گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
چمدونهاش اينبار سبكتر از هميشه بود. ديگه از قاشق و چنگال و كريستال و نمكدون و شمعدون و لوستر خبری نبود كه هر چی خنزر پنزر بود توی اين همه سالهای دور و دراز با خودش برده بود. توی اون چمدونها كه دوازده سال اسير و سرگردون بودند توی اين فرودگاه و اون فرودگاه، اينبار فقط چند تيكه از لباسهای خودش بود كه توی اين سفر حالا با هر كدومشون كلی خاطرههای خوب داشت و ديگه دوست نداشت از هيچ كدوم از اون رخت و لباسها دل بكنه، يه مشت تخمه و آجيل و پسته تواضع و مابقی هر چی بود كتاب بود و كتاب بود و كتاب. شهر كتاب و ميدون انقلاب ... يادت هست؟! يكيش رو تنهايی رفتی و اون يكیش رو هم، همون روز اول و توی همون قرار اوليه با اون كسی رفتی كه هيچ وقت فكر نمیكردی ظرف يكهفته بياد و توی جايگاهی قرار بگيره كه تا حالا هيچ كسی نتونسته بود اونجا رو فتح كنه. بعضی وقتها قصه آدمها چه عجيب ميشه. بعضی وقتها چه گرهيی ميخوره داستان آدمهای اين شهرهای غريبِ دهكده جهانی. بعضی وقتها اسمها و خاطرهها و حضور و وجود يه سری آدمها چقدر بولد و برجسته ميشه. حك ميشه، ثبت ميشه. يادته رفت و كجا نشست اون غريبهايی كه عاشق نگاهش بودی و زلال بود و خواست كه كنار تو بزرگ بشه و رشد كنه و همقد اون پيچهای امينالدوله خيابون دبستان بشه و خواست قد راست كنه توی اين پيچ و خمهای كُشنده زندگی؟! ... يادت هست؟!
آره میگفتم، چمدونها اينبار سبكتر از هميشه بود ولی قدمهات سنگين بود. قلبت فشرده بود. اينبار داشتی كولهباری از خاطرات رو با خودت حمل ميكردی. شهر كتاب و گاندی و آب انار و كافیشاپ و تجريش و دربند و اون همه عكس از در و ديوار و شهر و آدمهای اين سرزمين دود گرفته كه بچهگی و نوجوونی تو رو به يغما برد و تو اونقدر بزرگ بودی كه اين شهر و آدمهای كوتولهاش رو ببخشی ... اينبار چمدونت رو پر از خاطراتی كردی كه شايد هر كدومشون میتونست توی اون شهر سبز بارونی، توی اون عصرهای غمگين پاييزی، توی اون هایویهای بزرگ و طولانی و بیسر و ته، ميون اون آدمهای چشم آبی كه نگاهشون هميشه سرد و يخی بود، زنده نگهت داره، بهت اميد بده، همه خوابهای طلايیت رو تعبير كنه تا تو رَج بزنی دونه دونه تموم روزهای بلند تابستون غربت رو تا دوباره اول پاييز برسه و اونوقت تو دوباره شال و كلاه كنی و برگردی به شهر دود گرفته ... بوی گل مريم مياد. بوی گل مريم مياد و چه بد شد كه هيچ وقت فرصت نكردیم براش گل مريم بگيریم و اينبار ما خودمون رو هيچ وقت نمیبخشیم بخاطر اينكه هيچ گل مريمی براش نذاشتیم توی گلدونهای خونه عزيز. يادت هست، اون چايیهای خونه عزيز رو كه داغ داغ میخوردید تا زودتر بريد و مزمزه كنيد همهی اون لحظات ناب عاشقی رو و ما منتظر میمونديم تا بريد و برگرديد، گم بشيد و پيدا شيد... يادت هست؟!
خونه حرمت داره. آدمها حرمت دارند. حرفها و واژهها و كلمات حرمت دارند. لحظات خوب با تو بودن حرمت دارند و سالها بود كه فراموش كرده بوديم اين كلماتِ دلنشينی رو كه اتفاقاً همه ما قبولشون داشتیم ولی خب توی اين فراز و نشيب و پستی و بلنديهای زندگی، ظاهراً يه سری واژهها، يه سری قوانين نانوشته، يه سری معيارها، گم شده بودند. توی اين جنگل بزرگ، همه بفكر دريدن و دويدن و زخم زدن، بودند و اگر انسانی پيدا ميشد خيلی زود براش قيمتی ميذاشتند و توی اولين مزايده میفروختنش ... حس بدی داره اينكه بدونی فروش رفتی، بدونی معاوضه شدی، بدونی اِكسپاير ديت داشتی. و تو اومدی و دوباره تقّدس دادی به يه سری از اماكن، به يه سری از اشياء و يه وقتهايی از ساعات شبانه روز كه قبل از اومدن تو، هر روز و هر شبش به بطالت و سرگردونی و شمارش همه اون گوسفندانی گذشت كه هيچ وقتی به آخر نرسيد. تو اومدی و دوباره حرمت دادی به همه اون با هم بودنها. تو اومدی تا اون سنسورهای گرد و غبار گرفته از هجوم سنگين زمونه رو پاك كنی. تو اومدی تا اينبار با كولهباری از خاطرات برگردی. اينبار تموم چمدونت پُر بود از خاطرات با او بودن. سرشار بود از نگاه او. عطر تن و زلالی و پاكی چشمهاش. صدای نفسهاش. درد غريبی كه توی اون نگاه پاكش موج ميزد ... يادت هست؟!
