شنبه، ۹ شهريور ۱۳۸۷

وقتی بیـوتـن رو گرفتم دستم فکر نمی‌کردم برام جوری کشش داشته باشم که دلم نیاد اون رو یه َنفس بخونم تا زود تموم بشه. بنابراین ذره ذره خوندمش و از همراه شدن با شخصیت‌های داستان و قدم زدن توی شهر نیویورک و دیدن سیلورمن‌ها و خوردن هات‌داگ‌ها کلی لذت بردم. بیوتن رو دوست داشتم به ۲ دلیل و خب این دلایل میتونه دقیقاً همون علت‌هایی باشه که شما از خوندن بیوتن خوش‌تون نیاد و خوندنش خسته‌تون کنه، بنابراین شاید نشه که بیوتن رو به همه‌ی دوستان توصیه کرد. اگه حس می‌کنید دلایل زیر برای خوندن کتاب قانع‌کننده است بدون شک و تردید، بیوتن رو بخونید در غیر اینصورت اصلاً سراغ این کتاب نرید که قطعاً رمانی غیر جذاب و خسته‌کننده و نسبتاً گرونی براتون میشه.

پارسال آخرین روزهای خرداد و قبل از دومین سفرم به آمریکا، من او بعنوان کادو و ره‌توشه از طرف دوستی عزیز رفت توی کوله‌پشتی‌ و بغل یه دوجین کتاب دیگه تا همراه با بقیه کتابها بتونم روزهای غربت رو راحت‌تر سپری کنم. من او اولین کتابی بود که از رضا امیرخانی میخوندم. داستان جذابی‌ در رابطه با تهران قدیم و همون حال و هوای خاص اون روزها که خب همه‌ی ما فقط از ننه بزرگ‌ها و بابا بزرگ‌هامون یه چیزهایی شنیدیم. رسم‌الخط و نوع نگارش امیرخانی برام یه چیز تقریباً جدید بود که خب خیلی هم ازش خوشم نیومد و همین الان هم باهاش مشکل دارم ولی بهرحال نوع نگارشِ تقریباً خاصی داره که من با خوندن کتاب من او باهاش آشنا شدم. خوندن کتاب قطور من او که 528 صفحه بود، توی همون روزهای اول غربت به پایان رسید و الان هم هر وقت یاد اون کتاب میوفتم خیلی ناخواسته رستوران‌های مک دونلاد میاد توی ذهن‌م. نمیدونم داستان تهران قدیم چه ربطی به اون نوشابه‌های دبل ایکس لارژ و چیزبرگرهای مک دونلاد داشت!

من او رو یادم نرفت که با خودم بیارم ولی خب گذاشتمش توی همون دالاس بعنوان یه خاطره باقی بمونه تا اگه اینبار مهاجری ایرانی از راه رسید و از اون برنامه‌های تلویزیونی و روزنامه و مجله‌های انگلیسی زبان سر در نیاورد و خواست تنهایی خودش رو بپوشونه، یه کتاب ایرانی باشه تا چند روزی باهاش سرگرم باشه و شاید هم یه خدا پدر بیامرزی برای منی که اون رو از وسط میدون انقلاب تا محله پلینو کشوندم بفرسته.

bivatan.jpg

در مصاحبه‌هایی که با امیرخانی شده بود خوندم که چند ماهی به قصد ادامه تحصیل و کار، به آمریکا رفته و بنا به دلایلی که توضیح نداده بود مجدداً به ایران برگشته. با توجه به زندگی و تجربه چند ماهه توی آمریکا، تصمیم گرفته داستانی بنویسه که بعد از شیش سال و اندی ماحصل کارش میشه بی وتن. بنظر من امیرخانی نشون داده که کار نویسندگی رو بخوبی یاد گرفته. استقبال بسیار خوبی از کارهاش شده و خب همین الان و در حالیکه چاپ اول کتاب مربوط به اردیبهشت و همزمان با نمایشگاه کتاب تهران بوده ولی تنها با گذشت ۳-۴ ماه کتاب به چاپ پنجم رسیده که خب با توجه به قیمت نسبتاً زیاد کتاب ( ۶۵۰۰ تومان ) مشخص میشه که امیرخانی تونسته مخاطب خودش رو پیدا کنه.

داستان در رابطه با رزمنده‌ایی هستش که روزهای سخت جنگ رو تجربه کرده و هم اینک تقی به توقی خورده و اون سر از آمریکا در آورده. خیلی از دوستان ارمیا، شخصیت اول داستان شهید شدند و توی این سفر سهراب یکی از دوستان ارمیا که توی جبهه شهید و توی قطعه ۴۸ بهشت زهرا دفن شده دائماً همراه ارمیا به گشت و گذار و صحبت و تبادل نظر مشغوله. تقابل سنت و صنعت. تقابل سنت و مدرنیته. چراهایی که یه مهاجر بعد از عادی شدن زرق و برق اون کشور ناخواسته از خودش میکنه. من چرا اینجام؟! چرا باید اینجا بمونم؟! چرا باید همه چیز رو از اول شروع کنم؟! چرا باید دور باشم؟! چرا باید تنها باشم؟! چرا، چرا، چرا ... گوشه و رگه‌هایی از زندگی ماشینی و آمریکایی رو در بیوتن میشه دید. بنظرم امیرخانی خیلی بی‌غرض جامعه آمریکا رو نشون داده هر چند میتونست نگاه عمیق‌تر و چند جانبه‌ایی داشته باشه ولی شاید با تجربه کمی که داشته نخواسته به مسایل زیادی بپردازه. با خوندن بیوتن تا حدودی به شکل و شمایل زندگی در غرب پی می‌بریم. نه قصدم تعریف از زندگی آمریکایی هست و نه قصد انتقاد دارم فقط اونهایی که نرفتند و شبها خواب هالیود و دیزنی‌لند و گلدین گیت رو می‌بینند یا اونهایی که دارن میرن و چمدون‌هاشون رو بستن و منتظر اوکی شدن بلیط پروازشون هستند باید بدونند، نوع زندگی آمریکایی متفاوت با زندگی‌یه که توی ایران جریان داره. خیلی از ما فقط اسمی از زندگی ماشینی شنیدیم، باید رفت و تجربه کرد اونجایی که باید ماشینی کار کرد و ماشینی رفتار کرد و ماشینی زندگی کرد یعنی چی!

متاسفانه نداریم کتاب و فیلم‌های خوبی که با حال و هوای احساساتی ما شرقی‌ها و بخصوص ایرانی‌ها نوشته و ساخته شده باشه تا بتونیم گوشه‌ایی از زندگی واقعی غربی رو ببینیم و لمس و درک کنیم. متاسفانه دید و نگرش ما محدود شده به یه سری فیلم و چند تا عکس از نیویورک و واشنگتن و لاس‌وگاس و یا دید و بازدیدهای گاه و بیگاه فک و فامیلی که هیچ وقت واقعیت زندگی غرب رو به ما نمیگن. تصور عموم اینه که همه ایرانی‌های مهاجر هر شنبه و یک‌شنبه توی بار و دیسکو و کلاب و یا ارکسترهای خواننده‌ها دارند می‌خورن و می‌کنن و دائماً بشکن و بالابنداز راه انداختند. والله بخدا این خبرها نیست. برای مهاجرت همیشه دنبال دلایل خیلی بزرگی باشید. خیلی بزرگ. به بزرگی چیزهایی که دارید از دست میدید. پدر و مادر و خواهر و فک و فامیل و دوست و رفیق و وطن و شهر و دیار و ... و خب اینها کم چیزهایی نیستند.

کاشکی همه‌ی ماهایی که تصمیم داریم مهاجرت کنیم ( و البته من خودم با فلسفه‌ی مهاجرت و زندگی توی یه کشور جهان اولی کاملاً و بطور ۱۰۰٪ موافق هستم ) با یه دید و نگاه چند بعدی به اون کشور و فرهنگ و نوع زندگی‌ش حرکت می‌کردیم. من خودم در رفتن هیچ شکی ندارم باید رفت ولی به کجا و با پرداخت چه هزینه‌ایی و توی چه سن و سالی و .... حرف برای مهاجرت خیلی زیاده و من نمی‌خوام فلسفه این پست رو که در رابطه با کتاب بی وتن بوده با نوشتن در رابطه با مهاجرت تحت‌الشعاع قرار بدم. در رابطه با مهاجرت شاید وقتی دیگه نوشتم. صحبت من اینه که متاسفانه مراجع خیلی خوبی برای مقایسه و تضاد فرهنگ‌ها وجود نداره ولی من برای همه‌ی اونهایی که تصمیم به مهاجرت دارند خوندن بیوتن و دیدن فیلم فوق‌العاده زیبای House of Sand and Fog خانه‌ایی از شن و مه رو توصیه می‌کنم تا شاید فقط با گوشه کوچیکی از واقعیت زندگی در غرب آشنا بشن.

جمعه، ۸ شهريور ۱۳۸۷

عصر جمعه هم کشون کشون و به ضرب و زور خودش رو آورد و چسبوند به تاریکی شب و الان هم صدای موذنی که داره اذون مغرب و اعشاء رو میگه از اون دور دورای شهر داره به گوش میرسه. توی خونه تنهام. همه رفتند بیرون. دیگه وقتی هم میخوان برن خونه‌ی فک و فامیل ازم نمی‌خوان که باهاشون برم چون احتمالاً میدونند که من جوابم چیه! با اینکه اصلاً عادت ندارم ظهرها بخوابم ولی بعد از نهار جلوی تلویزیون خوابم برد. نهار که چه عرض کنم طبق روال همیشه که کسی خونه نیست چایی شیرین خوردم. کره مربا رو خیلی دوست دارم و خب این فرصت هم نصیبم نمیشه که خونه بخوام صبحونه بخورم، دلم به همین کره مربای صبح جمعه خوشه که اینبار دو لقمه که مربای شاه‌توت رو خوردم قاشقم خورد به ته ظرف و فاتحه، مربا هم تموم شد. قطعاً با شناختی که از مامانم دارم باید باز هم مربا توی یخچال باشه ولی رفتم پنیر آوردم و کره و پنیر خوردم. چراش رو خودم هم نمیدونم. شاید خوردن پنیر امروز ریشه در یافتن و پی بردن به جواب یه سوال فلسفی داشته یا شاید هم دلم مثل زنهای حامله ویار شوری کرده و یا اصلاً دلم پنیر خواسته. راستی چرا ما آدمها اینقدر زندگی رو برای خودمون سخت می‌کنیم و فکر می‌کنیم که اگه من امروز پنیر خوردم حتماً یه دلیل ماورایی داشته؟! خب آدم دلش یه موقع‌هایی پنیر میخواد هر چند همیشه کره رو با مربا خورده باشه.

گفته بودم عصر جمعه است پس لطفاً چپ‌چپ نگام نکنید. هر آدمی یه روزی مشنگ میشه و شاید مشنگی من هم توی همین عصرهای جمعه سحرآمیز و رازآلود! باشه. دلم به سمیرا و علی شلمبه خوش بود که اون بنده خداها هم درگیر مریضی مامان علی هستند. حالا شما هم همینجور که نشستین پای مانیتور، برای سلامتی مامان علی یه فاتحه بفرستید. آدمیزاده و یه شب تب و یه شب مرگ. همچین زرت‌مون زود قمصور میشه که اصلاً فرصت نمی‌کنیم آبی که توی گلومون مونده قورت بدیم. وقتی خدا خودش میگه از رگ گردن بهتون نزدیکترم خب باید بدونیم که فرشته‌های مرگ و زندگی‌ش هم اگه بغل گردن نباشن دیگه دور و بر گوش‌مون که هستند. این همه جنگ. این همه فحش. این همه نفرت. این همه دوری و جدایی برای چی؟! برای کی؟! دو روزه دنیا و اینهمه بدبختی؟! آی تو کجایی ری‌را.

خیلی هم که داشته باشیم، انگاری بی‌ام‌و ام‌تری سوار شدیم و داریم اتوبان زندگی رو تخته گاز میریم، اجل که برسه دیگه نگاه نمی‌کنه چی سوار شدی و کمربندت رو بستی یا نه، وقتی قرار باشه لاستیک ماشین‌ت پنچر بشه دیگه فرقی نداره چی سوار هستیم. تویوتا، بنز، پراید، زانتیا، سانتافه. در کسری از ثانیه، تایر پنچر و ماشین و سرعت و اتوبان، فاتحه. بدرود زندگی! شاید اگه یه کسی مثل من توی این دنیای بی‌سر و ته، هیچ ( م ) متصل فاعلی نداشته باشه که بچسبونه به ماشین و خونه و بشه ماشینم و خونه‌م و همیشه پیاده گز کنه، خیالش خیلی هم راحت‌تر باشه چون وقتی اجل میاد چون ماشینی هم در کار نیست که بخوام پشت فرمونش بشینم و با سرعت برونم بنابراین نیازی هم به پنچر شدن و وسط اتوبان معلق زدن و رفتن توی گارد ریل نیست. احتمالاً منی که الاغ هم ندارم سوارش بشم خودم مثل بچه آدم میخوابم کنار اتوبان زندگی و میگم خب دیگه ما هم رفتیم، خوبی بدی دیدید حلال کنید. فکر نکنم اون جا دیگه آبی هم باشه که بهم بدند، فقط خدا کنه فرصت بشه رو به قبله بخوابم تا اشهدم رو بخونم و فاتحه. بدرود زندگی!

گفتم که عصر جمعه است و آدمها ک.س‌خول میشن. شاید هم فلسفی میشن. آره همین الان حس می‌کنم نیچه‌ی خدابیامرز بغل دستم نشسته و کافکا هم رفته توی آشپزخونه چایی بریزه. الانم داره داد میزنه و میگه، من چایی نمی‌خورم. از همینجا بهش میگم،

مادر فاکر توی اون کابینت صاب‌مرده رو باز کن همونجا قهوه هست. اتفاقاً قهوه‌اش هم خوبه و برام از اونور آب آوردند. همونجا توی کابینته اون پایین. اونُ درست کن و بخور.

میگه، کیوان برای تو هم قهوه درست کنم. تی اور کافی؟!

میگم، نه برای من چایی بریز. فقط لطفاً توی یکی از اون لیوان دسته‌دارها بریز. چایی توی فنجون رو دوست ندارم.

میگه، تو که قهوه‌خور بودی پس چرا حالا قهوه نمی‌خوری؟!

میگم، کافکا جان! رفتی یه قهوه بریزی یا اصول دین می‌پرسی؟! اگه نمی‌تونی بیا من خودم میرم درست می‌کنم.

میگه، کیوان اصول دین چیه؟! نیچه رو میکنه بهم و میگه، این کافکا از اولش هم ذهن جستجوگر و کنکاش‌گری داشت ولی کیوان این کافکا هم راست میگه تو چرا اون قهوه رو نخوردی؟!

بنظرم عصرهای جمعه اصلاً فلسفه آفرینش میره زیر سوال! حالا گور بابای نیچه و کافکا که امروز مهمون من بودند. البته کی‌یرگی‌گورگ هم مهمون بود ولی نیومد و فکر کنم با ونگوگ رفتند که باز نقاشی بکشند. آره گور بابای این از خدا بی‌خبرها ولی واقعاً آدم عصرهای جمعه دچار یاس فلسفی و نهلیسم میشه. میگن توی اون خراب شده آدمها عصرهای یکشنبه اینجوری میشن. یه کمی هم که انگولک‌شون کنی و طرف هم حال نداشته باشه یه دفعه میزنه زیر همه‌ی کاسه کوزه آفرینش و خدا و پیغمبر و مسجد و کلیسا و همه چیز رو کلاً منکر میشه. یه چاقوی ضامن‌دار دسته سفید که خب توی اون دنیای مدرن خیلی بی‌کلاسی‌یه در عوض میخوابی روی تخت و در قوطی قرص‌ها رو باز میکنی و ۴۰-۵۰ تا قرص میخوری و فاتحه. بدرود زندگی!

آدمیزاده دیگه شیر خام خورده است یه دفعه خر میشه. مگه همه‌ی اونهایی که آدم میکشن، وقتی از اونجای ننه‌شون درمیان گانگستر هستند و به خودشون شیشلول بستند؟! دودول بچه اندازه یه بند انگشت هم نیست اونوقت اون بزرگ میشه و اونقدر عصرهای جمعه‌ی کسالت‌بار و شب‌های جمعه تحقیرآمیز توی زندگیش داره که یه دفعه میشه خفاش شب و نمیدونم چی‌چی بیچه و بخاطر همون دودول بند انگشتی‌ش راه میوفته و همه رو میکنه و می‌کشه. یادتون هست که دیگه خفاش شب کی بوده؟! خب توی این مملکت خراب شده یکی باید پیدا بشه و بررسی کنه و ببینه چه جوری باید این عقده‌های حقارتی رو که توی تن و بدن و روح و روان تک‌تک‌مون هست و گوله گوله شده و زده بیرون رو باید درمون کرد. باید جلوگیری کرد. باید یه کاری کرد تا سرطانی نشه و طرف رو بندازه گوشه بیمارستان و تیمارستان.

گفتم تیمارستان. دنبال یه آشنایی می‌گردم که یه روزی باهاش برم تیمارستان. میدونم اصلاً دلش رو ندارم و اگه برم و اونها رو ببینم تا مدتها دیگه آدم نیستم ولی خب بنا به ‌دلایلی میخوام برم بیمارستان روزبه و اونجا اگه بشه یه سری از آدمها رو ببینم. شاید به همون دلیلی که امروز ساعت دو بعد از ظهر کره رو با پنیر تبریزی سوراخ سوراخ خوردم. میخوام برم و همون دکتر مهندس‌هایی که مثل همه‌ی ما چشم دارند و گوش دارند و دست و پا و دل و دماغ دارند و اتفاقاً از خیلی‌هامون آی‌کیو‌شون هم بالاتره رو ببینم. همونهایی که توی خیلی از مواقع تموم جدول مندلیف رو از حفظ برات میگن و میتونند ریشه سوم اعداد رو بدون ماشین حساب بدست بیارن و تموم شعرهای فروغ رو از یادشون مونده ولی خب وقتی میگیره یه وقتهایی همچین سرخوش‌شون میکنه که یهویی دور میشن از این دنیا و آدمهاش. فارغ ِ فارغ. یا حضرت عباس خدا نصیب نکنه. دلم میسوزه. دلم میسوزه برای خودم. برای تو. برای همه اون آدمهایی که توی روزبه دارند نفس می‌کشن.

