شنبه، ۷ مهر ۱۳۸۶

اين روزها تب و تاب ديدن فيلم " راز " نه فقط توی ايران، بلكه توی تنبون خيلی‌ از آدمها در اقصی نقاط دنيا افتاده. فيلمی كه تموم حرفش اينه كه بايد به مسايل زندگی و آينده‌ايی كه در پيش رو داريم، مثبت نگاه كنيم. مجموعاً آدم خوش‌بينی هستم كه ديد و نگرش مثبتی به زندگی دارم بنابراين با خيلی از گفته‌های فيلم تونستم ارتباط برقرار كنم. راستش ديدن فيلم، يه حس فوق‌العاده خوب بهم داد. از ديدنش خيلی لذت بردم. لذتی كه خيلی وقت بود مزمزه‌اش نكرده بودم. تصميم مهمی رو كه خيلی وقت بود توی شيش و بش انجام دادنش بودم رو با ديدن اين فيلم گرفتم ( و اين برام خيلی جالب و مهيج بود ). تصميم مهم و سرنوشت‌سازی كه ميتونه مسير و آينده زندگيم رو تغيير بده. برای شما دونستن تصميم من مهم نيست بلكه بنظرم ديدن و يا شايد خوندن كتاب راز ميتونه خيلی مهم و تاثيرگذار باشه. ظاهراً توی آمريكا و جاهای مختلف دنيا در رابطه با اين فيلم خيلی صحبت شده و نقد و بررسی‌های زيادی كردند ولی چيزی كه برای من مهمه اينه كه اين فيلم فوق‌العاده است و اگه آدم پيش‌زمينه مثبت‌نگری داشته باشه ميتونه درش تحول عظيمی ايجاد كنه. البته هستند دوستان اندكی كه اين فيلم رو چرت و پرت و مزخرف ميدونند كه خب با توجه به فضای بشدت دوستانه و فرهنگی اين وبلاگ كه مرگ رو حتی برای همسايه خودش هم نميخواد، نظر اون دسته از آدمها رو هم محترم ميشماريم.

به لطف دوستی عزيز 5-6 تا DVD فيلم رو كپی كردم و به چند نفر از دوستان هديه دادم. فيلمی كه من دارم نسخه كپی شده از فيلمی‌يه كه چندی پيش توی كانال 4 تلويزيون ( سينما ماوراء ) نشون داده شده و فيلم هم دوبله هستش. بعد از پايان فيلم هم نقد و بررسی توسط يه روانپزشك انجام ميشه كه صحبتهای اين آقای دكتر هم خيلی جالب و شنيدنی‌يه.

توی اين چند سال و توی اين وبلاگ حقير و محقر، من خيلی چيزها گفتم و نوشتم. در خيلی از مواقع، خوندن و نوشتن و ديدن خيلی چيزها رو پيشنهاد دادم كه شايد تابحال آقايون همه اون مطالب رو به انگشت دراز و كلفت و زمختِ بيست‌و‌يكم‌شون! و خانمها هم از سر ناچاری و عدم داشتن اون عضو تهوع‌آور! نميدونم به كجاشون حواله دادند ولی اينبار جون مادرتون، خير اموات و گذشته‌‌هاتون، فيلم رو تهيه كنيد و اينبار بدون اينكه يه تغار تخمه آفتابگردون بذاريد بغل دست‌تون و به عشق چق‌چق تخمه فيلم رو ببينيد، يه كمی دقيق‌تر از گذشته به اين فيلم نگاه كنيد. شايد ديدن يكبار اين فيلم باعث شد شكل و شمايل و مسير زندگی‌تون عوض بشه و آخر عمری يه دعايی هم بجون من كرديد. من كه تصميم دارم هر چند وقت يكبار فيلم رو ببينم. ميتونه تمرين بسيار مناسبی باشه برای ديدن بهتر و زيباتر امروز و فردا‌يمان. چيزی كه گمشده اين روزهای خيلی از ماهاست.

سه شنبه، ۳ مهر ۱۳۸۶

دریا رو دوست دارم چون با تموم بزرگی‌ش، هیچ وقت ماهی‌های کوچیک رو فراموش نمیکنه.

شنبه، ۳۱ شهريور ۱۳۸۶

توی روزهايی هستيم كه قديم‌ترها دل‌مون خيلی به اين روزها گره خورده بود. اول مهر و بوی پاييز و بوی كاغذ و بوی پاك‌كن و رخت و لباس نو و جاذبه مداد رنگی‌هايی كه هيچ وقت مال من به بيش از 12 رنگ نرسيد و آرزوی يكی از اون جعبه بزرگهاش هنوز كه هنوزه به دلمه.

مهر رسيد و من بيشتر از هر كس و هر چيز دلم برای بابای مدرسه تنگ شده. بابايی كه ديگه بعيد بدونم اجل بهش مهلت داده باشه تا اين روزهايی كه تخم مرغ شونه‌ايی 3 هزار تومن و گوشت كيلويی 8-9 هزار تومن و دفتر صد برگ 2 هزار تومن و ... ای بابا دل خوش سيری چند؟! باقالی به چند من؟!