شهر دود گرفته، اينبار دوستداشتنیتر از همه سالهای به يغما رفته گذشته، شده. كولهبار خاطرات اينبار پر شده از عطر تن او. شايد رفتی و برگشتی، شايد! شايد اين شهر، دوباره همون شهر عاشقونهيی شد كه سالها ازش جدا بودی، شايد! شايد تونستید دوباره حرمتها رو معنا كنيد، شايد! شايد بشه با ياد نگاهی سالها منتظر موند و چشم به اون پلههای برقی و ديوارهای شيشهيی سپرد، شايد! شايد رفتی و شايد موندی و شايد برگشتی و شايد، شايد، شايد ... راستی، سلام.
توی اين شبهای بهاری كه ماشاالله هزار الله اكبر، بخاطر نباريدن بارون كم نداره از روزهای گرم مرداد ماه، شبها دير میخوابم. با تموم خستگی كه دارم دوست ندارم ساعت يازده دوازده شب بخوابم. شايد خيلی وقتها دراز به دراز روی زمين ولو بشم و عينهو گربه و عملیها چرت بزنم ولی دلم نمياد زودتر بخوابم. وقتی شبی زود میخوابم، حس بدی پيدا میكنم و انگاری عذاب وجدان میگيرم و شبها تا صبح بايد كابوس ببينم! فكر میكنم عمر آدميزاد اونقدر كوتاهه كه حيفه هشت نه ساعتش رو هم توی خواب بگذرونه بنابراين ميشه اينجور مواقع يه شيشكی بست به ريش و سيبيل همه اون دانشمندانی كه سالها در اين زمينه تحقيق كردند و توصيه كردند كه بايد حتماً در طول 24 ساعت، هشت ساعت خوابيد چون اگه قرار باشه من بحرف اونها گوش بدم و با توجه به اينكه هر روز ساعت پنج صبح بيدار ميشم بايد ساعت نه شب يعنی وقتی هنوز وسط خيابون هستم و خونه نرسيدم، كنار پيادهرو بخوابم تا مطابق با فرمايش حضرات دانشمند، شبی هشت ساعت خوابيده و دچار كم خوابی نشده باشم! بنابراين خيلی وقتها عملاً شبی سه ساعت میخوابم. معمولاً ساعت يك و نيم، دو شب میخوابم و صبح هم كه پنج بايد بيدار شم. همه، دو سال ميرن سربازی و بعد يه عمر راحت ميشن ولی معلوم نيست من تا كی بايد خروسخون بيدار شم. اينجور مواقع اگه روز قبلش تمرين هم كرده باشم و فشار تمرين هم زياد باشه كه ديگه ريخت و قيافهام كاملاً بهم ميريزه و زير چشمهام گود و سياه ميشه و اگه ته ريش هم داشته باشم كه ديگه بيا و ببين. ريخت و قيافهايی ديدنی بهم ميزنم! شايد اونهايی كه من رو نمیشناسند اون موقع فكرهای بدی در رابطهام بكنند. مثلاً فكر میكنند كه ... هر چند وقتی زير چشم كسی گود ميشه معمولاً ميگن طرف چيكاره است؟!
كم غذا خوردن و ديگه هَلههوله نخوردنهام كماكان بقوت خودش باقيه. برنج و سيبزمينی و ماكارونی كه خيلی خيلی كم میخورم و ظاهراً معدهام هم ديگه به كم خوردن عادت كرده و خودش رو جمع و جور كرده و ديگه خيلی اشتهايی برای خوردن ندارم. دقيقاً از اول فروردين تا الان كه تصميم به كم كردن وزن گرفتم 5/6 كيلو كم كردم و اين برای شروع خيلی خوبه. دوباره شرايط بدنيم خوب شده ولی خب تصميم دارم كه حالا حالاها وزن كم كنم تا به اون وزن ايدهآل مورد نظر خودم برسم. هر چند تا همينجاش هم همش بايد يه دستم به شلوارم باشه و هی كمربندم رو سفتتر و سفتتر كنم.
و اما پيشگويی آسمانی كتابی بود كه چند وقت پيش رضا بهم هديه داد. معمولاً خيلی وقتها پيش اومده كه كتابی خريدم و ازش خوشم نيومده و نصفه نيمه ولش كردم به امون خدا ولی وقتی كسی كتابی بهم هديه میكنه تمام سعیم اينه كه اون رو بخونم. وقتی با رضا توی كتابفروشی بوديم و برام اين كتاب رو انتخاب كرد باهاش كلی جر و بحث و گريه و مويه كردم! چون حس كردم از اين كتابهايی كه مختص فالگيری و كف بينی و رمل و اسطرلاب و چيزهای ماوراءيی، هستش ولی با اصرار زياد رضا، شروع به خوندن كتاب كردم و راستش خيلی هم زود از كتاب خوشم اومد. ناگفته نمونه كه بخاطر اين قضاوت عجولانه يه كمی هم از خودم ناراحت شدم كه ندونسته در رابطه با كتاب قضاوت كردم. كتاب، داستانيه در رابطه با يه سری كتيبههای گم شده در كشور پرو كه اين كتيبهها، در رابطه با رازهای انسانشناسی و انرژیهای مثبت آدمها و جاهای مختلف، هستش. گروهی بدنبال يافتن اين كتيبهها هستند و ... در حال حاضر هم دارم همزمان دو تا كتاب ميخونم كه خب اونها هم هديه هستند و بواسطه هديه بودن مجبورم اونها رو تا آخرين لغت بخونم، بنابراين اگه مايل بوديد فعلاً پيشگويی آسمانی رو بخونيد تا بخواهيد تمومش كنيد اومدم و كتابهای بعدی رو هم معرفی كردم.
