« September 2007 | Main | November 2007 »

October 2007 Archives

October 01, 2007

ربنّايی با عطر كتاب!

هنوز هم دَم‌دَمای اذّان مغرب و با شنيدن اون ربنّا، تن و بدن آدم مورمور ميشه. بنظرم اينكه روزه باشی يا نباشی، ايران باشی يا نباشی، بزرگ باشی يا نباشی خيلی مهم نيست. مهم اون حس و حال قشنگه كه آدم توی اون موقع خاص دچارش ميشه. ربنّای شجريان و اذّانِ موذن‌زاده اردبيلی شايد بيشتر از اونكه حس‌های دينی و مذهبی آدم رو بيدار كن، يه حس خوشايند و نوستالژی برای من داره. آدم احساس سبكی ميكنه توی اون لحظات خاصِ دم افطار. احساسی كه توی اين روزهای پُر استرس و پر غوغا، كمتر ميشه لمسش كرد. احساس يه كمی جدا شدن از اين مور و ملخ‌ها!

ماه رمضونه و ساعت كاری عوض شده. برخلاف خيلی‌ از ارگانها و اداره‌جات كه ديرتر ميرن سر كار، ما مجبوريم زودتر هم بياييم سر كار. اين روزها صبحها ساعت 5/4 از خواب بيدار ميشم. ( قابل توجه دوستانی كه فكر می‌كنند كيوان آدم تنبلی‌يه ) ديگه مثل قديم شب‌زنده‌داری نمی‌كنم. چون نه كامپيوتر و دَستك دُنبكش رو توی خونه دارم و نه ديگه حال و حوصله بيدار نشستن رو. قرار شده عوض بشم و اين قرار رو خودم با خودم گذاشتم. می‌خواهم يه سری واژه‌ها رو دوباره معنا كنم. بنظرم همه اونهايی كه مهاجرت می‌كنند قبل از رفتن بايد معنی بعضی از واژه‌ها رو دوباره از اول بنويسند چون اونجا، كار يه جور ديگه است. آدمها يه آدمهای ديگه‌ای هستند. قوانين‌شون با قوانين ما فرق داره. تفريحات‌شون اونی نيست كه ما بهش ميگيم تفريح و مهم‌تر از همه اينكه زندگی اونجا با زندگی اينجا فرق داره. آدميزاد بايد اين انعطاف و بستر مساعد رو داشته باشه كه بتونه توی يه مملكت غريب، جايی بغير از كشور خودش هم موندگار بشه. بتونه ريشه بده. جوونه بزنه و قد بكشه. بتونه با فرهنگ و آدمهای كوچه‌ پس‌كوچه اونجا دوست و رفيق بشه. بتونه از بودن توی اون فرهنگ و كشور لذت ببره. بتونه از ته دل، قهقهه بزنه. منم دارم سعی‌م رو ميكنم بهمين خاطر تصميم دارم واژه‌ها رو دوباره معنا كنم.

اين روزها در مقابل وسوسه كتاب " بادبادك ‌باز " نتونستم مقاومت كنم و بعد از چندی، توبه نخوندن كتابِ رمان رو شكستم و بعد از كلی كشمكش با انواع و اقسام نفوس اماره و لوامه، كتاب رو دستم گرفتم و دارم حالش رو می‌برم. خوندن همون پنج صفحه اول باعث ميشه با داستان همراه بشی و گذشت زمان رو حس نكنی. دلت بحال حسن بسوزه و دوست داشته باشی كوچه پس‌كوچه‌های كابل و هرات و قندهار رو ببينی. ای خالد حسينی اون شير مادر، حلالت با اين رمان نوشتنت كه دوست ندارم كتاب رو زود بخونم و يه شبه تمومش كنم. دارم ذره ذره ازش لذت می‌برم. اگه كتاب " هزار خورشيد درخشان " اين نويسنده هم بخوبی بادبادك بازش باشه كه عنقريب بايد اون رو هم بخونم.

خيلی جاها و توی خيلی از وبلاگها و روزنامه‌ها و از خيلی از آدمهای اهل فن! در رابطه با كتاب " چهار اثر از فلورانس اسكاول شين* " شنيده بودم. چند روز پيش دوستی عزيز كتاب رو بهم هديه داد و انصافاً كه هديه‌ ارزشمندی بود. ميتونم بگم توی اون 10-15 تا كتاب خودشناسی كه توی اين مدت ورقی زدم اين كتاب، بهترين كتابی بود كه خوندم. چيزی كه جالبه اينه كه اين كتاب ميتونه مكمل و تكميل كننده خوبی برای فيلم راز باشه. شايد خيلی جاها كميت مهم نباشه ولی كتابی كه توی جامعه ايرانی به چاپ شصتم برسه حتماً چيزهايی برای گفتن داره.


