پنجشنبه، ۷ تير ۱۳۸۶

دالاس هستم. همون شهری که سریی قبل هم اومده بودم. یکی از بزرگترین شهرهای ایالت خیلی بزرگ تگزاس. برخلاف همیشه توی این موقع سال یعنی وسط ماه جون داره بارون میاد. از اون بارونهایی که تا حالا ندیده بودم. بارونهاش با بارونهای ایران فرق داره. بخدا راست میگم، یه جور خاصیه. خیلی شدید و سیل‌آساست. جوری که دیروز چند تا از پروازهای فرودگاه دالاس ـ فورت‌فورد کنسل شد. شانس آوردم پروازم دیروز نبود وگرنه معلوم نبود سر از کدوم فرودگاه آمریکا درمیاوردم و با این زبون الکنم حتماْ الان داشتم توی صحرای نودا پیاده میومدم! در حال حاضر برخلاف ذهنیتی که داشتم هوا اصلاْ گرم و مرطوب و شرجی نیست بلکه خیلی خوب و عالیه.

پرواز خوبی داشتم. پنج ساعت و نیم تهران تا فرانکفورت، یه توقع چهار ساعته توی سالن ترانزیت و بعدش هم یازده ساعت پرواز تا دالاس یه جورایی برای آدم دیگه کون و کپل باقی نمیذاره! از تهران تا آلمان در کنارم یه خانم خیلی خوب ایرانی بود که داشت میرفت پیش همسرش کانادا. همسفر خوب باعث میشه آدم زمان رو خیلی احساس نکنه. با هم خیلی صحبت کردیم در رابطه با ایران، غربت، تحصیل، کار، اون چیز درازی که نذاشته بودند بفرسته توی بار و آورده بود توی هواپیما و ما هم گذاشته بودیم زیر پامون و گویا پرده چوبی برای آشپزخونه بود و خیلی چیزهای دیگه. راستش تا وقتی با هم بودیم روم نشد اسمش رو بپرسم ولی فکر کنم اسمش بهاره بود. از آلمان تا آمریکا هم بغل یه پسر هندی بودم. انگلیسی رو خیلی بد صحبت میکرد و تموم صحبت ما به همون پنج دقیقه اول محدود شد که ازم پرسید کجا میرم و از کجا میام و از همین سوالات. پنداری هندیها هم مثل ما ایرانیها فضول هستند و دوست دارند از همه جیک و پوک آدم سر دربیارند! توی هواپیما کتاب رویای تبت نوشته فریبا وفی رو خوندم. ای بدک نبود ولی خب توصیه هم نمی‌کنم بخونیدش.

الان دو روزه که رسیدم احتمالاْ از فردا هم میرم سر کار. یه کار خاص و تا حدودی سخت که خب حتماْ تجربه جدیدی برام خواهد بود. اینبار نمی‌خواهم در مقابل این سرزمین و آدمها و فرهنگش جبهه بگیرم. هر چند، بار قبل هم جبهه نگرفته بودم بلکه یه مریضی مهلک اومده بود سراغم که حالا کاری بهش ندارم، اصلاْ نمی‌خواهم به دفعه قبل فکر کنم. قصد دارم همه چی رو از نو شروع کنم. امیدوارم که موفق بشم. راستی از همه‌تون بخاطر لطف و صفایی که توی کامنت‌تان بود تشکر میکنم. تک تکش بهم امید داد. اینی که این سر دنیا باشی و ببینی کلی آدم، دوست دارند و نگرانت هستند یه حس خیلی خوبی به آدم میده.

اینبار توی دالاس مستقل زندگی می‌کنیم. دیگه خونه اسی نیستیم. اینجوری بهتره. فکر کنم آدم هر چی استقلال ( مالی - فکری - معنوی ) بیشتری داشته باشه زودتر میتونه با اینجا اخت بگیره. یه آپارتمان خیلی نقلی و خوشگل توی یه مجتمع گرفتیم که خب جا داره همینجا از همسر عزیزم که همه اینکارها رو به تنهایی انجام داده تشکر کنم. جکوزی مجتمع توی هوا باز و دقیقاْ زیر بالکن خونه ماست. توی این دو روز که هر چی سرک کشیدم از ماه پریان خبری نبود. گویا اینها فقط زمستون میرن توی جکوزی. باید یادم باشه دفعه بعد خونه رو دم استخر مجتمع بگیریم. اینجوری شاید دو زار هم گیر من اومد! مثل اینکه پا قدمم هم خیلی خوب نبود از اون سرزمین که اومدم بیرون، بنزین سهمیه‌بندی شد به این سرزمین هم که پا گذاشتم مهستی از دنیا رفت. فکر کنم همینجوری پیش بره یکبار دیگه که بیام ایران و برگردم جنگ جهانی سوم شروع بشه!

