پنجشنبه، ۱۰ مرداد ۱۳۸۷

صبح پنج‌شنبه است. ديروز چهارشنبه، تعطيل رسمی بود. اونهايی كه پول داشتند و اونهايی كه پول نداشتند ولی حال و خـ.ا.يـ.ـه داشتند از سه‌شنبه بعد از ظهر رفتند مسافرت. قطعاً وضعيت جاده‌ها يه چيز اسفناكی ميشه كه سگ صاحبش رو نخواهد شناخت. يه طويله سيار. من چون نه پولش رو داشتم و نه حالش و نه اون يكی‌ش رو، نشستم خونه و 21 انگشتم رو دراز كرده و زير باد كولر خوابيده و فقط به امور دنيوی پرداختم. شركت و كارخونه‌ی ما طبق همون عادت قديمی كه مختص كودكستان‌ و مهد‌كودك‌هاست بواسطه تعطيلی چهارشنبه، توليد كُمپلت تعطيل شد و همه از سه‌شنبه رفتند تا اگه خدا بخواد و خودشون تمايل داشتند روز شنبه بيان سر كار!

از اونجايی كه كار من خيلی مهم و استراتژيك‌ و در زمينه پرتاب شاتل به فضا و كنترل شهاب‌سنگها و هدايت آنها به سمت كهكشان راه شيری‌ و دوشيدن شير دُب‌ها می‌باشد بنابراين امروز اومدم سر كار. هيچ كسی نيست. كارخونه سوت و كور و پرنده پر نميزنه. آدم دوست داره با شورت و ركابی بره وسط خط توليد ساز بزنه و زلف بر باد مده رو بخونه. امروز سرويس و نهار هم نداريم ولی خب اينهاش مشكلی نيست. من ماتم گرفتم از الان تا عصر، بی‌چايی رو چيكار كنم؟! مردم به عرق و ترياك و حشيش و شيشه و علف اعتياد دارند و اونوقت من معتادِ يه ليوان چايی هستم. بايد برم ببينم توی اين كلاسهای N.A می‌تونند اعتياد به چايی رو هم ترك بدند. راستی بعداً يادم بندازيد يه مطلب در رابطه با كلاسهای N.A يا همون انجمن معتادان گمنام بنويسم. در همين حد فقط بگم كه تاثيرش بر روی آدمهای معتاد فوق‌العاده بوده. ظاهراً در سرتاسر دنيا خيلی خوب جواب داده. اگر از خواننده‌های عزيز كسی هست كه به اين روش ترك اعتياد كرده در صورتی كه خودش مايل باشه ممنون ميشم با فرستادن ايميل يه سری اطلاعات و تجربياتش رو در اختيار من بذاره.

خبــر مهـم
*********
من امروز عصر بيكارم كسی نيست كه من رو به خوردن يه قهـوه‌ی تلـخ مهمون كنه؟! بريم بشينيم توی يه كافی‌شاپ و يه كم درددل كنيم. بشيم سنگ صبور هم. اولش از هنر و فرهنگ و موسيقی و شاملو و صادق هدايت و جهان سوسيال و دنيای دو قطبی بگيم تا يك ربع بعد كه رومون به روی هم باز شد، بريم سر اصل مطلب و دنبال يه جای دنج و خلوتی بگرديم تا دو تايی دراز به دراز عينهو چوب خشك بغل هم بخوابيم و در حاليكه سفت و سخت همديگرو به آغوش كشيديم نَم اشكی بريزيم تا دلی از عزا دربياريم و يه كم سبك بشيم و باری از روی شونه اون يكی برداريم. آهای شمايی كه ميگيد كيوان قرار نميزاره، اين گوی و اين ميدون، بشتابيد!

در حال حاضر بيش از 24 ساعته كه نخوابيدم. ديشب خونه نبودم و تا خود صبح بيدار بودم. هر كی گفت من ديشب كجا بودم و چرا نخوابيدم، جايزه داره. بجون خودم هر كی درست حدس بزنه بهش يه چيز خوب ميدم. كه خب البته اين جايزه به سليقه و سن و سال و جنسيت و تاهل و تجرد و يه سری چيزهای ديگه مرتبط ميشه ولی شما سعی‌تون رو بكنيد حتم دارم كه از جايزه خوش‌تون مياد. اگه بخواهيد كادوش می‌كنم و سرش هم يه روبان قرمز می‌بندم!

در حال حاضر كيكی رو كه بعنوان عصرونه بهمون ميدند و من خيلی وقتها نمی‌خورم به اسم Afternoon Cake كه اونورش هم به فارسی نوشته كيك عصرانه رو با ولع تمام خوردم. انصافاً يا كيكش خوشمزه بود و يا ديشب صاحبخونه بهم شام درست حسابی نداده و من خيلی گرسنه بودم كه كيكی رو كه بنا به چيزی كه روش درج شده توی كيلومتر 20 جاده قديم كرج و اول قلعه ‌حسنخان درست شده رو درسته بلعيدم. ده دقيقه پيش ديدم سير نشدم دوباره رفتم يه بيسكويت آنانا ويفر مانژ كه خب من نميدونم اين مانژش ديگه چيه و كجای بيسكويته بوده رو خوردم. خب چرا چپ‌چپ نگاه می‌كنيد، گرسنه‌مه. حالا مكافات اونجاست كه نهار هم ندارم و بايد باز از همين هَله هُوله‌ها بخورم. اگر كسی بخواد و زود بجنبه ميتونه حتی من رو از ظهر دعوت كنه و از نهار با هم باشيم. بهرحال تعارف كه نداريم، كلی حرف و كلی كارها هست كه بايد انجام بديم. من تا فردا شب ساعت 11 هم كاری ندارم و می‌تونيم با هم باشيم، فقط اون موقع بايد برم خونه تا دوش بگيرم و احتمالاً غسل جنابت بكنم تا شنبه پاك بيام سر كار!

بعد از پاراگراف بالا يه كم فكر كردم و ديدم تنها موجودات زنده توی كارخونه، بچه‌های انتظامات هستند. بنابراين رفتم و ليوانم رو پُر چايی كردم و خوشحال و خندون دوباره اومدم پشت كامپيوتر نشستم تا براتون شرح ماوقعه بدم. تا الان نصف چايی رو خوردم و تمام سعی‌م اينه كه بقيه‌اش رو هم بخورم. از خدا كه پنهون نيست از شما هم پنهون نباشه، من تا حالا ان نخورده بودم ولی مطمئن هستم ان نمی‌تونه بد مزه‌تر از اين چايی باشه! من نميدونم بچه‌های انتظامات بجای چايی خشك، پشكل گوسفند دَم كردن به خورد من دادند يا مَتِريال اوليه چايی مربوط به فضولات خودشون بوده كه بالای پشت بوم خشك كردند و حالا بعنوان چايی استفاده می‌كنند. اگه اينجوری باشه خوب بگردم بايد توش لوبيا هم ببينم چون دو سه روز پيش نهار قرمه سبزی داشتيم و قطعاً لوبيا قرمز و چشم بلبلی‌هاش بايد توی چايی شناور باشه.

خيلی چيزها توی كَله‌ام وول وول ميخوره كه دوست دارم در رابطه‌اش بنويسم ولی خوابم مياد. اگه اين حس مسئوليت به خواننده‌های اين وبلاگ نبود كه هيچ چيز نمی‌تونست باعث بشه الان بشينم جلوی مانيتور و تَلق تُلوقِ كيبورد رو دربيارم. قيافه‌ام الان ديدنی شده. هيچ چيزی مثل بيخوابی آدم رو از ريخت و قيافه نميندازه. چشمهام عينهو كـ.و.ن مرغ شده. البته من تا حالا اونجای مرغ رو نديدم و نميدونم چه شكليه ولی خب حتماً اونجاش خيلی تنگه كه شده ضرب‌المثل. بعضی چيزها تنگش خوبه و بعضی چيزها گشادش! مثلاً اگه صندلی‌های عقب ماشين گـَل و گـُشاد باشه آدم خيلی راحت ميشينه. الان كه ديگه خيلی‌ها وقتی يه شكم ميزان و يا سن‌شون زياد ميشه كلی پول ميدند تا چيزشون رو تنگ كنند! آره ديگه منظورم، همين مانتوهاشونه. خيلی از خانم‌ها بعد از زايمان مانتو‌هاشون رو تنگ ميكنند چون الان هم تنگ مُده و خب حتماً هم خودشون و هم آقاشون اونجوری بيشتر می‌پسندند.

راستی اگه خانمی هست كه تجربه تنـگ كردنِ چيزش رو داره خواهش ميكنم اونهم با ايميل من تماس بگيره و از انگيزه و خاطرات و شرايط بعد از تنگی و بی‌برقی و بی‌بنزينی و اين روزهای گرم تابستون برام بنويسه شايد وضع منهم خوب شد و رفتم مانتوم رو دادام تَنـ .. ببخشيد، اين بـ.ا.سـ.نـ.ـی رو كه ديگه همه‌ی دكترها جوابش كردند و ميگن تحت هيچ شرايطی تنگ نميشه رو با روشهای جديد ليزر و يا كاريوپراكتيو و يا انژكسيون‌ آمبولاسيونی و ساكشن، تنگ كردم و جماعتی رو از نگرانی درآوردم. اون خانم‌هايی كه تنگش كردند ميدونند من چی ميگم!

دوشنبه، ۷ مرداد ۱۳۸۷

انگاری اين شكم برآمده يه جورايی شده آينه دقِ اين روزهای گرم تابستونی. اين روزها وقتی نگاهم ميوفته به شكمی كه هيچ وقت اينچنين آماس و ورم نكرده بود و حالا وقتی خودم رو توی آينه می‌بينم ياد زنهای حامله‌ ميوفتم و اون مار يه چشمی كه نيش‌شون زده! يه جورايی از خودم بَدم مياد. ظاهراً ما آدمها، هميشه بايد يه مصيبت و بدبختی توی كوله‌پشتی‌مون داشته باشيم كه توی اين دو روزه زندگی هميشه و همه جا بهمون اَتچ شده باشه. گويا همون روزی كه سيب سرخ رو خورديم و خدا ناراحت شد و با اُردنگی و پس گردنی از بهشت و آسمون انداخت‌مون توی اين زمين لَم‌يزرع و برهوت، از همون موقع واسه هر كدوم از جنسيت‌ها يه سری مشكلات عديده بصورت ديفالت گذاشت توی پروفايل‌شون.

اول از همه يه كاری كرد كه خانم‌ها هر 28 روز يكبار ( البته لازم به تذكره كه فقط 10% خانم‌ها اون دوره خاص‌شون هر 28 روز يكبار و بطور منظم اتفاق ميوفته و شايد بد نباشه بدونيد كه اين دوره از 21 تا 40 روز ميتونه متغير باشه ) دچار دردِ دل و كمر و پا و زير شكم‌ و يه سری مشكلات و فراز و نشيب‌های روحی و روانی بشن. اونايی رو كه عمدتاً روز عادی و توی خوش‌خوشان‌شون هم با يه مَن عسلِ دامنه‌های سبلان نميشد بخوری حالا با وجود پيدايش اين پديده، چنان آشفته و بد اخلاق‌‌ ميشدند كه ديگه جرات نمی كردی تحت هيچ شرايطی، روحی و جسمی و فيزيكی و شيميايی بهشون نزديك بشی. يعنی تحمل‌شون توی اون چند روز صبر ايوب می‌خواست. بايد هم كر ميشدی، هم كور ميشدی و هم لال. مادرزاد از دو چشم نابينا! هلن كلن ميشدی تا می‌تونستی اون چند روز رو پشت سر بذاری.

البته اونا هم زرنگتر از اين حرفها بودند و هستند و بخوبی تونستند از اين خون طبيعی گل‌آلود! ماهی بگيرند. قرنهاست كه اين قضيه شده براشون يه بهونه و دستاويز كه خيلی وقتها كه از كوره در ميرن و يه حرفی ميزنند كه نبايد بزنند و خيلی خوب و قشنگ و رنگی و سه بُعدی به طرف مقابل‌شون كه خب عمدتاً يه آقا هست ميريند، بعداً اگه يه كمی وجدان و شهامت داشته باشند، از كارشون پشيمون و ناراحت ميشن، اونوقته كه خيلی راحت و ريلكس و پُررو زل ميزنند توی چشم‌های طرف مقابل‌شون و ميگن:

خب عزيزم، من اون روز پـ.ر.يـ.و.د بودم و همه‌ی هورمون‌هام ريخته بود بهم و تو بايد متوجه اين موضوع ميشدی و مراعات حال من رو می‌كردی. خودت كه بهتر ميدونی اينجور مواقع خانم‌‌ها اصلاً حال و حوصله جر و بحث و جنگ و جدل رو ندارند و منتظر يه جرقه هستند تا منفجر بشن و ...

بعدش هم كه ماشالله زبون‌شون زبون نيست و كم نميارند، همونجا بصورت سرپايی و وُرك‌شاپ و كارگاهی، هشت واحد كلاس زيست‌شناسی و چهار واحد آناتومی و دو واحد تنظيم خانواده برات ميذارند كه توی اين مواقع، اخلاق‌شون ( البته اين عبارت عينناً و بنا به گفته خودشون نقل شده و راوی هيچگونه دخل و تصرفی توش نداشته ) مثل سگِ سوزن‌خورده ميشه و خب به تناسب، زير دل‌شون چنان و وسط دل‌شون چنين ميشه و خيلی وقتها بغل آپانديس‌شون متورم و اونور كليه‌هاشون آماس ميكنه و خب ما هم كه نمی‌تونيم يه تقويم يا سررسيد برداريم و همه‌ی خانم‌هايی رو كه باهاشون ارتباط كاری، اجتماعی، شخصی، فرهنگی، هنری، خانوادگی، جسمی، جـ.نـ.سـ.ـی، متابوليسمی، متافيزيكی، ارگانيكی داريم رو براشون يه جدول طراحی و هی برای پری و زری و مريم و آنا و ندا و عسل و شيرين و فرناز و الناز، تيك بزنيم تا ببينيم كدوم‌شون اون روز مشكل هورمونی داره و بايد با در نظر گرفتن شعاع امنيتی باهاش حرف بزنيم و يا با كدوم‌شون می‌تونيم صبح كه می‌بينيم‌شون مثل آدم و بدون خون و خونريزی و اَخم و تَخم و بدون اينكه ارث باباش رو ازمون بخواد و پاچه‌‌مون رو بگيره، سلام و عليك كنيم. لطفاً شما خانم‌ها نگيد نه، كه خودتون خوب ميدونيد توی اون دو سه روز خاص اوليه، چقدر خودتون و جسم‌تون و روح‌ و اخلاق‌ و مرام و منش‌تون، گـُه ميشه و حتی تحمل خودتون رو هم نداريد چه برسه به يه آدم دو متری بی‌هنر و بی‌سواد و لنگ درازی مثل من. توی روزهای عادی اشك‌تون دَم مشك‌تون حالا ديگه چه برسه به اون روزها كه فقط دنبال يه بهونه می‌گرديد كه بزنيد زير گريه و يه سری كاسه، بشقاب رو بزنيد بشكونيد و ديوونه‌بازيهايی دربياريد كه مختص همين روزهاست.

خلاصه كه اگه اينجوری باشه بايد همه ما آقايون يه بخش كنترل پروژه با چند نفر پرسنل ماهر و كارآمد و مسلط به زبان انگليسی و كامپيوتر و متعهد به اصول اخلاقی در اختيار داشته باشيم تا با استفاده از نرم‌افزارهای مختلف، زمانبندی پـ.ر.يـ.و.د خانم‌های دوست و آشنا رو چك كنيم تا وقتی قراره باهاشون رودرو بشيم، زخمی و رنگين و سرخين جامعه نشيم!

در راستای قرار دادن همون چيز كلفت توی كوله پشتی همه ما آدمها بواسطه خوردن همون سيب معروفی كه الهی كارد تيز می‌خورديم و دست به اون سيب نمی‌زديم تا الان بجای اينكه با يه مُشت عمله و بنّا و معمار و شاغول و ماله و استنبولی سر و كله بزنيم با خيال راحت توی بهشت برين نشسته بوديم و انگبين می‌خورديم و هی با ملائك سر و كله ميزديم و هر روز به بهونه كشف جاهای ناشناخته‌ی بهشت باهاشون می‌رفتيم اون تَه‌ته‌های بهشت، همونجايی كه كلی دار و درخت داره و خب اونجا هم كه ديگه قطب‌نما نداشتيم بنابراين يه حس ناشناخته‌ايی بهم ميگه حتماً در راه برگشت گم ميشديم و هوا تاريك ميشد و اونوقت ما بوديم و ملائك و كلی دار و درخت و... دِ بيا!

بله، خداوندگار بواسطه همون مشكلات، دو تا معضل هم گذاشت توی دامن ما آقايون و تنها فرق‌مون با خانم‌ها اين شد كه اين حق رو به ما آقايون داد كه بصورت آبشن، يكی‌ش رو انتخاب كنيم. يكی، بزرگی شكم و دومی، كوچيكی معامله. يكی آن و يكی اينی پسندد. پسندم آنچه را جانان پسندد! ( اين شعر هم همين الان بصورت ناشتا به ذهنم رسيد ). امروزه بزرگی شكم و كوچيكی آ.لـ.ـت تـ.ـنـ.ا.سـ.لی شده دغدغه‌ خيلی از زن و مردهای جامعه نوين جهانی. درسته كه اين مشكل مختص آقايونه ولی خب وقتی تفاهم و همدلی باشه ديگه اتوبوس شركت واحد و حموم عمومی نيست كه زن و مرد جدا باشن. همونجوری كه مشكلی كه هر 28 روز يكبار مياد سر وقت خانم‌ها، شايد خيلی بيشتر از خودشون، آقاشون رو اذّيت ميكنه بنابراين از وقتی كه حضور و وجود رختخواب در زندگی بين دو نفر جدی‌تر ميشه بايد بدونند كه هر مشكل روحی و جسمی و جنسيتی، يقه جفت‌شون رو می‌گيره.

ظاهراً اين قضيه هنوز برای بعضی‌ها جا نيوفتاده و متوجه موضوع نشدند. اونهايی كه اون ته نشستند چرا اينجوری من رو نگاه می‌كنيد؟! نكنه توقع دارید براتون چهار واحد آناتومی و علم تشريح بذارم و برم روی ميز و همه چيز رو بطور عملی نشون‌تون بدم؟! يه كم اون حس تصوير سازی و انيميشن‌تون رو بكار بندازيد می‌تونيد تصور كنيد وقتی شكم آقا، بزرگ باشه اون پروسه‌ی اسمش رو نبر، چقدر بد و ناقص و همراه با صدای تالاب تلوب انجام ميشه. البته همه چيز هم كه به اين مسئله حياتی ختم نميشه. اينجور مواقع اگه خانم يه كمی حساس باشه از تيپ و هيكل آقا خوشش نمياد و هی ميخواد ايراد بگيره كه چرا شلوارت دو سايز بزرگ شده و پيرهنت باد كرده و كمربندت اينجوريه و ... خلاصه هميشه، چه لخت باشند و خوابيده و يا مستور و پوشيده، جنگ اعصاب و دعوا و مرافه دارند.

