گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
حميد مصدق يكی از اون شاعرايی هستش كه خب من تازه باهاش آشنا شدم. البته اون بنده خدا، جايی نرفته بود و همينجا وَر گوشمون بود. نزديكِ نزديك. چسبيده به همين در و پنجرههای سياه و سفيد زندگی. لای همين شببوهايی كه هر روز يكی مياد و يه گوشهاش رو به بهونه قلمه زدن ميكنه و ميبره تا توی باغچهاش بكاره و انگاری كه اين دل صاحب مُرده ما رو با خودش ميبره. حميدخان سالها عاشقونه توی شبهای مهتابی به ماه آويزون شده بود و داشت تاب ميخورد و حيف كه هيچ وقت اين فرصت گير ما آدمها نمياد تا از وجود اين انسانهای دوستداشتنی استفاده كنيم. شايد همهی عمر دير میرسيم.
حالا اينی كه من بعدِ اين همه سال بيام و چاپلوسی و ارواح خيك عمهام، شكستهنفسی كنم كه " خب حتماً من تا حالا سعادت و افتخار آشنايی با ايشون رو نداشتم " يه زر مُفته. از اون حرفهايی هستش كه توی ادبيات و فرهنگِ اين روزهای ما خيلی رايج شده. از همونها كه نميدونم بابت چی بايد يه دستمال يزدی دستمون بگيريم و باهاش هی چيز اين و اون رو بماليم و برق بندازيم تا روز رو شب كنيم و شب به شب هم اون دستمال ابريشمی قرمز يزدی رو بشوريم و پَهن بند توی حياط كنيم تا خشك بشه چون فردا قراره از توی همون دستمال، روزیی رو كه خدا خودش وعده داده برای تكتكمون كنار گذاشته رو دربياريم. هزاری هم كه بخواهيم كتمان كنيم و بگيم ما اينكاره نيستيم، از توی جيب تكتكمون سر اون دستماله زده بيرون. آره با تو هستم. يه نگاهی به جيب سمت راستيت بكن!
اين چاپلوسی و تملقمون هم ديگه فرقی نداره برای كیه و بدنبال چی هستيم. دو متر قد و 110 كيلو وزن هم داشته باشيم و چهار تا مدال شجاعت و لياقت و استقامت هم از مسابقات قهرمانی مردان آهنين داشته باشيم، پنداری روزمون رو بايد با همون دستمال يزدی به شب برسونيم. زندگیمون همراه با تملق و چاپلوسی و دولا راست شدن جلوی هر كس و ناكسی همچين سفت و سخت گره خورده به اين دستمالهای ابريشمی كه فعلاً برای بعضیها اين دستمالها شده اكسير زندگی. باهاش ميتونند همهی مسها رو طلا كنند! نميدونم دلم از كجا پُر بود كه از اشعار حميد مصدق رسيدم به دستمال يزدیهای معروف خـ.ا.يـ.ـهمالی. اينكه ميگن دنيا خيلی كوچيكه، حكايت همين نكته است ديگه. حميد مصدق كجا و اين دستمالها كجا؟!
اِوت! داشتم میگفتم اون خدا بيامرز شعرش رو گفته و رفته تا روح و روان و حس و حالش رو صيقل بده تا بتونه يه شعر زيبای ديگه بگه. اون كه نبايد ميومد دَم در خونهی ما و تكتك بهمون بفرما ميزد كه تشريف بياريد و اين شعرها رو بخونيد. شايد ما يه كمی نارفيقی كرديم. من خودم بواسطه عدم شناخت و شايد هم داشتن غم نون و سگ دو زدنهای الكی زندگی تا حالا فرصت نكرده بودم شعرهاش رو بخونم. چند وقته كه كتاب ... تا رهايی روی ميزم هست و هرازگاهی كه خسته ميشم و يه فرصت كوتاهی برام پيش مياد، كتابش رو ورقی ميزنم و با شعارهاش حالی میكنم. قبلترها بعضی از شعرهاش رو شنيده بودم ولی نمیدونستم اين شعر رو حميد مصدق گفته و الان دوست دارم يكی از اون شعرهايی رو كه شايد برای همهی ما آشناست رو توی وبلاگم بنويسم كه اين شعر اونقدر حسهای خوب و قشنگ و زنده داره كه آدم رو سر شوق مياره.
تو به من خنديدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پی من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضبآلود به من كرد نگاه
سيب دندانزده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز
سالها هست كه در گوش من آرام، آرام
خشخش گام تو تكرار كنان،
ميدهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا،
خانه كوچك ما سيب نداشت
ميدونی اينی كه شاعر با اين زيبايی و با اين حس فوقالعاده قشنگ ميگه ... و تو رفتی و هنوز / سالها هست كه در گوش من آرام، آرام / خشخش گام تو تكرار كنان / ميدهد آزارم ... يعنی چی؟! خيلی دوست داشتم بدونم كه حميد خان اون موقع كه اين شعر رو گفته توی چه حال و هوايی بوده. توی چه فضا و چه حس و حالی بوده كه تونسته اون فضا رو به اين زيبايی ترسيم كنه.
دلمون خوشه ما هم وبلاگ مینويسيم! زرشك. يكی نيست بابت همهی اين اراجيفی كه من به شخصه توی اين چند ساله نوشتم، يه شيشكی برام ببنده؟! به جون خودم راست ميگم و اصلاً ازش ناراحت نميشم. يكی مثل من مياد و شيش سال وقت خودش و شماها رو ميگيره و الكی صفحه سياه ميكنه جوری كه اگه قرار باشه همهی نوشتههاش رو بذاری روی ترازو، صنار دهشاهی نميارزه و اونوقت يكی مياد و با چهار تا نصفه خط، يه همچين فضای زيبايی رو برات ميسازه كه هر بار اون رو ميخونی تو رو ميبره به دوران كودكی و به اون دوردورا و به همهی اون حسهای قشنگ گم شده كه شايد اين روزها دربدر دنبالشون هستی. بنظرم نوشتن همين يه شعر ميتونست آدم رو توی تاريخ ادبيات موندگار كنه. كم حرفی نيست ... كه چرا، خانه كوچك ما سيب نداشت.
شاید حالا دیگه باید این نکته برای همیشه یادمون بمونه که، زمانی باید سفره دلمون رو بدون حضور اون یکی پهن زمین کنیم و این حق رو بخودمون بدیم که به تنهایی ببریم و بدوزیم و به زور لباس آماده شدهی عجولانهی بدون پروف رو توی تن و بدن دیگری کنیم و بدون حضور قاضی و متهم و وکیل مدافع، حکم صادر کنیم و بواسطه اون حکم، قضاوت کنیم که مغزمون پر شده نه دلمون!
پس بیا تا به هم قول بدیم که از این پس همهی اون دلتنگیها و دل نگرونیهای عصر جمعه و عصر شنبه و عصر همهی اون یکشنبههای طولانی، همهی اون بهانهگیرهایی رو که بواسطه کمرنگ شدن لحظهایی حضور دیگریست رو تحمل کنیم و بدون تشکیل دادگاه، حکمی صادر نکنیم که بواسطه اون، عشقی بیگناه رو سالها به زندان ابد محکوم کنیم. بیا تا از این به بعد توی تموم اون لحظات دلتنگی و نبودنهامون، چیزی رو نگیم که بعدا نتونیم اون زخم عمیق نشسته بر دل و جون و روح و روان دیگری رو جبران کنیم، این جمله رو خودت گفتی، یادته؟! پس بیا و همهی اون حرفهایی رو که قراره از جنس دلتنگی و دلنگرونی باشه، حرفهایی که نیاز به یه آغوش گرم و ناز و نوازش و یه نگاه مهربون و اگه یه کم شانس هم داشته باشیم نم بارونی بیاد و بوی خاک بارون خورده توی هوا موج بزنه رو وقتی بگیم که فاصلهها مثل امروز و دیروز، از اینجا تا ناکجاآباد نباشه.
شاید باید همه اون حرفهای حسی و همه اون حرفهای دلی رو وقتی زد که یکی داره موهات رو نوازش میکنه. همون وقتهایی که قراره نگاههامون با هم حرف بزنه. شاید با بودن این همه فاصله فقط و فقط باید حرفهای خشک منطقی زد. حرفهایی که نیازی به نگاه و لمس و عطر تن تو نداره. همه حرفهایی که آخر دو دوتا کردنهاش چهار میشه و خب رسیدن به این عدد چهار که دیگه نه نیاز به حس داره و نه لمس و نه نگاه و نه بودن در کنار هم. هر جای این سقف بلند که باشی جواب دو دوتا، چهار تا میشه. پس شاید باید منتظر بمونیم تا توی یه عصر تابستونی خیلی چیزها رو بهم بگیم. خیلی حرفها رو. حرفهایی رو که هیچ وقت جوابشون به چهار منتج نمیشه. فقط خدا کنه که اون روز بارون بیاد.
همين الان از تمرين برگشتم. خستهام، چون از ساعت دو داشتم ميدويدم. اگه اون دوش بعد از تمرين نباشه كه بايد جنازه آدم رو تحويل مُردهشور خونه بدند. بخصوص برای منی كه عاشق آب و حموم هستم. جداً كه بعد از يه فعاليت سخت بدنی يه دوش با فشار زياد آب، میتونه عمر دوباره به آدم بده. بواسطه فشار آب، تموم خستگی بدن نميدونم از كجای آدم دَر ميره كه آدم بعد از دوش اينقدر سبك ميشه و احساس راحتی ميكنه. ظاهراً اين يكی از قوانين فيزيك بوده كه خب هيچ دانشمندی تا حالا نتونسته اون رو كشف و ثبت بكنه و من اگه يه روزی فرصت كنم شايد رفتم و اون رو به اسم خودم ثبتش كردم و اون هم اين قانونه كه:
آدميزاد بعد از هر فشاری، به همون اندازه كه فشار داده يا بهش فشار وارد شده به همون اندازه هم احساس راحتی و سبكی ميكنه!
اين فشار ميتونه فشار ورزش باشه، فشار دوش حموم باشه، فشار شب اول قبر باشه، فشار صف نونوايی و اتوبوس باشه،فشاری باشه كه بواسطه دل درد، آدم بخودش وارد ميكنه و باعث ميشه تِلنگش دربره و يا در نهايت از اون فشارهای خوب خوب كه خب چون الان ديگه تابستونه و مدارس، تعطيل شده و يه سری بچه زير هيجده ساله هم اينجا رو ميخونند من نمیتونم بگم منظورم كدوم فشاره ولی از همونهايی كه خب وجود دو نفر بايسته و شايسته و دانسته و ندانسته و خواسته هر انسانی است!