پيشگويی آسمانی / نوشته جيمز ردفيلد / برگردان ستاره آخوندی / نشر آسيم / چاپ دوازدهم / 3400 تومان
آدمی پرنده نيست
تا به هر كران كه پركشد، برای او وطن شود
سرنوشتِ برگ دارد آدمی
برگ، وقتی از بلندِ شاخهاش جدا شود،
پايمال عابران كوچهها شود...
شناخت و استفاده از راه و روشهای مختلف شناخت برای دستيابی به يك انتخاب بهتر، يكی از هنرهای آدمهاست. يه موقع قراره يه گوشی موبايل، تلويزيون رنگی يا لپتاپ بخری، اون موقع كلی منابع مختلف اطلاعاتی داری و ميتونی با استفاده از كاتالوگ و كتاب و مجله و سايتهای اينترنتی و يا مراجعه به نمايندگیها و فروشگاههای خيابون جمهوری و پاساژ پايتخت، جنس مورد نظر خودت رو با توجه به مارك و مدل و قيمت و رنگ و پارامترهايی كه برات مهمه انتخاب كنی و جنس رو سفارش بدی كه برات بيارن دم در خونه و يا اينكه خودت اون رو بزنی زير بغلت و وقتی رسيدی خونه، دَمر بيوفتی و دفترچه راهنماش رو بزاری جلوت و اون رو بخونی تا بتونی باهاش بيشتر رفيق و اُخت بشی و شناخت كامل رو ازش پيدا كنی.
همه ما با توجه به سن و سال و تجربهايی كه داريم و با استفاده از آزمون "سعی و خطا" تونستيم توی زمانهای مختلف زندگی، موارد مورد علايق خودمون رو پيدا كنيم و بعد از يه مدتی بخوبی تونستيم تلويزيون و يخچال و تختخواب و چرخ گوشت و گاز انبر و ماشين و مايكرويو رو سفارش بديم و مشكلی هم پيش نيومده. توی شناخت و برای خريدِ خيلی از اين موارد، حتی ميتونيم به حرف در و همسايهها هم استناد كنيم. مثلاً وقتی سه چهار نفر از خانمهای همسايه از ماهيتابه تفال تعريف میكنند خب ديگه نيازی نيست كه بخواهی خودت رو توی زحمت بندازی و كلی هزينه كنی و پاشی بری بازار و اطلاعات جمع كنی تا يه ماهيتابه بخری. تو ميتونی بری و از همون ماهيتابه همسايه بخری چون قراره كه يه ظرفِ گود داشته باشی تا بتونی يه كم روغن بريزی توش و دو تا دونه تخم مرغ و يا نيم كيلو بادمجون بندازی توش و سرخش كنی و والسلام! وقتی قراره لباس زير بخری و دنبال جنس خارجی و مارك ويكتوريا سيكرت نيستی و قرمز و سفيد و زرد و مشكی و توری و برزنتی و كلفت و نازكش برات فرقی نداره خب ميتونی ببينی خانمهای همسايه از كجا خريد میكنند و قطعاً با شناختی كه اونها بهت ميدن، عصر همون روز راه ميوفتی و ميری خيابون واليعصر تا از مادام لباس زير بخری!
همه اينها رو گفتم و حتی آبروی چندين ساله خودم رو با اظهار شناختِ ويكتوريا سيكرت و مادام به خطر انداختم! تا به مبحث اصلی بپردازم و اون چيزی نيست جز شناخت آدمها. كاری بس سخت و مشكل و يه وقتهايی نشدنی. برای ايجاد يه رابطه درست و موثر بايد آدمها، همديگر رو بشناسند. شناخت هر چی دقيقتر باشه ميتونه يه رابطه، مستحكمتر و عميقتر باشه. بسته به نوع و عمق رابطه، بايد با ريزهكاریها و چاله چولههای روحی روانی و اگه قراره جلوتر برن و همسر و پارتنر و همبستر هم باشند بايد فراز و نشيبهای جسمی همديگر رو هم بشناسند و سعی كنند با تفاهم و تعامل، دست توی سوراخ سنبههای جسمی و روحی هم كنند تا شناختهای جسمی و روحی روانی هم بيشتر بشه. خوردن، خوابيدن، شاشيدن، حرف زدن، دولا شدن، خُرخُر كردن، ناز و نوازش كردن، آدامس جويدن، بوسيدن، مسافرت رفتن، پول خرج كردن، دراز كشيدن و ... باعث ميشه شناخت، بيشتر شه. اينجا ديگه نه ميشه استناد كرد به كاتالوگ و بروشور و سايتهای اينترنتی و نه شناختی كه خان دايی و بیبی و اوست معمار بنّا و زليخا خاتون، همسايه ديوار به ديوارمون ميده به درد ميخوره.
هر كسی با توجه به معيارهاش، طرف مقابلش رو اندازه ميزنه و براش يه دست لباس ميدوزه بنابراين شايد نشه برای شناخت آدمها هيچ الگو و استانداردِ مشتركی پيدا كرد. پس بايد بخوبی راههای شناخت رو شناخت و از هر كدوم در جای خودش استفاده كرد. بهرحال توی پروسه شناخت بايد، هم از اصول منطقی و هم از حسهای ششگانه استفاده كرد. تاچينگ و لمس، توی خيلی از موارد ميتونه شناخت رو بيشتر كنه. حس چشايی رو كه ديگه نگو، بد مصب انگار نوشابه انرژیزاست و با اون حس، آدم قدرت پرواز پيدا ميكنه و ميتونه تا آسمون هفتم بره! توی يه جاهايی بايد از حس بويايی استفاده كرد. بعضی آدمها يه بوی مطبوع و يا شايد ناخوشايند ميدند كه فقط خاص همون آدمه. پس بايد سعی كرد تا با استفاده از بو، طرف رو بهتر شناخت و اين ميتونه توی يه شب سرد زمستونی، بوی موی يار باشه و يا توی يه روز گرم تابستونی، بوی چس يار!
