گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
روزها روزهای بارونه. روزهايی كه به اسم بارون سند خورده. روزهايی كه گويا همگی بدهكار بارونيم. داره بارون مياد. از اون بارون ريزها كه اگه تا آخر دنيا هم بری خيس نميشی. از اون بارونهای عاشقونه كه مختص همين روزهاست. بارونهای ريز و عاشقونهی دَم غروب. نميدونم چه سحری داره اين بارون پاييزی. اين نخهای نامرئی. تو نيستی. توی اين هوای بارونی دلم برای يكی تنگ شده. نميدونم اون كيه. نميدونم اون كجاست. ولی مطمئن هستم دلم هوس تو رو كرده. تويی كه نديدمت. تويی كه نمیشناسمت. تويی كه هيچ وقت نبودی. تويی كه نبودی، نبودی، نبودی. شايد هم بودی و سالهاست كه با من هستی. شايد تو همونی هستی كه بارها تموم كوچه پسكوچههای اين شهر خاكستری رو با تو قدم زدم. يادت هست؟! ميگم تو، چون واسهی من تو هستی. اين هوای بارونی، برای اين شهر خاكستری، غنيمتی است كه بايد دو دستی بهش بچسبيم. هم به بارون و هم به اين روزهای بیخاطره و هم ... به اين شهر خاكستری. شهر خاكستری، شهر خاكستری. بارون و روزهای بیخاطره و باخاطره رو ميشه با خودمون كول كنيم و ببريم اون سر دنيا ولی اين شهر خاكستری ... امان، امان، امان. امان از تو و امان از اين سايههای بلند خاطره و امان از اين شهر خاكستری و امان از تموم روزهای بارونی. دلم هوای تو رو كرده. توی اين دود. توی اين كوچههای آشتیكنون. زير اين شُرشُر ناودون. توی اين هياهوی تموم نشدنی دلم هوس شببوهای كوچه باغهای شهر خاكستری رو كرده. دلم برای كسی تنگه. دلم، دلم. دلم. دلم تنگه. دلم برای تويی تنگه كه نيستی. دلم تنگ غروب يه روز بارونیيه. دلم تنگ بارونه، بارون، بارون، بارون.
دروغ چرا، شعرهای قيصر امينپور رو نمیخوندم. تا موقعيكه زنده بود اصلاً نمیشناختمش. اسمش رو شنيده بودم ولی خب میگفتم چيزی كه زياده شاعر و حتماً اينهم سرش به يه جا وصله. ولی از موقعيكه فوت كرد و وقتی چند تا از شعرهاش رو اينور و اونور ديدم و خوندم ازش خوشم اومد. شايد دير باشه ولی كتابهاش رو تهيه كردم و اين روزها هرازگاهی لابهلای بقيه كتابها میخونم. بعضی از شعرهاش رو خيلی دوست دارم و به دل ميشينه.
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمی كه چين پوستينشان
مردمی كه رنگ روی آستينشان
مردمی كه نامهايشان
جلد كهنهی شناسنامههايشان
درد میكند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظههای ساده سرودنم
درد میكند
دارم لِكچر كلاس زبان رو آماده میكنم. بايد اينبار در رابطه با بعضی از ايالتهای آمريكا صحبت كنم. آلاسكا و فلوريدا و تگزاس و كاليفرنيا و هاوايی. توی كتاب نوشته 4000 كيلومتر غرب كاليفرنيا، هاوايی وجود داره. هاوايی مجموع چند جزيره است و خيلی از مردم تعطيلات رو ميرن اونجا و از آفتاب و ساحلش لذت میبرند. آلاسكا بزرگترين ايالت آمريكاست كه دولت آمريكا در سال 1867 ميلادی اون رو بقيمت 7.2 ميليون دلار از روسيه خريد. آلاسكا بواسطه كشور كانادا از ديگر