شايد، دردِ دل!
تقريباً تا دو سه سال پيش، آدم جايی روش نميشد بگه كه وبلاگ داره. اونايی كه بيسواد بودند و كُ.س رو با " صاد " مینوشتند، سرشون به آخور خودشون گرم بود و با تكنولوژی بيگانه بودند و تنها وسيلهايی كه اونها رو به اين دنيا مرتبط میساخت يه گوشی موبايل زُمخت نوكيا بود و تموم! سر و كله و رخت و لباسشون هم جوری بود كه گويا از دار و دسته اصحاب كهف بودند و سالها توی غار زندگی كردند و همين الان از كوه اومدند پايين و قاطی اجتماع شدند و از بغلشون كه رد ميشدی بوی عرق بدن و پشكل فرد اعلاء و پشم بز نچُسيده، ميخورد توی دماغت ولی خب در عوض، تعداد صفرهای شماره حسابهای بانكیشون اونقدر زياد بود كه انگشتهای دست و پا و تُـ.خ.مهای خودشون و همه پسرهای مفتخور و غولتَشنشون هم افاقه نميكرد تا ببيند اين ماه از قِبـَل فروش گاو و گوسفند و قند و شكر و روغن و آرد و مصالح و سيمان و كاشی و سنگ و سراميك و معامله زمينهای ورامين و كلاردشت و عباس آباد و سود حجرههای بازار ميوه و ترهبار و آهنفروشیهای شاد آباد، چقدر گيرشون اومده و وقتی ميرفتند توی بانك، رئيس بانك با داشتن سی سال خدمت و دو تا مدرك فوقليسانس مديريت مالی و حسابداری از همون پشت كانتر پا ميشد و جلوی تموم ارباب رجوعها تا كمر براشون خم و راست ميشد تا يه وقت به قبای نميدونم كجای مرتيكه چوپون بر نخوره تا يه وقت بخواد حسابش رو از اون بانك بكشه بيرون كه پاداش رئيس بانك به خطر ميوفتاد.
خب اين آدمها اصلاً توی باغ نبودند و آدمی و آدميزاد براشون فقط با پول معنا داشت و يه خطكش دراز فلزی دستشون بود كه همهی آدمها رو ميذاشتند بيخ ديوار و معيار سنجششون هم پول بود و درآمدی كه ديگرون خوابونده بودند توی حساب بانكیشون. علم و دانش و ابوعلی سينا و اِديسون و رابرت دنيرو و جدول مندليف و اينترنت و وبلاگ براشون با پشم يكسان بود. هر چند پشم براشون از تمامی جايزههای نوبل بيشتر ارزش داشت چون میتونستند اون رو بذارند روی ترازو و بفروشن و يه شبه به مايه نزديكش كنند. واسه اين آدمها يه ديـ.وثِ خانم بيار، ارزشش از هزار تا بلاگر با سواد و بيسواد بيشتر بود، بيشتر هست، بيشتر خواهد بود. راستش عمر بلاگ و بلاگر كه بيشتر از دهسال نيست ولی اين آدمها توی تموم طول تاريخ پخش و پلا بودند و يه ذره مطالعه تاريخی نشون ميده اينها از چه قُماشی بودند و هستند و خواهند بود.
البته بنظرم آدم باز با اين دسته آدمها وضعيتش روشن و مشخصتر بود. اونها هر چی كه بود، رو بازی میكردند و فقط و فقط يه معيار و يه هدف داشتند و اونهم پول بود ولی امان از اين جوجه فكلیهای تازه به دوران رسيده. همونايی كه به ضرب و زور سواد دختر همسايه و پسر مهندس فلانی و همكار واحد انفورماتيكشون، يه ايميل زپرتی برای خودشون دست و پا كرده بودند و ديگه به خيال خودشون سه دونگ شركت مايكروسافت رو سهيم بودند و بزودی هم تصميم داشتند شركتهای ياهو و آكروبات ريدر رو هم بخرند و بندازند پشت قبالهی ننهشون. جلوی اونها تا اسمی از وبلاگ و اينترنت ميومد پنداری به تموم مقدسات عالم هستی، فحش خواهر مادر داده بودی و ديگه تا خشتكت رو از پات درنمياوردند، ولكُن معامله نبودند. اونها هنوز وقتی میخواستند آدرس ايميلشون رو به كسی بدند اولش www مینوشتند! ولی خب خودشون رو محّق ميدونستند كه در رابطه با همهی فضای لايتناهی اينترنت اظهار نظر كنند جوريكه انگار اينترنت هم يه قسمتی از باغ آباء و اجدادی باباشونه كه دَم رودخونه جاجرود قرار داشت و هر سال سيزده بدر همه فاميل جمع ميشدند اونجا.
