اگه يادت باشه
انگاری زبونم تَرك خورده. وقتی جلوی آينه واميستم و نوك زبونم رو میچسبونم به پشت دندونهای جلوم و يهويی عينهو يه چتر صورتی بازش میكنم، میبينم كه گويا با چاقو و يا يه تيغ تيز موكتبُری، قاچ قاچش كردند. بُرشهای نسبتاً عميقی كه مال همون آلوهای قرمز خوشرنگ دربنده. يادته چه روز خوبی بود؟! اون روز هوس دربند كرده بودی. يه روز گرم تابستونی كه جفتمون لَم داده بوديم روی صندلیهای اون ماشين كثيفه. توی خيابون نياوران بوديم كه بهم گفتی، بريم دربند تا از اون آلو قرمزها بخوريم؟! هوس آلوهای خوشمزهايی رو كرده بودی كه انگاری هيچ جای دنيا نمیتونی اونها رو پيدا كنی. يه سری چيزها، يه سری خاطرات، يه سری طعم و مزهها، يه سری هست و بودها، مختص همين سرزمين. مختص همين جغرافياست. خيلی از آدمها مثل تو از اونور دنيا به عشق همين آلو و لواشك و نون سنگك و آشرشتهی بیبی جونشون برمیگردند.
اون روز بين تُرش و مَلس، تُرشش رو انتخاب كردم. ميدونستم آلوی ترش دوست داری همونجوری كه فهميده بودم، آدامسهای تند و فلفلی رو دوست داری. اينبار چه عدم تفاهم خوشايندی! نميدونم چی شد كه منهم پا به پای تو، نشستم و اون آلوها رو خوردم. يادته؟! من ميوه ترش دوست نداشتم ولی اون روز نميدونم چی توی اون نگاه و چشمها بود كه طعم همهی اون آلوهای ترش رو، شيرين كرده بود. شده بود عسل. شكر پنير! و اگه هشدار تو و اون هی بلندت نبود، اون روز من همهی آلوهای دربند رو میخوردم. اگه يادت باشه از همون روز بود كه دربند و آلوهای قرمز تُرشش هم شد برامون خاطره.
شهر كتاب نياوران بوديم. خيلی وقت بود كه ازم قول گرفته بودی بريم و به اونجا سری بزنيم. همونجا بود كه حس كردم شايد فقط بودنت در كنار كتاب باعث بشه من رو فراموش كنی. اونجا بود كه حسودی كردم به همهی كتابهای خاموشی كه هيچ وقت بهت نگفته بودند، دوستت دارم ولی خب تو عاشقشون بودی ولی منی كه بارها اين جمله رو كه خب گفتنش هم خيلی برام سخت بود، با زبون اَلكنم بهت گفته بودم در مقابل، تو فقط بهم زل زده بودی و نگام كرده بودی. نـه، دروغ چرا، تو هم خيلی مواقع بهم گفته بودی كه دوستم داری ولی خب اونروز من حسود شده بودم. كتابهای شهر كتاب شده بودند رقيب عشقی و من چشم ديدن هيچ كدومشون رو نداشتم!
7-8 تا كتاب رو انتخاب كرده بوديم و هنوز داشتيم لابهلای قفسههای كتابها میگشتيم. اگه به حسودی من كاری نداشته باشيم، شهر كتاب نياوران يكی از بهترين جاهای روی زمينه. نگاه تو به كتابها و در و ديوار اينجا پر از افسوس و حسرت بود. ياد روزهايی افتاده بودی كه اونقدر از اينجا دور بودی كه برات قدم زدن دوباره توی شهر كتاب نياوران شده بود يه آرزو. يه رويا و حالا تو اينجا بودی. توی شهر كتاب. لابهلای كتابهايی كه عاشقونه دوستشون داشتی.
خوب يادمه. جلوی كتابهای سينمايی بوديم. دنبال يه كتاب از بهرام بيضايی بودی. نميدونم چیچی خوانی. اين رو ديگه يادم نيست كه فيلمنامه بود يا تئاتر. يه كمی خم شده بودی و توی قفسههای پايين داشتی كتابها رو میگشتی. من بالای سرت وايستاده بودم و نگات میكردم. آدمها بدون اينكه بهم توجه كنند همهی هوش و حواس و توجهشون سمت كتابها بود. توی اين محيط حتی مردها هم ديگه هيـز نبودند و چشمهاشون محرم شده بود! يهويی دلم برات خيلی تنگ شد. خيلی زياد. تو اونجا بغل دستم بودی ولی دلم برات تنگ شده بود. خب دل ديگه وقتی قرار باشه تنگ بشه، حتی وقتی توی آغوشت هم باشه تنگ ميشه. ناخودآگاه صدات كردم. همونجوری كه خم شده بودی برگشتی و من رو نگاه كردی. يه جوری نگاهم كردی كه همهی وجودم لرزيد. نميدونم چی توی نگام و صدام ديدی و شنيدی كه بلند شدی و واستادی. زل زديم توی چشمهای همديگه. هيچی نمیگفتيم. اومدی جلو و يهويی لبت رو گذاشتی روی لبم و ... خيلی سريع و زود، مثل حركت يه شهاب سنگ همه چيز زود گذشت. خوشبختیها چرا اينقدر زود میگذره؟!
