونجور كه گفتم خيلی وقتها، زمان و انرژی و پول هم ميذاريم ولی خودمون هم نمیدونيم میخواهيم چيكار كنيم. توی اين زمان اندكی كه از عمرمون باقی مونده خيلی از كارهايی كه میكنيم بدون هدف خاصی هستش و الكی شب و روز رو بهم ميدوزيم. همينجوری ديمی و باری به هر جهت سينما ميريم، پارك ميريم، خونهی دوست دخترمون ميريم، فيلم میبينيم، زايمان میكنيم و كتاب میخونيم. برای خريد شلوار ميريم، كاپشن میخريم و برای خريد شورت ميريم، با كت و شلوار و جليقه و كروات مياييم خونه!
همونجوری كه حتماً يادتون مونده، چندی پيش با لطف و حضور گسترده شما در پای اين كامنتدونی تخمی كه میدونم آه و ناله همهتون رو درآورده و تا حالا اَحدی نبوده كه بدون خون و خونريزی و دردِ روده و مثانه، تونسته باشه نقطه نظراتش رو مثل بچه آدم برای من بفرسته! تونستيم 100 كتاب خوب و ارزشمند ايرانی و خارجی رو مشخص كنيم تا با اينكار هم مشت محكمی به دهن یاوهگويان و استكبار شرق و غرب بزنيم و هم بعد از اين حداقل همهمون يه منبع و رفرنس مناسب، برای انتخاب كتابهای آتی داشته باشيم تا وقتی وارد كتابفروشی میشيم گـُه گيجه نگيريم چی بخريم و چی بخونيم. اون انتخاب صد كتاب كار خيلی خوبی بود كه شكر خدا، استقبال خيلی خوبی هم ازش شد.
كلام رو كوتاه كنم كه هم من باید برم و هم شما كلی كار داريد و بايد بريد و توی نظرسنجی شركت كنيد. و اما سوال اينبار نظرسنجی:
میخواستم فيلمهای سينمايی خارجی رو كه ديديد و فكر میكنيد كه ارزش ديدن داره رو معرفی كنيد تا از اين پس وقتی دنبال فيلم هستيم و قراره به آقا فيلمی سفارش بديم، بدونيم چی ببينيم. حالا كه اين امكان هست كه با پرداخت هزار تومن ناقابل كه پول صد گرم چُسفيل هم نميشه، بهترين فيلمها و DVDهای روز دنيا رو ببينيم پس حداقل از اين امكاناتی كه اين كشور جهان سومی بدليل عدم رعايت كپیرايت برامون فراهم كرده استفاده كنيم. اميدوارم كه با ارائه نظراتِ ارزشمند شما بتونيم يه ليست از صد فيلم خوب و موندگار تاريخ سينما هم تهيه كنيم، باشد كه توی اين ماه رمضونی بندگان مخلص و خوب و فرهنگی و هنردوست خداوندِ متعال، دعامون كنند تا شاید ما هم رستگار شويم.
راستش داستان اینجوری بود که چند وقت پیش یکی از دوستان که خب خودش اصرار داشت اسمش مخفی بمونه و علت و چرایی اینکار برای من هم مشخص نشد، ظاهراً برای یه کار تحقیقاتی یا روزنامهایی یا دانشگاهی یا شاید هم برای علاقهایی که دوست دخترش به محسن نامجو داشت، از من خواست تا یه پست در رابطه با نامجو و علایق جماعت وبلاگخون به آهنگهای نامجو بنویسم. خب منهم که رفیقباز و تا اونجایی که بتونم و جا داشته باشه به خواستههای مشروع و محترمانه دوستان جواب مثبت میدم و نهایتاً مطلب مـد و نامجـو رو نوشتم.
بعضی از شما عزیزان که لطف کرده و نظرتتون رو برای اون مطلب نوشته بودین از فرداش دهن من رو سرویس کردین اونقدر از نتایج آهنگهای نامجو پرسیدین. حالا خوبه که چیز دیگهایی به من نداده بدین که اینقدر مصرانه دنبالش بودین و خب نهایتاً بواسطهی فشارهای زیادی که من به یه جاهایی از جسم و روح اون دوست مخفی آوردم، امروز صبح جمعه بعد از دو ماه، در حالیکه من بخواب ناز فرو رفته بودم برام اساماس زد که نهایتاً از روی تخمهاش پا شده و تونسته فایل نظرسنجی رو بفرسته.
بنابراین با توجه به علاقهی زیادی که این روزها به محسن نامجو وجود داره، شاید این نظرسنجی و نتایج اون چیز جالب توجهایی باشه. من تقریباً عینناً!!! فایل ارسالی دوست مخفیم رو هم براتون همینجا قرار میدم تا ببنید این دوست رفیق و شفیق من چه جوری به نتایج حاصله دست پیدا کرده.
کیوان عزیز

شرمندهام برای اینکه جمعبندی و امتیازدهی به نظر سنجی بهترین آثار محسن نامجو تا این اندازه به درازا کشیده شد. این مدت خیلی گرفتار و درگیر کارهای مختلف بودم و مرتب این مساله رو به تعویق می انداختم. به هر حال نتیجهی نظرسنجی را برات در پایین مینویسم ولی ذکر چند نکته ضروری است:
امتیاز دهی به این صورت بوده که به اولین آهنگ 10 امتیاز، به دومین آهنگ 9 امتیاز و همینطور الی آخر... تعلق گرفته.
در بسیاری از موارد که بعضی از دوستان مقداری کمتر از 10 قطعه از نامجو را انتخاب کرده بودند باز هم امتیاز دهی از 10 شروع شد. تعدادی از دوستان برای آهنگهای مختلف اسمهای متفاوتی رو بکار برده بودند که شاید در بسیاری از موارد گمراه کننده بود و آنها را تصحیح کردم. به طور مثال به جای نام "گیس" از اسمهایی چون "خزر" یا "یک روز به شیدایی" و .. استفاده شده بود، یا به جای "نوبهاری" از "کزبلبلان"، یا از "گذر" یا "دیازپام ده" به جای "عدد" یا "یره" و "اونی که توش 206 هست"(!!) به جای "وقتی" و ... . البته ذکر این مطلب کاملاً ضروری است که از آنجایی که تعداد زیادی از این قطعات به صورت زیر زمینی و غیرقانونی به دست ما رسیده، مطمئناً در بسیاری از موارد نمیتوان گفت نام کدام یک درست و کدام یک غلط است؛ اما برای رسیدن به نوعی وحدت در جمع بندی مجبور شدم سلیقهی شخصی خودم را دخالت دهم و از نامهای "گیس"، "عدد"، "نوبهاری" و ... استفاده کنم که امیدوارم باعث بروز اختلاف نظر و بحثهای فرسایشی نشود چون اصولاً ضرورتی بر این کار نیست.
یکی از دوستان از عنوانی مثل "تریاک را به بازدمت پر" استفاده کرده بود که این کار، قطعهای موسیقایی نیست و تنها یک دکلمه به حساب میآید و به همین دلیل آن را در این نظرسنجی دخالت ندادم.
یکی دیگر از نکات مهم این نظر سنجی این است که هدف در واقع انتخاب ده قطعهی برتر بود اما به دو دلیل 12 قطعه را انتخاب کردم. دلیل اول اینکه چهار قطعه، به صورتِ دو به دو در یک رتبه قرار گرفتند و دیگر اینکه دو قطعه از این دوازده قطعهی انتخاب شده، از آثار خود محسن نامجو نبودند و درواقع دوباره خوانی به حساب میآمدند در حالیکه هدف من فوکوس کردن بر روی آثار ساخته شده توسط محسن نامجو بوده است.
دو قطعهء یاد شده عبارتند از "ساربان"*، که سالها پیش توسط اکبر گلپایگانی اجرا شده بود (متاسفانه در جستجوهای اینترنتی متوجه نشدم آهنگساز این اثر کیست) و قطعهی "همراه شو عزیز" که از آثار پرویز مشکاتیان است و در سالهای اول پس از انقلاب توسط محمدرضا شجریان اجرا شد (چاووش 7).
*البته بسیاری معتقدند که این قطعه توسط کوروس سرهنگزاده خوانده شده اما باز هم جستجوهای من برای تایید این مطلب بینتیجه ماند.
به هر صورت نتیجهی نظر سنجی را ذکر میکنم و باز هم از لطفی که داشتی و کمکی که به من کردی سپاسگزارم.

1- تـرنـج 284 امتیاز
2- زلـف 197 امتیاز
3- سـاربـان 193 امتیاز
4- جبـر جغرافیـایـی 150 امتیاز
5- عقاید نوکانتی – همراه شو عزیز 143 امتیاز
6- بگـو بگـو 138 امتیاز
7- نـو بهـاری – گیـس 109 امتیاز
8- عـدد 67 امتیاز
9- ای کـاش 54 امتیاز
10- مرغ شیـدا 53 امتیاز

مجيد (بهروز وثوقی)
خوش به سعادتتون كه ميرين روضه، جاتون وسط بهشته، ما كه دنيامون شده آخرت يزيد. كيه ما رو ببره روضه؟ آقا مجيد تو رو چه به روضه، روضه خودتی، گريهكن نداری، وگرنه خودت مصيبتی، دلت كربلاس!
