پاييز امسال هم اومد ... من رو باش، چی میگم؟! اومد چيه؟ نصف بيشترش هم رفت و تموم شد ولی خب برای من امسال پاييز اونقدر آروم و يواش اومد كه اصلاً اومدنش معلوم نشد. اونقدر نرم و بيصدا اومد كه حتی باغچه كوچك خونه هم اومدنش رو باور نكرد. روزهای بلند و كشدار پاييزی و لَم دادن ور بخاری و خوردن چايی داغ احمد با گز بلداجی اصفهون و دراز كردن همزمان 21 انگشت دست و پا، جون ميده برای خوندن كتاب و لاغير! توی اين چند وقته هی كتاب خوندم و هی كتاب خوندم. بيشتر از انگشتهای دو دستم. اينی كه چيزی هم به فهم و شعور و معرفتم اضافه شد، الله و اَعلم. شايد حكايت ما هم حكايت همون الاغی باشه كه فقط بار كتاب داشت. البته شما رو نميگم، يه وقت بهتون بَر نخوره. مراد و منظور خودم هستم. بعضی از كتابها رو تا آخر خوندم و چند تايی رو هم كه خستهام كرد و كشش نداشت نصفه نيمه ولش كردم. الان اسم همهی كتابها يادم نيست ولی خب چون قراره توی اين وبلاگ كار فرهنگی هم بكنيم، اسم اون كتابهايی رو كه يادم مونده براتون ميگم.
من هم چهگوارا هستم و خواب زمستانی ( گلی ترقی ) سهم من ( پرینوش صنيعی ) همنوايی شبانه اركستر چوبی ( رضا قاسمی ) منِ او ( رضا اميرخانی ) من قاتل پسرتان هستم ( احمد دهقان ) از طرف او ( آلبادسس پدس ) زندگی در پيش رو ( رومن گاری ) با زندگی برقصيم ( سوزان جفرز ) روش كنترل ذهن ( خوزه سيلوا ) عكس خانم بزرگ ( مهوش اغتفاری ) و ...
نميدونم ذائقه من عوض شده و سخت گير شدم يا دنبال ايراد بايد جای ديگهای رو بگردم چونكه اين روزها كمتر از كتابی خوشم مياد. يه جورايی سختگير شدم. كتابهای بالا رو خوندم ولی از همهشون خوشم نيومد. توصيه من اينه كه كتاب من قاتل پسرتان هستم نوشته احمد دهقان رو بخونيد. مجموع چند داستانه كه همهشون حول و حوش جبهه و جنگه. بخصوص داستان من قاتل پسرتان هستم، داستانی بسيار قشنگ و زيباست كه گويا فيلم سينمايی هم از روی اين داستان ساخته شده. ظاهراً از همين نويسنده، كتاب سفر به گرای 270 درجه هم هست كه فكر میكنم اونهم داستانی در رابطه با جنگ هشت ساله ايران و عراق داشته باشه. با توجه به كتابی كه ازش خوندم، تصميم دارم اون يكی كتابش رو هم بخونم. من او هم داستانی بلند و روون و خوندنی است كه اگه حال و حوصله خوندن داريد اون رو هم پيشنهاد میكنم.
... يادش افتاد كه الان مغازهها میبندند و زنش در انتظار شيرينی و ميوه و شمع تولد است. خودش را ديد كه شلوار فلانل خاكستریاش را پوشيده، كروات سرمهای خال سفيدش را زذه و ليوانش را به سلامتی روز ورودش بدنيا مینوشد و يادش افتاد كه يك نفر همان روز صبح میگفت كه ديگر توی مسگرآباد جا نيست، بايد از حالا بفكر بود. بايد از حالا يك قطعه زمين خريد و اطرافش سيم خاردار كشيد ...
گوشههايی از كتاب، من هم چهگوارا هستم
توی اين مدت كه بلاگرولينگ به فاك عظما رفته و برای پينگ شدن نمیدونم بايد دست به دامان كی بشيم و خا-يههای كی رو بماليم تا ما رو هم بفرسته جزء كسانيكه مطلب جديد نوشتند، و توی اين مدتی كه فقط جمله " زندهام ... همين و بس " بر روی اين صفحه خودنمايی میكرد پس از كلی برو بيا و شور و مشورت و گرفتن عكس و سیتیاسكن و اِمآرآی، خلاصه دل به دريا زدم و رفتم دستم رو عمل جراحی كردم. دو تا متخصص مچ دست، نظر دادند كه بايد عمل بشه. ظاهراً بخاطر اسپكهايی كه اين چند سال توی واليبال ميزدم، كيستی توی دست راستم بوجود اومده بود كه بايستی جراحی ميشد. خلاصه كه الكی الكی چهار روز بيمارستان خوابيدم. حال و هوای بيمارستان و برخورد دكتر و پرستارها و اطاق عمل و آماده شدن برای جراحی خودش مثنوی هفتاد من كاغذه كه اگه بخواهم در رابطهاش بنويسم حالا حالاها سرگرم هستيم. خلاصه كه بيهوشی كامل انجام شد كه خب قبل از رفتن به اطاق عمل بهتر ديدم اَشهَد و شهادتين رو بخونم و از همه اطرافيانم حلاليت بطلبم چون در اين كشور جهان سومی هيچ معلوم نيست بری توی اطاق عمل و بعدش دوباره چشم باز كنی! شكر خدا بهوش اومدنم خيلی راحتتر از عمل چند سال پيشم بود. ظاهراً اينبار موقع بهوش اومدن، به كسی فحش خوار مادر نداده بودم و جالب اينكه وقتی داشتم بهوش ميومدم از دوستی كه بالای سرم بود تقاضای آيسپك كرده بودم و دائماً میگفتم، مهرداد ببين جائيم رو نبريدن!!! ظاهراً ختنهايی كه سالها پيش و در دوران كودكی انجام شده خاطره بدی توی ذهنم گذاشته. بهرحال توی اون خواب و بيداری و اون حالت نيمههوشياری، شايد مثل زمان مستی، آدم روراستتر از هميشه ميشه. منهم اينبار فكر كردم نكنه يه موقع جای من با مريض ديگهايی عوض شده و بجای مچ دست، تيغ دكتر جای ديگهايی رو هدف گرفته و اَختهام كردند چونكه ما كه شانس درست و حسابی نداريم اگه يه موقع در عنفوان جوونی ميزدن دار و ندارمون رو به باد فنا ميدادند بايد يقه كی رو میگرفتيم؟!