شنبه، ۱۱ خرداد ۱۳۸۷

شنبه روز بدی بود، روز بی‌حوصله‌گی ... وقت خوبی که می‌شد غزلی تازه بگی


rain3.bmp

چهارشنبه، ۸ خرداد ۱۳۸۷

امروز صبح كه داشتم ميومدم، كورمال كورمال جا كفشی رو نگاه كردم و از اون تَه‌مَ‌‌ها يه جفت كفش كالج قهوه‌ايی كه خب از اواخر تابستون پارسال تا حالا پام نكرده بودم رو با كلی زور و فشار و مشقّت درش آوردم و بعدش همونجوری توی خواب و بيداری يه دستمال نَمدار روش كشيدم و پام كردم و اومدم سر كار. الان كه دو سه ساعتی ازش گذشته، يه كم پام رو فشار ميده و اذّيتم ميكنه. انگشت كوچيكه رو ميزنه. فكر كنم از اونجايی كه چند ماهی پام نبود و منهم مطابق معمول وقتی كفشی رو نمی‌پوشم حال هم ندارم كه توش قالب و يا روزنامه‌ايی بچپونم، بنابراين اونم يه كمی تنگ شده و تا بخواد دوباره باز بشه و جا باز كنه يه كمی زمان ميبره. راستی هر چيزی كه اين خاصيت كِششی! رو داره اگه يه كم ازش استفاده نكنی باز دوباره تنگ ميشه يا يه چيزهايی وقتی در اثر فشار، باز و گـُشاد شد ديگه تنگ شدنش فقط و فقط با عمل جراحی ممكنه؟!

قبل‌ترها اعتراف كرده بودم ولی خب امروز هوس كردم كه دوباره اين نكته رو بگم كه من عاشق كفش و لباس هستم. اون قديم‌ترها كه دل و دماغی داشتم، خيلی بيشتر از الان برای خودم رخت و لباس می‌خريدم و يكی از تفريحات سالم اون دورانم اين بود كه توی پاشاژ فردوسی و سرخه و خشايار، طی‌طريق كنم. اون موقع‌ها مثل الان تنديس و قائم و ميلاد نور نبود و خيلی كه می‌خواستی مايه بذاری و بخودت برسی و خرج سر و كله‌ات كنی، از سرخه خريد می‌كردی كه خب اونجا هم بايد قيمت خون باباشون رو ميدادی و بايد پول و درآمد شش ماه‌مون رو ميداديم و يكسال با اتوبوس شركت واحد اينور اونور می‌رفتيم و تا مدتها شير موز نمی‌خورديم! تا می‌تونستيم يه پليور و يا شلوار جين از اونجا بخريم. دوران جوونی بود و خب خريّت هم كه شاخ و دم نداشت، يه دفعه يه كيلو و نيم اسكناس ميدادی تا بتونی يه تی‌شرت بخری. بنا به گفته‌ی اطرافيان، آدم خوش‌پوشی بودم كه بعد از يه مدتی كه از اَن و گـُه دراومدم و حواس ششگانه رو بهتر درك كردم و فهميدم خانم‌‌ها به هيكل و سر شونه‌ی طرف مقابل‌شون خيلی اهميت ميدند، اونقدر تمرين كردم و دراز و نشست و بارفيكس رفتم و مثل اسب چاپار دويدم كه خوش هيكلی هم به خوش‌پوشی‌م اضافه شد و ديگه بعد از اون بود كه هر چی دختر توی محله‌مون بود، پشت سر من غش و ضعف ميكردند و آمبولانس بود كه آژير كشون ميومد و جنازه‌ها رو از روی زمين جمع می‌كرد و ميبرد بهشت زهرا تحويل غسالخونه ميداد!

زمونه گذشت و گذشت و بازی روزگار من رو به اينجايی رسوند كه سُرخه كه ديگه هيچی توی خواب هم نمی‌بينم از اونجا بخواهم خريد كنم، الان اگه قرار باشم لباسی بگيرم بايد برم سيد اِسمال و شوش و از راسته سَعله‌‌ و كفتر فروش‌ها خريد بكنم! ريخت و قيافه‌ی اين روزهام شده عينهو گداهای سامراء و تا حالا هم چند بار توی طرح جمع‌آوری گدايان و متكديان می‌خواستند من رو هم بگيرند كه اگه نبود دو سه تا كارت شناسايی آبرودار معلوم نبود الان توی كدوم هُلوف‌دونی بودم.

بنظرم كفش يكی از اون چيزهايی كه ما آقايون كمتر بهش توجه داريم. زياد ديدم كسانی رو كه لباس خوب و مناسبی تن‌شون هست ولی نتونستند كفشی مناسب با لباس‌شون سِت كنند و يا اينكه يه لباس تميز و مرتب پوشيدند ولی انگار همين الان از سر ساختمون اومدند و كفشی كثيف و خاك و خُلی و عينهو عمله‌ها پاشونه. بنظرم خيلی از خانم‌ها هم هميشه نسبت به كفشِ مردِ طرف مقابل‌شون حساس هستند و اين حساسيت شايد بخاطر همينی باشه كه خيلی از ما آقايون هيچ وقت حساسيتی برای انتخاب كفش مناسب و تميز نداريم. آقايون، پوشيدن كفش مناسب ميتونه تاثير مثبتی روی طرف مقابل‌تون داشته باشه، شك نكنيد. بنظرم اگر خيلی هم فقير و مفلس باشيد بايد دو جفت كفش مردونه، يكی مشكی و يكی قهوه‌ايی داشته باشيد كه داشتن اونها از نون شب هم براتون واجب‌تره چون اگه يه موقع با شلوار كِرم، كفش مشكی بپوشيد، ديگه اون موقع وامصيبتاست و نبايد توقع داشته باشيد با اون سر و وضع بريد سر قرار و اونوقت دلخوش باشيد كه طرف برای بار دوم هم باهاتون قرار ملاقات بذاره!

مطئمن باشيد اگه اين امكان و فهم و شعور رو داشته باشيد كه هر چيزی رو توی موقعيت مناسب و سر جای خودش استفاده كنيد، پله‌های ترقی رو خيلی زود طی خواهيد كرد. بنظرم آدم حتی اگه ميخواد برای بار اول هم با يه خانم محترم، ملاقات و Date كنه بهتره كه حتی شورتش رو هم مناسب انتخاب كنه! بهرحال كاره ديگه يه موقع ديدی بعد از اينكه رفتی توی يه كافی‌شاپ و قهوه‌ات رو خوردی، خانم اونقدر محو رُخ و جمال و روان تو شد و اونقدر از تو خوشش اومد كه حس كرد تو همون شاهزاده‌يی هستی كه قرار بود با اسب سفيدِ خوشگل بيايی و اون رو ببری به كاخ آرزوهاش، بنابراين شايد توی همون اولين برخورد اين پيشنهاد رو بهت داد كه با هم بريد خونه‌شون تا يه فيلم ببينيد و در رابطه با كتاب صحبت كنيد و خب بعدش هم احتمالاً ميريد توی اطاق خواب خانم تا عكس‌های آلبومش رو ببينيد و يه مطلب از اينترنت بخونيد و بعدش قاعدتاً خسته ميشيد و يه كمی روی تخت دراز می‌كشيد و دقايقی بعد به اتفاق هم يه سفر خاطره‌انگيز به سانفرانسيسكو ميريد و زرنگ باشی و نون رو بچسبونی حالا حالاها ميتونی بری خونه دختره تا عكس‌ها و كتاب‌هاش رو ببينی و بخونی و هی بار و بنديل رو جمع كنيد و بريد شمال كاليفرنيا و يه دوری توی شهر زيبای سانفرانسيسكو بزنی و ... خب اونوقت تو حساب كن وقتی يه شورت مامان‌دوز تَنت باشه و دو زار خرج خودت نكرده باشی كه دو تا دونه شورت آبرومند برای خودت بخری، مجبوری بخاطر اين نقيصه بعد از پيشنهاد اون خانم محترم يه بهونه الكی بياری و دست رد به سينه اون خانم بزنی و خب ديگه معلوم هم نيست شانس كی دوباره بياد و در خونه‌ت رو بزنه. مطمئن باشيد از همون موقع كه از خانم جدا بشيد همينجوری شَق درد گرفته و توی خيابون با معامله راست شده‌ايی كه هيچ شورت مامان‌دوزی هم قدرت حفظ و خوابوندن اون رو نداره راه ميريد و همه‌ی جماعت هم نگاتون ميكنند و اونوقت بسان مجانين، بخودتون فحش خواهر و مادر ميديد و می‌بينيد تنها بخاطر يه شورت بی‌ارزش، ظرف چند ثانيه از پادشاهی سرزمين آرزوها به يابوی نفهمی، تنزل مقام داديد!

