گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
راستش، چند روز پيش قبل از اينكه نفرين نالههای داريوش مهرجويی رو متوجه شده باشم، سنتوری رو ديدم و موقعی متوجه شدم كه نبايد فيلم رو ببينم و ديدنش حرام اعلام شده كه ديگه كار از كار گذشته بود. هر چند بعيد بدونم اينقدر پاك و منزه بوده باشم كه بواسطه گفتن " حرام است ديدن فيلم سنتوری " داريوش خان، دل از اون شسته و فيلم رو بدون اينكه ببينم بذارمش بالای طاقچه، بنابراين صادقانه اعلام ميكنم حال و حوصله اينكه تا بانك برم و پول رو بريزم بحساب مهرجويی رو ندارم ولی خب تا اينجا مبلغ هزار و پونصد تومن وجه رايج مملكت، خودم رو مديون سينمای ايران ميدونم! هر چند دلم نمياد اين رو بزنم پای حساب صندلیها و سينماهای كثيف و سيستم پخش بیكيفيت فيلمها و خودم رو در خوردن پول مهرجويی مُحِق بدونم. بنابراين داريوش خان بنده بواسطه ديدن فيلم سنتوری خودم رو بدهكار به شما ميدونم.
سنتوری داستان سادهايی داشت ولی خيلی قشنگ بود و پر از حس. بنظرم اگه فيلم توی ايران اكران ميشد حتماً به فروش قابل توجهايی دست پيدا ميكرد. تا حالا بهترين بازی كه از بهرام رادان ديدهام توی همين فيلم بود. هر چند بعيد بدونم كسی پيدا بشه كه بتونه نقش يه آدم معتاد رو بخوبی بهروز وثوقی ( گوزنها ) بازی كنه و اون نقش معتاد برای هميشه جاودانه شد ولی خب رادان هم بخوبی تونست از پس يه آدم هنرمندِ سنتور زن معتاد بر بياد. معلوم نيست چرا از قديم الايام بين هنر و اعتياد يه رابطه تنگاتنگ وجود داشته؟! اون قسمتی رو كه رادان خمار ميره خونه پدريش و با مامانش در حاليكه مراسم روضهخونی داشت، جر و بحث ميكنه رو خيلی دوست داشتم. بد جوری دلنشين بود. گلشيفته فراهانی توی فيلمها و نقشهای قبلیش اينقدر خوب بازی كرده كه آدم همش منتظره كه اونهم توی سنتوری عالی بازی كنه ولی خب بنظر من گلشيفته توی سنتوری، فقط يه نقش ساده داشت. ساده ساده. نميدونم چه جوری میخواهيد با نفرين نالههای مهرجويی و وجدان دردتون كنار بياييد ولی اگه حالش رو داريد يه سر تا بانك بريد و پول رو بحساب مهرجويی بريزيد. اگه حال و حوصله صف و بانك رو نداريد فيلم رو ببينيد و بعداً يه جوری با كارگردان حساب كنيد اينهمه گناه و معصيت كردين اينهم روش! خلاصه هر چی كه هست، سنتوری رو ببينيد. حتماً ببنيد چونكه اينبار هم كار مهرجويی زيبا است.