بزرگتر كه ميشی برات اول پاييز و اول بهار، يه طعم داره. يه كم كه ديگه بزرگتر ميشی اول پاييز و اول بهار برات بدون طعم ميشه. شايد طولی و عرضی بزرگ شده باشم ولی نمی‌خواهم اونقدر قد بكشم كه اين روزها برام بی‌طعم و مزه بشه. دوست دارم اونقدر بچه بشم كه هنوز اضطرابِ كلاس‌بندی شدن رو توی وجودم حس كنم. دوست دارم اونقدر بچه بشم كه با خوندن هر اسم، دلم هوری بريز پايين و هی با انگشتهام تعداد دوستهايی رو كه با هم توی يه كلاس ميوفتيم رو بشمارم. دوست دارم دوباره ديكته بنويسم. از چوپانهای دروغگوی عصر ديجيتال بنويسم. از دهقانهای فداكاری بنويسم كه بی‌خيال گندم و جو و روستا و آبادی و كدخدا توی ميدون انقلاب دارند CD ماريا كری رو می‌فروشند. از پترس‌های فداكاری بنويسم كه انگشت‌شون نه ديواره سد، بلكه تن و بدن و سوراخ سنبه‌های زن و دختر مردم، توی صف‌های طويل اتوبوس و مينی‌بوس و خيابانهای كثيف شهر رو پر ميكنه. دوست دارم از بع‌بع گوسفندان حسنك كه سالهاست توی اين آبادی گم شدند بنويسم. از كتاب بارون خورده كبری و تموم تصميم‌های بزرگی كه بعد از خوندن تصميم كبری گرفتم، بنويسم. ميخواهم اين روزها بچه بشم تا از اون روباه‌هايی كه برای زاغ و سار و اردك و مرغ عشق و بلبل و خروس و يابو و هر آنچه كه ميخزه و ميپره، كمين كردند بنويسم.

حالا اگه معلمی پيدا بشه تا موضوع انشاء رو " علم بهتر است يا ثروت " بده، ديگه ميدونم چی بنويسم. فرق اين روزگار لعنتی با معلم همينه كه اول امتحان ميگيره و بعد درس ميده. فكر كنم حالا ديگه اينقدر بزرگ شدم كه روزگار اسمم رو بذاره توی ليست كسانيكه بايد ازشون امتحان بگيره. آره ميخواهم اونقدر بچه بشم كه 2 به اضافه 7 رو با انگشتهام جمع كنم. 8 تا پرتقال داريم 5 تاش رو ميديم به علی، حالا چند تا پرتقال داريم؟ ميخواهم اونقدر بچه بشم كه همه پرتقالها رو بدم به علی.

پنجشنبه، ۲۹ شهريور ۱۳۸۶

صبح پنج‌شنبه است. روزه‌ام. همه اين يه هفته روزه بودم. اينكه اين روزه‌ها توی مرام و معرفت و كمال‌مون هم تاثير مثبت ميذاره، الله و اَعلَم. فعلاً فقط ياد گرفتيم نخوريم و نياشاميم. دروغ گفتن، كلاه تو كلاه كردن، غيبت، نگاه‌های هرزه‌ايی كه سر و پای طرف رو به يكباره ليس ميزنه، كماكان سر جای خودش باقيه و ماه رمضون و شعبون و نوامبر و دسامبر و ارديبهشت و مهر هيچ تاثيری روی اين فعاليتهای خداپسندانه اجتماعی‌مون نداره! مسلمونيم و قراره اون دنيا بدون سوال جواب، صاف بريم بهشت. الله اكبر. خدا آخر و عاقبت‌مون رو با اين ديانت‌مون ختم بخير كنه.

عكسها رو يكی يكی باز می‌كنم. سن‌حوزه، سن‌فرانسيسكو، اورنج كانتی، لس‌آنجلس، رستوران چينی، پل گلدن گيت، بانك، رودخونه، آپارتمان. خيلی‌هاش برام آشناست. هم فضا و مكانش و هم آدمهاش. آدمهايی كه به روز و ساعت و مسافت خيلی از اينجا دور هستند، آدمهايی كه هر كدوم‌شون كه رفتند تكه‌ايی از اين دل صاحب مرده ما رو با خودشون كندند و بردند. آدمهايی كه اينقدر خوب هستند كه هنوز نرفته دلت براشون تنگ شده ... تنگ شده؟! آره، خيلی وقته كه تنگ شده. راستش هنوز اينجا بودند كه دلت براشون تنگ شده بود. هنوز نرفته بودند كه دلت براشون تنگ شده بود. هنوز پاشون به فرودگاه نرسيده بود كه تو يكماه جلوتر و زودتر از هر كسی پقی زدی زير گريه. آخ كه مُرده‌شور اين جمله " مرد كه گريه نمی‌كنه " رو ببره! اگه اينجوريه كه من می‌نويسم و سند منگوله‌دار ميدم كه مرد نيستم. اصلاً ما اگر بخواهيم مرد نباشيم بايد كی رو ببينيم؟! اگر بخواهيم بی‌خيال اين يه تيكه گوشت اضافی بشيم بايد چيكار كنيم؟! و اون شب من چه بی‌پروا گريه كردم. و اون شب من چه زلال و صاف شده بودم. رقيق‌تر از هر شبی. يادت هست؟! اين روزها هم رقيق شدم. اين روزها هم زلال شدم. می‌خواهم زلال باقی بمونم. می‌خواهم گريه كنم. يادمون باشه برای اون مردی كه يه شب نشستیم پای صحبتهاش و بی‌مستی، گريه‌هاش رو ديدیم احترام قائل باشيم. يادمون باشه برای اون آدمهايی كه صاف هستند و زلال، آدمهايی كه ميخوان رقيق باشن و بی‌شليه پيله، هر جا كه بودند به احترام‌شون كلاه‌مون رو از سرمون برداريم. بايد خيلی چيزها يادمون باشه. اينها رو برای شما نميگم برای خودم ميگم كه دلم برای همه‌تون تنگ شده. اينها بهونه‌ايی برای اينكه بگم، دوست‌تون دارم.

