سه شنبه، ۶ شهريور ۱۳۸۶

احتمالاً جفت‌شون الان دارن از اون بالا آخرین تیکه‌های کمرنگ این خاک پُرگهر رو تماشا می‌کنند. قطعاً هنوز هم اشکی گوشه چشم‌شون جا خوش کرده. سردردی بواسطه نخوابیدن شب قبل و هق‌هق گریه‌های امروز صبح. هواپیما اوج گرفته و خیلی از مسافرها خوابیدند و اون دو نفر هم پشتی صندلی رو دادند عقب و از اون پنجره کوچیک زل زدند به ابرها. پنجره‌ایی کوچیک که پنداری میخواد همه چیز آدمی رو به یغما ببره. یاد فرودگاه و پدر و مادر و بغض‌ها و خنده‌ها و کلی خاطره ریز و درشت. مهرآباد، مهرآباد، مهرآباد. چه‌ها که ندیدی ای مهرآباد. فرودگاه نرفتم. با خودم عهد بستم دیگه برای بدرقه هیچ عزیزی فرودگاه نرم. دیشب توی خونه با جفت‌شون خداحافظی کردم. خداحافظی توی خونه برای طرفین بهتره. سوز و گداز و اشک و آه‌ش کمتره. وقتی میرم فرودگاه از توی همون پارکینگ لعنتی بغضی ناخواسته میاد و غمبرک میزنه توی سر و صورت و چشم و چالم. این روزها روزهایی نیست که بخواهم جاهایی برم که بغض کنم و گریه کنم. هفته پیش هم که یکی از همکاران فوت کرده بود به مجلس ختمش نرفتم. حتماً اون دنیا من رو خواهد بخشید! خودم الان دنیای ماتم و مرثیه‌ام. گریه‌کن ندارم وگرنه خودم یه کتاب کامل نوحه هستم ... پانصد سر سردرگم ای وای، ای وای، ای وای. این تیکه هم مال محسن نامجو بود. هر چی که این روزها انگلیسی گوش نمیدم بجاش نامجو گوش می‌کنم. ای بگم خدا چیکارت بکنه تویی که این سی‌دی نامجو رو به من دادی و من رو از کار و زندگی انداختی. نمیدونم این کک نامجو دیگه از کجا افتاده توی تنبون تنگ و چسبون من. ای وای، ای وای، ای وای ...

امروز صبح یکی دیگه از اونهایی که یه وبلاگ داره و اسمش توی همین لینک‌های بغله، تهران رو ترک کرد. ایران رو ترک کرد. حالا اینکه دیگه کجا رفتش، مهم نیست. مهم اینه که اون هم رفت. انگلیس و فرانسه و استرالیا و کانادا و آمریکا و هند و بنگلادش همش غربته و غربته و غربت ... همراه شو عزیز، همراه شو، همراه شو، کین درد مشترک، هرگز جدا جدا درمان نمیشود ...

هئیت دولت پنجشنبه رو هم تعطیل اعلام کرد تا با اضافه شدن تعطیلی‌های چهارشنبه و جمعه بتونیم دلی از عزا دربیاریم ولی کجا بریم؟! با کدوم دلِ خوش؟! با کدوم وسیله؟! با کدوم رفیق؟! تهران شمال سه ساعته رو باید پونزده ساعت توی راه باشی. توی تموم طول راه باید بغض کنی و از زیر عینک دودی اشکهات رو پاک کنی. با هر پیچی یه خاطره برات زنده میشه و یاد یه رفیقی میوفتی که یا رفته و یا چمدونش رو جمع کرده و گذاشته دَم در و بزودی میره. دلِ خوش سیری چند؟! کدوم رفیق؟! مگه دیگه رفیقی هم مونده. همه رفتن. نرفتن؟! مگه دیگه کسی هم مونده؟! مال ما که دیگه نمونده. دیگه حتی انگشت‌های یه دست هم برای شمردن‌شون زیاد میاد. حتماً الان دیگه مهموندار براشون صبحونه آورده. کره و مربا و عسل و یه فنجون قهوه. آخرین صبحونه. آخرین شب. آخرین روز. آخرین رفیق. آخرین، آخرین، آخرین. تو هم رفتی رفیق. سفرت خوش. مهمتر از سفر، دلت خوش. فرودگاه نیومدم ببخشید، تحمل دیدن اشک‌هاتون رو نداشتم ... دلم از غربت سنجاقک پر.