از فيلم و سينما بكشيم بيرون و بريم سر درد و معالجه و بيمار و دكتر و دارو. يه درد مزمن بيشتر از يكسال توی مری، يعنی مجرايی كه غذا رو به معده و اون حوالی منتقل ميكنه وجود داشت. انگار يه توده غذا توی اين لوله گير كرده و با خوردن هر لقمه غذا و يا حتی آب، اون توده بالا پايين ميرفت و سوزش عجيبی در پشتم ايجاد ميكرد. اينقدر اذيتم میكرد كه ديگه میخواستم از بقالی چنته بخرم و بريزم و راهش رو باز كنم! خلاصه با آق دايی! يه صحبت دوستانه كردم كه دست از فراخی و گشادی برداره و يه روز بريم دكتر تا ته و توی اين مرض رو دربياريم. به لطف دوستی عزيز كه دكتر گوارش رو بهم معرفی و برام وقت گرفت، پيش دكتر رفتم. برخلاف بسياری از پزشكان محترم، اينبار ايشون خيلی خوشاخلاق و خوشمشرب بود. كلاً يه چند وقتیيه كه ما بیخيال ديدن دكتر خوشبرخورد شديم! يكبار هم كه اينجا از برخورد بد بعضی از دكترها نوشتم سوءتفاهم ايجاد و كلی جاروجنجال به پا شد و بعد از اون، من پشت دستم رو داغ كردم كه ديگه به اين قشر از جامعه كاری نداشته باشم. بگذريم. آقای دكتر آزمايش و سونوگرافی برام نوشت. با وقت قبلی رفتم و آزمايش و سونوگرافی رو دادم. بعد از چند روز كه جواب آزمايش رو گرفتم، هاج و واج نگاهم به صفحه سفيد آزمايش خشك شد. تقريباً همه چيزم خارج از رنج و دامنه عددهای آزمايش بود. هيچ وقت سابقه نداشت كه جواب آزمايشم اينهمه بالا پايين باشه. ميونه اون همه عدد و رقم فقط گلاب به روتون، دلتون نخواد، رنگ شاشم Yellowو تميز بود و كلسترول و قند و ميتوكندری و سيتوپلاسم و آمينو اسيدها و خلاصه همه چيز سير صعودی و نزولی داشتند. با معاينه دقيق و ديدن جواب آزمايش و سونوگرافی و بنا به نظر دكتر عزيز، كبد بنده چرب شده و از اين به بعد بايد خوردن چربی جامد و كره و شير و ماست پُر چرب، بسيار كم باشه. منهم كه وقتی پای سفره صبحونه ميشينم تا يه قالب كره 200 گرمی رو نخورم از جام بلند نميشم حالا بايد سر صبحی فقط سماك بمكم. ورزش رو هم بايد سريعتر شروع كنم كه اگه زياد شدن وزن بدن من همينجوری پيش بره، بايد با ليفتراك جابجام كنند!
چهارشنبه شب بعد از كلاس زبان وقتی ساعت يازده شب هنوز توی ميدون تجريش سگ لرز ميزدم و تاكسی گيرم نيومده بود و وقتی كادو و عروسكها رو دست دختر و پسرهايی كه ماشالله واسه خودشون خرس گندهايی بودند ديدم تازه يادم افتاد فردا ولنتاين هست و جماعت عينهو شب عيد اومدند خريد. خب وقتی هيچ SMS و ايميل و كادويی نداشته باشی معلومه كه واقعه مهم ولنتاين رو فراموش ميكنی!
پنجشنبه، روز ولنتاين قبل از طلوع خورشيد با علی شلمبه و سميرا و هادی و الهام به سمت شمال راه افتاديم. در حاليكه توی جاده به تموم مرفهين بیدرد و ماشينهايی كه چوب اسكی داشتند و ميرفتند ديزين اسكی كنند، حسودی كرديم به متل قو رسيديم. شمال خلوتِ خلوت و هوا ملس بود. دو روز پشت سر هم، نهار كته كباب و چنجه و كباب ترش خورديم. توی شمال، خوردن كته كباب با زيتون پرورده لذتی داره بس فراموشنشدنی. شب هم رفتيم لب ساحل و يه كم رُومنس بازی درآورديم و آتيشی روشن كرديم و دورش نشستيم و جای دوستانی كه نبودند رو هم خالی كرديم و كنار آتيش البته از راهی نه چندان دور، گلاب به روتون به بالا آوردن محتويات معده برخی از دوستان گوش فرا داديم! صاب مرده، كاه از خودتون نبود كاهدون كه مال خودتون بود. در حال حاضر اسم اونايی كه بالا آوردند رو نمیگم تا آبرو و حيثيتشون به باد نره!
جمعه بعد از خوردن كته كباب ( دقت كنيد كه اين كته كباب توی مسافرتهای شمال ما نقش خيلی مهمی بازی ميكنه. ) با متل قو و لاكوده و دريا گوشه خداحافظی كرده و به سمت تهران راه افتاديم. جاده چالوس خلوت بود. توی ماشين همراه با آهنگهايی كه ميخونديم هی چيپس و چُسفيل و چيتوز و پفك ميخورديم. مجموعاً با توجه به امكانات موجود و الكی خوش بودنمون ساعات خوشی رو داشتيم ميگذرونديم كه ديديم برف گرفت. زمستون باشه و توی هزار چم باشی و زنجير چرخ هم نداشته باشی و برف هم بگيره يعنی زپلشك آيد و زن زايد و ... اين علی شلمبه هم اينقدر پُررو هست كه در رابطه با زنجير چرخ اصلاً زير بار نرفت و تا خود تهرون داشت همه اونايی كه زنجير چرخ دارند رو به بلد نبودن رانندگی و كودنی متهم ميكرد. يعنی خودش رو بخاطر نداشتن زنجير چرخ داشت توجيه ميكرد. خلاصه اينقدر گفت و گفت كه همهمون رو به غلط كردن انداخت.