تا چند سال پيش داشتن وبلاگ، به مثابه داشتن سو.ز.اك و س.فلـ.يس و بيماریهای مُقـ.ار.بتی بود! انگار هپاتيت ب و ايدز داشتی، اونهم از راه ارتباط نامَشـ.روع جـ.نـ.سـ.ی. بخاطر همين، نه فقط اون موقع كه من هنوز هم تُـ.خم نمیكنم به كسی بگم وبلاگ دارم. همينجوری هم به اندازه كافی كُـ.ونم زخمی و گُهی هست و نزد قوم و خويش، آبرو و حيثيت ندارم ديگه وای بحال اينكه بفهمند هرازگاهی دو خطی هم اراجيف توی اينترنت مینويسم و اونوقته كه ديگه پنداری تموم سيبهای باغ جاجرود باباشون رو گاز زده، پخش زمين كردم و حالا اونها قرار بشينند و در رابطه با اين جنايت تاريخی حكم صادر كنند. از ديد اونها تو همزمان به باغ و به باباشون! تجاوز كردی و نبايستی بدون اجازه اونها به جاهای ديگه باغ سركشی میكردی و اين آدمها همونهايی بودند كه خيلیهاشون پُست و مقام مهم و ماشين و خونهی آنچنانی داشتند و روزی پونصد ميليون تومن چك امضاء میكردند ولی خب همه ايميلهاشون عكسها و فايلهای ثـ.كـ.ثی بود كه از فلان مهندس شاغل در فلان ادارهی كل براشون فوروارد ميشد.
صحبت از اينترنت و بلاگرها و خوانندههايی است كه مدتهاست توی اين محيط مجازی با هم بده بستون میكنند و داد و ستد اطلاعاتی دارند. بعضی از بلاگرها سالهاست كه مینويسند و شايد همهی شما خوانندهها فكر میكنيد اونها رو بخوبی میشناسيد ولی خب بايد يادمون باشه اينترنت و ايميل و ياهو مسنجر و حتی خود اساماس، دنيای مجازيست. يه دنيای كاملاً مجازی كه اين فرصت رو به آدمها ميده كه سالها يه زن توی اين فضا با قالب و سيمای يه مردِ سيبيل كلفت، سير و سلوك كنه و يا يه مرد هم ميتونه مدتها يه نامرد باشه. معمولاً همه خوانندههايی كه يه وبلاگ رو بطور دائم میخونند، با توجه به ديتاها و اطلاعاتی كه اون بلاگر بهشون ميده يه ذهنيتی از اون آدمی كه اون طرفِ مانيتور نشسته و داره سالها از خودش و طول و عرض و ابعاد زندگیش مینويسه پيدا میكنند. فرض بر اينه كه توی اين دنيايی كه پايه همه چيزش بر اساس دروغ و دروغ و دروغ بنا نهاده شده، حالا يه كيوانِ خری پيدا شده كه خدا زده پس كلهاش و اونهم اين شهامت رو داشته كه با زبونِ بیزبونی از خودش و مشكلات و معضلات و خوشی و ناخوشیها زندگیش بنويسه. اونوقت خواننده مياد و بر اساس گفتههای كيوان يه آدمی رو توی ذهن خودش ميسازه. بلند و كوتاه و كلفت و نازك. خوشگل و زشت و پر رو و خجالتی. پولدار و بدبخت و مفلس و غنی و ...