اون يكی چيز اصلی هم كه اگه كوچيك باشه كه ديگه اصلاً بحث ناراحت شدن و دلگير شدن نيست، پنداری هر جفت‌شون به عذاب اليم دچار شدند. اونجا ديگه بحثِ خون‌دل خوردنه. اونجا ديگه چيزی نيست كه بشه با رژيم غذايی و نخوردن و ورزش كردن درستش كرد. بنابراين نميشه از آقا حمايت كرد بلكه بايد ازش فرار كرد! اونجا ديگه زن و مرد بايد بشينند و بحال خودشون و اون بختِ نامرادشون زار زار گريه كنند. اون سينه سوخته‌ها كه حين عمليات يهويی متوجه شدند شـ.و.مـ.بـ.و.ل طرف بلند نميشه و عينهو نخ شيرينی نازك و باريكه می‌دونند الان من چی ميگم. بايد اين بلا بياد سرتون تا بفهميد وقتی با اون شور و شوق و حرارت خودتون رو آماده اون كارها می‌كنيد ولی يك دفعه با يه چيز خيلی كوچولو و ميكروسكوپی و فانتزی و نازك، مثل سيگار مارلبورو لايت روبرو ميشيد يهويی دچار چه تنش و استرسی خواهيد شد. همونجوری كه خيلی دراز و بلند و كلفتش باعث استرس و لكنت زبون و شوك ميشه، كوچيك هم كه باشه دقيقاً همون علايم بالينی مياد سراغ سركار خانمی كه حالا لـ.خـ.ت و عور وسط تخت نشسته و به دلش صابون زده كه تا دقايقی ديگه يه رومنس عاشقانه دارند و ... ولی ناگهان متوجه ميشه كه طرف چيزی رو با خودش حمل ميكنه كه برای ديدنش بايد ميكروسكوپ بيارن وسط تختخواب و يه شرايط و محيط آزمايشگاهی فراهم كنند تا بتونند از معامله آقا، نمونه‌برداری كنند. آخ كه چقدر سخت و مشقت‌باره، هم برای خانم و هم برای آقا. خدا هيچ وقت نصيب كافر هم نكنه. حتماً همون وسط تختخواب دو نفری كلی خجالت ميكشن و از شرم و حيای چيز بلند نشده سرشون رو پايين ميندازند. وای كه حتی تصورش هم پشت آدم رو ميلرزونه.

بهرحال خيلی خوبه كه توی اين قضيه كه بطور اپيدمی يقه همه آقايون رو گرفته، من مورد اول رو انتخاب كردم و در حال حاضر فقط يه كم شكمم Out of Standard هست كه خب اونهم با يه كم رژيم غذايی و ورزش بيشتر درست ميشه. هر چند خودم نسبت به شكمه حساس شدم وگرنه اونقدرها هم كه ميگم بزرگ نيست ولی تا دل‌تون بخواد اون يكی چيز، قد و قواره‌اش مناسب و استاندارده و دارای سرعت و استقامت و چابكی و انعطاف‌پذيری كاملاً مناسب می‌باشه كه خب اگه كسی در رابطه با شكم و اون عضو پيوسته، حرف من رو قبول نداره با تعيين وقت قبلی حاضرم هر دو مورد رو نشونش بدم تا بدونه هر آنچه كه در اين وبلاگ گفته و نوشته ميشه بر مبنای صداقت می‌باشد و ولاغير!

شنبه، ۵ مرداد ۱۳۸۷

امروز شنبه بعد از اينكه يه كمی كارها و ماموريت‌های مهم اداری محوّل شده رو به سرانجام رسوندم! كتابی رو كه هفته‌ی پيش 98 صفحه‌اش رو خونده بودم گرفتم دستم تا ادامه‌اش بدم. چند خط و چند پاراگراف از ادامه كتاب رو خوندم ولی هيچ چيزی از موضوع داستان يادم نبود. اول فكر كردم تمركز ندارم و ذهنم دوباره جفتك‌زنون رفته توی باقاليزار، بهمين خاطر به خودم نهيب زدم و مثل كاراته‌ بازا كه ميخوان آجر بشكونند، همه‌ی نيروهام رو جمع و تمركز كردم ولی هيچ فايده‌ايی نداشت. هيچ چيزی از كتاب يادم نبود. بخدا راست ميگم. باور نمی‌كنيد كه اصلاً هيچ كدوم از شخصيت‌های داستان رو ديگه نمی‌شناختم. انگار كه يه كتاب جديد گرفتم دستم و همين الان صفحه 98 رو باز كردم. چنان فضا و شخصيت‌هاش برام غريبه بودند كه ترس بَرم داشت. تا حالا اينجوری نشده بودم كه ظرف دو سه روز تمام مطالب يه كتاب خونده شده رو فراموش كنم. فايده نداشت. هر چی ورق زدم و چند صفحه به عقب برگشتم ديدم هيچی از داستان يادم نيست. مجبور شدم داستان رو دوباره از همون صفحه اول شروع كنم. نميدونم اين نسيان و فراموشی نشونه خوبيه يا نه؟! حس می‌كنم حافظه كوتاه مدت‌م خيلی ضعيف شده يعنی راستش احساس می‌كنم اصلاً حافظه كوتاه مدت‌م يه جورايی از بين رفته. انگاری باگ داره. خلاصه كه ديروز داستان رو از اول دوباره شروع به خوندن كردم و چيزی كه برام جالب بود اينكه تا رسيدن به همون صفحه قبل، انگار بار اوله كه دارم داستان رو می‌خونم، چونكه كلی از خوندنش هم لذت بردم! خلاصه كه خدا آخر و عاقبت من رو بخير كنه. گويا نشونه‌های آلزايمر و ماليخوليا يا همون كُـ.س‌خلی خودمون دوباره داره برمی‌گرده!

من ( شخصيت مرد داستان ) كه نمی توانستم جلوی خودم را بگيرم ادامه دادم: مردها موجودات شروری هستند. در شلوارشان مورچه دارند و ذهن‌شان پُر از كثافت است، بخصوص وقتی جوان هستند.

فَنی‌ ( شخصيت زن داستان ) گفت: كثافت نيست، فقط هورمون است.

در راستای علاقمند شدن شديدِ من به پل اُستر و بعد از خوندن دو تا از كتابهای قبليش، اينبار به سراغ هيـولا رفتم. داستانی بسيار جذاب و پُر كشش كه باعث شد من دوباره نصف كتاب رو از اول بخونم. اينجوری كه پيش بره تا آخر تابستون همه كتابهای اُستر رو خوندم و اونوقت بايد پاشم برم، نيويورك محله بروكلين دنبال اُستر 61 ساله بگردم تا همونجا داغ داغ، وقتی چيزش از تنور مياد بيرون بخونم‌شون. حالا نه اينكه زبان انگليسی منهم خيلی خوب و پـِرفكته، حتماً بايد كتابها رو بصورت اورجينال و ترجمه نشده بخونم!

ولی قطعاً لذتی كه توی خوندن كتاب بصورت اصل و ترجمه نشده به فارسی هست بايد خيلی فراتر از ترجمه شده باشه. اين علامتی […] كه درست جای حساس داستان، توی كتاب وجود داره مثل يه بيلاخی ميمونه كه شصت طرف زخم شده و سرش رو هم چسب زخم بسته و همچين ميخوره توی صورتت. اينجور مواقع آدم دوست داره همون روز پاشه بره موسسه زبان كيش و اسمش رو توی كلاسهاش ثبت‌نام كنه تا ديگه مجبور نشه كتابها رو به فارسی بخونه ولی خب ما در طول روز به دفعات از اين بيلاخ‌ها توی سر و صورت و دهن و دماغ‌مون ميره. يه وقتهايی كه بواسطه ندونستن زبان انگليسی چنان خوار و خفيف و ذليل ميشيم كه ديگه اصلاً بحث بيلاخ نيست، اونجا ديگه انگاری دسته بيل ميره به ماتحت آدم ولی چه فايده كه نقش اين بيلاخ و دسته بيل مثل تاثير قبرستون ميمونه، فقط دقايقی روی آدم تاثير داره و يه كم كه ميگذره اصلاً انگار نه انگار كه قراره تو هم بری اون دنيا و يا اينكه قرار شده زبان بخونی. آدميزاد تا كی قراره جفتك بندازه الله و اَعلم!

حالا كه ظاهراً اين روزها خيلی از شماها با طناب من داريد ميريد توی چاه و كتابهايی رو كه من معرفی می‌كنم می‌خونيد پس حتماً هيولا رو هم بخونيد. اينجور كه من دستگيرم شد اُستر خيلی به اتفاق و حادثه و تصادف توی داستانها و شايد زندگی‌ش اعتقاد داره و تقريباً خيلی از وقايع بر اساس يه اتفاق خيلی كوچيك شكل می‌گيره و اين اتفاق همون واقعيتی هست كه توی زندگی تك تك ما هر روز وجود داره. اتفاق‌هايی كه تمام زندگی ما رو در بر گرفته. خیلی از ماها فقط و فقط بخاطر یه اتفاق مسیر زندگی‌مون عوض شده و پل استر بخوبی از این قضیه در داستانهاش استفاده میکنه.

هيولا / پل استر / ترجمه خجسته كيهان / نشر افق / 335 صفحه / 3400 تومان

جمعه، ۴ مرداد ۱۳۸۷

عصر یکی از اون جمعه‌هایی که آدم بدون خون و خونریزی و بدون طی کردن ۲۸ روزه، پ.ر.ی.و.د میشه. الان انگاری غمباد گرفتم. آدم دوست داره سرش رو بذاره رو شونه یکی و همینجوری زار زار گریه کنه ولی خب مطابق همه این وقتها، هیچ کسی دور و برت نیست تا یه دستمال کاغذی بده دستت تا اینقدر فین فین نکنی و دماغت رو بالا نکشی حالا دیگه چه برسه به اینکه سری باشه و شونه‌ایی باشه و ناز و نوازشی که خب منهم هیچ وقت به داشتن همچین نعماتی عادت نداشتم.

کسی خونه نیست. بخاطر صرفه‌جویی و اینکه برق هم قطع نشه تا همین تنها دلخوشی اینترنت هم ازم گرفته بشه، همه‌ی برقهای خونه خاموشه. من هستم و همین یه کامپیوتر زپرتی که خب باید بابتش روزی سه بار به علی شلمبه زنگ بزنم و ازش تشکر کنم و از همون پشت تلفن جلوش دولا راست بشم و امیدوار باشم که فعلاً هوس نکنه بیاد و کامپیوترش رو ببره که خب دیگه اون موقع وامصیبتا میشه. همه اهل خونه و همون ۳-۴ تا دوست و رفیق هم پخش و پلا شدند و هر کدوم یه طرفی رفتند. نمیدونم کجان اون آدمهایی که همیشه من رو به شلوغ بودن سر و کله و دور و برم متهم می‌کنند و من هیچ وقت نتونستم بهشون بفهمونم که اصلاً اینجور نیست و من تک و تنها هستم.

تا الان که ساعت ۷ بعدازظهره یه زندگی کاملاً نباتی داشتم. هیچی نخوردم. از ظهر تا حالا فقط به اندازه یه چارک چرخیدم. دلی که سر صلاه ظهر رو به قبله و خونه خدا بود الان به اندازه ۴۵ درجه به سمت شرق چرخیده و الان رو به سمت کوه دماوند رفته، چراش رو خودم هم نمیدونم.

مامان خونه نیست ولی مطابق همه‌ی وقتهایی که میخواد بره بیرون برامون غذا درست کرده بود ولی خب اخوی گرامی همراه با چند تا از دوستهایی که ماشالله هر کدوم‌شون به اندازه یه لنگه در هستند همه رو خوردند و حتی یه تیکه ته دیگ هم برای من نذاشتن تا بواسطه اون بتونم شناسایی کنم ببینم نهار چی بوده و من نمیدونم اونها چی فکر کردند که حضور دو متری من رو توی این خونه ندید گرفتند و اینجوری شد که من امروز خیلی ساده بدون نهار موندم. سر ظهر گرسنه‌ نبودم و بهشون گفتم، نوش جون‌تون که خوردین ولی الان که دیگه گرسنه‌ شده هر چی فحش خواهر مادر بود توی دلم بهشون دادم. قبل از اینکه بیام و اینها رو بنویسم مثل همه‌ی این سالهایی که تک و تنها خونه بودم، یه چایی شیرین ریختم و نون بربریی که توی فریزر بود، داغ کردم و همراه با کره و مربای آلبالو خوردم. بوی نون بربری رو عاشقونه دوست دارم و میدونم شاید همه شماهایی که خارج از ایران هستید وقتی این قسمت رو میخونید دل‌تون نون بربری داغ میخواد و کاشکی من می‌تونستم الان اونجا باشم و همینجوری داغ داغ بذارم توی دهن‌تون!!!

چایی شیرین توی زنده بودن من تا الان، حضور خیلی موثر و نقش بسیار برجسته‌ایی داشته بنابراین باید یه روز از کسیکه پروسه درست کردن چایی رو اینقدر ساده قرار داد تا حتی من هم بتونم اون رو دم کنم تا زنده بمونم، یه تشکر ویژه‌ایی بکنم.

دیشب بچه‌ها داشتند فیلم میدیدند. من اصلاً به فیلم توجه نداشتم. حواسم اصلاً توی فیلم و تلویزیون و هنرپیشه‌هاش نبود. یک دفعه روی صفحه تلویزیون یه خانم خوشگل دیدم و به بچه‌ها گفتم، من از قیافه اینجوری خوشم میاد. این خانم، ای همچین بفهمی نفهمی قیافه‌اش بد نیست و خب دیدم همه زدند زیر خنده. گفتند، میدونی این کیه؟! اولش ترسیدم فکر کردم به هیلاری کلینتون و یا همسر بوش توهین کردم و این میتونه سرآغاز جنگ بین ایران و آمریکا باشه با تته پته گفتم، نه والله نمی‌شناسمش ولی من هیچ قصدی ندارم اگه شوهر داره که من اصلاً گه بخورم سمتش برم فقط خواستم بگم قیافه‌اش رو دوست دارم همین. بچه‌ها گفتند، این شارون استون‌ه. خب اسمش رو زیاد شنیده بودم و اینجور که اونها با تعجب نگام میکردند گویا باید من می‌شناختمش. ظاهراً توی این هفت میلیارد آدمی که روی زمین زندگی میکنند فقط من بودم که اون رو نمی‌شناختمش و پنداری همه هم از ریخت و قیافه شارون استون خوش‌شون میاد ولی بنظر من همچین مالی هم نبود. یه آدم‌یه که یه ذره از آدمهای معمولی خوشگل‌تره. حالا یا شارون استون زیاد هم خوشگل نیست و یا من خیلی مشکل پسندم؟! ولی بنظرم خوشگلی دخترهای ایرانی رو هیچ کجای دنیا نداره.

ظهر در حالیکه داشتم کتاب می‌خوندم به یه قسمتش که پایین‌تر می‌نویسم، رسیدم دیگه نتونستم ادامه بدم، کتاب رو بستم و زل زدم به سقف سفید اتاق و یاد اون خاطرات وحشتناک افتادم. یادم افتاد که فاصله بین جنون و سلامت چقدر باریکه. باریک باریک. خیلی باریکتر از یه تار مو و خب من تونستم به عینه اون رو لمس کنم. یاد خودم افتادم و آرزوهایی که بعضی وقتها چقدر میتونه از دید دیگرون احمقانه باشه. اینکه بتونی بخوابی و وقتی که چشمهات رو باز میکنی صبح شده باشه بعضی وقتها میشه یه آرزو، یه رویا، یه امر محال، باور می‌کنید؟! البته میدونم که خیلی از شماها نمی‌تونید بفهمید من چی میگم بهتون کاملاً حق میدم. یه سری چیزها رو باید لمس کرد. باید تجربه کرد و من امیدوارم که هیچ وقت هیچ‌ کدوم‌تون این یکی رو تجربه نکنید.

در حال حاضر اگر می‌تونستم آب دهانم را که سرازیر شده قورت دهم تبدیل به خوشحال‌ترین مرد دنیا میشدم.

پیله و پروانه داستان زندگی ژان دومینیک بوبی سردبیر مجله ال است که پس از یک حمله مغزی شدید، دچار فلج کامل میشه. اون حتی دیگه توانایی حرف زدن هم نداشته و فقط می‌تونست یکی از پلک‌هاش را حرکت بده. فکرش رو بکنید فقط می‌تونه پلک‌هاش و اونهم فقط یکی‌ش رو حرکت بده. اون این کتاب رو فقط با استفاده از حرکت پلکش دیکته کرده که خب خوندنش رو به همه‌تون توصیه می‌کنم.

پیله و پروانه / ژان دومینیک بوبی / نشر چشمه / ۱۲۴ صفحه / ۱۰۰۰ تومان

عصر جمعه است و سگ ارمنی برینه به این عصرهای جمعه‌ایی که معلوم نیست چرا آدمها اینجوری دَمغ و دپرس میشن. توی این عصرهای بلند و طولانی جمعه، این دل صاحب مرده چه بهونه‌هایی که نمی‌گیره. سرش رو روی چه شونه‌هایی که نمیذاره. انگاری توی هفته هر چی هم که خوش بودی و بالا پایین پریدی و از خوشحالی جفتک انداختی توی این چند ساعت عصر جمعه باید از دماغت در بیاد و انکر و منکر بیاد سراغت و همه حساب هفته‌ات رو همین الان پاک کنه. مُرده شور این عصرهای جمعه رو ببره. کاشکی هفته، عصر جمعه‌ايی نداشت!

چهارشنبه، ۲ مرداد ۱۳۸۷

جذابيت دنيای مجازی و محيط اينترنت قطعاً اونقدری هست كه اين فضا، حالا حالاها بيات و كهنه و دِمُده نشه. هر چند بيات چيه، در حال حاضر تمامی علوم و فنون و اصناف و بطور كل زندگی و حيات و آينده بشری با توجه به تكنولوژی و پيشرفت در اينترنت و دنيای مجازی پايه گذاری شده و زندگی بدون اين محيط مجازی حتی ساعتی متصوّر نيست.

نگاه به خودمون و اين كشور عزيزمون نكنيم كه هفتاد ميليون آدم، چهار چنگولی به دُم اين گربه‌ی نجيب و محزون چسبيديم و توقع داريم، صبح به صبح بسان گاو ماده بهمون شير بده. روزها مثل گاو نر برامون زمين شخم بزنه. بعدش مثل الاغ بار بكشه. عصرها عينهو يه اسب تيزرو سوارش بشيم. وقتی خسته هستيم مثل گوسفند آروم و بی‌سر و صدا باشه. عينهو مرغ كم خوراك باشه و با چهار تا دونه و ارزن سير بشه. هر شب مثل يه سگ وفادار نگهبانی‌مون رو بده و دَمدمای صبح هم مثل خروس برامون بخونه تا از خواب بيدار بشيم! ما سالهاست كه دهن اين گربه رو سرويس كرديم از بسكه ازش كولی گرفتيم و هيچ كاری براش انجام نداديم.

