يكشنبه، ۷ مرداد ۱۳۸۶

نميدونم چه مرگم شده. اين روزها شدم عينهو يه كلاف سر در گم. گيج و گنگ و مات و مبهوت. البته خب همچين هم نيست كه اصلاً ندونم چی به چیه. ميدونم و راستش رو بخواهيد، دارم قدم به قدم مسئله رو حل مي‌كنم. تموم اون درسهايی رو كه توی چند سال دوره‌های مديريتی خونده بودم رو بكار گرفتم تا خیر سرم اینبار از اونها برای حل یه مشکل شخصی استفاده كنم. میخواهم ببینم اون درس مدیریت بحرانی که هیچ وقتی به درد شرکت و کارخونه و خط تولید نخوردش، اینبار به درد مدیریت کردن این نیمچه بحران میخوره یا نه. حال و حوصله وبلاگ نوشتن ندارم. حال و حوصله ورزش کردن هم ندارم. راستش رو بخواهید حال و حوصله آدمها که هیچ، حال و حوصله خودم رو هم ندارم. اون لینکهای بغل دست هم فکر کنم یه ماهی هست که آپدیت نشده و دستی به سر و گوشش کشیده نشده و همینجوری ویرون و سرگردون بحال خودش رها شده. یه حس و حالی بهم میگه از پشت یک سوم شده عینهو یه طفل صغیر بدبختِ سر راهی. یه بچه یتیم. یه، نمیدونم چی چی ... نمیدونم چرا یهویی یادِ الیور تویست افتادم. یاد بدبختی‌های فیلم بچه‌های خیابون. یاد دار و دسته نیویورکی‌ها.

از چهارراه پارک‌وی تا اینجا پیاده اومدم. اینجا کجاست؟! خدا میدونه. شاید جایی در ناکجاآباد. شاید جایی وسط کویر. توی برهوت. هر چند کاشکی توی ناکجاآباد بودم. کاشکی وسط کویر و توی برهوت بودم. درد اینه که لابه‌لای درختهای چنار خیابون ولیعصر و وسط شهر تهرون هستم و اون حس و حال لعنتی که همیشه وسط دالاس و بین محله‌های اَلن و پلینو و ریچاردسون یقه‌ام رو می‌گرفت، اینجا هم دست از سرم برنمیداره. عینهو یه موج مهیب میاد و وقتی میاد ... یا حضرت عباس، دیوونه کننده است. هر چند بعضی از شماها بی‌جنبه هستید و اینکه بخواهم بگم چی به چیه و اوضاع و احوال چه جوریه، هیچ فایده‌ای نداره. بنابراین بیشتر از این چس‌ناله نکنم و پاشم برم دنبال کار و زندگیم. گور بابای وبلاگ و وبلاگ نوشتن، اصلاً دیگه پینگ هم نمی‌کنم.

چهارشنبه، ۳ مرداد ۱۳۸۶

اين هوای حوصله ابريست رو كه احتمالاً سالها پيش يه بنده خدايی گفته و حالا ديگه عمرش رو داده به شماها و شايد ديگه وجود خارجی نداشته باشه، توی يه همچين روزهايی صدق ميكنه ولی خب عيبی نداره، داره همه چيز ميزون ميشه و احتمالاً به مرور زمان حال ما هم خوب ميشه و اونوقت ديگه ملالی نيست جز دوری شما. وقتهايی كه آدم حرفی برای گفتن نداره و ميخواد يه جورايی سر صحبت رو باز كنه، معمولاً از آب و هوا و سياست ميگه. شخصاً تخم اينكه بخواهم در رابطه با سياست حرف بزنم رو ندارم، يعنی حرف خاصی هم ندارم بنابراين ميگم كه هوا گرم شده ولی خب حس ميكنم گرمای مرداد ماه امسالِ تهران كمتر از سالهای پيش هست و يه جورايی تحمّل اين روزهای بلند و كِشدار راحت‌تر از سالهای گذشته است.

