« November 2007 | Main | January 2008 »

December 2007 Archives

December 02, 2007

ببين جهان چگونه كرده است، راست!

حس نوشتن عينهو دل‌پيچه‌هايی بعد از خوردن آلو زردهای تابستون، هی ميگيره و هی ول ميكنه. اين صفحه Word هم گُه گيجه گرفته از دست من و مونده بلاتكليف كه آيا امروزه قراره توش چيزی بنويسم يا نه. هی باز و بسته ميشه و صفحه همونجوری سفيد و دست نخورده باقی مونده. از اون دل دردها گفتم، يادتونه وقتی تَنگ‌تون می‌گيره چه زجری رو بايد تحمل كنيد؟! خدا نصيب دشمن آدم هم نكنه!

برای شروع با ديالوگ فيلم اعتراض شروع می‌كنم شايد فرجی شد و نطقم باز شد. پس اينبار می‌نويسم، بسلامتی باغبونی كه زمستون‌ش رو از بهار بيشتر دوست داره! بسلامتی زندونی بی‌ملاقاتی!

ببين احاطه كرده است عدد، فكر خلق را ...
اين قرار عاشقانه رو عدد بده. شور و حال عارفانه رو عدد بده.

من نمی‌گم. اينها رو محسن نامجويی ميگه كه الان اطريش‌ه و كاملاً هم درست ميگه. ذكر و ذهن و خيال و زندگی مردم، اين روزها شده همش كمّی و وابسته به عدد. چهار تا موبايل. سه تا خونه. پنج تا زمين. دو تا زن. سه تا ماشين. دو تا ويلا. هفت تا ويزا. چهار تا بوی‌فرند. چشم هم‌چشمی خواهر مادر زندگی‌ها رو داره سرويس ميكنه. ديگه، پايين و بالای شهری هم نداره. هر كسی به فراخور حال و روز و جيبش داره می‌تازونه. همش داريم واسه در و همسايه و رقيه‌خان‌باجی زندگی‌ و سر و كله‌مون رو درست و مرتب می‌كنيم. ببين جهان چگونه كرده است راست! اين تيكه شعر رو تفسير نمی‌كنم و ميذارم بعهده خودتون. قطعاً همه‌تون نمونه‌هايی كه دنيا براتون راست كرده باشه به كرات سراغ داريد؟!

December 08, 2007

روز بی‌حوصله‌گی

اين روزها يا نمی‌نويسم و يا اگر هم می‌نويسم، نوشته‌هام كوتاه شده. كوتاهِ كوتاه. عينهو همين روزهای آخر پاييز كه كوتاه و دلگيرهه و داريم توش دست و پا می‌زنيم. دست و پا می‌زنيم و يا بهتر بگم يه جورايی چهار چنگولی بهش آويزون شديم. حس غريبی داره اين روزهای بارون‌زده آذر ماه.

December 10, 2007

بخاری برقی سه شعله

اين روزها تنها هستم. تنهای تنها و توی اين برهوت، تنها رفيقم در محل كار بخاری برقی سه شعله‌ايی هستش با مارك گرمای جنوب. می‌چسبون‌مش به صندليم و عينهو يه بچه كوچولو كه خودش رو برای مامانش لوس ميكنه ميرم وَر شكم سرخ رنگش، چمباتمه ميزنم و كتاب می‌خونم. گرم و داغ ميشم و اونوقت عينهو عَملی‌ها چرت ميزنم. نوشته‌های كتاب، تار و ناخوانا ميشه. چشمهام گرم ميشه و پلك‌هام ميوفته رو هم و يهويی كتاب از دستم ميوفته زمين و چرتم پاره ميشه و از خواب می‌پرم، چشمام رو باز می‌كنم، كتاب رو از زمين برمی‌دارم و دنبال صفحه‌ايی كه تا اونجا كتاب رو خونده بودم می‌گردم. نوشته‌ها برام غريبه و آشناست. انگاری توی عالم هپروت خونده بودم‌شون. خيلی وقتها اين چرت زدنها، از خوابيدن و خرناسه كشيدن‌های متمادی بيشتر حال ميده ... اين روزها تنها هستم. تنهای تنها.

December 13, 2007

توصيه‌های آخر هفته

آب زلالِ دماغ، سرازيره اين روزها. ميگن آنفلونزاست. همه هر سال اين موقع‌ها همين رو ميگن. يه سال افغانی و عراقی و ساحل عاجی و كنگويی مد ميشه و يه سال عربستانی و تايلندی و آنگولايی و زيمباويی. سوغات فرنگ و كشورهای جهان سوم است اين آنفلونزايی كه انگاری نذری داره هر سال همين موقع‌ها بياد و پنداری سالهاست با اين تن و بدن رنجور پيمان اخوت بسته!