به دلمون صابون زده بوديم كه سياهبيشه واميستيم و جيشی میكنيم و چايی و جيگری ميخوريم كه يكی دو تا پيچ قبل از سياهبيشه، جاده بسته شد. زمين مثل آينه و هوا تاريك و كلی ماشين هم توی راه موند. ترس همچين بفهمی نفهمی خودش رو داشت نشون ميداد. جداً كه توی اينجور مواقع وضعيت اطلاعرسانی و كمكرسانی در حد صفره. يكی میگفت بهمن اومده. يكی میگفت الان جاده رو باز میكنند. اون يكی میگفت حالا حالاها جاده بسته است و خلاصه وضعيت قمر در عقربی بود كه بيا و ببين. نه راه پس داشتيم و نه راه پيش. انگاری يه اره بلند توی ماتحت آدم گير كرده! نه ميتونی هولش بدی تو و نه ميتونی بكشيش بيرون. شانس آورديم دو تا كلوچهايی رو كه هادی برای دوستش خريده بود توی ماشين داشتيم و میتونستيم چند ساعتی زنده بمونيم! خلاصه دو سه ساعتی معطل شديم و از اونجايی كه ما همه كارهامون رو به روش آزاد و دموكراسی محض انجام ميديم با رایگيری بعمل آمده قرار شد برگرديم تا از جاده فيروزكوه به تهران بياييم چون هراز هم بسته اعلام شد. خيلی زور داشت كه اينهمه راه رو دوباره برگرديم ولی خب چارهايی نبود، دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدن بود. با هزار مكافات و بدبختی سر ته كرديم و دوباره رو به شمال شديم. وقتی ساعت ده شب به چالوس رسيديم علی پيشنهاد كرد دوباره بريم متل قو و كته كباب بخوريم كه همگی با جيغ و دادی كه سرش كشيديم فهميد كه اينجا ديگه جای گوزيدن نيست و پيشنهاد بدی داده و ريده اونهم با "ر" دستهدار! خلاصه دردسرتون ندم شش صبح بود كه رسديم تهران. يعنی با يه جمع و تفريق ساده مشخص ميشه كه نصفه روز شمال و دو روز توی راه بوديم!
متعلقات كه زياد شد، يه كمی كه جون گرفتی، از آب و گـِل دراومدی، ريشه كه دادی، كندن سخت ميشه. نه تنها كندن، كه وقتی توی راه و رسم زندگيت همهی دو به اضافه دوهات، چهار نشد، موندن هم سخت ميشه. اونوقت تنهايی عميقتر ميشه. عميقِ عميق به عمق چاه ويل. اينها رو برای دل خودم مینويسم. شايد هيچ كس نفهمه دارم چی ميگم. شايد خودم هم نفهميدم. يه مشت حرف و حروفِ شما فكر كنيد اضافه است كه اين تار بد مصب باعث شده جمع و جورشون كنم و بيارم روی اين داريه. به خدا راست ميگم. هيچ مخاطب خاص و عامی هم نداره. همهی اين واژهها، ويرون و سرگردون توی مخم داشت گيج ميزد كه يه نوای دلنشين باعث شد يه كمی جمع و جورش كنم و بيارم بذارمشون تنگ دل هم تا ببينم آخرش به كجا ميرسم.