آره بابا نگاه به خودمون و اين كشور عزيزمون نكنيم كه تابستونش توی اين گرما، روزی 4-5 ساعت برق نداريم و زمستونش توی اون سرما، گاز نداريم و شكر خدا آب از آب هم تكون نمی‌خوره و اصلاً انگار نه انگار كه توی قرن 21 نبودن هر كدوم از اين انرژی‌ها ميتونه مملكتی رو ويرون و حكومتی رو سرنگون كنه ولی خب ما ايرانی‌ها در تمام معادلات سياسی، اجتماعی، فرهنگی، ورزشی، اقتصادی و ... منطق و روش و اسلوب خاص خودمون رو داريم كه فقط و فقط مختص همين سرزمين و همين جغرافيا و همين مختصاته.

كافيه همسايه شمالی توی سرمای زمستون، يك ساعت برقش قطع بشه، يقين بدونيد اگه حكومت سر جاش باقی بمونه ولی اونها پيشرفت خودشون رو توی مسايل نظامی و هسته‌ايی به اندازه يكسال عقب‌تر از آمريكا حس می‌كنند. اگه همسايه‌های جنوبی‌مون توی همين روزهای مرداد كه خب هوای تهران هم همچين دست كمی از رياض و جده و دبی و شارجه نداره اگه چهار ساعت برق‌شون قطع بشه نصف جمعيت مرفّه عربستان و امارات، از شوك اين قضيه سكته می‌كنند و تا مدتها مردونگی‌شون با اون همه تشكيلات و قد و قامت ميره زير سوال! ولی خب كشوری داريم عزيز كه دوستش داريم، تك‌تك‌مون به اونجامون هم می‌خنديم كه بابت چند ساعت بی‌برقی و بی‌گازی و بی‌آبی بخواهيم بهونه بگيريم و زر مفت بزنيم اونهم بخصوص، بخصوص، اِسپی‌شيالی كسی مثل من كه امكان زندگی در آمريكا رو داشته ولی بنا به دلايلی اونجا رو ول كرده و برگشته تا اينجا زندگی كنه و بنظر خيلی از شماها چنين شخصی ديوانه و حماری بيش نيست ( دقت كنيد گفتم، حمار، نه حمال! و حمار يعنی الاغ ).

در آمريكا اگه يه روز صبح مردم از خواب بيدار بشن و ببينند برنج از كيلويی 1700 تومن به 5000 تومن رسيده و تورم سی چهل درصد متورم شده، شك نكنيد كه همه فروشگاه‌های زنجيره‌ايی وال‌مارت، تارگِت، كاسكو و ... غارت ميشه. اين رو جدی ميگم خدمت‌تون. در مقابل اونها ما مردم بسيار پيشرفته‌ايی هستيم كه خب شايد به وقتش در رابطه با اين ادعام دلايلم رو اعلام كردم.

غرض از اين همه صغرا و كبرا چيدن و بالا و پايين رفتن اين بود كه بگم ما جهان سومی‌ها كه نه كِرديت كارت داريم، نه ميتونيم خريد اينترنتی كنيم، نه بليطی رزرو كنيم و هزاران نه ديگه ..... حداقلش اينه كه می‌تونيم از اينترنت استفاده اخلاقی كنيم و برای دوست و رفيق‌مون ايميل بزنيم و كارت تبريكی بفرستيم و چهار تا عكس برای عمه و خاله فوروارد كنيم! بنابراين ما هم آلوده اين محيط مجازی شديم.

بهرحال ما آدم حسابی‌های جامعه كه مدعی هستيم بيشتر از بقيه ميدونيم و می‌خونيم و ( بنا به شرايطی خاص، می‌خوريم! ) استفاده بيشتری از اينترنت می‌كنيم. اين محيط رو دوست داريم و يه جورايی زندگی‌مون بهش آميخته شده ولی بعضی مسايل باعث ميشه كه آدم از اين محيط خسته بشه. بهش بی‌اعتماد بشه. چيزش رو دربياره و نامردی نكنه بجای اينكه بريزه روی شكمش بپاچه توی سر و صورتش! اصلاً چيزش رو بكنه توی چشم‌های نامحرم اينترنت تا يه كمی دلش خُنك بشه. آهان باز دارم طفره ميرم. منهم كه يه كاری می‌خواهم بكنم اونقدر لِفتش ميدم و اينور اونور ميمالم و می‌چلونم كه هم طرف خوابش ميبره و هم همون وسط كار و بدون انجام فعل اصلی، آب حيات جاری ميشه!


k1-orkut.bmp

عكسها و پروفايل ا.و.ر.كـ.ا.ت، كيوان از پشت يك سوم در اين چند روزه!

چندی روزی بود كه سايت دوست‌داشتنی ا.و.ر.كـ.ا.ت و پروفايل من بدست عزيزی ناشناس هك شده بود. نميدونم بدست كی و برای چی و جرم من اين وسط چی بوده. اميدوارم اگر اين هكر عزيز اينجا رو می‌خونه، بدونه كه من بطور تمام قد مخلصش هستم. اصلاً هم سر جنگ و دعوا ندارم. اين همه آدم نميدونم چرا من رو انتخاب و هك كرده بود. درسته كه اينكار اصلاً اخلاقی نيست ولی بهرحال حال كرده بود بره و من رو هك كنه. نوش جونش. مثل شير مادر حلالش باشه! امروز من تونستم جسارتاً با ايميل دومی كه داده بودم، پسوردم رو عوض كنم و ظاهراً در حال حاضر دوباره مملكت اوركات افتاده دست خودم ولی اگه ايشون دوباره هوس كنه و بخواد بره توی پروفايل من، حاضرم پسورد رو بدم خدمت‌شون ولی جون مامانت از من بكش بيرون و بی‌خيال من بشو!

عكسهايی كه توی ا.و.ر.كـ.ا.ت داشتم توسط هكر عزيز پاك شده. تمام اسكرپ‌هايی كه دوستام به مناسبت‌های مختلف و توی اين چند سال برام گذاشته بودند پاك شده كه خب همه اينها در عين اينكه يه قسمت خيلی كوچيكی از زندگی و خاطرات آدم هست بهرحال محيط كاملاً شخصی و خصوصی آدم محسوب ميشه كه ظاهراً اين محيط خصوصی برای بعضی‌ها اصلاً معنا و مفهومی نداره. البته چند باری اين قضيه برای من پيش اومده. با آی‌دی من چـَت كردند، ايميل زدند فقط تا حالا از طرف من وبلاگ ننوشتند! حالا باز شانس آوردم طرف معرفت داشته و وقتی عكسهای من رو پاك كرده، فقط چند تا عكس خوشگل خانم گذاشته كه تصوير بالا صفحه‌ی اوركات منه كه توسط دوستی عزيز شكار و برام فرستاده شد. بهرحال اگه توی اين چند روزه از طرف من و بواسطه سايت اوركات براتون پيغامی، كادويی، ابراز علاقه‌ايی، بوسی، ماچی، دسته گلی، دسته خری اومده مطمئن باشيد كه من نبودم.

سه شنبه، ۱ مرداد ۱۳۸۷

شـ.اشـ.ـت كه تُند باشه و برخلاف نظر مامانت كه بارها گفته و هر بار هم با حرص، بيشتر از قبل تاكيد كرده كه:

تو توی يه شب سرد زمستونی كه هوا كيپ‌كيپ بود و داشت از آسمون گوله گوله برف ميومد و همه شهر سفيدپوش شده بود، دقيقاً سر نُه ماه و نُه روز بدنيا اومدی.

ولی وقتی خودت مطمئن باشی كه حتماً مامانت اشتباه كرده و تو چون بچه اولش بودی، تجربه نداشته و بخوبی يادش نيست و قطعاً شيش ماهه بدنيا اومدی، بنابراين باز صبر نمی‌كنی و آروم و قرار نداری. يادت نيست توی كدوم خيابون اين شهر شلوغ بوديد كه ديگه طاقت نمياری و مثل اين تين‌ايجرهايی كه اولين عشق‌شون رو ديدند هی با خودت چند بار زير لب تمرين ميكنی و وقتی همه‌ی اعتماد به نفست رو هُل ميدی توی حنجره و صدات، بدون اينكه جرات كنی توی اون چشم‌های گيراش نگاه كنی، در حاليكه توی سياهی شب و به نور چراغِ ماشين‌های جلويی خيره شدی، بهش ميگی:

يه قولهايی بهم داده بودی ولی خب مثل اينكه يادت رفته. البته خودم حدس ميزدم يادت بره چون خيلی وقته كه از اون روز و شبها گذشته. ولی بخاطر اينكه قول داده بوديم همه چيز رو بهم بگيم خواستم بپرسم، پس چرا وقتی من دستم روی دنده بود، دستت رو نذاشتی روی دست من؟! مگه قرار نبود دست من رو بگيری؟! مگه قرار نبود توی اون لحظه با همديگه گم و گور بشيم؟!

يه نگاهی بهم ميكنه. از همون نگاه‌هايی كه يهويی هُری دلت ميريزه كف پات و ديگه تا مدتها نمی‌تونی خودت و حِس‌ت و همه‌ی وجودت رو جمع و جور كنی. از همونها كه انگاری سحر و جادوت ميكنه. يه لبخند ميزنه و دوباره نگاهش رو ول ميكنه توی اين شهر دود گرفته‌ايی كه دلش خيلی برای شب و روزهاش تنگ شده بود. شيشه‌های ماشين بالاست. ضبط خاموشه. هر سه تا آمپر بنزين و سرعت و آب ماشين شايد به احترام من و اون، همينجوری سيخ سرپا وايستادند. فقط صدای كولر ماشين به گوش ميرسه. بعضی وقتها، چند لحظه سكوت چقدر دير ميگذره. چقدر طولانيه. چقدر گنگ و ترسناكه. نميدونی توی همون چند ثانيه چی به من گذشت. در حاليكه با نگاه حريصانه‌ش داره دوباره با مردم اين شهر آشتی ميكنه و ياد همه اون شبهايی ميوفته كه اين آدمها و اين كوچه خيابونها، حتی توی خواب هم دست از سرش برنمی‌داشتند و هر شب هر شب اين همه راه رو ميومد و برمی‌گشت، بهم ميگه:

نه، يادم نرفته. هيچ كدوم از اون حرفها رو يادم نرفته. قرارمون اين بود وقتی پشت اولين چراغ قرمز رسيدیم، من برای اولين بار دستت رو بگيرم. درسته؟!

همچين سفت و محكم و يه كمی مغرورانه زير چشمی نيم‌رخ‌ش رو نگاه می‌كنم و ميگم:

آره درسته، قرارمون همين بود.

حالا ديگه اينبار نگاهش رو از شهر ميدوزه و زل ميزنه توی چشمهام و ميگه:

ولی ما هنوز به هيچ چراغ قرمزی نرسيديم.

راست می‌گفت، يك ساعت و نيم توی خيابونهای اين شهر شلوغ داشتيم رانندگی می‌كرديم ولی به هيچ چراغ قرمزی نرسيديم. امشب همه‌ی چراغهای اين شهر برای ما سبز بود. سبز سبز. بخدا راست ميگم. هر كی ندونه تو خودت خوب ميدونی كه راست ميگم. تو خودت بودی و ديدی كه پشت هيچ چراغ قرمزی نيايستاديم پس چرا ساكتی؟ بيا و اينبار به همه‌ی آدمهای اين شهر بگو كه من راست ميگم.

يكشنبه، ۳۰ تير ۱۳۸۷

سينما آزادی رو دوست دارم. يادم نيست آخرين باری كه قبل از سوختنش رفتم كی بود ولی هر چی كه بود مال خيلی وقت پيش‌ها بود. احتمالاً دبيرستان می‌رفتم يا نه، شايد هم اون اوايلی بود كه يه جوجه دانشجو شده بودم و تصميم داشتم همه‌ی دنيا رو دگرگون كنم. سالهايی كه خيلی‌ها بودند و خيلی‌ها نبودند. امروز، با احداث دوباره اين سينما حالا ديگه ميتونيم ادعا كنيم يه سينمای خوب و مطابق با استانداردهای روز دنيا داريم. توی اين شهر شلوغی كه شتر با بارش گم ميشه، آدمهاش از وسط اتوبان و موتور سيكلتش از بالای پل عابر رد ميشه نميدونم بايد از كی و چه جوری تشكر كرد ولی انصافاً اينبار چيزی كه ساختند خيلی آبرومندانه است. فقط اميدوارم كه خيلی زود مثل خيلی چيزهای ديگه‌مون همون وسط راه، زرتش قمصور نشه و عروس تعريفی گـ.و.ز.و از آب درنياد. خلاصه كه حالا ديگه آدم روش ميشه دست يه مهمون خارجی رو بگيره و ببره طبقه شيشم، هفتم ساختمون و همون بالا بادی به غبغبه‌اش بندازه و سرش رو بالا بگيره و بگه،

ما ميايم اينجا و فيلم تماشا می‌كنيم. البته فقط همين يه دونه سينما نيست بلكه بقيه سينماهای مملكت‌مون هم به همين خوبی و شيكی و تر تميزیه!!! بله، ما هم سينما داريم، سيستم دالبی داريم. صندلی و نور خوب داريم، توالت تميزی داريم كه وقتی بری توش ديگه دلت نمياد از توش دربيايی. بله داريم، همچين خوبش رو هم داريم.

بخدا دروغ نمی‌گم ولی اين سينما آزادیی رو كه من ديدم حتی يه سر و گردن از سينماهای آمريكا هم بهتره. صندلی راحت و صدای مناسب، دو تا از اون فاكتورهای خيلی مهم برای سالن‌های سينماست كه اينبار بحمدالله سينمای آزادی داره. حتی كنار هر صندلی از اين سوراخ بزرگ‌ها! كه جای آب معدنی و نوشابه و چايی و قهوه هم هست تدارك ديده شده كه بعد از سرزمين كفر ديدن كاپ هولدر كنار صندلی‌های سينمايی توی عباس‌آباد نشون ميده كه ما داريم راه‌های ارتباط با دنيای نوين رو تجربه می‌كنيم.

وقتی كسی رو دوست داری، اذيّتش نكن. فقط نگاش كن.

اين جمله رو حـامـد بهـداد ميگه. حس پنهان رو دوست داشتم. حامداد بهداد رو خيلی بيشتر. اصلاً بخاطر اون بود كه قيد ديدن انعكاس رو زدم و حاضر شدم يك ساعت معطل بشم و يه كيك شكلاتی با چايی توی طبقه هفتم سينما آزادی بخورم و از اون بالا تهران رو نگاه كنم تا حس پنهان شروع بشه. قرار بود فيلم مال محمد رضا فروتن باشه ولی بايد قبول كنيم حامداد نقشش رو خيلی پُر رنگتر بازی كرد جوری كه ديگه اصلاً فروتن به چشم نيومد. اينبار همه‌ی فيلم مال حامد بود.

behdad.jpg

همه‌ی موجودات زنده بعد از مرگ‌شون فاسد ميشن ولی آدمها، قبلش.

اين هم يكی از اون جمله‌های خوب حامد بود. نكنه داريم فاسد ميشيم و خودمون خبر نداريم؟! توی سينما و توی اون تاريكی خودكار و كاغذ نداشتم كه بخواهم چيزی رو يادداشت كنم. احتمالاً اگه از خانمی هم كه بغل دستم نشسته بود توقع خودكار و كاغذ می‌كردم اون بنده خدا هم فكر می‌كرد توی اون ظلمات و تاريكی، خاطرخواه ريخت و قيافه‌‌ی نديده‌اش شدم و ميخواهم بهش شماره تلفن بدم و فكرش توی هزار سوراخ ميرفت و اون دو هزار تومن پول بليطی هم كه داده بود حروم ميشد. خلاصه كه جمله حامد اونقدر به دلم نشست كه از ميون اونهمه ديالوگ كوتاه و بلند، منی كه ديگه حافظه ندارم حتی يه شماره تلفن رو حفظ كنم، تونستم اين جمله رو با خودم تا اينجا بكشونم و حالا خيالم راحت شد كه ديگه يادم نميره. اينجا كه باشه يعنی هم توی مخ من و هم توی مخ شماها ثبت شده!

آره، فروتن رو هم دوست دارم. صداش رو بيشتر. نجابت خاصی توی چشم‌هاشه. من منتقد سينمايی نيستم ولی خب بعنوان يه بيننده و مخاطب سينما كه براش وقت و انرژی ميذارم اين حق رو دارم كه ندای مظلوميت خودم رو به گوش همه جهانيان برسونم. خب مگه من چی‌م از فلسطينی‌ها كمتره؟! بنابراين می‌خوام بگم،

فروتن، جون مادرت ديگه از اين نقش مردهای هميشه عاشق بكش بيرون. نه من كه اين رو خيلی‌ها ديگه هم ميگن. پسر تو داری توی اين نقش كليشه ميشی. كليشه كه نه، تو اصلاً توی اين نقش يه اسطوره شدی! يعنی خودت و اون چهار تا دوست و رفيقی كه دور و برت هستند و احتمالاً باهاشون مشورت می‌كنی اين موضوع رو تا حالا بهت نگفتن؟! عزيزم هر چند وقت يكبار سر زنت يه دادی، بيدادی كنی همچين بد هم نيست هااا. نشون بده كلاهت پشم داره. همش كه نبايد زانوی غم بغل كنی و منتظر بشينی كه معشوق از در بياد تو. تو با اين همه عشق افلاطونی كه توی فيلم‌ها از خودت نشون ميدی توقع همه‌ی زنهای ايرانی رو از ما مردها بيشتر ميكنی. اينجوری اونها فكر می‌كنند توی عشق و زندگی همه بايد محمد رضا فروتن باشند و خب اين كار همه‌ی ما مردها رو سخت ميكنه، ميفهمی كه چی ميگم؟!

هر چند اينبار كاری كردی كارستون. خانم دكتر ( مهتاب كرامتی ) رو فرستادی قاطی باقالی‌ها و دل به يه دختر معمولی پاپتی عكاس ( نيوشا ضيغمی ) دادی. محمد، از كارت خوشم نيومد. از سليقه‌ات هم همين طور. دُرسته كه با خانم دكتر توی زندگی زناشويی مشكل داشتی ولی خب اين راهش نبود. نبايد اينكار رو ميكردی و دل به كسه ديگه‌ايی می‌سپردی. به صرف يه قهر و آشتی و بچه‌ايی كه بدنيا نيومده كه نبايد پشت پا زد به همه‌ی زندگی. حالا بر فرض محال حق هم با تو بود و خانم دكتر مشكل داشت، حالا كه قرار شد عاشق بشی، آخه چرا نيوشا رو انتخاب كردی؟! حيف خانم دكتر با اون ريخت و قيافه و هيكل نبود؟! بنظر من كه هر جور و از هر طرف كه به مسئله نگاه كنی خانم دكتر 3-0 از نيوشا جلوتره.