*چهار اثر از فلورانس اسكاول شين / ترجمه گيتی خوشدل / نشر پيكان / 360 صفحه / 4200 تومان

October 07, 2007

حاج يونس فتوحی

پاييز شروع و ماه رمضون داره تموم ميشه. هوای تهران خنك شده ولی هنوز از اون حس و حالِ خاص روزهای پاييزی خبری نيست. باد و بارون و رعد و برق‌های ناگهانی و يهويی. البته بطور كل، هيچ خبری نيست و هر چه هست تكرار مكرّرات و روزمرگی‌هاست. دارم زندگی رو سَق ميزنم. دارم روزها رو رَج ميزنم. ميوه ممنوعه و حاج يونس فتوحی نقل محافل اين روزهای جامعه ماست. سريالی كه دوستان خارج‌نشين احتمالاً از ديدنش محروم هستند. حاج يونس فتوحی با بازی بسيار زيبای علی نصيريان، نمونه بارزی از مردان سرزمين من می‌باشد. مردانی كه بند تنبون‌شون شُل و به اونجاشون وصله و با نگاهی به باد ميدهند هفتاد سال عبادت و زهد و پارسايی رو. هر چند نبايد منع كرد كه از قديم گفته‌اند: چيزی رو منع نكن كه بسرت مياد!

با تغيير ساعت كاری، هر روز تقريباً حدود ساعت 5/5 بخونه ميرسم. بعد از مراسم افطار، سريالهای زنجيره‌ايی تی‌وی شروع ميشه. پيگير هيچ كدوم از سريالها نيستم. معمولاً توی اون موقع در حاليكه روی زمين ولو شدم و يك ظرف ميوه پر از شليل و يه چايی داغ بغل دستمه، كتاب می‌خونم. در حاليكه كتاب ميخونم و بغل بخاريی كه دو سه روزه بواسطه سرد شدن هوا روشن‌ش كرديم دراز شدم و هرازگاهی چشم‌هام گرم ميشه و چرتی ميزنم، نيم‌ نگاهی هم به تلويزيون دارم. جسته و گريخته، ميوه ممنوعه رو دنبال می‌كنم. سوژه و داستان جالبی داره. موضوعی مربوط به ازدواج دوم آقايون و مردان مسن و حاج بازاری‌هايی كه بواسطه داشتن پول می‌تونند خر مراد رو چهار دست و پا بتازونند. حالا درسته كه ما سن و سال و مال و منال حاج فتوحی رو نداريم ولی خب تشكيلات و آلات و متعلقات جنسی همه‌مون كه يكسانه! پس بايستی مواظب باشيم و كش شلوار رو سفت‌تر كنيم و از سرنوشت حاجی درس عبرت بگيريم تا يهويی بواسطه عشق و عاشقی، كون برهنه و بدون تنبون خيابون‌های شهر رو طی‌طريق نكنيم!

October 09, 2007

حلاليت از حاجی!

چند روزيه كه بلاگ‌رولينگ خراب شده و وبلاگهايی كه آپديت كردند پينگ نميشن و اينجاست كه معلوم ميشه كی واسه دل خودش می‌نويسه و كی برای خلق‌الله! وقتی بلاگ‌رولينگ خراب ميشه من يكی كه ديگه دست و دلم به نوشتن نميره، فكر كنم بقيه هم همينطور هستند البته من كه از همون اول، موضع خودم رو روشن كرد بودم و برخلاف خيلی از دوستان روشنفكر گفته بودم اگه يه روزی مخاطب نداشته باشم عمراً ديگه بيام و با اين همه مشقّت و دردسر وبلاگ بنويسم. مگه خر مُخم رو گاز گرفته، ميرم و يه دفترچه صد برگ رو سياه می‌كنم. بنابراين اگر می‌نويسم يه درصد خيلی كوچيكش برای دل خودم هستش و عمده قضيه برای اينه كه می‌خواهم خواننده داشته باشم و نقطه نظرات اونها رو بدونم.

از پست قبليم خوشم نيومد! خيلی عيب و ايراد و كم و كسری و باگ داشت كه بعضی از خواننده‌ها توی كامنتها بهش اشاره كردند. خيلی دقيق و از همه ابعاد به قضيه نگاه نكردم. هر چند ظاهراً تب حاج يونس فعلاً يقه خيلی از وبلاگ‌ها رو گرفته و خيلی‌ها در رابطه با حاجی قلمفرسايی كردند. اعتراف می‌كنم موضوع فقط كش تنبون حاجی نميتونه باشه. به يه سری چيزهای ديگه هم ارتباط داره. مطلب رو يه كمی تند و عجولانه نوشتم و اونهم بخاطر اينه كه اين روزها خيلی به اينترنت دسترسی ندارم و وقتی هم ميشنم پای كامپيوتر مجبورم خيلی كارها رو همزمان انجام بدم. خلاصه من همينجا از حاج فتوحی حلاليت می‌طلبم كه چيزش رو به تنهايی مقصر دونستم! چون اينبار كه دقيق‌تر نگاه می‌كنم می‌بينم توی اين قضيه فقط حاجی مقصر نيست. حاج خانم هم خيلی برای كار و دَك و پُز و شخصيت اجتماعيش وقت گذاشت و خلاصه چند تا عامل دست به دست هم دادند تا بدين شكل ريده بشه توی زندگی حاجی. حاجی حلالم كن كه گويا اينبار مقصر آلات قتاله شما نيست، بلكه مشكل جای ديگه است و سر بزرگش هنوز زير لحافه!

