الان ظهر پنجشنبه است كه من دارم اينها رو يه جايی گوشه كنار اين كامپيوتر مینويسم تا شنبه، يكشنبه اگه عمری باقی بود سر فرصت پابليشش كنم. نهار لوبيا پلوی بدمزه شركت رو خوردم تا قدر عافيت و دوران سربازی رو بدونم. فعلاً تك و تنها توی اطاق نشستم و به مانند هميشه كه تنها هستم محسن نامجو گوش ميكنم ... عقايد نئوكانتی از آن من، عشق پونزده سانتی از آن تو ... . دمش گرم پونزده سانت! كی ميره اين همه راه رو. هر چند ما هم كه تا حالا مترش نكرديم. اگه يه كوليس ورنيه بذاريم بغل دستش، شايد قدش به خيلی بيش از اين حرفها هم رسيد!
ظهر پنجشنبه است و همكاران هيچ كدوم نيستند و منهم منتظرم تا ساعت چهار بشه و با سرويس روونه بشم. امروز صبح خيلی با خودم و نفس اماره وجوديم سر و كله زدم تا تونستم خودم رو از تختخواب بكشم بيرون و بيام سر كار. خداييش مَرد ميخواست اونموقع صبح و با اون سوز و سرما كه سگ رو ميزدی بيرون نميرفت، لحاف تشك گرم و نرم رو ول كنه و بياد سر كار. يا بايد طرف خيلی مرد باشه و وجدان كاری داشته باشه و يا يه ديوانه مشنگِ روانی!
امروز تهران يكی از سردترين روزهای عمرش رو پشت سر گذاشت و يا شايد هم من خيلی سردم بود ولی نه، دروغ چرا؟! آب دماغ خيلی از دوستان امروز آويزون بود و صدای فين فينشون لاينقطع ميومد. توی چنين روز سردی، آدم میترسه بره 20 سیسی جيش كنه. يحتمل در آنواحد شاشش قنديلك میبنده. استلاگميت و استلاگتيت از دودولش آويزون ميشه ... اسمشون همينها بود ديگه؟! همون قنديلهايی كه در بالا و پايين غارها بسته ميشد. يادش بخير كتاب علوم كلاس سوم و چهارم دبستان كه خيلی چيزهای خوب خوب يادمون داد. ... كوكوی دو شب مانده از آن ما. كپی پدرخوانده از آن ما. كلفتی پرونده از آن ما. ملیپوش بازنده از آن ما. شايد كه آينده از آن ما ... و نامجو باز چه هنرمندانه ميگه، شايد كه آينده از آن ما.
هوای اطاق سرده. سردتر از هر روزی. هميشه اين بخاری برقی سه شعله، اينجا رو عينهو حموم داغ میكرد ولی گويا امروز زورش به سرما نميرسه. پس معلومه كه هوا ناجوونمردونه سرده. قراره عصری برم شهر كتاب تا برای سميرا، زن علی شلمبه كادوی تولد بگيرم. فردا تولدشه و همزمان با شب يلدا تولد اونهم دعوت هستم. كيك بیبی با هندونه سرچشمه میچسبه! ميخواهم براش يا از اون تابلو خوشگلهای شهر كتاب نياوران بگيرم، همونها كه زده بيخ ديوار و يا چند تا كتاب و CD. مزيّت داشتن يه دوست فرهنگی مثل من اينه كه روز تولد، بجای خريدن پيرهن و كمربند و شورت و سوتين و تیشرت و عطر و ادكلن برای طرف چيزهای فرهنگی مثل كتاب ميگيره.
آقا اسی هم چند روز، بليطش رو انداخت عقب و فعلاً تهرون هستش. هر چند اگه شما ديدنش منهم ديدمش! سرش خيلی شلوغه. همش پی ديد و بازديد از دوستان و رفقهاست كه خب البته حق هم داره، يارو دو هفته ميره عسلويه برمیگرده وليمه ميده ديگه چه برسه به اين شازده كه 7-8 سال ايران نبوده. چيزی كه جالبه اينه كه تقريباً همهی فاميل هم يه دختر براش كانديد كردن ولی خب اسی كه من میشناسم حالا حالاها زن بگير نيست.
پاييز هم تموم شد. فصل عشق و عاشقی و برگ و رنگ. پاييز خوبی نداشتم. چراش بماند به فصلش ولی هر چی كه بود اين فصل سال كه هميشه عاشقانه دوستش داشتم هم تموم شد. پاييز امسال سر ناسازگاری با من گذاشته بود اميدوارم زمستون، برام پيامآور روزهای خوبی باشه. شما هم برام دعا كنيد. شايد كه نه، اميدوارم آينده از آن من و ما باشه.