دوشنبه، ۵ شهريور ۱۳۸۶

اگه خودم رو وکیل وصی همه ندونم و نخواهم مدعی‌العموم بشم و همانند بعضی‌ها از جانب همه حرف بزنم باید بگم احتمالاً خیلی‌هامون از پند و اندرز و موعظه خوش‌مون نمیاد و برخلاف اون سَری که معمولاً اینجور مواقع به علامت تائید، تکون تکون میدیم اصلاً به حرفهای طرف مقابل‌مون گوش نمیدیم و در خوش‌بینانه‌ترین حالت اگه خیلی مودب و موجه باشیم حرفی نمی‌زنیم و فقط گوش می‌کنیم وگرنه در خیلی از موارد، توی دل‌مون به طرف فحش خواهر مادر هم میدیم و تموم خاندانش رو یاد می‌کنیم! بنابراین آدمیزاد خیلی با مقوله پند، یار و یاور نیست و سالهاست که با این مورد مشکل داره و تجربه نشون داده خیلی‌ها دوست دارند هر چیزی رو خودشون تجربه و لمس کنند. حالا بگذریم که لمس و دست زدن به هر چیزی عواقب خطرناکی داره و امکان داره چیز مقابل داغ باشه و تن و بدن و لب و لوچه رو بسوزنه و یه خاطره بد توی ذهن باقی بذاره که همین مسئله میتونه بعدها بین طرفین ... بگذریم!

آمریکا بودم. روزهای خوب و خوش خوشان خیلی زود تموم شد و اون حالتهای فوق‌العاده بد و وحشتناک روحی اومده بود سراغم. هر کسی از در دوستی و تجربه‌هایی که داشت چیزی می‌گفت. حرف و حدیث زیاد بود. همه می‌گفتند اولش همینجوریه. خوب میشی. یه کم باید بخودت فرصت بدی. عجله نکن. حتماً دلت تنگ شده و از اینجور صحبتها، در صورتیکه اصلاً مشکل من، همانند مشکل اونها نبود و من اصلاً دچار دلتنگی و افسردگی نشده بودم. بهرحال همه دوست داشتند کمکم کنند و هر کسی چیزی می‌گفت. توی این بگیر و ببند از یکی از دوستان جمله‌ایی شنیدم که فوق‌العاده عالی بود. ظاهراً غربی‌ها یه ضرب‌المثل دارند با این مضمون، دردی که تو رو نکشه باعث قوی‌تر شدنت میشه. جمله خیلی قشنگی‌یه و شاید اگر من مطمئن بودم که اون درد لعنتی من رو نمیکشه مونده بودم و تا الان قوی‌تر هم شده بودم.

یکی دو روزه دارم به حرف فوق‌العاده زیبای یکی از دوستان ( که البته حرف خودش نبود و این فقط یه نقل قول بود ) فکر می‌کنم. جمله رو بخونید و نه الان، بلکه وقتی ریلکس و سرحال بودین و یه گوشه‌ایی با خودتون خلوت کردین بهش فکر کنید. شاید با عمل به اون مسیر زندگی خیلی‌هامون عوض بشه. این جمله اینقدر ارزش داره که براش وقت بذارید و حالا حالاها بهش فکر کنید. کشتی بی‌هدف، باد موافق هم براش بی‌معناست. شاید که نه، قطعاً کشتی زندگی خیلی‌هامون سالهاست که بی‌هدف و فقط از سر روزمرگی داره توی اقیانس طی‌طریق میکنه. داشتن و ساختن یه هدف شاید مسیر زندگی خیلی‌هامون رو عوض کنه. هدف که باشه باد موافق هم شروع به وزیدن میکنه. مطمئن باشید!

شنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۶

سرتاسر پنج‌شنبه، جمعه‌ رو خونه بودم. بسان خانم‌های آبستن و پا به ماهی که ویار لواشاک و آلوچه و سنگ و گچ و خاک و خاشاک و تمرهندی می‌کنند منهم عین این دور روز رو عجیب هوس شیرینی و نون خامه‌ایی کرده بودم ولی خب حس و حال اون رو نداشتم که از جام تکون بخورم و می‌دونستم که اگر هم زنگ بزنم و به دوستی، رفیقی سفارش کنم که برام شیرینی بخره و بگم تا دم در منزل قبول زحمت کنه و بیاره، خاطرم اینقدرها هم عزیز نیست که اینکاره رو بکنه بنابراین اینبار بسان مرغان که کُرچ میشن و قراره تخم طلا بذارند یه گوشه‌ای نشستم و بنا به توصیه برخی از دوستان که توی پُست‌های قبلی کامنت گذاشته بودند، متفکرانه و در حالیکه بیش از دو کیلو و نیم شلیل رو به تنهایی خوردم، کتاب " انسان در جستجوی معنا " رو خوندم.