اينقدر جماعت اَه و اُوه و آخ و ناله كردند و از فيلم رئيس بد گفتند كه با توجه به تموم علاقه‌ايی كه به ديدنش دارم، هنوز نرفتم فيلم رو ببينم كه البته بی‌وقتی و نداشتن زمانِ مناسب، مهّم‌تر از نظر جماعت هستش. فكر می‌كنم روز سوم هم فيلم بدی نبود. اصولاً كارهای حامد بهداد رو دوست دارم. گويا سنتوری هم پس از كلی حرف و حديث و من بميرم تو بميری، اكران شد و اگر عمری باقی باشه نميذارم اين يكی از دستم دربره. خيلی وقته تئاتر نرفتم. اصولاً رفتن به اينجور جاها پا ميخواد. اين روزها خودمون كه بی‌دست و پا و فلج شديم هيچ، دور و بريها و دوست و رفقها هم، همه‌شون چُلاق و معتاد و عملی شدن و ديگه كسی حال نداره پشتش رو بخارونه ديگه چه برسه به رُمانتيك بازی درآوردن و توی اين روزهای گرم و بی‌بنزينی تئاتر رفتن و اينجور حرفها. اينكارها مال مرفهّين بی‌درده نه مال منی كه شش ماهه يه گوشی موبايل امانت دستمه و پول ندارم يه گوشی نو بخرم.

اين روزها دارم همزمان چند تا كتاب رو با هم ميخونم كه البته اونش مهم نيست. ديروز توی يكی از كتابها يه مطلب خوندم كه ازش خوشم اومد. نوشته بود. " مرگ به ما مربوط نميشه، چون تا زمانيكه ما وجود داريم مرگی وجود نداره و وقتی مرگ مياد، ما ديگه وجود نداريم. " حرف چندان بی‌ربطی نيست!

دوشنبه، ۱ مرداد ۱۳۸۶

خب الان من جايی هستم كه يه جلسه مهم در رابطه با خط توليد و ضايعات، برقرار شده و 7-8 نفر مهندس دور يه ميز نشستند و دارند ميزنند توی سر و كله‌ی خودشون و خب منهم عين خيالم نيست و با خيال راحت پشت ميز مدير واحد كه البته از دوستان نزديك بنده هست نشستم و دارم وبلاگ می‌نويسم! عادت به اينكه هول هولكی و عجولانه كاری رو انجام بدم ندارم. وبلاگ نويسی مثل يه سری چيزهای ديگه نيست كه سرپايی و هول هولكی انجام دادنش لذتی داشته باشه! يا شايد هم حداقل من تجربه‌اش رو ندارم ولی اينبار هر چيزی كه به ذهنم ميرسه می‌نويسم، شايد از اينجور نوشتن هم خوشم اومد.

جمعی كه من در كنارشون نشستم و بواسطه نفوذی كه با مدير واحد داشتم هم اكنون پشت ميزش هستم، توی پونزده دقيقه اول همه‌شون در حال جيغ و داد و عربده‌كشی بودند گويا داشتند يكی از مهمترين معضلات جامعه بشری رو حل و فصل می‌كردند ولی الان ديگه همه‌شون در حال خنديدن و خوش و بش هستند. گويا در رابطه با خط توليد به هيچ نتيجه مهمی هم نرسيدند. خب از اول هم داد و بيداد نداشت. اين آدامس اوربيتی رو كه الان يكی از حاضرين در جلسه درآورد و به بقيه از جمله من تعارف كرد رو همون اول جلسه می‌خوردين تا اعصاب‌تون رو بيخود خرد نمی‌كردين. بابا دو روزه دنيا اين حرفها رو نداره! بهرحال الكی نيست كه جزء كشورهای جهان سوم هستيم. وجود مهندسين عالی‌رتبه‌ايی منجمله اين دوستان ما رو به پله‌های بالاتر هم ميرسونه!