من خودم سالهاست به اين تئوری كه البته خودم هم اون رو ارائه دادم عمل كردم و يه سری شورت دارم كه اصلاً مخصوص روزهای قراره! و من تا يكی از اونها رو نپوشم اعتماد به نفس پيدا نمی‌كنم و با هيچ خانمی قرار نميذارم ولی متاسفانه و از بد شانسی، هميشه با خانم‌هايی برخورد كردم كه وقتی به من رسيدند حتی نهار هم نخورده بودند و سه تا قهوه و يه قوری چايی و 5/1 كيلو كيك شكلاتی خوردند و من رو كه به خونه‌شون دعوت نكردند هيچ، پول همه‌ی ميز رو هم من پرداخت كردم. ولی خب اين همه بدشانسی باعث نشده كه من نسبت به اين تئوری بدبين بشم و بدون پوشيدن شورتِ مارك‌دار، برم سر قرار و مطمئن هستم توی عصر يه روز قشنگ و بعد از اينكه دو تايی از كافی‌شاپ اومديم بيرون، اون خانم خيلی ناگهانی رو ميكنه به من و ميگه، كيــوان _ ميدونم كه اينجاش رو هم با ناز، يه جوری ميگه كه من تموم موهای اعضاء و جوارحم سيخ ميشه! _ من چند ساعتی وقت دارم و تنها هستم، خيلی خوشحال ميشم كه تو هم بيايی خونه‌مون تا با هم بشينيم و يه قهوه‌ايی بخوريم و فالی بگيريم و گپی بزنيم و اونوقته كه من ميدونم بعد از خوردن قهوه و گرفتن فال يه دفعه انگاری كه جفت‌مون قهوه قجری خورديم و مجبوريم دراز به دراز روی تخت بيوفتيم و چندی نميگذره كه اون شورت ميتونه آبروی من رو بخره و ... البته اگه اين شرايط پيش اومد حتماً ميام و براتون تعريف می‌كنم كه در ادامه داستان و وقتی رفتين توی خونه طرف چطور بايد خيلی جنتلمن‌مابانه و با كلاس، بدون اينكه در همون بدو ورود، معامله‌تون سيخ بشه و طرف بفهمه، جوری برخورد كنيد كه دختره فكر كنه شما خواهرزاده جرج كلونی هستين و توی كاخ سعد آباد هم سكونت داريد و بعدش اينكه چه جوری با مهارت و زبردستی حرف رو به لباس زير و مارك‌ و بـِرندهای معروف شورت در جهان! بكشونيد تا اين فرصت پيش بياد كه بتونيد مال‌تون رو نشون همديگه بديد و از ديدنش حسابی فيض ببريد و الاآخر!

فقط شما دعا كنيد اين فرصت، نصيب من بشه كه بتونم يه روزی از اون شورت‌هايی كه ديگه بيد زده و داره سوراخ‌ سوراخ ميشه استفاده بهينه بكنم و اگه تا حالا نتونستم چيزم رو توی سوراخی بكنم حداقل بتونم مارك اون شورت چند هزار تومنی رو توی چشم يكی از اين خانم‌ها بكنم تا بيشتر از اين باسنم بابت اينهمه پولی كه برای شورت‌هام دادم نسوزه!

دوشنبه، ۶ خرداد ۱۳۸۷

color5.bmp

لعنت به آبی كه بی‌موقع جاری بشه!

شنبه، ۴ خرداد ۱۳۸۷

توی هفته‌ی گذشته و وقتی كه پست قبلی رو پابليش كردم، با خودم قرار گذاشتم كه تا چند روز چيزی ننويسم و منتظر نظرات خواننده‌ها باشم اما دقيقاً از يه ساعت بعدش، انگاری يهويی سر دلم باز و دل‌تون نخواد، اسهالی مزمن گرفته و هی همين‌جوری عينهو آب روون سوژه و مطالب مختلف به ذهنم می‌رسيد. خلاصه که خيلی رياضت كشيدم تا تونستم سر چيز و نفس اماره‌ی خودم رو سفت و محكم بگيرم تا پُست جديدی نذارم. تجربه چند ساله‌ی وبلاگ‌نويسی بهم ثابت كرده بود كه اگه مطلب جديدی بنويسم، مطلب قبلی بيات ميشه و ديگه كسی براش وقت نميذاره، بنابراين ترجيح دادم لال‌مونی بگيرم و اگه دلم تنگ شد و سوز و گدازه عاشقونه‌يی هم در دل دارم، بگردم تا يكی رو پيدا كنم و توی اين يه هفته كه قرار نيست چيزی بنوسم، دَم گوش اون بنده خدا زمزمه كنم كه خب تا همين الان، تلاش و كوشش من هيچ فايده‌ايی نداشته و كسی پيدا نشد تا گوشش رو به اراجيف من بسپاره!

ممنون از همه‌تون كه اومدين و ايميل زدين و كامنت گذاشتين. راستش كار سختی بود خوندن تك‌تك كامنتها و جمع‌بندی نظرات خواننده‌هايی كه خب هيچ اطلاعی هم از سن و سال و تحصيل و محل زندگی و نوع تربیت و ... در دسترس نبود ولی از اونجايی كه نزدیک به ۱۰۰ نفر لطف كرده و نقطه نظرات‌شون رو برام نوشته بودند و همچنين وقتی ديدم بعضی‌ از دوستان هم اين شهامت و جسارت رو داشتند كه با شناخت و آگاهی و خودخواسته، شلوار و پيرهن و شورت و در بعضی از موارد حتی سو .. تين خودشون رو دربيارند و خودشون رو جلوی اين همه آدم محرم و نامحرم، لخت و عور كنند و از تجربيات و عبور از خط قرمز‌هاشون بگن و البته داخل پرانتز اين رو هم بگم كه تونستند به اينجا و صاحب اين وبلاگ اعتماد كنند و البته خودشون هم ديدند بدون اينكه منِ كيوان، بخواهم جور ديگه‌ايی بهشون نگاه كنم، مثل يه بچه‌ی خوب و آروم و محجوب و بدون خطر! سَرم رو انداختم پايين و اونها بعد از اينكه جلوی كشيش كيوان! به گناه‌هان‌شون كه خب توی برخی موارد همچين كم هم نبود و حتی با دو دست هم نميشد تعداد اونها رو شمرد و نياز به چرتكه و ماشين حساب بود، اعتراف كردند و بعد هم با خيال راحت، لباس‌شون رو تن‌شون كردند و بدون اينكه آسيبی به روح و روان و بخصوص يه جاهای حساسی از بدن‌شون برسه با آرامش خاطر به منزل‌شون رفتند و يا شايد چون اومدند اينجا و اعتراف كردند و سبك شده بودند، دوباره رفتند تا از خط‌های قرمز‌شون بگذرند و ... اَلله و اَعلم.

هر چند به من ديگه مربوط نيست. من اينجا مُرده شورم و كاری به بهشت و جهنم كسی ندارم. هر كسی ميتونه هر غلطی كه ميخواد بكنه و چيزش رو هر جايی كه ميخواد بذاره و آویزون کنه. بنابراين باز هم ممنون از اونهايی كه برای اين وبلاگ و نوشته‌هاش ارزش قائل بودند و يه كم از وقت‌شون رو اختصاص به نوشته‌ی قبلی دادند تا نهايتاً نتايج زير استخراج بشه. اونهايی هم كه اومدند و خوندند و حرف و تجربه‌ايی برای گفتن داشتند ولی حال نداشتند و همّت نكردند دو خط كامنت بذارند و يا ايميلی بزنند خيلی ... دارم فكر می‌كنم كه بگم خيلی چی‌چی‌ هستند!

1) همونجوری كه حدس زده ميشد، خطوط قرمز توی زندگی تقريباً همه آدمها ( منظور از آدمها، اونهايی هستند كه نظرشون رو برام نوشتند ) وجود داره. شدت و ضعف و نوع كمرنگ و پُر رنگ اين خطوط بستگی به نگاه افراد به اصول زندگی و معيارهاشون داره و اينكه تا چه حد به عقايد و باورهای دينی و مذهبی و اجتماعی و حفط اون باورها پايبند هستند.

2) تقريباً همه به اين باور رسيديم كه ملاك و معيارهای تعيين خطوط قرمز در زندگی هر فرد، فقط و فقط مختص به همون نفر و كاملاً شخصی است و قابل تعميم به افراد ديگه و شرايط و موقعيت‌های مشابه نيست.

۳) موضوع مهم دیگر اینکه همگی افراد به این رد شدن و یا نشدن از خطوط قرمز زندگی خود فکر می‌کنند و دائما در حال تعدیل و یا تقویت دلایل خود هستند و این یعنی پذیرفتن تغییرات و انطباق با شرایط زمانی و مکانی و سنی و اجتماعی.

۴) بنظر ميرسه همه خانمها، خطوط قرمز تقريباً پر رنگی دارند و هميشه خود رو ملزم به رعايت اين خطوط قرمز می‌كنند ولی تحت شرايط خاص و البته آگاهانه كه خب اغلب بُعد احساسی قضيه چربش بيشتری به ساير مسايل داره از خطوط قرمز عبور می‌كنند اما در مقابل، آقايون ( كه خب مثل هميشه حال نداشتند اينجا نظر بدند و تعداد نظر دهنده‌‌هاشون خيلی كمتر از خانمها بود ) دارای خطوط قرمز كمرنگ‌تری هستند كه معتقدند اين خطوط كمرنگ هم تحت شرايط زمانی و مكانی و موقعيت‌های مختلف ميتونه برداشته و يا به عقب‌تر منتقل بشه بنابراين خانم‌ها به خطوط قرمز اعتقاد بيشتری دارند و اين خطوط قرمز براشون خيلی سفت و محكمه ولی خطوط قرمز آقايون دارای انعطاف بيشتری هستش و عبور از خط قرمز خيلی وقتها مثل عبور از خط سفيد عابر پياده براشون سهل و ساده است!

