گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
خب تعطیلات هم داره تموم میشه و من اصلاً از این قضیه خوشحال نیستم. با اینکه تقریباً تموم روزهای عید رو خونه بودم ولی اصلاً از اینحالت رکود که دیگه داره کمکم به جمود تبدیل میشه! خسته نشدم. بابا کار چیه؟ دوازده سیزده ساله که داریم عین الاغ کار میکنیم دیگه. دوباره باز باید از شنبه ساعت پنج صبح بیدار شیم و تا نصفه شب با عمله و اکله و هزار و یک نفر دیگه سر و کله بزنیم. کاشکی هر سه ماه یکبار یه تعطیلات نوروزی اینچنینی داشتیم.خب قاعدتاً وقتی آدم خونه تخم گذاشته باشه و از اول عید هم مثل مرغهای کرچ روی تخمهاش خوابیده باشه و وقتی مثل زن زائو و پا به ماه هیچ جا نرفته باشه، نباید خیلی حرف برای گفتن داشته باشه. از بیرون که خبر ندارم پس یه کم از اوضاع و احوال درونی خونه براتون میگم.
راستش الان یه ایل از فامیل منزل ما هستند و با تموم شور و نشاط و حرارت و انرژی در حال عید دیدنی و خوردن و خرامیدن هستند. منهم هرازگاهی سری بهشون میزنم و یه کم از اینور اونور میگم و تا میبینم سرشون گرمه و خونه خرابها دارند دولپی میوهها رو میخورند، میام تو اطاق و دو تا تایپ میکنم و دوباره قصه از اول شروع میشه. راستش روم به دیوار، گلاب به روتون، الان بدجوری تنگم گرفته! البته این قضیه مربوط به همین الان الان هم نمیشه بلکه سه چهار ساعته عین مار زخمی دارم بخودم میپیچم. اون مهندس نادون هم که نقشه خونه ما رو کشیده، ورداشته توالت رو آورده گذاشته درست وسط سالن پذیرایی. کافیه کسی خونه باشه و بری توالت و یه کمی بخودت فشار بیاری و زبونم لال تیر و ترقهای در کنی، اونوقته که دیگه آدم روش نمیشه از اون تو بیاد بیرون. این روزها هم که بهرحال آدم همش داره پسته و بادوم و تخمه و میوه میخوره و اینها هم که نفاخ هستند و شکم ما هم که روز روزگارش پر از سر و صدا بود دیگه چه برسه به این روزهای تیره و تار!
دیدین اینجور مواقع، آدم تا میره توی توالت و با هزار ترفند و نیرنگ، هی شیر آب رو باز میکنه و الکی سیفون رو میکشه و سرفه میکنه و تا خودشُ و باد معده رو بر اساس قوانین فیزیک و ریاضی یه جوری تنظیم میکنه که همراه با سر و صداهای محیط، زوری بزنه و باد رو به بیرون هدایت کنه، یکدفعه رادیو و تلویزیون و هود آشپزخونه همزمان با هم خاموش میشن و همه کسانیکه تا اون موقع خونه رو گذاشته بودند روی سرشون و داد و بیداد راه انداخته بودند، یکدفعه حُناق میگیرند و انگاری همهشون سالهاست که مُردند و دیگه هیچ کسی لام تا کام حرف نمیزنه و اونوقته که کوچکترین صدایی از باسن تو بلند بشه با خاصیت اکویی کاسه توالتهای ایرانی بصورت بلند و پرسپکتیو و لایو توی سالن پخش میشه و با همون اولین صدایی که از تو بلند بشه همگان میفهمن اون تو چه خبره و کافیه که یه بچه فضول هم توی مهمونها باشه و اونوقته که بدو بدو میاد و با صدای بلند میگه، مامان مامان، کیوان گوزید! آخ که زجری داره اینحالت. دیگه نه میتونی کارت رو درست حسابی انجام بدی و نه دیگه روت میشه از توالت بیایی بیرون. همه چشمها و همه گوشها به در توالت خیره شده. فشار معده و روده و مثانه از یه طرف و شرم و حیاء و خجالت از طرف دیگه، برزخی برای آدم ایجاد میکنه که آدم دوست داره زمین دهن باز کنه و اون رو ببلعه.
خلاصه که زندگیهای امروزی و خونههای آپارتمانی یه کاری کرده که آدم نه میتونه یه مهمونی درست و حسابی بگیره، نه یه موسیقی رو با صدای نیمه بلند گوش کنه و نه حتی با خیال راحت یه توالت بره و اونجور که میخواد از اعماق وجود زور بزنه. یه جوری شده که اگه بخواهی با خیال راحت دو تا تیر و فشنگ در کنی باید بری توی دامنههای کوه دماوند!
همونجور که حدس میزدم سریال مرد هزار چهره کلی حرف واسه گفتن داشت و داره و حالاست که دیگه میشه بطور قاطعانه اعلام کرد، این سریال قطعاً نه تنها بهترین سریال نوروزی بلکه بنظر من بهترین کار مهران مدیری هم میتونه باشه. داستانی که خیلی از ضعفها و سوء مدیریتها و مشکلات اجتماعی جامعه کنونی ایران رو با زبون طنز بخوبی مشخص و عیان کرده. خود مدیری هم بخوبی تونسته از پس نقش سنگینش بربیاد. حالا دیگه با افتخار سرم رو بالا میگیرم و با شجاعت اعلام میکنم هر شب سریال رو میبینم و فردا بعد از ظهرش هم اگه فرصت کنم که خب توی این روزها چیزی که زیاد دارم وقت و فرصت هستش، دوباره میشینم و اون رو از اول میبینم. تا اینجای کار که نقش پزشک و بخصوص افسر نیروی انتظامی رو عالی بازی کرده و حالا هم که به جرگه هنرمندان پیوسته. ظاهراً عزیزان، ایرانیهای خارج از کشور که من از همین فرصت استفاده کرده و خدمتشون سلام عرض کرده و عید باستانی رو حضورشون تبریک عرض میکنم نیز میتونند این برنامه رو که همزمان از یکی از شبکههای جامجم پخش میشه رو هم تماشا کنند. چند وقتی که خدا قسمت کرده بود و من آمریکا بودم خیلی از ایرانیها رو دیدم که خیلی جدیتر از ماها سریالهای ایرانی رو دنبال میکنند. الان دیگه تقریباً همهشون حاج فتوحی و میوه ممنوعه و پاورچین و شبهای برره رو دیدند و میشناسند.
قطعاً اگه وبلاگی هست بواسطه یه رابطه دو طرفه بین نویسنده و خواننده وبلاگ هستش. خب این که اصلاً گفتن نداشت و کاملاً مشخصه! راستش خواستم خودم رو بزنم به خریت و مثل بعضی از عزیزان بلاگر دیگه، اصلاً به روی مبارک خودم و شماها نیارم و اون چیز درازی که از دیشب بالای وبلاگم نصب شده رو ندیده بگیرم ولی دیدم خوبیت نداره. از اونجایی که سه دونگ این وبلاگ به نام شما خوانندههاست میدونستم همین شماها، فردا تنبونمون رو از باسنمون درمیارید از بس میخواهید فضولی کنید و سوال و جواب کنید و انگشتتون رو تا ته توی هر سوراخ و ماتحتی بکنید، بنابراین گفتم خودم همین اول بسماللهی همه چیز رو بصورت شفاف براتون بگم تا فردای قیامت بدهکارتون نباشم. حالا نه اینکه هر کدومتون هم تا حالا کلی کمک مادی و معنوی کردین این وبلاگ رو، بنابراین دوقورت و نیمتون هم باقیه و ما هر کاری در رابطه با این وبلاگ میکنیم باید شما رو هم در جریان اموراتش بذاریم!