راستش، همچين حال و حوصله درست و حسابی ندارم كه بخواهم براتون زبون بريزم و شايد مثل قبل شيرين‌كاری دربيارم. اين روزها اصلاً توی مود نوشتن هم نيستم ولی چون ميخواهم با اين حس لعنتی و عجيب غريب خودم مقابله كنم شروع به نوشتن كردم. اين روزها سعی می‌كنم كتاب هم زياد بخونم. اگه يادتون باشه سری قبل هم كه از آمريكا اومده بودم دچار همين حس و حال بودم، بنابراين اون موقع هم، همه جا كتاب دَم دستم بود. جديداً كتاب قطور من او نوشته رضا اميرخانی رو خوندم. اگه حال و حوصله خوندن كتابهای قطور رو داريد توصيه می‌كنم بخونيدش. من خوندم و از خوندنش لذت بردم. فردای اون روزی هم كه از آمريكا رسيدم رفتم آرايشگاه و همه اون موهايی رو كه نزديك ده ماه بود كوتاه نكرده بودم، ريختم كفِ آرايشگاه. اينجوری اعصاب و روانم راحت‌تر شد. آرايشگره هم از برگشتنم جا خورده بود و كلی توضيح هم برای اون دادم. الان با اين موهای كوتاه، دوباره شدم همون كيوان اين سی ساله‌ی اخير. هميشه موهام كوتاه كوتاه بود. نميدونم پارسال يهويی چی‌فكر كردم كه هوس كردم، موهام رو بلند كنم. شايد فكر می‌كردم موهام كه بلند بشه، ميشم بهرام رادان و يا محمد رضا گلزار.

اين روزها دلم يه آدمی رو ميخواد كه پا به پام راه بياد و به حرفهام گوش بده. آرزوی زيادی نيست اينكه با يكی همگام بشی و نه اينكه بری خيلی دور دورا بلكه عصر يكی از همين روزهای گرم تابستونی بری بام تهران، ته خيابون ولنجك و باهاش يه گپ دوستانه بزنی. توقع زيادی نيست اينكه يكبار سربالايی بام تهران رو بری و برگردی و با يه رفيق، چهار كلوم درددل كنی. خواسته زيادی نيستی اينكه يه ساعت با يه رفيق قدم بزنی و اون بالا با هم يه چايی بخوريد و از اون بالا تهران رو نگاه كنيد و اون رفيق، اينقدر در رابطه با رفتن و برگشتن تو از آمريكا حرف نزنه و تو مجبور نشی همه راه رو در رابطه با اينكه چرا برگشتی توضيح بدی. بعضی وقتها دل خواسته‌های عصرگاهی ما چه رنگ و بويی داره!

چهارشنبه، ۲۷ تير ۱۳۸۶

ساعت 5/4 بعد از ظهر بوقت آلمان هست و من تک و تنها توی فرودگاه بزرگ فرانکفورت نشستم. چراش رو وقتی که مطلب رو تا آخر بخونید می‌فهمید. از اونجائیکه حدس میزدم 16 ساعت پرواز توی آسمون و یه توقف 9 ساعته توی فرانکفورت زمان مناسبی برای خوندن و نوشتن باشه با خودم کتاب و کاغذ و خودکار آوردم، بنابراین این مطالب رو توی آلمان و روی یه کاغذ می‌نویسم تا وقتی به کامپیوتر و اینترنت برسم و اونها رو پابلیش کنم.