داستانی حقیقی در رابطه با زندانیان و بازداشتگاه‌های جنگ جهانی و کوره‌های آدم سوزی و در ادامه، مباحثی در رابطه با انسان‌شناسی و خودشناسی. نمیدونم، شاید با توجه به تعریف و تمجید برخی از خواننده‌ها توقع و تصوّر من از کتاب بیشتر و زیادتر بود ولی اونجور که باید و شاید از کتاب خوشم نیومد. یعنی کتاب خوبی بود ولی خب فکر می‌کنم چیز زیادی برای من نداشت. توی همین دو روزه 120 صفحه‌ایی از کتاب " نیمه تاریک وجود " نوشته دبی فورد رو هم خوندم که با نهایت شرمندگی میتونم بگم از این یکی اصلاً خوشم نیومد. بیست، سی صفحه اولیه کتاب برام خیلی مهمه و فکر می‌کنم جذابیت صفحات اولیه کتاب میتونه توی خوندن و ادامه دادن کتاب خیلی موثر باشه که با توجه به عدم جذابیت کتاب، سعی کردم خوندنش رو ادامه بدم. بهرحال از اون لیست بلند بالایی که به لطف شما عزیزان تهیه کردم تا الان دوتاش رو تقریباً خوندم و از لیستم خط خوردند. با صحبتی که با یکی از کتابفروش‌های میدون انقلاب که تخصص اصلی‌ش هم فروش کتب روانشناسی بود داشتم به این نتیجه رسیدم که کتابهایی که شما معرفی کردین کتابهای خیلی خوبی هست فقط ظاهراً چند تا کتابی رو که یکی از خواننده‌های دائمی و همیشه کامنت‌گذار اینجا بنام " لیلا " معرفی کرده ( روانشناسی افسردگی، عصبیت و رشد آدمی، نارضایی خلاق و ... ) کتب تقریباً تخصصی هستند که برای خوندنش نیار به پیش زمینه قبلی در رابطه با مسایل روانشناسی داره و آقای کتابفروش خوندنش رو به منی که هیچ تخصصی در این زمینه ندارم توصیه نکرد. از قرار معلوم لیلا خانم اینکاره هستند. البته سوء‌تفاهم نشه! منظور از اینکاره، اینه که ظاهراً ایشون تخصص و مطالعات‌شون در رابطه با مباحث روانشناسی زیاد بوده که چنین کتابهای سنگین و تخصصی رو معرفی کرده و این برای منی که در این راه چون طفلی نوپا دارم تاتی تاتی می‌کنم کمی سنگین و لقمه بزرگتر از دهنه که خوندنش نه تنها دهنم رو بلکه یه جاهای دیگه‌ام رو هم جرواجر میکنه!

دو سه تا کتاب نیمه خونده ادبی و رمان دستم بود که در یک عملیات غافل‌کننده، تصمیم گرفتم اونها رو به کناری بذارم و تا اطلاع ثانوی هیچ کتاب رمانی نخونم. خوندن اینجور کتابها خیلی وقتم رو میگیره و این برای منی که قراره بزودی دانشمند و انیشتن بشم و یه شاتل به فضا پرتاب کنم اصلاً خوب نیست! قرار شده اگه آق‌دایی اجازه بده فقط زبان انگلیسی و کتب خودشناسی بخونم. این قرار رو هم چند روز قبل وقتی با خودم خلوت کرده بودم، خودم با خودم گذاشتم. حتماً که نباید یکی دیگه بیاد و چوب بالای سر آدم باشه تا آدمیزاد حرف شنویی پیدا کنه.

چند روز پیش وقتی امیر هنوز به ایتالیا، سرزمین خوشگل‌ها و خوش‌تیپ‌ها و خوش‌پوش‌ها برنگشته بود با هم رفتیم توی یه کتابفروشی و امیر چند جلد کتاب برای خودش انتخاب کرد و در آخر روی کتاب " شوخی " میلان کوندرا نوشت: برای کیوان عزیز و کتاب رو به من تقدیم کرد. امیر جان بهت قول داده بودم که کتاب رو بخونم. تا الان نصف کتاب رو هم خوندم ولی خب از بدشانسی، کتاب تو هم خورد به این عهد و پیمانی که با خودم بستم و از اونجایی که قرار شده توی این مسیر پارتی‌بازی نکنم، بنابراین خیلی جدی، شوخی رو بستم و گذاشتم لب طاقچه. آدم بدقولی نیستم پس بهت قول میدم حتماً کتابی رو که خیلی هم ازش تعریف کردی رو بخونم. راستی امیر، میلان چه خبر؟! آب و هوا و فاطی ماتی‌ها خوب هستند؟! سلام مخصوص من رو به همه عزیزان و از ما بهترون برسون.