ديروز يه پست نوشته بودم. نيم ساعتی هم اينجا بود كه شايد بعضی‌هاتون هم ديدينش. كامنت هم براش اومد. ولی نيم ساعت بعد از روی صفحه برداشتمش. خودم خوشم نيومد. دوست ندارم اينجا بشه ماتمكده. بعضی مواقع آدم يه كم پكر و دَمغه ولی اين حالت موقتی‌يه و خوب ميشه. الان هم خوب شدم. خوب بودم. دارم بهتر و بهتر ميشم. دارم بهتر شدن رو تجربه می‌كنم. ديروز نوشته بودم: " اين روزها كار خاصی نمی‌كنم، فقط دارم زندگی رو رَج ميزنم. روزها و شبها رو يكی يكی سياه می‌كنم. دفتر بزرگی رو كه داره روز به روز سنگين و سنگين‌تر ميشه، با خودم يدك می‌كشم. اين روزها وقتی ريشم يه كمی جوونه ميزنه و قد ميكشه، روی چونه‌ام موهای سفيد بخوبی مشخص و هويداست. اينها تا پارسال نبودند، اصلاً ريش سفيدی نداشتم ولی توی اين يه سال، خيلی‌هاش سفيد شدند. اين روزها دارم موهای سفيدم رو ميشمارم. نه يكی، نه دو تا، نه ده تا، تا حالا از صد گذشتند. پنداری داريم پير ميشيم ننه! " خب مگه همه اينها اسمش زندگی نيست؟! رَج زدن روزها و شبها و سياه كردن دفتر بزرگی كه سالهاست داريم با خودمون يدك می‌كشيم مگه اسمش زندگی نيست؟! دنبال چی ميگرديم؟! حالا برفرض چهار تا دونه شويد موی سرمون هم سفيد بشه من كه از اول عاشق موهای فلفل نمكی بودم. خيلی دوست دارم موهام جو گندمی بشه. بخدا راست ميگم. عاشق اونهايی هستم كه توی سن پايين موهاشون سفيد و مشكی هستش پس ملالی نيست. ملالی نيست جز دوری شما كه اگه خدا بخواد اونهم به زودی مرتفع ميشه.

پنجشنبه، ۲۲ شهريور ۱۳۸۶

به قطـار زندگـی ما دیگـه مشکل برسیـم

اگـر هـم سـوت بکشـه مـا دیگـه خوابیـم

مگـه نـه؟
Train.jpg

سه شنبه، ۲۰ شهريور ۱۳۸۶


... دو کشتی جنگی ماموریت یافته بودند برای آموزش نظامی به مدت چند روز در هوایی طوفانی مانور بدهند. من در کشتی فرماندهی خدمت می‌کردم و با نزدیک شدن شب در عرشه کشتی نگهبانی میدادم. هوای مه‌آلود، سبب شده بود که دید کمی داشته باشیم. در نتیجه ناخدا نیز در عرشه ایستاده بود تا همه فعالیتها را زیر نظر داشته باشد. پاسی از شب نگذشته بود که دیده‌بان روی عرشه کشتی گزارش داد: نوری در سمت راست جلوی کشتی به چشم میخورد.

ناخدا فریاد زد: آیا نور ثابت است یا بطرف عقب حرکت می‌کند؟ دیده‌بان جواب داد: ثابت است. که به این مفهوم بود که در مسیری هستیم که بهم تصادم خواهیم کرد. ناخدا به مامور ارسال علائم گفت: به آن کشتی علامت بده که رو در روی هم هستیم. توصیه می‌کنم 20 درجه تغییر مسیر بدهید. جواب علامت این بود که: شما باید 20 درجه تغییر مسیر بدهید. ناخدا گفت: علامت بده که من ناخدا هستم و آنها باید 20 درجه تغییر مسیر بدهند. پاسخ آمد: من مهناوی دوم ( درجه‌ایی پایین‌تر از ناخدا ) هستم و بهتر است شما 20 درجه تغییر مسیر بدهید. در این هنگام که ناخدا به خشم آمده بود تفی به زمین انداخت و گفت: علامت بده که از یک کشتی جنگی علامت فرستاده می‌شود. باید 20 درجه تغییر مسیر بدهید. پاسخ آمد: من فانوس دریایی هستم ... و ما تغییر مسیر دادیم.