آخ كه چقدر دشمن داری خدا، دوستاتم كه ماييم، يه مشت عاجز عليلِ ناقص عقل كه در حقشون دشمنی كردی.
معمولاً يه كاغذ كوچيك يادداشت سفيد رنگ توی كيفِ قهوهايی من كه هميشه توی جيب سمت راست شلوارم قرار داره، هست كه رُوش اسم چند تا كتاب و نويسنده نوشته شده. يعنی اگه شما من رو وسط خيابون و يا توی يه مهمونی ديديد و يه همچين كاغذی تو كيفم نبود جايزه داريد و مجازيد هر چی پول و تراول چك دارم رو برداريد! اسم كتابهايی رو كه توی وبلاگ و روزنامه و مجلات مختلف میبينم و میخونم رو يادداشت میكنم تا وقتی به كتابفروشی و يا شهر كتاب مراجعه میكنم الكی در و ديوار و خانمهای خوشگل رو نگاه نكنم كه خب البته ديدن سيمای خانمهای خوشگل هموطن كه به نظر من اين عزيزان از جمله قشنگترين دخترهای روی كره زمين هستند ( كه خب البته بايد در كنار آرايش و پيرايش خودشون يه فكری هم به حال قد و قامت و هيكل عمدتاً خارج از استاندارد خودشون هم بكنند ) كيفی داره وصف نشدنی. باز پای اين خانمها اومد وسط و ما از اصل مطلب عينهو سريالLOST گم و گور شديم.
با توجه به اسمهايی كه روی اون برگه يادداشت كرده بودم، چند روز پيش نوبت به خوندن كتاب نسل ايكس رسيد. كتاب فوقالعاده جالبی كه ميشه ظرف دو سه ساعت خوندش ولی قطعاً خوندنش برای همه، جذاب و جالب نيست. نسل ايكس بررسی جامعهشناختی نسل جوان ايرانی هستش. يه كار تحقيقاتی كه شايد به درد خيلی از دانشجوهای جامعهشناسی و رشتههای مرتبط با اون بخوره.
در كنار نوشتهها و توضيحاتِ نويسندهی كتاب، مواردِ مورد مقايسه با يه گراف و جدول ساده، موقعيت كشورها رو نشون داده كه با به نگاه خيلی راحت ميشه ديد كشورها توی چه رتبهايی قرار دارند. كه در ادامه چند مورد از اونها كه بنظرم جالب بود رو مینويسم.
(*) بررسی بر روی شش كشور آمريكا، كانادا، انگليس، مصر، تركيه و ايران انجام شده. دلايل اين انتخاب هم بخاطر اين بوده كه آمريكا و كانادا و انگليس، نمايندگان كشورهای برجسته صنعتی غرب هستند. مصر بعنوان يكی از مهمترين كشورهای اسلامی و تركيه نيز بعنوان كشوری مسلمان اما با يه ايدوئولوژی رسمی سكولار هست.
(*) در رابطه با ميزان رضايت از زندگی، سه كشور كانادا، آمريكا و انگليس با 80% در بالاترين رتبه قرار دارند و ايران 65% تركيه 60% و مصر 55% در رتبههای بعدی قرار گرفتند. نويسنده با ترسيم جدولهای بعدی نشون داده كه ميزان رضايت از زندگی ارتباط كاملاً مستقيم با ميزان احساس آزادی در زندگی داره كه خب بنظر من، پايين قرار گرفتن تركيه از ايران يه كمی جای تعجب داره.
(*) اهميت خانواده در هر شش كشور بسيار مهم و بالای 90% هست.
(*) وقت و زمانی كه جوانان در انجمنها و سازمانهای فرهنگی، ورزشی و كارهای غير انتفاعی میگذرانند، در سه كشور پيشرفته و صنعتی آمريكا، كانادا، انگليس در رتبههای بالا و ايران در پايينترين رتبه قرار داره.
(*) بيشترين دغدغههای اقتصادی و كاری بين جوانان ايران و تركيه بوده است.
(*) جوانان ايرانی بيش از بقيه كشورها به مسايل سياسی میپردازند و اون رو دنبال میكنند.
(*) در اهميت دين، مصر با 100% بالاترين و ايران و تركيه در رتبههای بعدی قرار دارند و در ميان كشورهای صنعتی، آمريكا بالاتر از دو كشور پيشرفته و جهان اولی ديگه است. شايد براتون خيلی جالب باشه كه در رابطه با اعتقاد به خدا بيش از 90% جوانان آمريكايی بخدا و 80% نيز به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارند.
(*) انجام مناسك مذهبی ( نماز و نيايش و دعا و ... )، در حاليكه در آمريكا 82% جوانها اين اعمال رو انجام ميدند، ايران در پايينترين رتبه جدول و در كنار انگليس كه سكولارترين كشور اين مجموعه است قرار داره! شايد در رابطه با جامعه آمريكا و جوونهاش چيز زيادی ندونيم ولی اين موضوع بخوبی برامون مشخص و واضح است كه امروزه خيلی از جوونهای ايرانی هيچگونه اعمال مذهبی انجام نميدند و اعتقادات سست و بیاساسی هم دارند و يا شايد اصلاً هيچ اعتقادی ندارند!
(*) 90% جوانان ايرانی به هويت خودشون افتخار میكنند.
(*) در مقابل سوال "در شرايطِ كمبود كار، مردان بايد حق بيشتری نسبت به استفاده از فرصتهای شغلی داشته باشند" پاسخهای مثبت به اين سوال اينچنين بوده. مصر 82% ايران 65% تركيه 45% و سه كشور صنعتی غربی نزديك به 10% به جمله بالا اعتقاد داشتند كه اين سوال و جوابها بخوبی نگاه مبتنی بر عدالت جنسيتی در جوامع مختلف رو نشون ميده و میبينيم كه عدالت جنسيتی توی كشور ما واژه گمشدهايی هستش كه خيلی جای كار داره.
بعد از بررسی اين چند كشورها با همديگه، نويسنده اون كشورها رو بحال خودشون ول می كنه و اينبار مياد و فقط متمركز ميشه روی جامعهی آماری جوانان ايرانی و در اين رابطه جدول و نمودارهای خيلی خوبی رو مشخص ميكنه كه در ادامه خواهيم ديد.
(*) بر اين اساس و با توجه و مقايسه به نتايج به دست اومده در سالهای 1379 و 1382 ميزان اعتماد به قضات، قوه قضائيه، مجلس شورای اسلامی، شورای نگهبان و روحانيون كاهش يافته است. بنظر شما بيان و نوشتن اين جمله كار خيلی ناجوری نبوده؟!
(*) چقدر به مسجد میرويد؟ نتيجه جوابها اينجوريه كه جوونها در سال 1353 45% و در سال 75 و 82 نزديك به 15% خيلی زياد به مسجد ميرن و خب اين آمار هم جای فكر داره!
(*) بنظر شما چقدر قانون در مورد مسئولين و مردم يكسان اجرا میشود؟ در سال 79 58% نظرشون اين بوده كه قانون به شكل يكسان اجرا ميشه و در سال 82 اين رقم به 10% رسيده.
(*) در صورت امكان آيا مايليد خارج از ايران زندگی كنيد؟ جوابی كه توی سال 53 بدست اومده خيلی جالبه و فقط 2% مايل به زندگی در خارج از ايران بودند. در سال 75 30% و در سال 82 20% مايل به زندگی در خارج از ايران بودند و خب شك نكنيد اگه اين آمار در رابطه با سال 86 و 87 هم بود قطعاً آمار رسيده بود به 50%!
شايد اون نكات جالبی كه ميشد از كتاب استنباط كرد همين چند مورد بوده باشه بنابراين نيازی نيست كه حتماً نسل ايكس رو بخونيد مگر اينكه يه كار تحقيقاتی در راستای همين نسل و همين جوونها داشته باشيد. چاپ اين كتاب توی اين شرايط سخت مميزی يه كمی عجيب بود. من خودم به انتشار چاپ دوم اون خيلی خوشبين نيستم!
نسل ايكس ( بررسی جامعه شناختی نسل جوان ايرانی / عبدالمحمد كاظمیپور / نشر نی / چاپ اول 1387 / 130 صفحه / 2000 تومان
شايد همه ماها، اون روزی كه علی كريمی توی يكی از مصاحبههاش گفت، اگه خدا من رو بوسيده، علی دايی رو بغل كرده! بخوبی متوجه منظور اين اعجوبه فوتبال آسيا نشده بوديم ولی پريشب وقتی ساعت يه ربع به دوازده شب كه خب هيچ وقت اون موقع شب عادت نداشتيم بشينيم پای تلويزيون و يه فوتبال آسيايی ببينيم، ديديم كه تيم ملی جمهوری اسلامی ايران، در همون نيمه اول میتونست با خوردن سه چهار گل راهی رختكن بشه ولی فقط يه گل خورد تا اميد به جبران داشته باشه فهميديم شانسی كه سالها مثل سريش و كـَنه چسبيده به سر و كله و سرنوشت علـی دايـی يعنی چی!