خیلی وقته که از اذان گذشته. بسان همه‌ی آدم حسابی‌های اونور آب من هم امروز برانچ زدم. حالا باید فکر شام نداشته‌م باشم. چایی هم که درست کرده بودم دم کشیده. نیچه و کافکا هم که قهوه نخورده، رفتند. هنوز اون قهوه‌ی از خارج اومده، دست نخورده مونده. خیلی اصرار کردم شام بمونند ولی خب نموندند. هر چند اون خارجی‌ها کجا میموندند خودم هم شام ندارم. راستی الان یادم افتاد که باید برای مامان علی دعا کنید ببخشید که اشتباه کردم و نوشتم براش فاتحه بخونید. لطفاً همه‌تون براش دعا کنید. دعا کنید و بعد از اینکه امشب شام‌تون رو خوردید و پشت بندش چایی‌ احمد تون رو هم خوردین و آروغ‌تون رو هم زدین برای من هم یه فاتحه بخونید. هر چند باید شب جمعه اینکارو می‌کردید ولی خب مگه ما همه‌ی کارهای شب جمعه‌مون رو درست و به موقع انجام میدیم که این یکی رو هم درست انجام بدیم؟! پس حالا که به این معتقدید که برای اموات درجه یک‌تون باید شب جمعه‌ایی فاتحه بفرستید و حالا هم بیست و چند ساعت از اون گذشته پس لطف کنید و یه فاتحه برای من بفرستید این زندگی به چُسی وصل و به گوزی پیونده. کسی فردا رو ندیده. خدا رو چه دیدی یه موقع دیدی یکی از همون فرشته ها مقربش رو فرستاد بالای سرمون و همین امشب گوزُ دادیم و قبض رو گرفتیم و فاتحه. بدرود زندگی!

پنجشنبه، ۷ شهريور ۱۳۸۷

عدو شود سبب خیر اگه خدا خواهد، حکایت این روزها که نه، بلکه عمدتاً این شبهای تابستونی ماست. شبه، برق رفته و همه جا تاریکِ تاریکه. چند تا شمع تزئینی رو که خیال میکردی دیگه هیچ وقتی به دردت نمی‌خوره و توی جا شمعی سیلور میز نهارخوری قرار گرفته رو روشن کردی. شمع‌ها که انگاری دل پُری هم داشتند خیلی زود آب میشن و تو داری به بازی سایه‌ها که قیافه‌ها رو به طرز وحشتناکی خنده‌دار میکنه نگاه میکنی. توی همون تاریکی با خودت فکر میکنی که اگه قرار بود قد و قامتت همینی باشه که الان روی دیوار افتاده، چه موجود ناموزون و مضحکی میشدی. یه آدم لاغر و دراز مثل نخ شیرینی که نه سرش معلومه و نه تهش. سرش رو که دنبال میکنی از دیوار عمودی روبرو همینجوری تنوره کشیده و رفته بالا و چسبیده به سقف و پنداری لای لوسترها، گم و گور شده و تهش هم که اومده و انگار که رفته توی زمین تا بچسبه به پی این ساختمون آهنی و بتونی. ولو شدی کف اطاق و داری کورمال کورمال دنبال قندون میگردی تا چایی‌ت رو داغ داغ، هورت بکشی. نمیدونم چرا توی تاریکی آدمها ساکتر از همیشه میشن. همه جا ساکته. هوا خنک شده. خنکتر از قبل.

معمولاً قدیم‌تر‌ها بوی پاییز رو عصرها حس میکردی ولی خب توی این سرزمین، چی دیگه سر جای خودش باقی مونده که حالا بوی پاییزش سر جاش باشه. اینبار خاموش بودن کولر کلافه‌ات که نمیکنه هیچ، بلکه باعث میشه پنجره رو باز کنی و همون بوی پاییزی که صحبتش بود و انگاری پشت پنجره، دستهاش رو سایبون کرده بود و داشت توی اتاق رو نگاه می‌کرد، با باز شدن پنجره خودش رو هُل میده توی اطاق و میندازه توی بغلت. چه بوی خوبی. چه حس خوش‌طعمی. چه آغوش گرمی. توی اون تاریکی، همه‌ی رنگهای خوب قرمز و زرد و نارنجی و قهوه‌ایی پاییزی یادت میاد و دنیات دوباره رنگ میگیره. طعم میگیره. حس میگیره.

برقها رفته و باد خنکی می‌پیچه توی خونه و به همه اطاقها سرکشی میکنه و معلوم نیست میره و کجای این خونه خودش رو گم و گور میکنه. مثل همون جیرجیرکهایی که یه جای خونه هستند و تو هیچ‌وقت نمی‌تونی پیداشون کنی. فقط باهاشون زندگی میکنی. هستند و نیستند و این بودن‌شون برات خیلی ملموس‌تر و محسوس‌تر از نبودن‌شونه.

رد سایه‌های دراز روی دیوار سفید خونه رو دنبال میکنی و به آدمهایی فکر میکنی که دیگه رفتن و شاید اونقدر دور هستند که دیگه حتی نمیشه سایه‌شون رو هم حس کرد. توی این تاریکی که انگاری دنیا یه عقب‌گرد به صد سال پیش داره و تو یهویی از همه‌ی دنیای نوین و تکنولوژی دور شدی یهویی یه اس‌ام‌اس میاد و دوباره وصلت میکنه به همین سالها. به همین روزها. به همین شبها و به همون آدمهایی که دیگه حتی برات سایه هم ندارند. آدمهایی که دیگه ریخت و قیافه و ایده و عقایدشون شاید به اندازه همون سایه‌های روی دیوار مسخره باشه.

توی این شبهای بی‌برقی تهران شاید فقط این اس‌ام‌اس‌هاست که شده دلخوشی‌هامون. توی فون‌بوک موبایل‌مون می‌گردیم و یهویی چشم‌مون میوفته به اسم یه دوست، به کسی که خیلی سالها بود ولی حالا دیگه برای تو شده فقط و فقط یه اسم ثبت شده توی موبایل. توی این شبهای بی‌برقی، شاید برای خیلی‌هامون یه اس‌ام‌اس اومده که فقط نوشته، سـلام و کاشکی هیچ کسی هیچ اسمی رو توی موبایلش پاک نکنه تا وقتی براش یه سلام اومد به اون شماره‌ی بی‌نام و نشون، یه نگاه بی‌معنی نکنه و به سادگی کلید دیلیت رو نزنه تا همه چیز رو پاک کنه. همه‌ی گذشته و حال و آینده‌ایی که میتونست از همون شب بی‌برقی شروع بشه. پس دعا کنیم که این شبهای بی‌برقی تهران ادامه داشته باشه و منتظر باشیم تا یکی پیدا بشه و سلامی کنه. کاشکی هیچ اسمی از توی حافظه‌ها پاک نمیشد. کاشکی ...

دوشنبه، ۴ شهريور ۱۳۸۷

روی میز کارم بقدری شلوغه که یعنی الان یه جای خالی پیدا نمیشه که من این لیوان چایی‌م رو که بسان دسته خر همینجور هاج و واج و معلق باقی مونده رو بذارم روش. نمیدونم کی ( چه کسی؟ ) و کی ( چه زمانی؟ ) این حجم کارها باید انجام بشه. خب قطعاً یه روز بعد از ظهر همه‌ی اینکارها انجام میشه. قراره یه روز بعد از ظهر، همه‌ی مشکلات من و تو و این دنیای خاکی حل بشه. من مطمن هستم اون روز میرسه. یه روز بعد از ظهر!

یه سری وبلاگها رو میخونم. توی ارکات یه سری عکس‌های جدید دوست و آشنا رو می‌بینم. بعضی ایمیل‌ها و کامنتها رو میخونم. به اون اس‌ام‌اس و تلفن‌هایی که هیچ وقتی زده نشد فکر می‌کنم و اونوقته که تمرکزم بهم میریزه و نمی‌تونم به این کارها و نامه‌هایی که روی میزم پخش و پلا و لنگ در هواست، برسم. دل خوش سیری چند و باقالی به چند من، الان حکایت این لحظه و این روزهای منه.

یه نوشته، یه عکس، یه کامنت، یه ایمیل، یه اس‌ام‌اس زده شده یا نشده، یه تلفنی که قرار بود نیم ساعت دیگه زده بشه ولی خب هیچ وقت دیگه‌ایی زده نشد و حالا تو موندی و یه اسمی که هر بار می‌بینیش مثل بچه‌ها بغض میکنی و خودت رو گول میزنی که منتظر میمونم تا بهم زنگ بزنه ولی خب خودت خوب میدونی اونهم اگه قرار باشه زنگ بزنه یه روز بعد از ظهر بهت زنگ میزنه! همه اینها باعث میشه ریده بشه به همون دو زار فکر و تمرکزی که قرار بود جمع و جورش کنم تا بتونم حداقل به چند تا نامه مهم جواب بدم.

ما هم خدایی داریم، ظاهراً شده یه جمله‌ی تصنعی و دل خوش‌کُنک برای این روزهای من. آره من هم خدایی دارم ولی شاید یه روز بعد از ظهر! خدای منهم شاید توی یه روز بعد از ظهر یه وقتی بهم داد تا بشینم و چهار کلوم باهاش درد دل کنم و از این بنده‌های با معرفتی که فرستاد روی زمین تا اینجا رو یه کمی آب و جارو کنند، براش بگم. از نماینده‌های اخراج شده و تبعید شده‌اش در روی زمین. شکوه و شکایتی نیست فقط یه نموره درد دله که خب اونهم خوب میشه. تو خوب باشی یه روز بعد از ظهر همه چیز خوب میشه!

آدم یه وقتهایی از یه سری آدمهای دور و برش یه توقعات خاصی داره. خب خیلی وقتها اشتباه هم نمی‌کنه و اون توقع کاملاً بجاست. یعنی اگه دو به علاوه دو، مساوی چهار بشه خب اون توقع هم یه خواسته‌ی بجا و منطقی هستش. ظاهراً توی دوره زمونه‌ایی داریم زندگی می‌کنیم که اگه در جواب دو بعلاوه دو به چهار رسیدیم باید تعجب کنیم! توی این زمونه جواب هیچ دو بعلاوه دویی، چهار نمیشه. تا حالا توی جواب دو بعلاوه دو به خیلی جوابهای دو رقمی و سه رقمی و چهار رقمی رسیدم. یه بار حتی جوابش شد ۸۵۲۵۴ بجون خودم راست میگم و خب من از همین امروز بعد از ظهر به این نتیجه رسیدم که دیگه از هیچ آدم زنده و مُرده‌ایی توقعی نکنم. توقعی که نداشتم ولی خب دیگه منتظر همون جواب سلام هم نمی‌مونم. من سلام‌م رو کردم. بعد از این هر روز صبح دوباره سلام‌م رو می‌کنم ولی تو میتونی جوابم رو ندی. تو میتونی وعده اون جواب سلام رو نه سر خرمن که توی یه روز بعد از ظهر بدی!

آره میدونم یه روز بعد از ظهر حال منهم خوب میشه ولی اینجا الان عصر شده و هوا دلگیرتر از هر روزه. توی سرزمین تو، شاید الان خورشید بیخ آسمون باشه. شاید هنوز صبح زود و هوا گرگ و میش باشه. شاید شب شده و سرت رو گذاشتی روی بالش و بدون هیچ دیازپام و اگزپام ده و بیست و سی و چهل، خوابیدی و داری خواب همه‌ی اونهایی که دوست‌شون داری و من دیگه توی اون لیست نیستم رو می‌بینی. شاید الان لنگ ظهره و تو داری برانچ میخوری. آره اشتباه نکردم. غلط تایپی هم نیست. منظورم برنج نبود که این مال ما عقب‌مونده‌هاست منظورم همون برانچ بود که هر کی ندونه، تو خودت خوب میدونی برانچ چیه. آره تو خوب باشی منهم خوبم ولی بدون اینجا الان یه روز بعد از ظهره و من حالم ان مرغی‌تر از همیشه است.

يكشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۷

عصر جمعه است. قديم‌ها شبهای جمعه اتفاقات زيادی ميوفتاد ولی انگار الان ديگه عصرهای جمعه بايد منتظر يه سری اتفاقات باشيم! دراز به دراز و دقیقاً رو به قبله خوابیدم. اگه این مادر فاکرهای لعنتی این ساختمون چند طبقه رو، توی زمینی که قرار بود فضای سبز بشه، نساخته بودند از همین کف اطاق، کل تهران معلوم بود ولی خب با سبز شدن این دسته خر، حالا دیگه فقط از کنارهاش میشه وسط شهر و اگر هم هوا خوب باشه اون پایین‌ترها رو دید.

یه کتاب خیلی قشنگ که خب وقتی تمومش کردم حتماً بهتون میگم چه کتابی هستش دست‌مه و از پنج‌شنبه تا حالا زمین نذاشتم‌ش و دارم یه نَفس میخونم و از خوندنش لذت میبرم. بعد از در رویای بابل ریچارد براتیگان، این دومین کتابی‌یه که دارم باهاش حال می‌کنم. البته اینبار نویسنده وطنی و ایرونی هستش و با این کتاب مشخص کرد که کارش رو خوب بلده. تعداد صفحات کتاب زیاد و کتاب سنگین و منهم که تنبل. هی اینور اونور میشم تا یه پوزیشن خوب پیدا کنم برای خوندن کتاب. تلویزیون روشن و بغل دستم میوه و چند تا شیرینی و مامان و اخوین گرامی هم هر کدوم یه گوشه‌ایی از اطاق ولو شدند.

هادی ساعی تا لحظاتی دیگه برای کسب مدال طلا باید بیاد روی نمیدونم به این چیزه که وسط زمین تکوانده ولو شده چی میگن؟! تشک میگن، رینگ میگن! تاتامی میگن خلاصه اونش مهم نیست مهم اینه که ساعی دوباره اومده به فینال المپیک و راستش رو که بخواهید من از اینکه به فینال رسیده اصلاً و ابداً خوشحال نیستم! احتمالاً خیلی‌هاتون عصر جمعه‌ایی مثل من فکر می‌کردید و دوست داشتید ساعی هم همانند دیگر دلاوران! توی همون دورهای اول اوت میشد تا کاروان پر افتخار ایران با همون یه مدال برنز به وطن برمی‌گشت تا همراه با كشور افغانستان توی یه رده جدول قرار بگیره و بدترین نتیجه تاریخ المپیک برای ایران رقم بخوره. خب وقتی رئيس محترم و معزز کشتی، بعد از ریدن کشتی‌گیرها در یه اظهار نظر بسیار جالب میگه، تیم کشتی ایران فقط به درد مسابقات آسیایی میخوره و در حد و قواره جهان و المپیک نیست باید برای علیرضا دبیری که سه چهار روز پیش با رشادت و شجاعت و بدون هیچگونه خایه‌مالی و توی یه برنامه زنده تلویزیونی گفت، کشتی جای آدم کوتوله‌ها نیست، یه هورای بلند کشید که لُپ مطلب رو بخوبی و در یه جمله کوتاه دقیقاً به اندازه همون قد رئيس فدراسیون کشتی که سالها بر مسند ریاست والیبال هم تکیه زده بود، بیان کرد. با این یه جمله‌ی رئیس فدراسیون تموم مدالها و مقام‌های کشتی توی مسابقات جهان و المپیک میره زیر سوال و تختی و موحد و برزگر و جدیدی و طلایی و محمدی و دبیر و حیدری همه‌شون یه تنه توسط رئیس فدراسیون خاک و ضربه فنی میشن!

هادی ساعی رو دوست دارم. قطعاً برای رسیدن به این رتبه و جایگاه خیلی زحمت کشیده ولی وقتی میدونم با کسب طلای هادی، دوباره تموم واقعیت و پلیدی و عقب‌موندگی ما از ورزش دنیا پشت همون تک مدال طلا مخفی باقی میمونه، دوست ندارم هادی اول بشه تا یه سری‌ها از این آب طلایی، ماهی‌های درشتی بگیرند و جایگاه خودشون رو سفت و محکم کنند. اینجوری شاید یه مسئولی پیدا بشه و بگه ما چرا توی مقام هفتاد و پنجم جهان قرار گرفتیم و با ۵۵ ورزشکار یه رقابت میلیمتری و تنگاتنگ با برادران افغانی که فقط ۳ تا ورزشکار به المپیک اعزام کرده بودند و مثل ما فقط یه برنز گرفتند، داشتیم.

روی زمین دراز کشیدم و کتاب رو دو دستی رو به آسمون و خدای باریتعالی گرفتم و گاه‌گداری زیرزیرکی تلویزیون رو نگاه می‌کنم. برنامه فوق‌العاده مُزخرفی که جواد خیابانی مجری اون هست و با لودگی و یه سری حرفهای حماسی تکراری مثل همیشه میره روی اعصاب آدم و خوار مادر همه رو سرویس میکنه. باز هم صحبت از غیرت و رشادت و شجاعت و آرش و کوروش و بردیا و کمبوجیه و قوم مادهاست. دوباره میکروفن افتاد دست این خیابانی و شعارها و پندهای و موعظه‌های اخلاقی‌ش و صحبت‌های حماسی‌ش شروع شد. خب البته این هم هنریه که یه آدم توی کسری از ثانیه بتونه خوار مادر اعصاب و روان چندین میلیون ایرانی رو ... آره! حیف از مهدی بی‌باک و بهزاد خداداد و یوسف کرمی، قهرمانان بزرگ تکواندوی جهان و المپیک که مجبورند ور شکم یه مجری بیسواد بشینند و الکی هی جلوی دوربین لبخند بزنند.

تا دقایقی دیگه فینال بین هادی ساعی و حریفش که یه ایتالیایی دو متری هستش برگزار میشه. اصلاً به روی خودم نمیارم. برخلاف همیشه هیچ استرس و هیجانی هم ندارم. دعا دعا می‌کنم ساعی که آخرین ایرانی هم هست که توی مسابقات المپیک پکن شرکت میکنه هر چه زودتر ببازه تا کاروان ایران بدون گرفتن مدال طلا، با شرمندگی به وطن برگرده. علتش رو هم که بالاتر نوشتم براتون.

تصمیم دارم همونجور که دراز به دراز خوابیدم یه شیرینی ناپلئونی رو بذارم توی دهنم ولی زهی خیال باطل. اونجایی که آدم گارد میگیره و با در اختیار داشتن دو دست و دو پا و قاشق و چنگال و کارد میخواد ناپلئونی بخوره میرینه به تموم سر و هیکلش، حالا دیگه چه برسه به این پوزیشنی که من دارم و نقطه ثقل و گرانیگام در راستای خط افق قرار گرفته. مامانم که آروم نشسته و داره تلویزیون نگاه میکنه بهم میگه، بچه نمی‌خواد بندبازی کنی پاشو بشین مثل آدمیزاد شیرینی‌ت رو بخور تا هم روی فرش نریزی و هم یه موقع خدای نکرده نپره گلوت. عصر جمعه غسالخونه تعطيل و مُرده هم دفن نمی‌کنند همینجوری تا فردا میمونی رو دست‌مون! بلند میشم و می‌شینم و با مجهز شدن به قاشق و چنگال، میرم سر وقت ناپلئونی. یه چشمم به تلویزیون هست و اون یکی هم به شیرینی. خیابانی خجالت نمی‌کشه در مقابل سه تا قهرمان جهان داره در رابطه با تکنیک و تاکتیک‌های تکواندو اظهار نظر می‌کنه.