يه خانم جوونی كه عقبتر وايستاده بود، مات و مبهوت زل زده بود به ما. و تو دوباره خم شدی تا دنبال كتابها بگردی. همايون شجريان، دقيقاً همون آهنگی رو میخوند كه دوستش داشتيم. هـوای گـريـه. هر جفتمون عاشقش بوديم. من عاشقش بودم. من عاشقت بودم. تو عاشقش بودی. تو عاشقم بودی؟! و اگه يادت باشه اينجوری بود كه شهر كتاب نياوران هم شد برامون خاطره.
از سر كار تازه رسيده بودم خونه. مثل هميشه انگاری كوه كنده بودم. وقتی لباسهام رو از تنم درآوردم مثل اينكه تير خورده باشم ولو شدم كف اطاق. آرامش كف اطاق رو روی هيچ مبل و كاناپهايی نميشه حس كرد. يه بشقاب ميوه سمت چپ و دو سه تا كتاب و مجله سمت راستم پخش و پلا بود. مامان داشت باهام حرف ميزد. به حرفهاش گوش نميدادم ولی خب الكی سری تكون ميدادم. اون بندهی خدا هم از صبح تا اون موقع تنهاست و همه حرفهاش رو جمع ميكنه تا من برسم خونه و اونوقته كه ديگه انگاری راديو روشن كردی، لاينقطع نيم ساعتی حرف ميزنه و خودش رو سبك ميكنه و بعدش يهويی غيبش ميزنه و ميره توی آشپزخونه تا تدارك شام رو ببينه. تلويزيون روشن و اندی داشت ميخوند. قصّه از كجا شروع شد؟!
خودم رو كِش و قوس ميدادم. هميشه توی اون حالت، هفت هشت سانتيمتری به طول و قدم اضافه ميشد! دست و پام رو در جهت مخالف تابونده بودم كه تلفنم زنگ خورد. نميدونم چرا بعد از اين همه سال هنوز هم وقتی اسمت ميوفته روی گوشیم دست و پام ميلرزه. تو بودی. يه كم كه حرف زديم حس كردم اينبار صدات يه تُن خاصی داره. يه جوری غمگين بود. ازت پرسيدم، چيزی نگفتی و منهم نتونستم بفهمم چرا ناراحتی. خودت كه میگفتی چيزيت نيست ولی بود. اين رو هم من ميدونستم و هم تو.
دَمدَمای اذان مغرب و اعشاء بود. همونجوری كه داشتيم با هم حرف ميزديم، كنترل تلويزيون رو برداشتم و كانالی رو كه تا اون موقع روی PMC بود عوض كردم و از كانال يك شروع كردم رفتن به كانالهای بعدی. ميدونستم كه هر روز يكی از كانالهای تلويزيون اذان موذنزاده اردبيلی رو پخش ميكنه. هنوز همون اَللهُ اَكبر اول اذان بود كه روی كانال پنج به صدای موذنزاده رسيدم. ميدونستم تو هم صداش رو خيلی دوست داری. داشتيم با هم حرف ميزديم. شايد هم قربون صدقه هم ميرفتيم. واسه من تو بهترين و شايستهترين بودی توی اين دنيا و منهم كه قرار بود جرج كلونی چند سال بعد تو باشم!
موذنزاده مرحوم، اَشهَدُ اَنَ مُحَمَداً رَسُولُ الله رو هم گفت. توی پس زمينه تموم صحبتهايی كه با هم میكرديم، صدای اذان بود. دنبال دليل و برهان نمیگشتيم. خودمون میدونستيم دامنه اين دوستداشتن از كجا تا كجاست. شايد به درازای تموم عرض اين كره زمين، شايد! ميدونستيم قراره به كجا برسه. به كدوم روز. به كدوم شب. به كدوم عصر پاييزی كه توی خيابون وليعصر راه بريم و حرف نزنيم و فقط به صدای خشخش برگها گوش كنيم. به كدوم صبح سحری كه دو تايی قرار بود با هم بيدار شيم و بريم شمال. به كدوم ظهر تابستونی كه توی اون خونه قديمی باصفا همراه با قوقوی يا كريمها قرار بود بخوابيم. ميدونستيم قراره به كدوم سرزمين آشنا برسيم.
داشتيم با هم حرف ميزديم كه يهويی ساكت شدی. منهم ساكت شدم. قبلترش بهت گفته بودم دوسِت دارم و تو باز مثل هميشه از همون پشت تلفن زل زده بودی به من. اين رو تو نگفتی ولی من خودم حس كردم. نميدونم دنبال چی بودی. نميدونم توی اون لحظه خاص به كجا زل زده بودی. كجا گم شده بودی. وقتی از اونور تلفن اِسمم رو صدا كردی دوباره دلم هُری ريخت پايين. دوباره شونزده هيفده ساله شدم و دست و پام رو گم كردم. دلم لرزيد. صدام رو صاف كردم. نميدونم چرا جرات نكردم بگم، جونم و اينبار گفتم، بله. گفتی، به همين اذان قسم كه دوسِت دارم.
قبلترها هم بهم گفته بودی دوستم داری. توی روزهای گذشته. توی سالهای گذشته. توی جاهای مختلف. توی تموم اون قهر و آشتیها. توی تموم اون روزها كه بودی و نبودی. موذنزاده هنوز به اَللهُ اَكبر آخر اذان نرسيده بود كه من حس كردم خوشبختترين آدم روی زمين هستم. اون شب دلم نمیخواست اذان تموم بشه و اگه يادت باشه اينجوری بود كه اذان موذنزاده هم شد برامون خاطره.