بهرحال اينها جزيی از واقعيته و شناخت هر كدوم از اينها ميتونه يه رابطه رو عميقتر و قشنگتر كنه. توی بعضی از موارد و با حفظ يه سری موارد امنيتی، با استفاده از دست و پا و انگشت و زبون هم ميشه به شناخت بيشتر رسيد. ميشه كه خب بايد حتماً با اين ابزارآلات هم كار بشه تا به يه شناخت دقيقتر رسيد. بعضی جاهای آدميزاد رو بايد با يه سری آلت و ابزار مخصوص اندازهگيری كرد! احتمالاً ديگه همهتون میدونيد موقع شناخت و كسب اطلاعات طرف مقابل، دستتون بايد كجا رو بچسبه، پاتون بايد چه جوری و توی چه زاويهيی قرار بگيره، انگشتتون بايد كجاها رو سرچ كنه و با استفاده از زبونتون كجاها رو بخوريد و .... هر چند ميدونم كه خيلیهاتون نمیدونيد و قطعاً اين شناخت رو نميشه توی يه كافیشاپ بدست آورد و نياز به امكانات و جا و مكان ويژهايی هست! كاشكی ميشد يه كلاس عملی و كارگاهی براتون بذارم و به سوالات بعضی از شما عزيزان، بطور علمی و عملی جواب بدم!
و اما بنظر من يكی از بهترين و درستترين شناختها موقعی پيش مياد كه بتونی با طرف مقابلت فيس تو فيس و صورت به صورت بشی. اگه يه كمی ريزبين باشی و يه كمی تمرين كرده باشی بخوبی ميتونی از توی چشمها، به يه شناخت عميقتر برسی. بنظر من چشم آدمها دروغ نميگن. البته اگه طرفت توی اين جنگل و زندگی وحشيانه، هنوز رگههايی از آدميت توی وجودش باشه و اين اجازه رو هم به تو بده كه به عمق چشمهاش سفر كنی قطعاً با دنيايی از شگفتیها مواجه ميشی. من خودم هميشه با نگاه آدمها تونستم ارتباط برقرار كنم. جنسيت و سن و سال و سواد و شايد حتی مليتشون برام مهم نبوده. حس میكنم با نگاه ميتونم دقيقتر آدمها رو بشناسم. نگاه آدمها از روح و روانشون سرچشمه ميگيره. از تفكراتشون ناشی ميشه. گره خورده به قلبشون. نگاه آدمها تيكهيی جدا شده از وجودشونه. حالا قرار نيست طرفت رو هم لخت و عور كنی و بذاری كنج ديوار و در حاليكه اون قلبش مثل كون مرغ ميزنه، تو زل بزنی توی چشمهاش تا بفهمی ميخواد بده يا نه! اون عمليات رو بايد با تفاهم و رسيدن به يه حس و حال مشترك شروع كنی كه خب حالا جاش توی اين بحث نيست.
پس بايد تمرين كرد. بايد جنس نگاه رو شناخت. بايد بتونی اون اشعههای ماوراءايی رو لمس كنی. بايد به انرژی چشمها اعتقاد داشته باشی. بايد بتونی با نگاه سفر كنی. بايد بتونی بدون هيچگونه تماسی به نگاهی وصل بشی و گره بخوری. بقول امروزیها بايد بتونی كانكت بشی و به لايههای داخلی، به گنجينه اسرار، به قلب آدمها نفوذ كنی. بنظرم چشمها، آئينه درونی آدمها هستند. نگاه، اسكنی از تفكرات طرف مقابلته. چشمها دروغ نميگن. من خودم در مقابل اين جريان هيچ وقت جبهه نگرفتم و هميشه اين اجازه رو به آدمهای مختلف دادم كه از توی چشمهام حرفهای دلم و پيچ و خمهای ذهنم رو بخونند حالا ديگه اين بستگی به مهارت اونها و مهم بودن جسم و روح و تفكرات و ديدگاه من برای اونها، داشته ولی چيزی رو كه مطمئن هستم اينه كه چشمها دروغ نميگن.
صبح شنبه است و اين قانون رو نه اينكه فقط من بگم بلكه توی تموم كتابهای تاريخ و نقش و نگارهايی كه توی غارها وجود داشته، بطور كاملاً مشخص نوشته و حك شده و از ديرباز، از همون روزهايی كه آدمها توی غار زندگی میكردند و با سنگِ چخماق آتيش روشن میكردند و ننه باباهای اوليهمون برگ مو میبستند جلو معاملههاشون و ظهر هم با همون شرتهای طبيعی دلمه درست میكردند و میخوردند و بعد از ظهر لخت و عور دنبال گراز ميذاشتند و شب هم بدون شورت، توی غار و بغل آتيش میخوابيدند، شنبه گشاده وجود داشته و اين روز معرّف خاص و عام بوده. آدم خيلی وقتها به خيلی چيزها نمیتونه عادت كنه. مثلاً رفتن كسی كه هميشه دوستش داشتی يه زخم عميق ميندازه توی روح و روانت و هميشه ردِ اين خط وجود داره، دردسرها و گشادی روز شنبه هم محاله كه هيچ وقت از بين بره ولو اينكه آدميزاد عمر نوح كنه! اون خطی كه ميوفته توی روح و روانت ميتونه همه جسم و روحت رو با هم به فاك بده! البته اين قسمت فاكش رو توی غارها و كتيبههای بدست اومده ننوشتهاند، بلكه اين رو جديداً دانشمندان كشف كردند.