5) بنظر ميرسه دليل عمده اينكه آقايون راحت‌تر و سريعتر از خانمها از خط قرمز عبور می‌كنند ( بحث در رابطه با فضا و فرهنگ ايرانی است ) اينه كه وقتی مردی از اين خط قرمز ميگذره از طرف جامعه تنبيه نميشه و يا شدت تنبيه خيلی كمتره ولی اگه يه خانم از همون خط قرمز بگذره نوع تنبيه بسيار شديدتره. دليل ديگه اينكه معمولاً خانم‌ها در مقابل عرف و قوانين جامعه خودشون رو آسيب‌پذيرتر از آقايون می‌دونند.

6) عبور از خط قرمز مستلزم پرداخت هزينه است. معمولاً خانم‌ها بعد از اين عبور ( معمولاً ) دچار عذاب وجدان ميشن ولی اين عذاب وجدان و احساس گناه در آقايون خيلی كمتره.

پی‌نوشت: من خودم فكر می‌كنم اين بواسطه اينه كه معمولاً آقايون توی اينجور مواقع سعی می‌كنند اينجور چيزها رو به تخم چپ‌شون حواله كنند ولی چون خانم‌ها محروم از تخم هستند و تخمك‌ها هم تحمل پذيرش چنين بار سنگينی رو ندارند، باعث ميشه كه دچار عذاب وجدان بشن.

۷) همونجور كه حدس ميزدم تقريباً همه كامنتهای خطوط قرمز متمركز بر داشتن روابط جنسی و برقراری س...ك...س با طرف مقابل ( دختر، بيوه، متعلّقه، شوهردار، مرد مُرده، در راه مونده، بی‌كس و كار، يتيم، ذليل، عليل ) بود. يعنی تعداد زیادی از ماها، رد شدن از خط قرمز رو فقط روزی ميدونيم كه رابطه جنسی با كسی داشته باشيم. بنظرم اين نشون دهنده‌ی اينه كه يا ما خيلی اين موضوع رو تابو و حساس می‌دونيم و حس می‌كنيم قوی‌ترين گذر از خط قرمز توی زندگی، داشتن ث.ك.ص هستش و يا اينكه بواسطه عدم ارتباط جنسی و محدودیت‌های ارتباطی بین افراد، داشتن س..ک...ث رو مرز نهایی خطوط قرمز میدونیم.

۸) و اما چیزی که بنظر من جالب بود اینکه خیلی از ما رد شدن از خط قرمز رو یه پدیده کاملا فیزیکی میدونیم. آیا اگه به کسی که دوست‌مون داره، دروغ بگیم، همچنان پشت خطوط قرمز خود باقی موندیم؟ اگه با کسی رابطه جنسی نداشتیم می‌تونیم دل‌مون رو خوش کنیم که چون رابطه جنسی با او برقرار نکرده‌ایم، پس از خط قرمزهای زندگی‌مون عبور نکرده‌ایم؟ آیا رد شدن از خطوط قرمز در زندگی همواره فیزیکی است و نمیشه گاهی در ذهن به دیگری خیانت کرد؟! خیانت کرد و آسوده بود و شب براحتی سر به بالین گذاشت؟ آسوده بود که چون عملی فیزیکی و جسمی انجام ندادیم بنابراین خطی را هم نشکستیم؟ و دیگه اینکه آیا همیشه باید نفر دومی برای رد شدن از خطوط قرمز زندگی‌مون وجود داشته باشه و ما در برابر او قرار بگیریم و از خط قرمز رد بشیم و یا میشه در برابر خودمان هم از خطوط قرمزی که توی خلوت و تنهایی، برای خودمان تعیین کردیم عبور کنیم؟

چه باریک‌اند این خطوط قرمز پُر رنگ و کم رنگ و چه شکننده است روابط بین ما آدمها که گاه به مویی بنده. پس حرمت بذاریم به خطوط قرمز زندگی و سعی کنیم که براحتی پا بر روی این خطوط نذاریم و اگه زمونه، عشق، هوس، تغییر معیارها و ... مجبورمون کرد که از این خطوط، که قطعاً بر اساس معیارها و تفکرات چندین ساله زندگی‌مون بنا نهاده شده، عبور کنیم ببینیم آیا توان و قدرت پرداخت هزینه عبور از اون رو داریم و آیا این عبور میتونه ارزشی داشته باشه که تموم معادلات و ساخته‌ها و باورهای ذهنی‌ چندین و چند ساله‌مون رو به چالش بکشونه؟!

شنبه، ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۷

مقدمه و شروع هر كاری خيلی مهمه. يه سری كارها كه همه لطف و صفاش توی همون مقدمه‌ايی هستش كه بنا به آموزش و توان و قدرت و تحرك و محرّك و طول و عرض جغرافيايی و ساعات شبانه‌روز، گاهاً به نيم ساعت، چهل دقيقه و شانس اگه يار و يارت اگه اينكاره باشه! تا يكساعت هم طول ميكشه و عجب لطف و صفايی هم داره اون لحظاتی كه هی عرق ميكنی و تب ميكنی و لرز ميكنی و هِن‌هِن ميكنی و خيس ميشی و سيخ ميكنی و ... ادامه‌ش ديگه بنظرم خيلی لذتبخش نيست چون ظرف چند ثانيه بعد، آبی روون ميشه و اون پروسه لذتبخش به اتمام ميرسه. اين آب بر خلاف همه‌ی اون آبها كه آباد ميكنه اين يكی ويرون ميكنه و ميرينه به همه‌ی اون لحظاتِ ناب و عمليات رمانتيك. بنابراين توی يه سری از مواقع كه اوضاع احوال ناجوره و حين كار شرايط سخت و طاقت‌فرسا ميشه، بايد زرنگ بود و يه جورايی اون سر نازك رو نشون خلق‌الله داد تا اونها نترسن و رَم نكنند و اونوقت راغب بشن و خودشون دنبالت تا خونه بيان و اونوقت اونجاست كه ميتونی اون سر كلفتی رو كه زير لحاف قايم كردی نشون‌شون بدی و تا دسته ... حق پدر صلوات فرست رو بيامرزه!

همه اينها رو گفتم تا شما رو تشويق بدنبال كردن مطلب امروز بكنم. در واقع پاراگراف اول نشون دادنِ سر نازكی بود كه بيرون از لحاف بود و الان ديگه همه‌ی شما به هوای خوندن يه مطلب پو.ر.نو تا آخرين كلمه‌، پست امروز رو دنبال می‌كنيد و محاله كه اون رو تا آخر نخوريد ... ببخشيد نخونيد! امروز می‌خواهم در رابطه با موضوعی بنويسم كه البته خودم هم نميدونم چه جوری و از كجا شروعش كنم. نوشتن در رابطه با بعضی موضوعات، كار سختی هستش و فكر كنم موضوع امروز هم از اون دسته مسايله. بهرحال شروعش می‌كنيم تا ببينيم به كجاها می‌رسيم.

قطعاً همه ماها در هر سن و سالی يه سری خطوط قرمز توی زندگی خودمون داشتيم و خواهيم داشت. اگه كسانی هستند كه هيچ وقت و هيچگاه و توی هيچ لحظه‌ايی از زندگی‌شون خط قرمز نداشتند و نمی‌دونند امروز در رابطه با چی داريم حرف ميزنيم، اونها می‌تونند ادامه مطلب رو نخونند و برن توی حياط، خاك‌ بازی كنند منهم قول ميدم به همه‌شون آخر سال يه نمره 14-15 بودم و قبول‌شون كنم!

قطعاً هر كسی با توجه به سُنت، باور، فرهنگ، شخصيّت، تحصيلات، سن و سال، موقعيت اجتماعی، محل زندگی، روشهای تربيتی و ... برای خودش يه سری خطوط قرمز كم رنگ يا پُر رنگ داره. بنظرم داشتن خط قرمز توی زندگی، يه پارامتر مهم برای انسان بودن و نزديك شدن به كمالات انسانی‌يه. بهرحال اينكه آدم بياد، برای خودش و رابطه‌ و آدمها و ارتباطات درونی و بيرونی‌ش يه حريم و مرز بذاره، خيلی ارزشمنده. اين نشون دهنده اينه كه اون آدم می‌خواد به نَفس و اميال خودش، دهنه بزنه و نمی‌خواهد جفتك بندازه و ياغيگری كنه و به هر قيمتی به هر چيزی كه ميخواد برسه. مثلاً شايد يه كسی باشه كه خوردن مشروب رو برای خودش خط قرمز بدونه و تحت هيچ شرايطی مشروب نخوره. حالا چه حموم زايمون خواهرش باشه، چه ختنه‌سورون داداشش باشه، چه شب هفت بابا و چه عروسی ننه‌اش ... اون چون با خودش عهد كرده، مشروب نمی‌خوره، سالهاست كه نخورده ولی شايد شبی، در كنار يه آدمی كه خيلی دوستش داره لبی به می‌ ‌بزنه ... يعنی از خط قرمز زندگيش عبور ميكنه.

خيلی از آدمهايی كه به جرم دزدی الان گوشه زندان هستند كسانی بودند كه برای خودشون خط قرمز داشتند و هيچ وقت به دزدی فكر نمی‌كردند ولی آيا ما تا حالا خودمون رو گذاشتيم جای اونها تا ببينيم اگه ما هم تحت اون فشار و اجبار بوديم، دزدی می‌كرديم يا نه؟! در حال حاضر كه شكم همه‌مون سيره همه دَم از اخلاق و معنويات و ارزشهای انسانی ميزنيم ولی اگه يه روز بچه‌مون اونقدر گرسنه بود كه داشت قبض روح ميشد باز هم دزدی برامون خط قرمز بود و ازش عبور نمی‌كرديم؟!