دوشنبه، ۴ تير ۱۳۸۶

هيچ وقت نتونستم اون چيزی رو كه موقع رفتن هميشه حجمش در گلوم به حداكثر ميرسه و آزارم ميده رو در كلمه توصيف كنم. اصلاً انگار از جنس كلمه نيست، حس مطلقه و بعضی وقتها اونقدر بين كلمه و اين حس فاصله می‌بينم كه نوشتن برام غيرممكن ميشه. اين فاصله‌ها هميشه بوده، در نزديكترين روابط‌ و در تمام نوشته‌ها و در تموم روزها و شبهای با ستاره و بی‌ستاره‌ام. نميدونم اين چه حس لعنتی‌يه كه هميشه موقع رفتن و خداحافظي به سراغم مياد. شايد نه تنها من، كه بسراغ همه‌مون مياد. مثل همون بغضی كه هميشه دم رفتن مياد و بيخ گلومون رو ميگيره. دل كندن خيلی سخته اونم دل كندن از جايی كه ريشه‌هات اونجاست. ريشه‌ها كه نه، همه بود و نبودت اونجاست. همه‌ی هست و نيستت. همه‌ی دار و ندارت.

سالهاست كه عادت كرديم به اون ديوار شيشه‌ايی فرودگاه، يَله بديم و تك‌تك عزيزترين آدمهای زندگی‌مون را با نگاه بدرقه كنيم و يه تيك بزنيم كنارشون و ببينيم كه دارند دونه دونه از زندگی‌مون خارج ميشن. از اون دايره تنگ و دوست داشتنی‌مون كه قانون و مقرراتی داشت و قرار بر اين نبود كه هر كسی رو توش راه بديم و مُهر مَحرمی بر پيشونی‌شون بچسبونيم و حالا ديگه سالهاست كه تعداد اين مُهر‌ها و مَحرم‌ها داره روز به روز كمتر و كمتر ميشه تا اينكه اينبار قرعه بنام خودمون خورد. حالا ديگه اين خودمون هستيم كه قراره بريم و از اون دايره تنگ و دوست داشتنی خيلی‌ها، از اون مُهرها و مِهر‌ها جدا بشيم. حالا ديگه قراره خودمون بشيم مسافر چمدون بدست شهر آرزوها. حالا ديگه قراره اين خودمون باشيم كه بريم و از فردا شب و پس فردا شب خواب تَركه‌های آلبالو و بهار نارنج‌های روزهای آغازين ارديبهشت رو ببينيم. خواب يه دنيا خاطره، يه شهر، يه كشور، يه امامزاده، يه دريا، يه دشت، خواب اون ستاره‌هايی كه نخفتند و تا الهه صبح چشم به اون ديوار شيشه‌ايی مهرآباد دوختند. دوختند و دوختند تا روی اون تابلوی لعنتی حك شد كه مسافر چمدون بدست شهر آرزوها هم تهران رو ترك كرد. ايران رو ترك كرد. همه‌ی اون ريشه‌ها رو ترك كرد. تهران، شهری كه دوستش داشتيم از اون بالا چقدر نجيب و دوست‌داشتنی‌تره. متنفرم از خداحافظی‌‌های مهرآباد. متنفرم از خداحافظی‌های شبانه. متنفرم از خداحافظی‌های شيشه‌ايی. متنفرم از خداحافظی‌های بی‌آغوش كه هر چه هست بغض هست و هق‌هق گريه.