صبح ميرسم سر كار و مطابق هميشه، اول از همه كامپيوتر رو روشن میكنم. الان كه دارم اينها رو مینويسم، كريس دیبرگ داره ميخونه. نميدونم چی ميگه ولی خب توی اين محيط خشن و زُمخت و آهنی و صنعتی كه از همه جا نبشی و فولاد و آلومينيوم و تير آهن مثل دسته خر از زمين سبز شده و احساس، كمتر رنگ و رويی داره، صدايی مثل كريس دیبرگ هر چند هم كه نفهمی چی ميخونه روح و روانت رو صيقل ميده. هر چند گويا ايشون انگليسی رو بخوبی صحبت ميكنه و هر كسی كوره سوادی داشته باشه بايد متوجه ترانههاش بشه ولی خب چه كنم كه سوادِ منهم در زمينه زبان انگليسی مثل سواد قرآنی بعضی از پدربزرگهامون ميمونه و فقط يه سری چيزهای مقدماتی مثل در و پنجره و پيچ و مهره و مرغ و اردك رو ميدونم چيه.
مُردم از بس بخاطر پنج دقيقه محسن نامجو گوش دادن هی به همكارها توضيح دادم كه كيه و كجا زندگی ميكنه و چه شكلی هستش و چی ميزنه و... بعدش هم اون بیهنرها و هيچی ندونها از موسيقی امروزی، هرهر خنديدن و گفتن اين بابا كه همش داره عربده ميزنه و جيغ و داد ميكنه و اونوقت تو ميمونی و يه بغض گنده توی گلو، جوری كه انگاری يه توپ كاموايی رو نصفه نيمه قورت دادی كه چرا بايد بغل يه مشت الاغ صبح رو به شب برسونی! اون موقع يا تو بايد به ريش همكارها بخندی و يا اونها به چيز تو بخندند! هر روز هر روز هم كه نميشه برای توجيه صدای محسن نامجو آدم كشت! پس اينجور مواقع جر و بحث فايدهايی نداره. سرت رو ميندازی پايين و بغض میكنی و ميری ساكت يه گوشه ميشينی. كسانی كه آخرين فيلمی رو كه توی سينما ديدند، كانی مانگا بوده كه ديگه نميدونند محسن نامجو چی ميخونه. آره بابا، خر چه داند قيمت نقل و نبات!
اين عكس رو فرستادم تا بدونی تنها نيستی. تا بدونی همه ما دوست داريم و بدونی همه ما به اين دليل كيوان رو دوست داريم كه از نشون دادن گوشههای تاريك زندگيش به ما نمیترسه. اون سفيده تويی و اون قرمزها خوانندههات!

خيلی وقتها نگاه يه غريبه، يه عابر پياده، يه كسی كه كنج يه تاكسی نارنجی نشسته و داره توی يه روز بارونی خيابونهای خلوت رو با سرعت رد ميشه، مياد و گره ميخوره توی نگاهت. ديدی چه حس قشنگی داره اون لحظه؟! اون نگاه. اون عابر پيادهايی كه وقتی از كنارت رد ميشه پنداری سالهاست همديگر رو میشناسيد. بعضی نگاهها، بعضی عابران، بعضی مسافران خيلی آشناتر از اونی هستند كه بخواد با معادلات منطقی زندگی امروزی جور دربياد. يه حس شيرينه كه مياد و بهت آرامش ميده. بعضی لحظات برای هميشه حك ميشه توی ذهنت. رد پا و بوی خوش اون نگاه و اون عابر پياده و اون مسافر تنهای نشسته توی تاكسی، شايد سالها همنشين و همراهت شد و رفيقی شد برای همه شبهای با ستاره و بیستارهات.
بعضی از كامنتها، آفلاينها و ايميلهايی كه از طرف خوانندههای خيلی خوب اينجا بدستم ميرسه، اينقدر خوب و قشنگ و انرژیبخش هستش كه روز آدم رو ميسازه. فارغ از هرگونه نگاه جنسيتی و بدون دونستن سن و سال و تحصيلات و تاهل و تجردِ طرف مقابل، بعضی از پيغامهای شما بقدری ساده و رون و دوستداشتنی هستش كه آدم ميتونه بخودش بباله از داشتن اينهمه دوستان خوب. عكس و نوشته بالا از دوست عزيز نديدهايی بود كه در پی پست قبلی برام ايميل كرده بود. بعضی وقتها دو خط نوشته ميتونه مدتها بوی خوش محبت بده. ممنون دوست عزيز نديده.
اون بيست روز تعطيلی عيد، نه تنها جسمها رو تنبل كرده بلكه انگار روح و روان رو هم به تسخير خودش درآورده! تسخير، چه كلمه خوفانگيز و وحشتناكی ميتونه باشه. توی اين روزهای بهاری، ذهنِ پويا روی كاناپه همچين لَم داده و خودش رو پخش و ولُو كرده كه جمع و جور كردنش احتمالاً بايد كار خيلی سخت و زمانبری باشه. تعطيلات عيد، هميشه باعث ميشه كه ساعت بيولوژيكی بدن هم مختل بشه و تا تنظيم دوبارهاش احتمالاً يك ماهی بايد تا الهه صبح توی تختخواب با خودت و چيزت! و بالش و پتو كلنجار بری تا خوابت ببره. حال و احوال اين روزهای من الان به همين شكله. توی تموم طول روز كه با يه سری گاو طرف هستم و شبها هم كه خوابم نميبره و هر دفعه بايد گله گله گوسفند بشمارم بنابراين روزها هم همش دارم به درازای 25 سانتیمتری، دهن رو باز كرده و بسان اسب آبی خميازه میكشم. پنداری اين روزها دارم توی باغ وحش زندگی میكنم! حس زرافهها و جغدها رو بخوبی درك میكنم. خلاصه كه از دار دنيا يه ساعت بيولوژيكی درست و حسابی بهمون ارث رسيده بود كه خب پنداری تعطيلات طولانی مدت نوروز، ريد توی اين ساعت و رفت پی كارش.