شايد الان ديگه اونقدر همهمون به بخت بلند و شانسِ خوش قد و قامت علی دايی اعتقاد پيدا كرديم كه میدونيم تيم ايران علیرغم عدم شايستگی! در اين دوره از مسابقات بعنوان تيم اولِ گروه خودش راهی مسابقات جام جهانی 2010 آفريقای جنوبی ميشه. اگر شما هم اين اطمينان رو نداريد حداقل من مطمئن هستم كه با بودن علی دايی خوششانس، روی نيمكت تيم ملی، ما حتی میتونيم توی فينال جام جهانی بازی كنيم. پريشب وقتی عربستان مثل مور و ملخ به دروازه ايران حمله میكرد و وقتی يك گل زد و وقتی دو سه تا گل نزد و وقتی اون غلامنژاد كه اون خطای محرز و صد در صدِ پنالتی رو انجام داد و تلويزيون عربستان هم از 10-12 زاويه نشون داد تا كاملاً مشخص بشه كه مادر مُردهها يه پنالتی مفت و مجانی رو براشون نگرفتند، اونقدر مطمئن بودم كه تيم ايران و البته فقط بواسطه خوششانسی دايی به عربستان نمیبازه كه بدون هيچگونه ترس و استرسی دقيقاً تا پايان بازی يه كيلو و نيم تخمهی بو دادهی هندوانهی فرد اعلای تواضع رو چِق و چِق شكستم و يه فلاسك ( فلاكس! ) چايی رو همراه با نيم كيلو زولبيا باميه و گوش فيل، تك و تنها خوردم تا بعد از پايان بازی با خيال راحت برم بشاشم به بختِ بد و نامراد عربستان كه امسال افتاده توی گروهی كه علی دايی مربی يكی از تيمهای اين گروه هست و شانس بياره بايد بعنوان تيم دوم به جام جهانی صعود كنه!
علی دايی رو دوست داشتم. اونجايی كه نصف تماشاچيان استاديوم آزادی بهش فحش ميدادند، من هنوز اون رو دوست داشتم و حاضر بودم با همهی اون پنجاه هزار نفری كه به دايی بد و بيراه میگفتن گفتمان كنم. تلاش و كوشش و جدّيت فوقالعادهايی داره. توی دوران بازيگريش سعی كرد وارد مسايل حاشيهايی كه الان يه فوتباليست رده نوجوان كه فقط با پول قراردادش ميتونه يه پرايد چُسكی بخره هم نشه. تمرين كرد و بواسطه هوش بالايی كه داشت تونست از موقعيتهای ورزشیش به نحوه احسن استفاده كنه و در كنار ورزش، بيزينسمن خوبی هم بود ولی خب مثل خيلی از رجال سياسی و اقتصادی و ورزشی به موقع از پشت صندلی بلند نشد و اين قضيه رو اونقدر كش داد و كش داد و كش داد و بدون در نظر گرفتن سن و سال و شرايط جسمی و بدنی اونقدر به بازی شطرنج ادامه داد تا توی جام جهانی آلمان، آچمز شد و بدون داشتن ارج و قربِ ساليان گذشته و بدون احترام و در حاليكه ديگه اينبار همهی تماشاچيان ورزشگاههای تهران و شهرستان بهش توهين كردند اجباراً از بازی فوتبال كناره گرفت.
علی دايی با تموم هوش و ذكاوتی كه داره هيچ وقت نتونست ارتباط خوبی با تماشاچيان، خبرنگاران، دوربينها و مجريان شبكههای تلويزيونی و بعضی از بازيكنهای اسمی فوتبال برقرار كنه. نمیتونيم بگيم علی كريمی و مهدویكيا به دايی پاس نمیدانند تا اون رو توی زمين ضايع كنند. اون همه پاس و سانتر و صد و ده بيست تا گل زده كه تنهايی و بواسطه فوتبالدستی بوجود نيومده بود. دايی اونقدر اصرار به موندن توی زمين داشت كه قبل از اينكه بازيكنها بخوان ضايعش كنند خودش خيلی وقتتر ضايع شده بود. نميشه گفت همهی خبرنگاران و روزنامهنگاران پول میگيرند كه ضد دايی بنويسند چون اون موقع كه عكسهای تمام قد و دو متری از علی دايی چاپ میكردند مگه دايی بهشون حق حساب میداد؟! وقتی آدمی در مقام سرمربیگری تيم ملی يه كشور قرار میگيره بايد بتونه انتقادپذير باشه. بايد قدرت مانور داشته باشه. بايد حتی ادبياتش رو هم عوض كنه. آيا علی دايی حاضره كه مثل ده سال پيش موهاش رو همونجوری اصلاح كنه و سيبيلش رو هم نزنه تا مثل جك موتور وسپا روی صورتش باشه و پشت يه پيكان بشينه؟! چی شد كه دايی ريخت و قيافه و لباس و پيكانش تبديل به چيزهايی شد كه الان میبينيم و نمی بينيم؟! آخرين مدل مو. گردنبند طلا. كت و شلوارها و لباسهای ماركدار. شركت توليدی ورزشی دايی. گرينكارت و سيتيزنی آمريكا. خونهی توی شهرك غرب و فلان ايالت ينگه دنيا. بنز و بنز و بنز. مغازههای چندين ميليونی و ... پس بايد خودش رو هم عوض كنه. همونجور كه مدل ريش و مو نوع لباس پوشيدنش رو عوض كرد بايد نوع حرف زدنش رو هم عوض كنه. بايد بتونه توی تلويزيون و بدون اينكه دو هزار بار هی بگه "چيز، چيز" حرف بزنه. اين همه سوتی و تُپوقی كه ميزنه و حالا ديگه گوشی موبايلی نيست كه يه بلوتوث از دايی نداشته باشه، برازنده علی دايی نيست. اصلاً بايد مثل بكن باير برای خودش يه معلم بگيره. يه مدير كه براش برنامهريزی كنی چه جوری حرف بزنه. چه جوری مصاحبه كنه. چه جوری لباس بپوشه و چه جوری جلوی دوربينهای تلويزيونی حاضر بشه. ديگه هر چی هم كه باشه از بكن باير معروفتر و محبوبتر كه نيست.

آقای دايی همونجور كه تو خودت رو يه متخصص و كارشناس توی فوتبال ميدونی مطمئن باش كه يه كسی مثل عادل فردوسیپور به مراتب دارای هوش و آیكيو بالاتری از تو هست و اونهم توی كار خودش كه مجری و گزارشگری فوتبال باشه استاد و متخصص هستش. بنظر من دايی هر بار كه در مقابل فردوسیپور قرار گرفته 3-0 باخته و بعد از اين هم خواهد باخت چون فردوسیپور بخوبی كارش رو بلده. دايی اگه حرف منطقی هم بخواد بزنه وقتی عادل اون رو عصبانی ميكنه ديگه نمیتونه حرف يوميهی خودش رو هم بزنه. كارشناش و منتقد فوتبال كه حتماً نبايد شورت ورزشی پوشيده باشه و بتونه هزار تا روپايی بزنه تا صلاحيت انتقاد از فوتبال رو داشته باشه. مگه علی دايی خياطی بلد بوده كه حالا توليدی ورزشی زده؟!
در روزيكه حتی كعبی هم نمیتونست برای ايران بازی كنه، اين همه لجاجت برای اينكه مهدی مهدویكيا به تيم ملی دعوت نشه و اونوقت قرار دادن غلامنژاد توی پست مهدویكيا و يه تكل يابووار! توی رياض كه خب با خوششانسی، داور پنالتی نگرفت ولی هيچ تضمينی نيست كه دفعه بعد اين عمل غلامنژاد خوار مادر تيم رو به گاء نده بر هيچ منطقی استوار نيست. گذشتن از علی كريمی و مهدویكيا و رحمان رضايی به همين راحتیها ممكن نيست. آقای دايی، تيم ملی چه اون موقع كه تو بازی میكردی و چه الان كه ديگه سرمربیش شدی ارث و ميراث بابای خدابيامرزت نيست. آيا مهدویكيا اونقدر بدبخت شده كه با اونهمه تجربه نمیتونه حتی يه نيمه جلوی عربستان بازی كنه؟! آيا رحمان نمیتونست توی اين دفاعی كه هيچ تجربه بازی در مقابل تيم خطرناك عربستان نداشت مهره موثری باشه؟! اگه عبدالغنی سر و حال بود و عربستان ترسو نبود اونوقت بايد غلامنژاد رو كه توی همون عربستان به خونهی خدا میسپاردی و ميومدی ايران!