چهارشنبه، ۳۱ مرداد ۱۳۸۶

خب پنداری توی دنیا به این بزرگی بجز همون دو تا دوست، کس دیگه‌ای به این اعتقاد نداشت که من صدای قشنگ و مخملی دارم و همه اونایی که توی این مدت صدام رو شنیده بودند از دادن جواب طفره رفتند. گویا واقعیت اینه که صدای منهم یه صدای عادی مثل بقیه است و احتمالاً اون دو تا رفیق هم از سر لطف بهم گفته بودند صدام قشنگه. خب عیبی نداره شاید صدامون هم مثل یه سری چیزهای دیگه‌مون باشه که برای همه کس خیلی عیان و ملموس نیست و درک و هضمش لیاقت و شایستگی خاصی می‌طلبه!

راستش دلم برای اون خاطره و روزمرگی نویسی‌های بلند بالایی که یه روزگاری می‌نوشتم تنگ شده. روزهایی که آدم حس و حال نوشتن داره میتونه ظرف ده دقیقه قد پنج تا ورق A4 بنویسه ولی امان از روزهایی که یُبس میشی، اون وقتِ که هر کاری میکنی تراوشات ذهنت، بسان چُسی دور از دسترس، بی‌ثبات و ناپایدار میشه و هر چی زور میزنی مطلب نمیاد که نمیاد ولی خب فکر می‌کنم این روزها حال و روزم برای نوشتن بد نیست. به گمانم یه کمی که زور بزنم بتونم یه کارهایی بکنم.

امان از بعضی افعال و کلمات انگلیسی! سالها هم که اونها رو بخونی و بالا پایین‌شون کنی، باز نمیفهی چی به چیه و سر و ته‌شون کجاست! هنوز هم وقتی به در مغازه‌ایی میرسم که روش نوشته Push ماتم می‌گیرم که باید در رو بداخل فشار بدم یا باید به بیرون بکشم. احتمالاً سالها هم که بگذره آدم فرق بین Push و Pull رو نمیفهمه. یا مثلاً همین فعل Take هزار و یک معنی میده و با انواع و اقسام حروف اضافه و غیر اضافه میاد.

Take With Time ( it + takes + person + time ) ... it takes Alan 20 minutes to get to work.

Take With Courses, Exams, etc ... I Want to take Italian lessons.

Take With Bus, Train, etc ... She takes the train

حالا هم که من عزمم رو جزم کردم تا انگلیسی بخونم باید با اشکال مختلف افعال آشنا بشم. مثلاً برای زدن دو کلوم حرف حساب و ناحساب با انواع و اقسام افعال رودرو میشی. Speak، Ask، Tell، Say، Talk و ... پس علی‌الحساب اینها رو میزارم کنار و هشت کتاب رو ورق میزنم تا ببینم سهراب چی میگه.

زندگی یعنی یک سار پرید
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی‌ها کم نیست، مثلاً این خورشید
کودک پس فردا
کفتر آن هفته
قطره‌ها در جریان
برف بر دوش سکوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس

سه شنبه، ۳۰ مرداد ۱۳۸۶

دارم عقاید نئوکانتی محسن نامجو رو گوش می‌کنم. نه فقط اون، که آهنگ های ترنج، جبر جغرافیایی، گیس، کز بلبلان و چند تای دیگه‌اش هم خیلی قشنگه. راست و دروغش رو نمی‌دونم ولی خب شنیدم ایشون هم بار و بندیل و چمدون‌هاشون رو بسته و از این ولایت کوچ کردند. رفتن تک تک آدمهایی که از این سرزمین میرن ناراحتم میکنه. اگه یکی دو سال پیش بود می‌تونستم برای هر کدوم‌شون یه مرثیه سرایی درست و حسابی راه بندازم و جوری بنویسم که اشک همه‌تون رو دربیاره که خب آرشیو این وبلاگ، بخوبی این نکته رو تائید میکنه ولی نمی‌دونم الان دیگه پوستم کلفت شده یا دیگه حال و حوصله ابراز احساسات اونچنانی رو ندارم. آره، داشتم می‌گفتم که کوچ آدمهایی که دیده و ندیدم‌شون ناراحتم میکنه، حالا یکی میشه مثل محسن نامجو که میره و من از رفتنش خوشحال میشم، چون شاید با رفتنش بتونم کارهای بیشتر و بهتری ازش گوش کنم و یکی هم میشه مثل دوست و رُفقهایی که شکرخدا همه‌شون الاماشالله چند تا شماره و آدرس وکیل و چهار پنج تا فایل پُر شده و نشده توی سفارت‌خونه‌های استرالیا و انگلیس و کانادا و نمیدونم کدوم ناکجاآباد دارند. رفتن و دارن میرن و قطعاً خواهند رفت و زین‌پس علی میمونه و حوضش. علی‌یی که روز به روز داره تنها و تنهاتر میشه و حوضی که آبش هیچ نشونی از اون زلالی قدیم رو نداره. این پروسه رفتن و تَرک کردن، نمیدونم قراره تا کی و تا کجا ادامه داشته باشه کمااینکه قطعاً تا بشر بوده، مهاجرت بوده و تا مهاجرت هست ریش‌ریش شدن این دل صاحب مرده هست و ادامه داره.

سایت رادیو زمانه ظاهراً یه برنامه رادیویی داره که برنامه‌های متنوعی پخش میکنه. از کم و کیف و چند و چونش اطلاعی ندارم و در حال حاضر هم نمی‌دونم که سایت‌شون فی.‌لتره یا نه ولی از قرار معلوم مود توجه و محبوبیت ایرانی‌های عزیز مهاجر قرار گرفته. رادیو زمانه، چند روز پیش به معرفی وبلاگ من پرداخته. خانمی خوش سخن با بَک‌گراند و آهنگ زیبای نقاب سیاوش قمیشی در رابطه با شروع وبلاگ نویسی کیوانِ از پشت یک سوم که بنده باشم گفته. راستش یه کمی هم ازم تعریف و تمجید کرده که خب باعث خوشحالی و خرسندیم شده است. چند تا از پُست‌های اولیه وبلاگم رو هم خونده. کار رادیو زمانه فکر جالبیه ولی فکر می‌کنم اگر با نویسنده‌های وبلاگ‌ها هم صحبت می‌کردند و یا شرایط بگونه‌ای فراهم میشد که طرف با صدای خودش* از وبلاگ و نکات مثبت و منفی شخصیتی‌ش می‌گفت برنامه جالب‌تری میشد. شاید ایجاد یه سایت یا مجله اینترنتی و نوشتن مطالب انتقادی در رابطه با وبلاگ‌ها و نوشته‌هاشون یعنی یه چیزی مثل برنامه 90 که هر دوشنبه، لیگ فوتبال ایران رو نقد و بررسی میکنه، فکر بدی نباشه البته این فقط یه فکر خام و اولیه هست که الان به ذهنم رسید و شاید اونها که حال و حوصله و دل و دماغی دارند بتونند روی این مسئله کار کنند. همین الان، یهویی یاد مجله خوب و بشدت دوست‌داشتنی کاپوچینو افتادم. کجائید ای یاران و دوستان کاپوچینویی که از وقتی مجله‌ و قرارهای عصر جمعه‌هامون بهم خورده دیگه عصر همه‌ی جمعه‌ها به درازای شب یلدا شده.

* راستی توی این هفته بطور ناگهانی دو نفر آدم متفاوت از دو جای مختلف دنیا بهم گفتند که صدام ( صدایم ) خیلی قشنگ و زیباست. در اینکه من چیزهای عیان و نهان زیبایی دارم هیچ شکی نیست! ولی اینی که ظرف چند روز دو نفر بهم بگن صدام خیلی قشنگ و مخملیه باعث شده که خودم هم باورم بشه که صدای قشنگی دارم. آیا شمایی که با من صحبت کردین هم هم همین نظر رو دارید؟!