از كتاب و فرهنگ غافل نشيم. گفتم فرهنگ يادم اومد كه عجيب هوس سينما فرهنگ رو كردم اين روزها. اتوبوس شب و چهار انگشتی گزينه‌های ديدن هستند ولی حيف كه فرصت اندك است. اصلاً اين روزها دلم ويار خيلی چيزها رو داره. ويار خيلی چيزها و خيلی آدمها. حيف كه مملكت اسلامیه و بايد فقط موقع ديدن لبخندی تصنعی زد و سری تكون داد و فوق فوقش شيك‌هندی كرد و با كمال احتياط با طرف دستی داد وگرنه چه ماچها و چه بوسه‌هايی كه موقع ديدن يار نمی‌كرديم. يحتمل منهم كُ... س خل شدم با اين مزخرفاتی كه سر هم می‌بافم!

در شهر كتاب نياوران وقتی ديدم پشت جلد كتاب نوشته:
می‌توانی با هايده و مهستی، با ياد كوچه‌های تهران و شكوفه نو و مصطفی پايان، آنقدر بنوشی تا دق كنی و غبارت را به همان بادی بسپاری كه غبار اينكاها و ماياها را برد يا غبار آن هفتاد و دو ملت فراموش شده را.
راستش گول خوردم. اسم هايده و مهستی و شكوفه نو هولم كرد و گولم زد. خوندن كتاب "جامعه شناسی مهاجرت، سفرنامه اونور آب" نوشته دكتر پرويز رجبی رو به هيچ بنی‌بشری توصيه نمی‌كنم. نوع نگارش كتاب بقدری بد و با كمال احترام به جناب دكتر پرويز، افتضاح و زاويه ديد، نگاه از بالاست كه فكر نمی‌كنم كمتر كسی بتونه كتاب رو تا به آخر برسونه. و اما "چه كسی باور می‌كند رستم" رو هنوز به انتها كه هيچ، هنوز در همون اوايل كتاب دست و پا ميزنم ولی داستانش به دلم نشست. آخر هفته‌ايی اين كتاب رو به همه كتاب‌خونها توصيه می‌كنم. "چه كسی باور می‌كند رستم" نوشته روح‌انگيز شريفيان برنده جايزه بنياد گلشيری، انتشارات مرواريد، 248 صفحه و قيمت 2400 ريال.

از توصيه‌های ديگه آخر هفته، خوردن آيس‌پك هستش. هر چند آيس پك فروش‌ها ديگه سرشون مثل روزهای قبل و تابستون شلوغ نيست ولی اين پديده! هنوز هم خوشمزه است. من كه مشتری ثابت بخصوص مغازه پاسدارانش هستم. آيس پك با طعم انار و آلبالو و سيب ترش و گردو و پسته نيز جديداً به مجموعه قبلی اضافه شده. چندی پيش نيز يه مجله با آقای بختياری بنيانگذار! آيس پك در ايران مصاحبه‌ايی انجام داد، خوندمش و برام جالب بود جوانی با اين سن و سال اينچنين كارآفرين باشه.

خب ديگه از چی بگم؟! آهان تئاتر شمس پرنده به كارگردانی پری صابری مجدداً به روی صحنه رفته بود. حدود 5-6 سال پيش كه تئاتر اجرا ميشد همراه اهل و عيال و خانواده دو بار به ديدن اين تئاتر زيبا رفته بوديم اين چند وقته هم اخبارش رو توی روزنامه‌ها دنبال می‌كردم. چند روز پيش هوس كردم شمس پرنده رو سه باره ببينم اين بود كه به تئاتر وحدت زنگ زديم ولی گويا شنبه، آخرين اجرای شمس پرنده بوده. دلم خيلی سوخت. نه تنها دلم كه برای از دست دادن اين تئاتر زيبا، كونم هم سوخت. خيلی وقته به تئاتر سر نزدم. من بی‌حال شدم يا تئاترها ديگه چنگی به دل نميزنه؟!

December 19, 2007

چكمه‌های بلند زنونه!