آقای دايی اين ملت دلخوشی زيادی ندارند. زياد كه چه عرض كنم اصلاً دلِ خوشی ندارند. همهی عقدهها و حقارتها و بدبختیها و دعوای با زن و بچه و نداشتن خرجی و پاره بودن رخت و لباس مدرسه و گرون بودن اجاره خونه و هزار و يك كوفت و زهر مار ديگهشون فقط و فقط توی همون نود دقيقه فوتبال فراموش ميشه. دود و بوق و ترافيك و راننده و خواننده و مدير و رئيس و پليس و دكتر و دار و درمان و قطار و اتوبوس و ... همه از صبح تا شب به اندازه كافی ميريند توی اعصاب و روان اين جماعت، پس آقای دايی دست از سر لجاجت بردار چون توی موقعيتی قرار گرفتی كه ميتونی با احساسات هفتاد ميليون ايرانی بازی كنی. هفتـاد ميليون! ميتونی تصور كنی هفتاد ميليون چند تا صفر داره؟! كه خب صد البته تو ميتونی تصور كنی. تو نكنی من تصور كنم كه شيش ماهست لنگ گرفتن يه وام يك ميليونی هستم؟!
آقای دايی توی زمونهايی قرار گرفتيم كه ديگه ننه به بابا مفتی نميده. اگه به پول و شهرت و مقامی رسيدی از كنار فوتبال بوده ولی خب نوش جونت، اين همه خوردند تو هم روش. همون اولِ نوشتهام هم گفتم كه تلاش و جديت و پشتكار و اراده قوی داشتی كه هميشه برام قابل احترام بوده ولی قطعاً سرمربیگری تيم ملی ايران بدون حقوق و دستمزد كه نيست. گفتند بابت سه سال، يك و نيم ميليارد قرارداد بستی باز هم نوش جونت. من حرفم چيز ديگهای است. آقای دايی شايد شما از جيبت برای فوتبال اين مملكت خرج هم كرده باشی ولی مردم اونها رو نمیبينند بلكه اون پيراهنهای تيم ملی رو میبينند كه تن بازيكنهاست. شايد بابتش هيچ پولی دريافت نكرده باشی كه البته من بعيد بدونم ولی من اگه جای تو بودم اگه فدراسيون به زور هم میخواست پيراهنهای شركت دايی رو برای تيم ملی انتخاب كنه من قبول نمیكردم و زير بار نمیرفتم. وقتی تو سرمربی تيم ملی باشی و پيراهنهای تيم ملی هم مال شركت تو باشه اونوقت ديگه نمیتونی جلوی دوربينهای تلويزيونی بگی، برای سرمربیگری تيم ملی من با خدا لابی كردم!!!
آقای دايی اين روزها دلخوشیهای اين جماعت خيلی بیرنگ و كمرنگ شده. المپيكمون رو كه همگان ديدند چه كردند اون كاروان غيور 55 نفره! پس اين فوتبال و اين جام جهانی رو از اين ملت نگير. ما بايد تقاص كدوم جرم و گناهمون رو پس بديم كه توی هر دوره از مسابقات مهم يه استاد اسدی و ميرزاپور و حالا هم كه علی دايی داشته باشيم؟! آقای دايی ميدونم كه اونقدر خوششانس هستی كه تيم ملی ايران رو فقط بواسطه بخت و اقبالِ بلندت كه مثل برج ميلاد سرش رفته لای ابرها! به جام جهانی ببری ولی بدون كه من مثل بقيه تماشاچيان فوتبال بهت فحش نميدم و بیاحترامی نمیكنم. تو و اين مملكت يه بده بستون با هم كردين. تو برای ورزش اين مملكت دويدی و عرق ريختی و اين مملكت هم تو رو كرده علی دايی با اين همه جار و جبروت. شايد برات مهم نباشه ولی خب بدون كه من يكی ديگه دوستت ندارم. اگر هم ميخواهی بگی به تخمم بگو، هيچ عيبی نداره ولی يه فكری هم بحال بالا رفتن وزنت بكن كه بد جوری داری چاق ميشی آقای دايی!
ما مردها خيلی پستيم. بخدا راست ميگم. بهمين دليل منی كه سعی میكنم اصول و قواعد نگارش رو در حد كوره سواد خودم رعايت كنم بعد از تموم شدن جمله اول علامت تعجب نذاشتم چون به اين گفتهام اعتقاد دارم. بله ما مردها خيلی پستيم.
بعد از اينكه زنی ( عمدتاً ) در اثر برافروخته شدن احساسات شَـ.هـ.و.ا.نی مردی كه خب حكم همسری رو براش ايفا میكنه و در اثر يه فرايند احتمالاً غير لذتبخش و يكطرفه و بطور ناخواسته، حامله ميشه، از همون روزهای اول، مشكلات و مصائب و بدبختیهاش هم شروع ميشه. شروع كه نه، بلكه يه مشكل به مشكلاتِ قبلیش اضافه ميشه. حمل پسر كاكل زری كه قراره بزودی گلی بزنه به سر خونه و زندگیش، پسری كه از همون ماههای دوم و سوم، ماهيّت اصلی خودش رو نشون ميده و شروع به لگد زدن به شكم زن نگونبختی كه البته بعدها میفهمه مادرشه، ميكنه و بعد از طی نُه ماه سخت و طاقتفرسا سرانجام آقازاده پا به عرصه جهان ميذاره. احتمالاً شروع چنين فرايندی بواسطه خواستهی نامعقول و يكطرفه مردی بوده كه فقط خواسته آبی بريزه به آتيش شـ.هـ.و.تـ.ش و همين باعث ميشه زنی كم سن و سال، نام مادر رو بخودش وصله پينه كنه و دامنه حركات زندگیش محدودتر از قبل بشه. ما مردها خيلی پستيم.
پس از طی فرايند پُر فراز و نشيب كودكی و بعد از اينكه تا مدتها در اَن و گـُه خودمون غوطهور بوديم و اگر نبود وجود نازنينِ مادر، در همون روزها و ماههای اول زندگی به تموم بيماريهای مسری و غير مسری و بيماريهای مشتركِ دام و طيور گرفتار میشديم و مجبور بوديم مابقی عمر رو با انواع قارچها و ميكروبها و ويروسها و انگلها، همزيستی مسالمتآميز داشته باشيم، كمی جون میگيريم. طاعون و وبا و حصبه و قانقاريا و اسهال و استفراغ، میتونست هدايای نفيسی باشه از جانب طبيعتِ خشن ولی باز اين مادر بود كه در مقابله همهی اين بلايا يه تنه ايستادگی كرد. در حاليكه مادر دنبال زدن واكسنهای آبله و كزاز و سه گانه و منيژيت و فلج اطفال و چندی بعد در پی رتق و فتق امور مدرسه و كلاس و كتاب و رپوش و سر و كله زدن با ناظم و مدير و معلم بود در همون روز و شبها مرد خونه يا نبود و يا خُرخُرَش چنون سقف فلك رو ميشكافت كه گويی خرسی در خونه بيتوته كرده. تازه اين در شرايطی بود كه سَر مرد جای ديگه و توی بغل ديگهای گرم نبود. زن و بچه دوست بود و اهل خونه و خانواده. خلاصه كه همين جوری شد كه بابا اصلاً نفهميد كی صبح و كی پسر كاكل زری، بزرگ شد. صبحها توقع داشت پيرهنش شسته و اتو شلوارش چاك كـ.و.ن خانم منشی ادارهشون رو پاره كنه و شب كه ميومد خونه بايد همه چيز مرتب و منظم و خورشتِ قرمهسبزی جا افتاده با ماست و سبزی تازه سر سفره آماده باشه و ما كه ديگه از مابقی جريان خبر نداشتيم ولی احتمالاً بعد از شام هم باز اين زن خونه بود كه بايد به وظيفهی مهم و اصلی زناشويی خودش عمل میكرد و بدون رسيدن و تجربه كردن ا.ر.گـ.ا.3م در آغوش مردی كه دندونهای زرد و بوی گندِ سيگار و جورابش حال آدم رو بهم ميزد بخوابه تا در يه فريند يكطرفه فقط كار مرد رو راه بندازه و ... ما مردها خيلی پستيم.
به سن جوونی ميرسم و دست از سر بابای خونواده كه ظاهراً مهمترين كارش رو همون شب كذايی لقاح انجام داد و گويا ديگه بعد از اون هيچ وظيفهی ديگهايی به عهده نداشت برمیداريم و سير بزرگ شدن پسر رو دنبال میكنيم كه قطعاً قراره اونهم يه پـُخی بشه مثل همون بابای زحمتكشش! به دوران خوش جوونی ميرسيم. پشت لبی سبز شده و زير بغلی جوونه زده و به خيال خودمون حالا ديگه اونقدر شاشمون كف كرده كه فرقش با آبجو مشخص بشه. در پی رفت و اومد با نسرين خانم، همسايه ديوار به ديواری كه شوهرش چند سال پيش در اثر يه تصادف فوت كرده بود و ديگه بقول مامان، خونهيكی شده بوديم، توی يه ظهر زمستونی كه آيدا، دختر نسرين خانم برامون آش نذری مياره حس میكنيم چقدر آيدا رو دوست داريم! عشق افلاطونی همراه با همون ظرف چينی آشرشته پايهگذاری ميشه. مطمئن هستيم آيدا همه زندگیمون خواهد شد. با خودمون عهد میبنديم كه آيدا رو با تموم جهانِ هستی هم عوض نخواهيم كرد.