وقتی داشتم از سالن ورزش برمیگشتم يعنی ساعت 4 خانمهای شركت رو ديدم كه هر كدومشون يه بسته، دستهشون بود و داشتند ميرفتند خونه و خب اين به معنی اين بود كه امروز روز زن بوده و شركت مراسمی برگزار كرده و به همه خانمها كادويی هم داده ... روز زن! من با اين اسم و اسمگذاريها مشكل دارم. قبلاً هم گفته بودم. بنابراين خيلی مصمم اومدم تا بعد از خوردن يه چايی ليوانی، دست به كيبورد بشم و در همين راستا يه مطلب بنويسم كه يادم اومد دو سه سال پيش هم توی يه همچين روزی، ايده و عقايدم رو نوشته بودم. با سرچ توی وبلاگ به اون مطلبم رسيدم. مطلبی به اسم، روز زن مبارك!
من خيلی كم پيش مياد كه آرشيو خودم رو بخونم. چراش رو خودم هم نميدونم. بنابراين معمولاً وقتی دنبال يه مطلب خاص هستم رجوع میكنم به آرشيو. نه اينكه بخواهم از خودم تعريف كنم، نه والله ولی وقتی مطلب قبلی روز زن رو خوندم، ديدم:
1) اون مطلب رو خيلی خوب و شفاف و واضح و مبتنی بر حقيقت امروز جامعه ايرانی نوشتم.
2) اينكه بعد از گذشت اين چند سال هنوز هم به اون نوشته و عقايد معتقدم.
بنابراين هر آنچه كه بخواهم الان با اين تن و ذهن خسته و رنجور بنويسم تكرار مكرراته پس ترجيح دادم دوباره همون مطلب رو امروز هم اينجا قرار بدم چون قطعاً خيلی از خوانندهها اون موقع خواننده اينجا نبودند و مطلب رو نخوندند.
ميدونم كه اصولاً خوانندهها خيلی با خوندن مطالب گذشته و تكراری حال نمیكنند ولی شايد بعضی مطالب توی بعضی مناسبتهای خاص ارزش دوباره و سه باره و چند باره خوندن رو داشته باشه. بهرحال اگه با يادآوری و تكرار بعضی از نوشتههای قبلی مشكل داريد، ازتون معذرت میخواهم ولی جـان من مطلب پايين رو بخونيد، ببينيد من حتی در عنفوان جوانی هم چقدر خوب و قشنگ و عاشقانه فكر میكردم و چقدر برای زن جماعت ارزش و احترام قايل بودم.
...
روز زن، روز مرد، روز کارگر، روز کارمند، روز پرستار، روز معلم، روز پست، روز معدن، روز سواد آموزی، روز ارتش، روز ... خیلی وقته که با اینهمه اسمگذاریهای ساختگی و تصنعی خودمون و همه اونهایی رو که براشون یه روزی رو توی تقویم مشخص کردیم مسخره کردیم. اینقدر واسه این و اون اسم گذاشتیم که دیگه روز، واسه اسمگذاری کم آوردیم. همیشه همین بوده ایرانی و افراط و تفریطش گند همه چیز رو در آورده. هیچ وقتی بلد نبودیم وسط یه پشت بوم مثل بچه آدم درست حسابی راه بریم. یا از اینور پشت بوم آویزون بودیم یا اونورش داشتیم دست و پا میزدیم.
روز زن مبارک! خیلی مسخره است. به این روزها و این گل و گلدونها و ماچ و بوسهها و تبریک و تعریفهای معلق توی هوا هیچ اعتقادی ندارم. به این چیزهای ساختگی و اسمها و یادبودها و حکمها و پلاکاردها و برنامههایی که کمکم داره بوی نا میگیره هیچ علاقهای ندارم. همه این روزها و همه این اسمها کـَشکه. بنظرم اگه قرار باشه روزی تو سال ثبت بشه یه روزه و اونهم روز مـادر نه اینکه اینجا که میرسیم دوباره خودمون برداريم و زنونه و مردونهاش کنیم و با سیمهای خاردار همه رو از هم جدا کنیم. نه نیازی به پاسداشت و بزرگداشت زن هست و نه نیازی به یادآوری مرد و جايگاه پدر. اگه قراره فقط یه روزی توی تقویم مشخص بشه اون روزی نیست جز روز مـادر. جایگاه و ارزش و مقام مادر در حد و حدودی هست که تنها روز اسمگذاری شده تو تقویم باشه. روز مـادر، نه روز زن!
تاریخ این سرزمین به اندازه تموم قدمت و استواری و صلابتش در حق زنان و زنانگیشان، جرم و جنایت کرده. سالهاست زن ایرانی کنج خلوت پستوها به فراموشی سپرده شده. قرن چهاردهم هجری و سال 1384[ البته الان تيرماه 1387 هستش] شمسی و آغاز هزاره سوم هیچ کدوم نتونسته غبار و پرده از رخ زنان این مرز و بوم برداره. ما مردان همراه با تموم سنتها و باورهای غلط، همگام با تموم عقدههای داشته و نداشته کودکی و جوونی و خردی و پيری، خواسته و ناخواسته زن رو جنس دوم که نه، اصلاً وجود و حضورش رو ندیده و لمس نکرده و به هیچ جایمون حساب نکردیم. گذشت زمان و عبور از بربریت و برهنگی هیچ چیزی رو عوض نکرد. منِ مهندسی که در قرن بيست و يکم بدنیال یافتن حیات و اثراتی از وجود آب در کره مریخ هستم هنوز هم مثل مش باقر، کدخدای صد سال پیش یکی از دهات علی آباد کتول، وقتی اسم زن بگوشم میخوره، فقط بیاد برانگیختگی حسی و جنسی و جسمی و فروپاشی پرچمهای برافراشته وجودی خودم هستم! حتی در امر برافراشتگی و فرو افتادگی پرچمها و برقراری جریانات احساسی و غلیانهای آنچنانی، باز هم نه زن برامون مهم بود و نه نیازها و احساسات و عواطفش. در اينجا هم مردونه فکر کردیم و مردونه عمل کردیم. چونکه سالهاست به غلط ياد گرفتيم قسمتی از مردی و مردونگی ما بر پشت لبمون سبز و سهم بیشترش هم توی تنبونمون داره جنب مبخوره پس نشونهی مردی رو در پَت و پهنی سیبیل و قد و بالای آلت قتاله دیدیم و میبینیم و خواهیم دید و کلید حلش رو هم در دستان زن جماعت یافتیم. آهــــان همین اينجاست که زن عزیز میشه. لذیذ میشه. حضور و وجودش لازم و واجب موکد میشه. ولی باز هم نه همه ماهیت و هستیش. تفکر و اندیشهاش، تعلق و و تمایلاتش، ذهن و روح و روانش پیشکش خودش، تن و بدن و قد و بالاش مال ما.
وقتی وجود و حضورش حاشیهایی و نبودش در جمع و اجتماع، اصل و اساس زندگی شد، وقتی جایگاهاش در خونه و اجتماع محدود، عقلش ناقص، سهمش نصفه، شهادتش غیر قابل قبول، فکر و اندیشهاش دُگم و متحجر، همه داشته و نداشتهاش محدود به دو سه قسمت برجسته و فرورفتهاش شد، وقتی نجابت و حجب و حیاءش آمیخته با بوی قرمهسبزی و پیاز داغ شد، وقتی بواسطه قدمزدنی، تمومی روح و روان و تن و بدنش تحت حرفهای نیشدار و دستهای هرزه و نامحرم من و توی بی سر و پا، آلوده و لجنمال شد، وقتی با پـُز جهانی شدن و W.T.O و گفتگوی تمدنها وارد عرصه جهانی شدیم و اونوقت توی کوچه پس کوچههای شهرمون، دختر و زن و بیوه و پیرزن و چادری و مانتویی و بچهدار و شوهردار و متعلقه و پردهدار و بیپرده هیچ فرقی واسمون نکرد. همه رو با یه چشم ديديم و همه رو با یه چوب رونديم پس دیگه چه زنی؟ چه مبارکیه؟ چه کشکی؟ چه پشمی؟
هنوز هم در هزاره سوم و رسیدن به سال 1400 و فتح قلههای بلند و رفیع افتخارات آنچنانی و اينچنانی، آویختن طلای المپیادهای علمی بر سر و سینه، استخراج نفت و گاز از عسلویه و پارس جنوبی و چاههای نوروز و امروز و دیروز، خودکفایی گندم و جو و یونجه و ارزن و هر آنچه به درد دام و طيور و گاو و گوسفند میخوره، حضور در جام جهانی 2006 آلمان [ خدا وكيلی تيم ملی كه تيم نيست ولی انشالله بواسطه اينكه خداوند علی دايی رو خيلی دوست داره، تيم به مسابقات جام جهانی 2010 آفريقای جنوبی راه پيدا كنه ] افزایش بـُرد موشک شهاب 3 و افزایش پروتئین در امگای 3، زن ایرانی بواسطه دید و نگرش سنتی و عقبمونده ما جماعت مردها که ادعایمان تمامی پيکر الاغ بیچاره رو به یکباره پاره میکنه، هنوز در پیچ و تاب همون کوچههای خشتی و گلی سالهای عصر قدیم باقی مونده.
بواسطه دید و نگرش سنتی من و تویی که از پدر و اجداد و نیاکانمون به ارث بردیم، زن کلفت و کنیز خونه است، پس باید دستهاش پینه ببنده و پاهاش ترک بخورده. صحبت از زن ایرانیه، زنی ایرانی به وسعت تموم ایران از بندرعباس و روستاهای میناب گرفته تا سرخس و تربتجام و دهلران و دشت مغان. زن ايرانی نه فقط همين چهار تا دختر خوشگل و لوندیند که توی تجريش و ونک و چهارباغ و احمد آباد و کیش و متل قو میبينيم که هرچند خود اينها هم بدبختتر از هر کسی هستند چونکه تموم آمال و آرزوهاشون، میلیمتری و سانتیمتری شده. بدون اینکه نقش و ماهیت و جایگاه و اصل و اساس وجودی خودشون رو درک کنند تموم زندگیشون محدود شده به یه جعبه آرایش و یه میز توالت و تموم دغدغههاشون این شده که دو سانت روسریشون بياد پايين و سه سانت شلوارشون بره بالا. بهرحال از اونها نمیشه ایراد گرفت. علتالعلل این بدبختی اینه که تفکر احمقانه و سنتی مرد جماعت که زن رو فقط مادر بچهها و بغل پُرکن شبهای سرد زمستونی خودش میدونه، زن ایرانی رو به اینجایی رسوند که داریم میبینیم.