توی اين 48 ساعت اخير بطور دائم، بعضی از دوستان خيارشور شده‌اند و هی زرت و زرت SMS می‌فرستند كه روزهای پاييز نزديكه و جوجه‌هات رو بشمار! خيلی ما اين روزها اعصاب و روان درست و حسابی داريم، اين SMSهای بی‌مزه هم مزيد بر علت ميشه كه خلق و خوی آدميزاد تخمی‌تر از هميشه بشه و اما ( خب راست ميگن ) بنا به گفته دوستانِ خيارشور، روزهای آخر پاييز نزديكه و اما ما جوجه‌ايی نداريم كه بشماريم. اين روزها معمولاً هنگام گز كردن خيابون از بَر سرما دستهام توی جيبم هست و اونهم كه سالهاست هر چی لمسش می‌‌كنم و می‌شمارمش همون دوتاست و بيشتر نشده كه نشده! فقط شايد ( اونهم شايد ) تابستون‌ها بزرگتر و زمستونها بخاطر وجود سرما يه كمی كوچولوتر بشه ولی تعداد همون دو تاست و بس بنابراين با اين SMSها توقع افراد رو زياد نكنيد!

سهميه‌بندی سری جديد بنزين اعلام شد. مبارزه با شكل و شمايل و پوشش جديد زمستونی‌ خانم‌ها مشخص شد. 20 ليتر بنزين به سهميه ماهيانه خودروهای سواری اضافه شد و در عوض در طول زمستون خانم‌هايی رو كه چكمه ساق بلند بپوشند رو دستگيره! می‌كنند. حالا ديگه نه خودروی سواری دارم كه دلم در تب و تاب اون 20 ليتر اضافی بنزين بتپه و نه خانمی در اين سر دنيا كه دلش بخواد چكمه ساق بلندی پاش كنه و من دلم عينهو كون مرغ بزنه كه نكنه يه وقتی كه از جلوی پاساژ ونك يا قائم رد ميشه نيروی انتظامی بگيرش و كفشهايی رو كه يحتمل بيش از صد هزار تومن آب خورده رو از پاش دربيارند و با دمپايی بفرستنش منزل. من فكر می‌كنم همونجوريی كه اون بيست ليتر بنزين اضافی بجايی نميرسه اگه دوستان، منِ بلاگر با دو متر قد و يك و بيست عرض و نود كيلو وزن و 750 گرم متعلقات اضافی بعنوان يه مرد قبول دارند بگم كه بنده با ديدن خانم‌هايی كه چكمه ساق بلند بپا دارند هيچ جوری تحريك نميشم و هيچ جائيم تكون تكون نميخوره. يه موقع تابستون بود و خورشيد بيخ آسمون و انسانها داغ و هات و اومدند مانتو چسبون رو قدغن كردند خب تا حدودی حق داشتند، چون انصافاً با ديدن اون صحنه‌های فجيع كه از هر چی صحنه س.ك.سی مهيج‌تره، تموم دين و ايمون آدميزاد بخطر ميوفتاد ولی احتمالاً اگه كسی با ديدن يه پالتو بلند كه تا دم زانو اومده و يه چكمه ساق بلند، جاييش به تكون و تكاپو بيوفته قطعاً خودش مشكل داره و بايد به روانپزشك و يا شايد هم دامپزشك مراجعه كنه وگرنه چيز من يكی كه با چكمه زنونه تكون نمی‌خوره و بلند نميشه!

December 22, 2007

شايد كه آينده از آن ما

الان ظهر پنج‌شنبه است كه من دارم اينها رو يه جايی گوشه كنار اين كامپيوتر می‌نويسم تا شنبه، يكشنبه اگه عمری باقی بود سر فرصت پابليشش كنم. نهار لوبيا پلوی بدمزه شركت رو خوردم تا قدر عافيت و دوران سربازی رو بدونم. فعلاً تك و تنها توی اطاق نشستم و به مانند هميشه كه تنها هستم محسن نامجو گوش ميكنم ... عقايد نئوكانتی از آن من، عشق پونزده سانتی از آن تو ... . دمش گرم پونزده سانت! كی ميره اين همه راه رو. هر چند ما هم كه تا حالا مترش نكرديم. اگه يه كوليس ورنيه بذاريم بغل دستش، شايد قدش به خيلی بيش از اين حرفها هم رسيد!

ظهر پنج‌شنبه است و همكاران هيچ كدوم نيستند و منهم منتظرم تا ساعت چهار بشه و با سرويس روونه بشم. امروز صبح خيلی با خودم و نفس اماره وجوديم سر و كله زدم تا تونستم خودم رو از تختخواب بكشم بيرون و بيام سر كار. خداييش مَرد ميخواست اونموقع صبح و با اون سوز و سرما كه سگ رو ميزدی بيرون نميرفت، لحاف تشك گرم و نرم رو ول كنه و بياد سر كار. يا بايد طرف خيلی مرد باشه و وجدان كاری داشته باشه و يا يه ديوانه مشنگِ روانی!