مامانم میگه، کیوان این بنده خدا مهدی بی‌باک خیلی بد شانسه. سه تا المپیک رو از دست داده. عینهو سگ سوزن‌خورده همش زخم و زیله! امسال هم که نتونست بره المپیک. سی سالشه و تا المپیک لندن احتمالاً دیگه توی صحنه نباشه!!! چشمم رو از کتاب میدوزدم و زل میزنم به مامانه که چه ماهرانه بیوگرافی بی‌باک رو میگه. قبلاً هم هر موقع سر اینکه کاپیتان امسال چلسی کیه و روی کین با چه مبلغی به منچستر رفته، اختلاف نظر داشتیم نهایتاً از مامانه می‌پرسیدیم ولی خب اطلاعات تکواندوش رو جدیداً رو کرده. حواسم که پرت میشه باز صدای مامانه میره بالا. پسر اون پیشدستی رو بگیر جلوت، همه‌ی اون شیرینی‌ها رو ریختی روی فرش. از فردا مورچه خونه رو برمیداره. ای کارد بخوره توی شکم شما سه تا پسر که سیر و مونی ندارید!

همراه با شخصیت اول داستان توی کوچه پس‌کوچه‌های نیویورک و فرودگاه جان اف کندی قدم میزنم و سیلورمن‌ها رو نگاه می‌کنم. سوار تاکسی و توی منهتن هستم همونجایی که دیگه نمیشه آسمون رو دید که مامانه میگه، کیوان اگه این کرمی رو می‌فرستادند المپیک خیلی بهتر از ساعی بود. این پسر خیلی دل و جرات داره. توی اون مسابقات انتخابی هم حق کرمی رو خوردند. در رابطه با مسابقات انتخابی و مصدوم شدن ساعی میگم و اینکه نهایتاً کمیته فنی تصمیم گرفت ساعی رو ببره ولی خب قانع نمیشه و هنوز تاکید داره که اگه کرمی میرفت مقام بهتری از ساعی میاورد. من که میگم برام هیچ فرقی نداره و کاشکی همه شون اوت میشدند تا بدون مدال برمی‌گشتند.

مسابقه شروع میشه. خودم رو به بی‌خیالی میزنم ولی مُرده‌شور این خاک و وطن و گربه و عِرق ملی رو ببره. سرم توی کتابه ولی اصلاً متوجه نمیشم که چرا شخصیت داستان یه دفعه سر از نیومکزیکو و آلباکرکی و لاس‌وگاس درآورد. با دو تا لگد ایتالیایی که ماشالله به مرحوم شیر علی قصاب یه سور زده ۴-۱ از ساعی جلو میوفته. طاقت نمیارم. کتاب رو میندازم کنار و زل میزنم به صفحه تلویزیون و تیکه شیرینی ناپلئونی هم توی دستم لنگ در هوا باقی میمونه. مامان خیلی بی‌تفاوت میگه، من که گفتم باید کرمی رو می‌بردند. کرمی توی آتن هم که تجربه اولش بود، برنز گرفت و نشون داد آینده داره و حتماً امسال طلا می‌گرفت. ساعی با چند تا حمله نتیجه رو مساوی میکنه. حالا دیگه به کلی فراموش کردم که تا دو دقیقه پیش اصلاً دوست نداشتم ایران مدال طلا بگیره. با هر یورش ساعی منهم به خودم فشار میارم و با هر امتیازی که میگیره منهم بالا پایین میپرم و شادی میکنم. باز فریاد مامانه یادم میندازه که نصف شیرینی ریخته روی فرش. ای مُرده شور این شیرینی ناپلئونی رو ببره که خوردنش نیاز به گذروندن یه دوره آموزشی و اخذ مدرک و گواهینامه بین‌المللی داره!

بدون در نظر گرفتن اینکه با گرفتن طلای تکواندو باز همه چیز ماست‌مالی میشه و باز ما بدون برنامه‌ریزی مناسب توی باد همین تک مدال می‌خوابیم و یه هفته مونده به المپیک لندن دوباره از خواب پا میشیم تا اینبار با کت و شلوار احتمالاً نارنجی بریم تا موزه مادام توسو و چشم لندن رو ببینیم، وقتی مسابقه با نتیجه ۶-۴ به نفع ساعی تموم میشه اشک توی چشمام حلقه میزنه و تموم موهای بدنم سیخ میشه. مرده شورت رو ببرند ای وطن که من نمیدونم چه رمز و رازی داره این ایران که آدم اینجوری گره میخوره به آب و خاکش.

موقع توزیع مدال‌ها رسیده. مامانه هنوز پاش رو کرده توی یه کفش و میگه، اینها حق کرمی رو خوردند و اگه اون میرفت نتیجه بهتری می‌گرفت! میگم مادر من دیگه بالاتر از مدال طلا و کسب مقام اول که نداریم. ساعی طلا گرفت، کرمی هم که میرفت نهایتاً طلا می‌گرفت دیگه. میگه تو کار به این کارها نداشته باش. هنوز بلد نیستی یه دونه شیرینی بخوری و باید برات پیش‌بند ببندم. بابت یه شیرینی خوردنت فردا باید زنگ بزنم شربت اوغلی بیاد فرشها رو ببره بشوره اونوقت برای ما کارشناس تکواندو شدی؟! شیرینی‌ت رو بخور و همون کتابت رو بخون که من نمیدونم چی توی اون کتابها چال کردند که سی ساله داری همينجوری يه بند میخونی و هنوز هم پیداش نکردی!

شنبه، ۲ شهريور ۱۳۸۷

[ فهميدم مرا براى خدمت در نظام وظيفه نامناسب تشخيص داده‏اند و به‏عنوان بچه‏سرباز به جبهه‏ى جنگ جهانى دوم اعزام نمى‏شوم. مسأله اصلاً بى‏علاقگى به وطن نبود چون من جنگ جهانى دوم‏ام را پنج سال پيش در اسپانيا جنگيده بودم و يك جفت سوراخ گلوله هم در ماتحت‏ام داشتم كه اين را اثبات مى‏كرد. اصلاً سر در نمى‏آورم چرا تير به ماتحت‏ام خورد. به هر حال، يك داستان جنگى مزخرف بود. به مردم كه مى‏گويى ماتحت‏ات تير خورده، ديگر تو را به چشم يك قهرمان نمى‏بينند. جدى‏ات نمى‏گيرند، اما اين ديگر اصلاً مسأله‏ى من نبود. جنگى كه براى باقى آمريكا داشت شروع مى‏شد براى من تمام شده بود...]

كتاب در رويای بابل با جملات بالا شروع ميشه. نميدونم گلوله‌ايی كه به ماتحت راوی داستان خورده بود برام اونقدر جالب و مهيج بود يا اينكه علاقه‌ و حواسم به چيز ديگه‌ايی جلب شده بود كه حتی اونجور كه عصر جمله‌ی هفته قبل براتون نوشتم، حاضر نشدم در رويای بابل را حتی با شارون استون و دمی‌مور هم عوض كنم و يه كلّه افتاده بودم روی ريچارد براتيگان تا خلاصه ضربه فنی‌ش كردم! فضای داستان و نوع نوشته، من رو خيلی زياد ياد دو كتاب ناتور دشت و عقايد يك دلقك انداخت. هر چند با آخر داستان مشكل داشتم و تموم شدنش رو اصلاً نپسنديدم ولی در رويای بابل يكی از بهترين كتابهايی بود كه امسال خوندم و از اونجايی كه خيلی زود علاشق براتيگان با اون سيبيل‌های پَت و پهن‌ش شدم، پول‌هام رو جمع كردم و خيلی زود رفتم و كتاب در قند هندوانه رو هم خريدم تا بعد از اينكه نَفسی چاق كردم بيوفتم روی اين يكی كتابش و بعدش هم اگه عمر و حال و نَفسی باقی بود برم سراغ صيد قزل‌آلا در آمريكا! ظاهراً اينبار و برای خوندن آثــار براتيگان من اشتباه كردم و بايد از تَه شروع كنم بيام جلو!


2q33gjq.jpg


هـامـون رو ديدم. از اونجايی كه سعی می‌كنم آدم جـو زده‌ايی نباشم و همراه با موج اينور و اونور نرم، فقط ميتونم بگم هيچ چيزی از هامون دستگيرم نشد و اصلاً هم از اين فيلم خوشم نيومد. در اينكه خسرو شكيبايی نقشش رو خيلی خوب بازی كرد شكی نيست ولی اينكه يه سریها اومدند، تاريخ سينما رو به قبل و بعدِ هامون تقسيم كردند و يه سريها هامون‌باز شدند و يه سريها مجنون و سر به بيابون گذاشتند و ... من كه متوجه چرا و علتش نشدم. بنابراين ضمن احترام برای همه‌ی شماهايی كه هامون رو خيلی دوست داريد و باهاش حال می‌كنيد و براش اشك ريختيد بايد بگم من با اينكه حميد هامون و شيفتگی‌هاش رو دوست داشتم ولی خب چيزی از علی عابدينی و كلاً فلسفه فيلم نفهميدم. خِنگم ديگه، قبلاً هم گفته بودم. از اواسط فيلم می‌خواستم بی‌خيال ديدنش بشم و قيدش رو بزنم ولی خب باز صبر كردم و فيلم رو تا آخر ديدم تا شايد يه چيز خاص و گل‌درشتی از توی فيلم دربياد و من هم يه چيزی عايدم بشه ولی خب نشد كه نشد. متاسفانه به ضرب و زور و با غلبه بر نفوس اماره و لوامه، خودم رو تا آخر فيلم رسوندم و اونجايی كه هامون رو از دريا گرفتند و بهش تنفس مصنوعی دادند و بعدش، اون سياهی پايان فيلم و اسم هنرپيشه و عوامل سازنده اومد اونقدر خوشحال شدم كه نگو!


پنجشنبه، ۳۱ مرداد ۱۳۸۷

كيفيت و خوشی‌های زندگی اونجاهايی نيست كه نَفـَس می‌كشيم. سن و سال‌مون يه كم كه زياد شد، موهای شقيقه‌مون يه كمی كه جو گندمی شد، خاطره‌ها و تجربه‌هامون كه بيشتر شد حتماً به اين نتيجه خواهيم رسيد كه طعم خوش زندگی، دقيقاً همونجاهايی بوده كه نَفس‌مون توی سينه حبس شده و نتونستيم نَفس بكشيم!

آره، كيفيت زندگی به تعداد نَفس كشيدن‌ها نيست بلكه به تعداد نَفس نكشيدن‌هاست.

دوشنبه، ۲۸ مرداد ۱۳۸۷

خيلی وقته كه توی اطاق، با اين مانيتور و كيبوردِ طوسی رنگ خلوت كردم. خيلی وقته كه روی اين صندلی چرخون نشستم و از جام تكون نخوردم. تعطيلات تابستونی شركت شروع شده و بچه‌ها همه‌شون رفتند مسافرت ولی من ميام سر كار. جايی رو ندارم كه برم، توی اين گرمای چله تابستون. همه‌ی شركت سوت و كوره. خلوتِ خلوت. منهم از صبح كه اومدم توی اطاق، كولر رو روشن كردم و طبق عادت هميشگی ساعتم رو از دستم باز كردم و گذاشتم جلوم و بعدش نشستم پشت كامپيوتر. الان كه صلاة ظهر هم گذشته من هنوز روی همون صندلی نشستم و تكون نخوردم. پُشتم تير ميكشه ولی بهش توجه‌ای نمی‌كنم. به تو فكر می‌كنم. تويی كه هستی و نيستی.

انگاری خواب بود. انگاری خيال بود. انگاری يه رويا بود اونهمه حجم خوش بودنت. با هم بودن‌ها. با هم رفتن‌ها. با هم موندن‌ها ... قرارمون اين نبود، يادته؟! نيستی. حالا ديگه خيلی وقته كه نيستی. نميدونم، شايد هم اصلاً از روز اول نبودی. بخدا من به همه‌ی اين آدمها گفته بودم كسی نيست. به همه‌شون گفته بودم من دارم با يه رويا، با يه موجود خيالی بنام تو، زندگی می‌كنم. نَفس می‌كشم ولی اينها باور نكردند. اين آدمها هيچ وقت حرف من رو باور نكردند. اينها سالهاست كه گز نكرده پاره كردند. اينها سالهاست كه بی‌محاكمه، حكم دادند و سر بُريدند و فرستادند بالای چوبه دار و حالا من موندم و اين آدمهايی كه دوره‌ام كردند و هيچ كدوم از حرفهای من رو باور ندارند. اونقدر گفتند و به گوشم خوندند كه يكی هست، يكی هست كه ديگه خودم هم باورم شده بود يكی هست. ديگه باور كرده بودم كه اون يكی، تو هستی كه قراره بيايی. می‌گفتند، من برای تو می‌نويسم. اونقدر گفتند تا منهم باورم شد. خب منهم شير خام خوردم. بی‌تجربه‌ام. با خودم گفتم، خب حتماً اين همه آدم كه اشتباه نمی‌كنند پس حتماً يكی هست ديگه. و از همون موقع به بعد بود كه ديگه منهم منتظر اومدنت شدم. خودته هم گفته بودی ميايی، يه روز صبح خيلی زود كه هوا گرگ و ميش بود، خودت گفتی ميايی، يادته؟!

از اون روز به بعد ديگه خواب و خوراك نداشتم. چند دست رخت و لباس نو گرفتم تا وقتی تو ميايی بپوشم‌شون. خيلی وقته كه از عيد می‌گذره. هميشه همين آدمها می‌گفتند، لباس بعد از عيد واسه گـَل منار خوبه ولی قرار بود زندگی با تو تحويل بشه، يادته؟! اون كفش قهوه‌ايی رو كه خيلی دوسش داشتم و پارسال از ينگه دنيا آورده بودم، نپوشيدم تا تو بيايی. الان يكساله كه توی اون چمدون قهوه‌ايی، لای لباس‌های زمستونی‌ها مونده. منتظر بودم تا تو بيايی و اون رو با يه شلوار جين آبی و يه كمربند قهوه‌ايی سوخته پام كنم، ولی تو نيومدی. خيلی وقته كه نيومدی. من ميدونستم نميايی. بخدا ميدونستم ولی اين آدمها بودند كه بهم اميد دادند. اينها بودند كه گفتند، يكی هست. اينها بودند كه من رو به با تو بودن عادت دادند. بخدا به همه‌شون گفته بودم كه كسی نيست ولی باور نكردند. نه من رو، نه نبودن تو رو و نه قصه اين نوشتن‌های وقت و بی‌وقت من برای تو رو.

تو نيومدی ولی من منتظرت موندم. حالا كه فكر می‌كنم می‌بينم اين آدمها همچين بيراه هم نميگن، اينها راست ميگن. حتماً يكی هست. حتماً تو هستی. راست ميگن، تو بودی، خودم ديدمت. خودم لَمست كردم. خودم با اون هُرم نَفس‌هات زندگی كردم. خودم بهت گفتم اون عينكت رو بردار تا چشمات رو ببينم. تو بودی. يادته؟! من ديدمت. اينها دروغ نبود. نميدونم، يا شايد هم بود. گيج شدم. توی اين گرمای مرداد، وجود تو، برام سراب بود؟! آره، حتماً سراب بود. آره، اين آدمها اشتباه می‌كنند. بهشون گفته بودم كسی نيست. بهشون گفته بودم نمی‌شناسمت ولی اينها باور نداشتند. اينها حرفم رو قبول نكردند. هی گفتند، يكی هست، يكی هست و حالا من موندم و كلی حرف و حديث اين آدمها كه پشت سرم هست و تويی كه هيچ‌وقت نيستی. يعنی همه‌ی اينها يه سراب بود؟! يعنی همه‌ی حس لمس تو، هُرم گرمای نفس‌های تو، صدای تو، نگاه تو همه‌‌ی اينها بواسطه گرمای مرداد بود؟! ولی نه، يادمه. خوب يادمه توی اون عصر زمستونی كه صدای كلاغ‌ها تموم تنهايی‌م رو پُر كرده بود، اون موقع هم تو بودی. اينها سراب نيست. تو هستی. اين آدمها دروغ نميگن. بخدا همه‌ی روزهام بوی تو رو گرفته. ميدونم كه هستی.

خسته شدم. از حرف اين آدمها. از نبودن تو. از سكوت اون مترسكی كه قدِ همه‌ی دنيا دوستش دارم. نميدونی چه رازی هست توی نگاه سرگردون اون مترسك، كه من اينقدر دوستش دارم؟! همون مترسكی رو ميگم كه رفيق همه‌ی اون كلاغها شده بود. همون مترسكی كه خيلی وقته منتظره تا تو بيايی، يادته؟! گل‌های آفتابگردن رو يادته؟! نه يادت نيست. تو هيچی يادت نيست كه اگه يادت بود شايد فقط همون نگاه من برای اومدنت می‌تونست دليل كافی باشه. قرار نبود برای همه‌ی دنيا دليل و برهان بياريم ولی همون نگاه من يه دليل محكمه‌پسند بود برای همه‌ی اونهايی كه ... ولش كن. تو كه ديگه نيستی. تو كه نيومدی. اگر هم اومدی، نيومدی كه بمونی. پس برو. برو تا به اين آدمها بگم كه هيچ كسی نبوده. برو تا به اينها بفمونم كه ميشه با خيال تو زندگی كرد. عاشق شد. نفس كشيد و مُرد. برو ولی يادت باشه يه مُشت دونه پای اون مترسك بريزی. امروز طول و عرض رفاقت‌ها به آهی بسته است. پس برو كه اگه دير برسی، كلاغها چشم مترسك رو هم درميارند. برو كه مترسك چشم به راهته. برو تا حداقل مترسك پيش كلاغ‌ها سربلند بشه و چشمش به افق خيره باقی نمونه.

راستی، مسافر! حالا ديگه اون كفش قهوه‌ايی رو كه قرار بود وقتی تو ميايی بپوشم تا با هم، همه‌ی خيابونهای خاطره‌ی اين شهر خاكستری رو قدم بزنيم رو از توی چمدون درآوردم تا پام كنم. خيلی منتظرت بودم ولی نيومدی. نميايی. ميدونستم كه نيستی. من به همه اين آدمها گفته بودم كه نيستی ولی اينها باور نداشتند. حالا هم عيبی نداره تو هم برو. من رو كه فراموش كردی ولی مترسك رو يادت نره. گل‌های آفتابگردون رو يادت نره. حالا كه داری ميری اون چراغ رو هم خاموش كن، می‌خوام بخوابم شايد توی خوابم، تـو اومدی.