داستان از اینجا شروع شد که این مدیر سایت جابلاگی که البته من کلی هم در رابطه با سایتش باهاش جر و بحث و انتقاد کردم از من خواست که منهم مثل بعضی از وبلاگها تبلیغ سایتشون رو بذارم توی وبلاگم و خب در کنارش یه مبلغ خیلی خیلی مختصر هم دریافت کنم. من ایشون رو نمیشناختم و از طریق یاهو مسنجر یه کم باهم صحبت کردیم و نهایتاً عصر دیروز جمعه با ایشون یه قرار گذاشتیم و از اونجایی که پسر آقایی بود و کارش هم یه کار فرهنگی هستش، قرارداد رو منعقد کردیم! و این شد که بنر سایت جابلاگی اومد و توی سایت ما خودش رو جا کرد. دوست دارید روش کلیک کنید، دوست هم ندارید کلیک نکنید، من پول شش ماهم رو جلو جلو گرفتم!
و اما جدای از شوخی، در دنیای امروزه، تبلیغات اینترنتی در جذب مشتری میتونه مقوله خیلی مهمی باشه که خب ما مثل خیلی چیزهای دیگهمون هنوز اول راهیم و توی همون کوچه پس کوچههای خاکی داریم قدم میزنیم. بهرحال خودم هم بدم نمیومد که همراه و همسو با تکنولوژی یه تبلیغی هم توی وبلاگم باشه حالا چه بهتر که این، تبلیغ یه سایتی باشه که با خود بلاگرها و هاست و دامین سر و کار داره. مدیر سایت هم که نامردی نکرده و اون چیزشون رو آورده همون سر در وبلاگ ما نصب کرده! خدا وکیلی میخواستم همینجا اعلام کنم که چقدر بهم داده که از خجالت و شرمندگی آب بشه بره زمین ولی رفتار حرفهای! این اجازه رو به من نمیده و رقم میلیونی قرارداد باید مخفی باقی بمونه. در این حد بهتون بگم که اگه یه جمع چهار نفری یکبار بریم کافیشاپ و چهار تا قهوه بخوریم، پول شش ماهش تموم شده دیگه شما خودتون حساب کنید طرف چقدر حاتم طایی هستش!
حالا من هم که دیگه زدم به سیم آخر، پس اگه شرکتی، موسسهایی، باشگاهی، مغازهایی، کافیشاپی، زیر پلهایی، جگرکی، قناریفروشی هست که میخواد تبلیغش رو بذاره توی این وبلاگ با هیتی بالای هزار نفر در روز، من حاضرم اینکارو انجام بدم. بهرحال پول هاست و دامین اینجا باید از یه جایی در بیاد دیگه. توی این بیپولی که منهم نباید همش از جیب پرداخت کنم. خلاصه اگه کسی پیدا بشه که پول بیشتری از مدیر جابلاگی بده من رفتار حرفهایی رو میذارم زیر پام و چیز اونها رو از سر در وبلاگم میکشم پایین و چیز طرف رو میبرم بالا!
بابا این زن و شوهر ـ علی شلمبه و سمیرا ـ هم کلی اهل حال بودند و ما توی این همه مدت نمیدونستیم! جدیداً از توی فولدر آهنگهاشون در کنار یه سری آهنگهای زیر ابرو برداشتهها و بد تنبونی و سکینه قزی خان قزیها، نامجو و همچنین زیبا شیرازی یافتم. اونهم چه یافتنی. منی که فکر میکردم تموم آهنگهای محسن نامجو رو دارم به آهنگهایی برخوردم که تابحال گوشش نداده بودم و بسیار هم زیبا هستند. جداً که جای تعجب داشت. نمیدونم، شاید هم نامجو با این دوستان، نشست و برخاست و حشر و نشر داره و میاد خونهشون و بطور اختصاصی براشون کنسرت میذاره!
تیم ملی ایران هم در دومین بازی و به سرمربیگری علی دایی، در حالیکه ۲ هیچ جلو بود، با نتیجه مساوی ۲-۲ از زمین اومد بیرون. بازیی که بنظر من حتی مساوی هم حق تیم ایران نبود. بازیکنانی سر در گم که بخصوص دفاع تیم ایران بسیار پر اشتباه ظاهر شد و این اجازه رو به تیم ضعیف کویت داد تا دو بار دروازهاش رو باز کنه. اگه گل فوقالعاده زیبای نیکبخت رو که بهرحال شانس و اقبال هم توش دخیل بود رو در نظر نگیریم تیم ایران اصلاً چهره خوبی از خودش نشون نداد و اصلاً نتونست حضور پر رنگی روی دروازه کویت داشته باشه و یا بازی برده رو کنترل کنه. والله من اگه فوتبالیست بودم و میدونستم با دویدنم توی زمین تیم نتیجه میگیره و دل هفتاد میلیون آدم خوش میشه، اینقدر میدویدم که جون از کونم دربره. بابا ملیپوشان عزیز یه کمی، هم بکشید، جام جهانی بعدی هم داره به گاه میرهها. خلاصه از ما گفتن بود. حالا با سوریه و کویت مساوی کنید تا روزهای آخر به آجانکشی و من بمیرم تو بمیری بیفتیم.
فکر کنم اگه قرار بود جایزهایی به فعالترین وبلاگ توی ایام عید بدند، قطعاً باید این جایزه رو به من میدادند. هر چند، کاری که ندارم بنابراین میشینیم هی فرت و فرت وبلاگ برای شما آپدیت میکنم. ببینم اونها که اون عقب نشستند حال میکنند؟! بلاگرولینگ هم که بمانند این چند ماه اخیر خراب شده و هیچ اثر و نشونی از کسانی که مینویسند نیست و باید با سعی و خطا و فانوس و شمع به هدف برسی. اینور اونور در رابطه با گوگل ریدر خونده و شنیدم ولی خب چیزی دستگیرم نشده. خونه علی که کسی باهام نیومد ببینم آیا کسی هست در این ایام بهاری مرا با گوگل ریدر آشنا نماید؟!
اولین فیلم سینمایی در سال جدید رو هم تک و تنها رفتم دیدم ( اصولاً چون همه چیز رو نمیشه توی وبلاگ نوشت من میگم تنها رفتم سینما و شما هم باور کنید ) سابقهی تنها رفتن به سینما رو دارم. قبلاً هم به دفعات تنهایی رفته بودم سینما. دیروز هم بعد از اینکه ۱۵۳ساعت بیرون از خونه نرفته بودم، همتم رو جزم کردم و پا شدم رفتم، فیلم دایره زنگی رو دیدم. فیلم خوبیه. در رابطه با مشکلات آپارتماننشینی و اختلاف عقیدهها و از همین چیزهاست. فیلم بدی نیست البته اگر هم ندیدنش چیزی رو از دست ندادین ولی خب اگه مثل من عصر یکی از این روزها حوصلهتون سر رفت و کاری نداشتین که بکنید یه سری به سینما بزنید و دایره زنگی رو ببینید. هر چند من متوجه نشدم که چرا اسم فیلم دایره زنگی هست. اشاره به چی میکنه؟! چیزی که خیلی جالبه اینه که سینمای بزرگ و زیبای آزادی که جدیداً افتتاح شده و ظاهراً چندین سالن شیک هم داره، سایت اینترنتی که نداره هیچ، حتی شماره تلفنش هم در ۱۱۸ ثبت نشده! جالبه؟! باز گلی به گوشه جمال همون سینما عصر جدید که باز دو خط شماره تلفن داره و اونور خط یکی هست که یه اٍهنی بکنه و بدونی سینما بازه و پاشی بری سینما فیلم ببینی!