پس فكر كنم تا اينجا همه‌مون قبول داشته باشيم كه يه آدم استاندارد با معيارهای آدم بودن توی جامعه كنونی، قطعاً برای خودش و بصورت ناننوشته، خطوط قرمز تعريف ميكنه. اين خطوط قرمز يه شبه ايجاد نشده كه قرار باشه يه شبه هم از بين بره. اون خطوط، منطقه غير مجازی رو مشخص ميكنه كه كسی حق نداره وارد اون مناطق بشه. همه‌ی ماها خيلی محكم و سفت و سخت به عقايد و خط‌های قرمز زندگی‌مون اعتقاد داريم ولــــــــــــی گاه پيش مياد كه آدميزاد بنا به موقعيت و شرايطی كه توش قرار می‌گيره از اين خطوط قرمز عبور ميكنه ... لطفاً نگيد، نه اينطور نيست چون خط قرمز‌ها رو تعريف كرديم كه ازش عبور نكنيم و اگه قرار باشه از اين خطوط عبور كنيم ديگه خط قرمز نيست و ... بنابراين از اين شعارهای كليشه‌يی نديم چون هيچ كدوم از ماها معصوم و بّری از گناه نيستيم كه تحت هر شرايطی پشت اون ديوارهای قرمز وايستيم. مهم اينه كه زندگی ما خط قرمز داشته و سالها نيز به اون منطقه ممنوعه احترام گذاشتيم ولی گاهی بنا به دلايلی كه منهم دنبال اون دلايل هستم، اين حريم شكسته ميشه.

بله، درسته كه خط قرمز رو گذاشتيم كه ازش عبور نكنيم ولی اگه شرايط بگونه‌ايی شد كه مجبور شدی از اين خطوط عبور كنی و البته اين عبور با يك ديد و شناخت كافی و لازم بود اونوقت چی؟! مثلاً خيلی از دختر خانم‌ها هستند كه بهيچ عنوان دوست ندارند قبل از ازدواج‌شون با كسی رابطه جنسی كامل و س.ك.س داشته باشند ( كاری به درست و غلط بودن اين عقيده ندارم ) ولی بواسطه شناخت و علاقه‌ايی كه توی يه مقطع زمانی نسبت به پسری پيدا می‌كنند و چون فكر می‌كنند اين آدم اونقدر براشون ارزشمنده كه می‌تونند باهاش س.ك.س داشته باشند از اون خط قرمزی كه سالها برای خودشون گذاشته بودند، عبور می‌كنند. اين مقوله با هرزه‌گی خيلی متفاوته. اون دختر قرار نيست بغل هر پسری كه بهش گفت، سلام بخوابه بلكه فقط با اون كسی كه وجود و حضورش اونقدر براش مهم و ارزشمند بوده، رابطه برقرار كرده. حالا من تموم حرفم اينه كه آيا اون خط قرمزی رو كه يه روزی بنا به هزار و يك عامل برای خودمون گذاشتيم رو بايد هميشه حفظ كنيم و بهش معتقد باشيم يا اگه دختر خانمی اومد و يه چنين رابطه‌ايی ايجاد كرد و از خط قرمزش گذشت، ديگه نبايد در رابطه‌اش قضاوت و پيشداوری كرد. نبايد سركوفتش زد. جامعه نبايد به اون و رابطه‌ايی كه داشته نگاه سنگين و غير قابل بخششی داشته باشه. شايد لازم شد حتی بهش احترام هم گذاشت!

قرار دادن خط و مرز توی يه جريان و رابطه، خيلی خوبه و احترام و حفظ اون مهم‌تر از هر چيز ديگه‌يه ولی اگه بتونی به خلوت آدمها نفوذ كنی، می‌بينی كه خيلی‌ها از اون خطوط قرمزی كه خودشون برای خودشون گذاشتند، رد شدند. خطوط قرمزی كه با توجه به معيارها و پارامترهای مهم زندگی‌شون، بنا نهاده شده و براشون خيلی مهم بوده ولی توی اون لحظه، طرفِ مقابل و يا جريان بقدری براشون ارزشمند بوده كه اون برخلاف معيارهای چند ساله‌اش از خط قرمزش گذشته و چون با شناخت درونی بوده هيچ وقت هم دچار عذاب وجدان نشده.

درك مثال بعدی قطعاً از مثالهای بالا سخت‌تره و كسانی می‌تونند در رابطه‌ش اظهار نظر كنند كه تجربه لازم رو داشته و بخصوص توی موقعيتش قرار گرفته باشند.

" زن شوهردار " لغتی‌يه كه توی فرهنگ ما ايرانی‌ها بار معنايی زياد و سنگينی داره. توی خيلی از مواقع و جلوی خيلی از اراذل و اوباش، اشاره به اينكه طرف زن شوهرداره باعث شده كه اون شخص، دست و پای خودش رو جمع و جور و ماست خودش رو كيسه كنه. جوانان به مقتضيات سن و سال‌شون دوست دارند دست توی هر سوراخی بكنند ولی حتی نگاه جوانان افسار گسيخته جامعه‌ی امروز ما، معمولاً به زن شوهردار يه نگاه احترام آميزه ولی خب الان صحبت از اراذل اوباش و جوانان تين‌ايجری كه معمولاً بر اساس احساس تصميم‌گيری می‌كنند، نيست. صحبت از قداره‌بندان چاله ميدون نيست. صحبت از عربده‌ كشان و دزدان ناموسِ ميدون غار نيست. می‌خواهم يه مثال عينی بزنم و در رابطه با يكی از دوستان خودم بنويسم. صحبت از دو تا آدمه كه جفت‌شون تحصيل كرده‌اند. جفت‌شون سن‌شون اونقدر بالاست و اونقدر سردی و گرمی زندگی رو چشيدند كه اگر بهم علاقه پيدا كردند مطمئن باشند از روی هوا و هوس و اميال شيطانی نبوده بلكه شايد، نيمه گمشده همديگه رو يافتند. جريان عشق رو لمس كردند. پسری مجرد مياد و بواسطه يه اتفاق با خانمی متاهل و كاملاً متشخص آشنا ميشه. بواسطه شرايط كاری اين ارتباط ادامه داشته و بعد از يه مدتی اونها حس می‌كنند اين آشنايی و اين دوست‌داشتن، جنسش متفاوت با دوست داشتن‌های معمولی ديگه است. درك متقابل و تفاهمی عميق از خلق و خو و شخصيت و مرام و منش همديگه، باعث ميشه كه رابطه اونها روز به روز بيشتر و بهتر و لذتبخش‌تر از قبل بشه تا جايكه رابطه‌ی اونها بقدری عميق و با شناخت ميشه كه برخلاف نظر هر جفت‌شون كه سالها داشتن چنين ارتباطی رو توی ذهن‌شون خط قرمز ميدونستند وارد منطقه ممنوعه ميشن و با هم، س.ك.س برقرار می‌كنند.

مردی كه هيچ وقت مادرزاد دزد نبوده و هميشه دزدی رو منطقه ممنوعه ميدونسته و سالها با آبرو زندگی كرده و شغل آبرومندی هم داشته در يه مقطع زمانی بقدری تحت فشار قرار ميگيره كه مجبور ميشه دزدی كنه ... عبور از خط قرمز! دختری نه بواسطه هرزگی بلكه بخاطر دوست داشتن پسری كه قرار بوده باهاش ازدواج كنه رابطه جنسی برقرار می‌كنه ... عبور از خط قرمز! زنی متاهل با مردی كه هر دو، سن نسبتاً بالايی دارند و مقوله س.ك.س رو يه رابطه كاملاً ارزشمند و حتی مقدس ( و البته خط قرمز ) ميدونند به يه شناخت و آگاهی از هم ميرسن كه حس می‌كنند می‌تونند با هم اين رابطه رو برقرار كنند ... عبور از خط قرمز!

همونجوری كه گفتم، حتماً همه ماها برای خودمون خط قرمز داريم ولی آيا واقعاً تا حالا از اون خطوطِ قرمز عبور نكرديم؟! يه موقع هست كه هيچ شرايطی پيش نمياد كه آدم وارد منطقه ممنوعه بشه بنابراين اينجا نمی‌تونه بخودش مدال لياقت بده، اونجايكه براتون يه شرايط و آدم فوق‌العاده ارزشمند پيدا شده كه حس كردين بايد بخاطر اين آدم از خط قرمزهای زندگی‌تون بگذريد، انصافاً توی اون شرايط چيكار كردين؟!

اميدوارم تعداد كسانی كه ميان و لطف می‌كنند و نظرات‌شون رو می‌نويسند، بقدری باشه كه يه جامعه آماری خوب داشته باشيم و بتونيم از روی اون به يه نتيجه‌گيری درست برسيم. در صورتيكه مايل نيستيد مشخصات حقيقی خود رو بنويسيد لطفاً با يه نام مستعار نظر بدين. ممنون از همه‌تون كه سعی داريد اينبار زلال باشيد و حداقل توی اين محيط مجازی حقيقت رو اعتراف كنيد.