هستم. هستی. هست. هستيم. هستيد. هستند. نه هنوز يادم نرفته صرف فعلها رو كه مدتهاست توی همون "هستم" چنان خری سفيد و خوش الحان و بلند بالا در گِل موندم. خيلیها بهم خنديدند. خيلیها سيخونك زدند. خيلیها اومدند و رفتند و از سر و كولم بالا رفتند. خيلیها ما رو يه گوشه گذاشتند و رفتند سيزدهبدر تا برای خوشبختیشون نطفه سبز گره بزنند. خيلیها، خيلیها، خيلیها. حالا ديگه اينجا صرف فعل به همين " هستم " ختم ميشه و جلوتر نميره ... چرا؟! چونكه اينجاست كه دو به اضافه دو، چهار نميشه. آره اينجاست. توی معادله ما چهار نشد. يه جای كار ميلنگه كه سالهاست خر ما لنگ ميزنه و ما ديديم و نديديم و اين لنگی رو گذاشتيم به پای رقص قاسم آبادی خرِ خوش خط و خال. خر و رقص قاسم آبادی؟! آره ديگه بايد نديد، اينجاست كه بايد چشمها را پشت به غروب آفتاب شُست تا لنگی خر و لنگی من و لنگی همه معادلات رياضی ... خب قرار شد صرف فعل به همون اول شخص مفرد منتهی بشه پس لنگی من و هستی من و خر نداشته من و دو به اضافه دویی كه چهار نشد از برای من و ... بگذريم. حرف نگفته زياده. پاشيم بريم دستبهآب كنيم كه هر چی میكشيم از اين تار دلسوز و فشار مثانه میكشيم وگرنه عمق تنهايی و چاه ويل و هستی و خـر و آويزونی و رقص قاسم آبادی و اين مزخرفات چيه؟! اينها همه مال شكم سيريه. اين چرت و پرتها چيه، متعلقات كه زياد شد، تنهايی عميقتر ميشه يعنی چی؟! بقول يه بنده خدايی، هنوز جای سفت نشاشيدیم كه عاشقی يادمون بره.
سرويس تا مينیسيتی، يعنی تا دَم خونه ميره ولی چهارراه پاركوی از ماشين پياده ميشم. ساعت 5 بعدازظهر يه عصر سرد زمستونیيه. سوز سردی مياد. كلی آدم چهارراه پاركوی وايستادند و وقتی ماشينی از جلوشون رد ميشه هر كدومشون يه جايی رو فرياد ميزنند. ولنجك. آزادی. شهرك غرب. گيشا. دو سه نفر كنار يه گـُله آتيش كه توی يه پيت روغن هفده كيلويی هست جمع شدند و خودشون رو گرم میكنند. پسری دست دختری رو محكم گرفته و يه جعبه شيرينی هم اون يكی دستشه. نوك دماغ دختر قرمز شده. خانمی كلی سبزی زده زير بغلش. يقه كاپشن رو تا روی گوشهام كشيدم بالا و سرم رو كردم توی كاپشن. دستهام رو به سختی میكنم توی جيبهای شلوار جينم و به سمت تجريش راه ميوفتم.
اين فاصله رو بارها و بارها و عمدتاً تنها رفتم. ديگه تموم چاله چولههای پيادهرو رو هم از حفظم. از اولين عابر بانك كه بانك صادرات هستش يه مقدار پول برميدارم. رسيد رو از دستگاه میگيرم و به موجودی كه روز به روز داره لاغر و لاغرتر ميشه نگاهی ميندازم و بعدش اون رو مچاله كرده و ميندازمش توی سطل آشغال. برف سفيدی همه جا رو پوشونده و رد پاها روی زمين ميمونه. مغازه چرم و ميش حراج كرده و جنسهاش رو با %15 تخفيف ميفروشه. سرش شلوغه، از جلوش رد ميشم. كيف و كفش و كمربند و كاپشن و آدمهايی كه لابهلای هم ميلولند. يه پژو 405 كنار خيابون ترمز ميكنه و روی برفها ليز ميخوره صدای ترمزش نظرم رو جلب ميكنه. دختری قد بلند از ماشين پياده ميشه و خيلی محكم در ماشين رو به هم ميكوبه. پشت فرمون پسری نشسته. شواهد اينجور نشون ميده كه توی ماشين با هم دعواشون شده دختر مياد توی پيادهرو و خيلی تند به سمت تجريش قدم برميداره. وقتی از كنارم رد ميشه نگاهش ميكنم. دختری قد بلند، خوشگل با موهای بور كه دستش يه سری جزوه هم هستش. از من رد ميشه و توی پيادهرو خلوت، تند و تند قدم برميداره. ميره و پشت سرش رو هم نگاه نمیكنه.