اصل و اصول مانند فانوس دریایی‌اند. تکون نمی‌خورنند. نمی‌تونیم اونها رو بشکونیم. برای شکستن اونها باید خودمون رو بشکونیم. همه اون 190 صفحه کتاب " هفت عادت مردمان موثر* " یکطرف و این داستانی رو که بالاتر نوشتم یکطرف. کتاب هفت عادت مردمان موثر یکی دیگه از کتابهایی بود که شما بهم معرفی کرده بودین و توی این مدت خوندم. کتاب خوبیه که خوندنش خالی از لطف نیست. داستان کوتاه بالا نشون میده خیلی وقتها آدم تا لحظه آخر داره اشتباه میکنه و توی اشتباه خودش هم مصّره، خیلی‌هامون این شانس رو داریم که حداقل در آخرین مرحله پی به اشتباه خودمون ببریم و خیلی‌هامون هم اینقدر خودخواه و مغرور هستیم و اینقدر سرمون رو می‌کنیم زیر برف که ... دارم همه سعی‌م رو میکنم که توی هیچ کار و هیچ موقعیتی به فانوس دریایی برخورد نکنم ولو اینکه یه کشتی جنگی باشم.

" راز سایه " نوشته دبی فورد رو هم نصفه نیمه خوندم. دقیقاً مثل کتاب " نیمه تاریک وجود " نتونست جذبم کنه و اصلاً ازش خوشم نیومد. بعید بدونم دیگه سراغ کتابهای دبی فورد برم.

* هفت عادت مردمان موثر / چاپ هجدهم / نشر پیکان / نوشته استفان کاوی ترجمه گیتی خوشدل / 190 صفحه / 2400 تومان

دوشنبه، ۱۹ شهريور ۱۳۸۶

توی چند روز قبل، یکدفعه احساساتم پروانه‌ایی شد و چند تا پست عاشقونه گذاشتم و امروز بعد از فروکش کردن ورقلمبیده‌گی‌های احساسات و طبع شعرم، بد ندیدم دوباره از روزمرگی‌هام بنویسم. زیاد هم که عاشقونه بنویسم شماها نسبت بهم حساس و ظنین میشید و اونوقت خر بیار و باقالی بار کن. بهرحال توی بعضی روزها یه حس و حالی میاد سراغ آدم که آدم دوست داره چند تا شعر از سهراب سپهری کپی پست کنه توی وبلاگش. یه موقع از یه عکس در چوبی خوشش میاد. یه وقتهایی آدم ک...خُل میشه و یه نامه خیالی برای شازده کوچولو می‌نویسه و دلش میخواد توی عالم خیال پاشه راه بیوفته بره پاریس و برج ایفل و موزه لوور و شانزه‌لیزه رو از نزدیک ببینه که خب البته بعضی از خواننده‌ها، میان و کامنت میذارند بجای این ولگردی، پولش رو صرف امور خیر کنم! و خب یه وقتی هم یهویی آب و هوا عوض میشه و آدم دلش میخواد از خشتک و شلوار پاره‌اش برای خلق‌الله بنویسه. خوبی وبلاگ به اینه که حد و حصر نداره و خوبی آدمیزاد هم به اینه که قدرت تخیل داره و ذهنش میتونه بال و پر باز کنه و به گذشته و آینده سفر کنه و این یکی از اون چیزهایی که ما رو از حیوونات متمایز میکنه.

یکی دو ماهی است که دیگه روزنامه نمی‌خونم. آهان یادم اومد. نخوندنم برمیگرده به آخرین روزی که روزنامه شرق رو بستند و ریده‌مان کردند به حال و احوالات‌مان. وقتی شرق رو بستند پنداری این دل صاحب مُرده ما رو ریش‌ریش کردند. همچین دلم گرفت که دیگه تصمیم گرفتم هیچ روزنامه‌ایی نخونم چون نه این روزنامه‌ها که چاپ میشن، روزنامه هستند و نه اون سر دنیا روزنامه فارسی گیر میاد که آدم بخونه. ( اینی که می‌خواهم برم اون سر دنیا یا نه، دیگه بخودم مربوطه. بعضی از دوستان هم دوباره جوگیر نشن بردارند در رابطه با رفتن و اومدن من مرثیه‌سرایی کنند. اون دفعه بهشون چیزی نگفتم، اینبار لنگ‌شون رو از وسط جر میدم‌ها! ) آره روزنامه خوندن رو بستم و گذاشتم لب طاقچه. فکر کنم اینجوری بهتر باشه. هم آخر ماه پنج هزار تومن پس‌انداز کردم! و هم روح و روانم آسوده‌تر بوده. گور بابای انگلیس و فرانسه و آمریکا ( هر چند آمریکا نه. آمریکا رو دوست دارم! ) و هر چی دولت متخاصم و متجاوزه. ما نه سر پیازیم و نه ته پیاز.