چهارشنبه، ۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۷

تهران هستم و دارم آخرين روزهای ارديبهشتی اين شهر بی‌بارون رو كه امسالش عينهو كوير لوت آرزو به دل بارش بارون مونديم رو مزمزه می‌كنم. هنوز خيلی از روزهای، سر پل تجريش و جلوی آيس‌پكی كه به تازگی باز شده و دَم ورودی پاساژ قائم كه خب معمولاً هميشه نيروهای غيور و جان بر كف انتظامی با بنز و ون‌های سبز و سفيدشون بطور آماده‌باش واميستند تا خواهرانِ بد حجاب اين مرز و بوم رو ارشاد كنند، منهم در كنارشون واميستم و ترجيحاً به ماشين‌ها و مسافركش‌های عبوری كه برام بوق ميزنند و صندلی جلوشون خاليه، مسيرم رو ميگم. از اينكه صندلی جلو بشينم هميشه شور و شعف و لذتی كودكانه بهم دست ميده. حالا چه اون، توی تهران و صندلی يه تاكسی خطی درب و داغون تجريش – مينی‌سيتی باشه و چه توی آمريكا و صندلی جلویی BMW M3 سورمه‌ايی رنگ اِسی كه بد مصب عينهو كابين پرواز هواپيمای F14، شيك و تميز و پر از دكمه و دسته و شاسی و عقربه و اينجور خرت و پرتهاست.

تهران هستم و دلم عينهو خانم‌های حامله، ويار چاغاله بادوم و گردو و زالزالك رو داره. هنوز وقتی ساعت 5/8 شب از سركار ميرسم خونه، تلويزيون رو كه معمولاً اون موقع روی كانال PMC هست و مطابق هميشه هيچ كسی هم نگاهش نميكنه رو عوض می‌كنم و ميزنم كانال 2 تا اخبار هشت‌وسی رو نگاه كنم و همون اول كار ميرم سر يخچال و يه خيار شُسته برمی‌دارم و خِرت خِرت ميخورم و چه لذتی داره شنيدن اون صدا و بوی خوش خياری كه توی فضای خونه، پخش و پلا ميشه. تهران هستم و هنوز تابستون نيومده دلم برای همه اون پرتقال‌های بی‌آبی كه ديگه اين روزها، آخرين روزهای حيات‌شون هست و فقط دور نمايی از پرتقال دارند و توشون خشك و بی‌آبه و من برخلاف خيلی از آدمهای كره زمين، عاشق اين پرتقالها هستم، تنگ ميشه. پرتقالهايی كه انگار طبيعت در حق‌شون اجحاف كرده و پنداری از پدر و مادری مسّن، زاده و دچار مونگوليسم شدند ولی من دوست‌شون دارم و عاشق اون لحظاتی هستم كه اون پَرپری‌های پرتقال ميره لای دندونهام و من هی با زبونم اونها رو بايد از لون لا لُوها دربيارم و من ميدونم كه هيچ وقت اونها از ميون دندونهام در نميان ولی مثل همه‌ی اين سالهای اخير، پُر رو پُر رو، نيم ساعت زبونم رو ميمالم به دندون‌هام و بعد از سعی و تلاشی بيفايده، نهايتاً دست از پا درازتر، مجبور ميشم به سراغ نخ دندون ORAL-B كه خدا باعث و بانی و سازنده‌اش رو بيامرزه برم و آخ كه چه لذتی داره اون پَرپری‌های پرتقال رو از لای دندونهات بكشی بيرون و به دور از چشم ديگرون دوباره بخوری‌شون.

تهران هستم و دلخوش همه‌ی اين لحظات باقی‌مونده بهاری. هنوز دوشنبه شب‌ها، دوست دارم دراز به دراز جلوی تلويزيون بخوابم و برنامه نود عادل فردوسی‌پور رو نگاه كنم. دوست دارم اونقدر بيدار باشم كه بتونم تموم يك‌شنبه‌ها بازيهای بارسلون رو ببينم. هنوز جمعه‌ها نگران نتيجه ليگ فوتبال ايران هستم و ميخوام ببينم خلاصه اين تيم پرسپوليس ميتونه قهرمان بشه و اين افشين قطبی مادر مُرده رو كه بچه‌گی كرده و پس از سالها زندگی در آمريكا پاشده اومده و همه‌ی آبرو و حيثيت چندين و چند ساله‌اش رو گذاشته كف دستش، سربلند كنه يا نه. هنوز اول هر ماه منتظر چاپ مجله نسيم ميمونم، هر چند ميدونم باز فرصت نمی‌كنم كه همه مطالبش رو بخونم. با تموم نِق‌نِق زدنها باز هم امسال به نمايشگاه كتاب رفتم و دوست دارم كتابهايی رو كه از نمايشگاه خريدم _ و البته اگه حوصله كنم حتماً هم براتون می‌نويسم كه چه كتابهايی رو خريدم _ رو دور خودم بريزم و از هر كدوم دو ورق بخونم و بندازم كنار و برم سراغ اون يك‍ی كتاب و بعدش هی عذاب وجدان بگيرم كه نكنه اين كتابها، نخونده و همينجوری دست نخورده باقی بمونه. تهران هستم و بوی كاغذهای نو كتاب‌هام رو هنوز مثل دوران خوش بچه‌گی‌ دوست دارم.

تهران هستم و دلم برای همه كنسرتهايی كه توی اين همه سال اجرا نشده، تنگ شده. برای همه‌ی عروسی‌هايی كه گرفته نشده و همه اون عروس و دومادهايی كه هيچ وقت به ماه عسل نرفتند. برای همه‌ی جشن تولدهايی كه توی مراسم‌ش هيچ شمعی فوت نشده. آخه چقدر جفا در حق‌مون! تهران باشی و دلت برای عليرضا عصار تنگ بشه؟ تهران باشی و دلت برای سينما عصر جديد و آزادی تنگ بشه؟ تهران باشی و دلت برای ديدن تئاتر تنگ بشه؟ تهران باشی و دلت برای كافی‌شاپ‌های خيابون گاندی تنگ بشه؟ تهران باشی و دلت برای جيگركی‌های دربند و درختهای چنار خيابون وليعصر تنگ بشه؟ تهران باشی و دلت برای فروشگاه بتهون تنگ بشه؟ تهران باشی و دلت برای... دلتنگی‌ها كم نيست ولی خب اينبار شايد فرصت كم باشه. خدا رو چه ديدی، شايد يه وقتی، به همين زودی‌ها، دل‌مون برای همين دلتنگی‌هامون هم تنگ بشه.

لازم به توضيح‌ه، اينكه از نوشته و پست قبلی من، خيلی از شماها چنين برداشت كردين كه دوباره به سفر طول و دراز ينگه دنيا رفتم، باور كنيد كه من مقصر نيستم ولی باز با همه اين حرفها، بطور تمام قد شرمندم. اصلاً قصد نداشتم جوری بنويسم كه برای شما اين ابهام ايجاد بشه ولی خب بنظرم بد نيست بعضی از دوستان يه تست IQ برن، چون اينجور كه من برداشت كردم اونها ميتونند IQ خودشون رو با جلبك‌ها و آميب‌ها و تك ياخته‌يی‌ها مقايسه كنند! آخه عزيزان، مگه من توی همون چند خط اول ننوشتم:

مرغ خياله ديگه. تنها دار و ندارم همين يه مرغه. تخم طلا كه برام نميذاره پس بذار توی روزهايی كه نيستی بال و پرش بدم و بذارم بياد اونورا. بياد پيش تو. بياد فرانكفورت، كلن، واشنگتن، ميلان، اورنج كانتی، پاريس، وين، مونترال، ملبورن. بذار حداقل اين دلخوشی رو از خودمون دريغ نكنيم.

بنابراين اگه يه كمی دقت می‌كردين حتماً متوجه اين موضوع ميشدين ولی خب واقعيتش اينه از اينكه خيلی‌هاتون به اشتباه فكر كردين كه من رفتم، يه جورايی بخودم باليدم! چون حس كردم اون مطلب جوری خوب نوشته شده كه كسی نتونسته مرز ميان خيال و واقعيت رو بشناسه. بهرحال من روی تك‌تك دوستانی‌ كه فكر كردن من از ايران رفتم و همچنين صورت تك‌تك اون عزيزانی هم كه فكر كردن نرفتم رو توی همين محيط مجازی می‌بوسم و اميدوارم به زودی زود اين بوسه‌ها توی دنيای واقعی به حقيقت بپيونده تا هر دو طرف به يه نون و نوايی برسند!

البته حتماً دوستان در جريان هستند و ميدونند با توجه به اخلاق گند و مزخرف و تبعيض‌آميز من! اينبار هم طرفِ صحبت من كما فی‌السابق، خانم‌های خواننده اين وبلاگ هستند و بنده همين جا و به بلندای تاريخ دو هزار و پونصد ساله، اعلام می‌كنم هيچ علاقه‌ايی به بوسيدن روی خواننده‌های آقا رو ندارم و ترجيح ميدم با اونها به همون رفاقت و آشنايی توی همين دنيای مجازی بسنده كنم و رفاقت‌ها و چيزهای ديگه رو از اين محيط به بيرون نكشونيم چون قطعاً ديدن و بوسيدن چهره و رخ همديگه نه برای اونها جاذبه داره و نه برای من. ولی وقتی پای جنس لطيف به ميون مياد، دست و پا و همه اعضاء و جوارح شرعی و غير شرعی آدميزاد به لرزه ميوفته! پس به اميد آنروز ...!