تهران امسال مثل گذشته خیلی ناز و گوگولی نیست. توی این ایام نسبت به سالهای پیش شلوغتر شده و دم غروب تقریباً خیلی از خیابونها ترافیک داره ولی خب باز همین چند روزه عید غنیمتی است برای این شهر که بتونه نفسی بکشه. هر کسی تونسته از شهر زده بیرون. بیپولها رفتند شمال و شیراز و اصفهان و مشهد و پولدارها هم راهی دبی و ترکیه و اروپا و کشورهای خاور دور شدند. اونهایی که مثل ما هنوز تکلیفشون با خودشون روشن نیست و نمیدونند پول دارند یا بیپول و مفلس، همین تهران رو دو دستی بغل کردند و بهش چسبیدند تا نکنه یه موقع خدای نکرده فرار کنه!
توی طول روز که تلویزیون برنامه خوبی نداره ولی شب سریالهاش شروع میشه. قرارگاه مسکونی آدم رو یاد شیطنتهای دوران سربازی خودش میندازه، همون اضطراب و تشویشهایی که دم عید داشتی که آیا بهت مرخصی میدند یا نه که خب خانمها از این مورد بیبهرهاند. نمیدونم چرا به این سریال اجازه نداده بودند که پارسال پخش بشه ولی فکر کنم تجربه خوبی بود برای جواد رضویان البته اینبار در نقش کارگردانی. بنظر من مرد هزار چهره، مهران مدیری هم کاری متفاوت با کارهای قبلیش هستش. والله ما که توی این سریال، حضور طنز رو خیلی برجسته و پر رنگ حس نکردیم ولی خب قطعاً یه حرفهایی برای گفتن داره. شاید خیلی بیکلاسی باشه ولی خب صادقانه اعتراف میکنم تا اینجا این سریال رو دنبال کردم. برنامههای ایرانی ماهواره همیشه یکی از مزخرفترین و چرتترین برنامههایی بوده که من دیدم. این روزها همه کانالها پر شده از تبلیغ آژانسهای مشاور املاک در دبی که رابینسون دیگه خار مادر همه رو سرویس کرده و بعدش که دیگه تبلیغ خوانندههایی که تقریباً همه شون به تناوب یه کنسرت در دبی دارند. روزهای عادیش وقتی توی دبی قدم میزدی انگاری توی میدون بهارستان بودی از بس ایرانی دور و برت پر بود دیگه وای بحال این روزهای عید. چه جواد بازاری بشه و هموطنان چهها که نکنند در این شهر!
تقریباً میتونم بگم تموم مدت شبانهروز، خونه هستم. اون فراخوان عمومی برای جذب توریست برای نشون دادن جاها و چیزهای دیدنی خونه علی شلمبه فایدهایی نداشت و کسی ازش استقبال نکرد! همه فیلمها و دیویدیهایی رو هم که داشتم دیدم. بیرون هم نمیرم که دنبال فیلم باشم و برم فیلم جدید بخرم. تقریباً مثل مرغ کرچ روی تخمهام خوابیدم. خب کسی نیست که برم پیشش. تقریباً همه رفقها جزوه قشر مرفه این جامعه هستند و همهشون رفتند مسافرت. بهرحال عیبی نداره. دنیا اینجوری نمیمونه ما هم خدایی داریم!
همه رفتند مهمونی و من تک و تنها توی خونه هستم. یه لیوان چایی داغ گذاشتم بغل دستم و منتظرم تا یه کمی خنک شه. محسن چاوشی گوش میدم ولی خیلی سیاه و غمگین میخونه. صدای خوبی داره ولی خب مناسب این لحظات نیست. یکپارچه ضجه و ناله است. فولدر آهنگها رو عوض میکنم. آره، همه رفتند و من دیدم دلیلی نداره، دایی و خونوادهاش رو که دیروز خونه مامان بزرگه دیدم دوباره امروز هٍلک و هٍلک پاشم برم خونهشون و حتماً هم باید یه پرس شام و نیم کیلو میوه و آجیل هم بخورم تا مثلاً عید دیدنی کرده باشم و جسن نیت خودم رو نشون داده باشم. ای مرده شور این شکم رو ببرند که توی اکثر مناسبتها، رکن اصلی رو بازی میکنه. قطعاً این دید و بازدیدهای عیدانه خیلی خوب و قشنگ و سنت زیبایییه ولی والله بخدا ماها دهه پنجاههیها اعصاب مصاب درست حسابی نداریم! میدونم از دستم ناراحت میشن ولی خب نه حال و حوصله جاهای شلوغ رو دارم و نه دیدن آدمهایی رو که توی این ایام عیدی از بس میبینیمشون برامون تا آخر سال تکراری میشن، خوشحالم میکنه. مثلاً هنوز هفته اول عید تموم نشده که من تا حالا بیش از ۱۵ بار عمهام رو دیدم!
تصمیمم برای کم کردن وزن خیلی جدی شده. تقریباً میتونم بگم که شبها اصلاً شام نمیخورم. هر سال عید این موقع سال هر شب تا یه پاتیل آجیل رو نمیخوردم، شب خواب نداشتم ولی به جرات میتونم بگم که امسال تا حالاش حتی یه کاسه کوچیک آجیل هم نخوردم. همچین بفهمی نفهمی یه کمی شکمه هم رفته تو. روزهای آخر سال که گویا پا به ماه بودم! علت چاقی هم ریشه در یه سری قرص داره که مصرف میکنم و هم اینکه تقریباً ۵-۶ ماه بود که از ورزش دور شده بودم. اصلاً توی زندگی من سابقه نداشته که پنج ماه ورزش نکرده باشم ولی خب خودم رو بد جوری ول کرده بودم و با توجه به نتیجه آزمایشاتی که چند وقت پیش دادم و همه چیزم بهم ریخته بود بنابراین دوباره عزمم رو جزم کردم و تقریباً از دهم اسفند ورزشم رو شروع کردم. شروعش برام خیلی سخت بود ولی با توجه به هشدارهای دکتر سعی کردم تنبلی رو بذارم کنار و همونی بشم که بودم. حالا قرار هم نیست آرنولد شواردزینگر بشم ولی داشتن اندامی موزون نباید کار خیلی سختی هم باشه. فعلاً که سر کار و توی ساعات ورزش میرم سالن و روی تردمیل میدوم و با دوچرخه ثابت هم کار میکنم. برای آب کردن این چربیها باید کار استقامتی کرد.