ايالات آمريكا جدا افتاده. در اين ايالت نفت وجود داره. كتاب رو میبندم و به تصميمی كه بيش از يك قرن پيش گرفته شده فكر میكنم. اينكه دولت آمريكا اون موقع تصميم گرفته با يه قيمت نسبتاً پايين آلاسكا رو بخره و الان ازش استفاده كنه فكر میكنم. اونها چقدر جلوتر از زمان بودند. چی توی سر رجال سياسی آمريكا بوده كه صد و پنجاه سال پيش آلاسكا رو هم ميخرند و اضافهاش میكنند به شمال سرزمينشون. اون موقع كه هنوز آمريكا، آمريكا نشده بود و كابوها و هفتتير كشها همه جا ولو بودند و همش دنبال شكار بوفالو و جنگ با سرخپوستها و پيدا كردن طلا بودند چه جوری يه سری آدم آيندهنگر تونستند آلاسكار رو از روسها بخرند. در حاليكه كاليفرنيا غربیترين ايالت آمريكاست، چه جوری رفتن و 4000 كيلومتر اونورتر يعنی هاوايی رو هم اضافه كردند به اون يكی سر سرزمينشون. كجائيد قطعنامههای گلستان و تركمنچای. كجائيد پادشاهان قاجار كه خجالت بكشيد از اون همه بذل و بخشش. مال باباتون كه نبود دلتون بسوزه، يك دفعه كل ايران رو میبخشيدين به عثمانی و روس و انگليس. الان هم ما راحت بوديم و ديگه نياز به ويزا نداشتيم. وقتی آدم ميبينه درگير يه جنگ هشت ساله ناخواسته بوده و يه وجب هم از خاك كشورش رو به بيگانه نداده يه جورايی احساس افتخار ميكنه. اين روزها جای خيلی از اونهايی كه رفتند تا اين مملكت، دست اجنبی نيوفته خاليه.
سر كارم هستم. توی اتاق نشستهام. تك و تنها. هوای بيرون سرده. از اون روزهايی كه اگه همهی سال خواب باشی و يكدفعه چشم باز كنی و حال و هوای آسمون رو ببينی، بدون شك و ترديد ميگی پاييزه. از اون هواهايی كه خاص همين روزهای پاييزی هستش. آسمون ابريه. اول صبح شنبه است و هيچ اثری از آفتاب نيست. همهی زمين خيسه بارونِ نيم ساعت پيشه. برگهای چنار دو دستی به درختها چسبيدند، دلشون نمياد از اونها جدا بشن. ولی همهشون رنگووارنگ شدند. زرد و قرمز و قهوهايی. چروك و مچاله ولی هنوز درخت رو تنها نذاشتند. بارون حال و هوای همين برگهای زرد و پير رو هم عوض كرده. انگاری اونها هم يه جونی گرفتند. انگاری از درخت دل نمیكنند. هوا از اون هواهايی شده كه دوست نداری از جات تكون بخوری. بخاری رو گذاشتم زير لنگ و پاچهام. پاهام گرم گرم شده. دستهام هنوز سرده. مچم نسبت به قبل خيلی كمتر درد میكنه. يعنی ميشه اين دردش از بين بره؟! ته ريشی كه تازه جوونه زده صورتم رو ميخارونه. هميشه از اين حس ته ريش داشتن بدم ميومد ولی شايد با اين ته ريشِ تازه نورسته شبيه جرج مايكل شدم! بوی كباب كوبيده مياد. هميشه با اين بو ياد علی شِلمبه ميوفتم. فكر كنم كباب كوبيده رو از ننه باباش هم بيشتر دوست داشته باشه. علی شِلمبه، اِسی، علی قلمبه و من. چقدر دور شديم از اون روزها. به دوری فاصله تهران دالاسی كه اسی اونجا زندگی میكنه. به دوری فاصله ميدون شهدا و ايستگاه ناصری تا سن حوزهی كاليفرنيايی كه الان علی قلمبه بياد اون روزها كه میرفتيم شمال، تك و تنها توی ماشينش ابی و گوگوش گوش ميكنه.