دير زمانی نمیگذره منی كه تا قبل از ورودِ اون آشرشتهی نذری فرق بين دختر با زن و دوشيزه با خانم رو نمیدونستم ظرف دو ماه چنان در مكتب عشق اُستاد ميشم كه دَمدَمای اواسط اسفند توی يه عصر سرد بارونی به آيدا ميگم:
ببين آيدا، من با خودم خيلی فكر كردم. تو دختر خيلی خوبی هستی. من به درد تو نمیخورم. من نمیتونم تو رو خوشبخت كنم. اينجوری تو هم حيف ميشی! تو ميتونی زندگی بهتری داشته باشی. تو بايد با كسی ازدواج كنی كه خوشبختت كنه. من و تو نمی تونيم در كنار هم به ...
اين جملهها برای همهی ما آقايون آشنا نيست؟! الان تكتكمون میتونيم بشماريم كه جملههای بالا رو فقط با عوض كردن اسم آيدا، توی زندگیمون چند بار تكرار كرديم. تا من بخوام پاراگراف بعدی رو بنويسم يه كمی با خودتون و وجدانتون خلوت كنيد ببينيد تا حالا به چند نفر گفتيم، تو تنها عشق من هستی و بعد از مدت زمان كوتاهی و بعد از اينكه خيلی زود فهميديم مشتركات همهی زنها از گردن به پايين، يكی و يه شكل و تا حدودی يه اندازه است، با استفاده از همين جملهی معروف و كليشهايی، آيدا و آيداهايی رو كه قرار بود با جهانِ هستی عوض نكنيم براحتی خوردن يه پفك نمكی و اسمارتيز با دنيا و هستی و زمانه عوض كرديم. يادتون اومد؟! بخاطر همينه كه ميگم، ما مردها خيلی پستيم.
دوران پر تَنش جوونی رو میگذرونيم و بدون قرار دادن هيچگونه خط قرمزی برای خودمون و معيارها و عقايد و خواستههامون، دست به هر ليموی ترش و شيرينی ميزنيم و در اين راه چنان باغبونِ ماهر و استادی میشيم كه ديگه مطمئن هستيم اگر بخواهيم میتونيم مادر فولاد زره رو هم ظرف چند دقيقه بخوابونيم! همهی زندگی رو فقط از دريچه سوراخ آ.لـ.ت كلفت و ستبر خودمون میبينيم. ديگه نه به سفيد شدن مو و خَم شدن كمر مامان فكر میكنيم و نه به نسرين خانمی كه قرار بود دومادش بشيم و نه به آيدايی كه رفت و زن يه معتادِ عوضیتر از خودمون شد و حالا هم با يه بچهی دوساله از شوهرش طلاق گرفته و دوباره به همون خونه و كوچهی بچگیهاش برگشته. چی؟! آيدا متراكه كرده و دوباره به همون كوچه و خونه برگشته؟! دوباره سنسورهای پَستیمون حساس ميشه.
از وقتی كه فهميديم آيدا متاركه كرده و از شوهرش جدا شده، نميدونيم چرا دوباره مثل همون دوران قبل، دوستش داريم!!! دوباره حس میكنيم آيدا برامون شده همون جهان هستی! خلاصه كه دوران خوش جوونی رو چنون بیرحمانه طی طريق میكنيم و به هر شاخهايی چنگ ميزنيم كه تا شعاع چند كيلومتری خونه و محل كارمون هيچ موجودِ مادهايی رو بدون لكهدار كردن باقی نميذاريم. به صرف جوونی همه چيزمون رو ول كرديم فی اَمانِ الله. نه كنترل چشممون رو داريم و نه زبون و نه گوش و نه پايين و بالا و ميان تنهمون رو. مغرورانه و بیپروا میتازونيم. به صغير و كبير و خونهدار و بچهدار و بيوه و متاهل رحم نمیكنيم. هنوز هم اعتقاد نداريد كه ما مردها خيلی پستيم؟!
پسر كاكل زری كه روزی قرار بود بزرگ بشه و دسته گلی بزنه به سر ننه و باباش، غير از جفتكهای دائمی و خواستههای بجا و بيجای مداوم و گاه و بيگاه و از بين بردن قسمت عمدهايی از آبروی چند ساله خونواده و بیاحترامی به مادر پير و سالخورده، نيمی از زندگی خود رو سپری كرده ولی خب تا حالا غير از ريدن و زيارت هر تن و بدنی، نتونسته كار مهم ديگهايی انجام بده البته حالا ديگه بزرگ شده و خواستههاش هم بزرگ شده. روال زندگی و باورها و سنّتهای غلط، همه دست به دست هم ميدن تا پسرك ازدواج كنه. نداشتن كار و عدم مسئوليت و خوردن و خوابيدن تا لنگِ ظهر رو كاری نداريم كه خود داستانی داره مفصل. دختری كه با كلی آمال و آرزو بخونه شوهر مياد تا زندگی مشترك رو تجربه كنه با مردی روبرو ميشه كه انگاری توی اون مُخش پهن گوسفند دود كردند. ديوی د.يـ.و.ث در لباس آدمی. بواسطه تفكری پوسيده و بنا به باورهای غلط و برای راحتی و مانور خودش توی فردا و آتی، زن رو كنيز و كلفتی بيش نمیبينه. انسان مفلوكی كه نبايد هيچ وقت طعم استقلال و آزادی رو بچشه.
يه زن بگير تا اونجوری كه دوست داری بارش بياری! زن بايد از لحاظ فرهنگی و خونوادگی و سواد پايينتر از مرد باشه! زن اگه درآمد داشته باشه دُم درمياره! بعد از ازدواج ديگه نذار زنت بره دانشگاه! به زن جماعت نبايد رو داد! گربه رو بايد دم حجله كشت! و ... اينها جملات آشنايی براتون نيست؟!
تموم اون شور و حرارت، فقط مختص به همون ماههای اوليه زندگيست كه تجربه و تن و بدن جديدی محسوب ميشه. از اينجا به بعد يه داستان تكراری شروع ميشه. در حاليكه زنِ خونه خيلی زود به منزل و مادر بچهها تبديل ميشه، سر مرد به آخور ديگهايی گرم ميشه. حتماً ميدونيد كه چی ميگم؟! حواستون هست كه در رابطه با كدوم آخور و طويلهايی صحبت میكنم؟! اينبار مرد، پسرك كاكل زری كه قرار بود خونهايی رو با حضورش رنگ و لعاب بده، نوجونی كه اولين عشقش، آيدا دختر همسايهشون بود، جوونی كه چندی بعد حتی به نسرين خانمی كه جای مادر خودش هم بود چشم طمع داشت، همونی كه تموم اون سالها رو چون يابويی چموش جفتك انداخت، هر روز عاشق اين و اون شد امروز در كنار همسر خودش نوكی هم به سر و كلهی مرغهای ديگه ميزنه. در حاليكه با همسرش همآغ.وشه ولی ذهنش همراه و همگام با زن ديگهايی هستش. توی بغل ديگهايی خوابيده ... هم جسمی و هم روحی و روانی. مگه ميشه؟! آره ميشه. ميشه كه توی يه تختخواب و بغل زنی باشی ولی روح و روانت توی آغوش زن همسايه پرواز كنه. هر شب با شوق خانم همكارت شب رو به صبح برسونی. خيانت كه نبايد حتماً فيزيكی و جسمی باشه. كمااينكه خيانت رو، هم بصورت فيزيكی، هم بصورت جسمی و هم بصورت ذهنی انجام داديم. انجام ميديم. انجام خواهيم داد چرا كه ما مردها خيلی پستيم.
امروز و ديروز و فردا و هر روز، شاهد جفتكزدنهای مداوم خودمون هستيم. مردانی هستيم كه همه چيز رو برای خودمون میخواهيم. تفكر غلط سنتی هنوز توی مخ و مخچه و قلب و بصلالنخاع و هيپوتالاموس و لای لنگ خيلی از ما مردها ريشه داره. در حاليكه همسر و خواهر و دختر خودمون رو توی صندوقچه و لای زرورق میپوشونيم تا آفتاب مهتاب رخشون رو نبينه توی شبانهروز و جلوی آفتاب و وسط مهتاب، هر كاری رو برای خودمون مجاز ميدونيم.
توی تاكسی خودمون رو چنون ولو میكنيم روی خانمی كه بغل دستمون نشسته كه پنداری مادرزاد به مرض صرع و لقوه دچاريم. در حاليكه خودمون رو بخواب زديم، پاهامون رو بهش ميماليم اگه چيزی نگه اين اجازه رو به خودمون ميديم كه با دستمون رونش رو هم ناز و نوازش و اندازه بزنيم. بغير از حريم نواميس خودمون ديگه بقيه خانمهای توی اجتماع رو به چشم ... نياز به گفتن نيست!