از خیلی وقت پیشها و قبل از اینکه وبلاگ بنویسم یه وبلاگخون حرفهایی بودم. هنوزم هستم. هر چند نه به شدت و حدت قبل ولی در کنار نوشتن وبلاگ و در کنار همه لینکهایی که این بغل گذاشتم در طول روز به خیلی از وبلاگها سر میزنم حالا اینکه کامنتی نمیذارم بذارید به پای نداشتن وقت و آماس آق دایی! قبلاًها وبلاگهای خوبی رو که پیدا میکردم توی همین صفحه معرفی میکردم. راستش رو بخواهید حمل بر خودستایی و چه میدونم از اینجور قر و قمیشها نباشه وبلاگهای جدید خیلی تکراری شدند. حرف زیادی برای گفتن ندارند که اگه هنوزم توی جستجوهام وبلاگ خوبی رو پیدا کنم حتماً اون رو معرفی میکنم. توی سال جدید سرم گرم خوندن نوشتههای یه وبلاگ شده که جدیداً پیداش کردم. البته تا اونجایی که من میدونم و حافظهام یاری میکنه ایشون از قدیمیها و دود چراغ خوردههای وبلاگستان هستش ولی بنا به دلایلی ظاهراً چندین بار آدرسشون رو عوض کرده و پس از مدتی که من فکر میکردم آیدا دیگه نمینویسه، اینجا پیداش کردم. نمیدونم آیدا وبلاگ من رو میخونه یا نه ولی از نوشتههاش خیلی خوشم میاد. هر چند یه چیز کاملاً سلیقهایی هستش ولی توصیه میکنم وبلاگ آهو نمیشوی به این جست و خیز، گوسپند! رو بخونید شاید شما هم خوشتون اومد.
یه روز و نیم به تموم شدن سال ۸۶ مونده بود. عصر چهارشنبه سوری بود که هر چی اساماس زدیم، دیدیم هیچ کدوم به مقصد نمیرسه و همهشون داره به فاک عظما میره و معلوم نیست چرا سر از ناکجاآباد در میاره. بله، دوباره همون مشکل قدیمی سیستم مخابرات بود که البته اینبار در آخرین روزهای سال و قبل از اینکه سال تحویل بشه قد اعلم کرده بود و به ریش همهمون داشت بطور تمام قد و پرسپکتیو میخندید.
همه هممیهنان شاهدند که از اون شب تا روز دوم سوم نوروز هر چی اساماس زدند یا نرفت و بدست طرف مقابل نرسید و یا اگه اساماس تبریک رو با هزار زور و فشار و من بمیرم تو بمیری، مثلا ساعت ۱۰صبح فرستادند، دو نصفه شب در حالیکه رفیقشون خواب بود و یا در حال یه کاری که مختص همون ساعات شبانه روز هستش بود! بدست طرف رسید و احتمالا باعث شد نصفه شبی طرف در حالیکه دستش هم بند بوده، یادی از خار مادر دوستش بجا بیاره و در همون تختخواب و با باسن برهنه عید رو به خاندان دوستش تبریک بگه!
امسال صدا و سیما و البته کانال ۵ به مجریگری رضا رشیدپور در آغاز سال نو برنامه خیلی متنوعی رو پخش کرد و احتمالا خیلیها که شهرشون این کانال رو پوشش میداد برنامههای همین کانال رو دیدند. بهرحال اینجا که دیگه مثل کانال شبخیز امکان پخش رقص و قر و کمر و نشون دادن خانمهای خوشگل رو نداره بنابراین میتونند با دعوت از هنرپیشههایی که مردم دوستشون دارند برنامههاشون رو پر بیننده کنند. اومدن محمد فروتن، محمد رضا گلزار و امین حیایی قطعا تونست برنامه رو دوستداشتنیتر کنه. چیزی که برام خیلی جالب بود، صحبتهای خیلی قشنگ و خودمونی امین حیایی در رابطه با عشق با خدا بود. اصلا به ریخت و قیافه و قد و بالاش نمیخوره ولی با این صحبتهای صادقونه نشون داد که تونسته یه رابطه قشنگ و دوستانه با خدا ایجاد کنه.
علی شلمبه مطابق این ۳۰ سال اخیر! شب عیدی به مشهد رفت و دوباره همانند پارسال کامپیوتر و مهمتر از اون کلید خونهشون، مهمون خونه ما شد. کامپیوتر که چه عرض کنم. یه چیزی شبیه چرتکه هستش که دروغ نگم مال زمونییه که بابای علی، کلاس پنج دبستان بود احتمالا جزوه اولین نسل کامپیوترهاست. صبح باید روشنش کنم تا دمدمای ظهر گرم و آماده بکار بشه ولی خب کاچی به از هیچییه. چقدر ویژهنامههای عید رو بخونم. باز با این کامپیوتر در پیت میتونم وصل بشم به اینترنت و اینجا رو آپدیت کنم. و اما مهمتر اینکه، کلید خونه علی هم به امانت دست من سپرده شده. البته دیگه امسال مثل سال قبل ماهی و آکواریوم هم ندارند که بریم خونهشون به ماهیها آب بدیم! ولی چون مسافرت رفتنشون طولانیه و آپارتمونشون هیچ اعتباری نداره زن و شوهرخودشون با صحت و سلامت عقل، کلید رو به من دادند تا در نبودشون اگر اتفاقی افتاد من خودم رو سریعا به اونجا برسونم. البته بنظرم لازم نیست اتفاق بیفته تا من برم من میتونم ( یا میتونیم! ) خودم برم اونجا و بعضی از اتفاقات رو رقم بزنم! بابا دیگه همه چی رو که نمیشه اینجا نوشت، هر کسی خواست بیاد خونه علیاینا و عیددیدنی کنه یه ندایی به من بده تا موقعیکه اونها از مسافرت نیومدند دو تایی بریم و بیاد ماهیهای سال گذشته یه سوگواری اساسی بکنیم!
هر سال همين روزها، همين روزهای آخر اسفند كه بنفشههای رنگی مهمون باغچههای بَل و باريك و محقر خونههامون ميشن، همين روزهای آخر اسفند كه فرشهای رنگی از در و ديوار خونه و پشتبومها آويزون ميشه، همين روزهای آخر اسفند كه خونههامون بیپرده و لخت و عور به نظاره كوچه و خيابون و عابرها میشينه و خودشون رو صادقانه در معرض ديد همگان قرار ميدند، همين روزهای آخر اسفند كه دختر 4 ساله همسايه ديوار به ديوارمون از شوق رسيدن سال نو و پوشيدن كفشهای قرمز رنگش، شبها خواب نداره و روزهای باقی مونده رو دونه به دونه ميشماره، همين روزهای آخر اسفند كه سلام سوپور محله بلندتر از هميشه و جاروهاش غبار بيشتری از محله رو به هوا ميفرسته، همين روزهايی كه ... اصلاً ولش كن اين لفظ قلم حرف زدن رو!
روزها و ساعات آخر ساله. همه چيز داره تند حركت ميكنه. انگار ولولهايی برپا شده. هنوز آرايشگاه نرفتم. خيلی وقته كه ديگه به بهونه عيد، رخت و لباس نو نمیخرم. يكی دو سالی هم هست كه ديگه خونه و زندگی مستقلی ندارم كه برای سفره هفتسينش دنبال ماهی قرمز باشم. خيلی وقته كه سينهای زندگيم رو گم كردم همه عيدی و پاداش آخر سال رو پيشخور كردم ولی خب هنوز بهونههای كوچيك زندگی خوشحالم ميكنه.