شنبه، ۲۷ مرداد ۱۳۸۶

در خیلی از روزها، هفته‌ها و شاید ماه‌ها حس و حال نوشتن نیست. این حرف تازه‌ای نیست و نه فقط از زبون من، بلکه به دفعات از این و اون شنیدید و حتماً برای خودتون هم پیش اومده که خیلی روزها یبوست فکر و ذهن و قلم گرفته باشید. وقتهایی که زورکی و از سر تکلیف می‌نویسم و روزهایی که می‌نویسم تا فقط چراغ این وبلاگ روشن بمونه و جماعت بدونند، کیوان هنوز زنده است و نفس میکشه، قبل از اینکه مطلبم رو پابلیش کنم، خودم میدونم چه گند و ترکمونی زدم و خودم قبل از همه میتونم بفهمم مطلب، چیز درست و درمونی نیست بنابراین بعد از پابلیشش هم انگاری عذاب وجدان می‌گیرم. بجون خودم راست میگم. فکر نکنید می‌خواهم چسی بیام و خودم رو برای شماها لوس کنم که دیگه کار ما از این حرفها و آب، دریا دریا از سرمون گذشته. بهرحال چیزی بیش از هزار نفر مراجعه کننده در روزی که مطلبی می‌نویسم و پینگ می‌کنم، خواه ناخواه برای آدم ( اگه آدم باشه ) تعهد ایجاد میکنه. حالا نه اینکه بخواهم جانماز آب بکشم و بگم کون آسمون پاره شده و من از اونجا تلپی افتادم پایین و آدمی هستم بس متعهد و متعقد و معتمد، نه بابا منهم یکی هستم مثل بقیه، ولی خب آدم نسبت به چبزهایی که دوست‌شون داره احساس تعهد میکنه. این وبلاگ و خواننده‌هاش هم از اون دسته چیزهایی که دوست‌شون دارم و دوست‌شون دارم و دوست‌شون دارم. پس اگه شما هم قبول دارید که در خیلی از روزها حس و حال نوشتن نیست پس زیاد سخت نگیرید و این روزها تحملم کنید ... واسه امروز همین بود و بس!

يكشنبه، ۲۱ مرداد ۱۳۸۶

در این زندگی از همه چیز میتوان چشم پوشید، چشم پوشیدن فریبنده‌ترین طریقه‌ی از دست دادن است، همه چیز مگر یک چیز. آنچه می‌خواهم به شما بگویم گفته‌ی مادربزرگم است، چند ساعتی پیش از مرگش این را به من گفت. زنی بود روستایی، تنها زن کمونیست دهکده‌اش، در تمام عمر، بدبختی به سرش باریده بود. بچه‌ای معلول، یکی دیگر که در اردوگاه کار اجباری مُرد، بیماریها و فلاکت انگار از آسمان می‌بارید. یک روز آن موقع دوازده سیزده سال داشتم، از او پرسیدم: مامان بزرگ چه چیزی در زندگی از همه مهمتر است؟ جوابش را فراموش نکرده‌ام، فقط یک چیز در زندگی به حساب میآید کوچولو، و آن نشاط است. هیچ وقت اجازه نده کسی آنرا از تو بگیرد.

متن بالا برگرفته از کتاب دیوانه بازی نوشته کریستین بوبَن ترجمه پرویز شهیدی و انتشارات چشمه هستش. شاید مادر بزرگ پیر و کمونیست راست می‌گفت هیچ چیزی به اندازه نشاط در زندگی مهم نیست. شاید آدم روزهایی که شاد و سر و حال نیست به این حرف مادر بزرگ پی میبره.

از قرار معلوم کتابهای معرفی شده توی پست شناخت خود درونی، کتابهای خوب و مفیدی هستند و میتونه منبع خوبی برای کسانی باشه که تصمیم دارند توی این زمینه مطالعه داشته باشند. یه لیست بلند بالا از کتابهایی رو که دوستان لطف کردند و توی کامنتها نوشتند تهیه کردم تا کم‌کم و به تدریج اونها رو آماده کنم و بخونم. باید این روزها یه سر به میدون انقلاب بزنم. دارم به برنامه‌ریزی برای چند ماه آینده‌ام میکنم که میشه گفت تقریباً عمده زمانهای خالی رو کتاب و خوندن زبان انگلیسی پُرش میکنه. خب اولین پست هفته که با کتاب و کتابخونی شروع بشه باید هفته فرهنگی و خوبی در پیش رو باشه!

با توجه به تعطیلی روز شنبه، دو سه روزی تعطیل بودیم. بهمین خاطر با یکی از دوستان که البته ایشون با خانواده بودند به شمال و سمت نمک آبرود و متل قو رفتیم. شمال خیلی گرم و شلوغ بود. ظاهراً جماعت دیگه بی‌خیال بنزین شدند و همه‌شون تونستند با راهکارهایی یه کارت سوخت تهیه کنند، بنابراین خیلی‌ها به مسافرت رفته بودند. گل پسر این دوست عزیزمون هم از اینجا تا شمال، تمام این چند روز توی شمال و حتی حین برگشتن از شمال ما رو بطور تمام قد نمودند از بسکه هی دریا دریا کردند. به مانند همه بچه‌های 5-6 ساله اگر ولش میکردی میخواست 24 ساعته توی دریا باشه و با آب و ماسه بازی کنه. جداً که بچه های این سن و سال چقدر انرژی دارند.