با لباس جین، خیلی حال می‌کنم. اگه جماعت بهم نمی‌خندیدند عروسی هم با لباس جین می‌رفتم. شلوار و پیرهن و کاپشن جین هم دارم. حالا نه اینکه فکر کنید عینهو آقا جواد‌اینا تیپ میزنم و همه اینها رو با هم می‌پوشم و سر تا پا آبی میشم. نه بابا تیپ میزنم، عینهو الویس پریسلی. خدا وکیلی بچه خوش‌پوش و با سلیقه‌ایی هستم. ( اونا که دیدند یه زری بزنند دیگه همینجوری لال نشستین ). لباس جین وقتی تن آدم باشه و آدم کهنه شدنش رو ببینه خیلی بیشتر فاز میده تا وقتی سنگ شورش رو میخری. یه شلوار دارم که دو سه سالیه انگاری تنم دوخته شده! فکر کنم توی این چند سال همه من رو با این شلوار دیدند. خیلی دوستش دارم. الان دیگه دقیقاً وسطِ خشتکش نخ‌نما شده و امروز فرداست که وسط خیابون پاره بشه و دست ما که چه عرض کنم باسن ما رو بذاره توی پوست گردو! هر موقع میرم توالت و اون پوسیدگی رو می‌بینم ماتم می‌گیرم. هر چند آدم چیزی رو که دوست داشته باشه حتی پاره پوره و نخ‌نما شده‌‌اش رو هم دوست داره. اصلاً یه سری چیزها وقتی پاره میشه، ارج و قرب و قیمت و بهاءش هم بیشتر میشه!

دیروز توی توالت بعد از اینکه شلوارم رو تا نصفه کشیده بودم پایین و چشمم به چیزم! و پوسیدگی وسط خشتکم افتاد و دلم کلی برای شلوار نخ نما شده‌ام سوخت، به یه چیز مهمی پی بردم. بعد از اینکه نشستم و گلاب به روتون دفع ادرار کردم پیش خودم گفتم چقدر خوب بود گنجایش و ظرفیت بعضی از ما آدمها همانند مثانه بود.

شنبه، ۱۷ شهريور ۱۳۸۶

نمیدونم از کجا شروع کنم. یه وقتهایی حرف زدن خیلی سخت میشه. اینجور مواقع باید از آب و هوا بگی. مثل اون فیلم‌های سینمایی سیاه و سفیدِ قدیمی. مثلاً باید بگیم، امروز هوا خیلی گرمه. هر چند روزهای گرم هم داره داستانش به سر میاد و باید خودمون رو برای فصل عاشقونه پاییز آماده کنیم. هر چند خیلی وقته که برگهای درختان زرد شده ولی خب این زردی رو نباید بندازیم به گردن پاییز. خزونی که وسط چهله تابستون انجام میشه، مسببش نمی تونه پاییز باشه. فکر کنم حالا دیگه سر صحبت باز شده و میتونیم راحت با هم درد دل کنیم. آره حال ما خوبه ولی تو باور نکن.

تو فکر کن کسی اومده پیشم و نمی‌تونم صحبت کنم. تو فکر کن توی این سیاره کسی هست. ولی واقعاً، فکر میکنی اینجا کسی هست؟! سالها که نه، قرنهاست، سکوت، تنها رفیق این سرزمین بوده. سالهاست، اونوقت تو میگی اینجا کسی هست؟! تار عنکبوتِ کنج دیوار نشون از این سکوت و تنهایی نداره؟! نمی بینی؟! مهم نیست کسی پیشم هست یا نه. برام مهم اینه که تو چی فکر میکنی. تو ... تنها تو!

این آدمها که مثل مور و ملخ، دور تا دورم رو پُر کردند، خیلی وقته که دیگه بود و نبودشون برام خیلی مهم نیست. خودخواهی نیست، ولی چون صادق هستم و راستگو، با شهامت میگم که برام مهم نیستند. مهم اون آدمهایی هستند که دوست‌شون دارم. مهم اون آدمهایی هستند که دوستم دارند. دوست‌شون دارم. دوست‌شون دارم. دوستم دارند. دوستم دارند. این دوست داشتن‌ها کم چیزی نیست توی این برهوت معرفت. آدم خیلی وقتها دوست نداره واقعیت رو بشنوه. آدم خیلی وقتها دوست داره واقعیت رو بشنوه. این رو باید از کجا فهمید؟! کجای این قصه دروغ بود؟! کجای این واقعیت یه رویا بود؟! کجای این رویا یه واقعیت بود؟! رویاست یا واقعیت؟! این رو دیگه باید خود آدمها مشخص کنند. اینکه این قصه‌ی بدون " یکی بود یکی نبود " یه رویا بمونه یا بیاد توی قالب واقعیت، دست خود آدمهاست. قبول داری دست خود آدمهاست؟!