اِسی داره مياد. بعد از نزديك به هشت سال داره مياد. هشت سال خيلیيه. هشت سال يعنی هشت تا بهار. هشت تا تابستون. هشت تا شب يلدا. هشت تا عيدی كه تك و تنها واسه خودت سفره هفتسين چيدی و هيچ كسی زنگ در خونهات رو نزد. من رو باش، سفره هفت سين. اسی و اينكارا؟! مامانش كه خاله من باشه خيلی خوشحاله. خوشحال كه چه عرض كنم داره بال در مياره. داداشهاش همه خوشحالند و سر از پا نمیشناسند. باباش هم! باباش ... نميدونم شايد اون هم خوشحال باشه. آخرين باری كه باباش رو ديد توی فرودگاه مهرآباد بود و اينبار ديگه بابايی نيست تا بياد استقبالش. اينبار اين اسی كه بايد برای ديدن باباش بره به يه امامزاده كوچيك، يه جايی دور و بر همين شهر پر از خاطره. احتمالاً فردای همون روزی كه برسه ميريم به همون امامزاده. قراره سه هفته ايران باشه و بعدش دوباره ميره و .... حالا به بعدش فكر نمیكنم. بوی بارون مياد. پنداری اين بوی خاك بارون خورده فقط مختص همين مملكته. شايد جای ديگهايی نتونی سحر اين بو رو مزمزه كنی. بوی بارون مياد.
اول از همه و قبل از اينكه يكی از شماها بخواد به روم بياره و حالم رو بگيره، خودم اعتراف كنم كه از نوشتههای اين روزهام اصلاً خوشم نمياد. بوی نا ميده! انگاری به زور و از سر ناچاری دارم مینويسم. بخودم خيلی نمیچسبه به شماها رو نميدونم. گويا نصفه شبی از خواب بيدارم كردند و با كتك آوردنم پای كامپيوتر. پاييز باشه، هوا گرفته و ابری باشه، حال و حوصله درست و حسابی هم نداشته باشی، بلاگرولينگ هم خراب باشه ديگه معلوم نوشتن آدم چه گهی از آب درمياد. اين روزها نوشتن برام خيلی سخت شده. حس ميكنم خيلی توی مود نوشتن نيستم. شايد از لحاظ كمی اوضاع وبلاگ خوب باشه ولی از لحاظ كيفی همچين چنگی به دل نميزنه. هر چند هر روز هم كه نبايد اينجا عروسی و بزن و به رقص باشه. خلاصه گفتم امروز خودم اعتراف كنم كه گويا به اين وبلاگ و اين نوشتهها آب بستن تا حجمش زياد بشه. حالا جدی جدی نظر شما هم همين طوره يا من دچار توهم شدم؟!
اينكه آدم يه جوری باشه كه در آنِ واحد همه دنيا رو به تخمش بگيره _ حالا چپ و راستش خيلی مهم نيست _ خودش يه نعمتِ بزرگه. من نمیتونم و هيچ وقت هم نخواستم كه اينجوری باشم. البته اين چيزی كه ميخواهم الان بگم به نوشته و خط قبل ارتباطی نداره ولی يادمه يه جايی خونده بودم و البته قبلاً هم توی همين وبلاگ نوشته بودم كه " حماقت نعمتی است كه خداوند به بندگان خاص خودش اهدا ميكنه! " دور تا دورمون از اين بندگان خاص خداوند زياد ديده ميشه. با كت و شلوار. با شلوار جين و تیشرت. با ركابی. با كروات و بیكروات. با عصا و با پيژامه. با دوچرخه. ماكسيما. بیامو. موتور براوو. اتوبوس و مينیبوس. شمال شهری و جنوب شهری. خونهدار و بچهدار. زن و مرد. پير و جوون. فَت و فراوون. از حساب و عدد گذشته فقط بايد فرغون بياريم جمعشون كنيم اين بندگان خاص خداوند رو.