شنبه، ۲۶ مرداد ۱۳۸۷

فرودگاه دالاس _ فورتوث، يكی از بزرگ‌ترين فرودگاه‌های كشور آمريكاست. فرودگاهی بسيار زيبا و با شكوه. يعنی تا وقتی اين فرودگاه رو نديده باشين چيزی ديگه‌ايی به اين ابعاد توی ذهن‌تون نيست كه بخواهين با اون مقايسه‌ش كنيد. وقتی بزرگترين و بهترين فرودگاه‌ مملكت، فرودگاه امام خمينی باشه و يا قشنگ‌ترين و با كلاس‌ترين فرودگاهی كه عمده‌ی هموطن‌های ايرانی از نزديك ديدند، فرودگاه دبی باشه خب نميشه فرودگاه دالاس رو تجسم و تصوّر كرد چون اينجوری ظلم به تموم تاريخ هوانوردی و كشور آمريكا و حتی سرخپوست‌هاست!

وقتی هواپيما بعد از گذشتن از روی اقيانوس و چندين ايالت كوچيك و بزرگ، برای نشستن ارتفاع كم ميكنه، امكانات و تكنولوژی يه كشور جهان اولی رو ميشه قبل از اينكه به زمين برسی، يعنی از همون توی آسمون حس كرد! يه شهر و فرودگاهی بسيار بزرگ. اونقدر از آب و هوای بيابونی دالاس شنيده بودم كه خودم رو آماده كرده بودم هواپيما وسط بيابونهای بی‌آب و علفِ طبس و نِوادا بشينه ولی وقتی از اون بالا، اون همه دار و درخت و زمينهای سرسبز رو ديدم حدس زدم شايد هواپيما رو دزديدند و ما رو آوردند به يه جای ديگه‌ی دنيا كه اينقدر سبز و خرم هستش!

حس خاصيه وقتی از هواپيما ميايی بيرون و پات رو به زمين آمريكايی كه فقط توی فيلم‌ها و تلويزيون ديدیش ميذاری. سرزمين فرصت‌ها. ينگه دنيا. با ورود به سالن فرودگاه، در و ديوار و پله‌ها و كفِ سالن‌ها بقدری تميزه كه حتی اون يازده ساعت پرواز خسته‌كننده و استرس ورود به كشوری ناشناخته، هم باعث نميشه تو متوجه اين تميزی فوق‌العاده و همچنين بوی خوشی كه توی تموم سالن پخش شده، نشی. توالت‌های بزرگ و تميزی كه انگاری برای سالن پذيرايی ساخته شده! يه موكت خوشگل سرمه‌ايی رنگ هم تقريباً خيلی از قسمت‌های كفِ سالن رو پوشونده. همه‌ی وطن‌دوستی و حس‌های خوب ناسيوناليستی و بزرگی كوروش و داريوش و سی و سه پل و دشت مغان و چغازنبيل بجا ولی خب آدم بايد واقعيت‌ها رو بگه و نميشه از اين همه تفاوتی كه حتی كور مادرزاد هم ميتونه بفهمه، براحتی چشم‌پوشی كرد. اون تميزی جوری وسوسه‌كننده است كه دوست داری همونجا كف سالن بخوابی و حتی با وجود خوندن كتاب غربزدگی جلال آل‌احمد يه ليس هم به اون سنگ‌های مرمر بلورين بزنی!


dallas-atirport.bmp

نمايی بسيار زيبايی از فرودگاه دالاس كه برای ديدن عكس در سايز بزرگتر باید اينجا رو كليك كنيد.

اونقدر آدمهايی كه هيچ‌وقت پاشون رو از اين مملكت بيرون نذاشته‌اند و مهم‌ترين خروج‌شون، خارج شدن از غرب تهران و پرداختِ عوارض تهران _ قزوين بوده، در رابطه با برخورد بد و توهين‌آميز پليس آمريكا و انگشت‌نگاری از همه‌ی دستها و پاها گفته بودند كه آدم وقتی به اون گيت چك پاسپورت ميرسه، دقيقاً انگاری ميخواد قبض روح بشه يا از پل صراط رد بشه. تموم چهار ستون بدنش مثل معامله حلاج‌ها ميلرزه و هر كی بگه بار اولی كه ميخواسته وارد آمريكا بشه و چشمش به اون جار و جبروت و دم و دستگاه افتاده و نترسيده، دروغ گفته عينهو سگ! آدم استرسی داره شبيه به همون استرسی كه موقع مصاحبه توی سفارت دبی يا آنكارا داشته. البته در اينكه پليس‌های آمريكا فوق‌العاده جذبه دارند اصلاً شك نكنيد كه اگه غير از اين فكر كنيد ظرف ثانيه‌ايی تموم خاندان‌تون رو به باد ميديد!

برخورد پليس با توجه به ديدن پاسپورت و ملّيت ايرانی، فوق‌العاده محترمانه بود. حداقل توی اينجا كه مليت اصلاً باعث نشد كه چين و چروكی به پيشونی پليس بيوفته و بخواد لب و لوچه‌اش رو آويزون كنه و چپ چپ نگاه كنه و تفاوتی توی نحوه برخوردش بده. تقريباً توی اكثر مواقع، خنده‌ايی هم به لب داشت. اون ميخنديد ولی خب آدم جرات نميكنه پا به پای اون بخنده و نيشش رو از يه حدی بيشتر باز كنه. قيافه و هيكل كاربزماتيكی داره كه تو هی خداخدا ميكنی زودتر كارهای مقدماتی تموم بشه و اجازه بده تو وارد بشی. دل توی دلت نيست، بعد از يه سری سوال و جوابهای خيلی ساده، مثل پرسيدن آدرس محل اقامت و پُر كردن يه سری مشخصات و بعد از اينكه انگشتت رو اِسكن كرد و اصلاً و ابداً هم كاری به اون 21 انگشتت نداشت، پاسپورت رو ميده بهت و يه ولـكام هم ميگه و تو از اون قسمت انكر و منكر رد ميشی. از اون چيزی كه قطعاً ماه‌ها، ذهن آدم رو درگير كرده بود كه آی چی ميشه و چه جوری ميشه و پليس چی می‌پرسه و يه موقع به مدارك و ويزا و پاسپورت گير نده و ... خيلی راحت‌تره.

تابلوهای اطلاع‌رسانی بخوبی مشخص ميكنه كه كجا بايد دنبال چمدونها رفت كه اگه اين تابلوها نبود معلوم نبود توی فرودگاهی كه برای عوض كردن هواپيمات بايد سوار شاتل و اتوبوس و قطار بشی سر از كجا درمياوردی! موقع چك چمدونها، پليس‌هايی كه اينبار تعدادشون زياده و خيلی هم بشاش و بگو بخند هستند و اصلاً رسمی بودن پليس قبلی رو ندارند، شروع به حال و احوال كردن باهات می‌كنند. معمولاً هر ايالتی قوانين خاص خودش رو داره. يه جا ميتونی همراه خودت آجيل و تخمه ببری و يه جا نمی‌تونی. يه جا بايد خشكبار پلمب شده باشند و يه جا خيلی سخت‌گيری نمی‌كنند ولی باز هم چك كردن چمدون‌ها خيلی راحت‌تر از اونی بود كه توی ذهن داشتم. فقط خيلی مختصر و سَرسَری يه نگاهی كردند و پرسيدند سبزی يا تخم‌های گياهی دارم يا نه؟! اونها نمی‌دونستند که من حتی یادم رفته تخم‌های خودم رو بیارم چه برسه به تخم‌های گیاهی!معمولاً بعضی‌هاشون وقتی می‌بينند كه ايرانی هستی، از پسته و زعفرون هم البته به سختی و با فارسی خيلی درب و داغون اسم ميبرند و اين نشون ميده كه بخوبی ميدونند توی چمدون ايرانی‌ها بايد دنبال چی بگردند.

dallas-atirport2.bmp


وقتی از قسمت چك چمدونها هم به سلامت گذشتم، وارد يه كريدور دراز و طولانی شدم. از همون تَه كريدور اونهايی كه منتظر مسافرهاشون بودند، معلوم بود. بعضی‌هاشون يه دسته گل آورده بودند. دل توی دلم نبود. نزديكتر كه شدم نگاهم رو دقيق‌تر كردم تا بچه‌ها رو ببينم. علی قلمبه و هدی ( همسر نازنين علی ) بخاطر ديدن من از سن‌حوزه‌ی كاليفرنيا به دالاس اومده بودند و من پس از هفت سال می‌تونستم اسی و همچنين بعد از گذشت نُه سال، علی رو ببينم. كسانيكه تقريباً تموم روزهای نوجونی و جوونی با هم بوديم. ديدم‌شون. ميون جمعيت پيداشون كردم. وقتی نزديكتر شدم چرخ دستی رو ول كردم و خودم رو انداختم بغل اسی. سالها بود كه اين لحظه رو با خودم مرور می‌كردم ولی هميشه يه همچين صحنه‌ايی رو توی فرودگاه مهرآباد تجسم كرده بودم. موقعی كه علی و اسی به ايران برگشتند و من برای استقبال‌شون رفتم مهرآباد و حالا با اينكه 24 ساعت توی راه بودم تا برسم به اين سر دنيا ولی مشخص شد كه دنيا خيلی كوچيكه. خيلی كوچيكتر از اونی كه بشه فکرش رو كرد! اونقدر كوچيك كه من و اسی و علی كه يه روزی توی اطاق 2-3 متری علی توی خيابون شهباز و ايستگاه ناصری می‌شستيم حالا دوباره سه تايی با هم اين سر دنيا توی دالاس هستيم ...

بنا به دلايلی، از وقتی كه از آمريكا برگشتم خيلی كم و شايد بشه گفت اصلاً در رابطه با مسايل و موضوعات جديدی كه توی اون سرزمين ديدم صحبت نكردم. شايد اگه حال و حوصله‌ايی بود و شما هم استقبال كردين، بعد از اين هر چند وقت يكبار چيزهايی كه از اونجا ديدم رو بنويسم.

جمعه، ۲۵ مرداد ۱۳۸۷

عصر جمعه است! نه در نرید، فرار نکنید. بخدا نمی‌خوام از تنهایی و دلتنگی بنویسم. اصلاً گور بابای تنهایی و مادر هر چی دلتنگی رو ... آره! از دیروز پنج‌شنبه که از سر کار برگشتم خونه تا همین الان مثل مرغ کرچ نشستم روی تخم‌هام. حالا باز اون مرغه این امید رو داره که بعد از چند روز از تخم‌هاش یه جوجه‌ایی، بلبلی، مرغ عشقی، یا کریمی، دانل داکی دربیاد ولی اینکه من دو روزه که همینجور روی تخم‌هام نشسته‌ام به چه امید و آرزویی و قرار از توش چی دربیاد، خدا داند.

چون کار خاصی نداشتم و هر کسی رفته بود دنبال عشق و حال خودش و کیوان هم مثل خیلی از مواقع توی باقالی‌ها رها شده بود، از دیروز دارم کار فرهنگی می‌کنم و خودم رو بستم به کتاب‌درمانی. این شکسته‌ها* نوشته جمال میرصادقی رو خوندم و بوسیدم و گذاشتم‌ش لب طاقچه. کتاب قشنگی بود که خب توصیه می‌کنم اگه فرصت کردین بخونیدش. و از ظهر تا حالا هم دومین کتاب رو گرفتم دستم و دارم باهاش حالی می‌کنم اساسی. یعنی این کتاب دومی رو که دارم میخونم بقدری قشنگه و از خوندنش لذت می‌برم که اگه همین الان شارون استون به موبایلم زنگ بزنه و بگه، کیوان عصر جمعه است و منهم خونه تنها هستم و حوصله‌ام سر رفته پاشو بیا اینجا تا با هم گپی بزنیم و لبی تر کنیم و شام رو با هم باشیم. تو هم که کار خاصی نداری و کسی منتظرت نیست بنابراین شب رو هم همینجا پیش من بمون ( آخ جون ) و اگه دوست داری یه زنگ بزنم دمی‌مور هم بیاد چون اونهم خونه تنهاست و می‌تونیم تا صبح با هم باشیم، من قبول نمی‌کنم!

البته دروغ چرا تصور اینکه آدم یه شب وسط شارون استون و دمی‌مور بخوابه و هر غلتی که میزنه و هر وری که میشه سمت و سوش یه هنرپیشه خوشگل سوپراستار هالیودی باشه، بقول خارجی‌ها Wowwww خیلی وسوسه‌کننده است و همین الان وقتی بهش فکر می‌کنم همه‌ی‌ چیزهام بخصوص اون چیز اصلیه سیخ میشه و می‌بینم خریت محضه که قبول نکنم. بنابراین بخاطر اینکه شما خواننده‌ها هم به مردی و مردونگی‌م شک نکنید و یه وقتی که تنها بودید ( هر چند هنرپیشه و سوپر استار نیستید ولی از دید من ایرادی نداره ) این پیشنهاد با هم بودن رو بدید قطعاً حرف شارون رو قبول می‌کنم ولی خب صادقانه بهش میگم:

شارون من اگه بیام تنها نمیام بلکه کتابم رو هم با خودم میارم!!! تا وقتی بعد از شام تو رفتی توی آشپزخونه و داری ظرفها رو میشوری و منهم زردآلو و شلیل می‌خورم کتابم رو هم بخونم تا بعدش وقتی کارهات تموم شد و اومدی نشستی بغل من، تو رو بخورم!

در رابطه با کتاب دوم فعلاً چیزی نمی‌گم تا وقتی تموم شد اون رو هم معرفی کنم. امروز دنبال یه مطلب توی آرشیو وبلاگم می‌گشتم که خیلی اتفاقی به مطلبی که چهار سال پیش دقیقاً یک هفته بعد از برگزاری المپیک آتن یعنی یه همچین روزهایی نوشته بودم برخوردم. برام جالب بود که وقتی حال و هوای المپیک امروز پکن رو با المپیک آتن مقایسه کردم دیدم شرایط بدتر شده که اصلاً بهتر نشده. دقیقاً اگه امروز و با گذشت چهار سال، یه همچین مطلبی رو فقط با عوض کردن اسم شهرها و ورزشکارها بنویسیم می‌بینیم که هیچ چیزی عوض نشده و ما کماکان در مسیر منفی داریم با سرعت حرکت می‌کنیم. وضعیت کاروان ورزشی ایران امروز به مراتب بدتر از المپیک آتن هستش. توی اون المپیک باز چند تا امید کسب مدال داشتیم که الان اونها رو هم نداریم و من بعید بدونم که حتی هادی ساعی هم بتونه کاری از پیش ببره.

بهرحال خوندن مطلب یکی نیست پرچم ما رو تکون بده؟ برای خودم خیلی جالب بود و بد ندیدم شما هم توی این عصر دلگیر جمعه‌ایی اون رو بخونید تا اگه عمری باقی بود و من زنده بودم دوباره توی یه عصر جمعه‌ی دیگه، این دو تا مطلب رو عینناً برای المپیک ۲۰۱۲ لندن بنویسم!

يكی نيست پرچم ما رو تكون بده؟!

هفت هشت روزه بازيهای المپيك 2004 يونان شروع شده ولی هنوز هيچ خبری نيست. سوت و كوره. برهوت برهوته. دريغ از يه دونه، آره يه دونه مدال! ماشالله، ورزشكاران ايرانی اعزامی به يونان يكی يكی توريست شدند و دوربين به دست، دارند شاد و شنگول از نقاط ديدنی اين كشور باستانی ديدن می‌كنند. البته هر كدوم از اين ورزشكارهای عزيز وقتی رفتند رو صحنه، بنده خداها همه زورشون رو زدند، سعی و تلاش‌شون رو كردند، حريف رو هی اينور اونور هول دادند ولی وقتی ديدند اوضاع خيطه و زور زدن فايده‌ای نداره و بقول معروف، مسجد جای گوزيدن نيست، روی ماه حريف رو بوسيدن و دست حريف رو به علامت پيروزی بردن بالا و اومدن تو هتل يه دوش گرفتن و از خجالتشون رفتن تو دهكده لابه‌لای جماعت گم شدند!

بابا گلی به گوشه جمالتون! بی‌انصافها شما كه اين همه راه رو رفته بودين، خب اونجا يه كمی زور ميزدين، يه ذره به ماتحتون فشار مياوردين، آخه حيف نبود اين همه راه رو تا اونجا برين، اونوقت نتونيد از خط پايان رد بشين؟! ... والله بخدا شما دوچرخه‌سوارها ديگه خيلی پُرروييد! تيم دوچرخه‌سواری ايران حتی نتونسته از خط پايان رد بشه اونوقت علی زنگی‌آبادی مربی فهيم تيم گفته، ما از بچه‌ها راضی هستيم!!! يكی نيست بگه، از تهران تا آتن رو كه با هواپيما رفتين. از فرودگاه تا دهكده المپيك هم كه اتوبوس سوار شدين، فقط مونده بود يه مسابقه، اون هم كه نصفش رو با دوچرخه طی كردين، حتماً توقع داشتين از اونجايی كه ديگه كون كار رو گذاشتين زمين و نتونستين ركاب بزنيد، براتون آژانس می‌فرستاديم. آخوندزاده جودوكار، بعد از حذفش تو ارتباط مستقيمی كه از آتن با تهران داشتند و من خودم با گوشهای خودم شنيدم، گفت: آقای خيابانی، من هر كاری كه می‌تونستم كردم حتی حريف‌ام رو گاز هم گرفتم!!! ولی ديگه قسمت نبود و اون برنده شد. سفيران مملكت چه انسانهای با فهم و شعوری بودند و ما نمی‌دونستيم! بعد از هر مسابقه هم كه همه‌شون متفق‌القول ميگن، ما آسيب ديده هستيم، ضرب خورديم، تركش خورديم، مجروحيم و معلوليم. اينا كه اين همه مشكل جسمی دارند بهتر نبود تو پارالمپيك شركت می‌كردند؟!

تو مراسم افتتاحيه هم كه پنداری تيم ايران از تمام دنيا طلبكاره و اومده يونان تا ارث آباء اجداديش رو باز پس بگيره. اعضاء كاروان اعزامی همچين اخمی كرده بود كه انگار همه اونهايی كه اونجا بودند رعيت و كلفت و نوكر ايران و ايرانی‌اند. يكی نيست فلسفه المپيك رو برای آقايون تعريف كنه و بهشون بگه بَبَم جان تو يه همچين جاهايی بايد چهره واقعی ايران رو نشون مردم دنيا بدين. وگرنه از لحاظ سياسی كه چهره و سيمامون كاملاً شفاف و آبرومندانه هست! ولی مثل اينكه ما بايد همه جا وصله ناجور باشيم. در حاليكه همه تيم‌ها شاد و شنگول وارد استاديوم ميشدند، ورزشكاران ايرانی كه البته فقط تعداد كمی از اونها تو مراسم حضور داشت، همچين ماتمی گرفته بودند كه انگار اومدند شب هفت باباشون! طراحی لباس و هماهنگی رنگ كت و شلوارشون هم كه ديگه كاملاً مشخص بود، كار جديدی از جرج آرمانی بوده! البته خب جماعتی هم كه تو استاديوم بود تلافی كرده و يه جورايی تيم ايران و كاروانش رو به هيچ جاشون حساب نكرده و هيچ تشويقی هم نكردند. در عوض تيم‌های عراق، افغانستان، آمريكا به شدت تشويق شدند.