شنبه، ۲۱ ارديبهشت ۱۳۸۷

آخرين صفحه كتاب چركنويس (1) رو كه ميخونم، ياد تو ميوفتم. كتاب رو می‌بندم و ميذارمش روی ميز. هنوز سنج و صنوبر (2) نصفه نيمه مونده. بوی بارون مياد. ميل بارون دارم ولی هيچ خبری نيست. دريغ از قطره‌ايی بارون. ای تُف به اين روز و روزگار كه بايد ارديبهشت باشه و چشم به آسمون بدوزيم تا بارون بياد. ای تُف به اين مملكت كه بايد هی چشم به آخرين قطار رسيده به ايستگاه باشيم. به آخرين هواپيمايی كه مياد و بوسه ميزنه به زمين و مهرآباد رو بغل ميكنه. ميگم مهرآباد! انگار هنوز باور نداريم كه مدتهاست فرودگاه و پروازهای خارجی به يه جای ديگه‌ای منتقل شده. انگاری خاطراتِ همه دوست و رفيق و بوی عطر تن تو، توی سالن مهرآباد پيچيده. صحبت از بارون بود ولی نميدونم چرا يدفعه ياد تو و قطار و هواپيما و عطر تن تو افتادم. مرغ خياله ديگه. تنها دار و ندارم همين يه مرغه. تخم طلا كه برام نميذاره پس بذار توی روزهايی كه نيستی بال و پرش بدم و بذارم بياد اونورا. بياد پيش تو. بياد فرانكفورت، كلن، واشنگتن، ميلان، اورنج كانتی، پاريس، وين، مونترال، ملبورن. بذار حداقل اين دلخوشی رو از خودمون دريغ نكنيم.

روی كاناپه لَم دادم و دارم كتابی رو كه از ايران با خودم آوردم ورق ميزنم. 120صفحه‌اش رو توی هواپيما خوندم و موقعی كه خوابم گرفت، كارت پروازم رو گذاشتم لای اون صفحه تا ديگه دنبالش نگردم. كارت پرواز هنوز اينجاست، شماره صندلی 17D. بغل دستم يه خانم پير نشسته بود كه داشت ميرفت كانادا. عروسش برای اولين بار و پس از ده سال، زايمان كرده بود و اون حالا خوشحال بود كه صاحب يه نوه كاكل زری شده. وقتی ازم پرسيد، پسرم شما كجا ميريد و من بهش گفتم، نمی‌دونم! با يه نگاه عاقل اندر سفيه‌‌يی زل زدم توی چشمهام و بعد از اون بود كه احتمالاً حس كرد با يه آدم عقب افتاده ذهنی طرفه و ترجيح داد ديگه هيچی ازم نپرسه و چشم‌هاش رو بست و توی تموم طول راه خوابيد و من رو با ريتم ناهماهنگ خروپف‌هاش تنها گذاشت. توی تموم طول راه زُل زده بودم به ابرها و منظره‌های خوشگلی كه درست كرده بودند و MP3 Player هم توی گوشم بود و موزيك گوش ميدادم. مرغ خيال اينبار هم همراهم بود و توی اين ارتفاع هم داشت پرواز می‌كرد. نميدونم چرا وقتی آدم اين بالاست خدا رو به خودش نزديكتر حس ميكنه.

تازه دو سه ساعته كه رسيدم. خسته نيستم. فقط يه كمی منگم. دارم محيط و تنفس و با تو بودن توی يه فضا رو تجربه می‌كنم. چيزی كه مدتها بهش فكر می‌كردم. اومدم تا لمس كنم فضای غربت و خونه تو و كتابها و كتری برقی و قهوه‌جوش و گلدونهای شمعدونی و آباژور و گليم و فرش‌های دستبافت ايرانی و راستش، از الان هم ماتم گرفتم چه جوری بايد توی اين مدت از اين توالت‌های مزخرف فرنگی استفاده كنم. پنداری كون من هم مثل خيلی از ايده و عقايدم، با غرب و زندگی توی غربت همخونی نداره!

وقتی رسيدم يه كمی استرس داشتم. وقتی اون پليس خنده‌رو مُهر رو زد توی پاسپورتم و بهم گفت وِل‌كام و چمدونم رو تحويل گرفتم و توی كرويدور فرودگاه از همون راه دور ديدمت، نمی‌دونستم وقتی بهت رسيدم، بايد بغلت كنم و چی بگم. دلم برات تنگ شده بود، خيلی واژه لوس و دم دستی‌يه. چمدونی كه اينبار سبكتر از هميشه بود رو با خودم می‌كشيدم و توی اين مسير 7-8-10 متری فقط تو بودی كه می‌ديدمت. اومدم و اومدم تا رسيدم بهت، از ميون جمعيت گذشتم و چمدون رو ول كردم وسط اون سالن تر تميز و فارغ از همه‌ی بود و نبودها و چشم‌هايی كه ما رو ميديد و نمی‌ديد، همديگر رو بغل كرديم و ...

الان كه دو سه ساعته از اون موقع ميگذره اصلاً يادم نيست توی اون لحظات بهم چی گفتيم. راستی تو يادته، اصلاً با هم حرفی زديم؟! توی ماشين، من ساكت بودم. يه كمی خسته و خواب‌آلود و منگ بودم. شايد بقول تو منگی‌م مادرزادی بوده! از تهران تا اونجا داشتم با يه جوش سفيدی كه توی پيشونيم زده بود ور ميرفتم و اون هنوز ايستادگی می‌كرد. زير چشمی داشتم تو و تموم اون سرزمين سبز رو نگاه می‌كردم. تو رانندگی ميكردی و يه آهنگ ايرانی داشت ميخوند. گوگوش بود؟ ابی بود؟ ستار بود؟ يادم نيست. آهنگ و خواننده و جاده مهم نبود، مهم تو بودی. نميدونم توی كدوم اتوبان و بقول شما اونوريها، های‌وی بوديم كه از ايران ازم پرسيدی. از روزهايی كه نبودی. دلت برای پيچ‌های امين‌الدوله تنگ شده بود. دلت حتی برای پيچ شمرون هم تنگ شده بود. دلت برای خيابون رسالت، هفت تير، سيد خندان، سميه، وليعصر، دولت، دروس، پاسداران، ظفر، زير پل كريمخان، وزرا، كانون فكری كودكان، سينما شهر فرنگ و همه اون كوچه‌های تنگ و تاريكِ آشتی‌كنون تنگ شده بود. اينها رو تو به من نگفتی بلكه من خودم از توی چشمهات خوندم. از توی نگاهت خوندم كه دلت برای همه اون آدمهايی كه توی بهشت زهرا و زير خروارها خاك دفن شدند خيلی تنگ شده. آدم وقتی توی غربته ديگه فرقی براش نداره، دلش برای همه مُرده‌ها و زنده‌ها تنگ ميشه. ای تُف به اين روزگار كه آدم دلش بايد برای همه داشته‌ها و نداشته‌های زندگيش تنگ بشه. يادته اون دفعه كه رفتی بهشت‌زهرا حالت بد شد و ... اصلاً ولش كن، بيا ديگه به چيزهای خوب فكر كنيم.

از فرودگاه تا خونه‌ت راه زيادی بود. دلم نميومد كه چشم روی هم بذارم و بخوابم. مدتها بود كه اين ساعت و اين روزها رو با خودم مُرور می‌كردم. مدتها بود كه هی روزهای تقويم رو رج ميزدم و حالا ديگه ماه‌های ميلادی رو از حفظ بودم و حالا من بودم و تو. توی اين سرزمين سرسبزِ بارونی كه ديگه آدم نبايد ماه‌ها منتظر رسيدن بارون، چشم به آسمون بدوزه. حالا ديگه تو بودی و بارون بود و من بودم. يادمه زل زده بودم به موهايی كه سفيد شده بودند و خودشون رو با گستاخی از ميوون اون همه موی رنگی نشون ميدادند و من داشتم توی ذهنم اونها رو جدا می‌كردم كه چشمهام سنگين شد و وقتی چشم‌ باز كردم ديگه نزديك خونه‌ت بوديم. توی تموم طول راه تو چقدر ساكت و آروم بودی. چقدر آرامش داشتی. چقدر بزرگ شده بودی. بهت حسودی ميكردم. برای همه روزهايی كه بودی و نبودی، افسوس می‌خوردم. راستی اونقدر هول بودم كه اصلاً يادم رفت ببينم ماشينت چی بود؟! اُپل بود؟ هوندا بود؟! تويوتا بود؟! نيسان ... هر چند حالا ديگه چه فرقی داره. قرارمون اين بود كه از اين به بعد، به تموم داشته‌های مشترك‌مون فكر كنيم، يادت هست؟!

گفته بودی خونه خوشگلی داری ولی هيچ وقت حدس نميزدم خونه‌ات اينقدر ايرانی و گرم باشه. فكر كنم اگه توی كابينت‌ها رو بگردم حتی شنبليله و اسفند و هاون و گوشتكوب و روشور و سفيد آب هم پيدا می‌كنم! توی آشپزخونه هستی و داری قهوه و يه ظرف ميوه رو آماده ميكنی و منِ تنبل روی كاناپه لم دادم و دارم تو رو نگاه می‌كنم. يه سری مجله‌های خارجی روی عسلی‌ها پخشه. روی جلدش عكس چند تا خانم خوشگل مو بور چاپ شده. ميدونی ميونه‌م با تلويزيون و اونهم زبانی كه نمی‌فهممش خوب نيست، بنابراين برام موزيك گذاشتی و اونهم چه آهنگی، زلف بر باد مده‌ محسن نامجو. راستی آلبوم ترنج نامجو و ری‌ را سهيل نفيسی رو برات آوردم. الان توی كوله پشتی‌م هستند. مطمئن هستم كه ازشون خوشت مياد. ميتونه مرهمی باشه برای زخم‌ها و تنهايی‌های فردات. البته اگه خودت بخواهی دوباره تنهايی رو انتخاب كنی. بهرحال من امتحان‌شون كردم، جواب ميده اساسی! راستی باز كه موهات بلند شده، مگه قرار نبود كوتاشون كنی؟!