صبح اول صبحی بمحض اينكه میرسم به محل كار، اول ايميلم رو چك میكنم. توی اينباكس 17 تا ايميل هست ولی دريغ از يه ايميل آشنا. هيچ كدوم با من كاری ندارند، يكی از يكی چرتتر و مزخرفتر. همهشون اسپم هستند. هيچ دوست و آشنايی ايميلی نفرستاده. همه رو يا ابراهيم كريم يولگان كه نميدونم توی كدوم خراب شدهايی زندگی میكنه، فرستاده و با احترام اظهار داشته من برنده كلی پول شدم و يا سايتهايی كه قرصها و كِرمهای آنچنانی توليد میكنند و طول و عرض يه سری از اندامها رو بنا به گفته خودشون بطور محسوس و دوست داشتنی و قابل ملاحظهايی بزرگ و كوچيك و بلند و لاغر و كلفت و نازك میكنند. اونها خبر ندارند همين الان هم با همين چيزی كه داريم كلی مشكل و دردسر داريم حالا چه برسه اندامش رو دُرشتتر و ورزيدهتر هم بكنيم! هر روز يا تبليغ قرص وياگرا برام مياد و يا اينكه اعلام میكنند من در مسابقه و لاتاری كوفت و زهرماريی كه در انگليس و آمريكا و نيجريه و لائوس و ساحل عاج و نمیدونم كدوم جهنم دره بوده، برنده شدم. در كنار دلتنگی برای بارونی كه ديگه آذر ماه هم رسيد و اون نرسيده ( البته ديروز تهران بارونی شد ) دلمون برای رسيدن يه ايميل خشك و خالی هم تنگ شده. يه وقتهايی آدم ميون اينهمه جماعت چقدر تنهاست و دلش برای چه چيزها كه تنگ نميشه.
هفته پيش بنا به سنت نكو و پسنديده صله رحم به منزل دوستی كه خانهايی واقع در طبقه سوم يك آپارتمان دارند، رفتم. نيم ساعتی نشسته و از هر دری سخنی گفتيم. از بوش و بینظير بوتو و السالوادور و الجزاير و بودا و گاندی و هائيتی و زيمباوه و غدد لنفافی و پروستات و جلبكهای قرمز اقيانوس آرام و جوراب شلواری زنونه و تقسيم ميتوز ميوز و خلاصه در همون نيم ساعت، كلی رئيس جمهور و نخست وزير برای اقصی نقاط دنيا منصوب كرديم و برای تيم ملی فوتبال سرمربی انتخاب و برای دل درد پسر همسايه دارو تجويز كرديم. چايی خورديم و گپی زديم و موقع رفتن مشاهده كرديم كه جا تره و بچه نيست! دزدی مادر فاكر ( ضمن پوزش از مادر محترمه دزد ) كفش جيری كه بجون من بسته بود و خيلی هم دوستش داشتم، رو با خودش برده بود. قبلاً هم پی چنين دزدانی به كفش و تن و بدنم خورده بود ولی از شما چه پنهون اينبار باسنم خيلی سوخت چون كفش رو خيلی دوست داشتم. خلاصه كه با كفشی كه صاحب خانه بطور امانی بهم داد و سه شمارهايی هم برام بزرگ بود راهی منزل شدم. پس از سير و سلوك، از چند مدل كفشهای كلارك موجود در ساختمون اسكان خوشم اومد ولی قيمتی معادل خون باباشون رو میگيرند بنابراين از خيرش گذشتم. الان هم نه اينكه كفش نداشته باشم، دارم خارجی خوبش رو هم دارم ولی اون كفش جير مشكیيه يه چيز ديگهايی بود.
همون دو سه روز اولی كه در رابطه با چاپ كتاب خاطره دلبركان غمگين من، سرو صدا بلند شد و چند سايت و روزنامه در رابطهاش نوشتند حدس زدم كه بزودی اين كتابها هم ميره قاطی باقالیها و به چاپ دوم نميرسه و اونوقته كه برای خوندن كتاب بايد آواره و دربدر خيابون و بيابون و دوستان كتابخون بشم. بنابراين خيلی زود به چند تا كتابفروشی و همچنين شهر كتاب نياوران _ كه من عاشقش هستم _ سر زدم كه همهشون كتاب رو تموم كرده بودند ولی نهايتاً موفق شدم اون رو توی شهر كتاب ميرداماد پيدا كنم.