شايد منِ بلاگر اطلاعات و مشخصات خوبی از خودم به خواننده داده باشم ولی خب اين احتمال هست كه خواننده نتونسته باشه همون كيوانِ واقعی رو متصوّر بشه. بعدش هم اينكه مطمئن باشيد نه من و نه هيچ كس ديگهايی نميتونه همهی اون چيزهايی رو كه توی ذهن و در اطرافش ميگذره رو به صراحت توی اين محيط بنويسه، همونجوری كه شما خودتون هم نمیتونيد همه مسايل زندگیتون رو با تموم دوستان و اطرافيانتون در ميون بگذاريد. بنابراين شك نكنيد تصويری كه شماها از بلاگرها داريد يه تصوير خام و اوليه هست كه ميتونه فرسخها فرسخ با اون آدم واقعی فرق داشته باشه و اين نكته شايد آغاز يه جنجال و سوءتفاهم بزرگ باشه. بلاگر يه مطلبی رو مینويسه كه خواننده اون مطلب رو با متر و پارامترهای خودش اندازهگيری میكنه و نوع نگاهش با نويسنده مطلب متفاوت بوده، با توجه به تصويری هم كه از اون بلاگر ساخته به يه جمعبندی اشتباه ميرسه و اونوقته كه اگه دو طرف يه كمی عجول و كم طاقت باشند و حال و حوصله و فرصت تجزيه تحليل حرفهای همديگر رو نداشته باشند شايد خيلی وقتها كار به جار و جنجال و فحش و توهين و تهمت كشيده بشه كه خب نمونههاش رو همهمون توی وبلاگستان ديديم و شنيديم.
ما بلاگرها آدمهای عجيب غريبی نيستيم. مثل خيلی از شماها، صبح بدون اينكه صبحونه بخوريم هول هول ميريم سر كار و خيلی وقتها، نهار هوس كشك بادمجون با سبزی خوردن میكنيم و دوست داريم عصر جمعهها بريم يه جايی بشينيم دور هم يه گپی بزنيم و آش رشته بخوريم. ماها هم بد اخلاق ميشيم. كم طاقت ميشيم. توی گرمای خرداد ماه از كوره در ميريم و پاچه اين و اون رو میگيريم. اگه شام زياد بخوريم، دل درد میگيريم. بعضی وقتها با ديدن بعضی مناظر، شَق درد میگيريم. بیپول ميشيم. والله به خدا اينجوری نيست كه ماها يه مشت مرفه بیدردِ بچه پولدار زعفرانيه نشين باشيم كه از سر بيكاری نشستيم و وبلاگ مینويسيم و هر روز عصر كه ميشه با ماشينمون جردن و شهرك غرب رو بالا پايين میكنيم و توی كافه شوكا قهوه و اسپرسو میخوريم. نه بابا اينجوریها هم نيست. خود من حتی يه رنو زپرتی هم ندارم و خيلی وقتها ماها با اين همه اِهن و تِلپ و يد و بيضا، بايد دو كيلومتر عينهو چهار پا دنبال اتوبوس شركت واحد بدويم تا چهارصد تومن پول تاكسی نديم. اينجور نيست كه فكر كنيد ماها صبحونه خاويار میخوريم و يه سری آدم فضايی و ماوراءيی هستيم كه مثل فضانوردان، غذامون يه كپسول فشرده جلبك دريايیيه و شب به شب فقط به اندازه يه فضله موش دفع مدفوع میكنيم. نه آقا جون، پاش كه بيوفته ما هم وقتی بريم توالت يه جور ميرينيم كه تا دو ساعت بعدش كسی جرات نكنه بخاطر بوش، در توالت رو باز كنه. اينجور نيست كه بعد از رفتن ما به توالت، اونجا بوی ورساچه بده!