تهرانِ اين روزهای آخر فروردين 87 در مقايسه با سالهای پيش خيلی كم بارون شده. بارون كه چه عرض كنم، توی اين بيست و چند روز، دو سه باری يه آبی مثل قطرهچكون از آسمون افتاده روی سر و كلهمون و تا خواسته احساسات عاشقونهمون كه ديگه عينهو سنگ خارا شده و با ليفتراك هم تكون نمیخوره يه حركت ميكرونی بكنه و بياد ايام شباب خودی نشون بده و چيزی راست شه و ديواری فرو بريزه! يهويی بارونه قطع شده و همه ماها رو گذاشته توی خماری. ظاهراً تورم فقط محدود به گوجه و خيار و پياز و سيبزمينی نيست بلكه عدم بارش بارون هم دچار تورم شده. در حاليكه ما لَهلَه بارون ميزنيم از شبكه خبر میبينيم كه توی لندن برف مياد و ما همينجوری مات و مبهوتِ قدرت پرودگار، دهنمون از تعجب باز ميمونه و سر چيزمون اسفناج سبز ميشه. جلالخالق! فروردين و يا بقول همون اجنبیهای بیدين و ايمونِ خدانشناس كه گويا خدا همهی زيبايیهای كائنات رو هم به اونها ارزونی كرده، توی ماه مارچ باشی و دست به دعا و راز و نياز برداری و اونوقت تهران بارون نياد ولی لندن برف بياد!
فروردين بیبارونِ تهران، لطف و صفايی نداره ... البته اينكه بگيم لطفی نداره خب يه كمی غير منصفانه است. اين روزها، هوا حتی بدون بارونش هم عالی و لذتبخشه. خب شايد ايراد از ما آدمها باشه كه هميشه حس و حال و تموم خاطرههامون با بارون گره خورده. شايد ايراد از ما باشه كه میخواهيم روح و روانمون رو با بارون شستوشو بديم. شايد میخواهيم زير بارون زلال بشيم. اعتراف كنيم و پاك بشيم وگرنه ميشه بهار باشه و بارون نياد و همه ما سرخوش باشیم. اين روزها هوا، هوای دو نفره است. هوای قدم زدن. هوای مور مور شدن. هوای سرد و گرم شدن. هوای گم و پيدا شدن. هوای يه شونه. يه بهونه. يه دست. يه نگاه آشنا. يه بغض قديمی. يه اشكی كه شايد اينبار از سر ذوق نباشه. اين روزها پيادهروی رو خيلی بيشتر از بقيه روزهای سال دوست دارم. بنابراين خيلی از خيابونهای تهران رو پياده گز میكنم. توی اين روزهای بهاری، آدم حس ميكنه كه با خودش و همه آدمهای دور و برش، رو راستتَره. شايد میخواهيم بارون باشيم. به همون پاكی و به همون صداقت. آره، عيبی نداره بهار باشه و بارون نباشه. عيبی نداره هوا اينقدر عاشقونه باشه و من تك و تنها، خيابونهای اين شهر دوستداشتنی رو قدم بزنم. ديدن همه اون آدمهايی كه دست تو دست هم، شونه به شونه هم، نگاه تو نگاه هم توی پيادهرو با هم مور مور ميشن، سرد و گم ميشن، گم و پيدا ميشن و همراه با هم قدم ميزنند حال من رو هم خوب ميكنه. اون موقعها خوب ميشم. توی اين روزهای عاشقونه، ديگه توی هيچ كافیشاپی نياز به يه ميز و دو تا صندلی نيست. طعم تلخ قهوه رو اينبار با كسی شريك نيستم. خودمَم و خودم. توی اين روزهای بهاری كه دلم بد جوری برای بارون تنگ شده، همش دارم از خودم میپرسم، حقيقتاً كی پيشونی آدمها رو مینويسه؟!
ديدی يه وقتهايی جشن تولد دعوتی و قراره به تولدِ دوستِ عزيزی بری ولی نميدونی براش چی بگيری؟! الان هم از همون روزهاست. يه دوست و يه عزيز و يه تولد هستش و يه كسی كه توی سرزمين و آبادی خودشون جزء تقريباً قديمیها و پيرمردهاست ولی اگه قرار به محاسبه سن و سالش باشه، امسال ميشه شيش سالش و تازه بايد بره پيش دبستانی تا اگه عمری باقی بود سال ديگه يه روپوش طوسی تنش كنه و بره پشت نيمكتهای كلاس اول بشينه. آره امروز تولد يه رفيق خوب شيش ساله است و من نميدونم بايد برای تولد اين دوست عزيز چی بنويسم.