وقتی فقط يك نفر از شناگرهای آمريكا اين توانايی رو داره كه 8 مدال المپيك رو كسب كنه ( تا الان 5 تا طلا گرفته) دلم برای خودم و اون هفتاد ميليون ايرانی ديگه ميسوزه كه يه هفته است چشم به تلويزيون و گوش به راديو، لِنگ در هوا معطل باقی مونديم تا يكی پيدا شه و اون پرچم سه رنگ رو يه تكونی بده تا بقيه دولتها و ملتها يادشون بيوفته ما هم هستيم!

* این شکسته‌ها / جمال میرصادقی / نشر مجال / ۱۲۸ صفحه / ۱۱۰۰ تومان

پنجشنبه، ۲۴ مرداد ۱۳۸۷

اين روزها، با گرم شدن هوا نميدونم چرا منحنی ميل نوشتن منهم اينقدر با شدت داره رو به آسمون لايتنهای ميره. وِلَم كنند همينجور زُل ميزنم به صفحه سفيد Word و هی برای خودم از در و ديوار و دوغ و دوشاب می‌نويسم. با توجه به اينكه دكتر هم توصيه اكيد كرده كه خيلی جلوی مانيتور نشينم و حتماً از همون عينك كذايی آنتی رفلكس استفاده كنم تا نور اذّيتم نكنه ولی من بيشتر از يكساله كه از عينكم استفاده نكردم و دوباره درد و قرمزی چشم‌ هم به دردهای عديده قبلی اضافه شده. يعنی بنوعی اصلاً برای حرف دكتر ( ضمن عرض سلام و خسته نباشيد به همه پزشكان زحمتكش اين مرز و بوم كه ظاهراً حضور چشمگيری هم توی اين وبلاگ دارند! ) تَره هم خرد نكردم. شايد بغير از همون دو سه ساعتی كه شبها می‌خوابم تقريباً تمام وقت پای كامپيوتر يا كتاب هستم. بايد بگردم عينك برانكويی‌م رو پيدا كنم. البته الان كه فكر می‌كنم اصلاً يادم نيست كجا گذاشتمش. امان از اين خونه بدوشی و آلاخون وآلاخونی كه بد جوری زندگی آدم رو بهم ميريزه.

قبلاً گفته بودم ديگه روزنامه نمی‌خونم. بيشتر از يكساله كه بنا به دلايلی قيد خريد و خوندن روزنامه رو زدم. فقط هرازگاهی بخاطر اينكه عذاب وجدان نگيرم يكی دو صفحه از روزنامه اعتمـاد رو بصورت آنلاين نگاهی می‌كنم. چندی پيش توی صفحه آخر روزنامه، يه مطلب از مصطفی مستور خوندم كه خيلی به دلم نشست. شما هم بخونيدش و ببينيد چقدر وصف حال اين روزها و اين آدمهايست كه دور تا دورمون رو پُر كرده.

بعضی آدمها صدايشان از خودشان بزرگتر است. عکس‌شان از خودشان بزرگتر است. از تصويری که در ذهن ديگران ساخته‌اند، هزاران بار حقيرتر و کوچک‌ترند. با يک مواجهه يا با چند دقيقه حرف زدن تمام می‌شوند. در واقع هميشه و زياد و با صدای گوشخراش و آزاردهنده‌يی حرف می‌زنند اما تقريباً چيزی نمی‌گويند. برخی آدمها از صدايشان بزرگترند. از ارتفاع و سطحی که درباره‌شان می‌پنداريم بسيار فراترند. آرام و بی‌توقع و تنها و سر به زير هستند. توی روزنامه‌ها و تلويزيون و راديو، معمولاً خبری از آنها نيست ...

و چقدر خوبه كه حداقل دو سه تا از اين آدمهای گروه دوم رو دور و بر خودمون داشته باشيم و يا حداقل سعی‌مون اين باشه تا كاری كنيم كه خودمون هم توی اون دسته‌ايی قرار بگيريم كه از صدا و عكس‌مون بلندتر و واضحتر باشيم.

قطعاً اگه معرفی و تعريف دوست عزيزی نبود هيچ وقت توی شهر كتاب نياوران، جلوی كتاب خـط تيـره آيـلين توقف نمی‌كردم تا كتابی رو كه برنده تنديس نخستين دوره جايزه روزی روزگاری و حتی بهترين رمان سال 85 هم بود رو بردارم و ورقی بزنم و بخونم. چون اسم كتاب و نويسنده‌اش يعنی ماه‌منير كهباسی برای من نه اسم آشنايی بود و نه وسوسه‌كننده ولی در راستای همون معرفی كتابهايی كه بعضی از شماها انجام ميدين و توی وبلاگ و كامنت‌ها و يا ايميل‌هاتون به اونها پرداختين، خط تيره آيلين رو گرفتم و خوندم و از خوندنش هم لذت بردم.

آيلين زنی كه گذشته‌اش رو باخته خيلی زود اوضاع رو بررسی ميكنه و وارد زندگی سرد و عقيم مهرانگيز و بهنام كه روانپزشك هستش ميشه تا از اين سردی استفاده و جايی برای خودش دست و پا كنه .فردین برادر مهرانگیز كه سالها خارج از ايران زندگی می‌كرده بعد از جدا شدن از ژانت، زن خارجيش به ايران برمی‌گرده. فردين خيلی زود با آيلين آشنا ميشه و خيلی زود هم مُخ‌ش رو ميزنه و خب كور هم از خدا چی می‌خواد؟! البته اون آيلينی كه توی داستان وجود داره ظاهراً خيلی هم نياز به مخ زدن نداره و حتی يه آدم ساده و دهاتی و بی‌سر زبونی مثل من هم می‌تونسته خيلی زود باهاش وارد مذاكره بشه! خلاصه فردين با اينكارش تصميم ميگيره با يه تير دو نشون بزنه، هم آیلین را جایگزین همسر خارجی‌اش ژانت بكنه و هم لنگ و پاچه اون رو از زندگی مهرانگيز، خواهرش قطع كنه. چيزی كه من از نيّت درونی فردين دستگيرم شد اين دو تا عامل بوده حالا ديگه مابقی‌ش رو الله و اَعلم. كسی از ته دل و ذهن و يه جای ديگه فردين كه خبر نداره!

بنظرم برخلاف شخصيت‌های مرد داستان كه نويسنده نتونسته اونها رو خيلی خوب خلق كنه، موفق شده شخصيت‌های زن رو بخوبی و با همون خصلت‌های زنونه بال و پر بده و خب حتماً اين بواسطه جنسيتِ نويسنده و آشنايی با خلق و خوی خانم‌ها بوده. خصلت‌های چون داشتن حسادت و دغدغه‌های الكی و برخوردهای كينه‌توزانه و دل بستن به فال ورق و قهوه و شنيدن‌های حرفهای قشنگ ولو به دروغ و ... خط تيره آيلين رو دوست داشتم چون گوشه‌‌هایی از واقعيت اجتماعی امروز ماست. روابط سردی كه توی زندگی زناشويی خيلی از ماها حاكمه. بهنام هم مثل مهتاب كرامتی توی فيلم حس پنهان، روانپزشكی هستش كه حتی نتونسته گره‌های كوچيك زندگی خودش رو باز كنه ولی برای ديگرون نسخه شفابخش زندگی می‌پيچه. توی خونه بدون توجه به مهرانگيز، روی كاناپه روزنامه و شبها هم توی تختخواب، صد سال تنهايی ماركز رو ميخونه. خط تيره آيلين رو دوست داشتم چون شايد بشه خودت رو جای بعضی از شخصيت‌های داستان بذاری و مدتی در كنار بقيه عوامل داستان زندگی كنی.

و اما! درسته كه اين وبلاگ با تموم لينك‌ها و كامنتها و خوب و بد و بدبختی‌ها و رنگ و تمپلتی كه هنوز نتونستم دوستش داشته باشم و هنوز هم شبها خواب همون رنگ طوسی و آبی آسمونی قبلی رو می‌بينم، مال منه و شايد اين تنها چيزیه كه من توی دنيای به اين بزرگی می‌تونم ادعا كنم كه مال خودم هستش ولی خب آدم دلش تنگ ميشه برای لينك‌هايی كه تا ديروز اين بغل دستم بودند و وقتی ديدم الان مدتهاست كه اونها ديگه نمی‌نويسند و اتفاقاً چند تايی‌شون هم از دوست و رفقهای خيلی خوبم هستند و احتمالاً فهميدند كه از وبلاگ‌نويسی چيزی عايدشون نميشه و عقل‌‌شون رسيده و زودتر رفتند و سرشون رو به يه كار ديگه‌ايی بند كردند، منهم متاسفانه اونها رو حذف و يه تعداد ديگه‌ايی كه اين اواخر می‌خونم‌شون رو به لينك‌ها اضافه كردم.

اينكه اينجا مال خودمه و چهار ديواری اختياری و هر كاری بخوام می‌تونم بكنم و هر چيزی بخوام می‌نويسم، شايد حداقل برای اين من و اين وبلاگ حرف خيلی مناسبی نباشه! اعلام حذف بعضی از لينك‌ها كه البته اينبار تعدادشون هم نسبتاً زياد بود، ميتونه احترامی باشه برای همه اون وبلاگهايی كه حتی با توجه به اينكه بيشتر از يكسال از آپديت نشدن‌شون می‌گذشت ولی تا همين ديروز مصرانه توی لينك‌های من قرار داشتند. اون دوستان مطمئن باشند كه به محض شروع دوباره خيلی زود ميان قاطی اين لينك‌ها كه خب جاشون قطعاً تا اون موقع هم خيلی خالی خواهد بود!

خط تيره آيلين / ماه منير كهباسی / انتشارات ققنوس / 1386 / 208 صفحه / 2500 تومان

چهارشنبه، ۲۳ مرداد ۱۳۸۷

مادام و موسیو‌های عزیز!

من دست به یک اقدام بی‌نظیر زدم و تا ثانیه‌هایی دیگر نتایج این اقدام رو در معرض دیدِ عموم قرار میدم. البته از این لحظه به بعد با اجازه مدیریت سایت _ وبلاگ هر کامنتی که گذاشته بشه فاقد ارزش قانونیه! چون دیگه حال ندارم هی این نظر سنجی رو آپدیت کنم. ضمناً از زحماتِ آقا رسول هم که یه حساب سرانگشتی داشتن نه بیشتر، تشکر میکنم. آمار کاملاً دقیق هستش. بیش از صد بار بازنگری شده. به تمام لینکهایی که دوستان دادند سر زده شده تا صحت و سقم اون مشخص شه. جونم براتون بگه عکس‌هایی از لحظاتِ شمارش آرا بوسیله وب‌کم گرفته شده و برای مدیریت سایت فرستاده شده تا به سلامتِ شمارش آرا تاکید بشه. در حوزه شمارش آراء، مادر بنده حضور سبزی داشتن و با غُرغُرهاشون منو مستفیض کردند. مریم مگه تو کار و زندگی نداری ... آخه تو چرا اینقدر تعطیلات ندیده‌ای ... اشالله زودتر دانشگاه‌ها شروع بشه تو بری سر درس و مشقت ... مُردم از دست تو ... به هرحال من این کار بزرگ رو تقدیم می‌کنم به همه‌ی اونایی که مثل خودم قلم کیوان رو دوست دارند.

يكی از خواننده‌های بسيار خوب اينجا به اسم مريم كه از قرار معلوم جديداً به جرگه خواننده‌های اين وبلاگ اضافه شده در يك اقدام بسيار خوب و جالب و با توجه به نظرات شما خواننده‌هايی كه برای پست بهترين مطلب، كامنت گذاشته بوديد يه جمع‌بندی كرده و لطف كرده اين نظرات رو برای من ايميل كرده. از قرار معلوم ايشون دانشجوی پزشكی هستند و برای جمع‌بندی اين نظرسنجی بنا به گفته خودشون يه شب تا صبح بيدار بوده و كلی هم غرغر‌های مادر محترمه رو تحمل كرده و پنداری مادرشون كلی هم فحش نثار كيوان و وبلاگش هم كرده! متن بالا هم نقطه نظر ايشون بوده كه در يكی از كامنتها قرار گرفته بود. در رابطه با اين شب‌زنده‌داری و جمع‌بندی نقطه نظراتِ خواننده‌ها، ايشون يه سری عكس هم ارسال كردند كه خب چون شب و دير وقت بوده و نور هم كم بوده عكس‌ها خيلی گويا نيستند فقط يكی از عكس‌هايی كه كمی واضحتر بوده رو منم ميذارم اينجا تا شما هم شاهد تلاش ايشون باشيد. بهرحال جا داره از همه عزيزانی كه در رابطه با موضوع فوق زحمت كشيده و با مراجعه به آرشيو، نظر كامل و جامعی دادند و همچنين ضمن تشكر از آقا رسول و بخصوص خانم دكتر مريم كه تونستند يه آمار خوب دربيارند، اميدوارم كه اين شوق و ذوق و اين انگيزه وجود داشته باشه كه چراغ اين وبلاگ ساليان سال روشن بمونه.


Imageiii.bmp

و اما بهترين مطالب اين وبلاگ بنا به نظراتی كه شما عزيزان داديد. البته مريم تا مطالبی كه حتی يه رای هم داشته شمارش كرده ولی من فقط همين چند تای اول رو نوشتم. باز هم ممنون از همه‌تون.

1- اگه یادت باشه ( 28 رای )

2- برشی از سفری که میزبانم تو باشی و تا اذان مغربی دیگر ( 25 رای )

3- مصائب دوست داشتن زردآلو ( 16 رای )

4- قمار عاشقانه ( 12 رای )

5- برشی از یه عصر سرد زمستونی و سبز، زرد، قرمز و قرمز، سبـز، تـو ( 11 رای )

6- نوستالوژیهای کافه نادری (10 رای)

7- شاید دیروز شاید فردا. منطقِ خشکِ بی‌آب و علف ( 8 رای )

سه شنبه، ۲۲ مرداد ۱۳۸۷

توی اين كامپيوتر زپرتی شركت كه يه جورايی شده مَحرم اسرارم، يه فولدر دارم كه تموم عكس‌های دوست و رفيق‌ها اون تو هستند ولی فولدری كه مربوط به عكس‌های تو هستش رو جدا كردم. عكس‌هات اونقدری نيست كه بخواد اين بغض لعنتی و اين دلی رو كه قرار بود ديگه هيچ وقت كسی رو دوست نداشته باشه و تنگِ كسی نشه رو مرهم كنه. خيلی وقتها كه دلم برات تنگ ميشه اون فولدر رو باز می‌كنم و از همون عكس اول كه تا حالا ديگه حسابش از دستم در رفته چقدر ديدمش شروع به تماشا می‌كنم و بعدش روی اون فلش آبی‌ رنگی كه عكس‌ها رو به جلو ميبره كليك می‌كنم و با هر كدوم از عكس‌ها يه خاطره برام زنده ميشه. يكی‌يكی عكس‌هات از جلوم رد ميشن و باز من روی اون عكسی كه خيلی دوستش دارم، دستم شُل ميشه و موس نَفس‌زنون از كار ميوفته و يه گوشه‌ايی ولو ميشه. دوباره زل ميزنم به اون خنده‌ و اون نگاه گيرات. خودت ميدونی كه كدوم عكست رو ميگم؟!

همونی كه تو، دست يه دختر بچه كوچولو رو گرفتی و اون رو سوار يه الاغ اسباب‌بازی كردی و خودت هم يه جين و يه تاب آبی رنگ پوشيدی و توی يه شهر بازی ظاهراً بزرگ هستی. آره خوب ميدونی كدوم عكست رو ميگم چون بارها بهت گفتم، عاشق اين عكست هستم. يادته سر اين عكس چقدر خنديديم؟! وقتی عكست رو برام ايميل كردی و بعدش با شور و ذوق ازم پرسيدی، عكس رو ديدی؟! چطور بودم؟! منهم خيلی جدی گفتم:

راستش از صبح دارم نگاهش می‌كنم ولی هنوز متوجه نشدم تو كدوم‌شون هستی. اونی كه دختره روش نشسته يا اون خانم خوش قد و بالا و خوشگلی كه وايستاده!

خنديديم. خيلی خنديديم. يادته، اون روزها خيلی بيشتر از الان می‌خنديديم. اون روزها با اينكه اين همه از هم دور بوديم ولی دل‌مون اينقدر تنگِ هم نبود. تو اون تَه‌ته‌های اين كره خاكی بودی و من هم يه ور ديگه‌اش روزها و شبها رو می‌گذروندم. تو توی اون پيچ آخریی دنيا خونه داشتی و من اينجا وسط بزرگترين و گرمترين كويرها و بيابونهای دنيا حيرون و سرگردون مونده بودم. تو توی سرزمينی بودی كه ديگه آخره دنياست و پشتش كوه قاف قرار داره. البته شايد برای خيلی‌ها توی اون نقطه دنيا تموم بشه ولی واسه من قرار بود اونجا نقطه‌ی شروع زندگی باشه. قاف و سيمرغ و قصّه‌ايی وجود نداشت كه هر چی بود حقيقی بود. واقعی بود چون تو بودی. چون تو هستی. چون تو خواهی بود.

عكس‌ها رو يكی يكی رد می‌كنم. ديگه همه رو از حفظ هستم و ميدونم پشت بند هر كدوم‌شون چه عكسی مياد. باز مجبور ميشم روی اون عكسی كه يه تی‌شرت آستين بلند مشكی پوشيدی و لب پنجره نشستی و برگشتی زُل زدی به دريچه دوربين وايسم. اصلاً دوست ندارم فكر كنم كه اين عكس رو كی انداخته! هيچ وقت نتونستم از اين عكست به راحتی رد بشم. نگاهت خيلی زنده است. خيلی زياد. مثل اينكه داره باهام حرف ميزنه. انگار از همون اول، اين عكس رو برای من انداختی. برای خودِ خودِ من. وقتی نگات رو می‌بينم يادم ميوفته كه چقدر تنهايی. يادم ميوفته كه چقدر تنهاييم. يادم ميوفته كه دلم چقدر برات تنگ شده. خيلی بيشتر از اونی كه بتونی فكرش رو بكنی. معصومانه پناه ميبرم به اون ذره‌بين كوچيكی كه يه علامت ( + ) روش قرار داره. حالا وقتی قيافه موس تبديل به اون ذره‌بين مثبت ميشه و روی عكست كليك می‌كنم، انگار كه صدات كردم، تو ميايی به سمتِ من. ميايی جلو و جلوتر. بزرگ ميشی. حس می‌كنم كه داری ميایی توی بغلم. حالا ديگه بوی عطر تنت رو حس می‌كنم. نگات لحظه به لحظه بزرگ و بزرگتر ميشه. حضورت رو ديگه ميتونم لمس كنم. نَفست رو. اونقدر نزديك شدی كه می‌خوام توی نگات گم بشم. توی همه اون روزها و سالهايی كه نبودی، من با اين عكس‌ها زندگی كردم پس بهم حق بده كه اونقدر با هم آشنا باشيم كه بتونم برم و توی نگات گم بشم. بهم حق بده كه اين عكس‌ها رو خيلی بيشتر از خودت دوست داشته باشم!