مغازه ايكات هم حراج كرده و روی تموم لباسها با كاغذهايی رنگی SALE 40% پُر شده. آدمكهايی كه لباس تنشون كردند و لبخند سردی بر لب دارند و دور گردن بعضیهاشون هم شال گردنهای رنگی هستش. از پشت شيشه، مات و مبهوت به پيادهرو زل زدند. از جلوی مغازههای بزرگ و خيلی شيك و پيك ساعتفروشی و كريستالفروشی رد ميشم. معمولاً هميشه جلوی اين مغازهها چند تا ماشين 40، 50 ميليونی پاركه. هميشه اين سمت پيادهرو رو دوست داشتم. همين سمتی كه ميره به سمت خيابون زعفرانيه. از سر زعفرانيه، پيادهرو حال و هوای ديگهايی ميگيره. مغازهها بيشتر و خودمونیتر و با صفاتر ميشن. جلوی دكه روزنامه فروشی واميستم و تيتر روزنامههايی كه روی زمين چيده شده و يه كمی هم خيس شدند رو ميخونم. عكس هنرپيشههايی مثل محمد رضا گلزار و پژمان بازغی و فروتن و بهرام رادان روی مجلهها به چشم ميخوره. روزنامههای ورزشی هم همه از حضور خاويار كلمنته بعنوان سرمربی تيم ملی فوتبال و بازیهای مقدماتی جام جهانی نوشتند. هوا سرده. توی دلم يه توالت گرم رو تصور میكنم كه چقدر میتونست توی اين لحظات لذتبخش باشه. در همين حال صدای زنگ موبايلم بلند ميشه. يه SMS مياد. نوشته، عشق يعنی زندگی را باختن، چند سالی بیدليل با هر الاغی ساختن. راست و دروغش رو ميزارم به عهده عاشقها. يه لبخندی ميزنم و به راه خودم ادامه ميدم. مغازه سيد مهدی رو رد میكنم. مثل هميشه كه تنها هستم، از جلوش رد ميشم و چيزی نمیگيرم. عادت ندارم تنهايی وايستم كنار پيادهرو و حليم يا آش رشتهايی بخورم. سيد مهدی هم زمانی سيد مهدی هستش كه دور و بَر آدم شلوغ باشه وگرنه تك و تنها كه خوردن حليم و آش رشته مزهايی نداره. يادم اومد چند وقت پيش وقتی با رضا تلفنی صحبت میكردم گفت هر وقت رفتی سيد مهدی، جای من رو هم خالی كن و من الان جلوی سيد مهدی وايستادم و ياد اون و بيتا ميوفتم.
نشر باغ، كتابفروشی كوچيكه كه هميشه بايد برم و چرخی ميون كتابهاش بزنم. يه موزيك ملايم و گرمی محيط حس خيلی خوبی به آدم ميدم. خيلی وقتها كتابی نمیخرم ولی انگاری عذاب وجدان میگيرم از جلوش رد بشم و بداخل مغازه نرم. بعد از كمی گرم شدن و ديدن كتابها ميام بيرون و به سمت تجريش راه ميوفتم. رستوران و كافیشاپ و گلفروشی. بسكين رابينز رو هم كه چند دقيقه پيش رد كردم. يه خانمی از روبرو مياد و زل ميزنه توی چشمهام. قيافهاش آشنا نيست ولی جوری نگاه ميكنه كه پنداری آشناست. توی اين سرمای زمستون اين نگاه هم ميتونه مثل همون توالت گرم، به آدم حس خوبی بده! بر میگردم و به پشت سرم نگاه میكنم. ردش رو میگيرم تا اينكه ميره توی يكی از مغازهها. نزديكهای تجريش تعداد بانكها بيشتر از هر چيز ديگه است. توی دلم ميگم كاشكی بجای اينهمه مغازه دو سه تا سينما توی اين منطقه بود. كنار اين چنارهای بلند جای چند تا سينما خالیه. روزهای جشنواره است و مردم فيلمببين توی صف سينماها متظرند. منهم كه بليط ندارم بخواهم برم سينما بنابراين اخبار رو از توی روزنامهها دنبال ميكنم. هوا سرده. باد، برفهايی رو كه مثل پودر شدند میپاچه توی صورت آدم. صدای اذان مياد كه ميپيچم توی ميدون تجريش. ديگه حسابی سردم شده. سرد و بیحس. كتابفروشی فردوسی، اول خيابون سعدآباد رو نميشه نرفت. ميرم توی كتابفروشی و خودم رو لابهلای كتابها گم و گور ميكنم.