آدمیزاد دوست داره یه سری چیزها رو بارها و بارها بشنوه. مثلاً ... چی بگم؟! الان دیگه هیچی یادم نمیاد. آهان مثلاً، اینکه آدم از زبون کسی بشنوه، که دوستش داره. آره این خیلی لذت‌بخشه. دوسِت دارم. دوسِت دارم. دوسِت دارم. میدونی من از تو نمی‌ترسم. تو ترس نداری. تو کوچیک نیستی که ازت بترسم. بزرگی. به بزرگی ... نمی‌دونم بگم به بزرگی کجا ولی این رو میدونم که بزرگی. این رو مطمئن هستم. من سالهاست که دیگه نمی‌ترسم. آدم که ترس نداره. آدمیّتِ فراموش شده ترس داره! آدمیّتی که دیگه تو وجود خیلی از آدمهای این سرزمین نیست. باید از اون آدمهایی ترسید که آدم نیستند. اونهایی که کوچیک هستند. گـُه هستند. باید از اونهایی ترسید که سالهاست با آدمیّت قهر کردند. قهر چیه، اصلاً نتونستند این واژه رو مزمزه کنند.

بعضی وقتها آدمها چه بی‌رحم میشن. نه، منظورم آدمها نبود. بعضی وقتها جمله‌ها چه بی‌رحم میشن. به بی‌رحمی‌یه ... به بی‌رحمی هیتلر. به بی‌رحمی جنگ جهانی اول و دوم. به بی‌رحمی یه قاره. به بی‌رحمی یه کشور. به بلندا و درازای اینجا تا ... از اینجا تا کجا بگم؟! از اینجا تا مثلاً فرانسه. آره فرانسه، گزینه خوبیه چون همیشه دوست داشتم یه روزی برم فرانسه. برم و پاریس رو ببینم. آره می‌گفتم به بلندا و درازای میدون آزادی تا برج ایفل. از اینجا تا موزه لوور. راستی، موزه لوور باید جای خیلی قشنگی باشه، مگه نه؟! برج ایفل باید یه دست‌ساخته بشری فوق‌العاده باشه، مگه نه؟! پاریس، ایفل، لوور، سواحل جنوب فرانسه، ژنرال دوگل، ژاک شیراک، ژاندارک، ناپلئون، بینوایان، کوزت، خانواده تناردیه، ویکتور هوگو، مارسی، اون سرزمین قشنگ و جادویی. توی این موقع سال یه سفر تک نفره چقدر میتونه خاطره انگیز باشه. چقدر میتونه لذت‌بخش باشه. میدونی، میخواهم اینبار با یاد تو سفر کنم. یه کوله پشتی که پر از عطر تن تو رو داره رو بردارم و برم اون دوردورا. برم بالای برج ایفل و از اونجا برات عکس بندازم. برم شانزه‌لیزه. روی اون سنگفرشها یه بـِربـری تلخ مزه بخودم بزنم، شایدم هایر انرژی زدم، دیویدُف رو هم دوست دارم هر چند اونجا دیگه مرکز این چیزهاست و آدم میتونه لابه‌لای این بوهای مسحور کننده گم بشه. گم بشه و پیدا بشه. گم بشه و پیدا بشه. آره می‌گفتم یه ادکلن خوشبوی خنک با ته‌مزه تلخ بخودم بزنم و هی سیگار بکشم و اون شانزه‌لیزه رو با یاد تو برم و برگردم. برم و برگردم. برم و آره ... برمی‌گردم. این رو مطمئن هستم که برمی‌گردم. رستورانها و کافه‌های پاریس، معروف هستند. توی یه کافه میشینم و سفارش یه قهوه فرانسوی میدم. بوی قهوه و بوی بارون و بوی بربری و بوی عطر تن تو و بوی یاد تو و بوی یه دنیا فاصله. یه کوله‌پشتی پر از خاطره. آره می‌خواهم اینبار، تنهایی برم ولی یادت رو میذارم کنار همه کتابهام. چیز زیادی همراهم نیست. یادت رو میذارم کنار اون چکمه‌های بلندِ قهوه‌ای رنگ که قرار بود با یه جین آبی رنگ ستش کنی، یه پارچه توری مشکی رنگ با یه روبان قرمز ... یادت هست؟!

شاید سفر کنم. شاید برم اروپا. شاید برم اونجا رو هم ببینم. یادته بهم گفتی من گاوم ... گاو. این روزها عمده آدمها خر هستند. کمتر کسی پیدا میشه که گاو باشه. نمیدونم چرا ولی اصلاً از اینکه گاو باشم ناراحت نیستم. آدم اگه میخواد گاو هم باشه یه گاو خوب و با معرفت باشه. خلاصه که نمردیم و آخر عمری گاو هم شدیم! دارم میرم موزه لوور رو ببینم. نمیدونم چرا حس میکنم این موزه لعنتی یه جورایی شده هووی من. انگاری شده شوهر ننه‌ی من. می‌خواهم ببینم این لوور، چیش از من بهتره. خودت گفتی دیدنش مهمتر از دیدن منه. یادته می‌گفتی ما آدم بزرگها خیلی وقتها کارها رو خیلی سخت می‌کنیم. یه " دوست دارم " که دیگه اینهمه صغرا کبری چیدن نداره. آره، شاید برم سفر. شاید ... پس کجایی شازده کوچولو؟! بدون تو، توی این سرزمین لَم یزرع خیلی دلم تنگ شده.