و اين دم رفتن باز هم يادی كنيم از ايل و قبيله. از عشيره ... قبيله چيز عجيبی‌ست. حتی وقتی سنگسارت می‌كنند باز دوست‌شون داری. باز دلت نمی‌آيد كه فحش‌شان بدی و بگی حيوانند، حتی اگر باشند. مادر و پدر و برادر و خواهرم هستند. آدم نيستند، خويش‌اند. خون‌اند. نَسب‌اند و اينگونه جداشان می‌كنی و تبرّك‌شان می‌كنی و ميذاری يك گوشه، جدای از بقيه آدمها. حتی اگر بهت بگن سنگ، بگن بی‌دين و ايمون و احمق. خيلی چيزها بگن ... و قبيله چيز عجيبی‌ست. همان جايی‌ست كه سرنوشتت، روح و روانت، تموم بود و نبودت، گره خورده به تك‌تك گره‌های اون چادرهای سياه و نخ‌نما شده پای دامنه. همانجايی‌ست كه عشق‌ها گره خوردند به زلفهای دختر چوپون. قبيله چيز عجيبی است. پاك است. منزّه است. مقدس است. متبرك است به عطر و ياد همه اون عَشَقه و بومادران‌هايی كه سالهاست پژمرده‌اند و تو هنوز باور نداری. نی چوپون چه سوزی داره در اين قبيله دور افتاده.

تغيير و موجوديت جديد، ترس داره. دلهره داره. هراس و شايد يك دنيا مشقّت داره. ميشد همين جا توی همين خاكِ پر از مِهر و دوست‌داشتنی موند و لونه ساخت و به فرداها دلخوش بود. ميشد همينجا موند و دل به قضاء و قدر داد. تغيير ترس داره، دلهره داره ولی قطعاً اينبار با داشتن هدف و انگيزه شرايط فرق ميكنه. بايد بخوام. بايد بتونم. بايد بسازم. بايد نترسم. بايد بكنم و جدا بشم. ميشد همينجا موند و روزها و شبها رو هی خط خطی كرد و دلخوش ستاره دنباله‌دار، هر شب هر شب چشم به آسمون دوخت ولی حالا كه اين فرصت هست چرا نرم، چرا نسازم، چرا نتونم رشد كنم و بزرگ بشم. سالهاست كه خط خطی كردم. سالهاست كه رَج زدم همه اون روز و شبهای بلند و بی‌فردا رو. هر شب خواب‌مون برده و هيچ وقت به اون ستاره دنباله‌دار نرسيدم. حالا حالاها فرصت هست برای خط زدن، حالا حالاها فرصت هست برای رَج زدن. حالا حالاها ميشه قصه گفت و به عشقِ رسيدن اون ستاره دنباله‌دار، كاسه آب پر از يخ رو برداشت و رفت توی پشه‌بند بالای اون پشت‌بوم‌های كاه‌گلی خوابيد و از لای اون پشه‌بند و سوراخ‌های ريزش هی ستاره ديد و هی ستاره چيد و اينبار بدون شمردن گوسفندها خوابيد. سخته ولی حالا كه اميد هست يكبار ديگه همه‌ی هست و نيست رو، همه‌ی بود و نبود رو، همه‌ی داشته‌ها و نداشته‌ها رو می‌چپونم توی يه چمدون تا يكبار ديگه مسافر و مهاجر بشم. شايد اينبار اون ستاره‌ دنباله‌دار رو توی يه سرزمين ديگه پيدا كردم. شايد اينجوری آرومتر بشم. شايد اينجوری اون چمدون رو راحتر بكشم. شايد اينجوری ديگه اون ديوار شيشه‌ايی رو اينقدر مات نبينم. هميشه دم رفتن از اين شايدها زياد بوده دنيايی از شايد‌ها ... و تو چه ميدونی آخرين مسافر ايستگاه متروك بودن چه حس و حال و چه طعم و مزه‌ايی داره؟! بايد دونه دونه تموم خاطرات سی ساله‌ات رو بچپونی توی يه گـُله جا تا بفهمی اون ترس و استرسی كه دم رفتن باهات رفيق و مونس ميشه يعنی چی.

پشت ديوار دلم
خبری نيست
به جز وحشت تنهايی سخت
خبر سبزی برگ
و همان بوی بهار
كه هميشه سر ساعت هفت، می‌آمد پشت در بالكن خانه ما
در پس فكر پر از خستگی‌ام
خبری نيست
مگر وزش حرفی تند
و صدای ساعت
كه مداوم خبر از آمدن و رفتن عمرم دارد