خاطره دلبركان، كتابیيه كه وقتی صفحه اول رو بخونی بدون اينكه چرت بزنی و بهونه بياری و خودت متوجه گذر زمان بشی تا وسطهای كتاب پيش رفتی. شايد تنها، زنگ تلفن و يا رسيدن به مقصد و يا شروع كلاس و يا ديدن دوستی باعث بشه يه نفَس كتاب رو نخونی و ادامهش ندی. داستانی جذاب و شيرين. حكايت مردی نود ساله است كه شب تولدش فيلش و يا بهتر بگم چيزش ياد هندوستان ميكنه و شومبولش دوباره مرتفع و بلند ميشه و قصد ميكنه بمانند روزگار جوونی دوباری تيراندازی به هدف رو مزمزه كنه! هدف انتخاب ميشه، دختری باكره و بینام و نشون و چهاده پونزده ساله. شب عمليات پيرمرد به مرور خاطرات چندين ساله خود میپردازه و ياد اون پونصد نفری! كه تا حالا باهاشون همبستر شده و كسانيكه تا حالا اونها رو به خاك و خون كشيده ميوفته. اينبار پيرمرد از دختر خوشش مياد. خوش كه نه، خيلی زود عاشقش ميشه. نود سالگی و عشق؟! اگه كتاب رو پيدا كردين حتماً بخونيدش. داستان جالبیه. فقط من حيرون و سرگردون موندم كه مگه شومبول يه پيرمرد نود ساله هم بلند ميشه و ميتونه كاری انجام بده؟! اون عضو شريف مگه بغير از شاشيدن به درد كار ديگهايی هم میخوره؟! توی اون سن و سال شومبول نياز به كمك و قيّم نداره؟! و خب سوالات ديگهايی كه هی توی مخم رژه ميرند! توی اين دوره زمونه زرت همه قمصور شده و ديگه از جوون 25 ساله هم نميشه انتظار آنچنانی داشت ديگه وای بحال يه پيرمرد نود ساله. ظاهراً راسته كه ميگن جوون هم جوونهای قديم. خلاصه كه در كنار داستان و عشق پيرمرد، اين بلند شدن شومبول پيرمرد هم خودش برای من شده يه معمای حل نشده!
تابحال از گارسيا ماركز كتاب نخونده بودم و خاطره دلبركان غمگين من كه خب حتماً ديگه همهتون ميدونيد اسم اصلی دلبركان چی بوده! اولين كتابی بود كه از گارسيا ماركز نويسنده كلمبيايی كه به گابو مشهور و ارنست همينگوی و كافكا و فيدل كاسترو قهرمانان زندگيش بشمار ميان، خوندم. با خودم عهد بسته بودم كه اگه از اين كتابش خوشم اومد برم سراغ كتابهای ديگهاش و در حال حاضر هم دو سه تا كتابش جزء كانديدهای خوندن هستند. شمايی كه گارسيا ماركز خون هستين صد سال تنهايی رو پيشنهاد میكنيد يا عشق سالهای وبا رو؟!
رفته بودم بيمارستان تا دكتر دستم رو معاينه كنه. اگه شما به چيز من دست زده باشيد دكتر هم به دست من دست زد! انگار كه من جزامی هستم، جرات نكرد بياد جلو و فقط دورادور حال و احوالش رو پرسيد و وقتی علّت درد فعلی رو پرسيدم گفت اين درد، دردِ عمل هستش و يه چيز تقريباً طبيعيه و حدوداً شش هفتهايی هم طول ميكشه و احتمالاً بعدش ميره پی كارش. ( يعنی احتمالاً دست من خوب ميشه، بنابراين خيلی نبايد مطمئن باشم ) منهم بعد از اين معاينه بشدت علمی و دقيق! نذر و نياز و دعا كردم تا بعد از اين مدت ديگه از درد چيزی باقی نمونده باشه. بخدا دلم لَك زده برای يه اسپك. يكسال و نيم كه دستم به توپ واليبال نخورده. هر چند با اين شكل عمل و معاينات دقيقِ بعد از عمل احتمالاً اگه بجای دكتر و بيمارستان و جراحی و MRI پيش قصاب و شكستهبند میرفتم و متوسل به گوشت و زرده تخممرغ و زردچوبه ميشدم، دستم زودتر و سريعتر خوب ميشد.