با توجه به این حجم بالای توریست، آدم افسوس میخوره که چرا مردم هیچ جای مناسبی برای تفریح ندارند. نمک آبرود و یا مثلاً نارنجستان ( با اون فضای کم ) جای مناسبی برای مردمی که میرن شمال تا چند روزی استراحت کنند، نیست. نارنجستان یه جای خیلی کوچیک و نمک آبرود هر چند بزرگه ولی بغیر از تله کابین، هیچ امکانات دیگه‌ایی نداره. جنگل‌هایی مثل دوهزار و سه هزار و یا عباس‌آباد هم کثیف و بدون امکانات و وسایل تفریحی هستند. بنابراین تموم طول روز که هوا گرم و مرطوب و شرجی هست، احتمالاً اگه بچه‌ تخس و سرتقی همراه آدم نباشه آدم ترجیح میده توی خونه یا ویلا بمونه. اگر هم قرار باشه بره کنار دریا، تموم خط ساحلی با دیوار ویلاهای ساخته شده شخصی و یا دولتی اشغال شده و جاهایی که بشه حتی دریا رو هم دید خیلی کم و نادره. زمان مناسب برای قدم زدن و بیرون اومدن از ویلا توی این فصل سال حدودای ساعت 7-8 شب هستش که عملاً هیچ جای مناسبی برای اون موقع سال وجود نداره. نه جایی برای قدم زدن، نه سینما و یا تئاتری، نه کافی‌شاپ و مکان مناسبی برای نشستن و گپ زدن. بهرحال من فکر میکنم با داشتن یه دید و تفکر مدیریتی و اختصاص بودجه میشه شمال کشور رو به یکی از بهترین مراکز جذب توریست تبدیل کرد. اگر من شهردار یکی از این مناطق شده بودم اون وقت میدید چه منطقه‌ایی درست میکردم ولی حیف ... !

سه شنبه، ۱۶ مرداد ۱۳۸۶

اولین شناخت‌های هر آدمی از بدن و فیزیک و جسم خودش معمولاً از سن دو، سه سالگی شروع میشه. اونجایی که طرف وقتی جلوی یه آیینه تمام قد وامیسته و نگاه به قسمت‌های پایین تنه‌اش میکنه و خودش رو با دختر خاله همسن و یا پسر همسایه روبرویی‌شون مقایسه میکنه، حس میکنه اون پایین مایین‌های بدنش یه سری چیزها، کم و یا زیادی داره! آدمیزاد اگه نرمال باشه و 18 کرورموزمه نباشه، معمولاً خیلی زود به وجود و یا عدم وجود زائده‌ی نازنینی به اسم دودول پی میبره که بعدها این آلت قتاله در نوع زندگی و مسیر زندگی و سرنوشتش خیلی نقش داره. بنابراین فکر می‌کنم آدم خیلی زود و از همون سن پایین به لمس قسمت رویی و فیزیکی خودش دست میزنه.

معمولاً شناخت لایه‌های درونی‌تر، سخت‌تر و دیرتر امکانپذیره. " خودشناسی " و سفر به دنیای درون و لمس وجود و " خودِ " آدم کاری سخت و مشکله. با روبرو شدن با پسر عمو و دختر عمه و نگاه کردن به بَـر و رو و پایین و بالاشون، نمیشه پی به تفاوتها و شباهتها برد. شناخت " خود " بهمین راحتی ممکن و میسور نیست. بنا به دلایلی مایل هستم بیشتر از " خود " درونیم سردربیارم. در این راه یه کارهایی هم کردم ولی امروز اومدم از شمایی که در این راه تجربه دارید کمک بخواهم. دودول شناسی رو خودم بلدم و از خیلی سالها پیش از جسم و جون خودم و دیگران سر درآوردم! ولی الان دنبال چند تا کتاب خوب و مناسب میگردم. دنبال کتابهای " خود " و " خودشناسی " هستم و البته اونایی که مبنای درست و علمی دارند نه چیزهای ماورایی و فضایی. بنابراین ممنون میشم اونایی که در این راه مطالعه و دستی به آتیش داشتند، کتابهای خوب و مناسب رو بهم معرفی کنند.