و اما مطئن باشيم هنوز هم در همین تهران بزرگ، نه یکی، نه دو تا، نه اُمی و نه بیسواد بلکه هزاران و صدها هزار آقایون مدرن و شیک و دانشگاه رفته و ماکسیما سواری هستند که اگر در خونهشون چوبی بود و اگر نبود تکنولوژی افاف و درب بازکنهای تصويری، این توقع رو داشتند که وقتی کلون مردونه در بصدا درمیاد خانم خونه، انگشتش رو تا ته حلق در گلوی خودش بکنه و اونوقت بگه کیه تا يه موقع نامحرم صدای عیال و مادر بچهها رو نشنوه که اونوقت ... بگذریم! حالا که همه فقط به يه اسم و به يه روز و یه شاخه گل راضی شدن ما چرا باسن خودمون رو جر بديم؟! روز زن مبارک!
بواسطه پخش مسابقات فوتبال جام ملتهای اروپا كه خب از بد حادثه تيم محبوب همهی خانمهای ايرانی، يعنی ايتاليا و مانكنهايی كه ديگه هيچ كدومشون نه از لحاظ تيپ و قيافه و نه از لحاظ بازی و دوندگی، فروغ گذشته رو داشتند و ديشب توسط اسپانيا حذف شدند، هر شب تا يك و دو نصفهشب بيدار هستيم و ده پونزده روزه كه جماعت، صبحها كه از خواب بيدار ميشن، گيج و ويج هستند و انگار مست و پاتيل از خونه اومدند بيرون و دائماً توی تاكسی و اتوبوس و مترو در حال چرت زدنند. هر چند ماها سالهاست كه گيج ميزنيم. شايد قرنهاست كه مست و مَلنگيم. يه سری اشتباهات بزرگ تاريخی داريم كه اتفاقاً بعضیهاش رو قراره مثل المپيك يا مسابقات جام جهانی، هر چهار سال يكبار تكرار كنيم!
باز اگه يه سری دوستان، اون شاهرگ بزرگ تعصب ايرانی و آريايی بودنشون قراره منقبض و منبسط بشه و میخواهن بگن نه و منكر اين قضيه بشن، يا ادامه اين مطلب طولانی رو نخونند و يا لطف كنند و يه كم به دور و بَرشون و اين چند سالی كه خودشون ديدند و لمسش كردند نگاه كنند. ما ايرانیها همچين قشنگ توی تموم سرتاسر تاريخ ريديم كه اصلاً نيازی نيست برای كشف اثراتِ نخود لوبياهاش به گذشتههای خيلی دور سفر كنيم. قرنهاست كه نژاد آريايی تپه نريده باقی نذاشته. دستمون به كهكشان راه شيری و مريخ و ماه و اورانوس و كيوان و نپتون و پلوتون نرسيده وگرنه اونجا رو هم يه حالی بهش ميداديم و سرزمينشون رو آباد میكرديم. برگ برگِ صفحات تاريخ رو، به رنگ زرد و قهوهايی سوخته درآورديم. بوش رو نمیفهميد؟!
بنظرم اصلاً نياز نيست تاريخ رو ورق بزنيم و سوار ماشين دودی شاه عبدالعظيم بشيم و با اسب چاپار، به زمون ناصرالدين شاه و مظفرالدين شاه و كاخ گلستان و كسخول ميرزا و دودولِدوله و عهدنامههای تركمنچای و گلستان رجوع كنيم، فقط بايستی همين چند ساله رو يه كمی دقيقتر مطالعه كنيم. رفتار همين آدمهای عادی دور و بر خودمون، دختر عمه مريم و خاله پری و پسر دايی بهرام و آقای مشهدی بايرام، دريانی سوپری سر كوچه و مهندس فلانی و خانم دكتر بيساری و استاد پشمكی و بغال و نونوا و پليس و معلم و راننده تاكسی و مديرعامل و سوپور و نقاش و آكتور سينما و ... يه كمی آناليز و تجزيه تحليل كنيم و اونوقت منصفانه نگاه و قضاوت كنيم، احتمالاً خيلی چيزها دستگيرمون ميشه ... بدور از نگاه و تعصبات ناسيوناليستی يه امتحانی بكنيد.
بنظرم، رفتار و كردار و عملكرد امروز ماها نشون داده كه ايرانی جماعت، توی دنيای نوين برخلاف اونیكه فكر ميكنه، همچين باهوش نيست و ذهن چندان پويا و هوش فوقالعادهايی نداره. فقط بواسطه زرنگی تونسته از يه سری از فرصتها سوءاستفاده، دقت كنيد استفاده ايرادی نداره ولی ماها خيلی جاها بواسطه سوءاستفاده تونستيم پلههای موفقيت و پيشرفت رو طی كنيم. از قرار معلوم ايرانی، بدنيا اومده كه فقط در ِديگرون بماله و از اين نمد، كلاهی هم برای خودش بدوزه. مليّت طرفِ مقابلش هم هيچ فرقی براش نداره. ميتونه يه افغانی و بنگالی بدبخت بيچارهايی باشه كه با هزار اميد و آرزو برای شفای بچه عليلش به مشهد اومده و حالا توسط دوستان ايرانی كه جزوه همون ايرانیهای باهوش و زرنگ قرار دارند، سر كيسه بشه و يا ميتونه يه انگليسی و آلمانی و ژاپنی توريستی باشه كه اومده تا ميدون نقش جهان و سی و سه پل اصفهان رو ببينه و وضعش هم خيلی خوبه و شبها هم توی هتل عباسی میخوابه ولی راننده تاكسی و ليدر تور و رزرويشن هتل و فروشنده گز و صنايع دستی و خلاصه همه و همه میخوان درش بمالند و اين زرنگی و درمالی نه فقط محدود به مملكت خودمون كه ماها توی سرتاسر دنيا در ِ همهی مردم كره زمين ماليديم و توی اين خصيصه شهره خاص و عام هستيم. دستمون به آدم فضايیها نرسيده وگرنه شايد باسن مبارك اونها رو هم ... آره!
يه وسترن كابوی آمريكايی توی خودِ خودِ ايالت تگزاس، ايتاليايی بغل برج يه وری پيزا، دختر فرانسويه زير برج ايفل، مصری پای اهرام ثلاثه مصر، عربِ كنار برج العرب، تركه توی يكی از جزاير استانبول، برزيلی وسط مزرعه نيشكر، انگليسی توی دانشگاه آكسفورد، چينی وسط ميدان تيانمين، هندی وسط بالیود و ... خلاصه برای ما هيچ فرقی نداره هر جا كه باشيم میخواهيم خصلتِ خوب درمالی خودمون رو نشون همهی مردم كره زمين بديم. وقتی تصميم میگيريم در كسی بماليم همچين قشنگ و حرفهايی، بتونهكاری میكنيم و چنان ميماليم كه طرف حالا حالاها متوجه نشه از كدوم طرف بهش ماليده شده!
بنظرم ماها خيلی گير گذشته هستيم و تموم افتخاراتمون متكی به چند ايرانی سرشناس هست و ديگه چيزی برای ارائه نداريم. براحتی چشممون رو به روی واقعيتهای دنيای كنونی بستيم و پشت كرديم به همهی تحولاتِ اخير دنيای مدرن و الان، هم از تكنولوژی دور شديم و هم از معنوياتی كه افتخاری بود برای دنيای شرقی كه خب ما ادعای مرشد بودنش را میكرديم. سالهاست، برای اينكه خيال خودمون رو راحت كنيم و عذاب وجدان نگيريم، معمولاً توی جيب همهمون چند تا اسم و عكس از ايرانیهای معروفی كه توی دنيای امروزی مطرح هستند، وجود داره و تا اسم ايران و ايرانی مياد، هشتاد ميليون ايرانی رو كه خيلیهاشون براحتی دروغ ميگن، تهمت ميزنند، دزدی میكنند و خيلی از اصول اخلاقی جامعه امروز رو رعايت نمیكنند رو فاكتور میگيريم و اونوقت با اعتماد به نفسی ستودنی سرمون رو بالا میگيريم و میچسبيم به همون چهار تا آدمی كه تقريباً همهشون از بچهگی توی اروپا و آمريكا بزرگ شدند و همون جا، درس خوندند و كالج و دانشگاه رفتند و تا حالا هم فقط ايران رو روی نقشه جغرافيايی ديدند ولی خب بواسطه داشتن پدر و مادر ايرانی در حال حاضر دو مليتی هستند و الان يكیشون مدير فروش گوگل و اون يكی مهندسارشد ياهو و يكی ديگه برنامهريز ناسا و رئيس بيمارستان قلب كاليفرنيا و ... هستند.
بايد بدونيم وقتی صحبت از ايرانی ميشه، مراد و منظور فقط شهره آغداشلو و انوشه انصاری و بيژن و پروفسور رضا و چند تا آدم سرشناس ديگه كه تعدادشون به انگشتهای دو دست هم نميرسه، نيست. صحبت از حدود هشتاد ميليون آدم و سرزمينی به درازای طول تاريخ و تمدنی كهن هستش و اونوقت با اين معيارها بايد خطكش بياريم و ابعاد نسلها و آدمها رو بسنجيم. بواسطه داشتن ابوعلی سينا و ابوريحان و فردوسی و خيام و رازی و مولانا كه نمیتونيم چوپ برداريم و دهن همهی جهان هستی رو سرويس كنيم و هر جايی حرف ميشه هی خودمون رو منگنه كنيم به آدمهای هفتصد هشتصد سال پيش و بگيم ما سعدی و رستم و ابو سعيد ابوالخير داشتيم، بابا اين حرفها ديگه توی جامعه كنونی شُرتی برای فاطی نميشه!