تا كارهام رو انجام دادم و از بيمارستان اومدم بيرون، نصف روز رفته و صلاة ظهر بود بهمين دليل ديگه حوصله نداشتم برم كارخونه، سر خر رو كج كردم و رفتم سمت خونه. وقتی رسيدم تجريش مدارس راهنمايی و دبيرستان دخترانه تعطيل شده بود. واه واه بلا به دور، انگاری سيل اومده بود. خدا نصيب گرگ بيابون نكنه اين دختر مدرسهیها رو. درسته و نشُسته آدم رو سه بعدی قُورت ميدند. بصورت گروههای 4-5 نفری راه ميرفتند و كسی نبود كه از بغل دستشون رد بشه و اونها به دماغ و شلوار و زيربغل و خشتك طرف نخندند. البته منهم بینصيب نموندم و از همون دور وراندازم كردند و وقتی رسيدم بهشون همگی با هم زدند زير خنده. آقا، اينقدر ضايعه شدم و اينقدر خجالت كشيدم كه نگو و نپرس. راه رفتن معمولیم رو هم يادم رفته بود. كم مونده بود سكندری خورده و برم توی جوب. حالا نميدونم چی چی من اينجور جلب توجهشون رو كرده بود و به كدام يك از اندام و آلت من میخنديدند.
اين روزها و البته اگه راستش رو بخواهيد از يه كمی قبلتر از اين روزها، خيلی از خانمها نصفه ابرو رو تراشيده و مابقی رو كلی قِر و قميش داده و به همون فرمی كه دوست دارند به بالا و پايين و شمال و جنوب و شرق و غرب و خلاصه چهار جهت اصلی كشيدند. گويا اين فرم ابرو فعلاً مد شده. البته هستند خانمهای فَشنی هم كه ظاهراً ديدند اينجوری نصفه نيمه فايده نداره و در يك عمليات انتحاری كل ابرو رو برداشته و به اندازه چند سانت بالا يا پايينتر، در راستای افق اونها رو تَتو كردند. من كه از فلسفه اينكار هيچ چيزی دستگيرم نشد. برای يه خانم زيرابرو برداشتن و مش كردن و هایلايت كردن مو و تر و تميز بودند خيلی خوبه ولی اينكه نصف ابرو رو برداری و بعدش با مداد و قلم و ماژيك و خودنويس بهش قوس و قزح بدی و عينهو رنگين كمان هی اون رو، اينور اونور بكشی، نميدونم والله چی بگم! هر چند مسئله زنونه است و احتمالاً به من مربوط نيست ولی خب چيزی بود كه اين روزها زياد میبينم و ته دلم ورقلمبيده شده بود و شما هم ميدونيد كه اگه نمیگفتم يه جائيم باد میكرد. راههای زيادی برای خوشگل شدن وجود داره ولی از اين مورد زياد خوشم نيومد. اينكه آدم خودش رو ... خب ديگه بيشتر از اين ادامه ندم كه قطعاً با اعتراض جامعه نسوان مواجه ميشم. اصلاً به من چه از من گفتن بود، حالا هر جوری دوست داريد بكنيد!
پاييز امسال هم اومد ... من رو باش، چی میگم؟! اومد چيه؟ نصف بيشترش هم رفت و تموم شد ولی خب برای من امسال پاييز اونقدر آروم و يواش اومد كه اصلاً اومدنش معلوم نشد. اونقدر نرم و بيصدا اومد كه حتی باغچه كوچك خونه هم اومدنش رو باور نكرد. روزهای بلند و كشدار پاييزی و لَم دادن ور بخاری و خوردن چايی داغ احمد با گز بلداجی اصفهون و دراز كردن همزمان 21 انگشت دست و پا، جون ميده برای خوندن كتاب و لاغير! توی اين چند وقته هی كتاب خوندم و هی كتاب خوندم. بيشتر از انگشتهای دو دستم. اينی كه چيزی هم به فهم و شعور و معرفتم اضافه شد، الله و اَعلم. شايد حكايت ما هم حكايت همون الاغی باشه كه فقط بار كتاب داشت. البته شما رو نميگم، يه وقت بهتون بَر نخوره. مراد و منظور خودم هستم. بعضی از كتابها رو تا آخر خوندم و چند تايی رو هم كه خستهام كرد و كشش نداشت نصفه نيمه ولش كردم. الان اسم همهی كتابها يادم نيست ولی خب چون قراره توی اين وبلاگ كار فرهنگی هم بكنيم، اسم اون كتابهايی رو كه يادم مونده براتون ميگم.