از نبودنت خسته شدم. نه اينكه بُريده باشم‌هاا، بخدا نه، ولی اين كم بودنت، اين نبودنت خسته‌ام كرده. قرارمون اين نبود. اومده بودی كه باشی. خودت ميدونی چی ميگم. ديگه نمی‌خواستم با اين دنيای ديجيتالی بی‌حس و روح و با اين چهار تا دونه عكس و يه صدایی كه از اون سر دنيا و پشت تلفن بگوش ميرسه زندگی كنم. خسته شدم از اين نبودنها. از اين نديدنها. با همون ذره‌بين ( + ) روی عكست كليك می‌كنم. كليك و كليك و كليك. اونقدر بزرگ شدی كه حالا ديگه فقط صورتت روی صفحه مانيتور باقی مونده. حالا ديگه من و تو، توی يه فاصله ده سانتی با هم هستيم. تنهای تنهای تنها. نمی‌تونم بفهمم توی اين نگاهت چيه. گيج شدم. منگ شدم. آخه تو كجايی؟!

خسته شدم. نه از تو كه از اين زندگی نكبت خسته شدم. از اين آدمهايی كه من و تو رو خسته كردند. از اين آدمهايی كه حرف من و تو رو نمی‌فهمند. از اين معيارهای بی قد و بالا كه ميخوان من و تو رو هم به زور با اونها اندازه بزنند. تافته جدا بافته نيستيم ولی سرمون توی لاكِ خودمون هست و نمی‌خواهيم ما رو هم با همون چوبی برونند كه ديگرون رو هم ميرونند. اصلاً دوست داريم مابقی زندگی رو برخلاف اين رودخونه نكبتی شنا كنيم، به كسی چه مربوطه؟! حالا چون همه‌ی آدمها، رو به شمال شنا می‌كنند كه نشون‌دهنده اين نيست كه اونها مسير رو درست ميرن. مگه كثرت آدمها نشون‌دهنده منطق درست اونهاست؟!

بگذريم كه اين حرفها ديگه خريدار نداره. معيار و پارامتر و تعريف خانم و آقای خوب ديگه عوض شده. آزرا و سانتافه و خونه توی الهيه و سی‌تيزنی و پاسپورت آمريكايی و كارخونه و باغ بالا و پايين رو خوشه. حالا ديگه وقتی پای پول وسط باشه كی ميگرده دنبال خوشبختی؟! پول كه باشه. خونه‌ی بالای تپه كه باشه. استخر و سونا و جكوزی كه باشه، اونوقت ديگه همه با يه نگاه عاقل اندر سفيه نگات می‌كنند كه بشر تو مگه چی‌ت كمه؟! چی ميخواهی كه نداری؟! چرا به بختت لگد ميزنی؟! و با داشتن اين سندهای سه منگوله و شيش منگوله و بی‌منگوله تو ديگه نبايد هيچ غمی داشته باشی. تو بايد خوشبخت باشی. اين اصل زندگی امروز اين آدمها شده. اين، فلسفه امروز جامعه نوين بشری شده. تو بايد خوشبخت‌ترين آدم روی زمين باشی چون خونه‌‌ی دوبلكس داری. چون توالت فرنگی داری. چون توی خونه‌ات استخر داری و اين همون رودخونه‌ايی كه همه افتادند توش و دنبال ماهی قزل‌آلا ميگردند و حالا تو تصميم داری برخلاف اين آب و اين رود و اين آدمها شنا كنی و اين او چيزيه كه اونها نمی‌بينند. اونها نمی‌فهمند. تنهايی‌ تو رو توی اون خونه دوبلكس نديدند. صدای لرزونت رو توی همه اون شبهايی كه تك و تنها پشت اون پنجره نشسته بودی و گيسوی بلند اون شبهای تاريك رو می‌بافتی نشنيدند. تموم تولدهايی رو كه خودت تنهايی جشن گرفتی و بجای شنيدن آهنگِ تولد، تولد، تولدت مبارك همراه با صدای خرناسه‌های خرس جنگلی طبقه پايين نشستی و هی تولدهای قبلی رو شمردی، رو نديدند و نشنيدند. اين آدمها غير از نوك دماغ‌شون كجا رو ديدند كه دست از سر ما بر نمی‌دارند؟!

عكست هنوز روی مانيتور نشسته. باز اين نگات داره همه‌ی روح و روانم رو ميريزه بهم. با همون ذره‌بين باز هم كليك می‌كنم تا بزرگتر بشه. صورت و موها و اون چراغهای نورانی پشت سرت تبديل ميشه به دو تا چشم و لب و دماغ. باز هم تصوير بزرگ ميشه. بزرگ و بزرگتر. حالا ديگه فقط يكی از چشم‌هات روی مانيتور مونده. هنوزم هم برام زنده هستی و حس داری. طاقت نميارم و تصوير رو اونقدر بزرگ می‌كنم كه ديگه هيچ چيزه واضحی روی مانيتور باقی نمی‌مونه ولی اون نگات دست از سرم برنميداره. مگه ممكنه كه تو به اين زودی محو بشی؟ همه جا ردِ پات هست. رد نگات هست. رد صدات هست. حالا ديگه می‌تونم تموم پيكسل‌‌های روی صفحه رو بشمارم ولی هنوز داری نگام ميكنی. آخه تو با اين نگات می‌خواهی به من چی بگی؟!

وقتی نيستی بايد با همين عكس‌ها، اين روزهای گرم تابستونی رو سر كرد. می‌ترسم. می‌ترسم از شبهای سرد زمستونی كه توی راهه. نميدونم اون موقع هستی يا ديگه از اينجا رفتی و خيلی دور شدی. خيلی دور. هستی يا باز هم ميری و نزديك كوه قاف لونه می‌كنی. آره ميدونم كه ميری. ميدونم تو هم نمی‌مونی. پس برو! برو كه من به اين رفتن‌ها عادت دارم. برو كه من به اين تنهايی عادت دارم. بايد عادت كنم. بايد بتونم زندگی كه نه ولی زنده بمونم. هر چند، وقتی تو نباشی چه زندگی‌يه. وقتی تو نباشی، چه موندنی. ولی خب نبايد تسليم بشم. بايد عادت كنم. بايد بتونم با نبودنت كنار بيام. بدون نفس‌هات. بدون شنيدن صدات. بدون عطر تنت. بدون نوازش‌هات. پس تو هم برو. تو برو ولی من ميمونم. ميمونم توی همين شهر خاطره‌ها. توی همين شهر دود گرفته‌ی خاكستری. توی اين شهری كه از وقتی كه رفتی ديگه آسمونش هيچ رنگی نداشت. انگاری تموم اون آبی آسمون هم قهر كرد و از اين شهر، بی‌خداحافظی رفت. ديگه هيچ كدوم از گل‌های رز باغچه مامان بزرگی كه الان توی كُماست، قرمز نبود. ديگه برگ هيچ كدوم از برگ درخت‌های گردوی باغ دماوند سبز نبودند. حالا ديگه سالهاست كه ديدن رنگين كمان برای بچه‌ها اين شهر شده يه رويا. يه آرزو. پس تو هم برو ولی من ميمونم توی اين شهر خاكستری. ميمونم تا اگه تو برگشتی، سقف آسمون دل‌مون رو با هم رنگِ زندگی بزنيم. يادته كی گفتی اين شهر چرا خاكستری شده؟! ميدون هفت‌تير بوديم، پشت چراغ قرمز و بغل ايستگاه مترو . همونجا بود كه دلت از اين شهر خاكستری گرفته بود.

تو برو و منهم دلم رو خوش می‌كنم به همون قهوه‌‌ايی كه هيچ وقت فرصت نشد با هم بخوريم. تو برو و من ميمونم توی اين شهر خاطره‌ها. لابه‌لای اين آدمهايی كه حتی نميذارند من با ياد تو زندگی كنم. آدمهايی كه انگار به همه‌ی كارهای كوچيك و بزرگ زندگی‌شون رسيدند و حالا فقط براشون داستان زندگی من و تو مهم شده. ميدونی، اين آدمها نمی‌تونند بفهمند كه من ميتونم با يادِ تو زندگی كنم. با يادِ تو نَفس بكشم. با ياد تو سفر كنم. با ياد تو بيام اون سر دنيا.

يادته اون موقع كه پاريس بودی، برات نامه نوشتم. نامه خيالی به شازده كوچولو. می‌خواهم با هم بريم و دو تايی بشينيم توی اون كافه‌های خوشگلِ خيابونهای لندن و پاريس و فرانكفورت و مونترال. همون كافه‌هايی كه هر لحظه فكر ميكنی الان همفری بوگارت از در كافه مياد تو. با هم بريم شاخ آفريقا. كازابلانكا. با هم بريم اون سر دنيا، يه جايی كه استار باكس داشته باشه تا دوتايی با هم قهوه بخوريم. قبلاً هم با هم رفته بوديم. يادته؟! به همه‌ی اين شهرها مسافرت كرده بوديم. يادته؟! شايد اگه استار باكس يه شعبه هم لب ساحل متل قو يا بَر خيابون وليعصر داشت، ديگه هيچ وقت از اين شهر خاكستری دلتنگ نمی‌شديم. يادته توی يه روز غير تعطيل كه همه‌ی اين آدمهای فضول رفته بودند سر كار و باز طبق معمولِ هر روز، اين صفحه كرم قهوه‌ايی رو باز كرده بودند تا داستان زندگی ما رو بخونند، ما با هم رفته بوديم تجريش و دربند و لواشك و آلبالو خشك و آلو جنگلی می‌خورديم؟! يادته رفته بوديم شهر كتاب تا من بعد از مدتها كه بهت قول داده بودم، برات سی‌دی ری‌را رو بگيرم؟! راستی اون آلبوم ری‌را رو گوش دادی؟! شعرهای سهراب و شاملو و نيما رو گوش دادی؟! اينها كه هنوز برات غريبه نشدند؟! دوست‌ داشتی عاشق‌ها و شاعرهای اين شهر خاكستری رو؟!

آره خسته شدم. از اين نبودنت خسته شدم. ميدونم كه تو هم مقصر نيستی. شايد تو هيچ وقت كسی رو مثل من، اينقدر دوست نداشتی. شايد هيچ وقت توی زندگيت كسی نبوده كه مثل امروز من دوسِت داشته باشه. شايد، شايد، شايد. ميدونی وقتی كه نيستی هجوم وحشيانه اين شايدها روح و روان آدم رو داغون ميكنه؟! همه چيز رو به يغما ميبره ولی وقتی كه كنارم هستی ديگه هيچ شايدی توی روحم سرگردون باقی نمی‌مونه. همه اين شايدها آروم ميشه و رسوب ميكنه و ته‌نشين ميشه.

به اين آدمها قول داده بودم كه وقتی تعداد كامنتهای پست قبلی به عدد 100 برسه يه مطلب جديد بنويسم. حالا هم به صد رسيده. صد رو هم رد كرده. خيلی زود به صد رسيد. زودتر از اونی كه حتی تو بيايی و اينجا رو بخونی. پس بايد بنويسم. هم برای اونها هم برای دل خودم و هم برای تو. برو و كامنت‌هاشون رو بخون. تقريباً همه‌شون اون مطالبی رو كه برای تو نوشتم رو جزء بهترين مطالب اينجا انتخاب كردند. رد پای تو توی بهترين نوشته‌های اينجا هم هست. اينجا هم بوی تو رو گرفته. عطر تن تو رو گرفته. برشی از سفری كه ميزبانم تو باشی. اگه يادت باشه. قمار عاشقانه ...

آره خسته شدم از اين حجم حضور سنگينی كه هيچ وقت قابل لمس نيست. خسته شدم از اين حضور نداشته. از اين تصوّرات رويايی. از اين بودن و نبودن‌ها. بخدا خسته شدم. تو هم خسته‌ايی. ميدونم. خيلی خسته‌تر از من. صدات كه اين رو ميگه. نگاهت كه اين رو ميگه. پس تو هم برو. تو هم برو كه من عادت كردم با اين تار تنيده شده‌ايی كه تموم تنهايی‌م رو بغل كرده حتی شبهای سرد زمستونی رو هم سَر كنم. تو هم برو كه من ميتونم مابقی زندگی رو با همين چهار تا دونه عكست سَر كنم. خوبی اين عكس‌ها اينه كه تو ديگه هيچ وقت پير نميشی! خوبی اين عكس‌های ديجيتال اينه كه هيچ وقت رنگ و روش نميره و گوشه‌هاش زرد نميشه تا يادم بندازه تو خيلی ساله كه رفتی كه من خيلی ساله كه پير شدم.

تو هم برو كه من توان جدا شدن از اين شهر خاكستری رو ندارم. خسته شدم. ولی برو. اگه برگشتی كه به زندگی‌مون رنگ ميزنيم ولی اگه قرار شد توی همون خونه بالای تپه بمونی و از همون بالا و كنار استخر، اون شهر تميز و آسمون آبی رو نگاه كنی اين اجازه رو بده كه من دوسِت داشته باشم. اين رو بدون كه هميشه يكی هست كه توی اين شهر خاكستری داره با خيال تو زندگی ميكنه و برای بچه‌های اين شهر، قصّه بارون و رنگين كمان رو ميگه. تو برو، من با رويای با تو بودن به تنهايی زندگيم رنگ ميزنم. رنگ آبی و قرمز و زرد و بنفش و نارنجی.

شنبه، ۱۹ مرداد ۱۳۸۷

وقتی تعامل و بده بستون بين يه وبلاگ با خواننده‌هاش وجود داشته باشه و يه جورايی با هم رفيق و نَدار باشند همين ميشه كه يه روز صبح اول هفته كه شما خوشحال و خندون اين صفحه رو باز می‌كنيد، م‍ی‌بيند كه من ازتون يه درخواست دارم. البته درخواستی شرعی و بجا و با رعايت كامل قوانين مندرج در قانو‌ن‌های نوشته و نانوشته!

بگذريم كه معمولاً خيلی از شماها اينجور مواقع چراغ خاموش از مطلب و وبلاگ و نويسنده رد ميشين و به هيچ جايی‌تون هم حساب نمی‌كنيد كه طرفِ صحبت شما هستيد و دارند با شما آقا يا خانم محترم صحبت می‌كنند. پنداری من پول گرفتم و ميرزا بنويس شما هستم و اين وظيفه منه كه بنويسم و شما بخونيد و بعدش هم بدون سر و صدا و اظهار نظر راه‌تون رو بكشيد و بريد. قطعاً 95% خواننده‌های اينجا كسانی هستند كه ترجيح دادند هميشه ساكت باشند و به اصطلاح، خواننده‌های خاموشی هستند كه هيچ وقتی هيچ نظری اظهار و ابراز نمی‌كنند. چراش رو منهم نميدونم. تقريباً با اين دسته از عزيزان كاری ندارم كه خب اگه قرار باشه كاری هم داشته باشم و ازشون خواسته و تقاضايی داشته باشم تجربه‌های قبلی نشون داده كه همين صبح اول صبحی و بصورت ناشتا، خواسته من رو خيلی محترمانه حواله می‌كنند به تـ.خـ.م نازنين چپ‌شون كه جديداً دانشمندان آلمانی كشف كردند كه قسمت چپ تـ.خـ.م اصلاً برای‌ همين موضوع اينقدر سفت و محكم ساخته شده. حالا نمی‌خواد توی محيط كار و جلوی همكاران دست بزنيد ببينيد سفت هست يا نه وقتی رفتين خونه معاينه‌اش كنيد!

بله، تكليف اونهايی كه از پشت يك سوم و از جلوی دو پنجم و از بالای يه چارك رو هميشه، به پايين‌ تنه‌شون حساب كردند معلوم شد. البته شخصاً خيلی دوست دارم كه اين عزيزان هم توی نظرسنجی امروز شركت كنند ولی خب تموم داد و بيداد و جيغ و گيس‌كشی من مربوط به شما عزيزانی ميشه كه معمولاً هميشه نظرات‌تون رو برام گفتين و نوشتين. امروز يه نظرسنجی گذاشتم. ميدونم كه اين كامنت‌دونی مشكل داره و تقريباً خار مادر همه‌مون رو ... آره! ولی پيشنهاد می‌كنم وقتی نظرتون رو نوشتين، قبل از اينكه پُست‌ش كنيد حتماً كپی‌ش كنيد كه اگه كامنت‌دونی نظرتون رو قبول نكرد مجبور نشيد اون رو دوباره بنويسيد. صفحه رو رفرش و مطلب نوشته شده رو Paste كنيد. اگر بازم هم نشد، شايد توقع خيلی زيادی باشه ولی خب ممنون ميشم نظرتون رو برام ايميل كنيد. لطفی كه البته خيلی وقتها كرديد. بخاطر اينكه منهم برای ادامه نوشتن وبلاگ انگيزه پيدا كنم بد نيست چند تا از عكس‌هاتون رو كه كنار سواحل دبی و آنتاليا هم انداختيد رو بفرستيد كه ديگه اونجوری كاری كرديد كارستون! و اما غرض از مزاحمت، می‌خواهم بدونم از ديد شما:

بهترين مطلب يا مطالبی كه توی وبلاگ از پشت يك سوم خوندين كدوم مطالب بوده؟!

ميدونم شايد كار سختی باشه و نياز باشه كه حتی آرشيو رو هم شخم بزنيد تا به اون مطالب مورد نظرتون برسيد ولی بهرحال رفاقت تاوان داره و منهم بابت اين نظرخواهی يه هدف مهمی دارم كه خب بعداً خدمت‌تون عرض می‌كنم. بهرحال ممنون ميشم لينك اون مطالب مورد نظرتون رو برام بفرستيد و يا اگه اسم و مشخصه‌ايی از اون مطلب داريد جوری كه من متوجه بشم منظورتون كدوم نوشته است برام كامنت بذاريد. راستش اهل تهديد و جار و جنجال نيستم، شايد براتون هم مهم نباشه ولی خب با خودم عهد كردم تا تعداد كامنتها به 100 تا نرسه مطلب بعدی رو پابليش نكنم! حالا ديگه خود دانيد دوست داشتيد نظرتون رو بنويسيد دوست هم نداشتيد، امروز معلّم نداريد می‌تونيد بريد توی حياط بازی كنيد.