نسل برتر آريايی قرنهاست بواسطه هزينه كردن از اسمهای داريوش و كوروش و هخامنش و وصيتنامه و منشور آزادیی كه در زمان كوروش نوشته و پايهگذاری شده سرافراز بوده ولی فكر نمیكنيد توی دنيای امروزی و با توجه به مقياس و استانداردهای مادی و معنوی جهانِ امروز، ما دچار سير قهقهرايی شده و با مُخ داريم به سمت ناكجا آباد ميريم؟! فكر نمیكنيد توی هيچ جايی از معادلات كره زمين هيچ نقشی نداريم؟! اعتباری نداريم؟! امروزه بسياری از ايرانیهايی كه توی غرب زندگی میكنند وقتی ازشون میپرسن اهل كجايی، در جواب ميگن پرشن! و پرشن يه جايی توی ناكجا آباده كه در دنيای فعلی هيچ وجود خارجی نداره. منطقهايی كه صدها و هزاران سال پيش، ايران و عثمانی و يونان فعلی رو در برمیگرفت و دارای تمدن قديمی بوده و حالا هم ايرانيهایی كه خارج از اين مملكت زندگی میكنند برای رد گم كردن ميگن اهل پرشن هستند و معمولاً كسی هم كه سوال رو پرسيده، سری به تعجب تكون ميده و راه خودش رو ميكشه و ميره پی كارش تا بگرده ببينه اين پـرشن كجای اين كره خاكی هستش!
اينها همون واقعياتی است كه نمونهاش رو سالهاست تلويزيون و مجريان ورزشی به دروغ به خورد ملت ميدند، كه بله ما بهترين تماشاچيان دنيا رو داريم. اونها يا نميدونند معنی بهترين چيه و يا نمیدونند دنيا چقدر بزرگه. والله به پير، به پيغمبر، به همين سوی چراغ، دارند دروغ ميگن. خانمها نمیتونند برن ورزشگاه ولی مگه ما آقايون تا حالا پامون رو به ورزشگاهها اين مرز و بوم پُر گوهر نذاشتيم و نمیدونيم اونجا چه جنگل و طويلهی هست و چه حرفها كه از زبون بهترين تماشاچيان دنيا! به بازيكن خودی و يار غير خودی و داور و مربیها گفته نميشه؟! كدوم يكی از ماها اگه بچهايی ده دوازده ساله داشته باشيم حاضريم دست اون رو هم بگيريم و يه روز عصر جمعه بريم و به اتفاق روی سكوهای ورزشگاه آزادی بشنيم تا يه مسابقه باشگاهی كه توش تيمهای پرطرفدار بازی دارند رو نگاه كنيم؟!
من خودم سالها توی ليگ و سوپر ليگ بازی كردم و توی اكثر شهرهای بزرگ ايران مسابقه واليبال دادم. فكر میكنيد كه توی كدوم سالن ورزشی رفتيم و مسابقه داديم و تيم اون شهر رو برديم و تماشاچیان فهيم و همونايی كه مدعی بهترينهای دنيا هستند، حق ميزبانی رو بجا آورده و با فحش خواهر و مادر بدرقهمون نكردند؟! اينهايی كه دارند ميگن ما بهترين تماشاچيان دنيا رو داريم آيا اين جرات رو دارند كه توی يه سالن ورزشی كه هيچ امنيتی توش حاكم نيست، جلوی چهار پنج هزار نفر كه خيلیهاشون دارند تمام نواميس تو رو ميارن جلوی چشمات، لخت بشن و با شورت ورزشی مسابقه بدند؟! آيا اين مجريان عزيز تا حالا رفتند توی سالنهای واليبال اروميه، تبريز، گرگان، قزوين، گنبد، آق قلا، نور، مشهد تا ببينند وقتی داور امتيازی رو به ضرر تيم ميزبان ميگيره چه حرفهایی كه گفته و شنيده نميشه؟! آيا خيلی وقتها كه بازيها بصورت زنده و مستقيم پخش ميشه متوجه اين نكته نشدين كه يهويی صدای ورزشگاه و تماشاچيان كم و يا بسته ميشه؟! اونجاها همون جاهايی هستش كه بهترين تماشاچيان دنيا دارند هنر بهترين بودنشون رو به رخ همه میكشن! اينبار گوشهاتون رو تيز كنيد، شايد يه چيزهايی شنيديد. پس چرا تلويزيون اون فحشهای كشدار بهترينهای دنيا رو پخش نمیكنه؟!
آيا عادل فردوسیپور، جواد خيابانی، مزدك ميرزايی، پيمان يوسفی ( كه بقول مجيد وارث احتمالاً بايد يه كاری بغير از گزارش فوتبال هم بلد باشه ) كه يك ساعت و نيم از تريبونی صحبت میكنند كه توی خيلی از موارد بيش از سی چهل ميليون مخاطب داره، بايد به زور و بدون هيچگونه دليل و منطق و مدركی، به صرف اينكه تماشاچی مادر مُرده از شب قبل اومده و جلوی استاديوم خوابيده تا يه بليط گيرش بياد، بگن ما بهترين تماشاچيان دنيا رو داريم؟! ادعای بهترين بودن در دنيا، كم چيزی نيست. ما كدوم استاندارد بهترين بودن در دنيا رو داريم كه هی زوری زوری داريم خودمون رو بهترين ميدونيم. آيا همين مجريان عزيز حاضرند دستِ دو تا آدمی كه باهاش رودرواسی دارند رو بگيرند و به هوای ديدن يه مسابقه فوتبال بين تيمهای استقلال و پرسپوليس به قسمت حتی پاويون استاديوم آزادی برن تا يكی دو ساعتی مهمونهای عزيزشون در كنار بهترين تماشاچيان دنيا باشند و به فيض اكمل نائل بشن؟! فكر نمیكنيد سالهاست كه خودمون رو پشت يه سری القاب و صفات چاپلوسانه مخفی كرديم؟! يه موقعی دوره القاب مستطابدوله و قوامالسلطنه و وزيرالملوك و ظلالسلطان و قَدرقدرتها و وكيلالرعايا و اعلاءحضرتها بود و حالا هم موقع گفتن بهترينها در دنيا بودنمون خودمون رو از تو ميسوزونه و ديگرون رو از بيرون.
بغير از جرقههايی زودگذر، در چه زمينهايی در دنيای فعلی حرفی برای گفتن داريم؟! نظام آموزش و پرورش؟ بهداشت و درمان؟ راه و ترابری؟ تجارت؟ معدن؟ مديريت؟ شهرسازی؟ بانكداری؟ ماليات؟ بيمه؟ ورزش؟ كشاورزی؟ دامداری؟ صنايع پتروشيمی؟ الان ديگه عصر و دنيای ارتباطاته. امروز كه بوش اسهال ميگيره و توی واشنگتن دو دقيقه توی توالتهای كاخ سفيد بيشتر ميمونه توی كسری از ثانيه اون يارو كه توی قبيله ماوماوی موزامبيك، بالای درخت زندگی میكنه متوجه ميشه كه بوش، ديشب دو تا دونه خيار خورده و چون خانمش بهش چايی نبات نداده، اونهم سرديش كرده و امروز هم به اسهال مزمن مبتلاست. توی چنين دنيايی كه همينجوری تخمی تخمی نمیتونيم بگيم ما بهترين قوم و بهترين نژاد و بهترين تماشاچی و بهترين فلان دنيا هستيم. الان ديگه بهترين بودن، فرمول و قواعد و قوانين و استانداردهای خاص خودش رو داره كه بايد با اون زبون با دنيا صحبت كنيم. پس نبايد فقط دلخوش گذشته و همين چند نفر ايرانی معروف دنيا باشيم. ما بهترينهای دنيا نيستيم ولی خب شايد با سعی و تلاش بتونيم به اون جايگاه نزديك بشيم. پس فكر نمیكنيد بهتر باشه فعلاً اينجوری سليقهايی و گشاد گشاد شعار نديم و هندونه زير بغل همديگه نذاريم، چون آخر عاقبت خوبی نداره؟!
معمولاً در آغاز هر سال ميلادی يه سری آدم معروف و طراح و ديزاينر و ورزشكار و هنرپيشههای هاليود و شركتها و موسسات آنچنانی در كنار يه سری سياستهای مافيايی كه خب ما هيچ وقت نخواهيم فهميد كجا شكل ميگيره و سرشون به كدوم آخوری وصله، در سطح كلان و برای كل جامعه بشری، نسخه میپيچند و مُد رو توی دنيا معرفی میكنند. انواع و اقسام مدلهای مو، رنگ، لباس، كفش، شال گردن، كروات، ماشين، لوازم آرايش و .... الاماشالله.
تا چند سال پيش كه خب ما نوجوونی بيش نبوديم و تازه پشت لب و زير بغل و يه جاهای ديگهمون سبز و به تناسب، سيخ شده بود و ماشالله مثل الان، درخت تناوری نشده بوديم كه گردنمون رو تبر هم نتونه بزنه! تنها چيزی كه از دنيای پُر زرق و برق غرب به گوشمون ميرسيد اين بود كه امسال فلان رنگ مد شده و تمام. هرازگاهی هم بواسطه حضور چند تا كانال راديويی كه معمولاً شبها با بدبختی و با پارازيت هميشه همراه بود، میفهميديم كه مثلاً فلان گروه موسيقی و فلان آهنگ، امسال توی اروپا يا آمريكا گل كرده و توی اين دهكده جهانی كه خب اون روزها مثل الان اينقدر كوچيك و جمع و جور نشده بود و خيلی ولنگ و وازتر از الان بود، عملاً روی كره خاكی ماها تافته جدا بافتهايی بوديم كه اصلاً دنيای اون روزها ما رو به تخمش هم حساب نمیكرد ( و خب البته اين موضوع كماكان بقوت خودش باقی هست! ) و اصلاً توی معادلات جهانی هيچ نقشی نداشتيم، چه برسه به همراه شدن با دنيای مد.