اونجايی كه توی خيابون برای هر دختر و دوشيزه و بانو و خانم توی دامنه سنی 15 تا 75 سال بوق ميزنيم، جــُونهای چندشآور ميگيم، متلكهای جنسی و غيرجنسی میگيم و با سر انگشتهای تيز و هيزمون تموم تن و بدنشون رو سرچ میكنيم خودش بخوبی نشوندهنده اينه كه نگاهمون به زنهای جامعه چگونه است. همونهايی كه قرار بوده از دامنش به معراج بريم ولی گويا ماها فقط چشم به وسط دامن دوختيم! اونجايی كه با نگاه هرزهمون هر تن و بدنی رو مثل اشعهی مادون قرمز و ماوراءبنفش اِسكن میكنيم، اونجايی كه با هر خندهی همكار خانوممون اَنگ هرزهگی رو بهش ميزنيم. اونجايی كه به محض اينكه میفهميم خانم همسايه، همكار بغل دستیمون، معلم بچهمون، پرستار بابای مريضمون توی بيمارستان، همكلاسی دانشگاهمون، از شوهرش جدا شده و داره تنها زندگی میكنه بخودمون اين اجازه رو ميديم كه هر غلطی میخواهيم بكنيم و هر جوری كه دوست داريم به اون زن و زندگی و حريم شخصیش تجاوز بكنيم، احتمالاً! نشوندهنده اينه كه ما مردها خيلی پستيم.
متاسفانه سواد و تحصيل و محل سكونت و نوع كار و لباس و غذايی كه ما مردها میخوريم خيلی توی نگاه و نگرشمون در رابطه با اين موضوع تاثير نداره. پَستی برای هر كسی يه درجه و يه طبقه و يه قيمتی داره. كارگر ساختمونی توی همون نيم طبقهی پاگرد اولِ يه خونه تَه نازیآباد خودش رو بدون هيچ بها و قيمتی وا ميده و پستیش رو عيان ميكنه و وقتی داره استنبولی پُر از گچ و سيمان رو از توی راهپلهها ميبره بالا، خودش رو ميماله به دختر 15-16 سالهايی كه خسته از مدرسه رسيده تا برای هميشه يه خاطره وحشتناك از مردها توی ذهن دختر باقی بذاره. من مهندسی كه كـ.ـو.ن عالم و آدم رو پاره كردم و ظاهر خيلی شيك و متشخص و موجهايی دارم و توی هر مهمونی دو دست دو دست كت و شلوارهای هاكوپيان و تُرك و ايتاليايی تنم میكنم و كرواتم هميشه بايد با رنگ شورت و جوراب و پيرهنم ست باشه، توی طبقهی پنجم يه خونه خيلی باكلاس توی شهرك غرب، در حاليكه گيلاس مشروب و سيگار وينستون دستمه، خودم رو وا ميدم و به بهونه رسوندن يكی از دوستهای عروس خانم، خودم رو هَوار و پستیم رو همون نصفه شبی نشون ميدم و آقای پرفسور و رئيس فلان بيمارستان هم توی كميسونهای تخصصی يه يادداشت كوچيك مینويسه و ميده به خانم دكتری كه دو ماهه از همسرش جدا شده كه اتفاقاً از دوستان بسيار نزديك وقديمی پرفسور هم بوده و حالا پرفسور اين حق رو بخودش ميده كه چون زن و بچهش خارج از ايران زندگی میكنند و حالا هم خانم دكتر تنهاست، بنابراين اونهايی كه سالها رفتوآمد خانوادگی داشتند حالا ديگه میتونه اينبار به تنهايی، خانم دكتر رو برای صرف شام و اگر هم زورش برسه خواب! دعوت كنه.
نمونهها و جامعهی آماری خيلی زياده ولی ترجيح ميدم كه ديگه چيزی نگم و قضاوتش رو بسپارم دست خودتون. ببخشيد كه مطلب طولانی شد، شماها حرف من رو قبول نداشتيد اگه حتی به علامت تائيد سرتون رو هم تكون ميداديد اين همه رودهدراز نمیكردم ولی خب با تموم اين حرفها، آيا حالا قبول داريد كه ما مردها خيلی پستيم؟
ساعت از نیمههای شب گذشته. دو رو رد کرده و با سرعت و شتاب داره به سمت و سوی صبح میره و تا چند ساعت دیگه یه شروع و یه هفتهی دیگه رو نوید میده. نوید که چه عرض کنم، واژه دیگهایی گیرم نیومد، نصفه شبی که بجای نوید بذارم و جمله رو باهاش چفت و بست کنم وگرنه چه نویدی؟ چه کشکی؟ چه پشمی؟ اصولاً هنوز عادت نکردم که وقتی ساعت از دوازده شب میگذره، حس روز بعد رو داشته باشم. حس میکنم روز بعد از دَمدمای ساعت شیش صبح شروع میشه. از دوازده شب تا پنج و شیش صبح یه چیز معلق و لنگ در هواست که معلوم نیست مربوط به کدوم روز و شبه. مثل این بچههای سر راهی که نه، ننهشون معلومه کیه و نه باباشون. مثل سیام اسفند که همیشه برای آدمهایی که توی اون روز بدنیا اومدن غصه خوردم. همونهایی که باید هر چهارسال یکبار، یادشون بیوفته که بدنیا اومدن و هر چهار سال یکبار شمع بذارند و فوت کنند و تولد بگیرند.
هر چند اگه قرار به انتخاب بود، من ترجیح میدادم روز سیویکم اسفند بدنیا میومدم. کیوان، متولد ۳۱ اسفند. حالا بعدها یه نویسنده یا یه کارگردان معروف پیدا میشه و از همین عنوان امشب من، برای کتاب یا فیلمش استفاده میکنه. من مُرده شما زنده. خواهید دید. این خط، اینهم نشون. البته من که راضی نیستم و اشالله حرومش باشه به حق پنج تن. از گوشت سگ، حرومتر.
امروز جمعه اونقدر خوابیدم که اگه امشب تا خودِ خودِ صبح هم مثل خفاشها بیدار بمونم، احتمالاً بدون هیچ مشکلی، صبح شنبه میتونم یه دوش بگیرم و لباسهام رو بپوشم و برم سر کار. اذون صبح رو چسبوندم به اذون مغرب و اعشاء و لذت خواب رو با لذت شنیدن صدای اذون ظهر موذنزاده عوض کردم. از دیشب که شارژ موبایلم تموم و تلفن خاموش شده بود و از عصر هم که روشنش کردم انگاری موبایله لالمونی گرفته و روزه سکوت اختیار کرده. هیچ خبری از دارانگ درونگش نیست. نه زنگی. نه اساماسی. نه پیغامی و نه ریماندری. یه نصفه روز که موبایل آدم خاموش بمونه انگاری بعدش دیگه خیلی زود فراموش میشی. ظاهراً توی این قرن ۲۱ برای موندن و حفظ شدن باید مثل دسته خر توی چشم و چال مردم و دور و اطرافیانت باشی. همین که بخواهی یه چرتی بزنی و استراحتی کنی همچین روت رو گرد و خاک میگیره که انگاری بسان اصحاب کهف به خواب سیصد ساله فرو رفتی و دیگه سکهت هیچ اعتباری نداره. ای تُف به این روزگار که همینکه میری توالت، بشاشی و برگردی میبینی سر جات یه غولتَشن نشسته و براش مراسم تاجگذاری هم انجام دادن و حالا دیگه کسی نیست یه چایی بهت بده بخوری تا راه گلوی خشک شدهات، باز بشه. ای تُف به این روزگار که هیچ وقت یاد نگرفتی که وقتی میخواهی بری توالت با پای راست بری یا با پای چپ، تا وقتی توی چار چوب در سکته کردی جنازهات نیوفته توی کاسهی سفید توالت. هر چند این آدمهایی که من میبینم سالهاست توی کاسه توالت زندگی کردند و خورد و خوراکشون همون وسط بوده حالا دیگه برفرض که جنازهشون هم بیوفته اون تو، مگه چی میشه؟!
آخرین چایی رو هم همین الان خوردم. درسته که ساعت شده دو و بیست و پنج دقیقه ولی داغ داغ بود. کاشکی میشد روزها و شبهای زندگیمون هم به همین داغی چایی نصفه شبی بود.
روی این کامپیوتر زپرتی امانی علی شلمبه که از نوروز ۸۷ مهمون خونهی ماست، حروف فارسی کاملاً درهم و برهم هستش. مدتهاست که (ی) وسط و چسبان، خیرهسرانه و بدون اینکه به حروفِ قبل و بعدش بچسبه، لجوجانه زل میزنه به چشمهای آدم و هر کاری میکنی نمیشه دست و پای ی رو بگیری و توی صفحه و میون کلمات درازش کنی! خلاصه که خوندن و نوشتن فونتهای فارسی مکافاتی است با این کامپیوتری که اگه وضعم بهتر از الانم بود و میتونستم یه کامپیوتر برای خودم دست و پا کنم، بدون اینکه بخوام کامپیوتر رو به علی برگردونم مثل این خارجیها میبردم و مینداختمش توی آشغال و زبالههای دم در خونه. خوندن نوشتههای فارسی با این کامپیوتر قِلق داره و انگار که میخواهی نقشه گنج رو بخونی و رمزگشایی کنی. حروف اونقدر بدریخت و بدترکیب هستند که انگاری داری هیروگلیف و خط مصریهای باستانی رو میخونی. مدتهاست که با این کامپیوتر اسم خودم رو اینجوری میبینم و میخونم کیوان. شکسته و بهم ریخته. هر چند شاید هم این کامپیوتر راست میگه و کیوان به همین درب و داغونی و به همین شکستهگی شبانه است.