يه حضور شيش ساله توی فضای مجازی وب و نوشتن برای آدمهايی كه هيچ شناختی از قد و قامت و رخ و تصوير و ديدگاه و نگرش اونها نداری و اونوقت خودت و شخصيت و علايق و خيلی از داشتهها و نداشتههات رو بیپروا بريزی وسط ميدون و جلوی چشم اينهمه آدمه قد و نيمقد، لخت و عور بشی و از خودت و قصه زندگيت بگی و اونوقت اين آدمها هر روز بيان و داستان زندگی تو رو دنبال كنند و مثل قاصدك همراه تو و زندگیت راهی بشن و باهات سفر كنند. يه جاهايی ناراحت بشن از دستت. يه جاهايی با نوشتههات گريه كنند. يه جاهايی بخندند به همهی دغدغههات و امروز هم بعضی از اونها بشن يكی از مهربون و صميمیترين دوستان زندگيت. رسيدن به اين نقطه و طی اين پروسه دشوار، يه كمی دل و جرات و شهامت میخواست كه فكر میكنم من داشتم.
توی اين چند ساله " از پشت يك سوم " يكی از صميمیترين و عزيزترين دوستهای زندگی من شده! اغراق نيست كه بگم قطعاً خيلی از شماها هم اون رو دوست داريد و هر روز دستی به سر و گوشش میكشيد. يه جاهايی نازش كردين و بعضی وقتها هم كه شيطونی كرده و سر و صدا راه انداخته، تشرش زدين و اون بغض كرده و رفته يه گوشهايی نشسته ولی مهم اينه كه خواسته بمونه و در كنار شما باشه. از پشت يك سوم، شايد ديگه توی اين چند سال تونسته خودش رو به زور هم كه شده به عنوان يه دوست و رفيق بين رفقای شما، جا كنه. خوب و بدش رو نميدونم ولی هدفش اين بوده كه بتونه يه دوست خوب باشه برای شما و امروز از پشت يك سوم وارد شيشمين سال حضورش توی فضای وب ميشه. شيش سال، حضور كمی نيست. وجودی كه لازمهاش يه ارتباط دو سويه بوده. يه تعامل و يه تعادل بين من و شما. بده و بستونی كه باعث شد من از شماها خيلی چيزها ياد بگيرم. امروز تولد اين طفل نوپايی است كه دوست داره راه بره و در آينده دويدن رو تجربه كنه و اين ممكن نيست مگر اينكه تك تك شماها دستش رو بگيريد.
يه چند وقتيه كه نوشته بعضی از وبلاگها خيلی فنی و علمی و هوسانگيز! شده و با توجه به فصل بهار و روئيدن عشق و جوونه زدن دودول عاشقها، همش حول و حوش، شكل و شمايل خوابيدن توی رختخواب همراه با همسر يا پارتنر، رسيدگی به اوضاع پشمی و مويی بدن قبل از س-#-ك-#-س، آشنايی با فراز و نشيبها و چاله چولههای بدن و از اينجور مسايل شده كه حتماً خودتون هم اين مطالب رو خوندين و دنبال میكنيد. بنظرم خيلی خوبه كه بواسطه وجود وبلاگ اين تابو داره شكسته ميشه و حداقل توی اين فضای مجازی ميشه در رابطهاش حرف زد و اظهار نظر كرد و تا حدودی اطلاعات درست در رابطه با نحوه عمل و شكل و شمايل بدن خودمون و جنسيت مقابل بدست آورد. حتماً خيلیهاتون كه دنيا ديده و كاركشتهتر! هستيد قبول داريد كه در فرهنگ ما سنتها و باورهای غلط، باعث شده درصد بسيار بالايی از مردم جامعه در رابطه با شكل و شمايل و زمان و نوع و نحوه و پوزيشن س&*ك&*س اطلاعات درستی نداشته باشند و توی اين پروسه بسيار مهم و نفسبُر! نهايتاً فقط متوجه خودشون باشند و نظر طرف مقابل براشون مهم نباشه و يا اگر هم مهم هستش، بواسطه شرم و حياءيی كه توی اينجور موارد خيلی بولد و پُر رنگتر ميشه، نتونه از خواستها و نيازهای طرف مقابلش مطلع بشه و داستان برسه به اونجايی كه درصد بالايی از طلاقها مربوط به مشكلات جنسی باشه و يا عدم رضايت از 3*ك.س اپيدمی شده و توی شبانهروز فكر و ذكر خيلیها رو مشغول خودش كرده باشه.
قطعاً توی اين بحث بايد هر دو جنسيت نظرات خودشون رو بيان كنند تا اين فقر اطلاعاتی كه سالها درگيرش بوديم و هنوز هم هستيم حداقل كم رنگتر از قبل بشه. هنوز هم توی همين تهران خودمون زياد هستند آقايونی با تحصيلات دانشگاهی كه در رابطه با پر.يود شدن خانمها و تغيير رفتار و كردار و جسم اونها توی اون چند روز چيزی نمیدونند. بسيار زن و مردِ پير و جوون هستند كه سالهاست از ازدواجشون ميگذره ولی هنوز نمیدونند طرفِ مقابلشون چه نوع ناز و نوازش و لمس و بوسهايی رو دوست داره. به نظافت خودشون اهميتی نميدن. يكیشون بوی سيگار ميده و اون يكی بوی پياز داغ. هفتهايی يكبار و اونهم بعد از عمليات ژانگولر بازی! حموم ميرن. با شامپو و نرمكننده و دوش و كرم موبر و و ليف و كيسه و سنگپا! بيگانهاند. يكیشون انگاری ميخواد موهای زير بغلش رو ببافه و مدتهاست كه اونها رو نزده و اون يكی هم يه گُـله پشم و مو و كرك آويزون خودش كرده. حالا اگه با توجه به خواسته طرف مقابل باشه بحثی نيست چون شايد بعضیها چيز طرف رو با مو دوست داشته باشند! مَرده، همينجوری هولهولكی اون پيژامه آبی راهراهه و خانم خونه هم اون شورتهای زرد و فسفری كه 6 تاش هزار تومنه و گوشه پيادهرو میفروشن رو میكشن پايين و ظرف دو دقيقه همديگرو يه هولی ميدن و بدون داشتن مقدمه و متن و موخره و نتيجهگيری درست، يهولی يكی از طرفين كه خب قاعدتاً بواسطه مكانيزم بدن، آقاهه هستش خيلی زود پنچر شده و يه عمليات عاشقونه و لذتبخش 20-30 دقيقهايی ظرف چند دقيقه به اتمام ميرسه و دو دقيقه بعدش هم صدای خروپف مرده به آسمون بلند ميشه و زنه هم توی دلش و يه جای ديگهاش تموم خاندان مونث مَرده رو با خاك يكسان ميكنه!