زمونه و روزها و شبها و ماهها و سالها گذشت و گذشت تا اينكه رسيديم به اين روزهايی كه الان توش هستيم. الان ديگه بواسطه پيشرفت تكنولوژی، با يه كليك میتونيم بفهميم توی واشنگتن درجه هوا چنده و با رجوع به سايتهای مختلفِ برندهای معروف دنيا، انواع و اقسام لباسهای تابستونی و زمستونی رو میبينيم و زير و بم و مشخصات و پروفايل تموم خوانندهها و گروههای موسيقی رو ميشه توی اينترنت و ماهواره و مجله براحتی پيدا كرد. الان ديگه سر و كله و رنگ و لباس و انگشتر و دستبندِ جوونهای ما كاملاً به روز و مطابق با همون چيزی هستش كه تينايجرها و جوونهای محلههای لندن و نيويورك و پاريس به تن و به دست و سر و كلهشون آويزون میكنند. خلاصه كه الان توی مقوله مد خيلی نزديك به دنيای كنونی شديم.
در رابطه با موسيقی كه هر سال يه چهره جديد مد ميشه، من هيچ تخصص و تحصيل و مطالعهايی ندارم. در همين حد ميدونم كه برای اينكه ترومپت بزنی بايد نَفس و شُش قوی داشته باشی تا بتونی خوب فوت كنی و بعد از يه مدت هم بخاطر فوت كردن زياد حتماً باد فتق ميگيری و بايد تخم و بيضتينت رو بذاری زير تيغ جراح و يا گيتار همون سازی هستش كه كوروش يغمايی باهاش گل يخ رو ميخونه.

تقريباً دو سه سالی هست كه توی دنيای موسيقی "محسن نامجـو" به عنوان يه پديده معرفی شده. يه موسيقی تلفيقی با اشعاری شايد اعتراضی كه هم طرفداران خاص خودش رو داره و هم مخالفان خودش رو. اينكه نامجو فالش ميخونه و شعرهاش بیمعنی و مفهوم هستش، سازش كوك نيست و قبل از نت چهارم آهنگ فلانش بايد سكوتش رو بيشتر میكرد و كليد سل رو بايد توی جيب شلوارش ميذاشت تا اون رو گم نكنه و اين حرفها اصلاً توی قد و قواره من نمیگنجه كه من نه ميدونم فالش چيه و نه تا حالا بغير از علی شلمبه كسی كليد خونهاش رو به من داده! من نه همه، بلكه بعضی از آهنگهای نامجو رو دوست دارم و اونهايی رو هم كه دوست ندارم شايد تا حالا حتی يكبار هم گوش نكردم. بهرحال نامجو هم مثل هر خوانندهايی يه سری آهنگ خوب و بد داره ولی من امروز باز فيلم ياد هندوستان كرده و يه خواهشی ازتون دارم و خب الان ديگه حتماً همهتون ميدونيد كه من وقتی از شما يه خواهشی دارم دنبال اين نيستم كه كليد خونه يا ماشينتون رو بگيرم بلكه میخواهم يه كمی آقدايی رو هم بكشيد و توی يه نظرخواهی جديد شركت كنيد.
بنا به دلايلی دوست دارم بدونم اونهايی كه نامجو رو دوست دارند و آهنگهاش رو گوش میكنند بيشتر از همه به كدوم آهنگهاش علاقه دارند بنابراين دوستان لطف كنيد و اگه ممكن بود به ترتيب الويت ولی اگر نشد فقط اسم اون آهنگ و يا اگر اسمش رو هم نمیدونيد يه جوری نشونی اون آهنگ رو بدين كه من بفهمم منظورتون كدوم آهنگ هستش. ميدونيد كه من بچه مودبی هستم، بنابراين پيشاپيش از همهتون كه مياييد و نظر ميديد تشكر میكنم و اينبار برخلاف همهی نظرسنجیهای قبلی، من خودم بعنوان اولين نفری هستم كه نظرم رو مینويسم.
آهنگهای انتخابی من به ترتيب الويت عبارتند از:
1) همراه شو عزيز 2) ترنج 3) كز بلبلان 4) بنگر به جهان 5) جبر جغرافيايی 6) يار مرا 7) عقايد نئوكانتی 8) گيس 9) عدد 10) هستی
اما بيش از آنكه اسفنج آبی رنگِ زمينشو را بگذارم خيس بخورد تا بعد بيفتم به جان سراميكها، اول از همه صندلیها را از نشمينگاهشان گذاشتم روی سطح ميزهای گرد و كوچك كافه. طوری كه هر وقتِ خدا دستهی زمينشور را پايه میكنم زير سنگينی بدنم و نگاهشان میكنم، به نظرم ميرسد كه يك مشت زنِ بدكارهی همشكل، به نحو زنندهای روی ميزهای كافه دراز كشيده باشند و پاهایشان را داده باشند هوا تا متفقاً، يك جايی از خودشان را نشان سقف بدهند. چرا؟! چون بدكارهاند و از اين قبيل كارها خوششان میآيد و بهش عادت دارند.
دور و بَرت و بين دوست و رفقات اگه يه مُشت آدم باسواد و كتابخون باشه، هميشه اونها حرفی برای گفتن دارند و میتونند خيلی زود سورپرايزت كنند. هر موقع قراری دارید و میخواهی ببينیشون ميدونی برات دو سه كتاب خريدند و يا حداقل میتونند چند تا كتاب خوب بهت معرفی كنند تا دو سه هفتهای رو سَر كنی. فكر كنم داشتن دوستان كتابخون تنها آرزويی بود كه خداوندگار برای كيوان برآورده كرد و پنداری جفت و جور كردن اين آرزو برای ايزد منان، چنان سخت و پُرهزينه بود كه ديگه اون قسمتهايی كه مربوط به ريخت و قيافه و شكل و شمايل و تحصيل و پول و بیامدبليو و خونه توی زعفرانيه و ويلای شمال و باغ بالا و يابوی پايين و... فرصت نشد كه ديگه بهش برسه و من موندم و همين چهار تا رفيق بدبختتر از خودم كه نون نداريم بخوريم ولی بطور بيست و چهار ساعته، كتاب میخريم و میخونيم. اين چند تا دوست بجای غذای جسم، خودشون رو بستند به غذای روح و خدا آخر و عاقبتشون رو ختم بخير كنه.
قسمتهايی رو كه خوندين، البته منظورم اون پاراگراف اول و همونی كه جملاتش رو عينهو بادوم زمينی كجكج و يه وری نوشتم، برگرفته از كتاب " كـافه پيـانـو " ست. كتاب اونقدر ساده و روون نوشته شده كه وقتی اون رو بگيرید دستتون! ( صد البته كه منظورم همون كتاب هستش، نه چيز ديگه! ) به همين راحتی نمیذاريدش زمين و تا موقعی كه چشمهاتون سنگين نشده و يا نياز به توالت پيدا نكردهايد حتم بدونيد كه اون رو يه نَفس تا آخر ميخونيد. داستان در رابطه با يه كافیشاپ و صاحب اون مغازه و دختر و مشتریهاشه كه من رو خيلی زياد ياد تئاتر، بیشير و شكر حميد امجد ميندازه. چيزی كه برام جالب بود اينكه نويسنده در اول كتاب نوشته: اين كتاب رو پيشكش میكنم به خواهرم فريبا و همين طور به هولدن كاليفيلد عزيز!
بهرحال اگه به داستان ايرانی علاقه داريد و اسم و رزومه نويسنده خيلی براتون مهم نيست، توصيه میكنم توی اين روزهای گرم اول تابستون كه شكر خدا، مملكت نه آب داره و نه برق و امكان استفاده از هيچگونه وسيله رفاهی و اينترتيمنت نيست و نه ميشه تلويزيون ديد و نه كولر و كامپيوتر و ضبطی رو روشن كرد و نه آبی هست كه آدم هر وقت هوس كرد، پاشه بره حموم تا حداقل يه كم با خودش و جسم و روح و روانش خلوت كنه! بنابراين بهترين كار اينه كه يه گوشه دنج تنگ و تاريكی رو پيدا كنيد و يه ظرف ميوه بذاريد بغل دستتون و كافه پيانو رو بخونيد كه توی خيلی از صفحاتش میتونيد طعم خوش قهوه رو حس كنيد.
كافـه پيانـو / نويسنده فرهاد جعفری / نشر چشمه / 266 صفحه / 3600 تومان
همونجور كه گفتم اين روزها مثل وقتی كه آدم مريض ميشه خودش رو میبنده به پرتقال و ليمو شيرين، منهم خودم رو بستم به كتاب. دور از كتاب نبودم ولی وقتی بعد از مدتها به يه كتاب خوب و باب دل ميرسی ديگه حاضر به تركش نيستی و " شطرنج با ماشين قيامت " يكی از كتابهای خيلی خوبی بود كه اين روزها با معرفی دوستی عزيز گرفتم و خوندم و خيلی هم ازش خوشم اومد.
وقايع این رمان در آبادان و طی سه روز از روزهای محاصره این شهر توسط نیروهای بعثی اتفاق میافتد. قهرمان این رمان دیدهبان نوجوانی است که به ناچار به جای دوست مجروحش –پرویز- راننده ماشین حمل غذا میشود. او این شغل را در حد خود نمیداند و سعی دارد افراد کمتری از آن باخبر شوند. از طرفی مأمور به انجام دیدهبانی برای عملیاتی میشود که طی آن قرار است که رادار عراقی موسوم به " سامبلین " را گمراه کنند. راداری که آن را " ماشین قیامتساز " مینامند. او در این سه روز به واسطه شغل جدید و نیز مأموریتش با آدمهای مختلفی آشنا میشود و تحولی در او به وجود میآید. آدمهایی مثل یک مهندس نیمهدیوانه، زنی به نام گیتی و دخترش مهتاب، دو کشیش ارمنی و ...
ادبيات و آدمهای جبهه و جنگ رو خيلی دوست دارم و لابهلای همه اين درگيريهای روزانه و بگير و ببندهای زندگی كه هيچ وقت هم به نتيجه نمیرسه و هيچ دو به اضافهی دويی، چهار نميشه، هرازگاهی هم به كتابهای جبهه و اگه فرصتی بشه با آدمهای مخلص اون موقع كه ديگه تقريباً الان همهشون از اون روزهای جنگ، توی تن و بدنشون تير و تركشی به يادگاری باقی مونده گپی ميزنم. اون آدمها رو دوست دارم. آدمهايی كه ايده و عقيده و ... بگذريم! ميتونم به جرات بگم كه كتاب شطرنج با ماشين قيامت، بهترين كتابی بوده كه تا حالا در رابطه با جنگ هشت ساله ايران و عراق خوندم. از نكات جالب توجه، رسيدن كتاب به چاپ ششم و همچنين ترجمه كتاب به انگليسی در لسآنجلس آمريكا توسط Mazda Publisher و در سال 2008 بوده.