پنجشنبه، ۱۵ شهريور ۱۳۸۶


نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می‌آرد
پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین میمانی
و ترا ترسی شفاف فرا می‌گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می‌شنوی
کودکی می‌بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می‌پرسی
خانه دوست کجاست

rasht_green_door.jpg

* منبع عکس

چهارشنبه، ۱۴ شهريور ۱۳۸۶

هنر دیدن آن چیزهایی است که دیگران نمی‌بینند و سپس بیان آنهاست به شکلی که دیگران هم ببینند. این نوشته‌ایه که چند روز پیش نمی‌دونم توی کدوم یکی از کتابهایی بود که می‌خوندم، ازش خوشم اومد و نوشتم گذاشتم زیر شیشه میزم تا نمی‌دونم کی و کجا ازش استفاده کنم ... هنر دیدن آن چیزهایی است که دیگران نمی‌بینند و سپس بیان آنهاست به شکلی که دیگران هم ببینند. جمله قشنگ و جالبیه. بعضی وقتها یه نوشته کوتاه، کلی حرف و حدیث توشه. منهم آخر عمری انیشتن شدم و گیر دادم به جمله‌های اینچنینی. SMSهای این تیپی هم که برام میاد از خوندنش خیلی لذت میبرم. " هشت کتاب " سهراب سپهری هم توی کشوی میزمه. میدونم اینجا نیومدین که شعر بخونید و شاهد برملا شدن احساسات ورقمبیده من باشید ولی خب از شعرهای سهراب خوشم میاد. راستش چیز زیادی هم سرم نمیشه و خیلی جاها شعرها و معنا و مفهومش برام عجیب غریبه ولی حس قشنگی داره. بعضی وقتها کتاب رو ورقی میزنم و یه کمی روحم رو سبک می‌کنم. امروز بدون اینکه بفهمم معنی این شعر چیه ازش خوشم اومد:

از خانه بدر، از کوچه برون، تنهایی ما سوی خدا میرفت
در جاده، درختان سبز، گلها وا، شیطان نگران: اندیشه رها میرفت
خار آمد و بیابان و سراب
کوه آمد و خواب
آواز پری، مرغی به هوا میرفت
نی، همزاد گیاهی بود، از پیش گیاه میرفت
شب میشد و روز
جایی شیطان نگران، تنهایی ما میرفت

دیروز همش با تو بودم. بی‌مقدمه نبود. نه دیروز که این روزها همش با تو هستم. از صبح تا شب. از شب تا صبح ... عزیزم دیروز جات خالی بود، اندازه یه دنیا. اندیشه رها میرفت. شاید، تنهایی ما سوی خدا میرفت.

دوشنبه، ۱۲ شهريور ۱۳۸۶

پست قبلی باعث شد توی این چند روزه، دو سه تا از دوستانی که وبلاگ من رو می‌خونند، بهم زنگ بزنند تا پس از مدتی هم چاق سلامتی کرده باشیم و هم برنامه یه قراری رو سِت کنیم تا دور هم جمع بشیم و دیدارها دوباره تازه بشه. ظاهراً ما هم دور و برمون آدم حسابی کم نداریم خودمون خبر نداشتیم! کوروش یکی از رفقهای قدیم ( آقا کوروش خیلی مخلصیم ) تماس گرفت و نیم ساعت، بیست دقیقه‌ایی با هم گپ زدیم. از اینور اونور گفتیم. از دغدغه‌ها. خاطرات. دورها و نزدیکی‌ها. از کوه و دشت و دَمن و این روزها و لحظاتی که چون برق و باد در گذره. از اینکه آدم باید سعی کنه قسمت عمده زندگی رو به تخم‌هاش حواله بده و توی خیلی از شبانه روز مسایل مهم و غیر مهم رو روی تخم‌هاش دایورت کنه، صحبت کردیم ولی خب به این نتیجه رسیدیم که رسیدن به چنین مرحله‌ایی هم سخته و هم آدم باید ریاضت بکشه تا بتونه با خیلی از مسایل ریز و درشت زندگی براحتی کنار بیاد. باید بزرگ باشی تا بتونی حتی از مشکلات کوچیک زندگی هم بگذری. بنظر من خیلی مهم نیست که بتونی برخلافِ جریان آب رودخونه شنا کنی، همینکه بتونی همراه و در مسیر آب باشی و با آرامش و نشاط شنا کنی خودش بزرگی میخواد و شایستگی. در مسیر رودخونه شنا کنیم و غرق نشیم، دست و پا زدن مخالفش پیشکش‌مون! بعد از کوروش باز هم با اقصی نقاط دنیا تماس تلفنی داشتم ولی اینکه کی بود و از کجا بود و قرار مدارها نهایتاً به کجاها منتهی شد بماند به فصلش!

روزها از پی هم میگذرند و این عطسه‌های صبحگاهی من، همه حاکی از اونه که پاییز داره نمور نمور از راه میرسه. بواسطه آلرژیی که نسبت به این فصل سال دارم اگه دروغ نگم، هر روز باید بیشتر از 40-50 تا عطسه خرکی بکنم. خرکی که میگم خرکی‌یه ها. جوری که چهار ستون بدن و تموم تیر و تخته‌های ساختمون میلرزه. دلتون نخواد آب دماغم عینهو آب فلکه، جاری میشه و تا یه بسته دستمال کاغذی خرجش نکنم از جریان و از تب و تاب نمیوفته. شدم عینهو بچه دماغوها که همش باید فین‌فین کنم و اگر دیر بجنبم آب دماغم میچیکه روی سر و کله و لباس خلق‌الله. خلاصه که روزهای تماشایی داریم توی این روزهای آخر تابستون.