چند تا كتاب. ويژهنامهها و مجلات. پوشيدن شلوار جين آبی و اون كفش مشكی جير تُركه كه چند وقت پيش از ابی خريدم و هنوز نوه و يا اون نيم بوت قهوهايی. مزمزه كردن بوی تلخ يه ادكلن مردونه. سير و سماق و سمنو و سبزه و مهمتر از همهی اونها شوق مامان برای چيدن سفره هفتسين. بُدو بُدوهای آخر سال. هایلايت شدن موی خيلی از خانمهای آشنا و غريبه. تهرانِ شلوغ. شبهای پر ترافيك. پيادهروهايی كه توی اين روزهای سال عينهو بازار سيد اسمال ميشه. جارو و تیشرت و سطل و شورت و روسری و شمع و اسفند و ماهی گلی، همه از دَم هزار تومن. مرتيكه نعرهخر فرياد ميزنه، آتيش زدم به مالم و تصور میكنم مال اون با اون هيبت، چه مالی ميتونه باشه! حاجی فيروزهايی كه چند ساله توی اين روزها دوباره مثل قديم رُخ مینمايند و چه قری ميدند اون كمر و باسنهای گنده رو. اسكناسهای هزاری و دو هزاریهايی كه اين روزها راحتتر از همهی روزهای سال خرج ميشه. خوردن يه مشت آجيل قبل از اينكه سالِ جديد، تحويل بشه. جوش زدنهای سر و صورت. شمردن ثانيهها. آوای يا مُقلِبَ القُلوب. تيك تاك. تقويمی كه ديگه با همه روزهاش غريبه شديم. داشتن چند تا دوستِ خوب اينور و اونور اين كره خاكی، توی اين دهكده جهانی كه گاو، ركن اولشه. رفتن به سينما فرهنگ، عصر جديد. خوردن كراكوفهای خيابون پاسداران. آب انارهای نياورون. بستنیهای اكبر مشتی. همبرگرهای بابی ساندز. رضا ويژه. فری كثافت. معجونهای علی بابای ميدون شاهپور. چلوكباب رفتاری. طريقت. لوكس طلايی. شاطر عباس. شيشليكهای شانديز. اينها كه همه خورد و خوراكِ شكم شد. آهان، گم شدنهای گاه و بيگاه توی شهر كتاب نياورون. ول شدن لابهلای اون همه كتاب. كاشكی ما آدمها هم صداقت اين كتابها رو داشتيم. ادبيات. رمان. فلسفه. مديريت ...
مگه زندگی چيه؟! باور كن همينهاست. همين رج زدنهای تند و تند روزها. به سادگی رنگ زدن تخممرغهای شب عيد. هی تجديد و هی رد شدن. هی به كلاس بالا رفتن و دلت تنگِ معلم سال گذشته شدن. شايد داريم سخت میگيريم. زندگی يعنی دادن يه بسته اسكناس نو صد تومنی، به كامران و يه سال دلش رو به دست آوردن. زندگی يعنی جدا كردن تموم پسته و بادومهای آجيل شب عيد. زندگی يعنی هنوز هم پای سفره هفتسين، دلتنگ همهی اونهايی شدن كه سالهاست رفتن. زندگی يعنی همون عكسهای قاب گرفته بيخ ديوار. زندگی يعنی يك سار پريد. زندگی يعنی همه اون پيچهای جاده شمال كه بدمصب هيچ وقت طعمش تكراری نميشه. خيلیهايی كه رفتند اون دوردورا و ديگه اينجا نيستند، دلشون لَك زده برای جيگرهای سياهبيشه. برای اون ماست مَشكیها. برای كته كباب و كباب تُرشهای شمال. برای ساحل متل قو. پاسيفيك اوشن! هميشه اين موقع سال مُحقّر ميشه مقابل دريای مهربون خزر. اين رو بايد از همه ايرانیهای ساكن كاليفرنيا پرسيد. زندگی همين گوشماهیهايی هستش كه سالهاست صدای موج دريا ميدند. گوش كردی؟! دنيا رو سخت گرفتيم رفيق. زندگی همين دور و براست. پشت كوه قاف يه بهونه است. دنبالش نگرديم اون دوردورا.
زندگی جايی نيست جز توی همين مهر و محبتها. توی همين سنت و فرهنگها. لای اين باورها و شببوها. توی اين شهر شلوغ كه يه سرش وصله به دربند و اون يكی سرش كوههای بیبی شهر بانو رو بغل گرفته. لای اون چرخ دستی كه چاغاله بادوم میفروشه. توی همين نوشتهها. گفتم نوشتهها، راستی اگه يه موقع با اين نوشتهها دل كسی رنجيد، همينجا ما رو ببخشه. آئينه كنار سفره هفتسين دروغ نميگه. موهای منهم سفيد شده. كاره ديگه يه موقع ديدی فرشته موت، ناغافل يقه ما رو گرفت. آره، ببخشيد اگر دلی رو شكستم. يه سال ديگه هم با همديگه بوديم. ديگه داره چوبخط رفاقتهامون زياد ميشه. زندگی شايد لابهلای همين چوبخطا باشه. خسته شدم. نبودی كه ببينی. خيلی خسته شدم. زندگی شايد لابهلای همين هِنهِن و نفسزدنها باشه. هم، نفس من به شماره افتاده و هم نفس اين سال قديمی. پس تا سال ديگه، اگه عمری باقی بود. عيــدتـون مبـارك. عيد همگی مبارك. بخصوص عيد اون هموطنهايی كه سفره هفتسينشون رو بوی نای غربت گرفته.
بوی تلخ قهوه من رو گيج میكنه. من رو پرت میكنه. من رو دور میكنه از اينجايی كه هستم. نميدونم چه رازی داره اين تلخی قهوه. اونجا كه بودم در كسری از ثانيه من رو پرت میكرد به كوچه پسكوچههای آشتیكنون اين شهر شلوغ و اينجا كه هستم من رو میفرسته به دوازده هزار كيلومتر اونورتر. اون سر دنيا. دالاس. اَلن. كنار اتوبان 75، همان استار باكسی كه اولين قهوهام رو در اولين عصر يكشنبههای دراز اون سرزمين، داغ داغ خوردم ... بوی تلخ قهوه من رو گيج میكنه.

عكـس از اينجا
سن و سالم خيلی كوچيكتر از الانم بود. الان كه ديگه ماشالله، سن خر پيره رو پيدا كرديم و بسان آفتاب لب بوم، كم فروغ شديم. اون زمانها بروبيايی داشتم. الان ديگه، غفلت كنيم بايد رو به قبله دراز بشيم و حلوای اون دنيامون رو هم پيشاپيش درست كنيم و به انتظار فاتحه شب جمعه برای اهل قبوری باشيم كه خودمون هم جزو ليست هستيم و حتماً اون دنيا دور هم جمع شديم و داريم همگی با هم بيستو يك ميزنيم! بابا شانس كه نداريم. الان خودمون رو چشم ميزنيم. از مردن و رفتن نگم كه يه موقع عزرائيل فكر میكنه واقعاً از جونم سير شدم و خدا هم ناغافل آرزومون رو برآورده میكنه و اون وقته كه دراز به دراز و فـاتحــه!
آره میخواستم اين رو بگم كه يه دفعه سر از مُردهشور خونه درآوردم كه خيلی كوچيك بودم كه با نوشتههای جلال آلاحمد آشنا شدم. " مدير مدرسه " رو همون روزها خوندم و يادمه كه خيلی هم ازش خوشم اومد. داستان سه تار و زنِ نميدونم چیچی كه گويا داستان زندگی خود جلال بوده، مبنی بر اينكه بچهدار نميشده و از همين حرفها. از نوشتههاش خوشم اومده بود ولی نميدونم چی شد كه توی اين همه سال ديگه اصلاً سراغ كتابهاش نرفته بودم و همش دَمپر اين نويسندههای خارجی دهن پُركن بودم. تئودور و ويليام و ارنست و ...