شطرنج با ماشين قيامت / نوشته حبيب احمدزاده / انتشارات مهر / 324 صفحه / 3100 تومان
ساعت نميدونم چنده نصفه شبه. خيلی سعی كردم كه امشب هم مطابق معمولِ هر شب، ديرتر بخوابم ولی تمرين امروز و سگ دو زدنهای روی تردميل اونقدر خستهام كرد كه وسط مسابقه فوتبال تيمهای چك و تركيه از سری مسابقات جام ملتهای اروپا، ديگه نتونستم چشمهام رو باز نگهدارم و بازيكنها و داور داشتند وسط زمين ميدويدند كه جلوی تلويزيون دراز به دراز خوابم برد. احتمالاً توی خواب و بيداری و هنوز توی همون آسمون طبقه اول، سير و سلوك میكردم كه تو زنگ زدی، منتظر تماست بودم. من هنوز گيج و منگم و نميدونم اصلاً باهات سلام عليك كردم يا نه كه تو مشتاقانه و تند و تند، داری از كارهايی كه توی طول روز انجام دادی، تعريف ميكنی. باز طبق معمول و توی همون خلاء شبانگاهی، نبودن تو رو بيشتر و بيشتر احساس میكنم و دوباره توی همون حالت خلسه، لعنت ميگم به اين همه فاصله. به اين همه مسافت. به اين اختلافِ ساعتی كه انگاری مثل سياستهای دو كشور هيچ موقع قرار نيست با هم منطبق و چفت و جور بشه.
آب و هوای اونجا كه مثل هميشه خوب و مطبوعه و ظاهراً فقط يه كمی گرمتر از روزهای قبل شده. از دود و ترافيك هم كه خبری نيست. دغدغه گرون شدن گوشت و مرغ و برنج و قند و شكر و چايی رو هم كه نداريد. درسها خيلی خوب پيش ميره و مطابق معمول اين چند ساله، هر روز صبح كه از خواب بيدار ميشی و از خونه ميزنی بيرون، يه كافی از استارباكس ميگيری و همون پشت فرمون ميخوری و تا چند روز ديگه هم كه درگير امتحانهای ترم تابستونی ميشی و سرت حسابی شلوغ ميشه. اينجور كه میگفتی قراره بابت اون اشتباه خيلی بچهگونهايی كه توی تهيه گزارش يكی از درسهات كرده بودی و اونهم اين بود كه وقتی مطلبی رو از جايی ديگه مینويسی بايد حتماً داخل گيومه بذاری تا معلوم بشه مطلب نقل قول هست و تو يادت رفته بود اينكار رو انجام بدی و اون اساتيد هم اونقدر گاو هستند كه براشون هر چی قسم و آيه خورده بودی، قبول نكرده بودند و بعد از اينكه نمره اون دَرست رو كم كرده بودند، حالا قرار شده بری كميته انضباطی و ناراحتی تو از اين بود كه نكنه اين مورد بعنوان يه تقلب بره توی ركوردت.
لعنت به اين تكنولوژی. لعنت به اين ركوردهايی كه ما آدمها رو تبديل به يه شماره ديجيتال كرده و حالا ديگه جرات نمیكنيم جُنب بخوريم. اشتباه تو بقدری واضح و مشخصه كه مثل اينكه بيايی بنويسی، ميازار موری كه دانهكش است و بعدش نگی كه اين شعر مال سعدی هستش! خب اين مور كه يه مور معمولی نيست كه توی هر كوی و برزن و سوراخی باشه. اين، مور سعدی كه ديگه نيازی به گيومه و پرانتز و ويرگول و كـُتيشن و آلارم و علامت نداره. شعر سعدی از يه فرسخی هم معلومه و اشتباه سهوی تو هم به همين واضحی بود ولی خب اون احمقها حرف حاليشون نميشه كه نميشه چون اونها نه سعدی رو میشناسند و نه تو رو.
نميدونم، شايد هم وقتی داشتی پيش اون استادِ مادر فاكرِ تخم حروم كه حالا دوست دارم خرخرهاش رو بجويم، گريه میكردی يادت رفته بود خارجی صحبت كنی و پس از چند سال زندگی توی فرنگ اينبار به زبون فارسی بهش گفته بودی: استاد به خدا، به قرآن مجيد، به حضرت ابوالفضل، به جون مامانم كه ميخوام دنياش نباشه، من يادم رفته بود بايد اون مطالب رو داخل گيومه بذارم. استاد من كلی برای اون گزارش وقت گذاشتم و تحقيق كردم. استاد به ارواح خاك بابام من اگه اين درس رو پاس نكنم ... و اون عوضی هم، هر چند متعلق به سرزمينی بود كه مدعی آزادی و دموكراسی هستند ولی خب وقتی فهميد تو ايرانی هستی، خواست يه جوری حال يه آدم جهان سومی رو بگيره تا اون يادش نره توی اون سرزمين يه غريبه و يه مهمون ناخوندهیه كه براش هيچ كارت دعوتی فرستاده نشده! شايد همون روزی كه بغضت تبديل به هقهق گريه شد و كسی نبود تا سرت رو بذاری روی شونههاش، اين واقعيت رو بخوبی حس كردی كه اينجوری هم نيست كه آسمون همه جای دنيا يه رنگ باشه. با اينكه كنار دستت دريا و رودخونه و يه اقيانوس به وسعت تموم ايران بود ولی همون روز بود كه حس كردی دلت برای گوش ماهیهای ساحل خزر تنگ شده.
اين رو يادت باشه كه همه جای دنيا، آدمهای عوضی هستند. فرقی هم نداره توی كدوم يكی از اين پنج قاره باشه. چه توی پاركِ شهر تهران و چه توی هايد پارك لندن. از اون آدمهای تخم حرومی كه بقول ما ايرونیها پـ.سـ.تـ.ون ننهشون رو گاز گرفتند توی هر سرزمين و هر قوميتی پيدا ميشه، چه توی متروی ميرداماد، چه توی متروی پاريس و چه توی متروی نيويورك. گفتم نيويورك، راستی نيويورك، مترو هم داره؟! ... از بحث دور نشيم. حالا يه شب ديگه كه اوضاع احوالت خوب بود، وقتی زنگ زدی در رابطه با تموم خطها و ايستگاههای متروی تهران و فرانسه و آمريكا و انگليس صحبت میكنيم. در حال حاضر صحبت آدمهای ولدِ زنايی هستش كه همه جای اين كره خاكی و توی هر لباس و منسبی هستند. هم میتونند استاد دانشگاه آزاد علی آباد كتول باشند و هم استاد عالیرتبهی دانشگاه هاروارد و آكسفورد و بركلی.
و وقتی اونقدر صحبت كردی كه ديگه يادت رفت كه قراره صبح يكی از همين روزها، با عجله و اينبار بدون اينكه حتی به استارباكس هم سر بزنی بری و بشينی جلوی يه مشت آدم احمق، تا تو رو بخاطر دو تا دونه گيومه ناقابل، سين جين كنند، دوباره با شور و هيجانی خاص و طبق معمولِ هر شب و هر روز از تهران میپرسی. اگه روزی ده بار هم كه زنگ بزنی هر بار از اين شهر میپرسی. فكر ميكنی توی اين سالهايی كه نبودی اونقدر اين شهر برات غريبه شده كه حالا هی داری توش دنبال نشونههای آشنا میگردی. دنبال اينكه خودت رو وصله پينه كنی به اين شهر و به اين آدمها و به اين در و پيكر پير و فرسوده. از آب و هواش میپرسی. از آدمهاش میپرسی. از كوچه و خيابونهايی كه بهشون قول دادی يه روزی برمیگردی تا بری و دوباره توشون ليله و هفت سنگ و گُرگم به هوا بازی كنی و حالا كه فكر ميكنی میبينی ديگه نمیتونی موهات رو مثل اون روزها، دُم اسبی كنی. راستی موهات رو دم اسبی میكردی يا مثل جودی آبوت درستش میكردی؟ حالا ديگه دست و پاهات برای ليله و گرگم به هوا بازی كردن، خيلی بلند شده. حالا ديگه ميتونی همهی اون 8 تا خونهی ليله رو با يه قدم بپری. يادته خونههای يك و دو سه مثل نردهبون پشت سر هم به همديگه چسبيده بودند، چهار و پنچ، دوتايی، مثل لاله و لادنِ خدابيامرز از بغل بهم چسبيده بودند. شيش هميشه تك و تنها بود و تو چقدر دوست داشتی اين خونهی شيشِ محبوب و محجوب رو و آخر همه، هفت و هشت مثل دو تا خواهر برادر دو قلو، سفت دست همديگه رو گرفته بوند و ما رو نگاه میكردند. يادته، چقدر سخت بود وقتی كه قرار بود يه تيكه سنگ سفيد مرمر رو بندازيم توی خونه شيشم ... خونه شيشم، يادش بخير.
بعضی وقتها يكی ميرفت، وسط خونه شيشم واميستاد و پشت دو تا پاش رو مثل عدد هفت بهم میچسبوند تا بتونيم راحتتر نشونهگيری كنيم و سنگ رو بندازيم توی اون خونه. و حالا تو دلت لَك زده برای اون هشت تا خونهايی كه عصرهای تابستون با گچ سفيد روی زمين و توی اون كوچه بنبست میكشيدی و فرداش كه ميومدی باز مثل الان كه بیخونه هستی، بايد دنبال خونهها میگشتی تا پُررنگ و پُررنگشون كنی. اون روزها دلخوش همون خونههای گچی بودی ولی امروز حتی ديگه اونه خونههای كمرنگ گچی رو هم ... راستی حالت خوبه؟!
اگـر بخـواهيــم، تـابستــان هم بـرف میآيـد.