پنجشنبه، ۱۷ مرداد ۱۳۸۷

در چند روز قبل چند تايی كتاب خوندم ولی خب توشون چيز دندون‌گيری پيدا نكردم و يا بهتر بگم خيلی با سليقه‌ی فرهنگی و ادبی من جفت و جور در نيومد كه بخواهم توصيه‌شون كنم. خنـده در تـاريكـی ( ناباكوف ) سيـذارتـا ( هرمان هسه ) و اسفار كاتبـان ( ابوتراب خسروی ) آخرين كتابهايی بودند كه توی اين روزهای گرم مرداد خوندم.

راستش بنظرم با كمی ارفاق و چشم‌پوشی، شايد بشه گفت سيذارتا بدترين كتابی بوده كه تا حالا توی عمرم ديدم! كه خب البته اين قضيه برمی‌گرده به همون سليقه‌ايی كه آدمها دارند. سيذارتا مباحثی در رابطه با عرفان و معرفت و اشعار هندی داره و تموم اطلاعات من از هند در همين حده كه پايتخت‌ش دهلی نو هستش و من از سينمای غنّی و فعالِ باليود، فقط فيلم شعله رو ديدم كه اتفاقاً خيلی هم دوستش دارم و همچنين تهران دو سه تا رستوران هندی خوب داره كه تاج محل يكی از اونهاست كه غذاهای خيلی تندی داره و كار‌ی‌ش رو وقتی بخوری انگاری نشادور كردند اونجات و می‌تونی لاينقطع تموم اتوبان همت رو بدويی و گاندی هم نميدونم نخست وزيرشون بود يا رئيس جمهورشون! خب وقتی كسی تموم اطلاعاتش در رابطه با هند همين چُس مثقال باشه نبايد توقع داشته باشيد كه بخواد كتابی در رابطه با عرفان هندی بخونه و ازش خوشش هم بياد. بنابراين اگه شما هم مثل من اهل عرفان و معرفت و روی سيخ و ميخ خوابيدن نيستيد و با اين چيزها حال نمی‌كنيد اصلاً سَمتِ سيذارتا نريد كه بعيد بدونم بتونيد بيشتر از دو صفحه‌اش رو بخونيد.

بعضی از دوستان توی كامنت‌هايی كه برام گذاشته بودند، كتاب خنده در تاريكی رو توصيه كرده بودند. يه شاهكار ادبی نيست ولی كتاب خوبيه كه اگه بيكار بودين و هيچ كار مهمی برای انجام دادن نداشتين و كتاب دم دست‌تون بود، بخونيدش بد نيست!

اسفار كاتبان رو هم بنا به توصيه دوستی عزيز خوندم. دو داستان مجزا از هم كه خب ادبيات و نگارش يكی از داستانها به سبك فارسی قديمه و انگاری مظفرالدين شاه داره داستان رو روايت ميكنه! و همين ادبيات باعث ميشه خيلی جذب اون داستان قديمی نشی و شايد مثل من خيلی جاهاش رو نخونی و وقتی به آخر داستان ميرسی نه متوجه اولی شده باشی و نه دومی! بهرحال اسفار كاتبان كه خب ظاهراً توی يه مقطع زمانی در رابطه‌اش خيلی هم صحبت شده بود و قرار بود حتی بر اساس كتاب يه فيلم سينمايی هم ساخته بشه و چند تا هم جايزه ادبی برده، اصلاً توصيه من نيست. از الان گفته باشم وقتی داشتيد كتاب رو می‌خوندين و ازش خوش‌تون نيومد، نصفه شبی ياد من و اقوامم نيوفتيد كه ازتون نمی‌گذرم!

هنوز هـامـون رو نديدم. تا حالا به چند تا از اين فيلم فروشی‌ها مراجعه كردم ولی طبق همون قانون نانوشته‌ايی كه مختص ما ايرانی‌هاست و آدمها بعد از مُردن‌شون عزيز و محترم ميشن، بعد از مرگ خسرو شكيبايی همه حس كردند اگه هامون رو نبينند به سينمای ايران خيانت كردند بهمين خاطر بايد منتظر بمونم تا دوباره فيلم توزيع بشه.

و اما گـُل سرسبد امروز و توصيه اكيد من برای آخر هفته‌ ديدن فيلم زيبای عشق سالهای وبا Love in the Time of Cholera است كه بر اساس كتابی با همين عنوان و به نويسندگی گابريل گارسيا ماركز می‌باشد. فيلم خيلی قشنگی‌يه. خوشم اومد از پيرمرد داستان كه تا به عشق قديمی‌ش برسه همه‌ی خانم‌ها رو از دَم شمشير بُرنده‌اش گذروند! جداً آدم وقتی هم كه عاشق ميشه بايد اينجوری عاشق بشه و روزهای سخت انتظار رو بگذرونه. نه اينكه مثل ما يه گوشه‌ايی كـِز كنه و مثل عملی‌ها چُرت بزنه و تموم حس‌های چند گانه‌اش از كار بيوفته. اونهايی كه فيلم رو ديدند می‌دونند من چی ميگم. اگه تا حالا نديدينش بخاطر اون پيرمرده هم كه شده، حتماً عشق سالهای وبا رو ببينيد كه حتماً شب جمعه‌ايی يه فاتحه‌ايی نثار اموات من می‌كنيد!

بعد از ديدن فيلم يه سرچی توی اينترنت كردم تا بيشتر در رابطه با كتاب و جزئيات فيلم بدونم. به نكات جالبی برخوردم كه اگه دوست داشتين شما هم مطلع بشيد ماجرا رو دنبال كنيد!

عشق سال‌های وبا بالاخره باعث شد تا سينمای آمريكا با آثار پدر خوانده ادبیات آمریکای لاتین پيوند بخوره. گابریل گارسیا ماركز (برنده‌ جایزه نوبل ادبیات) آدم بسیار سختگیريه و سلیقه‌اش طوریه كه به هر كارگردانی اجازه نمی‌ده به متن او نزدیك بشه. اما او سرانجام رضایت داد تا برای اولین‌بار در هالیوود، فیلمی براساس نسخه انگلیسی رمان مشهورش عشق سال‌های وبا ساخته بشه. ماركز شرط‌هایی را هم برای قبول این قرارداد كه 2 میلیون دلار بابت آن گرفته تعیین كرده بود. از جمله در یكی از بندهای قراردادش شرط كرده بود كه تهیه‌كننده‌ آمریكایی باید حتماً رضایت شكیـرا (ستاره موسیقی پاپ آمریكای لاتین و برنده 10 جایزه گرمی) را برای ساخت موسیقی و آواز این فیلم جلب كنه. شكیرا هم که طرفدار پر و پا قرص داستان‌های هموطن‌اش (عمو گابو) است، با كمال میل قبول كرد كه به هالیوود بره و در اين فيلم بخونه.

نهايتاً مایك نیوول، كارگردان انگلیسی بعد از سال‌ها رفت ‌و آمد موفق شد با پرداخت 2 میلیون دلار حق‌كپی‌رایت، امتیاز ساخت این اثر را از ماركز بخره. او با 3 سال دوندگی تونست رضایت‌خاطر ماركز را برای این فیلم جلب كنه و این اتفاق را جزو معجزات زندگی‌اش می‌دونه. به هر حال با اهدای امتیاز ساخت رمان عشق سال‌های وبا به یک تهیه‌کننده هالیوودی، عده‌ای معتقدند که مارکز در نهایت در برابر وسوسه‌های همیشگی هالیوود سر تسلیم فرود آورد. جالبه كه ماكز در طی 4 ماهی که صرف ساختن این فیلم شد، حتی یک بار هم سر صحنه فیلم حاضر نشد و با عوامل آن دیدار نکرد. در حالی که فیلم‌برداری در زادگاه او یعنی شهر کارتاگِنا به انجام رسیده بود، شهری که مارکز علاوه برداشتن خانه شخصی در آن، خویشاوندان بسیاری نیز در آنجا داره.

نكته‌ جالب این فیلم، حضور بازیگران هالیوودی است. نیوول روزهای زیادی را به گرفتن تست بازیگری و مذاكره با بازیگرانی همچون آنتونیو باندراس، جانی دپ، ناتالی پورتمن و آنجلینا جولی گذروند و با بازیگرانی همچون سلما هایك، جنیفر لوپز، خاویر بادرام، جیوونو مزوگنیرو هم در مرحله‌ بعد وارد مذاكره شد.

عشق سال‌های وبا داستان عشق مردی به نام فلورنتینو آریساست كه 50 سال صبر می‌كنه تا به عشق خودش فرمینا دسا برسه. داستان در دهه‌های اول قرن بیستم می‌گذره. این رمان كه در سال 1985 منتشر شده در حال حاضر جزو 100 اثر پرفروش قرن محسوب می‌شه و به فارسی هم ترجمه شده. این داستانِ بلند نخستین بار در سال 1985 میلادی منتشر شد و عموماً بعد از رمان صد سال تنهایی، دومین اثر برجسته و معروف مارکز به شمار می‌ره.

باردم در نقش فلورنتینو آریزا ظاهر می‌شه. یه شاعر گرفتار غم فراق و متصدی تلگراف که با نگاه اول عاشق دختری به نام فرمینا دسا (جوانا متزوجورنو) می‌شه. این ارتباط سرانجامی نداره و فرمینا با دکتر اوربینوی آموزش دیده در پاریس (بنجامین برات) و شایسته‌ترین مرد مجرد شهری در شمال کلمبیا ازدواج می‌کنه. آریزا که روزبه‌روز ثروتمندتر می‌شه، قسم می‌خوره دل خود را صاف نگه داره ( كه ارواح عمه‌اش چقدر هم دل و زير دلش رو هم صاف نگه ميداره. بيش از دويست انيان بيگناه رو به خاك و خون ميكشه! ) و امیدواره روزی به فرمینا برسه انتظاری که حدود نیم قرن طول می‌کشه و در این مدت حوادث بسیار رقم ميخوره.

خود مارکز درباره چگونگی نوشته شدن عشق سال‌های وبا می‌گه، سال‌ها پیش در مکزیک داستانی در یك روزنامه خوندم، درباره دو آمریکایی سالخورده. مرد و زنی که هر سال در آکو پولکو با هم دیدار می‌‌کردند و همیشه هم به یه هتل می‌رفتند و همان رستوران و همان برنامه‌ای را اجرا می‌کردند که 40 سال بود اجرا کرده بودند. هر دو تقریباً 80 ساله بودند و باز همچنان هر سال می‌آومدند و كارهاشون رو تكرار می‌كردند! (اونوقت اين جمله يعنی چی؟!) تا روزی که سوار قایقی می‌شن و قایقران به قصد دزديدن پول‌هاشون اونها را با پارو به قتل می‌رسونه. پس از مرگ‌شون بود که قصه عشق‌شون آشکار ميشه. سخت شیفته‌شون شده بودم. من همیشه به فکر نوشتن داستان پدر و مادرم بودم اما نمی‌دونستم چگونه باید بنویسم‌اش تا روزی و در یکی از آن لحظات کاملاً درک‌ناشدنی آفرینش ادبی، هر دو داستان با هم به ذهنم اومدند و من که عشق جوونی را از پدر و مادرم در اختیار داشتم، عشق پیری را هم از ماجرای این زوج سالخورده برداشتم.

چهارشنبه، ۱۶ مرداد ۱۳۸۷

يه وقتهايی خواسته يا ناخواسته، بقول خارجی‌ها و خارج‌نشين‌ها دآن ميشی و حال و روزت جوری خراب ميشه كه انگاری تحمل دنيا و خيلی از آدمهايی رو كه تا روز قبل خيلی هم بهشون ارادت و دوست‌شون داشتی رو نداری. قطعاً توی اينجور مواقع كه خب برای همه‌‌مون پيش مياد، آدمهای ديگه نمی‌تونند خيلی دَركت كنند. معمولاً اينجوريه كه هر چی بيشتر هم دوسِت داشته باشند بيشتر به پَر و پات می‌پيچند تا تو رو به ضرب و زور از توی اون غار تنهايی بيرون بكشن و بندازنت جلوی آفتاب تا خشك بشی! غافل از اينكه تو در حاليكه اونها رو خيلی هم دوست داری ولی ترجيح ميدی چيزی بهشون نگی چون درك تو و حس تو و شنيدن حرفهای تو، توی اون شرايط خاص، قطعاً آدم خاصی رو هم می‌طلبه كه شايد هيچ كدوم از اون عزيزان فاكتورهای لازم رو نداشته باشند.

اينجور مواقع داشتن يه دوست خوب و يه گوش شنوا ( بدون در نظر گرفتن جنسيت و زن و مرد بودنش ) نعمتی است بس با ارزش. يه آدمی كه بخوبی تو رو بشناسه و با فراز و نشيب‌های روحيت آگاه باشه. يه كسی كه هر چند متوجه حرفها و منظورت هم كه نشه ولی بتونه برات وقت و انرژی بذاره و به حرفهای درست و غلط‌ت گوش بده و به علامت تائيد هم هی اون سر بزرگش رو تكون تكون بده تا تو احساس آرامش كنی و مطمئن بشی حالا ديگه يه خری هست كه حرفهات رو بفهمه. كسی كه نخواد توی اون شرايطِ خاص روحی، باهات جر و بحث كنه و تموم درسهايی رو كه توی دانشگاه خونده و تموم قوانين خشكِ فيزيك و رياضی و شيمی و نظريه‌های سقراط و بقراط و مندليف و فيثاغورث رو دوباره برات تدريس كنه و تو رو بذاره زير مشتق و راديكال و جزر و لگاريتم و گوشه‌ی مثلث متساوی‌الساقينی كه هميشه يه زاويه 90 درجه داره و اندازه ضلع روبرو به زاويه‌ی قائمه‌ش مساوی با اندازه نميدونم كدوم كوفت و زهرمار و دسته خر ديگه‌‌ است. كسی كه اگه دو كلام باهاش درد دل كردی فكر نكنه شده دكتـر مجـد، روانپزشك ماهر و حاذق و اونوقت بشينه هی برات از نيچه و كافكا و كودك درون و اون يارو كه ميگفت همه چيز انسان ريشه در كودكی و مسايل جنسی‌داره، بگه.

كسی كه نخواد همه‌ی حرفهای منطقی عالم رو با اون سه تا قانون مسخره نيوتن بكنه توی چش و چالت. كسی كه بفهمه تو توی اون شرايط، يه آدم غير منطقی شدی كه حتی به گردش خورشيد و جاذبه زمين و آب انار محمد و برنج دم سياه گيلان و فرهنگسرای ارسباران و موزه مادام توسو هم اعتقادی نداری. كسی كه اگه تو هوس كردی پاهات رو حتی بدون جوراب بكنی توی يه كفش گـَل و گـُشاد و برخلاف هفتصد هشتصد سال، علم و دانش و رياضی مدعی شدی دو دو تا ميشه صد و هفتاد و پنج تا، اون نخواد بهت ثابت كنه اشتباه ميگی و هی رازی و ابوعلی سينا و عمر خيام و طوسی رو از توی گور دربياره و موميايی كنه و بذاره جلوی روت بلكه يه لبخند پَت و پهن بهت بزنه و پا به پات بياد و همراه تو بخنده به ريش نداشته‌ی 14/3 و تموم درجه‌های كلوين و فارنهايتی كه توی اون دما، آب يخ ميزنه. كسی كه اگه تو حتی خوار مادر تموم دانشمندان عصر قديم و پارينه سنگی و هخامنشی و ساسانی و قبل و بعد قرون وسطی رو هم سرويس كردی، تحسين و تشويقت كنه و برات هورا بكشه و يه سيم كارت ايرانسل هم بهت جايزه بده تا مثل خيلی‌های ديگه تو هم دو خطه بشی و راحت‌تر بتونی اين و اون رو بپيچونی. كسی كه اگه گفتی تموم ماست‌های كيسه‌ايی سياه‌بيشه، مثل شب سياهه اونهم خيلی راحت حرفت رو بپذيره و لَج نكنه كه نه بابا اينطور نيست و تو داری اشتباه ميكنی و اگه راست ميگی همين الان پاشو سوار ماشين بشيم، بريم سياه‌بيشه تا من بهت ثابت كنم ماست سفيده. كسی كه نخواد بخاطر سفيدی رنگ ماست و يا يه چهار زپرتی بی‌ارزشی كه قرنهاست حاصل ضرب دو دو تا شده ولی هيچ گهی نخورده و هيچ رد پايی از خودش توی تاريخ قديم و جديد و معاصر نذاشته، محاكمه‌ت كنه و تو رو به دادگاه صحرايی بكشونه.

اون دوست قطعاً ميتونه فردا دو پايی و مثل چكی جان بره توی دهن منِ رفيقی كه ديروز ادعا كرده بودم همه‌ی ماست‌ها سياه و دو دو تا، چهار تا نميشه و به ريش نداشته‌ی عدد پی خنديده بودم ولی خب ديروز روزی بود كه اون بايد من رو تحمل ميكرد و اون اين موضوع رو خوب ميدونست.

ما آدمها با داشتن دو متر قد و چند تا مدال لياقت و شجاعت و افتخار، با داشتن چند تا مدرك دانشگاهی كه به در و ديوار خونه و محل كار زديم، با يدك كشيدن يه سری القاب دهن‌ پُر‌كن دكتر و مهندس و حاجی و تاجر و بيزينس‌من، با داشتن يه تريلی پُست و سِمت اداری و سازمانی، خيلی وقتها دوست داريم بچـه بشيم. دوست داريم بهونه‌گير بشيم. دوست داريم ديگه خودمون نباشيم. بزرگ نباشيم. آقا و خانم متشخص و با پرستيژ آپارتمان واحد فلان نباشيم. می‌خواهيم از دنيای آدم بزرگها فرار كنيم ولو برای چند ساعت. می‌خواهيم بريم و توی يكی از اين شهر بازيهای نداشته تهران بزرگ دوباره سوار ماشين برقی بشيم. می‌خواهيم وسط ميدون تجريش بدون اينكه صدای جُون چندش‌آور عمله‌ی نشسته بر بيخ ديوار رو بشنويم به بستنی‌مون خيلی هوس‌انگيز ليس بزنيم. می‌خواهيم بدون اينكه با نگاه‌های كنجكاوانه‌ی آدمهای ديگه قضاوت بشيم يه نون خامه‌ايی بزرگ بگيريم دست‌مون و در حاليكه نوكِ دماغ‌مون خامه‌ايی شده با انگشتِ اشاره، بقيه خامه‌هاش رو بخوريم. ‌می‌خواهيم مدتی با اين منطقِ خشكِ بی‌آب و علفِ زندگی، زندگی نكنيم. می‌خواهيم بچه بشيم تا با شنيدن دوباره صدای لالایی، چند ساعتی بی‌دغدغه بخوابيم. بياد همه‌ی اون روز و شب‌هايی كه نه ترس حمله آمريكا رو داشتيم و نه غم گرون شدن گوشت و مرغ و كره و هويج رو می‌خورديم و نه اين بی‌ماشينی اينقدر اذيت‌مون ميكرد كه اون موقع اصلاً نميدونستيم ماشين و وسيله نقليه شخصی چيه. يه قـاقـان داشتيم و دلخوش به اون هميشه خوابهای رنگی ميديدم. راستی چند وقته كه يه خواب عميق و آروم و بی‌دغدغه نكرديم؟!