راستی اين نيوشا ضيغمی، چرا اينقدر كَت و كلفته؟! مگه نه اينكه بازيگر بايد هيكل خوبی داشته باشه والله اين چيزی كه من توی اون تاريكی از وسط سينما ديدم اصلاً به درد بازيگری و سينما نمی‌خوره. بعضی جاهاش يه كمی خارج از ابعاد استاندارد اين روزهای جامعه هنريست. از من گفتن بود.

بعد از فيلم خوب چهارشنبه سوری اينبار حس پنهان به وضوع و به روشنی به موضوع خيانتِ بعد از ازدواج ميپردازه. واقعيتی كه متاسفانه بايد قبول كرد فقط در حد يه موضوع سينمايی باقی نمونده و اين روزها در رابطه با خيلی از خانم‌ها و آقايون متاهل و توی دنيای واقعی و خارج از پرده عريض و طويل سينما هم صدق ميكنه. پرداختن به اين موضوعات بسيار خوب و مفيده به شرطی كه راهكارش رو هم نشون داد. توی جامعه امروز، بنا به مسايلی ( مشخص يا نامشخص ) ارتباط نامشروع آدمهای متاهل با ديگران داره زياد ميشه.

بهرحال جا داره وقتی كه اين همه هزينه ميشه تا يه فيلمی ساخته بشه فقط به نشون دادن ظاهر كار و شكل و شمايل معضل، اكتفا نشه كه خيلی‌هامون اين بخش از زندگی رو بخوبی ديديم و باهاش آشنا هستيم. پس بياييم با يه كار درست و اصولی و كارشناسی، ريشه‌ايی‌تر به مسئله نگاه كنيم و برای حل مشكل خيانت، راهكار نشون بديم. شايد بد نباشه توی تيتراژ پايانی فيلم اسم يه گروه پزشك و متخصص و روانكاو و روانشناس هم به عنوان مشاورين كارگردان بياد و فيلم با نظر اين تيم ساخته بشه تا وقتی هنوز اين معضل بيشتر از اين نشده جلوش رو گرفت. اين روزها بازار خيانت خيلی داغه. هم توی فيلم و سينما و هم متاسفانه توی زندگی اصلی تماشاچيان سينما!

شنبه، ۲۹ تير ۱۳۸۷

بعضی از آدمها یه جورایی وصله پینه شدند به زندگیت. به همه روزهای جوونیت. به خاطراتت و تو گویا به تعداد همه‌ی اون شمع‌های تولدی که فوت کردی و نکردی، به این آدمها بدهکاری. توی این دوره زمونه که یارو با دو متر قد و ۱۳۰ کیلو وزن و نیم متر سیبیل ناصرالدین‌شاه‌یش براحتی میزنه زیر حرف و قول و چک و سفته‌اش، تو خودت هم نمیدونی چرا باید خودت رو بدون سند و مدرک بدهکار به اون آدمهایی بدونی که تا حالا حتی یکبار هم ندیدشون ولی خب میدونی که وصله‌پینه شدند به روزهای زندگیت. این رو خوب میدونی.

احتمالاً ساعت یک بامدادِ شنبه و اونهم موقعی که بواسطه یه آلرژی مزمن فصلی مجبور شدی آمپول بزنی و چند تا قرص آنتی‌هیستامین بخوری و صدات خروسک شده و سرت بواسطه خوردن قرص‌ها داره گیج میره و ماتم این رو گرفتی که باز دوباره چه جوری از فردا قصه تکراری روز از نو رو شروع کنی، نمیتونه زمان خیلی مناسبی باشه برای نوشتن مطلب. ساعت دوازده روز دوشنبه‌ی وسط هفته، دو خط می‌نویسم اگه کسی بخواد مته به خشخاش بذاره و مثل خانم معلم‌ها نوشته‌ام رو رج بزنه و به این دیکته نمره بده احتمالاً با ارفاق یه نمره ده و یازده میگیرم و اگر قرار باشه از هر غلط ده مرتبه هم بنویسم که عملاً تا عصر چهارشنبه معطل هستم حالا دیگه وای بحال یکِ نصفه‌شب شنبه‌ایی که چهار ساعت دیگه‌اش هم باید بیدار شم و شال و کلاه کنم و از خونه بزنم بیرون ولی خب همون بدهکاری و رفاقت به یه سری از آدمهایی که هیچ وقت ندیدشون ولی خودت رو خیلی به اونها نزدیک می‌بینی، خواب رو از چشم‌هات دور میکنه و حالا تو شرم میکنی از اینکه بخوابی و اعتراف نکنی که بدهکاری! سالهاست که خوابیدیم و از همین الان هم دو متر جا، حالا چه توی بهشت و چه جهنم برامون کنار گذاشتن و اتفاقاً این دو متر جا تنها داشته من یکی توی زندگی فانی و باقی هستش که خب حتماً قراره مابقی زندگی رو هم توی همون دو متری سر کنیم و بخوابیم پس یه امشب خواب رو بخودمون حروم کنیم، بجایی‌مون بر نمی‌خوره.

کمتر کسی توی سن و سال من بوده وری‌را با صدای زنده یاد خسرو شکیبایی رو گوش نداده. آخ که چه سخته گفتن همین اولین " زنده یاد " و این یعنی خسرو شکبیایی هم رفت. اون باید میرفت ولی نه با این سرعت و شتاب که سینما حالا حالاها با او کار داشت. از ری‌را می‌گفتم و خاطراتی که همه من و تو، دختر و پسری که امروزه سی سالگی رو رد کردیم، بخوبی بیاد داریم. شاید باید خیلی بی‌هنر میبودی که توی اون همه نامه‌های عاشقونه‌ایی که برای عشق اون روزهات می‌نوشتی، تکه‌ایی از ری‌را رو توش بکار نمی‌بردی تا دل طرف رو با خودت همراه کنی و ما چقدر خاطره داریم از اون صدا. از اون کلام. از اون غم بی‌صاحبی که حالا دیگه رفت و به خاطره‌ها پیوست. و چقدر با سرانگشت خسته بر بخار نشسته بر دل این شیشه نوشتم ... خوب یادم نیست. چقدر زود اون سالها گذشت. چقدر زود اون صدا شکست. چقدر زود، چقدر زود، چقدر زود.

سلام حال همه ما خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی‌سبب می‌گویند با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می‌گذرم که نه زانوی آهوی بی‌جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی‌درمان ... حال همه ما خوب است اما تو باور نکن ...

شکیبایی رو دوست داشتم. صداش رو بیشتر. حرفهایی که پشت سرش شنیده میشد رو دوست نداشتم. بماند که چه گفتند و چه شنیدیم که حالا باید این واقعیت رو قبول کنیم که پشت سر مرده نباید حرف زد و چقدر سخته پذیرفتن این حقیقت که شکیبایی مرده.

از خیلی سالهای پیش، خیلی‌ها، خواسته یا ناخواسته شدند حمید هامون غافل از اینکه تنها کسی که حمید هامون بود و حمید هامون موند، همون کسی بود که نه فقط نقشش بلکه تا همین چند ساعت پیش با حمید هامون زندگی کرد. من هامون رو ندیدم! دقت کردین آدم نصفه‌شبها صداقتش بیشتر میشه و حالا من بدون اینکه بخوام از قافله دگراندیشانِ هامون‌باز عقب بمونم اعتراف می‌کنم هنوز هامون رو ندیدم ولی به ارواح خاک بابام همین فردا، از همین فردا میرم دنبالش تا ببینم چی بود توی اون حمید هامون که شکیبایی رو رسوند به این جایگاه و خیل عظیم آدمهای دیگه راه افتادند تا خودشون و سر و کله و ریخت و قیافه‌شون رو هامون‌وار کنند تا شاید وانمود کنند که اونها هم ...

ولی نمیشه. یه سری شوریده‌گی‌ها، یه سری شوریده‌سری‌ها یه سری دل‌دادنها، وادادنها، عاشق شدنها، مختص من و تو نیست. مال این جامعه و خیلی از آدمهای این کوچه و خیابون نیست. باید خاص باشی تا بتونی اونجوری دل بدی. باید عاشق و دیونه باشی تا یه نقش رو بازی کنی و توی تاریخ سینمای یه کشور موندگار بشی. این روزها دلخوش سیری چند؟ عشق؟! غریبه نیست؟! با حروفش بیگانه نیستیم؟! حالا دیگه خیلی‌هامون نمی‌دونیم حرف اول عشق رو باید با فتحه خوند یا کسره. حالا دیگه چه فرقی داره، اصلاً بیا و همه‌ی اون سه حرف رو با ضمه بخون. یه تشدید هم بذار وسطش، بین عین و شین، اگه به کسی بر خورد. کی به کیه. این روزها کسی حواسش به عشق نیست ... بگذریم.

تا صبح چیزی نمونده و من فقط و فقط خواستم با همین چند خط بگم که منهم مثل خیلی از شماها، خسرو شکیبایی رو دوست داشتم و امشب با رفتن اون من چقدر یادِ زنده‌ یاد حسین پناهی افتادم. شاید هر دوی اونها خاص بودند و زلال بودند و شفاف. شما رو نمیدونم ولی من بدهکارم. هم به پناهی. هم به شکیبایی و هم به حمید هامون. آره، حال همه ما خوب است اما تو باور نکن!

سه شنبه، ۲۵ تير ۱۳۸۷

سر ميز نهار نشستم. يكی از بشقابهای چينی سفيد رنگ رو ميذارم جلوم و قاشق چنگال‌ استيلی كه لكه‌های خشك شده آب مثل جای آبله به يادگار هنوز رُوش مونده و معلومه كه هيچ دقتی در شستن و پاك شدنش نشده و كارگر رستوران همينجوری هُل هُلكی و از سَر رفع تكليف، گربه‌شورش كرده رو ميذارم توی بشقاب و منتظر غذا ميمونم. كولر گازی زپرتی همراه با سر و صدای زياد داره با جديّت كار ميكنه و همكارها هم همه با هم حرف ميزنند و هيچكسی به حرف اون يكی توجه‌ايی نمی‌كنه. زياد حال و حوصله ندارم و نميدونم باز ياد چی می‌افتم و به چی فكر می‌كنم. دوباره به يه نقطه‌ايی خيره ميشم. اون اوايل بيشتر و الان خيره شدنهام كمتر شده ولی خب هنوز هم هست. احتمالاً خيلی وقته كه همونجور مات و مبهوت به يه نقطه زُل زدم. كولر گازی همچنان كار ميكنه و سر و صدای همكارها كمتر شده. يه صدای گـُنگی به گوشم ميخوره. سرم رو كه برمی‌گردونم يكی از مديرهای شركت كه كنار دستم نشسته، ميگه: مهندس بفرماييد! ديس برنج در راستای خط افق، درست روبروی شكمم قرار داره. تشكری می‌كنم و بعد از اينكه كلی تعارف تيكه پاره هم می‌كنيم، يادم نمياد كه اون اول برنج ميكشه توی ظرفش يا من كه ... آهان يادم اومد، اون اول كشيد چون من اصلاً اون روز برنج نخوردم.

باز دوباره چاق شدم و شكمم يه نَمه اومده جلو كه البته گويا اين يه نَمه، بيشتر از يه نَمه‌ست و اونقدری هست كه خيلی‌ها متوجه حضور و وجود اين مهمون ناخونده شدند. خلاصه كه از اون سر دنيا و كنار ساحل پاسيفيك اُوشن، از حوالی مثلث برمودا كه ظاهراً اونهم ديگه پير شده و كُرك و پرش ريخته و سالهاست كه ديگه هيچ چيزی رو نتونسته غيب كنه و پنداری همه قدرتش رو داده به ديويد كاپرفيلد، چند نفریی كه ساكن اروپا هستند و هيچ پيوند سببی و نسبی باهاشون ندارم ولی خيلی دوست دارند خودشون رو بچسبونند به ما و از بچه‌گی همديگر رو نديديم، اون خانمی كه سالهاست برای ادامه تحصيل به ژاپن رفته و حالا كه ديگه درسش تموم شده از اون چشم بادومی‌ها دل نميكنه تا برگرده ايران و شايد هنوز عصر تموم پنج‌شنبه‌های سال ميره توی يكی از اون معابد كوچيك و بياد برادری كه چند سال قبل توی يه تصادف از دنيا رفت گريه ميكنه، يه سری آدم كوتوله معلوم‌الحال كه با سيمرغ به پشت كوه قاف سفر كردند، از كنار شط‌العرب و بين‌النهرين و زاينده‌رود و راين و ولگا و می‌سی‌سی‌پی، اصلاً چرا راه دور بريم، از همين كرج كه بيخ گوش خودمونه، از گوهر دشت و مهر وبلا و عظيميه و ساوجبلاغ، از توی اطاق خواب سرمه‌ايی خونه‌ی خودمون كه خب من ديگه هيچ وقت نمی‌تونم حس كنم اونجا مال منه و از خيلی جاهای ديگه انواع و اقسام پيغام‌ها و آواها و اخطارها مياد كه، كيوان چاق شدی و شكمت رو بايد آب كنی و خب الان كه ظهر نميدونم چند شنبه است، كيوان تصميم گرفته برنج نخوره تا شايد يه كمی اين شكمی كه آبرو و حيثيت و 25 سال ورزشش رو زير سوال برده آب بشه.

جوجه كبابی رو كه هيچ نشونی از شيطنت و خوش‌خوراكی و معصوميت جوجه بودن نداره و اگه اسم تصنعی جوجه كباب رو يدك نمی‌كشيد براحتی ميشد بدون هيچگونه شك و شبهه‌ايی، اون تيكه‌های سيخ شده رو جزيی از بدن نازنين يه گوساله‌ايی دونست كه شايد تا هفته پيش توی يكی از مزارع سرسبز اطرف سيدنی ماما می‌كرد رو ميذارم توی بشقاب سفيدی كه نميدونم حالا موی سر كدوم يكی از مديران عزيز هم اومده و توش جلوس كرده. ليموی سبز رنگِ قاچ شده رو می‌گيرم دستم تا بچلونمش روی جوجه كبابهايی كه عينهو همون قاشق‌های استيل، تند و عجولانه پخته شده و ظاهرش بخوبی نشون ميده از سِر درونی كه خب قطعاً خام و نپخته هستش تا شايد يه كمی تُرش مزه بشه و بتونم بخورمش ول‍ی گويا باز يادم ميره كجا هستم و در حاليكه ليموی نصف شده توی دستمه دوباره خيره ميشم به گوجه قرمزی كه كنار جوجه‌هاست و تقريباً همه دوست‌هام هم ميدونند خيلی اهل گوجه نيستم و معمولاً هر بار هم نصيب يكی‌شون ميشه.

نميدونم كجا بودم. من اومده بودم اونجا يا تو اومده بودی و داشتيم با هم حرف ميزديم. تنم داغ داغ شده بود، خودم حس می‌كردم. انگاری گـُر گرفته بودم. ضربان قلبم بيشتر از 72 تا در دقيقه ميزد و خب ميدونی كه اين نرمال نيست. وقتی ضربان قلب بيشتر از اين تعداد باشه يعنی يه جای كار ميلنگه! يعنی يه جايی توی اين رستوران، توی اين شركت قديمی، توی اين شهر دود گرفته، توی اين جبر جغرافيايی، توی اين دنيای نامهربون، شايد همراه اون گوساله‌ كنار يكی از محله‌های قديمی سيدنی، شايد توی يه كافه‌ پايين شهر استانبول، شايد توی يكی از اون فـ.ا.حـ.شـ.ـه‌خونه‌های تايلند، شايد توی تورنتو، خدا رو چه ديدی شايد توی استارباكس يكی از شهرهای جنوبی كاليفرنيا، كنار دست يه كاكتوس، توی قبيله‌ی سرخپوست‌هايی كه ساكن نيومكزيكو هستند، توی يه ويلای هميشه خالی، وسط لاس‌وگاس و خلاصه يه جايی از اين جهان بی‌سر و ته، دلت رو جا گذاشتی. قاعده‌اش اينجوريه كه اين ضربان و اين تپش‌ها يه جوری مستقيم و غير مستقيم وصله به يه آدم، به يه حس، به يه موجود زنده، به يه كسی كه هست. شايد نتونی لمسش كنی ولی حسش می‌كنی. هست.

ولی خب شايد هم نبايد اينجوری نگاه كرد. شايد امروز اين شدت ضربان بواسطه گرمای اين سالن كوچيك صاحب مُرده‌ايی باشه كه خب اسمش رو گذاشتند غذاخوری مديران و همه اون كارگرانی كه سر صلاة ظهر از جلوش رد ميشن فكر می‌كنند توش چه خبره و چه غذاهايی كه سرو نميشه، غافل از اينكه همون انی رو كه اونها می‌خورند با يه كم تزئين و بَزك دوزك و لای هويج و نخودفرنگی ميزارند جلوی ما. توی اين سالن نه خوراك بره‌ايی هست و نه گوشت شكار شده آهويی. خب لازانيا و استيك و بيف‌استراگانف هم كه اگه بيارن اين مديران بنده خدا نميدونند چی هست و بلد نيستند بايد با دست بخورند يا قاشق و چنگال، پس رستوران به همون جوجه و قرمه‌سبزی و خورشت بادمجون اكتفا می‌كنه.

البته راستش رو بخواهيد من مدير نيستم. اين رو به خاطر بلد نبودن خوردن غذاهای خارجی نميگم كه واقعاً مدير نيستم و از بد حادثه لابه‌لای اين آقايونی كه خب الان ديگه بعضی‌هاشون با شاه هم فالوده نمی‌خورند بُر خوردم. اينها رو اگه بحال خودشون ول ميكردی همين الان هم كت‌شون رو ميذاشتند توی شلوارشون و با گالش ميومدند سر كار ولی خب دری به تخته‌ايی خورد و قضا گذاشت توی كـ.و.ن قدر و اينها شدند مدير و خب حالا هم اين عزيزان منتّی گذاشتند بر سر و كله من كه دقايقی می‌تونند يه كارگر ساده دون پايه رو كنار خودشون تحمل كنند و باهاش ناهاری بخورند و گپی بزنند. شايد هم با اينكار دارند رياضت ميكشن و در حال تهذيب نفس هستند و به درسهای نهج‌البلاغه و فرمايشات حضرت علی عمل می‌كنند تا همين دنيا گناهانِ نكردشون ريخته بشه و پاك و آمرزيده و بدون سوال و جواب، برن توی بهشت كه خب حتماً اونجا هم جايگاه و مقام و ارج و قرب و حتی فرشته‌های اينها با ما مردم ساده متفاوت هستند.