بوی ادکلن بـِربـری حس خوبی بهم میده. توی فری‌شاپ فرودگاه دالاس، ایرانی‌بازی در آوردم و از تستری که توی مغازه گذاشته بودند خودم را باهاش شستم و غسل تعمید دادم! هر چند خجالت نداره خب تستر بود و برای همین کار هم گذاشته بودند. گور باباشون هم اینکه مسیر 11 ساعته دالاس تا فرانکفورت رو بوی بربری میدادم به همه چیز می ارزید. تا آلمان که توی هواپیما جام خیلی خوب و راحت بود ولی اصلاً پلک نزدم و یک دقیقه هم نخوابیدم. بغل دستم یه پیرزن خوب آمریکایی بود که همش داشت کتاب میخوند. همین الانِ الان یه موش از وسط فرودگاه رد شد! بجون خودم راست میگم. چند تا خانم‌ جیغ کشیدند و داد و هوار راه انداختند ولی نمیدونم موشه کجا رفت و غائله خاتمه یافت. شکل و شمایل لباس پوشیدن و سر و کله و آرایش هموطنان عزیز جوریه که براحتی میشه از تموم مردمان دیگر ممالک دنیا تشخیص‌شون داد! همه اونایی که از صبح تا حالا توی فرودگاه ولو بودند و من حدس میزدم ایرونی باشند در حال حاضر توی گیت D 20 که تا دو ساعت دیگه یه پرواز بسوی تهران داره جمع شدند. توی این چند وقته 5-6 تا کتاب خوندم ولی توی تموم راه کتاب " و نیچه گریه کرد " نوشته اروین یالوم و ترجمه مهشید میر معزی رو میخونم. هنوز کتاب به آخر نرسیده ولی تا اینجاش که خیلی خوب بوده. خب بریم سر اصل مطلب.

سه هفته پیش برای دومین بار ساک و چمدون رو جمع کردم و همراه با پست خداحافظ ریشه دوست داشتنی به آمریکا رفتم. در طول یکسال گذشته این دومین باری بود که این راه طولانی رو میرفتم. بار اول سه ماه و اینبار سه هفته در آمریکا بودم، حتماً دفعه بعدی که برم ... هر چند دیگه مطمئن نیستم دفعه سومی هم وجود داشته باشه. فقط و فقط و بنا به طرز تفکر و نوع دید و نگرش و بخاطر معیارهای شخصی، اصلاً از زندگی در خارج از ایران خوشم نیومد. یه زندگی کاملاً ماشینی، سخت و بدون روح همراه با تنهایی دیوونه کننده‌ایی که برای من هیچ لحظه شاد و خوشحال کننده‌ایی یهمراه نداشت. میدونم خیلی‌هاتون، تقریباً اکثرتون و با کمی ارفاق شاید همه‌تون وقتی این مطلب رو میخونید من رو آدمی دیوونه می‌پندارید که با اینکه شرایط سخت زندگی در ایران رو میدونه ولی توی آمریکا نمونده و پس از مدت کوتاهی دوباره به ایران برگشته. اگه اینجوری فکر می‌کنید که اصلاً بهتون حق نمیدم چونکه خیلی‌هاتون از زندگی در غرب هیچ شناختی ندارید و فقط همون چیزی رو میدونید که از در و همسایه و فک و فامیل مقیم خارج‌تون شنیدید و یا توی فیلم‌ها و کانالهای ماهواریی و تلویزیون دیدین بنابراین هیچ وقت با سختی‌ها، نگرانی‌ها، استرس‌ها، دل‌شوره‌ها، بی‌هویتی که هیچ وقت از بین نمیره، تنهایی که به اندازه چاه ویل عمیق و دیوونه کننده است آشنا نبودین پس به منی که شاید خیلی کم ولی بهرحال واقعیت زندگی آمریکایی رو مزمزه کردم حق بدین که میتونم منطقی‌تر انتخاب کنم.