ولگردی و چرخ زدنهای پريروزم توی كتابفروشی باعث شد، وقتی اومدم بيرون كتاب " خسی در ميقات " دستم باشه. روزنوشتهای جلالِ خدابيامرز از سفر حجی كه داشته. خوب و روون و قشنگ نوشته. هر چند هنوز هم معتقدم كه هيچ كتابی بخوبی سفر به خانه آزاد شده، ابراهيم نبوی حال و هوای مكه و مدينه رو تشريح نكرده. حالا ديگه مطمئن هستم با خوندن اين كتاب جلال، قطعاً بسراغ كتابهای ديگهاش هم ميرم. يه قسمتی از كتاب رو براتون مینويسم. برام خيلی جالبه. فكر كنم اگه كسی بخواد امروز اينجوری بنويسه، خشتكش رو از پاش درميارند و ميندازند جلوی آفتاب تا خشك بشه!
... و اما جزو آن چهار پنج نفر واعظ و روضه خوان و آخوند دسته ما، يك آقا سيدی هم هست اهل بروجرد. اما نميدونم كدام مسجد تازهساز در تهران كه بدجوری برای مريد لهله ميزند. چهار پنج تا از بازاریها را دور خودش جمع كرده و هر روز در همان اتاقی كه محل سكونتشان است، نماز جماعت برپا میكنند و با زبان بیزبانی دو سه بار رو زده است كه چرا به نمازش حاضر نمیشويم ... از آنهاست كه پنج دقيقه در سجده میماند به اين خيال كه پنج كيلومتر به عرش نزديكتر میشود و بدتر از آن اصرار دارد كه بروم پای حرفش كه بعد از نماز مغرب برای دهاتیها میگويد. عاقبت ديشب رفتم روی بام. چنان لطافت هوا را با همان مزخرفات دربارهای شكيات و غسل و تطهير و نجاست خراب كرد كه اقّم نشست. نبايد اين حرفها، حتی به درد بيوهای مازندرانی بخورد و آخر تا كی بايد مذهب را به دستهی آفتابه بست؟ ...
خسی در ميقات / جلال آلاحمد / نشر دانشگاهيان 1386 / صفحه 53
اينبار ناخن شصت پای چپم رفته توی گوشتم. دفعه اولش نيست و طبعاً دفعه آخرش هم نخواهد بود. اين پای چپ و راست من در اِفليج شدن ادواری با هم مسابقه گذاشتند. يكی دو باری تن به جراحی داده و توسط پزشكی معلومالحال ناخنم رو از بيخ و بن كشيده بودم و بنا به گفته همون دكتر زپرتی، نبايستی ديگه ناخنی از اونجا رشد ميكرد ولی خب فكر كنم دست دكتر شفا داد و ناخن كه چه عرض كنم، كه اگه كوتاهش نكنم اين اواخر تبديل به سُم ميشد!
اين رفتن ناخن انگشتان پا توی گوشت هم برای خيلیها دردسرسازه. انگاری به فراخور سن و سال و رشد و نمو و بخصوص جنسيت! هر كسی يه چيزی ميره توی يه جايش. يه روز ناخن پا ميره توی گوشت، يه روز پونس ميره توی دست، يه روزی دسته بيل ميره توی ماتحت آدم و يه روزی هم اگه خوششانس باشی و يار، يار باشه و ... بگذريم!
راستی همه اونهايی كه در جواب سوال پست قبل گفته بودند، ديوار جوابشون غلطه!
دقيقاً يه هفته به عيد مونده ولی خب دريغ از يه نَموره حال و هوای خاص شب عيد. بخدا راست ميگم. هيچ خبری نيست. امن و امانه. انگاری اول تير يا مثلاً 15 دی ماهه و روزها و شبها كاملاً عادیه. البته خيابونها يه كمی شلوغ شده ولی خب اين تهرون به هر بهونهايی خيابونهاش شلوغ ميشه. عيد و محرم و مهر و رمضون نداره. اينها رو برای اون مهاجران دور از وطنی مینويسم كه دلشون لَك زده برای ايران و اين روزهای دَم عيدش و فكر میكنند الان شب عيده و همه دارند توی ايران مثل مور و ملخ از سر و كول هم بالا ميرن و توی هم ميلولند و سُنبل و سبزه و ماهی قرمز و آجيل و شيرينی میخرند و خلاصه شور عيد برپاست و همه خنده به لب دارند و دور هم جمع ميشن و بشكن و بالا بنداز راه ميندازند و ... نه بابا هيچ خبری نيست. همونجايی كه هستيد باشيد كه هفتاد ميليون ايرانی مونده در وطن آرزوشون اينه كه الان جای شما، مهاجرين غربتنشين باشند و قطعاً سفره هفت سين شماها رنگينتر و خوشگلتر و پربارتر از همهی ما ايرانيهای وطندوستی هستش كه دو دستی مام وطن رو از بيخ و بن چسبيديم و ولكن ماجرا هم نيستيم!
حالا درسته بزرگترها كه خب اگه خدا بخواد ما هم ديگه جزوشون هستيم، حال و حوصله عيد و نوروز و سال نو و حاجیفيروز رو ندارند ولی خب قبلاًها، اون بچه تُخصهای 15-16 ساله از يه ماه مونده به چهارشنبه سوری اينقدر بمب و ترقه و ديناميت و فشفشه به در و ديوار ميزدند و اونقدر سر و صدا ميكردند كه آدم جرات نمیكرد بره توی خيابون ولی طفل معصومها انگاری تخم اونها رو هم كشيدند و ديگه حتی صدای گوز يكی از اين بچهها هم بگوش نميرسه! پنداری در اين وانفسا آدم بزرگها بخاطر مشكلات اقتصادی و معيشتی، دل و دماغ ندارند و كوچكترها هم گويا ديگه مادرزاد اخته شده بدنيا ميان. ای جوونی، كجاست اون موقعها كه ما از چيز راست* هم ميرفتيم بالا؟!
*منظور از چيز راست در جمله بالا چيست؟
بیهدف نوشتن، آسونتر از اينه كه همه هوش و حواسی رو كه اتفاقاً اين روزها آروم و قرار نداره و همش اينور اونور پخش و پلا شده و گير مانتو و روسری و شلوار جين و تخم مرغ و شهريه دانشگاه و شيرينی و آجيل شب عيده رو يكجا جمع و جور كنی. حكايت فكر و ذهن اين روزهای من عينهو كش بند تنبونيه كه هی درميره. اين روزها تمركز ذهن يه چيزی تو مايههای پَشمه. گذشت، اون زمان كه میتونستيم جذر و انتگرال و مشتق اعداد پنج رقمی رو با انگشتهامون حساب كنيم و ظرف چند ثانيه، سينوس و كسينوس و توابع رياضی چند مجهولی رو رسم كنيم و هر چی شماره تلفن دوست و رفيق و فك و فاميل دور و نزديك بود رو حفظ بوديم. اين روزها هر جور حساب میكنيم، دو تاش بيرون ميمونه!