آره، گـُر گرفته بودم. داغ بودم و همونجور كه ليمو قاچ شده توی دستم بود زل زده بودم به گوجه فرنگی قرمزی كه من رو ياد يه شب بارونی كه پشت چراغ قرمز تجريش وايستاده بوديم مينداخت. همون شبی كه بارون تندی ميومد و برف‌ پاك‌كن كار می‌كرد و من هم دوباره خيره شده بودم به قرمزی چراغ راهنمايی و رانندگی و با اينكه تو كنار دستم نشسته بودی ولی نميدونم باز كجاها گـم شده بودم. همون شبی كه تو دستت رو گذاشتی روی دست راست من كه روی دنده و آماده بود تا چراغ سبز بشه و وقتی برگشتم تا چشم‌هات رو ببينم ديدم تو هم زل زدی به همون چراغی كه هنوز قرمز قرمز بود. حالا ديگه هر جفت‌مون گم شده بوديم. با هم. بارون بود و صدای برف پاك‌كنی كه برخلاف همه رفقا، هيچ وقت توی رفاقت با من كم نذاشت. يهويی هر دوتامون با صدای بوق ماشين‌های پشت سری كه انگاری همه روز و شب خدا، شاش داشتند از جا پريديم. تو نه ولی من زير لب فحشی نثار اونها كردم و مـادر فاكـری گفتم و راه افتاديم. هنوز چراغ قرمز بود ولی كمتر از چند ثانيه بعد سبز شد.

ما رفتيم. بايد می‌رفتيم. چندی بعد تو نموندی. تو هم رفتی. بايد می‌رفتی. من موندم. دوباره چراغ قرمز شد و اينبار من تك و تنها پشت اون چراغ قرمز بودم. كنار دستم جات خالی بود و اينبار نگاهم به كلاغی بود كه بالای چراغ راهنمايی نشسته بود و من برخلاف همه آدمها هميشه كلاغها رو دوست داشتم. ولی نه، اينبار اون بود كه زل زده بود به من. نميدونم چی شد كه وقتی ياد تو افتادم كلاغ بال زد و رفت. من قرمز شدم. زرد شدم و ميدونستم كه اگه برنگردی ديگه هيچ وقتی نمی‌تونم سبز بشم.

كيوان گوجه‌ت رو نمی‌خوری؟! صدای يكی از دوستهام دوباره من رو برگردوند توی رستوران مديران. گفتم: نه، بَرش دار. گفت: كجايی، نيستی؟! چند بار صدات كردم ولی اصلاً حواست نبود. لبخندی زدم و چيزی نگفتم. هنوز تصوير اون شب بارونی و برف پاك‌كن و تو و چراغ راهنمايی توی ذهنم بود. يه تيكه يخ انداختم توی ليوان و دوغی رو كه روش نوشته بود، دوغ بدون ‌گاز رو سر و ته كرده و تكون دادم. چند باری بهمش زدم و وقتی درش رو باز می‌كردم دوباره ياد اون كلاغه افتادم كه چه جوری زل زده بود به من و داشت نگاهم می‌كرد. مطمئن بودم كه داشت من رو نگاه می‌كرد. نميدونم اينبار به كجا خيره شده بودم. ياد تو همه‌‌ی وجودم رو پر كرده بود. دوباره داغ شدم. گـُر گرفتم كه يهويی دوغی كه قرار بود بدون ‌گاز باشه، پاشيد روی سر و صورت و پيرهنم. يه دفعه همه بچه‌ها زدند زير خنده. طبق عادت هميشگی زير لب يه مـادر فاكـر نثار كارخونه دوغ‌سازی كردم و بدون اينكه بخندم سرم رو انداختم پايين و با قاشق و چنگال افتادم بجون تيكه‌های مرغ.

يكشنبه، ۲۳ تير ۱۳۸۷


پی‌نوشت، ساعت ۵/۱۱ شب یعنی حدوداً دوازده ساعت بعد از پست مطلب اصلی نوشته شده و در انتهای متن قرار گرفته است.

با معرفی دوستی عزيز كه خب نميدونم الان كجای اين كره خاكی داره سير و سلوك ميكنه و اميدوارم هميشه خوب و سرحال باشه و به تموم اهدافِ كوتاه و بلندِ زندگيش برسه و راستش اصلاً هم مطمئن نيستم كه ديگه اينجا رو ميخونه يا نه، چند وقتيه كه با پـُل اُستــر نويسنده معاصر آمريكايی آشنا شدم. كشور آخرين‌ها اولين كتابی بود كه از اين نويسنده خوندم ولی اصلاً ازش خوشم نيومد. ديوانگی در بروكلين دومين كتاب از پل اُستر بود كه با شك و ترديد شروع بخوندنش كردم چون هيچ اميدی به اين نداشتم كه از اين كتابش هم خوشم بياد ولی خوندن چند صفحه اول همانا و مات و مبهوت توی فضای خلسه‌آور داستان همراه با شخصيت‌های قصه توی شهر بروكلين رها شدن همانا.

ديوانگی در بروكلين، داستان آدمهای تنهاست. از اون كتابهايی است كه توصيه می‌كنم حتماً بخونيدش. چهارشنبه اين هفته كه تعطيله و خب بواسطه اون باز مملكت سه چهار روزی تعطيل هست و كور از خدا چی می‌خواد، دو چشم بينا! بنابراين می‌تونيم جميعاً متفق‌القول لِنگ‌ها رو جلوی باد كولر و در راستای افق و البته اگه زردآلو نخورده باشيم! به آسمون لايتناهی بلند كنيم و بعد از اينكه با كانال جديد‌الورود MBC Persia ور رفتيم و يكی دو تا فيلم سينمايی خوب هم ديديم، اونوقت يه بشقاب زردآلو و شليل بذاريم بغل دست‌مون و با فراغ بال، اين كتاب زيبا رو بخونيم و هر ده دقيقه يكبار هم بنا به توصيه مامان بنده، يه چايی نبات بخوريم تا به بيماری و دل پيچه‌ايی‌ كه توی اين فصل معمولاً بخاطر نفخ شكم مياد سراغ آدميزاد دچار نشيم.

دیوانگی در بروکلین ماجرای يه مرد 60 ساله‌ است که به دلیل بیماری سرطان، تحت شیمی درمانی‌يه. از همسرش جدا شده و اخلاقش اونقدر بد و سگی بوده كه تنها دخترش نیز اون را به اَمون خدا ول كرده و رفته پی كار و زندگيش. او بهترین جا برای مُردن را همون جایی می‌دونه که به دنیا آمده، بروکلین. بنابراين مياد كه همونجا كـَپه مرگش رو بذاره و بميره كه بر حسب تصادف خواهرزاده‌اش رو پیدا می کنه و تام تبدیل به رفیق یار و غار دایی‌اش می شه و ... نكنه توقع داريد تموم كار و زندگیم رو ول كنم و مثل راه شب براتون كُل داستان رو بخونم تا شما چشم‌هاتون گرم بشه و خواب‌تون ببره. حالا باز اگه بواسطه اين خوابيدن و گرم شدن شما يه جای منهم گرم و از خواب بيدار بشه! ميشه چشم‌ها رو بست و پا روی يه سری از مسايل اخلاقی و فرهنگی و هنری و اجتماعی گذاشت و تموم داستان رو البته اينبار بصورت كاملاً اختصاصی و انفرادی و اِسپی‌شيال دَم گوش‌تون خوند كه خب البته بعيد بدونم با اين روش حالا حالاها به آخر داستان برسيم، چون مجبوريم تَه هر پاراگراف دست از كار كشيده و يه نَفسی بگيريم و دنبال دستمال كاغذی باشيم و عرق‌هامون رو از پيشونی‌‌ خشك كنيم و شلوارمون رو بكشيم بالا و پيرهن رو تن‌مون كنيم و دوباره ...! پس اگه حس می‌كنيد كه از شكل و شمايل اوليه كتاب خوش‌تون اومده و يا با كتابهايی كه من معرفی كردم مشكلی ندارد، توصيه می‌كنم اين كتاب رو بخونيد.

با خوندن اين كتابِ پل اُستر خيلی علاقمند شدم كه بقيه كتابهاش رو كه اتفاقاً تعدادش هم نسبتاً زياده بخونم. هيچ آشنايی با كتابهای ديگه‌اش ندارم. اگر كسی هست كه تَه و توی كتابهای پُل استر رو درآورده لطفاً با در نظر گرفتن اين نكته كه من اصلاً به كتابهای تخيلی و ماورايی علاقه ندارم و دوست دارم داستان توی يك محيط و فضای واقعی اتفاق بيفته بهم پيشنهاد كنه ببينم توی آخر اين هفته كه هيچ كاری هم برای كــردن! ندارم كدوم يكی از كتابهاش رو بخونم.

ديوانگی در بروكلين / پُل استر / ترجمه خجسته كيهان / نشر افق / چاپ اول 1386 / 4200 تومان

پی‌نوشت

نزدیک به دوازده ساعته که این پست رو گذاشتم. کانتر وبلاگ نشون میده که توی ۲۴ ساعت قبل بیشتر از ۱۳۰۰ نفر اومدن و وبلاگ رو خوندند. نوشتن وبلاگ مثل هر رابطه‌ایی یه بده بستونه که خب من خیلی هم دوست دارم این رابطه و تعامل وجود داشته باشه. درسته که قسمت کامنتها مشکل داره ولی اگه کسی بخواد، میتونه برام کامنت بذاره، همونجوری که هر روز خیلی‌ها میذارند. من به کامنت و نظر شما خیلی علاقه داره و برام خیلی مهمه که این نظرات هر چه بیشتر و پر بارتر باشه و در رابطه با مطلب نوشته شده بحث و تبادل نظر بشه. بنابراین توی تموم ساعات روز و شب، هر موقع که به اینترنت دسترسی داشته باشم میام و نظرات رو میخونم و اونها رو تایید می‌کنم و بهرحال بواسطه همین ارتباط دو سویه از پشت یک سوم یکی از وبلاگهای فعال اینترنت شده ولی خب راستش الان از دست شمایی که ادعاتون اینه کیوان و وبلاگش رو دوست دارید ناراحت هستم. تجربه من نشون داده هر موقع یه مطلب آنچنانی و در رابطه با پایین تنه نوشتم ظرف کمتر از نیم ساعت، بیشتر از ۴۰-۵۰ تا کامنت اومده و نر و ماده از در و دیوار اینجا بالا رفتند ولی امروز که اومدم و در رابطه با یه نویسنده و کتابهاش نوشتم و ازتون خواهش کردم بهم بگین کدوم کتابهاش رو بخونم فقط ۲-۳ نفر اومدند و نظر دادند.

تعریف کردن از خود گـُه خوردنه! ولی خب من الان دیگه بخوبی میدونم که چی بنویسم و چه جوری بنویسم که شماها خوش‌تون بیاد و بتونم نظرتون رو جلب کنم و یه جوری کک بندازم توی تنبون خیلی‌هاتون که تا نظر ندادید شب خواب‌تون نبره، ولی قرار نیست من فقط بخاطر دل شما بنویسم. من پست‌هایی دارم که بیشتر از ۶۰۰ تا کامنت داره. پس مطمن باشید که هنوز اونقدر پیر و خنگ نشدم که نتونم دیگه اونجوری بنویسم ولی اگه آدم وقت میذاره، انرژی میذاره، صبح و نصفه شب و توی تعطیلات و ایام کاری میاد و وبلاگ می‌نویسه و خواهشی در رابطه با معرفی کتاب ازتون میکنه، این توقع رو هم داره که نقطه نظرات‌تون رو بگید. فکر نمی‌کنم در مقابل کاری که من می‌کنم این توقع زیادی از شماها باشه؟! هر چند حالا دیگه برام اصلا مهم نیست نظر دادید، دادید، ندادید هم به تـُ.خـ.مـ.م که ندادید. شب‌تون بخیر.

شنبه، ۲۲ تير ۱۳۸۷

علی شلمبه* همون دوست و رفيقِ شفيق من كه متاسفانه توی زندگی شخصی من و همچنين مطالب اين وبلاگ نقش و حضور پُر رنگ‍ی داشته، چند وقته كه داره يه كتاب رمان ميخونه!!!!!! كتاب خوندن شايد برای همه ما يه چيز كاملاً عادی باشه و اگه يه روز نخونيم بايد تعجب بكنيم ولی همه اونهايی كه علی رو از نزديك می‌شناسند، می‌تونند بفهمند كه اين تغيير و دگرديسی يعنی چی. اگه به حرفهای من ايمان داريد، شك نكنيد كه قرون وسطی و جنگهای صليبی پايان يافته و رنساس جديدی در راهه. خدايا، يعنی يه موجود زنده می‌تونه تا اين حد تغيير پيدا كنه و متحول بشه؟! اينهمه انعطاف و فِلكسی‌بيلی‌تی باور نكردنيه! در حال حاضر همه ما در شوك اين ماجرا، دهن‌مون واز ( اين واز چند درجه از باز، بزرگتره ) مونده. جوری كه حاله همسرش از شوك وارده اصلاً مساعد نيست و ايشون در حال حاضر در بخش C.C.U يكی از بيمارستانهای تهران بستری است و دچار لكنت زبون و آلزايمر مزمن شده كه پزشكان در حال حاضر هيچ اميدی به بهبوديش ندارند. بنظر ميرسه وجود افراد نازنين و با جنبه‌ايی مثل داش علی باعث شده كه انسان خليفة‌الله و اشرف مخلوقات روی زمين باشه.

علی اصولاً با كتاب و علم و دانش و درس و معلم، ميونه خوبی نداره. احتمالاً تقصر خودش هم نيست چون باباش هم همينجوری بوده. فكر می‌كنم اين خونواده يه مشكل ژنتيكی دارند و يه جايی از نردبون DNA ‌شون چند تا از پله‌هاش كـَنده شده. اون بنده خدا كه فقط يه كوره سواد قرآنی داره و بعد از اينكه انقلاب شد و كلاسهای نهضت سوادآموزی راه افتاد فرستادنش نهضت و بواسطه انقلاب، تونست تا تصميم كبری بخونه! در حال حاضر با سوادترين و تحصيل‌كرده‌ترين و فرهيخته‌ترين عنصر زنده توی خونواده‌شون كه حرفش خيلی بُرش داره و قبولش دارند و تموم معادلات چند مجهولی زندگی‌شون با مشاوره و به دستهای پُر توان اون حل ميشه، همين علی آقای قصه ماست كه خب اونهم سيكل نظام قديم داره كه البته بنا به گفته خودش، سيكل اونموقع معادل فوق‌ليسانس الان هستش و من نميدونم اين معادلسازی توی كدوم سازمان و موسسه‌ايی انجام شده.

وسط‌ نوشت:
پنج‌شنبه به كنسرت سهيل نفيسی رفتم. كنسرت و حواشی اون جوری بود كه خب پشت دستم رو داغ كردم كه ديگه بخواهم صدای نفيسی عزيز رو از نزديك بشنوم. چون هنوز هم از برگزاری اون كنسرت بشدت ناراحت هستم، ترجيح ميدم در رابطه‌اش چيزی نگم و ننويسم. احتمالاً ديگه بعد از اين فقط به شنيدن صدای نفيسی از CD اكتفا ‌كنم. جداً شرمندم برای جامعه هنری ايران كه با آبرو يه هنرمند و با عشق و علاقه طرفدارانش اينجوری بازی می‌كنند و عملاً ميريند به هنر و صدای اون خواننده و يه كاری می‌كنند كه بعد از شنيدن اولين اجرا به خودت و همه كسانی كه با هزار بدبختی و مكافات بليط رو تهيه كردند تا شبی رو با صدای خواننده محبوب‌شون حال كنند، فقط بتونی يه پوزخند بزنی و بخاطر اينكه توی سالن آبی كاخ نياوران كه جای همه چيز هست جز برگزاری كنسرت، آب يخی نبود تا كـ.و.نـ.م رو بذارم توش و فقط دَم در چند تا رانی پرتقال وجود داشت كه اونهم برای برطرفی خشم و ناراحتی فايده‌ايی نداشت بنابراين بقيه زمان رو بخودم فحش ميدادم، همين. بنابراين اگه به ديدن اين كنسرت نرفتين اصلاً خودتون رو سرزنش نكنيد و مطمئن باشيد كه هيچ چيزی رو از دست ندادين. فقط اميدوارم كه حداقل به مسايل ديگه شب جمعه‌تون رسيده باشيد كه اون ديگه از اهم واجباته!

تا اونجايی كه من يادمه توی اين بيست ساله كه با علی رفيق بودم، ايشون يه آلرژی خيلی شديد به مسايل فرهنگی و هنری داشته و اون قسمت از مغزش كه در رابطه با مسايل هنری و Art-Music-Book-Cinama بوده و حساس هستش، پندای از آغاز خلقت اين بشر توی فاصله آسمون تا زمين و همونجايی كه داشتند از بهشت به زمين منتقلش می‌كردند يكی از فرشته‌ها يواشكی توش PiPi كرده چون ايشون اصلاً شاخك‌های هنريش به هيچ وجه تكون نمی‌خورد و هيچ فرقی نداره كه داره فيلم حماسه دره شيلر رو ميبينه يا همشهری كين برنده چندين جايزه اسكار رو و يا مثلاً گوشش اصلاً نمی‌تونه تشخيص بده اينی كه داره گوش ميكنه يه موسيقی كلاسيك هست و موتزارت داره اون قطعه رو اجرا ميكنه و يا اينكه ممد نبودی ببينی، داره پخش ميشه!

هر بار كه با هم سينما رفتيم، هنوز تيتراژ اوليه فيلم و اسم هنرپيشه‌ها روی صفحه بود و هنوز ملت درست و حسابی روی صندلی‌هاشون جا بجا نشده بودند كه خوابش برده و اين انسان هم وقتی می‌خوابه دقيقاً تا شعاع پنج كيلومتریش ديگه هيچ موجود زنده‌ايی نميتونه پلك روی پلك بذاره. چنان خرناسه‌ايی ميكشه كه گويا كنار دستت خرس خوابيده. اون اوايل كه رفته بودند محل جديدشون، چند بار نصفه شبی ماشين آتش‌نشانی و كلانتری آژيركشون اومده بود توی آپارتمان‌شون چون همسايه‌ها كه از خرناسه‌های شبونه ايشون خبر نداشتند، به خيال اينكه خرس اومده، زنگ زده بودند به پليس 110. فرداش هم يه نامه از موسسه انجمن حيوانات اومده بود دَم در خونه‌شون كه لطف كنيد اون خرسی رو كه توی خونه قايم كردين بياريد باغ وحش تحويل بديد وگرنه باهاتون مطابق با قانون 12 اصل حمايت از حيوانات نيمه وحشی در حال انقراض، رفتار ميشه و مخفی كردن حيوون توی خونه پيگرد قانونی داره كه خب من چون اونروز خونه‌شون بودم زير نامه نوشتم والله بخدا ما اينجا خرس نداريم بلكه يه يابو داريم كه حاضريم اون رو هم با كمال ميل دو دستی تقديم‌تون كنيم!