خیلی‌ها بهم اصرار کردند که بمونم ولی حداقل در حال حاضر موندنم جز اینکه دوباره اون حالتهای وحشتناک و دیوونه کننده بار اول بیاد سراغم چیز دیگه‌ای بهمراه نداشت. با اراده و با انگیزه رفته بودم ولی خب ... بهرحال فکر کنم چون خیلی‌هاتون زندگی ( نه بصورت توریستی ) در خارج از ایران رو تجربه نکردین پذیرش حرفهای من براتون خیلی سخت و شاید غیرباور باشه که یه جوون با شور و حرارت و انگیزه بره توی مهد تمدن و یه جامعه بشدت شیک و مدرن و با امکانات فوق‌العاده و فقط سه هفته توی آمریکا جایی که نه تنها خیلی از ایرانیها بلکه خیلی از آدمهای کره زمین آرزوی زندگی در اون کشور رو دارند، دوام بیاره. خوشبختی شاید در چارچوب و طبقه‌بندی کشورهای جهان اول و سوم نگنجه. قطعاً میشه توی ایران بود و روح و روانی شادتر داشت. میشه توی همین دود و دَم و شهر شلوغ، خوشبخت‌تر از هر جای این کره خاکی بود.

بهرحال اومدم بگم که در حال حاضر برگشتم و دوباره توی کوچه پس‌کوچه‌های تهرون قدم میزنم.

پنجشنبه، ۱۴ تير ۱۳۸۶

امروز چهارم جولای روز آزادی کشور آمریکا از دست انگلیس هست و همه جای این کشور تعطیل هستش. ببینید این انگلیس چی بوده که حتی آمریکا هم روز آزادیش رو از دست این پیر استعمار جشن می‌گیره! خونه یکی از بچه‌های خیلی خوب ایرانی دالاس هستیم و طبق معمول هر جا که کامپیوتر و اینترنتی برقرار باشه من توی اون اطاق پلاسم. اینجا دیشب آتیش بازی بود. یه چیزی تو مایه جشن‌های ۲۲ بهمن خودمون. البته آتیش‌بازیش که خب با مال ماها قابل قیاس نیست ولی یه چیزی رو مثال زدم که شما هم ذهنیتی داشته باشید نسبت به این مسئله! بجون خودم اصلاً بحث اینکه فکر کنید دارم چُسی میام و میخواهم آمریکا رو به رخ‌تون بکشم نیست‌ها فقط اینها رو گفتم که در جریان اوضاع و احوال باشید. ظاهراً اینجور که قدیمی‌ها و باتجربه‌های مجلس میگن امشب آتیش بازی اصلی برقراره. توی راه که میومدیم چند تا خیابون رو بسته بودند و بنا به گفته شاهدان عینی، اون خیابونها همون جاهایی هستند که قراره امشب آتیش‌بازی توش برگزار بشه. ظاهراً یکی از مهمون‌های این مراسم هم ما هستیم که قراره وقتی هوا تاریک شد به میادین اصلی شهر بریم و داد و هوار بزنیم. توی آتیش‌بازی‌های ایران که شرکت نکردیم اینجا بریم شاید یه وقتی بلیط‌مون برنده و بخت‌مون باز شد.

صدای عرعر اسی از توی سالن میاد. مثل یه بچه است که ازم شیر میخواد. میدونه وقتی سر و صدام درنمیاد و ساکت هستم دارم وبلاگ می‌نویسم بنابراین منهم تحویلش نمی‌گیرم و هیچی نمیگم و به کارم ادامه میدم ولی خب این عرعر از اون عرعرهای سفارشیه که نمیشه از کنارش براحتی گذشت و باید حتماً یه چیزی پیدا کنم و بذارم توی دهنش وگرنه تا چند دقیقه دیگه پلیس همه محله رو محاصره میکنه! فکر کنم و تا حدودی مطمئن هستم که پلیس‌های آمریکا پر ابهت‌ترین پلیس‌های دنیا هستند. آدم تخم نمیکنه نگاه‌شون کنه. همه‌شون گنده و سفارشی و هیکل دارند بوجور! معمولاً همه‌ی آدمها، فرقی هم نمیکنه مقیم و غیرمقیم و مهاجر و سیتی‌زن و مهاجر سعی میکنند جوری برخورد کنند که سر و کارشون با پلیس نیوفته که خیلی دردسر داره.