روزهای آخر ساله، بخواهی نخواهی، حال داشته باشی و نداشته باشی، رگبارهای هرازگاهی بارون، پيشاپيش تو رو ياد بهاری ميندازه كه بيشتر از همه سالهايی كه بهار رو لمس كردی ازش خاطره داری. گفتم خاطره. آخ كه چه خار مادری سرويس ميكنه اين خاطره از آدمی و خاندان آدميزاد. آدم هر چی ميكشه از همين خاطرههای ريز و درشتی ميكشه كه عينهو مار چُمباتمه ميزنه توی روح و روانمون و تا ما رو رسماً به گـا نده، نميره توی يه لونه ديگهای خودش رو ولو كنه. بارون، بارون، بارون ... خاطره، خاطره، خاطره. اَه گـُه بگيره اين خاطره رو كه پنداری سالهاست با نم بارون پيوند اُخوت بسته و از همين الان تا آخر بهار هم هی قراره بارون بياد و هی خاطره بياد و هی دل و روده آدم از حلقومش بيرون بياد.
اينجوری يلخی و بیهدف نوشتن خوبيش به همينه كه ميتونی بدون دليل و برهان و بدون هيچگونه مقدمه و نتيجهگيری از همه چيز بنويسی. از شورت Calvin Kleinی كه هفته پيش از پاساژ قائم خريدم و الان پوشيدمش تا اون كت تك قهوهايیGAP كه توی پاساژ تنديس بود و فروشنده ادعا ميكرد اورجينال و اصل آمريكايی هست و من ميدونستم كه اون داره مثل سگ دروغ ميگه و به اونجای ننهاش ميخنده. هر چند بيچاره ننهاش! بيچاره خواهرش! بيچاره كت تك قهوهايی! بيچاره مارك و برند GAP! چقدر مشتری مثل من از صبح تا شب جلوی فروشنده سری به علامت تائيد تكون ميدند و لبخنده تصنعی ميزنند و همين كه پاشون رو از فروشگاه ميذارند بيرون، يه چيزه بلند و كلفت حواله خار مادر فروشنده میكنند. چقدر؟! راستی چقدر خوب شد كه من فروشنده نشدم!
از شورتهای مشكی و طوسی CK گفتم. والله بخدا من قصد اين رو ندارم كه از اسم و اعتبار اين وبلاگ استفاده كرده و از شورتم پردهبرداری كنم و اون رو به رُخ شما عزيزان بكشم و با زبون بیزبونی بهتون بفهمونم كه حتی شورتم هم ماركداره بنابراين اگه از شورتم گفتم، پُز روشنفكری ندادم همينجوری جهت اطلاع بود. بخاطر اين بود كه بگم آدم بايد حتی به لباس زيرش هم اهميت بده. خيلیهامون فقط ظاهر رو چسبيديم و اون زير ميرها رو ول كرديم به امون خدا. پيرهنمون ورساچی و شلوارمون جُرجيا آرمانی و كفشمون كلاركس و ساعتمون گوچی باشه اونوقت شورتمون، چيزی كه يكی از بهترين انداممون رو حفظ و نگهداری ميكنه، چلوار ماماندوز باشه؟! خوب، خوبيت نداره ديگه.
حالا جون مامانتون اگه فردا من رو توی خيابون ديدين، گير ندين كيوان شلوارت رو بكش پايين، میخواهيم ببينيم شورتت ماركدار هست يا نه. من گفتم شورت كلوين كلاين میپوشم شما هم باور كنيد وگرنه اگه قرار باشه شلوارم رو بكشم پايين و همه چيزم رو عيان و هويدا كنم، اونوقت كار همگیمون سخت ميشه و داستان بيخ پيدا ميكنه!
عصر پنجشنبه است. همه بچهها رفتند و من تنها موندم. تو ای پری كجايی؟! اصفهانی ميخونه. البته قبل از اونهم خيلیها اين ترانه رو خوندند. مثلاً ... مثل، اُمممم. حالا يادم نمياد كه كیها خوندند ولی خب ميدونم كه خوندند. آره يادمه، شبی كه آوای نی تو رو شنيدم ... آره همين رو ميخوند. تو ای پری كجايی، كه رخ نمینمايی ... اونجا كه صداش رو ميبره به آسمون و با صدای بلند داد ميزنه در اين شب يلدا زپیت بودم، خيلی دردناك و جانسوزه. همه موهای بدن آدم سيخسيخ ميشه.خودمون هم كه اين روزها نوحه و مرثيه هستيم و سرمون درد ميكنه برای شنيدن يه آهنگ سوزناك.
خواننده مهم نيست، مهم پری كه اونهم نيست. پنداری دود شده رفته آسمون. خدا بيامرزدت مش قاسم. يادش بخير دايی جان ناپلئون. خان دايی، جناب سرهنگ، سعيد كنگرانی. اصلاً چی شد كه من ياد اونها افتادم. آهان داشتم از پری میگفتم. آره، گويا اين پری كه همه دربهدر دنبالش هستند، آب شده و رفته توی زمين. همه دنبال پری هستند ولی دريغ، دريغ كه چه عرض كنم بايد بگم زرشك ... من همه جا پی تو گشتهام. بابا جون، پری نيست و بيخودی ضجه و ناله نكنيد. مثل اينكه تخم پری رو ملخ خورده. آره، آره درسته، شايد ملخها تخمش رو خوردند. ببينم، يعنی پری تخم داشته؟ مگه ممكنه؟! اين روزها خيلیها تخم ندارند. يعنی مال اونها رو هم ملخ خورده؟! پری رو نميدونم ولی چه جوری ملخ به اون كوچيكی ميتونه تخم آدم به اون بزرگی رو بخوره؟! آره، آدم بدون تخم زياده. حالا چه اسمش پری باشه و چه هوشنگ. ولی خب اينجا كه بيابون برهوت نيست ملخها بهش حمله كنند و تخمها رو بخورند. معمولاً ملخها توی بَر و بيابون هستند. توی اين شهر ملخ كجا بود؟!
چند وقته كه در رابطه با اهدای خون، انساندوستی من به ناگاه گل كرده و خيلی ناگهانی و بطور كاملاً محسوس، دچار عذاب وجدان شدهام. در ماه گذشته دو بار به پايگاههای هلال احمر كه وظيفه خونگيری رو دارند مراجعه كردم تا ازم خون بگيرند و اون رو به يه بنده خدای بيماری تزريق كنند ولی موقع پُر كردن فرم و سوال و جواب دكتر، كم مونده بوده كه با اُردنگی و پَسگردنی بندازنم بيرون! نه بابا بحث ايدز و هپاتيت و مقاربت آنچنانی و رابطه جنسی مشكوك نبوده بلكه اون چيزی كه باعث شده خونم رو نگيرند، عمل جراحی دستم بود كه چند ماه پيش انجام داده بودم. از قرار معلوم يكی از پارامترهای خونگيری اينه كه فرد نبايد تا يكسال قبل عمل جراحی داشته باشه ولی من چند ماه پيش توی بيمارستان بستری و پس از بيهوشی، مچ دستم رو عمل كردند بنابراين تا چند ماه ديگه نمیتونم خون بدم.
راستش خودم رو به خلقالله بدهكار ميدونم و تصميم گرفتم هر جوری كه شده خون بدم و حالا هم شيطون رفته توی جلدم و هی داره وسوسهام ميكنه كه اينبار برم و اصلاً بهشون نگم كه عمل جراحی داشتم ولی خب از يه طرف هم میترسم اونجوری يه بلايی سر اونی بياد كه خون من رو بهش تزريق میكنند اون موقع توی اون دنيا بجای اينكه دوزار اَجر معنوی ببرم، نيمسوز بكنند توی ماتحتم! خلاصه میخواستم بپرسم ببينم توی دوست و آشنا و رفقا كسی پيدا نميشه يه پياله خون از ما بگيره تا شايد هم خودمون يه كمی سبك بشيم و هم اون دنيا اجر و اجرتی نصيبمون بشه؟!