بنابراين همهی صحبت من اينه كه شايد نبايد وبلاگ و بلاگرها رو خيلی هم جدی گرفت. شايد نبايد محيط اينترنت و فضای وبلاگستان فارسی رو كه ماشالله هزار ماشالله روز به روز داره عريض و طويلتر ميشه رو اونقدر سفت و سخت و جدی گرفت. شايد همه اين تشكيلات و بگير و ببندها يه جور تفريح و گذران وقته. شايد همه اين حرفها يه جور دردِ دل كردنه. شايد همه اين نوشتهها يه جور پُر كردن اون تنهايیهاست كه بدمصب مثل چاه ويل، عميق و تاريك و بیانتهاست. البته ميشه از توی اين نوشتهها و بواسطه اين ارتباطات دنيای مجازی، خيلی چيزهای خوب هم ياد گرفت. ميشه با خيلیها دوست و رفيق شد. ميشه از تجربه خيلیها استفاده كرد. اينترنت يه دنيای مجازی هستش كه اين اجازه رو ميده آدمها توش نقش بازی كنند و اگه كيوان، آدم هنرمندی باشه شايد بتونه سالها همه شماها رو بازی بده و سر كار بذاره. تجربه چند ساله من از اين فضا اين بوده كه دنيای مجازی در كنار همه خوبيهايی كه داره، هميشه سرشار از سوءتفاهمات بوده و هست و خواهد بود. البته اينجور نيست كه همه ماها بخواهيم توی اين فضای مجازی رُل بازی كنيم و به هم دروغ بگيم. خيلی وقتها اومديم كه از حقيقت بگيم. خيلی وقتها اومديم كه از واقعيت بگيم. از دوستیها و رفاقتها و همهی اون مهر و محبتی كه اتفاقاً اين روزها توی دنيای واقعی گمش كرديم بگيم ولی شايد زبون واژهها حقير بوده. شايد منِ كيوان وقتی فقط قراره بنويسم، لالمونی میگيرم و نمیتونم بخوبیيه وقتی كه با كسی رودرو هستم، احساسم رو منتقل كنم. توی وبلاگ و ايميل و اساماس، حس قوی جريان نداره كه آدم بخوبی متوجه نظر طرف مقابلش بشه بنابراين " بايد " مراقب بود تا با يه خط نوشته، كسی رو آزرده نكنيم. اين " بايد " هم برای منی است كه وبلاگ مینويسم و هم برای شمايی كه خواننده هستی و ايميل ميزنی و كامنتی ميذاری و هم برای اون دوست عزيز و صميمی كه شماره موبايل هم رو داريم و برای هم اساماس میفرستيم.
شايد بايد از همين امروز ياد بگيريم كه وبلاگ و بلاگرها رو خيلی جدی نگيريم. ما بلاگرها زمينی هستيم و شايد تنها فرقمون با ديگرون اين باشه كه تونستيم زودتر از بقيه با اين تكنولوژی آشنا بشيم و همچنين اين شهامت رو داشتيم كه بياييم و يه قسمتهايی از زندگیمون رو برای شما هويدا كنيم و خود رو جلوی ديگران لخت كردن رو تجربه كنيم. دنيای مجازی قواعد و قوانين مخصوص به خودش رو داره. پس با سختگيری و بهونهگيريهای الكی اين فرصتِ " خود " بودن رو از همديگه نگيريم. من يكی كه توی هفت آسمون، يه ستاره هم ندارم پس اين اجازه رو بدين كه توی اين يه گـُله جا خودم باشم و گاهی كه سفره دلی پهن شده، بجای زخم زبون زدن پهلوی هم بشينيم و لقمهايی در كنار هم سَق بزنيم. بياييم اينبار سفره دلمون رو پهن زمين كنيم و همه با هم چهار زانو روی زمين بشينيم. وبلاگستان اين اجازه رو به تك تك ما ميده كه بتونيم خودمون باشيم و فارغ از همهی اون پوزيشن و پست و مقام و كلاس و شخصيت و كت و شلوار و كيف سامسونت و آقای مهندس و خانم دكتر، دوباره بچه بشيم، رشد كنيم، بزرگ بشيم، عاشق بشيم پس بياييم با ياد گرفتن قواعد اين بازی روح و روان همديگه رو آزرده نكنيم، اين توقع زيادی نيست.