دوشنبه، ۱۵ مرداد ۱۳۸۶

از اينور اونور در رابطه با فيلم زيبا و فوق‌العاده‌ی " 21 گـرم " زياد شنيده بودم ( هر چند مال ما وزنش خيلی بيشتر از اين حرفهاست! ) كسی مثل من، وبلاگ‌خون حرفه‌ايی هم كه باشه، از توی وبلاگهای مختلف كه خيلی خوب و تخصصی در رابطه با فيلم و سينما می‌نويسند، ميتونه خيلی زودتر از بقيه آدمها فيلم‌های خوب و قابل ديدن رو پيدا كنه، بنابراين فكر كنم يه سال و نيم پيش بود كه تب 21 گرم همه لِنگ و پاچه جماعتِ فيلم ببين رو بطور تمام قد در برگرفته بود و كسی نبود كه اين فيلم رو نديده باشه. از اونجايی كه در رابطه با ديدن فيلم‌های خارجی آدم به‌روزی نيستم، تازه چند روز پيش موفق شدم 21 گرم رو ببينم و چون فيلم بصورت امانت دستم بود مجبور شدم خيلی زود اون رو به صاحبش برگردوندم و حالا مجبور هستم برم و فيلم رو بخرم و يكبار ديگه اون رو تماشا كنم چون از فيلم خيلی خوشم اومد و ارزش دوباره ديدن رو داره.

يادمه اون موقع كه ديدن اين فيلم مد شده بود جلوی هر كسی اسم فيلم رو مياوردی، قيافه حق بجانب و متفكرانه‌ايی بخودش می‌گرفت و می‌گفت: حتماً ميدونی كه وقتی انسان از دنيا ميره، 21 گرم از وزنش كم ميشه! و خب اين چيزی نبود جزء يكی از ديالوگهای فيلم. من كه تا حالا ميّتی رو وزن نكردم، راست و دروغش هم بمونه بعهده راوی ولی شنيدم هر كسی از دنيا ميره وزنش خيلی بيشتر از موقع زنده بودنش ميشه حالا ديگه نميدونم حكايت اين ازدياد و كاهش وزن و اون 21 گرم به كجای آدميزاد مربوط ميشه!

پنجشنبه، ۱۱ مرداد ۱۳۸۶

خوبم. بهتر از روزهای قبل و پیشین هستم. روز به روز بهتر میشم. باید خوب باشم، پس خوب هستم و خوب خواهم بود. در این هوای گرم و تف دیده، از اعماق وجودم نفس می‌کشم. دلم بارون میخواد. دارم کم‌کم به این نتیجه میرسم که اراده و خواست آدمی، سخت‌تر از هر فولاد آبدیده و ندیده‌ای هست. این " هست " در وبلاگ من چه جاهایی که بجای " است " ننشسته. از هست و هستش خوشم میاد. خودمونی‌تر از " است " هست. بنظرم " است " خیلی رسمی و شَق و رَق هست. خوبم. بخدا خوبم و می‌خواهم هر روز بهتر از دیروز باشم. این سطور، نه مخاطب خاص داره و نه مخاطب عام. فقط برای خودم می‌نویسم. دل خودم کم از هر دلی نیست. دلی‌ست به وسعت ... حالا اگه دریا و اقیانوس نباشه، قد یه حوض کوچیک آبی رنگ که هست. کم چیزی نیست این دل حوضچه آبی رنگ. دارم همه‌ی حس‌های خوب رو مزمزه می‌کنم. هوس شهر کتاب نیاوران رو کردم. قبل یا بعد اون هم برم آب انار محمد رو بخورم. هر چند همه اینها بهانه‌هایی هست برای اینکه بگم خوبم. دیدین دوباره " هست " بجای " است " نشست. بابا مرامت رو ای کلمه‌ی سه حرفی " هست "!

امروز خلاصه پس از چند وقت کتاب " و نیچه گریه کرد " رو تموم کردم. اوایلش خوب جلو رفتم ولی آخرهای کتاب، یه ذره کند و خسته کننده پیش رفت ولی از اونجایی که تصمیم گرفتم دیگه هیچ کاری رو نصفه نیمه نذارم، کتاب رو به آخر رسوندم. همین الان هم که از این کافی‌نت برگردم به خونه، دوباره یه کتاب دیگه رو می‌گیرم دستم. روزنامه شرق امروز، پنج شنبه چند صفحه‌ای در رابطه با مهاجرت نوشته. هنوز نخوندم ولی فکر میکنم خوندنش برام مفید باشه و حس خوبی بهم بده. کاش امروز بارون میومد. ولی خب عیبی نداره، اومدن و نیومدن بارون زیاد مهم نیست. مهم اینه که حس بارون دارم.