ليستی رو كه 100 كتاب پرطرفدار رو مشخص كرده بود رو پرينت گرفته و كتابهايی رو كه تا حالا نخوندم رو دارم تهيه میكنم و ميخونم. كيمياگر پائولو كوئليو رو خوندم و ازش خوشم اومد بنابراين پشتبندش شروع به خوندن خاطرات يك مُغ كردم. راستش الان كتاب جلوم بازه و من ماتم گرفتم چه خاكی توی سر خودم بريزم! 80 صفحه از كتاب رو خوندم ولی هر كاری كردم ازش خوشم نيومده. جالبه كه كتاب به چاپ هفدهم هم رسيده ولی من اصلاً نتونستم با كتاب ارتباط برقرار كنم.
در رابطه با كتاب خداحافظ گاری كوپر رومن گاری هم خيلی شنيده بودم. 100 صفحه از كتاب رو هم خوندم ولی از اين كتاب هم اصلاً خوشم نيومد. انگاری توی اين چند روز زدم به معدنِ كتابهايی كه به دلم نمیشينه. ديدم زور بيشتر از اين زدن فايدهايی نداره و خدای نكرده يه موقع به يه جام فشار وارد ميشه و جايی جر ميخوره و اونوقت بايد بابت خوندن يه كتاب نچسب، كلی هم هزينه بدم بنابراين الان هر دو كتاب رو نخونده به امان خدا ول كردم و گذاشتمشون روی ميزم. اصلاً يه چيزی همين الان به ذهنم رسيد. كدوم يكی از شماها اين دو تا كتاب رو ميخواد تا توی تعطيلات عيد بخونه و سرش گرم بشه؟! من حاضرم دو دستی و با كمال ميل و طيب خاطر، تقديم كنم. فقط اينكه خانمها در اولويت هستند.
دو سه روزی از تهران زديم بيرون. روزهای تعطيل اگه دور و بر آدم شلوغ نباشه و نتونه با چند تا دوست و رفيق خلوت كنه، خلق و خوی آدم عينهو سگِ سوزنخورده ميشه و هی پاچه اين و اون رو ميگيره. نميدونم چی توی اين عصر جمعهها نهفته است كه ميتونه يه دفعه كلی آدم رو همزمان و بدون خون و خونريزی پريو.د كنه!
آخر هفته همراه با علی شلمبه و سميرا ( همسر علی ) و هادی كه اين آخری از بد روزگار و نبودن رفيق خوب و يار غار، اجباراً باهاش رفيق شديم! رفتيم اصفهان. دو سه سالی بود كه اصفهان نرفته بودم. شهر همونجوری خوب و دوستداشتنی بود. رانندگیها بهتر و تعداد ژيانها خيلی كمتر و پيدا كردن غذای خوب هم كمی سخت و دشوار بود ولی خب با همه مصيبتهاش من باز اصفهان رو دوست دارم. روز اول، دوستی عزيز كه ميدونست قراره ما به اصفهون بريم خيلی زودتر از ما، فلنگ رو بسته و شهر رو ترك و به حوالی بندرعباس رفته بود! موقعی جواب تلفن من رو برای دادن آدرس يه رستوران خوب داد كه ما ديگه توی رستوران نيكان سفارش غذامون رو داده بوديم و ديگه نميشد پاشيم بريم رستوران شهرزاد كه گويا رستوران خوب اصفهانیهاست. غذای رستوران نيكان كه فكر كنم توی خيابون مير هستش، به تمام معنا بد و مزخرف و آشغال بود. تا حالا توی 24 استان ايران، سابقه نداشته كه كباب كوبيدهايی جلوی علی شلمبه باقی مونده باشه و معمولاً تا ميليمتر آخرش رو هم ميخوره ولی خب ببينيد ديگه غذای نيكان چی بوده كه حداقل 25 سانت از كوبيده، راست و صاف و شق و رق و دستنخورده توی بشقاب علی باقی مونده بود. كباب برگش هم تعريفی نداشت و عينهو آدامس كِش ميومد و كَندن و جداكردنش مرد میخواست با بيل و كلنگی پولادين. بنابراين روز اول يه پُرس سلطانی آشغال خورديم. البته به همين سادگی هم از قضيه نگذشتيم و داش علی كه نتونسته بود نيم متر كباب رو درسته بخوره، حال مدير رستوران رو بخوبی گرفت تا نشون بده بچه تهرونه و كسَی نميتونه چيزی تو پاش كنه!
شام رو بنا به پيشنهاد همون دوست فراری از اصفهون كه دورادور هوای ما رو داشت و رصدمون میكرد، رفتيم خيابون جلفا، كوچه كليسای وانك كه خب جای خوبی هست و چند تا كافیشاپ و كلی از اين پسر، دخترهای تين ايجر مو قشنگ اونجا ديديم. دوست مهربون و نديده ما اينبار، آرابا و رُستبيف رو پيشنهاد داد. رستبيفش خوشمزه بود و تونست ما رو از گرسنگی و مرگ نجات بده ولی خب اينبار خوردن يه ساندويچ رستبيف و دادن 4500 تومن كمی غير منصفانه بود. والله من اصلاً آدم خسيسی نيستم ولی خب آدم توی تهران ساندويچهای به مراتب خوشمزهتری ميخوره با قيمت كمتر. اگه خواستين بگين يه قرار بذاريم، ببرمتون كِراكُف بخوريد لذت ببريد. اينبار چون غذا خوب بود، داش علی ذُرتهای توی ساندويچ رو نديد گرفت و به صنف ساندويچ فروشها، رحم كرد و حال اين يكی اصفهونی رو نگرفت و قضيه بخير و خوشی گذشت و همگی صحيح و سالم از مغازه اومديم بيرون. زنده موندنمون تا اون موقع و بعد از خوردن نهار ظهر ميتونست يه معجزه بوده باشه و خودمون هم اصلاً انتظار نداشتيم تا شب هر چهارتايیمون زنده باشيم.
توی اون دو روز بيشتر از صد بار از جلوی بريونی اعظم و شاد رد شديم و بيشتر از صد بار من مستقيم و غير مستقيم گفتم من بريونی ميخواهم و باز بيشتر از صد بار، هر سه نفری كه توی ماشين نشسته بودند روشون رو كردند بيرون و خودشون رو بخواب زدند و اصلاً به رو و تخم مباركشون نياوردند كه من هوس بريونی كردم و اگه نخورم احتمال داره يا بچهام بيفته يا تخمم باد كنه، بنابراين اينبار اولين دفعهايی بود كه من اصفهون ميرفتم و بريونی نمیخوردم. اون دوستی هم كه از ترسش در رفته بود، كماكان در فاصله 1000 كيلومتری شهر قرار داشت.
اصفهان رو دوست دارم. شهريی تميز و آروم كه آدم خيلی زود ميتونه با كوچه پس كوچه و خيابونهاش اُنس بگيره. زاينده رود، نعمت بزرگيه كه از وسط اين شهر ميگذره. شبهای ميدون نقش جهان فوقالعاده است. قدم زدن توی چهارباغ و البته توی ساعات خلوت شب و دمدمای صبح، لذتبخشه. شنيدن لهجه شيرين اصفهونی و خوردن گز و بريونی از اون چيزهايی كه نميشه به همين راحتی ازش دل كند.