پست قبلی رو هنوز پابليش نكرده بودم كه آسمون چنان رعد و برقی زد و چنون بارونی اومد كه كم مونده بود سيل تهرون رو با خودش ببره. پنداری خدا خيلی دوستم داره و دعام رو خيلی زود برآورده ميكنه. اگه اينجوريه كه يه بازنگری بكنم و چهار تا دعای خوب هم برای خودم بزارم كنار.

من عاشق اين كلمه Eventually ( ايون چُولی، نهايتاً ) شدم. تلفظش خيلی شيك و با كلاسه. آدم يه جوريش ميشه. همه بدنش مور مور ميشه!

October 14, 2007

هزار خورشيد درخشان

تنها بفاصله دو سه روز كه از خوندن بادبادك‌باز گذشته بود شروع به خوندن كتاب هزار خورشيد درخشان*، دومين اثر خالد حسينی كه به فارسی ترجمه شده كردم. در بادبادك‌باز نگاهی بيرونی به افغانستان وجود داره ولی در هزار خورشيد، تمامی داستان در داخل افغانستان ميگذره و آدم بخوبی ميتونه تصويری نسبتاً واضح از شهرها و آداب و رسوم و بلايايی كه به سر مردم اونجا اومده رو حس كنه. هزار خورشيد درخشان همانند بادبادك‌باز داستان دو انسان رو شرح ميده. دو زنی زجر كشيده و درد كشيده. برای اينكه توی خيلی از جاها بغض بيخ گلوت رو بچسبه و دلت بخواد برای زنهای داستان زار بزنی، اصلاً نياز به احساسات پروانه‌ايی نيست. يه كم كه سرت توی حساب باشه و با غم و غصه و درد، رفاقت داشته باشی توی خيلی از جاها ميتونی بغض كنی. توی خيلی از جاها ميتونی نَمه اشكی بريزی. آره هنره. خوندن يه كتاب و همراه با شخصيت داستان، بغض كردن و گريه كردن هنر ميخواد. توی اين زمونه كه شتر رو با بار و كوهان و تموم يد و بيضش می‌خورنند و هر روز كرور كرور زن و مرد توی اقصی نقاط دنيا ميمرند و ككِ كسی نميگزه، هنر ميخواد آخر داستان دلت برای مريم و ليلا تنگ بشه. دلت برای طارق تنگ بشه. نگران سرنوشت عزيزه و زلمای بشی و دلت حتی برای رشيديی كه بزرگ شده همون خلق و خوی خشن و وحشی هست هم تنگ بشه.

راستش من فكر می‌كنم برای بادبادك‌باز تبليغات خيلی زيادی شده. البته بادبادك‌باز كتاب خيلی خوب و قشنگی هستش ولی خب بنظرم هزار خورشيد درخشان به مراتب بهتر از اونه. خالد حسينی بخوبی تونسته احساسات يه زن دردكشيده افغان رو به تصوير بكشونه و اين برای يه مردی كه سالها توی كاليفرنيای آمريكا زندگی كرده، يه هنر بزرگ محسوب ميشه كه واقعاً جای احسنت گفتن داره. راستش با خوندن اين دو تا كتاب و بخصوص هزار خورشيد ديدم نسبت به افغانستان و افغانی‌ها عوض شد. برای نشون دادن حسن نيّتم هم حاضرم هر افغانی رو كه شما بگيد، دو تا ماچش بكنم! تا الان با شنيدن اسم افغانی فقط بيل و كلنگ و مقنّی و قتل به ذهنم ميرسيد ولی الان نگاه بهتری نسبت بهشون دارم. كاشكی ما هم بجای اونهمه شاعر و نويسنده و عارف و فيلسوف قرون اوليه، دو تا نويسنده و چهار تا داستان معاصر داشتيم تا به چند زبون زنده دنيا ترجمه ميشد و می‌تونست نگاه و ديد جهانيان رو نسبت بهمهون يه كمی بهتر و با تخفيف‌تر كنه!

هزار خورشيد درخشان / خالد حسينی / ترجمه بيتا كاظمی / نشر باغ نو / 460 صفحه / 6000 تومان

October 29, 2007

...

زنـــده‌ام ... همين و بس.

Powered by
Movable Type 3.2