داشتم می‌گفتم كه هر بار با اين بشر رفتيم سينما همون اول فيلم خوابش برده و چنان خرناسه‌‌‌هايی كشيده كه همه‌ی تماشاچيان، آدم رو چپ چپ نگاه می‌كردند جوری كه حتی توی اون تاريكی می‌تونستی بخوبی از چشم‌های خشمگين‌شون بخونی كه تقريباً همه‌شون دارند توی دل‌شون بهمون فحش‌های چارواداری خواهر مادر ميدند كه خب قطعاً خانواده علی توی اين ماجرا حضور حماسی بيشتری داشتند چون ما بعنوان همراه، تقصير كمتری داشتيم. توی اون تاريكی هم هر چی قربون قد و بالاش ميرفتيم كه:

داش علی جون مامانت پاشو بخدا آبرو و حيثيت‌مون رفت، جماعت الانه كه بيان و شلوارمون رو از پامون دربيارند. پاشو بريم يه آبی به سر و صورتت بزن شايد خوابت بپره، آخه عزيزم الان چه وقت خوابه؟! پاشو، پاشو كه آبرومون رفت و الانه كه متصدی و آپاراتچی بيان و با پَس‌گردنی بندازن‌مون بيرون. داش علی، جون كيوان پاشو، اصلاً پاشو بريم خونه بگير تا صبح بخواب ...

ولی چنان می‌خوابه كه گويا خواب به خواب شده و از نواده‌گان اصحاب كهف هستش و به اشتباه توی قرن 21 جا مونده.

بهرحال همه اينها رو گفتم كه بگم، خوشبختانه علی اين روزها با كتاب آشتی كه نه، چون اون هيچ وقت كتاب رو از نزديك لمس هم نكرده بود بلكه با كتاب آشنا شده و شبها كه از سر كار برميگرده خونه، كتاب هزار خورشيد درخشان رو ميخونه. ديروز كه با هم بوديم دقيقاً بيش از چهار ساعت و نيم و بواسطه خوندن همون پونزده صفحه اوليه كتاب، تموم افغانستان و كابل و هرات و جامعه نويسندگان و مكاتب ادبی و هنری و بخصوص خالد حسينی رو بشدت نقد كرد و نظراتی داد آنچنانی كه اگه شما هم بشنويد و مذكر باشيد يقين بدونيد سر اونجاتون! اسفناج سبز ميشه.

از جمله فعاليت‌های هنری ديگه داش علی توی اين روزهای، رفتن به سينما و ديدن دوازده دقيقه و چهل و سه ثانيه از فيلم انعكاس و همچنين حضور در چندين كنسرت بوده. بهرحال جا داره كه اين موفقيت رو به كليه عزيزانی كه بنوعی در هنر و فرهنگ اين مملكت نقش دارند تبريك و تهنيت عرض كنم. شما مطمئن باشيد با اين حركت علی، منحنی علم و دانش و سطح هنری نه فقط ايران، بلكه تموم آسيا بشدت رو به بالا داره حركت ميكنه. خدا آخر و عاقبت من رو با اين رفقای دانشمند ختم بخير كنه!

* جون من سعی كنيد صفت اختصاص يافته به اين دانشمندِ دوران رو ياد بگيريد. ايشون علی شِلمبه Shelembeh هستند كه اين صفت بيانگر هيچگونه معنا و مفهوم خاصی نيست و فقط بخاطر اينكه با علی قـُلمبه كه الان ساكن كاليفرنيا و شهر سَن حوزه است اشتباهی نشه، به اين لقب مفتخر شدند.

پنجشنبه، ۲۰ تير ۱۳۸۷

چند صفحه اينترنت اكسپلور باز كرده و از توی فيُورايت، دو سه تا از آدرسهايی رو كه دارم، هول ميدم توی صفحات اينترنت تا سر صبحی بخودم و ايرانی بودنم افتخار كنم و خودم رو جزيی از دنيای نوين و دهكده جهانی ارتباطات بدونم كه در حال تعامل و گفتگوی فرهنگی با تموم ملت‌های دنياست ولی باز اينترنت مشكل داره و گويا ما حتی توی اين دهكده هم جا و مكان و جايگاه نداريم. كدخدای ده كه عمراً تحويل‌مون نمی‌گيره بنابراين ميريم سراغ مرغ و خروس و گاو و گوسفندهای دهكده تا شايد يه جورايی پارتی بازی كنند و ما رو هم لابه‌لای خودشون ببرند توی روستا ولی اونها هم با همون دست و پای كوتاه‌شون جوری كه بخوبی متوجه بشيم يه بيلاخ حواله‌مون می‌كنند. توی اين روستا ظاهراً همه با هم قوم و خويش‌ و خواهر برادر تنی‌ هستند و فقط ماييم كه توی بازی نيستيم.

صبح پنج‌شنبه است و خب من همون اول صبح كه از در خونه اومدم بيرون، ديگه متنظر نموندم عصری بشه و شب جمعه فرا برسه كه خب احتمالاً اون موقع همه سرشون خيلی شلوغ خواهد بود! بهمين خاطر صبح زود، فاتحه و سهميه اموات رو براشون فرستادم كه فكر نكنند بواسطه رنگ و لعاب دنيای فانی، فراموش‌شون كردم كه خب احتمالاً ساعت پنج صبح پنج‌شنبه‌ی يه روز نيمه تعطيل، حتی اموات هم خوابيده باشند و بعيد بدونم دَم در بهشت و جهنم كسی بوده باشه كه در رو باز كرده باشه تا فاتحه من بدست‌شون برسه. هر چند اگر اون موقع صبح هم قرار باشه، مرحوم مُرده خلد آشيان و جنت مكان رو از خواب بيدار كنند و بگن، پاشو برات از اون دنيا يه بسته پستی فاتحه اومده، احتمالاً اون تموم خاندان فاتحه فرست رو پشت و رو می‌كنه. بهرحال من وظيفه خودم رو انجام دادم. اونها ديگه بايد به فاتحه‌های بی‌وقت دَم صبح من عادت كرده باشند!

دوباره برمی‌گردم سر صفحات اينترنت، دوازده دقيقه از باز شدن‌شون گذشته ولی هنوز اون آيكون ويندوز كه مثل يه پرچم چهار رنگ كه در مسير باد قرار گرفته داره سمت راست بالای صفحه می‌چرخه و اين به معنای اينه كه هنوز صفحه بطور كامل لود نشده. يه سری عكس و فونت يه وری اومده روی صفحه و همچين تركمونی زده شده به صفحه كه گويا بيل گيتس و تمام همكارانش سر صبحی خورشت آلو اسفناج خوردند و كل شركت ماكروسافت چنون ريدنی كردند به صفحه كه آدم از ايرانی بودن و سرعت اينترنت توی اين كشور اظهار شرم و ندامت ميكنه. با اين تفاسير و اگه شرايط به همين خوبی پيش بره و البته طبق برنامه زمان‌بندی اعلام شده شركت نيرو برقها فقط در همون موقع قطع بشه،احتمالاً من ساعت 4 بعدازظهر ميتونم ايميل‌هام رو چك كنم!

ميدونید، اگه صفحه باز نشه و پيغام " دِ پـيـچ كـَن نـات " بده آدم دلش نميسوزه، ميگه حتماً يه مشكلی برای سرور پيش اومده و يا دوباره يه ناخدای احمق توی خليج هميشگی فارس كه چه دل‌مون بخواد و چه نخواد، چه اَدله محكمه‌پسند داشته باشيم و چه نداشته باشيم، چه خودمون رو جر بديم و چيزی رو امضاء كنيم و چه نكنيم، چه از خودمون بمب گوگلی در كنيم و چه بمب خوشه‌ايی، اون عربها كارشون رو كردند و اين خليج شد خليج عـ.ر.بـ.ـی و تاريخ تا چند سال ديگه هيچ نشونی از پرشين گالف نخواد داشت. من مرده شما زنده، خواهيد ديد. آره داشتم می‌گفتم كه آدم فكر ميكنه كه حتماً ناخدا، لنگر كشتی رو انداخته روی فيبر نوری و اونها رو قطع كرده و اينترنت قطع شده ولی اينكه بعد از دوازده دقيقه هنوز اون پرچم ويندوز واسه دل صاب مرده خودش و بيل گيتس و مايكروسافت بچرخه يه جورايی توهين مستقيم به شعور مخاطبه و آدم حس ميكنه حالا چون ما توی ايران و يه كشور جهان سومی داريم زندگی می‌كنيم هر مادر قـ.ـحـ.بـ.ـه‌ی‌ جهان اولی مو بور و چشم آبی اين اجازه رو داره، به ريش نداشته‌ايی كه سالهاست هر روز از تَه ميتراشيمش بخنده. اينه كه آدم رو آتيش ميزنه. آخه آدم دردش رو به كی بگه؟!

اون اجنبی‌های مادر فـ.ا.كـ.ر نشستند اون سر دنيا و خيال می‌كنند ما هنوز با شتر اينور اونور ميريم. خدا پدر مادر اين آدم پولدارهای اين مملكت رو بيامرزه كه حداقل چند تا بنز و بی‌ام‌دبليو و سوناتا و تويوتا كمری و پاجرو سوار ميشن و آبروی اين مملكت رو ميخرند وگرنه اگه به من و شما بود كه والله همون شتر رو هم نداريم كه سوارش بشيم! اون خارجی‌ها پاشن بيان اينجا تا ببينند توی اين دوازده دقيقه همين مرد و زنهای ايرانی جهان سومی كه نه خودشون و نه عقايدشون و نه ملّيت و نه مدرك تحصيلی و نه پول و نه سواد و نه پاسپورت‌شون رو هيچ جای دنيا قبول ندارند رو اگه بحال خودشون ول كنند، در طول اين دوازده دقيقه سه بار آب‌شون مياد و ميتونند بدون دريدن حجب و حياء و بخصوص، تاكيد می‌كنم بخصوص پرده بـ.ـكـ.ـا.ر.ت و با حفظ تموم قسمت‌های مهم بدن كه هيچ وقت اِكسپاير نميشه و بايد آكبند بمونه تا صاحبش پُلمب‌ش رو باز كنه وگرنه سر طرف رو گرد گرد می‌بره، همديگر رو دوقلو دوقلو آبستن می‌كنند و چندی بعد هم بدون حضور ماما و بابا و قابله، بچه رو سربه نيست می‌كنند.

درسته كه ما رو هيچ رقمه توی اون دهكده جهانی راه نميدند و نامردها همه در و پنجره‌ها رو هم بستند و اصلاً به اين توجه ندارند كه ما هم دل داريم و دل ما هم هی قيلی ويلی ميره تا اون تو رو ببينيم چه خبره، ولی خب توی طبقه‌بندیهای نوينی كه نميدونم كدوم سازمان جهانی چندی پيش انجام داد، كشور ما رو جزوه كشورهای نيمه توسعه يافته قرار داد. اون نفهم‌ها نميدونند وقتی ما نصف بيشترش رو رفتيم و سر بزرگش رو هول داديم توش كه ديگه نبايد با ما اينجور تحقيرآميز برخورد كنند. يه كم كه صبر كنند بطور تمام قد ميرسيم خدمت‌شون و تمام توسعه‌يافته ميشيم.

درسته كه آمريكای جنايتكار، پيشرفت بسيار چشمگيری كرده و ظرف صد سال از زندگی بالای درخت و هفت‌تير كشی و همزيستی مسالمت‌آميز با بوفالو‌ها و عقاب‌ها و يابوها و جنگ و جدل با سرخپوست‌ها الان رسيدن به اونجايی كه همه دنيا و تموم سازمانهای رسمی و بين‌المللی و يوفا و فيفا و فائو و 1+5 و G-8 رو عَنتر و مَنتر خودش كرده و همه‌ی دنيا رو لِنگ در هوا و انگشت به كـ.و.ن نگهداشته ولی خب اونها خودشون نمی‌دونند ولی ما كه خوب ميدونيم، هم توی كتابهای درسی‌مون نوشته و هم توی تلويزيون هر شب، بارها و بارها اعلام ميكنه كه اونها تاريخ ندارند، تمدن ندارند، وحشی هستند كه اگه داشتند حتماً ميرفتند يه مطالعه تاريخی می‌كردند و ميديدند ما ايرانيها كی بوديم و چی بوديم و كجای اين كره زمين قرار داشتيم و چه خدماتی كه به ملّل اقصی نقاط دنيا نكرديم. هر چند اصلاً اون موقع، مللی نبود. ما بوديم و عثمانی‌ها و يونانی‌ها و اگه اين عثمانی‌ها و يونانی‌ها هی جنگ راه نمی‌انداختند و كشورگشايی نمی‌كردند، می‌تونستيم هر چهار سال يكبار مسابقات جام جهانی فوتبال رو برگزار كنيم و ديگه حداقلش اين بود كه سوم ميشيديم!

اون عوضی‌ها ( منظور همون آمريكا‌يی‌هاست ) اگه به تكنولوژی نوين خودشون اكتفا نمی‌كردند و جوگير نمی‌شدند و سرشون رو با خضوع و تواضع به پايين مينداختند و يه كم، يه ذره، همچين بفهمی نفهمی به چند قــرن گذشته! يه نگاه دقيق مینداختند، حتماً با اون چشم‌ها لوچ‌شون ميديدند كه ما كوروش و داريوش داشتيم. كوروش پاشو ببين چه بر سر ملت پر افتخارت آوردند. توی كتيبه‌هايی كه از توی چند تا غار دوره مازوزوئيك دوره سوم زمين‌شناسی، دراومده بخوبی به خط هيروگليف نوشته شده اون موقع كه همه مردمان روی كره زمين سرپا می‌شاشيدند، ايرانی جماعت هر روز حموم ميرفت و دوش می‌گرفت. البته خب احتمالاً دوش كه نداشتند ولی خب حتماً حموم ميرفتند. اون وقت توی قرن 21، دوازده دقيقه است يه صفحه باز كردم كه ايميلم رو چك كنم ولی هنوز سايت ياهو باز نشده. اين درد نيست؟! اين ننگ نيست؟!

كوروش كجايی كه اگه بودی حداقل دو تا از اون اسب‌ها و چاپارها رو نگه ميداشتی تا نامه‌هامون رو با اونها بفرستيم. حالا ديگه نه اسبی مونده و نه كاروان و كاروانسالاری و نه پست و پستچی و نه كبوتر نامه‌بری. حالا ديگه ما مونديم و اين دنيای نوين و وابستگی‌مون به اون اجنبی‌های هيچی ندار بی‌جنبه. همونايی كه از تاريخ و گذشته ما خبر ندارند كه ببينند ما چه گوهرهای درخشانی بوديم بر روی كره زمين. كوروش كجايی كه ببينی اين خارجی‌ها اصلاً بزرگ و كوچيك حالی‌شون نيست و كاری به قرنها و گذشته‌های دور ندارند و سوار بر خر مراد دارند ميتازونند و ما مونديم و گرد و خاكی كه بواسطه دويدن خر مراد بلند شده و توی اين گرد و خاك هم كه ديگه چشم چشم رو نمی بينه تا دوباره كتاب بزرگ تاريخ رو باز كنيم و از خدمات سلسله هخامنشيان و ساسانيان براشون بگيم!

دوشنبه، ۱۷ تير ۱۳۸۷

هميشه در تعجب بودم كه چه جوری يه سری از آدمها كه خب اتفاقاً تعدادشون خيلی هم زياده، بی‌صبرانه منتظر هستند تا ارديبهشت و فصل گوجه سبز برسه و اونها شب و روزشون پُر بشه از عطر و طعم و بوی گوجه سبز! يعنی من همين الان براتون قسم می‌خورم كه به اين قبله حاجات، امسال حتی يه دونه گوجه سبز هم نخوردم. شايد باورش برای يه سریهاتون سخت باشه ولی من نمی‌تونم با ميوه‌های ترش، بخصوص گوجه سبز ارتباط برقرار كنم و همين الان كه اسم اين نكبت رو آوردم آب از لب و لوچه‌ام آويزون و همه‌ی هورمونهای استروژن و پروژسترون! و غدد لنفاوی و بزاقهای چپ و راستِ فك و زير بغلم فعال شده و دهنم عينهو چشمه علی دماوند، پُر آب شده.

ضمن احترام به عقيده و نظر خيلی از دوستان حقيقی و حقوقی كه از عاشقان و سينه چاكان گوجه سبز هستند و حاضرند توی فصل بهار از همه چيزشون بگذرند تا هر چه زودتر نوبرانه گوجه سبز رو ميل كنند، بنظرم اين ميوه يكی از تخمی‌ترين ميوه‌هايی بوده كه خداوند آفريده و تا الان من هر چی تفكر و تعمق و تامل كردم، هدف از خلقت گوجه سبز و بابای علی شلمبه! رو نفهميدم.

القصه، به همون نسبت كه من از گوجه سبز متنفرم به همون اندازه، عاشق شليل و زردآلو هستم. من جوری اين ميوه‌ها رو دوست دارم كه يعنی اگه دختر بودم، امكانش خيلی زياد بود كه توی يكی از روزهای گرم تابستون، بخاطر نيم كيلو زردآلو، حاضر بشم قيد پرده بـ.كـ.ا.ر.ت و تشكيلات جانبی رو بزنم و نجابتم رو توی مغازه ميوه‌فروشی سر كوچه، چوب حراج بزنم و شرافتم رو با زردآلوهای مغازه سهيم بشم! خب هر آدمی يه نقطه ضعفی داره و منهم در مقابل شليل و زردآلو اونقدر شُل ميشم و پام به لرزه ميوفته كه اصلاً معلوم نيست بعد از ديدن و اولين لبی كه به اون ميزنم اوضاع و احوال جسمی و روحيم به كجا ميرسه و رعشه كدوم قسمت‌ها از بدنم رو فرا ميگيره و چندی بعد دَمر يا طاق‌باز چشمم به كدامين نقطه سقف يا گل قالی دوخته ميشه!