دارم ریرا گوش میکنم. خیلی وقت بود که آلبومش رو گوش نکرده بودم. امشب اون رو بیاد تو گوش میکنم. بیاد تو؟! بیاد کی؟ تو؟ کدوم تو؟ کدوم یاد؟ کدوم ریرا؟
آی آدمها که بر ساحل ... نشسته شاد و خندانید ... یک نفر در آب دارد میسپارد جان ... یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند ... روی این دریای تند و تیره و سنگین ...
بواسطه يكی از پستهای 35 درجه و نظرخواهی در رابطه با اينكه آيا اسم واقعیش كيـوان هست يا نه و خب اونهم نهايتاً اسم حقيقی خودش رو اعلام نكرد و از ديد من كار خيلی خوبی هم كرد، چند تايی پست اين ور اونور نوشته شد. البته قبلاً هم توی كامنت بعضی از دوستان كه اتفاقاً لينكشون هنوز هم توی زير مجموعهی لينكهای وبلاگ من هست، ديدم كه يه سری آدمهايی كه نه آدرس وبلاگ دارند و نه ايميل مشخص، رفتند و توی اون وبلاگها بواسطه نوشتههای اينجا و يه سری شوخیها و رد و بدل شدن واژهها، در رابطه با بقول خودشون كيوان از پشت يك سوم اظهار نظر كردند. كه بله اين كيوان چنان است و بهمان است. برای حقيقی نمودن گفتههاشون هم چنان خودشون رو چسبوندند به من كه اگه كسی ندونه خيال میكنه من سالهاست با اين آدمها، خونه يكی و رفيق فابريك هستم و حالا اين آدمها تونستند ماهيت پليد من رو كشف و الان هم وظيفه دارند كه چهره منحوس من رو برای جامعه بشری مشخص و هويدا كنند.
صحبت در رابطه با اينكه نبايد آدمها رو بواسطه عكس و نوشتههاشون قضاوت كرد و اين محيط مجازی سرشار از سوءتفاهم هست و ... ديگه همهمون رو خسته كرده و حالمون از گفتن و شنيدن اين حرفها بهم ميخوره. من هيچ ادعايی در رابطه با اينكه انسان خوبی هستم ندارم. منهم توی ايدهآلترين حالت يه گهی هستم مثل خيلی از شماها ولـــی! يه ولی دراز اينجا هست و اونهم اينكه من اين شهامت رو دارم كه قسمت خيلی خيلی بزرگ از شخصيت، تفكر، نوع نگرش و ديدگاهم به زندگی و ... رو بواسطه 6 سال نوشتن توی وبلاگم مشخص كردم. برای ارتباط با من، آدرس ايميل، آیدی ياهو مسنجر، كامنت و حتی اگه كسی هم بخواد شماره تلفن و حتی قرار حضوری وجود داره از اونهايی كه بدون هيچگونه شناختی به من توهين میكنند هيچگونه توقعی نيست كه اين آدمهای بیدل و جرات كه هيچ شخصيت حقيقی و حقوقی ندارند قطعاً سطح شعورشون در همين حده كه برن و توی كامنتهای يه وبلاگ ديگه به اين و اون فحش بدند. گله از دوستان بلاگری هست كه اين اجازه رو ميدند مطلب در رابطه با كيوان 35 درجه نوشته بشه ولی توی كامنتهاشون به كيوان از پشت يك سوم توهين بشه. اين قضيه توی وبلاگ خودم نبوده كه من متوجه اين موضوع بشم و بيام و دلايلم رو بگم. گله از اون آدمهای چيپ و بیارزش و بدون وجودی نيست كه اتفاقاً توی دنيای واقعی هم از اين دسته آدمها زياد ديديم و سالهاست كه بدون هيچ تفكر و تعقل و منطقی فقط حرف خودشون رو ميزنند بلكه گله از سرزمين رويايی هست كه چندی پيش و بواسطه كامنتی كه من برای يكی از عكسهاش گذاشتم اين اجازه رو به يه سری آدمهای بیسر و پا و بیهويت كه با اسمهای نگار و امير و اميرحسين و ... كامنت گذاشتند و بطور تموم قد به من توهين كردند هست كه وقتی منهم در جواب اون آدمها نقطه نظرات خودم رو نوشتم آقای سرزمين رويايی بدون هيچگونه اعلام و اظهار نظری در يه عمليات ناگهانی، تموم كامنتهای اون پست رو پاك كرد. فحشها و توهينهای اونها تا چند روز توی كامنتها بود ولی به محض اينكه من توضيحی در رابطه با اون كامنتها نوشتم، به ناگهان سرزمين رويايی حس كرد كه بايد كامنتها پاك بشه. عجب!
سرزمين رويايی جان كه خودت ميدونی دوست دارم، وقتی سيستم كامنتهات باز باشه و هر كسی هر چی ميخواد بنويسه ( مطابق همون پست مربوط به عكس ) اگه كسی اومد و به من توهين كرد يا تو بايد اين اجازه رو بهش ندی و كامنتهاش رو پاك كنی و يا اگه منهم اومدم و بدون فحش خوار مادر و توهين و بد و بيراه، جواب كامنتگذارهای وبلاگت رو ( كه گويا از دوستان نزديكت هم بودند ) دادم تو ديگه اين حق رو نداری كه كامنت من رو پاك كنی. من و تويی كه قديمتر هستيم بايد قواعد اين بازی رو بلد باشيم.
هيچ ادعايی ندارم كه تحفهايی هستم ولی همونجور كه گفتم اين شهامت رو داشتم كه جلوی اين همه آدم بيام و از خودم و ايده و عقايدِ درست و غلطم بنويسم و خودم رو در مقابل شماها به نقد بكشونم. خيلی وقتها با هم جر و بحث كرديم و من از موضع خودم برنگشتم و خيلی وقتها هم نقطه نظرات شما باعث شد كه منهم در عقيدهام تغيير ايجاد كنم و اگه اشتباهی بوده با كمال ميل بپذيرم.
توی زمونهايی كه همهی جماعت دارند مخفيانه قسمتهای مهم زندگیشون رو میگذرونند و ديدِ جامعه اينجوری شده كه آدم زرنگ همه چيزش رو حتی از نزديكترين كسانش مخفی ميكنه و نه بابا ميدونه مامان كجا ميره و ميده، نه مامان ميدونه بابا از صبح تا شب چه گهی ميخوره، نه معلومه خواهره به هوای كلاسهای كنكور قلمچی، صبح تا عصر توی بغل كدوم يكی از دوست پسرهای رنگ و وارنگش خوابيده و نه خواهره ميدونه كه برادرش توی كدوم سوراخی داره شيشه و كراك ميكشه، همين كه يه سری بلاگر ميان و يه قسمتهايی از زندگیشون رو عيان و مشخص میكنند، اين به معنی اينه كه اونها هم سواد اينكار رو دارند هم قلم و مهارت نوشتن رو دارند و هم مهمتر از اين يه تخم دارند اين هوا كه با توجه به اينكه زن و بچه و مادر زن و برادر و خواهر زن و بابا و خيلی از دوست و رفيقهاشون آدرس وبلاگهاشون رو دارند ولی چون جايی از پايينتنهشون گـُهی نيست بنابراين در رابطه با خيلی از مسايل زندگیشون ميان و مینويسند. توی اين دنيای واقعی كه هر روز كاروان كاروان شتر با بارش گم ميشه همين كه ماها تونستيم خودمون رو توی اين دنيای مجازی سرپا نگهداريم يعنی اينكه اگر هم انسان نيستيم ولی اومديم كه انسان بودن و آدميت رو تمرين كنيم. اومديم تا ياد بگيريم چه جوری بايد اظهار نظر كنيم، پيشنهاد بديم، انتقاد كنيم. ماها بايد ياد بگيريم كه خودمون رو به اندازه يه مرد 60 ساله بزرگ و با تجربه كنيم و توی همون پست هم خودمون رو به اندازه يه جوون خام 17-18 ساله كوچيك كنيم تا كلاممون تاثير داشته باشه. اومديم تا خودمون رو بذاريم جلو سيبل آتيش انتقادهای تند و تيز ولی منطقی شماهايی كه هيچ وجود و حضور محسوسی نداريد. اونوقت ما آدم بدی شديم ولی شمايی كه حتی جرات نداريد توی كامنتهای همين وبلاگ نظر بديد و ميريد توی يه وبلاگ بینام و نشون از من مینويسيد آدمهای خوب اين سرزمين هستيد؟! عجب!