چند روز قبل برای اولین بار، کیف پولم رو گم کردم که البته فرداش پیدا شد ولی خب از پول و تراول چکها چیزی باقی نمونده بود. تموم مدارک و کارتها و گواهینامه و عابربانک سر جاش بود ولی گویا یابنده علاقه خاصی به پول نقد داشت. از بدشانسی، یکبار هم که من پول همراهم بود اون روز باید کیفم گم میشد و 160 هزار تومن پول بی‌زبون رفت اونجایی که نادر رفت. از اونجایی که من آدم لوطی و جنتلمنی نیستم که بگم نوش جون یابنده و حتماً پول رو لازم داشته که اون رو برداشته، الان دقیقاً یک هفته است که دستها رو، رو به آسمون بلند کرده و هر چی نفرین و ناله بلد بودم نثار یابنده کردم که الهی کوفتش بشه. الهی سرطان بگیره. الهی درد بی‌درمون بگیره. الهی همه پولها، خرج دوا و دکترش بشه. خلاصه که بی‌حوصله‌گی کم بود بی‌پولی هم مزید بر علت شد تا این روزها، سگ بشم و پاچه بگیرم.

شنبه، ۱۰ شهريور ۱۳۸۶

تعطیلات چند روزه شهریور ماه هم تموم شد. بدون هیچ حرکت خاص و مهیجی. همانند تمام روزهای تعطیل و غیر تعطیل قبلی. بدون هیچ شاتل و سفینه هوا کردنی. خشک و یبس و بی‌خاصیت! اول قرار بود با دو سه تا از دوستان به شمال بریم ولی وقتی عصر سه‌شنبه، اتوبان تهران _ کرج و خیل جمعیت مشتاق و اون راهبندان طولانی رو دیدیم از رفتن به هر چی شمال و جنوب و شرق و غرب بود منصرف شدیم. عمده کاری که توی این سه روزه انجام دادم خواب بود و خواب بود و خواب. کم‌کم داشتم به مرض بستر دچار میشدم. یه سری جاهای متحرکم تار عنکبوت بسته بود از بسکه مفاصلم، ثابت و بی‌حرکت مونده بود. والله دیدم توی این چند روزه از شما خواننده‌ها، بخاری درنمیاد و توی این مدت هیچ کدوم‌تون آدم رو به یه سینمایی، تئاتری، کوهی، قهوه‌ایی، چایی، عرق بیدمشکی، قراری، گپی، بومادرانی، لبویی، کاهو و سکنجبینی، خاکشیری، خونه خالی! دعوت نمی‌کنید بنابراین منهم از سر بیکاری اجباراً به یکی دو تا از دوستان سری زدم و از اونجا که تا دیر وقت اونجا بودم، شب منزل اونها بیتوته کردم.

حال و هوای هنری تهران این روزها چندان مساعد نیست. ما هم که اهل دل و اهل هنر! ماتم عظما گرفتیم. فیلم به دردبخور و قابل دیدنی وجود نداره. دو سه سالی هم هست که دیگه عادت کردیم دور کنسرتها رو خط بکشیم و سطح توقع‌مون رو به پایین‌ترین سطح ممکن کاهش بدیم. ظاهراً حالا حالاها هم قرار نیست دو تا خواننده درست حسابی مثل عصار و اصفهانی کنسرت بذارند. گویا باید یه " یادش بخیر " بلند بالا برای اون روزها که میرفتیم سالن میلاد نمایشگاه بین‌المللی بگیم. بازار تئاتر هم خیلی داغ نیست و چیزی که آدم رو وسوسه بکنه که برای دیدنش زحمت تئاتر رفتن رو بجون بخره وجود نداره. فکر کنم توی این بازار کساد فقط میمونه سینما، تئاتر گلریز که این روزها یه تئاتر کمدی بنام " امیر ارسلان در کافی شاپ " رو داره. اتفاقاً هفته پیش به دیدن این تئاتر رفتم. نمایش بدی نیست و توی این شرایط باعث میشه لحظاتی نیش آدمیزاد باز بشه. تقریبا یه چیزی تو مایه‌های قهوه‌خانه زری خانم هستش. که البته گروه بهزاد محمدی حرفه‌ای‌تر بودند. والله هر چی صبر کردم دیدم از شما خواننده‌ها که بخاری درنمیاد و توی این مدت هیچ کدوم‌تون همت نکردید آدم رو به یه سینمایی، تئاتری، قهوه‌ایی، چایی، یه پیاله آش رشته‌ایی‌ دعوت کنید تا آدم توی این روزهای دراز و بلند تابستون همپا و همراه‌تون بشه هر چند گویا این جمله رو دو خط بالاتر هم نوشته بودم، حالا ببینم برای آخر این هفته کسی پیدا میشه چراغ اول رو روشن کنه یا باز هم باید آخر هفته رو به کسالت و خواب و خمیازه بگذرونم.