پارسال هم يك بار ديگه هم اين راه و اين مسير رو امتحان كرده بودم. پارسال هم رفتم و يه مدت بعدش برگشتم. رفتم چون بايد می‌رفتم. بهترين و مناسب‌ترين تصميم توی اون موقع رفتن بود و برگشتم چون بايد برمی‌گشتم. بهترين و عاقلانه‌ترين تصميم هم توی اون موقعيت، برگشتن بود بنابراين هم از اون رفتن و هم از اون برگشتن كلی درس گرفتم و تجربه كسب كردم. الان هم دوباره اين مسير رو امتحان می‌كنم. سخته ولی خودم دوست دارم كه صابون اين سختی به تن و بدنم بخوره و البته اينبار با ديد بهتر و يه هدف قوی‌تر دارم ميرم. نميرم آمريكا كه ببينم چی ميشه كه اگه هدف و انگيزه نداشته باشی اونجا هم قرار نيست هيچ اتفاق خارق‌العاده‌ايی بيفته. اونجا هم روزمره‌گی مياد سراغت و مثل همينجا هر روزت بدتر از ديروزت و چه بسا خيلی سخت‌تر از مملكت خودت ميشه. توی اين شش ماهی كه ايران بودم خيلی به آينده و سرنوشت و مسير زندگيم فكر كردم. برای خودم هدف ساختم و خودم رو توی موقعيت‌های مختلف گذاشتم تا خودم رو برای رفتنی بهتر و مصمم‌تر آماده كنم. بنظرم همه اونهايی كه موقعيت رفتن رو دارند بايد برند ولی نه چشم و گوش بسته كه اونجا هيچ حلوايی خيرات نمی‌كنند. بنابراين اينبار با ديدی وسيع‌تر دارم ميرم تا بتونم زندگی نويی رو شروع كنم كه مدتهاست اونجا هم يه نفر هست كه منتظرمم. دفعه قبل با و تا اذان مغربی ديگر رفتم و اينبار به اميد طلوعی ديگه چمدون به دست، اون ديوار شيشه‌ايی رو پشت سر ميذارم.

هميشه يه سری دوست و رفيق خيلی خوب داشتم كه توی رفاقت برام كم نذاشتند. شايد هيچ وقت نتونستم جواب اون همه مهر و محبت‌شون رو بدم. شايد كه نه قطعاً نتونستم و توی تموم اين همه سال هيچ وقت به اندازه اين شش ماه به حضور اونها نياز نداشتم كه فقط همينجا ميتونم ازشون تشكر كنم و بس كه هر چيز ديگه‌ای بگم نمی‌تونه مهر و محبت اونها رو جبران كنه.

خب ديگه بار و بنديل رو بستم و چمدونها پشت در آماده هستند. بليط و پاسپورت و يه دنيا خاطره. وقت كمه و قطعاً شما اين نوشته‌ها رو در حالی می‌خونيد كه من روی آسمون هستم و دارم با اون زبان انگليسی نصفه نيمه يه چيزهايی رو به مهموندار حالی می‌كنم. اينبار اينجا و اين پست به لطف يكی از دوستان آپديت ميشه. نه كشور آمريكا برام خيلی مهم هست و نه زندگی توی ته دنيا و اون همه ناز و نعمت كه فقط و فقط بخاطر بودن در كنار همسر خوبم و ساختن فردايی بهتر اينبار راهی شدم پس برام دعا كنيد. خداحافظ ريشه دوست داشتنی كه هيچوقت نمی‌تونم ازت دل بكنم و هر جای دنيا كه باشم هميشه دوست دارم. خداحافظ همه‌ی دوستان نديده خوبی كه هميشه دوست‌تون داشتم. برام دعا كنيد كه عوضی‌ها دلم براتون خيلی تنگ ميشه.