اين محيط و اين زندگی مجازی قانون داره، قواعد داره، بايد برای بودن و موندنِ توش زحمت كشيد. بايد برای يه زندگی مسالمتآميز قواعد همسايگی رو ياد گرفت. بايد بلد باشيم كجاها برای همسايهمون هم يه نون بربری داغ بخريم و بريم زنگشون رو بزنيم و بهشون بديم. بايد بتونيم هر شب سر ساعت 9 زبالههای فكری و روحیمون رو بذاريم دم در تا آپارتمان رو بوی گـُه نگيره. پس سعی كنيم قواعد اين محيط رو ياد بگيريم كه اگه نگيريم، مطمئن باشيد مثل تموم تجربههای بدی كه داشتيم و نشون داديم ما ايرانیها كار گروهی و زندگی اجتماعی رو بلد نيستيم اينجا رو هم به گند میكشيم و باعث ميشيم تا يه مدت ديگه نه من باشم و نه خيلی از شما خوانندهها.
كامنت ديروز رسول كه البته قسمتی از نوشته بسيار خوب سلمان، يكی از قديمیترين بلاگرهای فارسی هستش بقدری فكر من رو به خودش مشغول كرده كه با توجه به اينكه تا حالا كمتر و به ندرت پيش اومده، عين نوشته كسی رو بعنوان يه پست توی وبلاگم بذارم ولی امروز ميخوام چيزی نگم و همراه با شما سكوت كنم و فقط همون نوشته رو بخونيم. قطعاً نياز به خوندن چندين باره داره. برای من كه اينطور بود. نوشته سلمان و بخصوص صحبت نبوی فوقالعاده است.
مطلب مانيفيست مهاجرت ( 15 فروردين 1384 ) رو عينناً و بدون كم و كاست ( فقط از لحاظ اصول نگارش، علامتها و نيمفاصلهها تصحيحش كردم ) توی اين صفحه قرار دادم چون حس میكنم اين مطلب، يه جور ديگه است. يه چيز ديگه است. خيلی قشنگ و خوب و واقعيه. حالا بدون هيچگونه اظهار نظری ديگهايی ازتون خواهش میكنم مطلب رو بدقت بخونيد و مطمئن باشيد مثل هميشه نقطه نظرات همهی شما عزيزان ( بخصوص دوستانی كه تجربه مهاجرت رو داشتند ) برام خيلی مهم خواهد بود.
مانيفست مهاجرت
1) مهاجرت "واقعی" است. قبول کن تو به عنوان خواننده اين نوشته، يا مهاجرت کردهای، يا در فکر مهاجرت هستی يا تعداد زيادی از دوستان خودت را در اثر مهاجرت از دست دادهای.
2) مهاجرت "تعريف" دارد. جابجايی محل زندگی از روستا به شهرستان، از شهرستان به تهران، از ايران به خارج، از هند به آمريکا، از تگزاس به نيويورک، همگی مهاجرت هستند. تعريف مهاجرت دغدغه من نيست.
3) مهاجرت "دليل" دارد. حرکت به سمت موقعيتهای بهتر شغلی و تحصيلی، داشتن رفاه بيشتر يا فرار از مشکلات همه از دلايل مهاجرت هستند. دلايل مهاجرت، دغدغه من نيست.
4) مهاجرت از ايران به خارج از ايران "دليل" دارد. از دلايل متنوع و شخصی تا دلايل اجتماعی (حتی در حد تفاوت مرگ و زندگی: مرگ تنها به جادهها، هواپيماها، روستاهای نزديک ايستگاههای قطار، هوای آلوده و ساختمان غير مقاوم محدود نمیشه. يک استاديوم فوتبال هم میتونه به راحتی پايان يک زندگی باشه). دلايل مهاجرت از ايران به خارج از ايران دغدغه من نيست.
5) مهاجرت "تاثير" دارد. در ديدگاه کلاسيک و عامه، تاثير مهاجرت برای فرد مهاجر مثبت و برای جامعهای که از اون مهاجرت میکنه منفی است. ( فلانی مملکت خودش را در بدبختی ول کرد و رفت دنبال خوشی ). اما واقعيت اينه که تاثير مهاجرت برای فرد يا جامعه بسته به شرايط میتونه مثبت يا منفی باشه. در عمل بسياری از مهاجران به هدفهای خودشون نمیرسند. همين طور کشورهای بسياری هم توانستهاند از مهاجران خودشون به بهترين روش استفاده کنند. در 15 سال اخير 70 درصد سرمايهگذاری خارجی چين به خاطر چينیهای مهاجر در كشورهای ديگه بوده. تاثيرات مهاجرت دغدغه من نيست.
6) مهاجرت "مقصد" دارد. در ديدگاه کلاسيک و عامه، کشورهای انگلیسی زبان نصف النهارهای بسيار دور (استراليا، کانادا، آمريکا، انگليس) تنها مقاصد قابل قبول مهاجرت محسوب میشدند. اما به نظر من در دوره دوم Globalization (جهانی شدن شرکتها) به همون ترتيب که کفش نايک میتونه در اندونزی، هند يا اروپای شرقی توليد شده باشه و هنوز "نايک" باشه، Lifestyle نايک هم میتونه در اندونزی، هند يا اروپای شرقی وجود داشته باشه و هنوز Lifestyle نايک باشه. صحبت درباره اين تئوری يکی از دغدغههای من است.
7) مهاجرت "دلتنگی" دارد. دلتنگی مهاجرت واقعی است. بخش مهمی از وقت و انرژی يک فرد مهاجر صرف اين مساله میشه: شنبهها انکارش میکنی، دوشنبهها احساسش میکنی، سهشنبهها نديدهاش میگيری، پنجشنبهها فراموشش میکنی و جمعهها به يادش گريه میکنی ... چگونگی برخورد با دلتنگی يکی از دغدغههای من است.
8) "مهاجر بودن" و چگونگی رابطه با مبدا مهاجرت، مهمتر از خود مهاجرت است. چرا در جريان تحولات ايران باشی؟ کدوم تحولاتش؟ فوتبالش؟ فيلمش؟ سريالش؟ حادثههاش؟ غصههاش؟ چند بار در طول روز به ياد اينها میافتيد و يا فعالانه اونها را دنبال میکنيد؟ چرا؟ ... چگونه مهاجر بودن در رابطه با مبدا مهاجرت يکی از دغدغههای من است.
9) و بالاخره مهاجرت "بازگشت" دارد. يا اين جوری بگم: قسمتی از توان فکری هر مهاجر (اگر انتخابی داشته باشه) صرف فکر در مورد اين مساله میشه. آيا قراره برگردی؟ اصلاً میتونی دوباره در اونجا زندگی کنی؟ ... "بازگشت" يکی از دغدغههای من است.
جمعه پيش ، اون تنها روزی که در اين پنج ماه برای وبگردی داشتم، وبلاگهای زيادی را ديدم. روزهای عيد بود. هر وبلاگی که میشناختم ( هودر و صنم و پژمان و شيده و ... ) اولين نوروزهای دور از ايرانش را تجربه میکرد.... اما يک چيز را مطمئن باشيد: نحوه رفتار اين نسل مهاجران، نسلی که ايران دهه هفتاد را در ايران تجربه کرده باشه، با نسل قبلی مهاجران تفاوت زيادی خواهد داشت.... نه ... نه ... تعريف و دليل و تاثير مهاجرت اونها عوض نشده ... اما مقصدشون، دلتنگیهاشون، چگونه مهاجر بودنشون و بازگشتشون تفاوت خواهد داشت.... مثلاً اينجا را ببين: هر دو نويسندهاند .. هر دو در غربت ... يکی زودتر اومده و يکی ديرتر .. هر دو با ياد نوروز به ياد وطن افتادهاند ... ولی ببين چه قدر متفاوت مینويسند:
" من در گوشهی ایرانم نیستم. در سراب یا تبریزم نیستم. و سپاس میگویم که اکنون در آن دیار نیستم ... اصلاً چه اهمیتی دارد که در سراب باشم یا در سانفرانسیسکو. من اینجا انسانم و آنجا، در زادگاهم رعیت صغیر حقیری بیش نیستم ... مهم نیست که در سانفرانسیسکو باشم یا در سراب ... اگر وطن با من باشد من در وطن خواهم بود" (نگاهی)
"اینجا که نشستهام جایی بس خوش و نیکوست، اما جای من نیست… باید میآموختم که نویسنده نمیتواند بیسرزمین بماند، حتی اگر سرزمیناش بخواهد که بینویسنده باشد ... .آموختم که سرزمین بینویسنده حاصلاش نویسنده بیسرزمین است. ... آموختم که در سرزمین غربت آدمی هرگز احساس داشتن نمیکند، حتی اگر همه چیز داشته باشد" (نبوی)
مهاجرت از لحاظ اهميتی که در زندگی داره شايد با ازدواج قابل مقايسه باشه. اما به دو دليل با اون فرق داره: اينکه بازگشت داره و اينکه میتونی نظرت را در مورد انتخابی که کردی با ديگران در ميان بگذاری (کاری که مثلاً در مورد همسری که گرفتی نمیتونی انجام بدی) ... دغدغههای من در مورد مهاجرت ( و خود اون ) برای من تازه و جديد هستند ... اگر برای تو هم مقصد و دلتنگی و چگونگی و بازگشت مهاجرت دغدغه است، شايد بتونی وقتی از اين شهر داغ رد میشدی (يا حتی از نزديک mailbox من رد میشدی) اون دغدغهها را با هم مرور کنيم ...
... مهاجرت "واقعی" است ...