بنظر من كه بايد توی اين موارد اون حجب و حياء كاذبی كه ايجاد شده رو دو لپی بخوريم تا بعد از اون بدونيم كه توی اين پروسه، كجاها رو بايد بدرستی بخوريم! كی بايد چی اون يكی رو بخوره! اينجور نشه كه بخاطر نداشتن اطلاعات درست و عدم رابطه صحيح بعد از يك مدت، به اين نتيجه برسيم كه هر كسی فقط بايد مال خودش رو بخوره! در رابطه با شكل و شمايل و زوايای مختلف اين فعاليت با هم حرف بزنيم. نظر همديگرو بپرسيم. از اون شورتهای ماماندوز و اون فسفر گيپوريها نپوشيم. بدونيم كه داشتن س..ك..س مناسب يه هنره كه ميتونه از اركان اصلی يه رابطه خوب و عاشقانه باشه. بنظرم اون دسته از وبلاگهايی كه اين شهامت رو دارند كه در اين رابطه مطلب مینويسند و برداشتها و نظرات شخصی خودشون رو با خوانندهها شريك ميشن ميتونند گام بزرگی در جهت افزايش اطلاعات بردارند. هنوز هم جای خيلی از اينگونه نوشتهها توی فضای وبلاگستان فارسی خاليه. موضوعی كه همهمون هم اون تهتههای ذهن و دل و جونمون، دوست داريم در رابطهاش حرف بزنيم و كسب اطلاعات كنيم ولی خب اين شرم و حياء بیمورد مانع از اون ميشه. بايد به اين نتيجه برسيم كه توی رختخواب و خب حتماً هم نبايد توی رختخواب باشه هر جايی كه قراره عمليات آنچنانی انجام بشه كه خب ميتونه مثلاً روی كانتر آشپزخونه هم باشه! بايد شرم و حياء خيلی خيلی كم رنگتر از اينی باشه كه الان وجود داره. در رابطه با همه اين مسايل ريز و درشت بايد نوشت و بايد با طرف مقابل حرف زد و اظهار نظر كرد تا به يه پروسه لذتبخش دو طرفه رسيد. راستی نظر شما چيه؟! يادتون باشه قرار شد با هم حرف بزنيم.
خیلی سخته ولی خب باید باور کنیم که بیست روز بخور و بخواب تموم شد و از فردا روز از نو و روزی از نو. عصر جمعه که چه عرض کنم، جمعه شبه و دلتنگیهای عصر جمعه که بصورت دیفالت توی تموم سلولهای ماها نقش بسته بعلاوه دلتنگی همه این چند روز تعطیلات عید، جمع شده و نشسته توی این دل صاب مرده و دله شده اندازه یه خیک ماست ولی خب چه باید کرد که این رسم روزگاره و باید دوباره از فردا به همون روال عادی زندگی برگردیم. ای گه بگیره این روال عادی زندگی رو!
این بیست روزه به شب بیدار موندن عادت کرده بودم. دوباره مثل دوران جوونی شبها تا دیر وقت بیدار بودم. آخ که چه عشقی داره یه بشقاب، پرتقال و نارنگی و کیوی برای خودت پوست بکنی و بیاری بذاری جلوی مانیتور و هی وبلاگ بخونی و هی کتاب بخونی و هی محسن نامجو گوش بدی و هی نوک بزنی به اون میوهها و دیگه اصلاً برات مهم نباشه ساعت چنده صبحه و قوقولی قوقوی، خروس همسایه رو به تخمت حساب کنی و برای سه هفته مجبور نباشی هر شب ساعت رو برای پنج صبح فردا تنظیم کنی و صبح که بلند میشی ببینی خورشید سینهکش آسمونه و دیگه کورمال کورمال توی تاریکی لباس تن نمیکنی که پاشی بری سر کار و میتونی مثل بچه آدم بشینی و یه صبحونه بخوری ولی افسوس که هر چی بود بسان برق و باد تموم شد.
هر چند امسال همش خونه بودم و مسافرتی نرفتم ولی خب تعطیلات خوبی بود. دور و بر خودم رو با کتاب و ویژهنامههای عید و مجله، شلوغ پلوغ کرده بودم و مهمتر از همه ساعت دیگه خیلی برام مهم نبود و مجبور نبودم دوازده شب بخوابم و فارغ از شرایط و استرسهای کاری، استراحتی بقول بعضی از دوستان مبسوط کردم. پس باید بگم این هم از آخرین روزنوشتهای عید امسال. باز هم برای همه اونهایی که دوستشون دارم و دوستم دارند، سالی پر از موفقیت و سالی همراه با سلامتی جسم و بخصوص روح و روان آرزو میکنم.