اون قضیه در و دهاتی که قرار بود این هفته برم، کنسل شد. شاید هفته دیگه رفتم و شاید هم اصلاً نرفتم. بنابراین فعلاً در قلب شهر بزرگ دالاس هستم. هنوز هم بارون میاد. شنیدم چند روز قبل هم تهران بارونی بود. دیروز عصر تک و تنها، بعد از مدتها رفتم و توی حاشیه خیابون دویدم. بارون اومده بود و هوا خیلی مطبوع و لذتبخش بود. خیلی بهم چسبید. حس کردم هنوز زندم و نفس میکشم! اصولاً اینجا آدمها خیلی ورزش می‌کنند. یعنی یکی از بزرگترین تفریح اینها اینه که ورزش کنند. خب آره دیگه ورزش هم میتونه تفریح باشه. زن و مرد و پیر و جوون همه دارند میدونند. بعضی‌ها تنهایی و بعضی‌ها هم با سگ‌هاشون. کلاً ورزش توی برنامه روزانه این خارجی‌ها تعریف شده است. راستٰی، روزنامه هم‌میهن رو هم که بستند. هر چند خیلی باهاش حال نمی‌کردم ولی خب بستنش هم از همین راه دور حال آدم رو میگیره. آدم دردش میاد هر چند اونجا نیستی تا از دکه بخری و ورقی بزنی و در کنار چایت صفحه‌هاش رو بخونی.

تا این اسی تخم طلا نذاشته من برم ببینم چه مرگشه؟! شاید هم درد زایمان گرفته. توی این سرزمین هیچی عجیب غریب نیست یه موقع دیدی همین روزها این پسره یه دوقلوی خوشگل و کاکل زری زائید و الکی الکی منهم عمو شدم!

يكشنبه، ۱۰ تير ۱۳۸۶

همین الان نوشت: خب همینجوری بی‌مقدمه یهویی حال کردم این مطالب رو به پست قبلی اضافه کنم. چیز خیلی مهم و خاصی هم نیست دیدم یه کمی وقت دارم و بچه‌ها خوابیدند، گفتم منهم بیام و با هم یه گپی زده باشیم. این چند وقته برای استفاده از اینترنت معمولاْ همراه با عیال گرامی میریم استارباکس. چون اکانت اونجا رو داریم. یعنی شما می‌تونید با پرداخت مبلغی، اکانت استارباکس رو بگیرید و دیگه بعد از اون توی هر شعبه‌ای از این مغازه‌ها برید میتونید به اینترنت وصل بشید و از اونجا کارهاتون رو انجام بدین. استارباکس محیط بسیار خوب و دوست‌داشتنی هستش که جون میده آدم بره و بشینه به اینترنت وصل بشه و یا دستک دنبک و کتاب و دفترش رو ببره و اونجا درس بخونه و مطالعه کنه. هیچ نیازی هم نیست که حتما قهوه و کاپوچینو سفارش بدی. مثل بعضی از کافی شاپ‌های تهران هم نیست که یه ربع نشستی، صاحب مغازه هی چپ چپ نگاهت کنه که یعنی آقا جون بسه دیگه پاشو برو خونه‌تون. لامصب دموکراسی که میگن همینه دیگه، آزادی توی قهوه‌هاشون هم هستش! البته الان استارباکس نیستم و خونه اسی هستم. میمون آدم شده، من نبودم رفته برای خودش یه لب‌تاپ خریده و در حال حاضر منهم دارم از وایرلس و لب‌تابش نهایت استفاده رو می‌کنم.

راستنی شنیدم فیلم رئیس هم اکران شده. هر چند فکر کنم اینبار از اون فیلمهای ت.خ.م.ی تخیلی استاد کیمیایی باشه و آدم چیز خیلی زیادی دستگیرش نشه ولی خب من ارادت خاصی به استاد و فیلم‌هاش دارم و خیلی دوست دارم این فیلمش رو هم ببینم. حالا توی این مدت سی‌دی همه فیلم‌ها بیرون اومده، من که شانس ندارم! این یکی فیلم رو همچین سفت و سخت می‌گیرند که فکر نکنم حالا حالاها سی‌دیش بیاد بیرون و من بتونم در این غربت فیلم جنجال‌برانگیز استاد رو تماشا کنم. پس رئیس رو ببینید و حالش رو ببرید و جای من رو هم خالی کنید. و حالا ادامه مطلبی که دیروز نوشته بودم.