شايد برخلاف گوجه سبز، زردآلو يه مشكل و پرآبلم خيلی بزرگی داشته باشه و اون اينه كه اين ميوه شديداً نفّاخ هستش. البته اگه بخواهيم خيلی مودب نباشيم و به زبون و ادبيات خودمون صحبت كنيم منظور از نفّاخ اينه كه بـادداره و كافیه دو تاش رو بخوری، چنون بادی می‌پيچه توی شكمت كه ميتونی عن‌قريب درد زايمان طبيعی اونهم بدون داشتن ماما رو تجربه كنی. اين دردِ ناشی از خوردن زردآلو وقتی كه تـَنگِت رو بگيره، اونقدر زياده كه خيلی وقتها نمی‌تونی قدم از قدم برداری و بايد مدتها همينجور سيخ و بی‌حركت، مثل مجسمه ابوالهول بيايستی و به غروب غم‌انگيز خورشيد و گذر عابران پياده چشم بدوزی چون اگه تجربه قبلی داشته باشی ميدونی كه اگه پات رو تكون بدی و قدمی برداری، يه سونامی بزرگ راه ميوفته و باد، زمين و زمون رو با خودش ميبره. گويا قوم لوط دوباره پا به زمين گذاشته و حال قرار است به عذابی اليم مبتلا گردند و اگر هم برای رسيدن به توالت مجبور به راه رفتن باشی مجبوری عينهو اون خانم خوشگله كه توی تور كوير دبی ( كه خب ديگه فكر می‌كنم همه‌ی ايرانيهایی كه حتی نون ندارند بخورند ولی هر كدوم 5-6 باری به دبی رفته‌اند و قطعاً اون خانم و رقصش رو از نزديك زيارت كرده‌اند ) رقص شكم ميره تو هم بايد هی بخودت و بدنت مثل مار بپيچی تا بتونی خودت رو به يه توالت برسونی.

حالا تصور كن توی يه مراسم و يا مجلسی مهمون هستی و كلی آدم حسابی و باكلاس نشستند بغل دستت و توی كارد خورده هم نتونستی جلوی شكمت رو بگيری و مطابق معمول، همه زردآلوهای موجود رو خوردی و حالا اون بادِ لامصب پيچيده توی شكمت و فشارش اونقدر زياد هست كه تو جرات نمی‌كنی اگه كسی وارد مجلس ميشه به رسم احترام از جات بلند بشی و با طرف دست بدی. خودت بهتر از هر كس ميدونی كه انگار تفنگ مسلحی به پايين تنه‌ات بسته شده. بلند شدن همانا و در رفتن ماشه و تيراندازی به سمت و سوی مهمونها همانا! اونجاست كه يا بايد همونجوری بچسبی به صندلی و خودت رو تكون ندی و يا دو دستی بـ.ا.سـ.ـن مبارك رو بچسبی تا يه موقع تِلِنگت در نره. جون من تا حالا شما هم دچار اين حالت شدين يا من اينها رو دارم بر اساس توهمات خودم میگم؟! حتماً اونهايی كه زردآلو دوست دارند بارها توی اين موقعيت سخت و استراتژيك قرار گرفتند.

خلاصه كه مجبوری همونجور كه جنتلمن‌مابانه روی صندلی نشستی، يه لبخند تصنعی به لب داشته باشی و در حاليكه مراقب همه جا هستی و زير چشمی بخصوص بغل دستيت رو ميپايی، يه مقداری از اون باد رو با در نظر گرفتن كليه مسايل امنيتی به بيرون راهنمايی كنی تا دقايقی ديگه، كـ.و.نـ.ت مثل ديگ زودپز منفجر نشه. همونجور كه روی صندلی نشستی هی اين پا و اون پا ميكنی و هی يواش يواش سعی ميكنی باد رو خيلی آروم به پدر بزرگوارش يعنی هوا بسپاری ولی خب كنترل چنين بادی، مهارت و تخصص خاصی ميخواد كه اگه اين مهارت رو نداشته باشی و يه موقع زبونم لال، اسلحه از ضامن خارج و كنترلش از دستت دربره خيلی از مسايل شخصی و فرهنگی و اعتقادی و خانوادگیت زير سوال خواهد رفت و حتی امكان داره زندگی آينده‌ات هم مختل بشه.

همه اين مشكلات يك طرف و برطرفی و رفع اين باد توی توالت به نحوی كه توی خونه و خونواده و نزد زن و بچه و اهالی آپارتمان، آبروت حفظ بشه يك طرف ديگه. قطعاً برای همگی ما يكی از بهترين و آرام‌بخش‌ترين اماكن دنيا، توالت و صد البته اونهم توالتِ خونه خودمون هستش. ولی خب اين خونه‌های كوچيك و زپرتی و بساز بفروشی‌های امروزی كه ديوارهاش رو عينهو پر كاه، نازك و باريك ساختند و آروغ بزنی چهار تا خونه اونورتر متوجه ميشن ديگه چه برسه با شكم نفخ كرده بخواهی دو تا تير و ترقه هم در كنی كه ديگه وامصيبتاست.

با كلی مكافات و بدبختی و چون برقها قطع شده، بدون آسانسور خودت رو ميرسونی بخونه. قبل از اينكه بری توالت با بدبختی كنترل ضبط رو پيدا ميكنی و همونجور هراسون دكمه پلی رو فشار ميدی. بلافاصله نامجو فرياد ميزنه و تو خوشحال و خندان به سمت توالت ميدويی. صدای ضبط رو جوری بلند كردی تا بتونی لابه‌لای صداهای خواننده محبوبت كه ديگه به همه‌ی فراز و نشيب و تُن صداش آگاهی داری، خودت رو راحت كنی و اونجاهايی كه اون صداش رو برده بالا و داره فرياد ميزنه تو هم دردِ دلت رو بدون اينكه كسی بفهمه در پوشش صدای اون به بيرون ول بدی تا يه كم اين قضيه هم رمانتيك و فرهنگی‌تر بشه ولی خب از اونجايكه ما اونقدر بد شانس هستيم كه اگه دريا هم بريم بايد با خودمون يه آفتابه آب ببريم، هنوز اولين فشار رو بخودت نياوردی و تازه داشتی خودت رو توی موقعيت عمل قرار ميدادی كه يهويی مادرت سر ميرسه و از همون وسط اطاق پذيرايی داد ميزنه:

باز آهنگ‌های اين مرتيكه نعره‌خر رو گذاشتی! من نمی‌فهمم اين آدم چرا اونقدر عربده ميكشه؟! يه ذره آدم معلوم نيست اين صداها از كجاش در مياد. دو ساله از دست اين مرتيكه آرامش و خواب خوراك نداريم. من نميدونم اين يارو تا حالا توی جنگل زندگی می‌كرده كه اينجوری عينهو تارزان نعره ميزنه و ....

بهرحال بايد به سليقه مامان هم احترام گذاشت ولی خب نه توی اون موقعيت خطرناك! آخه من اون موقع كه از درد به خودم می‌پيچيدم كه نمی‌تونستم بگردم دنبال سی‌دی‌های هايده و مهستی كه. خلاصه ضبط و نامجو هر دو با هم خاموش ميشن و چنان سكوت مرگ‌آوری توی خونه حاكم ميشه كه انگاری سالهاست اينجا هيچ موجود زنده‌ايی زندگی نمی‌كرده جوريكه اگه جيرجيرك هم بخونه صداش به وضوح مشخص ميشه و اونوقت تو ميمونی و يه توالتی كه هر صدايی رو بيش از بيست بار بزرگتر و آگراديسمان ميكنه و بهش خاصيت اكو ميده و ول ميكنه توی فضای لايتناهی آپارتمان و يه شكم پُر از بادِ زردآلويی كه اگه حتی تموم در و ديوار توالت هم بسان اطاق‌های تمرين موسيقی دانشگاه‌های ارمنستان و وين هم اكوستيك باشه محاله اونهايی كه بيرون هستند متوجه صداهای ناهنجاری كه خب در رفتن هر كدومش توی فرهنگ و رسم و رسوم ما يعنی يه رسوايی و برباد رفتن يك عمر آبرو و حيثيت و شرف، نشن. لامصب پنداری بد جوری اين بادِ معده وصل شده به زندگی ما ايرونی‌ها!

توی توالت گير كردی. به مامانه كه روت نميشه موضوع رو بگی. بنابراين از همون تو، داداشه رو صدا ميكنی كه آهای پسر اون تلويزيون رو روشن كن و خب اونهم در كسری از ثانيه ميشه انكر و منكر و فرشتگان مقرّب درگاه الهی! از همونجايی كه نشسته داد ميزنه:

تو توی توالت به تلويزيون چيكار داری؟! همونجوری بشين زور بزن. تلويزيون روشن كنم تمركزت بهم ميخوره!

ميگم، می‌خواهم اخبار ورزشی رو گوش كنم ببينم افشين قطبی قرارداداش رو با پرسپوليس امضاء كرد يا نه. داداشه كه خنگ‌تر از اين حرفهاست كه متوجه وخامت اوضاع بشه، ميگه:

آره بابا امضاء كرد و پريروز اومد تهران و تمرينات تيم هم شروع شده. خيلی خوب شد كه مصطفوی قطبی رو به پرسپوليس برگردوند. فكر كنم امسال هم پرسپوليس اول بشه. حتی اگه خوب يارگيری كنه ميتونه توی جام باشگاه‌های آسيا هم بره فينال. راستی كيوان، اگه قطبی بياد تكليف نيكبخت چی ميشه؟! اونها با هم مشكل دارند و ...

تا ميام داد بزنم كره خر! اون تلويزيون لامصب رو روشن كن، من اينجا كـ.و.نـ.م داره پاره ميشه، شدت عصبانيت و فشار زياد اسمزی! و بـ.اسـ.نـ.ـی كه ديگه طاقتش، طاق شده و تحمل اينهمه فشار رو نداره، همه دست به دست هم ميدن و يهويی در سكوت دلنشينی كه همه جا رو فرا گرفته صدای زوزه بلندی همانند سوت قطاری كه در دل دشت می‌پيچيه فضای تموم محله رو پُر ميكنه و همونی می‌شه كه تو دوست نداشتی. تِلنگت چنان درميره كه گويی دق و دلی سالها نگوزيدن رو به يكباره خالی كردی ... مامانه داد ميزنه:

پسر جون ده بار بهت گفتم وقتی ميوه می‌خوری پشت بندش يه چايی نبات هم بخور تا سرديت نكنه، حرف آدم رو كه گوش نميديد. حالا توريت نشده؟!

داداشه از توی اطاق داد ميزنه:

مثل اينكه اين روزها زياد نگران قطبی و پرسپوليس هستی و دلت بد جوری از روزگار پُره! از اين به بعد سعی كن كلاچ رو تا ته بگيری كه ديفرانسيلت زوزه نكشه!

و من موندم و يه صورت شرمگين كه خيس عرق شده و ماتم گرفتم كه وقتی با اولين صدا اينجوری آبرو ريزی شده و آرامش تموم آپارتمان بهم ريخته، چه جوری بقيه باد رو به بيرون بفرستم كه انگاری مامانه ميفهمه اوضاع از چه قراره و به داداشه ميگه:

سی‌دی همون يارو كه هی عربده ميزنه و داد و بيداد ميكنه ... اسمش چيه؟! نامجوه؟! اون رو بذار و صداش رو هم بلند بكن ببينم چی ميگه. مثل اينكه بعضی از شعرهاش بدك نيست فقط بايد گوش كنی تا متوجه منظورش بشی!

شنبه، ۱۵ تير ۱۳۸۷

يه سری كتاب به ترتيب قد و قامت و كلفتی و ضخامت، عينهو يه ستون بلند، چيده شده روی ميز كارم و اون زبون بسته‌ها هم همينجور بـر و بـر، عينهو اين بچه تُخس‌ها كه مامان‌شون تنها يه جايی ميذارشون، نشستند و دارند نگام‌ می‌كنند. بعضی وقتها دلم برای سكوت‌ و آرامش و جنسِ نگاه‌‌ كتابها می‌سوزه. كتابها فقط نگاه می‌كنند و نگاه ... ولی نه، احتمالاً اونها حس هم دارند و حتی می‌تونند آدمها رو بخوبی درك كنند كه اگه نبود اين حس و دركِ متقابل، آدم هيچ وقت نمی‌تونست با خوندن كتاب، اينقدر آروم بگيره و از در كنارشون بودن، لذت كافی و وافی ببره.

راستش درست يا غلط بودنش رو نميدونم ولی من معمولاً توی همه‌ی اين سالهايی كه كار كردم، تقريباً روزی نبوده كه توی محل كارم چند صفحه‌ايی كتاب نخونده باشم. بنابراين اگه كسی بياد توی دفتر كار ما ( اونايی كه ميخوان بيان بگن تا به منشی بگم باهاشون هماهنگ كنه! ) می‌بينه كه هميشه چند تايی كتاب روی ميزم پخش و پلا هست و خب از اين نمد كلاهی هم برای معدود دوستان كتاب‌خونم بافته ميشه و اگه اونها هم حال خوندن داشته باشند معمولاً سرشون بدون ‌كلاه نمی‌مونه و هر روز با توجه به سليقه و نوع ذائقه‌شون يه چيز كلفت يا نازكی هست كه بذارم كفِ دست‌شون تا يه مدتی سرگرم باشند!

راستش توی همه اون ساعاتی كه من كارم رو انجام دادم و نشستم پشت ميز و دارم يه چايی داغ رو هُرت‌هُرت بالا می‌كشم، يه سری‌ از همكاران دارند اينور اونور ميرن و يه سریهای ديگه به صِرف اينكه مديرمون داره مياد، الكی داد و بيداد می‌كنند و پيش‌بينی من اينه كه اونها اگه به همين روند ادامه بدند قطعاً به زودی و قبل از اينكه به سن بازنشستگی برسند، بواسطه همين داد و بيدادهای حاصل از ديدن رُخ مدير، كـ.و.ن‌شون همانند كشور روسيه سابق، چند پاره ميشه كه بنظر من دو روزه دنيا، اصلاً ارزش اينكارها رو نداره چون نهايتاً اونها می‌خواهن هر سه ماه يكبار كه كارانه می‌گيرند، پنجاه هزار تومن بيشتر از منی بگيرند كه عادت ندارم دستمال بردارم و خـ.ايـ.ـه‌مـ.الـ.ـی كسی رو بكنم و از اين عربده‌های مختص بازار ميوه و تره‌بار هم نمی‌كشم كه مثلاً مديرمون فكر كنه من الان فرماندهی ناو وينسس رو برعهده دارم و ناو توی موقعيت جنگی قرار گرفته و من بايد دستور آتش بدم و يا بخاطر كار شركت حاضرم قيد حنجره و هر دو تا تخم‌هايی رو كه خب شما خودتون شاهد هستيد كه من چقدر اونها رو دوست دارم و هر يه پست درميون يكی از اونها رو به رخ شما می‌كشونم، رو بطور همزمان بزنم ... چرا؟!

چونكه اون رفقها كه سر صبحی اونچنان عربده می‌كشن، بايد چند برابر اون مبلغ كارانه رو كه بيشتر از من گرفتند رو بذارند روش تا اون جـِرخوردگی‌های حنجره و باسن‌شون رو عمل كنند در حاليكه توی همه‌ی اون لحظات، من با خيال راحت نشستم پشت ميزم و كتابم رو گرفتم دستم و فارغ از همه‌ی جار و جنجالهای حاكم بر دفتر، خيلی عميق به مطالعه خودم ادامه ميدم و اصلاً هم از اين موضوع عذاب وجدان نمی‌گيرم كه چون سر كار هستم بنابراين نبايستی چيزی بخونم و بايد همه‌ی وقتم رو ولو اينكه هيچ كاری هم نداشته باشم اختصاص بدم به سازمان چون در غير اونصورت حقوقی كه ميگيرم از گوشت سگ هم حروم‌تره و از همينجور ايده و عقايد كه خب هنوز كه هنوزه توی سال 87 و بعد از گذشت سی ‌سال از انقلاب، كاربرد داره و آدميزاد اگه يه كمی زرنگ و با سياست باشد ميتونه با همين حرفها بيخيال تفكر و تعقل و سواد و تحصيل و زور بازو بشه و نون تملق و ريا و چرب زبونيش رو بخوره.

و خب حالا شايد بد نباشه بخاطر اينكه شماها هم فكر كنيد كه من خيلی آدم باكلاس و با سوادی هستم، يه قُمپوزی هم جلوی شما در كنم و اسم كتابها رو بنويسم. بهرحال تاريخ اين سرزمين نشون داده كه جماعت هميشه يه احترام خاصی برای قشر كتابخون، قائل بودند و خب بد نيست از اين رسانه تبليغی هم برای خودم بكنم!

ذهن زمستانی / رامين جهانبگلو / نشر نی / چاپ اول 1386 / 2800 تومان
نغمه‌ی غمگين / جی. دی. سلينجر / انتشارات نيلا / چاپ اول 1387 / 3000 تومان
داستانهای برق‌آسا / انتخاب و ترجمه پژمان طهرانيان / مانِ كتاب / چاپ دوم 1386 / 980 تومان
مجموعه اشعار حميد مصدق / انتشارات نگاه / چاپ اول 1386 / 9000 تومان
ديوانگی در بروكلين / پُل استر / ترجمه خجسته كيهان / نشر افق / چاپ اول 1386 / 4200 تومان
فنگ شويی FENG SHUI / ترجمه محمد قراچه‌داغی / نشر آسيم / چاپ چهارم 1386 / 1700 تومان

معمولاً اينجوريه كه هر روز، كار و وظيفه‌ايی رو كه دارم سعی ميكنم بخوبی انجام بدم و بعدش از اونجايی كه اهل كتاب هستم و اين رو هم، همه اطرافيان ميدونند، توی تموم اوقات بيكاری بجای اينكه با همكاران گل بگم و گل بشنوم و صحبت‌هامون همش به اين محدود بشه كه به فلانی پُست و ترفيع دادند و مدير واحد مهندسی دستش كجه و مديرعامل هميشه چيزش راسته و خانم واحد كنترل كيفی سه ماهه حامله است و اون يكی همكار آزمايشگاه خاطرخواه اون دختر بی‌ريختِ واحد مالی‌يه و اصلاً معلوم نيست مهندس فلانی از كجا پول آورده كه مزدا 3 سوار ميشه و نوه‌ی دختری سرآشپز، دو قلو زائيده و حالا كی تعطيلات تابستونی شروع ميشه و اضافه‌كاری‌های ماه قبل رو كی ميريزند به حساب و چهار كيلو گوشت گوساله‌ايی رو كه هفته پيش دادند چربيش كم بود و... با فراغ بال كتابم رو می‌خونم. خب شكر خدا كسانی هم كه دور و برم هستند، يه كم بيشتر از بقيه آدمهای موجود در شركتها و اداره‌های ديگه فهم و شعور دارند و اين توقع رو هم ندارند كه وقتی بيكار هستی الكی سرت رو با چهار تا كاغذ پاره گرم كنی تا اينجوری حقوقت رو حلال كنی.

من كماكان توی تموم اوقات بيكاریی كه توی محيط كارم دارم كتاب می‌خونم، حالا اگه قراره اون دنيا نيم‌سوز بكنند توی بـ.ـا.سـ.ن آدم و بفرستن‌مون توی قعر جهنم، پس بذار حداقل بخاطر خوندن كتاب بيوفتيم توی جهنم. فكر كنم بهرحال اونجا هم يه فرقی بين آدم فرهنگی و كتابخون با يه جانی و سارق و دزد مسلحانه قائل باشن.