امروز تهران يكی از سردترين روزهای عمرش رو پشت سر گذاشت و يا شايد هم من خيلی سردم بود ولی نه، دروغ چرا؟! آب دماغ خيلی‌ از دوستان امروز آويزون بود و صدای فين فين‌شون لاينقطع ميومد. توی چنين روز سردی، آدم می‌ترسه بره 20 سی‌سی‌ جيش كنه. يحتمل در آن‌واحد شاشش قنديلك می‌بنده. استلاگميت و استلاگتيت از دودولش آويزون ميشه ... اسم‌شون همين‌ها بود ديگه؟! همون قنديلهايی كه در بالا و پايين غارها بسته ميشد. يادش بخير كتاب علوم كلاس سوم و چهارم دبستان كه خيلی چيزهای خوب خوب يادمون داد. ... كوكوی دو شب مانده از آن ما. كپی پدر‌خوانده از آن ما. كلفتی پرونده از آن ما. ملی‌پوش بازنده از آن ما. شايد كه آينده از آن ما ... و نامجو باز چه هنرمندانه ميگه، شايد كه آينده از آن ما.

هوای اطاق سرده. سردتر از هر روزی. هميشه اين بخاری برقی سه شعله، اينجا رو عينهو حموم داغ می‌كرد ولی گويا امروز زورش به سرما نميرسه. پس معلومه كه هوا ناجوونمردونه سرده. قراره عصری برم شهر كتاب تا برای سميرا، زن علی شلمبه كادوی تولد بگيرم. فردا تولدشه و همزمان با شب يلدا تولد اونهم دعوت هستم. كيك بی‌بی‌ با هندونه سرچشمه می‌چسبه! ميخواهم براش يا از اون تابلو خوشگل‌های شهر كتاب نياوران بگيرم، همونها كه زده بيخ ديوار و يا چند تا كتاب و CD. مزيّت داشتن يه دوست فرهنگی مثل من اينه كه روز تولد، بجای خريدن پيرهن و كمربند و شورت و سوتين و تی‌شرت و عطر و ادكلن برای طرف چيزهای فرهنگی مثل كتاب ميگيره.

آقا اسی هم چند روز، بليطش رو انداخت عقب و فعلاً تهرون هستش. هر چند اگه شما ديدنش منهم ديدمش! سرش خيلی شلوغه. همش پی ديد و بازديد از دوستان و رفقهاست كه خب البته حق هم داره، يارو دو هفته ميره عسلويه برمی‌گرده وليمه ميده ديگه چه برسه به اين شازده كه 7-8 سال ايران نبوده. چيزی كه جالبه اينه كه تقريباً همه‌ی فاميل هم يه دختر براش كانديد كردن ولی خب اسی كه من می‌شناسم حالا حالاها زن بگير نيست.

پاييز هم تموم شد. فصل عشق و عاشقی و برگ و رنگ. پاييز خوبی نداشتم. چراش بماند به فصلش ولی هر چی كه بود اين فصل سال كه هميشه عاشقانه دوستش داشتم هم تموم شد. پاييز امسال سر ناسازگاری با من گذاشته بود اميدوارم زمستون، برام پيام‌آور روزهای خوبی باشه. شما هم برام دعا كنيد. شايد كه نه، اميدوارم آينده از آن من و ما باشه.

December 26, 2007

بدون شرح!

خودمون هم يادمون نبود و فراموشش كرده بوديم. اگر نبود اين سايت اوركات، امروز و فردا رو هم مثل بقيه روزهای عمر، بی می و باده و رقص و مطرب، رج ميزديم و بی‌خيالِ دنيا و زمونه عصر كه شد گلهای ياس پای ديوار رو آب ميداديم و كنار بخاری می‌شستيم و چايی‌مون رو با گز بلداجی و پولكی‌های اصفهان می‌خورديم. بی‌آبرويی كرد اين اوركاتِ فيلتر شده، مادر فلان شده كه بهمون هشدار داد يكسال ديگه از عمر با عزّت‌مون گذشت و ما هنوز اندرخم يك كوچه‌ايم. كوچه‌ايی به بلندای شب يلدا. ديوونه‌ها همه از آب گذاشتند و اُنور رودخونه مشغول چلوندن شورت خيس خود هستند و ما هنوز داريم برای ساخت يك قايق چوبی، مشتق(X+2y) و انتگرال سينوس بر روی كسينوس ايكس درجه با شيب ملايم 45 درجه رو حساب می‌كنيم. زرشك! خلاصه كه ملالی نيست و حرف تازه‌ايی نيست. هفتم دی است و اگر قرار باشد خود را به نفهمی و بی‌خيالی بزنيم، ميتونيم بگيم امروز روز نهضت سوادآموزی است. دوستانی كه هلهله‌ايی بكشند و يكهويی با يه كيكِ گنده و يه بغل گل از در خونه بيان تو، ديگه نيستند. خونه‌ايی نيست. كيكی نيست. شمع و شامی نيست. بزمی نيست. ادكلن و شورت و جوراب و كتابی نيست. حتی اون گلهای ياسی كه قرار بود عصر به عصر بيخ ديوار آب‌شون بديم هم نيستند. هر چه هست منم. اين منم كيوان در آغاز يك فصل سرد! تـولـدم مبـارك.