خب الان ظهر جمعه است و من بعد از اینکه تا ساعت دوازده خواب بودم! ( بله درست خوندین تا ساعت ۱۲ ظهر خوابیده بودم ) یک ساعتی است که با سر و صدای مادر و برادر و خاله و دایی و بعبع یه گوسفندِ سفید و قهوهایی از خواب بیدار شدم و وقتی به همه مدعوین اعتراض کردم که بابا، من صبح جمعه هم از دست شما خواب ندارم و وقتی همه با هم ( البته بغیر از گوسفنده! ) ساعت دیواری رو نگاه کردند و من دیدم ساعت دوازده است خودم از خجالت سرم رو انداختم پایین و از خجالت رفتم توی توالت. بعد از اینکه جیش کردم و مسواک زدم و سر و صورتم رو شستم، اومدم نشستم پای میز صبحونه. راستش من عاشق صبحونه هستم و برام فرقی نداره چه ساعتی از شبانهروز باشه، باید وقتی از خواب بیدار میشم نون و کره مربا و عسل بخورم. یه موقعی که شام باب میلم نباشه، برای خودم بساط صبحونه رو میچینم و نصفهشبی صبحونه میخورم.
خب دو سه روزه که یه اتفاق مهمی توی خونواده ما افتاده و اونهم اینه که من "عمو" شدم. برادر کوچیکه که چند سالی از من کوچیکتره، درست بعد از اینکه نه ماه و نه روز و نه ساعت از عروسیش میگذره، صاحب یه پسر کاکل زری شد. والله اگه جوونهای امروزی همهی کارهاشون اینقدر منظم و مرتب و طبق زمانبندی بود که الان وضعیت مملکت اینجوری قاراشمیش نبود. ظاهراً اینها یه تقویم دیجیتال با ریماندر به یه جاهایی از بدنشون وصل کرده بودند که درست نٌه ماه بعد از عروسی، بچهشون بدنیا اومد ... جلالخالق. خلاصه که من بعد از سالها بجز برادر بودن یه لقب دیگه هم بهم اضافه شد و اونهم عمو شدنه. من که تا اینجا عٌرضه نداشتم این نسل پر افتخار رو توی تاریخ حفظ کنم و مستدام نگه دارم ولی خب ظاهراً با بدنیا اومدن این بچه، خطر منقرض شدن نسل خونواده ما از بین رفت و من الان دیگه میتونم یه نفس راحتی بکشم و کماکان دلخوش همین عمو شدن، کسی دیگه تا مدتها به باباشدن من فکر نکنه.
دقایقی پیش هم یه گوسفند چاق و چله که صدای یعبعش دل آدمی و آدمیزاد رو کباب میکرد و تموم محل رو گذاشته بود روی سرش، به مناسبت بدنیا اومدن بچه، قربونی شد و طبق سنت ایرانیها یه خونی ریخته شد تا بچه و مادرش صحیح و سالم باشند. در حال حاضر من که توی اطاق نشستم، سعید و مجید و دایی کوچیکه نشستن وسط سالن پذیرایی و دارند گوسفند مادر مرده رو که تیکه تیکه کردند و ریختند توی یه دیگ بزرگ، تقسمیش میکنند تا اون رو به در و همسایه و فکر و فامیل بدند. هرازگاهی هم هی مامانه یه جیغ بنفش میکشه که اون تیکه مال همسایه بغلییه پس یه کم براش گوشت بیشتر بذاره و یا اون یکی مال فلانییه و دنبهاش رو کمتر بذار و ظاهراً اینجور که پیش میره آخر ماجرا فقط داشاق گوسفنده نصیب عمو بزرگه که من باشم میشه!
اسم آقا پسر رو " پَرشان " به معنای رزمجو و جنگنجو گذاشتند و خدا باید آخر و عاقبت ما و این خونواده رو ختم بخیر بکنه با این اسم و معنا. فکر کنم تا سه چهار سال دیگه که اون یه کمی بزرگتر بشه، خونه میشه عینهو جنگل آمازون و ما باید هی از دست تیر و کمون و نیزه، پرشان که با ک.ون لخت دنبال ما میکنه بریم بالای درختهای توی حیاط که امیدوارم تا اون موقع این دو سه تا درخت یه کمی رشد کنه و بزرگتر بشه که بشه رفت بالاش و پناه گرفت.
در حال حاضر هر قسمت از بدن ۴۹ سانتی و ۱۰۰/۳ کیلوگرمی بچه به یکی نسبت داده میشه. در حال حاضر و اینجور که حضار محترم و خبره و کارشنان گفتند، بدون هیچگونه شکی قد و دماغ بچه به من رفته. چون قد بچه بلنده و من نمیدونم آیا میشه حدس زد یه بچه ۴-۵ روزه قدش بلنده یا کوتاه ولی خب وقتی همه میگن قدش بلنده حتماً بلنده دیگه. دماغش هم چون خیلی کوچیک و نقلی و خوشگله باز به من رفته. انگشتهاش چون بلند و کشیده است، به مجید که عمو کوچیکه باشه رفته و چشم و پس کلهاش! هم به باباش رفته که خب تا این بچه رشد کنه و قیافه ثابتی بگیره هر روز هر جاش به یکی کشیده میشه. حالا شانس آوردم همون روز اول دودول بچه رو ختنه کردند و کسی ندید دودولش چه شکلی بود وگرنه احتمال داشت دودول بچه رو هم به قیافه عمو بزرگه که من باشم، نسبت بدند!
تقريباً تا دو سه سال پيش، آدم جايی روش نميشد بگه كه وبلاگ داره. اونايی كه بيسواد بودند و كُ.س رو با " صاد " مینوشتند، سرشون به آخور خودشون گرم بود و با تكنولوژی بيگانه بودند و تنها وسيلهايی كه اونها رو به اين دنيا مرتبط میساخت يه گوشی موبايل زُمخت نوكيا بود و تموم! سر و كله و رخت و لباسشون هم جوری بود كه گويا از دار و دسته اصحاب كهف بودند و سالها توی غار زندگی كردند و همين الان از كوه اومدند پايين و قاطی اجتماع شدند و از بغلشون كه رد ميشدی بوی عرق بدن و پشكل فرد اعلاء و پشم بز نچُسيده، ميخورد توی دماغت ولی خب در عوض، تعداد صفرهای شماره حسابهای بانكیشون اونقدر زياد بود كه انگشتهای دست و پا و تُـ.خ.مهای خودشون و همه پسرهای مفتخور و غولتَشنشون هم افاقه نميكرد تا ببيند اين ماه از قِبـَل فروش گاو و گوسفند و قند و شكر و روغن و آرد و مصالح و سيمان و كاشی و سنگ و سراميك و معامله زمينهای ورامين و كلاردشت و عباس آباد و سود حجرههای بازار ميوه و ترهبار و آهنفروشیهای شاد آباد، چقدر گيرشون اومده و وقتی ميرفتند توی بانك، رئيس بانك با داشتن سی سال خدمت و دو تا مدرك فوقليسانس مديريت مالی و حسابداری از همون پشت كانتر پا ميشد و جلوی تموم ارباب رجوعها تا كمر براشون خم و راست ميشد تا يه وقت به قبای نميدونم كجای مرتيكه چوپون بر نخوره تا يه وقت بخواد حسابش رو از اون بانك بكشه بيرون كه پاداش رئيس بانك به خطر ميوفتاد.
خب اين آدمها اصلاً توی باغ نبودند و آدمی و آدميزاد براشون فقط با پول معنا داشت و يه خطكش دراز فلزی دستشون بود كه همهی آدمها رو ميذاشتند بيخ ديوار و معيار سنجششون هم پول بود و درآمدی كه ديگرون خوابونده بودند توی حساب بانكیشون. علم و دانش و ابوعلی سينا و اِديسون و رابرت دنيرو و جدول مندليف و اينترنت و وبلاگ براشون با پشم يكسان بود. هر چند پشم براشون از تمامی جايزههای نوبل بيشتر ارزش داشت چون میتونستند اون رو بذارند روی ترازو و بفروشن و يه شبه به مايه نزديكش كنند. واسه اين آدمها يه ديـ.وثِ خانم بيار، ارزشش از هزار تا بلاگر با سواد و بيسواد بيشتر بود، بيشتر هست، بيشتر خواهد بود. راستش عمر بلاگ و بلاگر كه بيشتر از دهسال نيست ولی اين آدمها توی تموم طول تاريخ پخش و پلا بودند و يه ذره مطالعه تاريخی نشون ميده اينها از چه قُماشی بودند و هستند و خواهند بود.
البته بنظرم آدم باز با اين دسته آدمها وضعيتش روشن و مشخصتر بود. اونها هر چی كه بود، رو بازی میكردند و فقط و فقط يه معيار و يه هدف داشتند و اونهم پول بود ولی امان از اين جوجه فكلیهای تازه به دوران رسيده. همونايی كه به ضرب و زور سواد دختر همسايه و پسر مهندس فلانی و همكار واحد انفورماتيكشون، يه ايميل زپرتی برای خودشون دست و پا كرده بودند و ديگه به خيال خودشون سه دونگ شركت مايكروسافت رو سهيم بودند و بزودی هم تصميم داشتند شركتهای ياهو و آكروبات ريدر رو هم بخرند و بندازند پشت قبالهی ننهشون. جلوی اونها تا اسمی از وبلاگ و اينترنت ميومد پنداری به تموم مقدسات عالم هستی، فحش خواهر مادر داده بودی و ديگه تا خشتكت رو از پات درنمياوردند، ولكُن معامله نبودند. اونها هنوز وقتی میخواستند آدرس ايميلشون رو به كسی بدند اولش www مینوشتند! ولی خب خودشون رو محّق ميدونستند كه در رابطه با همهی فضای لايتناهی اينترنت اظهار نظر كنند جوريكه انگار اينترنت هم يه قسمتی از باغ آباء و اجدادی باباشونه كه دَم رودخونه جاجرود قرار داشت و هر سال سيزده بدر همه فاميل جمع ميشدند اونجا.
تا چند سال پيش داشتن وبلاگ، به مثابه داشتن سو.ز.اك و س.فلـ.يس و بيماریهای مُقـ.ار.بتی بود! انگار هپاتيت ب و ايدز داشتی، اونهم از راه ارتباط نامَشـ.روع جـ.نـ.سـ.ی. بخاطر همين، نه فقط اون موقع كه من هنوز هم تُـ.خم نمیكنم به كسی بگم وبلاگ دارم. همينجوری هم به اندازه كافی كُـ.ونم زخمی و گُهی هست و نزد قوم و خويش، آبرو و حيثيت ندارم ديگه وای بحال اينكه بفهمند هرازگاهی دو خطی هم اراجيف توی اينترنت مینويسم و اونوقته كه ديگه پنداری تموم سيبهای باغ جاجرود باباشون رو گاز زده، پخش زمين كردم و حالا اونها قرار بشينند و در رابطه با اين جنايت تاريخی حكم صادر كنند. از ديد اونها تو همزمان به باغ و به باباشون! تجاوز كردی و نبايستی بدون اجازه اونها به جاهای ديگه باغ سركشی میكردی و اين آدمها همونهايی بودند كه خيلیهاشون پُست و مقام مهم و ماشين و خونهی آنچنانی داشتند و روزی پونصد ميليون تومن چك امضاء میكردند ولی خب همه ايميلهاشون عكسها و فايلهای ثـ.كـ.ثی بود كه از فلان مهندس شاغل در فلان ادارهی كل براشون فوروارد ميشد.