پنجشنبه، ۱۳ تير ۱۳۸۷

امروز اگه برخلاف همه‌ی پنج‌شنبه‌هايی كه مطلبی نمی‌نوشتم، سنت‌شكنی كرده و اومدم تا چند خطی بنويسم، همش بخاطر اينه كه چند تا مطلب قبلی رو هول بدم بره پايين‌تر تا مطلب و كامنت‌ها و جوابها، ديگه جلوی چشمم نباشه تا آيينه دق باشه و بخواد هی ... بگذريم.

خب باورش سخت بود اينی كه اواسط تير ماه و اونهم توی سالی كه فروردين و ارديبهشت‌ش بارون نداشته، از خونه بيايی بيرون و ببينی داره از آسمونِ خسيس، بارون مياد. امروز صبح همون موقع كه من داشتم خواب‌آلو و كورمال كورمال ميومدم تا سوار سرويس بشم، همون موقع كه صدام اونقدر زُمخت و كلفت و خشن بود كه خودم هم روم نميشد حرفی بزنم و به هيچ عابر پياده‌ايی سلام كنم، آسمون بغض داشت و دلتنگ بود و داشت بارون ميومد. می‌شنيدی؟! هر چند بارونش همچين بارونی نبود كه بخواهد چنگ بزنه به روح و روان و سر صبحی آدم رو پرت كنه به اينور و اونور و آدم مثل يه بوكسوری كه توی رينگ افتاده جلوی يه حريف قلدر و هی چپ و راست مشت میخوره، گيج و ويج بشه و وقتی بخودش بياد كه مدتها از اون لحظات گذشته باشه ولی خب بارون بارونه بخصوص توی اين مدت، اونقدر توی اين بيابونِ برهوت، خشكی ديديم و اونقدر كف دست و پامون تَرك خورده كه كه ديگه به همين نم بارون هم دلخوشيم.

وای باران، باران
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسی نقش تو را خواهد شست؟


چند وقتيه كه فـروغ يه آهنگ فوق‌العاده قشنگ توی وبلاگش گذاشته. من معمولاً با قرار دادن آهنگ روی وبلاگ مخالفم چون باعث ميشه آدم تمركزش رو برای خوندن مطالب از دست بده و يا وقتی چند صفحه رو با هم باز می‌كنی اون موقع تركيب آهنگ‌ها چنان اعصاب و روان آدم رو بهم ميريزه كه جمع و جور كردنش ديگه به اين راحتی‌ها ممكن نيست ولی خب اين آهنگ وبلاگ فروغ بقدری زيباست كه اين روزها همش دارم اون رو گوش ميدم. حس فوق‌العاده قشنگ و خوبی به من ميده.

rira-1.bmp

ديروز كه توی سايت هفتان می‌گشتم چشمم به لينكی خورد كه همون موقع اومدم و توی لينكدونی هم گذاشتمش و اون چيزی نيست جز كنسرت سهيل نفيسی كه آخر هفته‌ی ديگه توی كاخ نياوران برگزار ميشه. سهيل نفيسی با آلبوم ری‌را خيلی زود تونست اسمش رو سر زبونها بندازه. خب اين صدا و اين آلبوم هم مثل همه‌ی صداها و آلبوم‌های دنيا، طرفدار و مخالف داره. مخالف كه نه، ولی خب هستند كسانيكه ترجيح ميدن بجای ری‌را، يه چيز ديگه‌يی گوش كنند ولی من اون رو عاشقونه دوست دارم. يه موزيك صاف و ساده و بدون جار و جنجال و ‌هياهو. يه موزيكی كه شايد خيلی جاهاش به سكوت نزديكتر باشه. با يه صدای مردونه‌ايی كه يه غم خاصی اون تَه‌تَه‌های صداش موج ميزنه. شايد بعضی‌هامون اين ری‌را رو توی بعضی كافی‌شاپها شنيده باشيم. اينجا يه گوشه كوچيكی از اين آلبوم رو می‌تونيد گوش كنيد. تا حالا به خيلی از دوست‌هام اين آلبوم رو هديه دادم ( اينجا كسی هست كه دوستِ نزديك من باشه و آلبوم رو براش نگرفته باشم؟! ) خيلی دوست دارم كه هفته ديگه بتونم به ديدن اين كنسرت برم. يادمه دفعه اولی هم كه سهيل نفيسی كنسرت برگزار كرد اونهايی كه رفته بودند خيلی خوش‌شون اومده بود. توی اين چند سال اونقدر كنسرت برگزار نشده كه ديگه اصلاً يادم نيست آخرين باری كه كنسرت رفتم كی بوده.

سليقه موسيقيايی شما رو نميدونم ولی اگه حس می‌كنيد از صدای نفيسی خوش‌تون مياد و تونستيد با آلبوم ری‌را ارتباط برقرار كنيد، توصيه می‌كنم توی اين روزهای شديداً بی‌كنسرتی، كه شايد فقط فرمان فتحلعيان با اون شلوار شيش جيبی ( توصيه می‌كنم مطلبی رو كه بهش لينك دادم حتماً بخونيد ) كه توی كنسرت قبل پوشيده بود آماده اجرای كنسرت هست، هفته ديگه رو از دست ندين و حتماً ری‌را رو توی فضای باز كاخ نياوران گوش كنيد و شب جمعه‌ايی هم يه دعايی نثار باعث و بانی اون تشكيلات كاخ و سعدآباد و نياوران و دار و درخت كنيد!

چهارشنبه، ۱۲ تير ۱۳۸۷


ما روزهای معركه در خواب بوده‌ايم ...
ديگه همه‌ی ما ايرونی هستيم و خيلی خوب به خلق و خوی ايرونی جماعت آشناييم و به اين امر واقفيم كه يكی از اون هزاران محسانات اخلاقی‌مون! همانا افراط و تفريط در همه مسايل و بُكن، نَكن‌های زندگی‌ است و خب منهم از وقتی با اشعار مصدق آشنا شدم، خودم رو بستم به حميد مصدق و فقط دارم كتابهای اون مرحوم رو می‌خونم. اولين جمله امروز هم از همون خدابيامرزه كه بدون هيچگونه دليل و منطقی و فقط به صرف اينكه ازش خوشم اومد و باهاش حال كردم، اونجا نوشتم و خب اون نوشته اونقدر قشنگ هست كه حتی دوباره اينجا هم بنويسم. پس!
ما روزهای معركه در خواب بوده‌ايم.

پنداری مصدق بين حداقل خواننده‌ها اين وبلاگ خيلی محبوبه چون وقتی مطلب مربوط به ايشون رو نوشتم ديدم خيلی از خواننده‌ها بنا به گفته خودشون، سالهاست كه كتابهای اون عزيز رو شبها زير سرشون و بالای تختخواب و لای پا و نميدونم كجاهای ديگه‌شون ميذاشتند و ظاهراً خيلی اون شاعر عزيز رو دوست داشتند و باهاش حال می‌كردند. البته منهم از شعرهاش خيلی خوشم اومده ولی نه اينكه ديگه شبها چيز اون مرحوم رو بذارم بالای سرم يا لای دندون و پاهام! من معمولاً سعی می‌كنم احساساتم رو جوری كنترل كنم تا مجبور نشم حتماً يه تيكه از چيز طرف، زير بغلم باشه تا خوابم ببره. حالا ديگه ببينی چی بشه و اون طرف خاطر‌ش برام چقدر عزيز باشه كه موقع خواب، چيز طرف رو مثل درجه تب، بذارم زير زبونم و راحت بگيرم بخوابم!

راستی گفتم احساسات و ياد يه چيزی كه توی اين روزها دهن من رو سرويس كرده، افتادم!

آقايون و خانم‌ها، دوستان، ياران و خواننده‌های عزيزان، من گـُه خوردم. يعنی اين گه خوردم رو به صراحت و به صداقت، اينجا عرض می‌كنم و اصلاً قصد شكسته نفسی ندارم. من بچه‌گی و خريت كردم و يه چند وقته كه به مناسبت حال و هوای بهاريی و نم بارون و گل و بلبل، يه كم احساساتم ورقلمبيده شد و چند تا پست عاشقونه نوشتم، چند وقته كه ديگه دوست و رفيق نمونده كه وبلاگ من رو بخونه و در رابطه با اون پست‌ها ازم نپرسه. يعنی عملاً، قـَدماً، حضوراً، جاناً، فكراً، آلت تناسلياً، دهن من رو سرويس كردند. شماها اونقدر در رابطه با اينكه اون پست مال كی بود، چرا يكی‌ش توی اروپا بود، اون يكی‌ش توی آمريكا بود و يكی ديگه توی سيدنی زندگی می‌كرد، اون خری كه موهاش رو دم اسبی كرده بود و ته اون كوچه بن‌بست ليله بازی می‌كرد كی بود، چرا اونقدر قدش بلند بود، حس نميكنی ته يه كوچه بن‌بست نبايد سر ظهر ليله بازی كرد چون همسايه‌ها خواب هستند و ناراحت ميشن، اين آس دلی رو كه طرف رو نكرده، شايد توسط دو حكم بريده بشه، اصلاً شماها چرا پاسور بازی می‌كنيد، تو كی رو آوردی خونه‌تون كه شبها دستت رو ميزاری زير سرش، خب بهتر نبود بجای دستت يه بالش بذار زير سرش و ... پرسيدين كه من ديگه غلط بكنم بخوام مطلب حسی و عاشقانه بنويسم.

حالا هر چی من ميگم، بابا والله بالله اون نوشته‌ها همش يه حسه كه بعضی وقتها مياد سراغ آدم و خب آدم اگه حال و حوصله داشته باشه، ميشينه يه كمی به اون حس بال و پر ميده و فضاسازی ميكنه تا بتونه اون رو به پرواز در بياره و يه چيزهايی برای اين وبلاگ آماده كنه ولی مگه كسی‌ قبول ميكنه؟! ملت چون خودشون هميشه كلی شن و ماسه و قلوه سنگ توی كفش‌شون هست حالا هم دنبال ريگ میگردند توی صندلهای من و اينهم يكی ديگه از همون محاسن خوب اخلاقی ما ايرانيهاست كه توی اجتماع و زندگی و فرهنگ ايرانی، پرايوسی و حريم خصوصی دقيقاً يعنی يه گوله پشم! و خب الان من موندم و يه كـ.و.ن شبهه گهی و يه آبروی بر باد رفته، پيش فك و فاميل و دوست و رفيق، كه همه فكر می‌كنند پای نه يكی، نه دو تا بلكه يه دو جين خانم خوشگل و مو بلوند از اقصی نقاط دنيا اين وسط گيره كه من هر روز كار و زندگی‌ رو گذاشتم كنار و ميشينم يه مطلب عاشقانه برای يكی از اونها می‌نويسم.

و اما، حالا كه كار به اينجا رسيده و حرف حالی بعضی از شماها نميشه، من از همين تريبون اعلام می‌كنم ... می‌خواهيد باور كنيد، می‌خواهيد نكنيد. می‌خواهيد بخوابيد، می‌خواهيد نخوابيد. می‌خواهيد بخوريد، می‌خواهيد نخوريد. می‌خواهيد بديد، می‌خواهيد نديد ... اون نوشته‌ها هيچ پايه و اساس و وجود و حضور خارجی نداره و فقط و فقط يه مطلب حسی بوده و اون رو برای هيچ خر دو پايی ننوشتم. آخه آدميزاد، اونهم يه كسی مثل من با اين ابعاد و اندازه كه هر خانمی چه لخت و چه پوشيده‌اش رو ببينه عن‌قريب، قالب تهی ميكنه و در بهترين حالت و تنها با ديدن گوشه‌ايی از چيز اون، دچار فراموشی و آلزايمر و تكلّم زبان و تكرّر ادرار ميشه، مگه مَشنگه و از جونش سير شده كه بياد جلوی اينهمه آدم فضول كه منتظرند تا تو بگوزی و اونها نخ كنند و بندازن گردنت، برای كـَس يا كـَسانی نامه‌های عاشقونه اينچنينی بنويسه؟!

سه شنبه، ۱۱ تير ۱۳۸۷

چند ساعت پيش وقتی داشتم كتاب می‌خوندم، اومدی بالا سرم و بهم گفتی خسته‌ايی و يادم نيست كه شب بخير گفتی يا نه و رفتی كه بخوابی ولی خب من مطمئن هستم كه هنوز خواب به چشم‌هات نيومده. ميدونم بيداری و داری توی رختخواب غَلت ميزنی. امشب هم دوباره بيخوابی زده به سرت. حتماً درِ اطاقت رو بستی و لامپ‌ها رو هم خاموش كردی و بدون اينكه بری زير پتو، روی تختت دراز كشيدی و حتی چشم‌‌هات رو هم روی همديگه گذاشتی تا شايد بتونی به خودت و يه سری از اندام‌های حسی بدنت دروغ بگی ولی خودت هم ميدونی كه امشب حالا حالاها خوابت نمی‌بره و شب درازی در پيش رو داری. شمردن همه‌ی گاو و گوسفندهای روی زمين و همه شهاب‌سنگ‌ها و ستاره‌های توی آسمون هم هيچ دردی رو دوا نمی‌كنه. من مطمئن‌ام كه تو الان بيداری و داری به من فكر ميكنی!

اينی‌ كه من الان با ذهنم درگير هستم و هی بخودم نهيب ميزنم كه تو حتماً الان بياد من هستی و توی خيالت با يه سری از دوست‌ها‌مون جمع شديم توی يه مغازه پيتزا فروشی و به مناسبتی كه فقط من و تو ميدونيم چی هستش، يه جشن كوچيك و خودمونی گرفتيم و داريم لذت با هم بودن رو همراه با يه كيك با خامه‌های سفيد و صورتی مَزمزه می‌كنيم، خيلی خودخواهانه نيست. خودت هم ميدونی كه نيست. چونكه دوسِت دارم. خيلی وقته كه حس می‌كنم دوست دارم. معمولاً حس‌های من بهم دروغ نميگن و الان خوشحالم كه تو هستی تا من يكی رو دوست داشته باشم و مطمئن هستم كه تو هم من رو دوست داری. حاضرم بهت قول بدم كه تو هم من رو دوست داری! اصلاً می‌خواهی سر اين قضيه شرط‌بندی كنيم؟!

راستی گفتم شرط‌بندی. ديشب سر بازی فينال ملتهای اروپا، بين تيم‌های آلمان _ اسپانيا با هم شرط بستيم و من به تو باختم. تو گفتی اسپانيا ميبره و من گفتم، آلمان. آهان، ديشب نبود، پريشب بود. نميدونم چرا وقتی كه تو هستی روزها و شبها اينقدر زود ميگذره. ولی نه، راستش فقط ديشب نبود كه بهت باختم، الان مدتهاست كه اين دلِ صاب مرده رو بهت باختم! نمی‌دونم كی بود و اصلاً چی شد كه اينجوری شد ولی ميدونم كه باختم، خيلی هم بد باختم ولی خب مهم اينه كه آدمها، زندگی‌شون رو نبازند. تو هم باختی. دلت رو نميگم كه از اون خبر ندارم، بلكه زندگی گذشته‌ات رو ميگم. تو هم سالهاست كه باختی و حالا اومدی كه ديگه بازی رو نبازی چون شايد ديگه قواعد دل دادن و دل باختن و نباختن رو ياد گرفتی. ميدونم كه اومدی تا تو هم دلت رو ببازی. اومدی تا آخرين آس برنده‌‌یی رو كه همه‌ دارايی قمار اين سالهای زندگيت هست رو بخاطر من رو كنی. اينها رو ميدونم. ميدونی كی فهميدم كه ديگه تو موندی و يه آس دل بازی نشده؟! همون موقع كه چشم توی چشم هم شديم و حس كردم دلم رو باختم.

امشب حال و حوصله نداشتم كه اين حرفها رو برای همه اون هزار و خورده‌ايی آدم مَحرم و نامحرمی كه هر روز ميان و اونجا رو می‌خونند بنويسم بنابراين الان كه هوا تاريك شده و تو هم خوابيدی، دارم اينها رو يواشكی زير نور كمرنگ يه شب‌خواب، فقط برای تو می‌نويسم تا بيارم و بذارم زير بالشتت و صبح كه از خواب بيدار ميشی اصلاً نميدونم می‌خونيش يا نه. بقول نميدونم كی، برای تو می‌نويسم بی‌بی باران ... بی‌بی باران، چه اسم و رسم قشنگی.

توی همه‌ی اين مدت بياد تو بودم. كنار تو بودم. تو خوابيده بودی و من از دور زل زده بودم به تو و توی اون تاريكی، همه‌ی خط و خطوط صورتت رو اِسكن می‌كردم. واسه روزهای تنهايی. واسه روزهايی كه نيستی. واسه روزهايی كه ... اصلاً ولش كن. نميشه حالا هم كه هستی ماتم نبودنت رو بگيرم. بخودم جرات دادم و اومدم كنارت خوابيدم. پشتت به من بود كه با تكون تخت، تو هم تكونی خوردی و به سمت من برگشتی. وقتی هُرم نفست خورد توی صورتم، دلم لرزيد. دست و دلم لرزيد. اونجا بود كه باز يادم افتاد چقدر دوست دارم. دست راستم رو گذاشتم روی بالشت و سر تو رو هم گذاشتم روی دستم. موهات ولو شده بود روی تخت و بالشت و دست و صورتت. خوابيده بودی. خواب خواب. حق با تو بود ولی ميدونم توی همه‌ی اون لحظاتی كه من تك و تنها نشسته بودم توی اطاق، تو هم خوابت نبرده بود. خم ميشم و موهات رو بو می‌كنم. عطر تن آشنای تو اينبار هم با بوی هميشگی " بی‌يوتی‌فول شير " آميخته شده و باز نصفه شبی من مدهوش اين بو ميشم. باز توی اين تاريكی شك می‌كنم به بوی اين عطر كه آيا بی‌يو‌تی‌فول بود يا بربری؟! دنبال يه نشونه آشنا برای عطر تن تو می‌گردم، كه زير لب ميگم اصلاً گور بابای هر چی عطره. مهم بوی تن توست. شانل و بربری و بی‌يو‌تی‌فول همش بهونه است. اينجا بود كه باز يادم افتاد چقدر اين بو برام آشناست. اينجا بود كه باز يادم افتاد حالا مدتهاست كه من عاشق عطر تن تو هستم.

آرزو می‌كردم
كه تو خواننده شعرم باشی
راستی شعر مرا می‌خوانی؟
نه دريغا هرگز
باورم نيست كه خواننده شعرم باشی
كاشكی شعر مرا می‌خواندی!

حالا ديگه خيلی سَبك شدم. شايد رفتم و يه پست جديد نوشتم. شايد رفتم و باز برای همه‌ی اون هزار و خورده‌ايی نفر نوشتم. برای همه اون آدمهايی كه شايد بدون اينكه من و تو رو ديده باشند، دوست‌مون دارند. اينبار از تو نوشتم. اين روزها همش دارم از تو می‌نويسم، حواست هست؟! همش دارم با تو زندگی می‌كنم. اين روزها همش تو رو دوست دارم. اين روزها فقط عاشق تو هستم ... بی‌بی باران.