عصر شنبه است. دور هم جمع شدیم و داریم صحبت می‌کنیم. باسن آسمون پاره شده و چند روزه همینجوری داره بارون میاد. شُر و شُر. هوا خیلی خوب و قشنگه. یه جورایی عاشقونه است. دالاس و این موقع سال و هوا اینجوری خوب و قشنگ باشه، واقعاْ عجیبه! هوا مثل شمال ایران توی روزهای بهار شده. خونه اسی هستیم و داریم از اینور اونور صحبت می‌کنیم. خونه خودمون اینترنت نداریم بخاطر همین دسترسی‌م به اینترنت خیلی کم شده. تلویزیون ایرانی و امیر قاسمی دارند در رابطه با مراسم تشیع جنازه مهستی میگن. بعضی وقتها هم لابه‌لای برنامه، مسعود فردمنش از حکایتهای هفتم و هشتم‌ش میخونه. بین خودمون صحبت تهران و وقایعه جدیدش هست. دوستان، شنیدم لات شدین و یه سری‌هاتون پمپ بنرین آتیش زدین؟! جون من آره؟! راست میگین؟! شما و این حرفها؟! حالا دیگه دو روزه من نبودم شهروند غارت می‌کنید؟! جون من این عکسها رو که من دارم از پمپ بنزین‌ها می‌بینم واقعیت داره؟! بهرحال آدم وقتی دور از ایران باشه نگرانیش در رابطه با اون سرزمین بیشتر میشه. بهرحال چه بنزین کوپنی بشه و چه نشه امیدوارم همه چی به خوبی و خوشی پیش بره. حالا این سهمیه بندی توی خلوتی خیابونها نقشی داشته یا کماکان خیابونها همونجوری شلوغ پلوغه؟!

احتمالاْ از یکی دو روز دیگه بواسطه شرایط کاریم باید برم یه جایی که یه جورایی مثل دهات آمریکاست. حالا اینکه اون دهات کجاست و قراره اونجا چیکار بکنم بماند. شما فکر کنید دهاتی‌ها کلانترشون مرده و دنبال یه کلانتر جدید می‌گردند و منهم قراره کلانتر جدید دهکده بشم! خدایا کرمت رو شکر، جدی جدی دارم کابوی میشم! اسلحه و کلاه تگزاسی‌ش که توی این شهر فت و فراون پیدا میشه فقط میمونه اسبش که اونهم باید برم از یه مزرعه بگیرم. توی دالاس هنوز هم از همون مزرعه‌هایی که توی فیلم‌ها می‌بینید زیاد دیده میشه. مزرعه‌های بزرگ با نرده‌های سفید که توش اسبها یورتمه میرند. دالاس نسبتاْ شهر جدید و نوسازی هستش. یه شهر صاف و فلت و مسطح که توش حتی یه سربالایی و تپه هم دیده نمیشه دیگه کوه که جای خودش داره! فقط بقول خودشون توی " دَن تاون " یعنی مرکز شهر می‌تونید چند تا ساختمون خیلی بلند ببینید که البته اونها هم واقعاْ بلند و آسمونخراش هستش جوری که اگر بخواهی بالای ساختمون رو ببینی کلاهت از سرت میوفته. حالا انشالله بعداْ بیشتر در رابطه با دالاس براتون میگم. خلاصه که خواستم بگم که احتمالاْ یکهفته تا ده روزی نیستم. نگرانم نباشید. خودم هم بدم نمیاد برم یه جای خلوت و ییلاقی و یه کاری رو تچربه کنم که تا حالا هیچ وقتی انجامش ندادم. امیدوارم همه چیز ختم بخیر بشه، آمین!