صحبت از اينترنت و بلاگرها و خوانندههايی است كه مدتهاست توی اين محيط مجازی با هم بده بستون میكنند و داد و ستد اطلاعاتی دارند. بعضی از بلاگرها سالهاست كه مینويسند و شايد همهی شما خوانندهها فكر میكنيد اونها رو بخوبی میشناسيد ولی خب بايد يادمون باشه اينترنت و ايميل و ياهو مسنجر و حتی خود اساماس، دنيای مجازيست. يه دنيای كاملاً مجازی كه اين فرصت رو به آدمها ميده كه سالها يه زن توی اين فضا با قالب و سيمای يه مردِ سيبيل كلفت، سير و سلوك كنه و يا يه مرد هم ميتونه مدتها يه نامرد باشه. معمولاً همه خوانندههايی كه يه وبلاگ رو بطور دائم میخونند، با توجه به ديتاها و اطلاعاتی كه اون بلاگر بهشون ميده يه ذهنيتی از اون آدمی كه اون طرفِ مانيتور نشسته و داره سالها از خودش و طول و عرض و ابعاد زندگیش مینويسه پيدا میكنند. فرض بر اينه كه توی اين دنيايی كه پايه همه چيزش بر اساس دروغ و دروغ و دروغ بنا نهاده شده، حالا يه كيوانِ خری پيدا شده كه خدا زده پس كلهاش و اونهم اين شهامت رو داشته كه با زبونِ بیزبونی از خودش و مشكلات و معضلات و خوشی و ناخوشیها زندگیش بنويسه. اونوقت خواننده مياد و بر اساس گفتههای كيوان يه آدمی رو توی ذهن خودش ميسازه. بلند و كوتاه و كلفت و نازك. خوشگل و زشت و پر رو و خجالتی. پولدار و بدبخت و مفلس و غنی و ...
شايد منِ بلاگر اطلاعات و مشخصات خوبی از خودم به خواننده داده باشم ولی خب اين احتمال هست كه خواننده نتونسته باشه همون كيوانِ واقعی رو متصوّر بشه. بعدش هم اينكه مطمئن باشيد نه من و نه هيچ كس ديگهايی نميتونه همهی اون چيزهايی رو كه توی ذهن و در اطرافش ميگذره رو به صراحت توی اين محيط بنويسه، همونجوری كه شما خودتون هم نمیتونيد همه مسايل زندگیتون رو با تموم دوستان و اطرافيانتون در ميون بگذاريد. بنابراين شك نكنيد تصويری كه شماها از بلاگرها داريد يه تصوير خام و اوليه هست كه ميتونه فرسخها فرسخ با اون آدم واقعی فرق داشته باشه و اين نكته شايد آغاز يه جنجال و سوءتفاهم بزرگ باشه. بلاگر يه مطلبی رو مینويسه كه خواننده اون مطلب رو با متر و پارامترهای خودش اندازهگيری میكنه و نوع نگاهش با نويسنده مطلب متفاوت بوده، با توجه به تصويری هم كه از اون بلاگر ساخته به يه جمعبندی اشتباه ميرسه و اونوقته كه اگه دو طرف يه كمی عجول و كم طاقت باشند و حال و حوصله و فرصت تجزيه تحليل حرفهای همديگر رو نداشته باشند شايد خيلی وقتها كار به جار و جنجال و فحش و توهين و تهمت كشيده بشه كه خب نمونههاش رو همهمون توی وبلاگستان ديديم و شنيديم.
ما بلاگرها آدمهای عجيب غريبی نيستيم. مثل خيلی از شماها، صبح بدون اينكه صبحونه بخوريم هول هول ميريم سر كار و خيلی وقتها، نهار هوس كشك بادمجون با سبزی خوردن میكنيم و دوست داريم عصر جمعهها بريم يه جايی بشينيم دور هم يه گپی بزنيم و آش رشته بخوريم. ماها هم بد اخلاق ميشيم. كم طاقت ميشيم. توی گرمای خرداد ماه از كوره در ميريم و پاچه اين و اون رو میگيريم. اگه شام زياد بخوريم، دل درد میگيريم. بعضی وقتها با ديدن بعضی مناظر، شَق درد میگيريم. بیپول ميشيم. والله به خدا اينجوری نيست كه ماها يه مشت مرفه بیدردِ بچه پولدار زعفرانيه نشين باشيم كه از سر بيكاری نشستيم و وبلاگ مینويسيم و هر روز عصر كه ميشه با ماشينمون جردن و شهرك غرب رو بالا پايين میكنيم و توی كافه شوكا قهوه و اسپرسو میخوريم. نه بابا اينجوریها هم نيست. خود من حتی يه رنو زپرتی هم ندارم و خيلی وقتها ماها با اين همه اِهن و تِلپ و يد و بيضا، بايد دو كيلومتر عينهو چهار پا دنبال اتوبوس شركت واحد بدويم تا چهارصد تومن پول تاكسی نديم. اينجور نيست كه فكر كنيد ماها صبحونه خاويار میخوريم و يه سری آدم فضايی و ماوراءيی هستيم كه مثل فضانوردان، غذامون يه كپسول فشرده جلبك دريايیيه و شب به شب فقط به اندازه يه فضله موش دفع مدفوع میكنيم. نه آقا جون، پاش كه بيوفته ما هم وقتی بريم توالت يه جور ميرينيم كه تا دو ساعت بعدش كسی جرات نكنه بخاطر بوش، در توالت رو باز كنه. اينجور نيست كه بعد از رفتن ما به توالت، اونجا بوی ورساچه بده!
بنابراين همهی صحبت من اينه كه شايد نبايد وبلاگ و بلاگرها رو خيلی هم جدی گرفت. شايد نبايد محيط اينترنت و فضای وبلاگستان فارسی رو كه ماشالله هزار ماشالله روز به روز داره عريض و طويلتر ميشه رو اونقدر سفت و سخت و جدی گرفت. شايد همه اين تشكيلات و بگير و ببندها يه جور تفريح و گذران وقته. شايد همه اين حرفها يه جور دردِ دل كردنه. شايد همه اين نوشتهها يه جور پُر كردن اون تنهايیهاست كه بدمصب مثل چاه ويل، عميق و تاريك و بیانتهاست. البته ميشه از توی اين نوشتهها و بواسطه اين ارتباطات دنيای مجازی، خيلی چيزهای خوب هم ياد گرفت. ميشه با خيلیها دوست و رفيق شد. ميشه از تجربه خيلیها استفاده كرد. اينترنت يه دنيای مجازی هستش كه اين اجازه رو ميده آدمها توش نقش بازی كنند و اگه كيوان، آدم هنرمندی باشه شايد بتونه سالها همه شماها رو بازی بده و سر كار بذاره. تجربه چند ساله من از اين فضا اين بوده كه دنيای مجازی در كنار همه خوبيهايی كه داره، هميشه سرشار از سوءتفاهمات بوده و هست و خواهد بود. البته اينجور نيست كه همه ماها بخواهيم توی اين فضای مجازی رُل بازی كنيم و به هم دروغ بگيم. خيلی وقتها اومديم كه از حقيقت بگيم. خيلی وقتها اومديم كه از واقعيت بگيم. از دوستیها و رفاقتها و همهی اون مهر و محبتی كه اتفاقاً اين روزها توی دنيای واقعی گمش كرديم بگيم ولی شايد زبون واژهها حقير بوده. شايد منِ كيوان وقتی فقط قراره بنويسم، لالمونی میگيرم و نمیتونم بخوبیيه وقتی كه با كسی رودرو هستم، احساسم رو منتقل كنم. توی وبلاگ و ايميل و اساماس، حس قوی جريان نداره كه آدم بخوبی متوجه نظر طرف مقابلش بشه بنابراين " بايد " مراقب بود تا با يه خط نوشته، كسی رو آزرده نكنيم. اين " بايد " هم برای منی است كه وبلاگ مینويسم و هم برای شمايی كه خواننده هستی و ايميل ميزنی و كامنتی ميذاری و هم برای اون دوست عزيز و صميمی كه شماره موبايل هم رو داريم و برای هم اساماس میفرستيم.
شايد بايد از همين امروز ياد بگيريم كه وبلاگ و بلاگرها رو خيلی جدی نگيريم. ما بلاگرها زمينی هستيم و شايد تنها فرقمون با ديگرون اين باشه كه تونستيم زودتر از بقيه با اين تكنولوژی آشنا بشيم و همچنين اين شهامت رو داشتيم كه بياييم و يه قسمتهايی از زندگیمون رو برای شما هويدا كنيم و خود رو جلوی ديگران لخت كردن رو تجربه كنيم. دنيای مجازی قواعد و قوانين مخصوص به خودش رو داره. پس با سختگيری و بهونهگيريهای الكی اين فرصتِ " خود " بودن رو از همديگه نگيريم. من يكی كه توی هفت آسمون، يه ستاره هم ندارم پس اين اجازه رو بدين كه توی اين يه گـُله جا خودم باشم و گاهی كه سفره دلی پهن شده، بجای زخم زبون زدن پهلوی هم بشينيم و لقمهايی در كنار هم سَق بزنيم. بياييم اينبار سفره دلمون رو پهن زمين كنيم و همه با هم چهار زانو روی زمين بشينيم. وبلاگستان اين اجازه رو به تك تك ما ميده كه بتونيم خودمون باشيم و فارغ از همهی اون پوزيشن و پست و مقام و كلاس و شخصيت و كت و شلوار و كيف سامسونت و آقای مهندس و خانم دكتر، دوباره بچه بشيم، رشد كنيم، بزرگ بشيم، عاشق بشيم پس بياييم با ياد گرفتن قواعد اين بازی روح و روان همديگه رو آزرده نكنيم، اين توقع زيادی نيست.