ما آدم بزرگها كه ديگه راستی راستی داريم خيلی بزرگ ميشيم و ديگه نميشه موهای سفيد روی شقيقه رو توی آينه نديد، می‌خواهيم دوباره بچه بشيم. دوباره عاشق بشيم. دوباره اون تَه كلاس تخمه و لواشك و تمبر هندی بخوريم. زنگ خونه‌های مردم رو بزنيم و فرار كنيم. دوباره خر بشيم و برينيم به اين تجربه‌ی با ارزش چند ساله و باز شبها تا صبح بيدار بمونيم و نامه بنويسيم و عاشق دختر شاه پريون و بی‌بی گل بشيم. عاشق بی‌بی بارون. راستی چند ساله كه ديگه عاشق نشديم؟!

پس خوش بحال اونهايی كه دارند كَسی رو كه می‌تونند روزهای بی‌حوصله‌‌گی‌شون رو تحمل كنه. بودن آدمی كه بتونيم تنهايی و بغض‌ها و گريه‌ها و بچه‌گی‌های دوباره‌مون رو باهاش شريك بشيم نعمتی‌يه توی اين قرن بيست و يكمی كه انگاری همه حس‌ها و بودن‌ها و هست‌ها و لمس‌ها و عاشق شدن‌هاش ديگه مثل فرمول و جدول مندليف تابع جرم حجمی و وزن مولكولی و ظرفيت اتمی آدمها شده. ای گـُه بگيره اين زندگی نكبت رو كه برای گفتن يه دوسِت دارم بايد توی برنامه اِكسل نمودار و چارت رسم كنی و مسلط به تموم قوانين سياسی و نظامی و اجتماعی باشی. اين روزها ما آدمها داريم تنها ميشيم. تنهای تنهای تنها.

يكشنبه، ۱۳ مرداد ۱۳۸۷

آلمانی‌ها يه ضرب‌المثل دارند با اين مضمون: همه‌ی ما آدمها يه قبرستون توی زير زمين خونه‌مون داريم.

از اونجايی كه ما ايرانی‌ها فكر می‌كنيم توی يه بُرهه‌ايی از زمان، بـ.اسَـ.ـن آسمون پاره شده و ما همراه با كوله‌باری از ادب و دانش و معرفت به زمين افتاديم و بعد از اون ديگه همه‌ی ادبيات و فلسفه و فرهنگ مختص سرزمين ما شد و ديگه هر جای اين كره زمين باشيم می‌تونيم به همين نيم خط كه نميدونم كدوم خدا بيامرزی سروده، آويزون بشيم كه، هنـر نزد ايرانيان است و بس. بهمين دليل وقتی بعضی شعرها و بخصوص ضرب‌المثل‌ها رو توی كشور و فرهنگ‌های مختلف می‌شنويم متعّجب ( من اين تعجبت رو بخورم! ) ميشيم و اصلاً فكر نمی‌كنيم اون مردمان آلمانی كه خب با توجه به تصوّر عموم، آدمهای خشك و خشن و بی‌روحی هستند و اصلاً انگار بدنيا اومدند كه فقط فيلم‌های P.و.ر.N.و بازی كنند، می‌تونند مَثلی به اين زيبايی و واقعی داشته باشند.

براستی همه‌ی ما آدمها يه سری رمز و راز و اسراری داريم كه هيچ وقت مايل به افشای اون نيستيم. حتی صميمانه‌ترين دوستان، پدر و مادر، همسر، فرزند از وجود اون آدمهای مُرده‌ايی كه توی زيرزمين خونه‌مون دفن كرديم خبر ندارند و قطعاً هيچ كدوم از ما حاضر نيستيم حتی قسمت كوچيكی از اون رازها افشا بشه كه شايد با برملا شدنش ديگه سنگ روی سنگ هم بند نشه.

آدمی و شايد من و توی شرقی و بخصوص ايرانی جماعت، با خاطرات‌مون زندگی می‌كنيم. كاری به درست و غلط بودنش ندارم ولی زندگی خيلی از ما وصله پينه شده به گذشته و ريشه توی خاطرات قديمی‌مون داره. همه‌مون فكر می‌كنيم گذشته‌ی بسيار خوبی داشتيم و دائماً دل به همون ديروز بستيم غافل از اينكه امروزمون رو داريم از دست ميديم و امروز همون ديروز، فردا ميشه. چند وقت پيش با دكترم صحبت می‌كردم. حرف قشنگی زد. میگفت:

سعی كن گذشته رو مثل يه آلبوم عكس بدونی. بعضی وقتها برو و اين آلبوم رو ورق بزن ولی خيلی زود برگرد. اونجا نمون. اگه قرار باشه بری و بشينی و همه‌ی وقت خودت رو پای اون آلبوم و ديدن اون عكس‌های قديمی بذاری، قطعاً امروزت رو هم باختی.

ما خلق و خوی احساسی داريم و همواره سعی در زنده نگهداشتن و مُرور هر روزه خاطرات‌مون داريم ولی خب هستند خاطرات، اتفاقات، ماجراها و آدمهايی كه دوست نداريم هيچ وقت دوباره زنده‌شون كنيم و حتی لحظه‌ايی بهشون فكر كنيم. اون خاطرات رو با اون آدمها و اون مكانها و زمانها دفن‌شون كرديم و تموم سعی‌مون هم اين بوده كه اونها رو توی چاله چوله‌هايی دفن كنيم كه ديگه حتی دست خودمون هم بهش نرسه. انداختيم‌شون اون پشت مُشت‌ها و ميخواهيم غبار فراموشی روشون رو بگيره تا هيچ وقت ديگه‌ يادمون نباشه توی زندگی‌مون يه آدمهايی بودند، يه خاطراتی بودند، يه جاهايی و يه زمانهايی بود. اينجا همون جايی كه بقول آلمانها، مُُرده‌هامون رو توی زيرزمين خونه‌مون دفن كرديم.

ما آدمها خيلی وقتها خواسته يا ناخواسته يه بيل بزرگ برداشتيم و می‌خواهيم به زور تموم اون خاك‌هايی رو كه طرف سالها با مكافات و بدبختی روی مُرده‌هاش ربخته رو جابجا كنيم و دوباره اون جنازه‌ها رو از زير خاك دربياريم و موميايی‌ش كنيم و بذاريم جلوی چشم طرف. خيلی وقتها بدون اينكه فكر كنيم و اصلاً متوجه باشم، با حرف و عمل‌مون سعی داريم كه زيرزمين خونه‌ی يه دوست، يه فاميل يا همسرمون رو نبش قبر و كالبد شكافی كنيم و تموم اون خاطرات و آدمهايی رو كه مدتها از مُردن‌شون گذشته زنده كنيم.

شايد بهتر باشه خيلی وقته توی مسايل خصوصی همديگه كه خب انگاری در فرهنگ اين سرزمين، اصلاً معنا و مفهومی نداره وارد نشيم. به حريم خصوصی همديگه احترام بذاريم. انگشت‌مون رو مثل پترس توی هر سوراخ جسمی و روحی و روانی طرف مقابل‌مون نكنيم. بد نيست اون بيل بزرگی رو كه دو دستی و سفت و سخت گرفتيم و سعی داريم به هر كسی كه ميرسيم خاطراتش رو نبش قبر كنيم رو بذاريم كنار. مطمئن باشيم كه اگه بدون بيل و كلنگ بتونيم به خلوت آدمها نفوذ كنيم اونها هم اين اطمينان رو پيدا می‌كنند تا حداقل گوشه‌ايی از اون چيزهايی رو كه دفن كردن رو نشون‌مون بدند.

شنبه، ۱۲ مرداد ۱۳۸۷

انگاری زبونم تَرك خورده. وقتی جلوی آينه واميستم و نوك زبونم رو می‌چسبونم به پشت دندونهای جلوم و يهويی عينهو يه چتر صورتی بازش می‌كنم، می‌بينم كه گويا با چاقو و يا يه تيغ تيز موكت‌بُری، قاچ قاچ‌ش كردند. بُرشهای نسبتاً عميقی كه مال همون آلوهای قرمز خوشرنگ دربنده. يادته چه روز خوبی بود؟! اون روز هوس دربند كرده بودی. يه روز گرم تابستونی كه جفت‌مون لَم داده بوديم روی صندلی‌های اون ماشين كثيفه. توی خيابون نياوران بوديم كه بهم گفتی، بريم دربند تا از اون آلو قرمزها بخوريم؟! هوس آلوهای خوشمزه‌ايی رو كرده بودی كه انگاری هيچ جای دنيا نمی‌تونی اونها رو پيدا كنی. يه سری چيزها، يه سری خاطرات، يه سری طعم و مزه‌ها، يه سری هست و بودها، مختص همين سرزمين. مختص همين جغرافياست. خيلی از آدمها مثل تو از اونور دنيا به عشق همين آلو و لواشك و نون سنگك‌ و آش‌رشته‌ی بی‌بی‌ جون‌شون‌ برمی‌گردند.

اون روز بين تُرش و مَلس، تُرشش رو انتخاب كردم. ميدونستم آلوی ترش دوست داری همونجوری كه فهميده بودم، آدامس‌های تند و فلفلی رو دوست داری. اينبار چه عدم تفاهم خوشايندی! نميدونم چی شد كه منهم پا به پای تو، نشستم و اون آلوها رو خوردم. يادته؟! من ميوه ترش دوست نداشتم ولی اون روز نميدونم چی توی اون نگاه و چشم‌ها بود كه طعم همه‌‌ی اون آلوهای ترش رو، شيرين كرده بود. شده بود عسل. شكر پنير! و اگه هشدار تو و اون هی بلندت نبود، اون روز من همه‌ی آلوهای دربند رو می‌خوردم. اگه يادت باشه از همون روز بود كه دربند و آلوهای قرمز تُرشش هم شد برامون خاطره.

شهر كتاب نياوران بوديم. خيلی وقت بود كه ازم قول گرفته بودی بريم و به اونجا سری بزنيم. همونجا بود كه حس كردم شايد فقط بودنت در كنار كتاب باعث بشه من رو فراموش كنی. اونجا بود كه حسودی كردم به همه‌ی كتابهای خاموشی كه هيچ وقت بهت نگفته بودند، دوستت دارم ولی خب تو عاشق‌شون بودی ولی من‌ی كه بارها اين جمله رو كه خب گفتنش هم خيلی برام سخت بود، با زبون اَلكنم بهت گفته بودم در مقابل، تو فقط بهم زل زده بودی و نگام كرده بودی. نـه، دروغ چرا، تو هم خيلی مواقع بهم گفته بودی كه دوستم داری ولی خب اونروز من حسود شده بودم. كتابهای شهر كتاب شده بودند رقيب عشقی و من چشم ديدن‌ هيچ كدوم‌شون رو نداشتم!

7-8 تا كتاب رو انتخاب كرده بوديم و هنوز داشتيم لابه‌لای قفسه‌های كتابها می‌گشتيم. اگه به حسودی من كاری نداشته باشيم، شهر كتاب نياوران يكی از بهترين جاهای روی زمينه. نگاه تو به كتابها و در و ديوار اينجا پر از افسوس و حسرت بود. ياد روزهايی افتاده بودی كه اونقدر از اينجا دور بودی كه برات قدم زدن دوباره توی شهر كتاب نياوران شده بود يه آرزو. يه رويا و حالا تو اينجا بودی. توی شهر كتاب. لابه‌لای كتابهايی كه عاشقونه دوست‌شون داشتی.

خوب يادمه. جلوی كتابهای سينمايی بوديم. دنبال يه كتاب از بهرام بيضايی بودی. نميدونم چی‌چی خوانی. اين رو ديگه يادم نيست كه فيلمنامه بود يا تئاتر. يه كمی خم شده بودی و توی قفسه‌های پايين داشتی كتابها رو می‌گشتی. من بالای سرت وايستاده بودم و نگات می‌كردم. آدمها بدون اينكه بهم توجه كنند همه‌ی هوش و حواس و توجه‌شون سمت كتابها بود. توی اين محيط حتی مردها هم ديگه هيـز نبودند و چشم‌هاشون محرم شده بود! يهويی دلم برات خيلی تنگ شد. خيلی زياد. تو اونجا بغل دستم بودی ولی دلم برات تنگ شده بود. خب دل ديگه وقتی قرار باشه تنگ بشه، حتی وقتی توی آغوشت هم باشه تنگ ميشه. ناخودآگاه صدات كردم. همونجوری كه خم شده بودی برگشتی و من رو نگاه كردی. يه جوری نگاهم كردی كه همه‌ی وجودم لرزيد. نميدونم چی توی نگام و صدام ديدی و شنيدی كه بلند شدی و واستادی. زل زديم توی چشمهای همديگه. هيچی نمی‌گفتيم. اومدی جلو و يهويی لبت رو گذاشتی روی لبم و ... خيلی سريع و زود، مثل حركت يه شهاب سنگ همه چيز زود گذشت. خوشبختی‌ها چرا اينقدر زود می‌گذره؟!

يه خانم جوونی كه عقب‌تر وايستاده بود، مات و مبهوت زل زده بود به ما. و تو دوباره خم شدی تا دنبال كتابها بگردی. همايون شجريان، دقيقاً همون آهنگی رو می‌خوند كه دوستش داشتيم. هـوای گـريـه. هر جفت‌مون عاشقش بوديم. من عاشقش بودم. من عاشقت بودم. تو عاشقش بودی. تو عاشقم بودی؟! و اگه يادت باشه اينجوری بود كه شهر كتاب نياوران هم شد برامون خاطره.

از سر كار تازه رسيده بودم خونه. مثل هميشه انگاری كوه كنده بودم. وقتی لباسهام رو از تنم درآوردم مثل اينكه تير خورده باشم ولو شدم كف اطاق. آرامش كف اطاق رو روی هيچ مبل و كاناپه‌ايی نميشه حس كرد. يه بشقاب ميوه سمت چپ و دو سه تا كتاب و مجله سمت راستم پخش و پلا بود. مامان داشت باهام حرف ميزد. به حرفهاش گوش نميدادم ولی خب الكی سری تكون ميدادم. اون بنده‌ی خدا هم از صبح تا اون موقع تنهاست و همه حرفهاش رو جمع ميكنه تا من برسم خونه و اونوقته كه ديگه انگاری راديو روشن كردی، لاينقطع نيم ساعتی حرف ميزنه و خودش رو سبك ميكنه و بعدش يهويی غيبش ميزنه و ميره توی آشپزخونه تا تدارك شام رو ببينه. تلويزيون روشن و اندی داشت ميخوند. قصّه از كجا شروع شد؟!

خودم رو كِش و قوس ميدادم. هميشه توی اون حالت، هفت هشت سانتيمتری به طول و قدم اضافه ميشد! دست و پام رو در جهت مخالف تابونده بودم كه تلفنم زنگ خورد. نميدونم چرا بعد از اين همه سال هنوز هم وقتی اسمت ميوفته روی گوشی‌م دست و پام ميلرزه. تو بودی. يه كم كه حرف زديم حس كردم اينبار صدات يه تُن خاصی داره. يه جوری غمگين بود. ازت پرسيدم، چيزی نگفتی و منهم نتونستم بفهمم چرا ناراحتی. خودت كه می‌گفتی چيزيت نيست ولی بود. اين رو هم من ميدونستم و هم تو.

دَم‌دَمای اذان مغرب و اعشاء بود. همونجوری كه داشتيم با هم حرف ميزديم، كنترل تلويزيون رو برداشتم و كانالی رو كه تا اون موقع روی‌ PMC بود عوض كردم و از كانال يك شروع كردم رفتن به كانالهای بعدی. ميدونستم كه هر روز يكی از كانالهای تلويزيون اذان موذن‌زاده اردبيلی رو پخش ميكنه. هنوز همون اَللهُ‌ اَكبر اول اذان بود كه روی كانال پنج به صدای موذن‌زاده رسيدم. ميدونستم تو هم صداش رو خيلی دوست داری. داشتيم با هم حرف ميزديم. شايد هم قربون صدقه هم ميرفتيم. واسه من تو بهترين و شايسته‌ترين بودی توی اين دنيا و منهم كه قرار بود جرج كلونی چند سال بعد تو باشم!

موذن‌زاده مرحوم، اَشهَدُ اَنَ مُحَمَداً رَسُولُ الله رو هم گفت. توی پس زمينه تموم صحبت‌هايی كه با هم می‌كرديم، صدای اذان بود. دنبال دليل و برهان نمی‌گشتيم. خودمون می‌دونستيم دامنه اين دوست‌داشتن از كجا تا كجاست. شايد به درازای تموم عرض اين كره زمين، شايد! ميدونستيم قراره به كجا برسه. به كدوم روز. به كدوم شب. به كدوم عصر پاييزی كه توی خيابون وليعصر راه بريم و حرف نزنيم و فقط به صدای خش‌خش برگها گوش كنيم. به كدوم صبح سحری كه دو تايی قرار بود با هم بيدار شيم و بريم شمال. به كدوم ظهر تابستونی كه توی اون خونه قديمی باصفا همراه با قوقوی يا كريم‌ها قرار بود بخوابيم. ميدونستيم قراره به كدوم سرزمين آشنا برسيم.

داشتيم با هم حرف ميزديم كه يهويی ساكت شدی. منهم ساكت شدم. قبل‌ترش بهت گفته بودم دوسِت دارم و تو باز مثل هميشه از همون پشت تلفن زل زده بودی به من. اين رو تو نگفتی ولی من خودم حس كردم. نميدونم دنبال چی بودی. نميدونم توی اون لحظه خاص به كجا زل زده بودی. كجا گم شده بودی. وقتی از اونور تلفن اِسمم رو صدا كردی دوباره دلم هُری ريخت پايين. دوباره شونزده هيفده ساله شدم و دست و پام رو گم كردم. دلم لرزيد. صدام رو صاف كردم. نميدونم چرا جرات نكردم بگم، جونم و اينبار گفتم، بله. گفتی، به همين اذان قسم كه دوسِت دارم.

قبل‌ترها هم بهم گفته بودی دوستم داری. توی روزهای گذشته. توی سالهای گذشته. توی جاهای مختلف. توی تموم اون قهر و آشتی‌ها. توی تموم اون روزها كه بودی و نبودی. موذن‌زاده هنوز به اَللهُ اَكبر آخر اذان نرسيده بود كه من حس كردم خوشبخت‌ترين آدم روی زمين هستم. اون شب دلم نمی‌خواست اذان تموم بشه و اگه يادت باشه اينجوری بود كه اذان موذن‌زاده هم شد برامون خاطره.