من هم چهگوارا هستم و خواب زمستانی ( گلی ترقی ) سهم من ( پرینوش صنيعی ) همنوايی شبانه اركستر چوبی ( رضا قاسمی ) منِ او ( رضا اميرخانی ) من قاتل پسرتان هستم ( احمد دهقان ) از طرف او ( آلبادسس پدس ) زندگی در پيش رو ( رومن گاری ) با زندگی برقصيم ( سوزان جفرز ) روش كنترل ذهن ( خوزه سيلوا ) عكس خانم بزرگ ( مهوش اغتفاری ) و ...
نميدونم ذائقه من عوض شده و سخت گير شدم يا دنبال ايراد بايد جای ديگهای رو بگردم چونكه اين روزها كمتر از كتابی خوشم مياد. يه جورايی سختگير شدم. كتابهای بالا رو خوندم ولی از همهشون خوشم نيومد. توصيه من اينه كه كتاب من قاتل پسرتان هستم نوشته احمد دهقان رو بخونيد. مجموع چند داستانه كه همهشون حول و حوش جبهه و جنگه. بخصوص داستان من قاتل پسرتان هستم، داستانی بسيار قشنگ و زيباست كه گويا فيلم سينمايی هم از روی اين داستان ساخته شده. ظاهراً از همين نويسنده، كتاب سفر به گرای 270 درجه هم هست كه فكر میكنم اونهم داستانی در رابطه با جنگ هشت ساله ايران و عراق داشته باشه. با توجه به كتابی كه ازش خوندم، تصميم دارم اون يكی كتابش رو هم بخونم. من او هم داستانی بلند و روون و خوندنی است كه اگه حال و حوصله خوندن داريد اون رو هم پيشنهاد میكنم.
... يادش افتاد كه الان مغازهها میبندند و زنش در انتظار شيرينی و ميوه و شمع تولد است. خودش را ديد كه شلوار فلانل خاكستریاش را پوشيده، كروات سرمهای خال سفيدش را زذه و ليوانش را به سلامتی روز ورودش بدنيا مینوشد و يادش افتاد كه يك نفر همان روز صبح میگفت كه ديگر توی مسگرآباد جا نيست، بايد از حالا بفكر بود. بايد از حالا يك قطعه زمين خريد و اطرافش سيم خاردار كشيد ...
گوشههايی از كتاب، من هم چهگوارا هستم
توی اين مدت كه بلاگرولينگ به فاك عظما رفته و برای پينگ شدن نمیدونم بايد دست به دامان كی بشيم و خا-يههای كی رو بماليم تا ما رو هم بفرسته جزء كسانيكه مطلب جديد نوشتند، و توی اين مدتی كه فقط جمله " زندهام ... همين و بس " بر روی اين صفحه خودنمايی میكرد پس از كلی برو بيا و شور و مشورت و گرفتن عكس و سیتیاسكن و اِمآرآی، خلاصه دل به دريا زدم و رفتم دستم رو عمل جراحی كردم. دو تا متخصص مچ دست، نظر دادند كه بايد عمل بشه. ظاهراً بخاطر اسپكهايی كه اين چند سال توی واليبال ميزدم، كيستی توی دست راستم بوجود اومده بود كه بايستی جراحی ميشد. خلاصه كه الكی الكی چهار روز بيمارستان خوابيدم. حال و هوای بيمارستان و برخورد دكتر و پرستارها و اطاق عمل و آماده شدن برای جراحی خودش مثنوی هفتاد من كاغذه كه اگه بخواهم در رابطهاش بنويسم حالا حالاها سرگرم هستيم. خلاصه كه بيهوشی كامل انجام شد كه خب قبل از رفتن به اطاق عمل بهتر ديدم اَشهَد و شهادتين رو بخونم و از همه اطرافيانم حلاليت بطلبم چون در اين كشور جهان سومی هيچ معلوم نيست بری توی اطاق عمل و بعدش دوباره چشم باز كنی! شكر خدا بهوش اومدنم خيلی راحتتر از عمل چند سال پيشم بود. ظاهراً اينبار موقع بهوش اومدن، به كسی فحش خوار مادر نداده بودم و جالب اينكه وقتی داشتم بهوش ميومدم از دوستی كه بالای سرم بود تقاضای آيسپك كرده بودم و دائماً میگفتم، مهرداد ببين جائيم رو نبريدن!!! ظاهراً ختنهايی كه سالها پيش و در دوران كودكی انجام شده خاطره بدی توی ذهنم گذاشته. بهرحال توی اون خواب و بيداری و اون حالت نيمههوشياری، شايد مثل زمان مستی، آدم روراستتر از هميشه ميشه. منهم اينبار فكر كردم نكنه يه موقع جای من با مريض ديگهايی عوض شده و بجای مچ دست، تيغ دكتر جای ديگهايی رو هدف گرفته و اَختهام كردند چونكه ما كه شانس درست و حسابی نداريم اگه يه موقع در عنفوان جوونی ميزدن دار و ندارمون رو به باد فنا ميدادند بايد يقه كی رو میگرفتيم؟!