از توالت فرنگی نه كه بدم بياد ها نه، تقريباً ميتونم بگم ازش متنفرم! نميدونيد چه زجری میكشم وقتی جايی ميرم و توالت ايرانی در دسترس نيست. بهرحال ميدونم 99% آدمهای اين كره زمين از توالت فرنگی استفاده میكنند و حالش رو هم میبرند ولی اينبار اذعان میكنم كه در مقام مقايسه يه لنگه توالت ايرانی رو به تموم توالت فرنگیهای خوشگل دنيا نميدم. هر كسی مشكلی داره و منهم يكی از مشكلاتم اين عقبافتادگیم هست! راستش اصل مطلب چيز ديگهايه بحث توالت رو بخاطر اين پيش كشيدم كه معمولاً آدميزاد خيلی از تصميمات مهم زندگيش رو توی توالت میگيره و ظاهراً در ميون اون همه زور و فشار و سر و صدا، فكرش بهتر كار ميكنه. شايد اگه همه امتحانهای كنكور توی توالت برگزار ميشد نتيجه خيلی بهتر بود و امروز همه دكتر مهندس بودند. بهرحال اينهم يه نظر ديگه!
چند روز پيش توی يكی از اين بگير و ببندهای توالت، وقتی داشتم به وبلاگم فكر میكرد به اين نتيجه رسيدم كه شايد بد نباشه بعضی از مطالب وبلاگ رو جمع و جور كنم و به شكل كتاب چاپش كنم! البته قبلاً چند نفری اين مورد رو بهم پيشنهاد داده بودند ولی خب هيچ وقت بطور جدی به اين قضيه نگاه نكرده بودم. در حال حاضر اين يه ايده اوليه و خام هستش كه اگه قرار باشه نهايی بشه يه كمی زمان ميبره. بعد از 4-5 سال وبلاگ نوشتن و اينهمه عنوان و پست بلند و كوتاه، شايد بشه پستهای خوب رو انتخاب و نهايتاً بشكل كتاب منتشر كرد و اما میخواستم نظر شما خوانندهها رو بدونم.
آيا بنظر شما چاپ كتاب كار خوبیيه؟!
آيا خوندن دوباره مطالبی كه قبلاً خونده بودين براتون جالب و مهيج هست؟
آيا شما حاضريد برای پستهای قبلی اين وبلاگ كه حالا بصورت يه كتاب دراومده پولی پرداخت كنيد؟
آيا حاضريد اين كتاب رو خريده و به دوستانتون هديه بديد؟
آيا خوندن و خريدن كتاب رو به ديگرون پيشنهاد میكنيد؟
بهرحال نظرات شما خيلی برام مهمه و ممنون ميشم كه اينبار هم نقطه نظرات شما رو بدونم. اگه برآيند نظرات شما مثبت باشه شايد بزودی از پشت يك سوم بصورت يه كتاب چاپ شد!