كم حرف شدی. نميدونم چرا امروز اينقدر ساكتی. منهم ساكت شدم. فكر كنم هنوز باور نكرديم كه اينجا، كيلومترها كيلومتر دورتر از ايران، با هم و در كنار همديگه هستيم. تا تو قهوه رو آماده كنی از روی مبل بلند ميشم و توی سالن دوری ميزنم. عكسهايی كه قاب شده و چسبيده به بيخ ديوار رو نگاه می‌كنم. كتابهای فارسی و ايرانی كه توی كتابخونه‌ات هستند رو نگاه می‌كنم. ساعت ديواریی كه زمانی رو كه نشون ميده، برام خيلی غريبه است رو نگاه می‌كنم. از پنجره مناظر بيرون رو نگاه می‌كنم. اون كوه‌های بلند و سرسبز رو كه وقتی اينجا هستی بايد باور كنی اين كوه‌ها شبيه كوه‌های شمال ايران هستند و سرسبزيش هم مثل جاده چالوس ولی ... توی اين فضای مه گرفته غربت، بايد به زور خيلی چيزها رو باور كنی. بايد كوه‌ها رو باور كنی. درياها رو باور كنی. آسمون رو باور كنی. آدمها رو باور كنی. دوريها رو باور كنی. حس‌های نداشته رو باور كنی. گريه‌های بی‌بهونه رو باور كنی. دل تنگی‌ها رو باور كنی. اينجا كه هستی شايد ديگه به ديگرون دروغ نگی ولی بايد هر روز به خودت يه دروغ جديد بگی و اين دروغ هر چی بزرگتر باشه باورش برای خودت هم آسونتره. دروغی به بزرگی اينكه يه روز چمدونم رو جمع می‌كنم و برمی‌گردم ايران. همه‌ی ما مهاجرهای دور از وطن يه چمدون خيالی داريم كه قراره يه روز برش داريم و برگرديم ايران. بوی بارون مياد ولی يه چيزی بهت ميگم، تو رو خدا ناراحت نشو. اين بارون يه چيزی كم داره ... توی اين سرزمين، هيچ وقت بوی خاك بارون خورده به مشام نميرسه.

نمی‌خوام بخوابم. همونجوری روی مبل‌ها ولو ميشيم. قهوه‌ام رو تلخ‌تر از هميشه می‌خورم. خيلی بهم چسبيد. تموم خسته‌گی راه و نخوابيدن‌هاش رو از تنم درآورد. ظرف پُری از آجيل روی ميزه. غلط نكنم آجيل تواضع هستش كه توی اين ديار غربت هم به خونه‌های ايرانی جا باز كرده. توت فرنگی‌های قرمز بدجوری دلبری می‌كنند. ‌تو اصرار داری كه برم و يه استراحتی بكنم ولی وقتی صحبت‌مون گرم ميشه، گذشت زمون و خستگی يادمون ميره. خيلی حرفها برای گفتن داريم، خيلی. پنجره بازه و بارون هم بند اومده. هوا خيلی عاشقونه شده. دلم ميخواد بريم بيرون و من اين پيشنهاد رو می‌كنم. وقتی مطمئن ميشی خسته نيستم، دو تايی با هم راه ميوفتيم. مثل اينكه اين شهر رو از لای زَر ورق درآوردند. همه جا تميز تميزه. جوريكه اين تميزی لعنتی آدم رو اذيت ميكنه! من عادت ندارم به اين همه زيبايی. من عادت ندارم به اين همه تميزی. من عادت ندارم به اين همه نور، به اين همه با تو بودن، به اين همه خوشبختی.

می‌تونستم حدس بزنم، اولين جايی كه ميايم كجاست. استار باكس. تو ميدونی كه من چقدر استار باكس رو دوست دار‌م. تو ميدونی كه من عاشق استار باكس‌م. راستی، تو ميدونی كه من عاشق تو، ... بگذريم! همه چيز رو كه نبايد گفت. چشم‌ها با هم حرف ميزنند. نگاه‌ها بهم دروغ نميگن پس بذار اونها خودشون تصميم بگيرند كه ميخوان چيكار كنند. محيطِ گرم استار باكس پرتم ميكنه به روزهايی كه ديگه اصلاً نمی‌خواهم بهشون فكر كنم. من يه قهوه تلخ و تو يه لاته با دونات سفارش ميدی. دور يه ميز چوبی به رنگ قهوه‌ايی سوخته، ميشينيم و ناخواسته دوباره برمی‌گرديم به گذشته. به تهران. كافه نادری. لاله‌زار. استانبول. عباس آباد. دربند. با اينكه هيچ وجه مشتركی توی گذشته نداشتيم ولی نميدونم راز اينكه ما هی از گذشته حرف ميزنيم چيه. تو ميدونی توی گذشته دنبال چی ميگرديم؟! يادمه يه روز بهت گفتم، حال و آينده‌ام مال تو ... زل زدی توی چشمهام و گفتی، من می‌خواهم گذشته‌ات هم مال من باشه! از دستت ناراحت نشدم. حس نكردم اومدی كه همه حريم و حُرمت‌ها رو از بين ببری. ميدونستم كه اين حرفت خودخواهی نيست. حالا ديگه مطمئن‌م وقتی ميخواهی گذشته‌ام هم مال تو باشه معنی‌ش اينه كه خيلی دوستم داری. راستی دوستم داری؟!

شب داره از راه ميرسه. كمی قدم زدن و پياده روی، خيلی سر و حالم كرد. توی بالكن می‌شينيم و ستاره‌ها رو نگاه می‌كنيم. هوس سيگار می‌كنم. از اون دوردورا يه صدای گنگی مياد كه نميدونم چيه ولی صدای جيرجيركها برام آشناست. توی اين سرزمينِ سبز و بارونی ياد شبهای كوير ميوفتم. نميدونم چرا اين موقع شب، ياد شهيار قنبری ميوفتم ...

دوستم داشته باش، بادها، دلتنگ‌اند
دستها، بیهوده، چشمها، بیرنگ‌اند
دوستم داشته باش، شهرها می‌لرزند
برگها می‌سوزند، یادها می‌گندند
باز شو تا پرواز‌، سبز باش از آواز
آشتی كن با رنگ‌، عشق بازی با ساز
دوستم داشته باش، سیب‌ها پوسیده
یاس‌ها خشکیده، شیر هم ترسیده
دوستم داشته باش، عطرها در راه‌اند
دوستت دارم‌ها، آه، چه كوتاه‌اند
دوستت خواهم داشت، بیشتر از باران
گرمتر از لبخند، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت، شادتر خواهم شد
ناب‌تر، روشن‌تر، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش، برگ را باور كن
آفتابی‌تر شو، باغ را از بَر كن

پنداری دوباره حرف‌هامون يادمون ميره. دوباره سكوت حاكم ميشه و همون نگاه‌هايی كه نافذه و سفر به عمق چشم‌ها. نمی‌خواهم به سه هفته‌ی ديگه و فرودگاه و تنهايی و برگشت فكر كنم. اومدم كه با ستاره‌های اين شهر رفيق بشم. اومدم تا توی كوچه پس‌كوچه هاش خاطره بسازم. اومدم تا بدنبال پيچ‌های امين‌الدوله باشم و گلهای شمعدونی خونه‌ی تو رو آب بدم. اومدم تا با تو باشم. خدا رو چه ديدی، شايد موندم و ديگه نرفتم!

ميدونی كه زندگی توی غربت رو دوست ندارم. ميدونی كه از اون روزهای لعنتی، تجربه خوبی ندارم. ذهنت خيلی آشفته است ولی خب می‌تونم ذهنت رو بخونم. وقتی كيلومترها كيلومتر دور از هم بوديم، می‌تونستم بفهمم به چی فكر ميكنی حالا كه ديگه توی يه بالكن و زير يه سقف و كنار‌ همديگه نشستيم. ميدونم داری به يك‌شنبه‌ی سه هفته‌ی ديگه فكر می‌كنی. به دو تا چمدون. به خداحافظی با همسايه‌هات. به كشيدن و چفت كردن پرده‌ همه اتاقها. به خشك شدن همه گلهای شمعدونیت. به يه بليط يك سره. به فرودگاه. به اون چمدون خيالی كه حالا ديگه محكم توی دستت نگهش داشتی. به بودن كنار من توی هواپيما. به ايران.

(1) چركنويس / نوشته بهمن فرزانه / انتشارات ققنوس / 1386 / 2500 تومان
(2) سنج و صنوبر / نوشته مهناز كريمی / انتشارات ققنوس / 1382 / 3500 تومان

چهارشنبه، ۱۸ ارديبهشت ۱۳۸۷

... توی اون فضای مه گرفته غربت، بايد به زور خيلی چيزها رو باور كنی. بايد كوه‌ها رو باور كنی. درياها رو باور كنی. آسمون رو باور كنی. آدمها رو باور كنی. دوريها رو باور كنی. حس‌های نداشته رو باور كنی. گريه‌های بی‌بهونه رو باور كنی. دل تنگی‌ها رو باور كنی. اونجا كه هستی شايد ديگه به ديگرون دروغ نگی ولی بايد هر روز به خودت يه دروغ جديد بگی و اين دروغ هر چی بزرگتر باشه باورش برای خودت هم آسونتره. دروغی به بزرگی اينكه يه روز چمدونم رو جمع می‌كنم و برمی‌گردم ايران.