December 30, 2007

كتاب‌های مورد علاقه خود را نام ببريد

وبلاگ خوب بايد مثل يه چيزه! دو طرفه باشه كه رفت و آمد توش جاری و روون باشه. چون شماها رو دوست دارم چيزه مورد نظر خودم رو تحميل‌تون نمی‌كنم و اون چيز رو ميذارم با توجه به ميل و سليقه خودتون انتخاب كنيد. ميتونيد هر چيزی رو كه دوست داريد و بهش علاقمند هستيد تصوّر كنيد، فقط اون چيزه منطبق با قانون و مسايل بهداشتی باشه كه فردا واسه ما دردسر درست نكنه!

آره می‌گفتم وبلاگ خوب وبلاگی‌يه كه نظرات خواننده‌ها بسان برگِ چغندر نباشه بلكه هميشه بده بستونی ميون نوشته‌ها و پست‌های وبلاگ با نظرات خواننده‌ها باشه. با خودِ خواننده‌ها كه نمی‌تونيم بُرو و بيايی داشته باشيم پس بايد دل‌مون رو به نظرات و كامنت‌هاشون خوش كنيم و هوای نظرات‌شون رو داشته باشيم.

ايده‌اش ( هر چند ايده خيلی ناب و بكری نيست ) وقتی به سرم زد كه چند روز پيش رفته بودم شهر كتاب شهرك غرب. اونجا روی يه بسته كاغذ سفيد نوشته بود شما خوندن چه كتابهايی رو به ديگران توصيه می‌كنيد؟. اونهايی كه اهل مطالعه بودند و حال و حوصله و دل دماغی برای نوشتن داشتند، هر كدوم چند تا كتاب رو معرفی كرده بودند. جديداً توی شهر كتاب نياوران ( البته اون پايينی كه روبروی پارك هست ) و چند تا انتشاراتی ديگه، كتابهای پُرفروش‌شون رو معرفی كرده‌اند و آدم اينجوری ميتونه خيلی راحت و بی‌دردسر به كتابهای خوب، دسترسی پيدا كنه. تعداد خواننده‌های اينجا قطعاً دامنه وسيعی از لحاظ سن و سال و تحصيلات و كتابهای مورد علاقه و ... داره ولی قبلاً در رابطه با دو موضوع وبلاگ‌های مورد علاقه خواننده‌ها و همچنين بحث شيرين و دهن آب انداز ب.كا.رت نظرخواهی كرده بودم كه فكر می‌كنم نظرات خيلی خوب و جالبی بدست اومد و تا حالا چند نفر بهم ايميل زدند كه تونستند از اون نظرسنجی‌ها برای پايان‌نامه‌هاشون استفاده كنند.

و اما هوای بيرون سرده و هيچ چيزی جز لَم دادن ور بخاری و وبگردی حال نميده پس اينبار هم بسان چند بار قبل حضور گرم‌تون رو می‌فشارم! يعنی چيزتون رو می‌فشارم ... آهان بايد می‌گفتم، دست‌تون رو به گرمی می‌فشارم.

فكر كنيد عازم يه سفر دور و دراز هستيد و قراره بدون هيچگونه محدوديتی چند تا كتاب با خودتون برداريد، لطفاً اون چند تا كتاب رو اسم ببريد. فكر می‌كنم اگه كتابها خيلی تخصصی نباشه مفيدتره. منهم قول ميدم همه اونها رو بترتيب علاقه و دفعات تكرار، توی پست‌های بعدی بنويسم تا اين ليست بصورت يه مرجع مناسب برای خواننده‌ها قرار بگيره، پس لطفاً بنويسيد كه ::: خوندن چه كتابهايی رو به ديگران توصيه می‌كنيد؟! :::

Powered by
Movable Type 3.2