چند روز پيش در حاليكه مثل بچه مثبتها يكی دو تا كتاب جديد خريده بود از تجريش به سمت خونه در حركت بودم و خوشحال بودم كه الان بیدغدغه دراز به دراز ميشم و كتابها رو میخونم. رسيدم دم در زنگ زدم ولی كسی خونه نبود. در رو باز كردم و رفتم خونه و بمحض رسيدن، تلويزيون و ماهواره رو روشن كردم. يه چرخی توی خونه زدم و اومدم افتادم جلوی تلويزيون. يكی از كتابها رو باز كردم و داشتم ورق ميزدم و مقدمه رو ميخوندم و همينجوری بيهدف كانالها رو بالا پايين میكردم. كلاً رابطه و ميونم با برنامههای تلويزيون و ماهواره چه خودی و چه غيرخودی خيلی خوب نيست، بنابراين كانال مورد علاقهايی هم ندارم. معمولاً پخش برنامههای ورزشی بخصوص فوتبال و واليبال ميتونه من رو روی يه كانال متوقف كنه. همينجوری كه داشتم كانالها رو بالا و پايين میكردم، آقا چشمتون روز بد نبينه، كور بشم اگه دروغ بگم. يهويی رسيدم به يه كانال آنچنانی و اسمش رو نبر! يه مرد دومتری و عضلانی بیوجدان عينهو تير چراغ برق، خفت يه زن خوشگل بور لخت و پتی رو گرفته بود و دوتايی افتاده بودن روی همديگه و عينهو بستنی چيز همديگه رو ليس ميزدند و خلاصه حالا نخور كی بخور! آقا ما رو ميگی؟! دست و پام رو گم كرده بودم و هی پشت سرم رو نگاه میكردم كه كسی ناغافل نياد توی خونه. كتاب به يه طرف افتاده بود و منهم همينجوری مات و مبهوت زل زده بودم به صفحه تلويزيون. مطابق معمول خواستم كانال رو عوض كنم ولی از خدا كه پنهون نيست از شما هم پنهون نباشه، دست و دلم به عوض كردن نرفت. انگاری طلسم شده بودم. از يه طرف پخش اين اعمال منافی عفت باعث عذاب وجدانم شده بود و هر لحظه احساس میكردم داره دين و ايمونم به باد ميره و از طرف ديگه شيطون مانع از اون ميشد كه كانال رو عوض كنم. خودم رو زدم به خريّت و بیخيالی و بلند كردم! ... ببخشيد بلند شدم رفتم توی آشپزخونه تا برای خودم چايی درست كنم. در حاليكه انگار اصلاً اتفاق مهمی نيوفتاده و وجود اون دو تا برام خيلی بیاهميته، خودم رو به بیخيالی زده بودم و انگار اون زن و مرد نامحرم رو اصلاً نديده بودم ولی خب زيرزيركی هواشون رو داشتم و نگاهشون میكردم. وای وای، چهها كه اين دو نفر با هم نمیكردند. چه پشتك و واروها كه نميزدند. آدميزاد و اين حركات محيرالحقول. يعنی جداً سوراخ سنبههای انسان اينهمه ظرفيت و گنجايش داشته و ما نميدونستيم؟! لامصب اين تلويزيون هميشه برنامههای كانال يك رو با كلی خط و خش و پارازيت نشون ميداد ولی اينبار نميدونم چی شده بود كه كيفيتش شده بود آيينه. اصلاً انگار تلويزيون نبود و صحنه بطور ملموس جلوت داشت اجرا ميشد. در حاليكه نفسم به شماره افتاده بود، خرامان و سينهخيز كنان از آشپزخونه اومدم بيرون و دوباره جلوی تلويزيون، اينبار دَمر شدم. كار اون دو نفر داشت به جاهای باريك كشيده ميشد. دوباره عذاب وجدان گرفته بودم. كتاب رو برداشتم تا شروع بخوندن كنم ولی مگه ميشد تمركز كرد. دلم برای اون خانمه خيلی میسوخت. طفلكی چه زجری میكشيد. همش داشت ناله ميكرد! اون غول بيابونی از خدا بیخبر هم ول كن ماجرا نبود. دلم ميخواست با دستهام خفهش كنم. كارهايی ميكرد كه آدم از گفتنش شرم داره. خلاصه هفت هشت بار چايی رو ريختم روی خودم تا تونستم يه قند بذارم توی دهن و يه قورت چايی بخورم. اونها يه كاری كرده بودند كه آدم حالش از هر چی خوردن بود بهم ميخورد! خلاصه در حاليكه كتابها رو به اون سر خونه پرتاب كرده بودم و اينبار چهار چشمی تلويزيون رو نگاه میكردم حس كردم كمكم منهم داره حالم يه جورايی ميشه. رنگ به چهره نداشتم. دهنم خشك شده بود. همه چيز رو تيره و تار ميديدم كمكم داشت سرم گيج ميرفت كه يهويی صدای اِفاِف بلند شد. برادر گرامی بود. سريع كانال رو حذف كردم و زدم يه كانال موزيك، كتابها رو هم از اينور اونور جمع و جور كردم و شروع بخوندن مقدمه يكی از كتاب كردم. در حاليكه دلم پيش اون زن و مرد جوون بود و نفهميدم خلاصه عاقبتشون به كجا رسيد اينبار مثل بچه آدم نشستم و شروع بخوندن كتاب كردم. خيلی سريع و قبل از اينكه داداشه بياد توی خونه همه چيز به سر جای اول خودش برگشت!