روزها روزهايی كه آفتاب، رنگ و بويی ديگهايی داره. روزها روزهايی كه لَم دادن كنار ديوار و ول شدن توی خاطرات، حس و حال ديگهايی داره. روزها روزهايی كه پنداری میخواهی با آفتاب وداع كنی. روزها روزهايی كه بايد تكيه بدی بيخ ديوار و هی رَج بزنی گذشته و آينده رو. از حال چيزی نميمونه جز همين روزهای آفتابی كه گويا آفتاب هم مثل خيلی از ما آدمها، بیرمق شده و بیمعرفت.
نبودم ولی خب شما ميتونيد فكر كنيد بودم و خودم رو لوس كرده بودم تا برام كامنت بذاريد و قربون صدقهام بريد كه از خر شيطون بيام پائين و بنويسم. البته راستش رو كه بخواهيد، بودم ولی خب اينجا نبودم. شال و كلاه كرده و رفته بودم به سفر. سفر كه نه، همين تهرون بودم ولی رفته بودم اون دوردورا. تك و تنها. پای پياده. بیآذوقه و توشه. گره خورده بودم به روزهای گذشته. بيخ و بن روزهای قديم رو دو دستی چسبيده بودم، سفت و سخت. بودم ولی خب اينجا نبودم. میخواستم با سايهها زندگی كنم. دنبال من و تو و اون و خيلیهای ديگه تا دوردورا رفتم. حالا ديگه فهميدم كه قلّه قاف هم وجود داره. بخدا راست ميگم. توی اون دور شدنها، عصر يه روز پاييزی به پشت كوه قاف رسيدم. باور كن. به همون مترسكی كه سالهاست بهش وعده داديم براش يه كلاه حصيری میبريم. يه كمی پير شده بود. حالا ديگه من عاشقونه صدای قارقار كلاغها رو توی يه عصر وَهمانگيز پاييز دوست دارم. خلاصه كه خيلی هم دور از اينجا نبودم ولی با امروز و اين روزها خيلی غريبه شده بودم. امروز و اين روزها رو نمیخواستم. امروز و اين يادها رو نمیخواستم. هجوم وحشيانه كابوسها امانم رو بريده بود. باور كن. حيرون و سرگردون ميون امروز و ديروز بودم. امروز و ديروز رو هزار بار هَروله كردم. هزار بار. هزار ياد. هزار نام. هزار عطر و هزار خاطره. چه ميدونم، خلاصه كه همينجا بودم ولی چيزی نمینوشتم. دست و دلم به نوشتن نمیرفت. شايد تنها نشونه زنده بودنم اين بود كه هر روزه ميومدم و كامنتها رو تائيد میكردم و بیسر و صدا میپلكيدم توی لاك خودم و ميرفتم پی كار و زندگيم. ميرفتم پيش مترسك و عصرها منتظر شنيدن قارقار كلاغها، غروب رو منتظر میشستم. آره، روزها روزهايی شده كه ديگه آفتاب هم بیمنّت نمیبخشه.