قسمتی از نوشته‌ی پست بعد‌‌ی‌م.

دوشنبه، ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۷

درسته كه ارديبهشتِ امسال مثل هر سال نيست و با اينكه يكماه و نيم از سال جديد ميگذره ولی هنوز يه بارون بهاری درست و حسابی هم نيومده و بيم خشكسالی به تموم بيم و خوف و هراس‌های گرونی و بيكاری و زلزله و دود و ترافيك و تورم و توحش و تنفر و تجمع و ... اضافه شده و تنها چيزی كه توی اين مملكت ارزون بود و مردم تقريباً به راحتی می‌تونستند تهيه و ازش استفاده كنند، برنج بود كه خب خوشبختانه الان اونهم به كيليويی 3400 تومن رسيده ولی خب ارديبهشت‌های تهران چه با بارون و چه بی‌بارون و چه با گرونی كه ديگه همه‌مون بهش عادت كرديم و انگاری تورم و گرانی جزءيی از اعضاء خانواده و پاره تن‌مون شدند! هميشه با يه بو و حال و هوای خاصی همراه بوده و اون چيزی نيست جز برپايی نمايشگاه كتاب تهران.

در رابطه‌ش زياد خونديم و شنيديم و خيلی از ماها توی اين چند سال اخير و بعد از اينكه خسته و نالان و با در دست داشتن كيسه‌های پر كتاب از نمايشگاه ميومديم بيرون، پشت دست و كف پا و احتمالاً روی يه سری از اندام‌های تناسلی‌مون! رو داغ كرديم تا ديگه سال بعد به نمايشگاه كتاب نريم ولی خب با رسيدن نيمه اول ارديبهشت و برپايی نمايشگاه، دوباره بسان هر سال، دست و دل و همون جايی كه سال قبل داغ گذاشته بوديم! شروع به لرزيدن ميكنه و دوباره عهد و پيمونی رو كه ارديبهشت سال قبل، با خودمون بسته بوديم رو فراموش می‌كنيم و دوباره عينهو الاغ‌های امامزاده داود با چشم بسته، راه نمايشگاه رو در پيش ميگيريم و ميريم تا آمار بازديدكننده‌ها و كتاب‌خرها رو اضافه كنيم تا وقتی قراره توی برنامه اِكسل، نموداری رسم كنند، تعداد آمار بازديد كننده‌ها، عينهو يه چيز بلند و كلفت و ستبر حتی از شيت‌ و صفحه‌های اِكسل و كامپيوتر هم بزنه بيرون و مجبور بشيم برای اينكه اين نمودار توی چشم و چال كسی نره سرش يه پارچه قرمز ببنديم و زير تخم‌هاش اسفند دود كنيم تا كسی چشمش نزنه و بعد از اون تموم جامعه بخودش بباله كه آری اين منم رستم دستان و ما اِل می‌كنيم و بل می‌كنيم و شاتل هوا می‌كنيم و چنان و چنون از پهلو و از وسط و از ميان و لا پا و توی گوش و دهن و به روشهای خوابيده و درازكش و چهار چنگولی و 69 می‌كنيم ولی وقتی خيلی از كتابها توی همون چاپ اول باقی ميمونه و تمومی آمارهای منتشر شده در سطح جهان نشون ميده كه سرانه مطالعه ايرانی‌ها تنها چند دقيقه در سال هستش! اون موقع است كه آدم دوست داره زمين دهن باز كنه و همه‌مون رو دو لپی ببلعه تا توی اين دهكده جهانی كه ما ادعای كدخدا بودن‌شون رو می‌كنيم، اينجوری شرمگين و خجالت‌زده نشيم.

شنبه، ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۷

من معمولاً روزهای شنبه حرفی برای گفتن ندارم. خيلی وقتها كه پريود ميشم و ميرم تو غار، توی تموم طول هفته لال ميشم و حرفی نميزنم. عادتهای بد زياد دارم كه شايد اينهم يكی از اونهاست. حالا اگه روز اول هفته كه واسه اونور آبی‌ها يه روز نيمه تعطيله آخر هفته است، وبلاگم رو آپديت می‌كنم شايد فقط بر اساس عادت باشه، همين و بس. شايد فقط چون ميدونم تعداد ويزيتورهای وبلاگ‌ها، روزهای شنبه و يك‌شنبه از همه‌ی روزهای هفته بيشتره ميام و زوركی يه چيزهايی می‌نويسم. ای خاك تو سر من كنند كه هنوز با دومتر قد و 100 كيلو وزن و نيم متر عرض شونه، تعداد خواننده‌ها برام مهمه. اوه شِت، 100 كيلو چيه؟! يكماه و نيمه كه كون خودم رو پاره كردم و شدم 95 كيلو. هر چند فرقی نميكنه، خر همون خره فقط پالونش يه سايز كوچيكتر شده. ای كاش ميشد هر سال به اندازه 95 گرم به شعور و معرفت‌مون اضافه شه.

winter.bmp

عكس از سايت WVS

هر چقدر بعضی روزها تعداد بيشتر خواننده‌ها برات مهمه ولی يه وقتهايی دوست داری بيايی اينجا و عينهو اين نيمكت چوبی، تك و تنها بشينی يه گوشه‌ايی و زل بزنی به آسمون و اون دور دورا. دوست داری خودت باشی و خودت. اونوقت خيلی حرفها برای گفتن داری. خيلی حرفها برای گفتن با خودت داری ... آره، با خودت! شايد خيلی از ماها خيلی وقته كه با خودمون خلوت نكرديم. هر چند شماها رو نميدونم ولی ميدونم كه خودم خيلی به اين خلوت احتياج دارم. برای رسيدن به يه آرامش نسبی، خيلی بايد با خودم كلنجار برم. خيلی چيزهاست كه بايد بشينم و راستِ حسينی با خودم حلش كنم. خيلی جاها رو غبار گرفته كه بايد گردگيريش كنم. اينكار رو شروع كردم. نمی‌بينی؟! بعد از يه زمستون سخت و كلی بارندگی، حالا ديگه خيلی چاله چوله توی روح و روانم ايجاد شده كه وقتش شده ديگه بيل بردارم و پُرشون كنم. آره، شايد وقتش شده كه ديگه بشينم پای ميز محاكمه و خودم رو دادگاهی كنم. عذاب وجدانی ندارم و اين خيلی خوبه. اگه قراره كسی محاكمه بشه، اون خودم هستم نه كس ديگه‌ايی. توی اين دادگاه، همه‌ی آدمهای روی زمين پاك و برّی هستند از هرگونه گناه و معصيتی و فقط و فقط اگه قرار باشه كسی متهم باشه اون خودم هستم. بخدا راست ميگم. همه آزادند و می‌تونند برن پی زندگی خودشون. من عادت ندارم آدمها رو متهم كنم. من عادت ندارم آدمها رو قضاوت كنم. من سالهاست كسی رو متهم و محاكمه نكردم الا خودم. من سالهاست كه توی هيچ دادگاهی شهادت ندادم مگر عليه خودم.

هر چند، توی اين مدت، گذشت و جبر زمونه يه چيزهايی رو بهم ثابت كرد، يه چيزهای خيلی ارزشمند كه بابتش خيلی هم هزينه دادم ولی ديگه به اونها هم فكر نمی‌كنم، به اين فكر می‌كنم كه كاش ما آدمها مثل زمونه، گذشت داشتيم! گذشت داشتيم و می‌ذاشتيم و می‌رفتيم. گذشت داشتيم و اگه قرار بود بريم اونقدر خط و خش توی روح و روان هم نمی‌نداختيم كه مجبور باشيم تا آخر عمر هی روح‌مون رو صافكاری و بتونه كاری كنيم. اونجا كه بايد می‌ذاشتيم و ميرفتيم، مونديم و هی لجبازی كرديم و پامون رو به زمين كشيديم و خاك و خُل راه انداختيم و خيال كرديم اون سيبی رو كه توی اون هياهو از روی زمين برداشتيم، سهم پدری‌مون بوده غافل از اينكه اون سيب ... بگذريم، حالا ديگه چه فرقی داره اون سيب مال كی بوده. مهم اينه كه اونجا مونديم و لجبازی كرديم و هی اون خط و خش‌ها رو بيشتر و عميق‌تر كرديم و اونجايی كه وقت عمل بود و بايد واميستاديم تا تكيه بديم به همديگه تا توی اون باد و بورانی كه داشت پشت همگی‌مون رو می‌شكست، خم نشيم و زمين نخوريم، شونه خالی كرديم و دنبال اون سيب قرمزی كه داشت روی زمين قِل ميخورد، از باغ زديم بيرون و رفتيم و اونوقت ما مونديم و اون عصر وهم‌انگيز زمستونی و صدای غارغار كلاغ‌هايی كه توی اون روزها و شبهای سرد زمستونی اومده بودند تا چشم‌ها‌مون رو از كاسه دربيارن و ... بگذريم. بگذريم كه من معمولاً روزهای شنبه حرفی برای گفتن ندارم.