چهارشنبه، ۳۰ خرداد ۱۳۸۶

شركت ما يه كار خيلی خوبی رو شروع كرده و اون هم اينه كه با يه كلينيك تخصصی پزشكی قرارداد بسته و در حال حاضر يه سری از روساء و مديران رو برای چك‌آپ كامل به اين مركز درمانی می‌فرسته تا اگر خدای نكرده نخبگان عرصه علم و صنعت! دارای مشكل و بيماری هستند قبل از اينكه زرتشون قمصور و رو به قبله بشن و قرار باشه با عزرائيل دست و پنجه نرم كنند، پزشكان به كمك‌شون بيان. توی اين حين و بين قرعه بنام منهم خورد و حدود يكماه پيش رفتم و يه تست كامل دادم. مجموعه و كادر درمانی و پزشكانی بسيار خوب و خوش‌برخورد با مديريتی عالی كه كاملاً مشخصه دست‌اندركاران، الگوبرداری از يكی از كشورها و كلينيك‌های خارجی كرده‌اند وگرنه خودمون كه به شخصه چنين هنری نداريم. خلاصه كه يه صبح تا ظهر لخت و عور در خدمت اين گروه درمانی بودم. خون دادم، باكمال ميل و با رضا و رغبت براشون توی ظرفهای پلاستيكی جيش كردم، نوار قلب گرفتند. اكو كردند. براشون روی تريدميل نيم ساعت دويدم. راديولوژی كردند. اپتومتری و اديومتری كردند يعنی با يه متر، شنوايی و بينايی‌مون رو اندازه گرفتند! و خلاصه همه سوراخ سنبه‌ها و جاهای كشف شده و كشف نشده بدن‌مون رو معاينه و توی هر سوراخی يه انگشتی كردند. پس از چندی جواب آزمايشات همراه با يك پرونده كامل بدست‌مون رسيد. گفتم شايد بد نباشه شما خوانند‌ه‌های عزيز هم از وضعيت من باخبر باشين شايد اينجوری حس بهتری نسبت بهم پيدا كردين!

پروفايل جسمانی
قد: 184 سانتی‌متر ( كه البته فكر كنم تنها چيزی كه اونجا خراب بود همين دستگاه اندازه‌گيری قدشون بود چون اينجور كه از ظواهر امر مشخص هستش قد من بلندتر و رشيدتر از اين حرفهاست. ) وزن كنونی: 94 كيلوگرم. سطح بدن: m2 2/17. شاخص توده بدن BMI ( عجب چيز با كلاسيه! ): 8/27 Kg/ m2 اينجور كه جدول مشخص كرده من الان توی طيف اضافه وزن هستم. محدوده وزن ايده‌آل برای شما: 79 – 85 گروه خونی: A+

معاينات بالينی
فشار خون: 70 / 110 ميلی‌متر جيوه. تعداد نبض: 76 در دقيقه. اسپيرومتری ( تست تنفسی ): نرمال. اديومتری ( تست شنوايی ): افت شنوايی در فركانس‌های 4000 تا 6000 هرتز كه می‌تواند بنفع مواجهه با صوت مضر باشد ( البته من شنوايی‌م خيلی خوبه. ديگه خفاش يا هواپيمای آواكس نيستم كه بخواهم صدای الكترونها رو هم بفهمم ولی در مجموع من معنی اين جمله رو نفهميدم ) اپتيومتری ( بينايی سنجی ): نرمال. چشم پزشكی: نرمال. سيستم تنفسی: نرمال. شكم و دستگاه گوارش: نرمال. سيستم اسكلتی عضلانی: نرمال.

سيستم قلبی عروق
الكتروكارديوگرام ( ECG ) حين استراحت: نرمال. برون ده قلبی 60% نرمال. دريچه‌های قلبی كاملاً سالم می‌باشد و هيچگونه اختلالی در حركات ديواره قلب مشاهده نمی‌گردد. اندازه قلب و عملكرد آن كاملاً نرمال می‌باشد. در طول انجام تست ورزش افزايش تعداد نبض و فشار خون شما در محدوده طبيعی بوده است و تغييراتی بنفع وجود اختلال در خونرسانی قلب شما مشاهده نمی‌گردد و ميتوان گفت كه گردش خون در عروق كرونر شما در حال حاضر كفايت نيازهای بدن شما در زمان حداكثر فعاليت بدنی را می‌نمايد.احتمال ابتلاء شما به بيماری قلبی در طی 10 سال آينده: 3% بيشترين نقش را در ارتباط با ريسك شما كلسترول بالای خون و بالا بودن نسبی LDL آن ايفاء می‌نمايد همچنين سابقه بيماری قلبی در پدر شما می‌توانند ريسك بيشتری برای شما بهمراه داشته باشد.

آزمايشگاه
بررسی آزمايشگاهی انجام شده نشان دهنده اختلال نمی‌باشند.

پرونده اصلی پيش پزشكِ شركت بايگانی شده ولی قطعاً اون كلينيك سعی كرده با يه زبون ساده و عاميانه نكات مهم رو جوری بنويسه كه همه بفهمند. اينجور كه از ظواهر امر مشخصه شكر خدا همه چيزمون صحيح و سالم و مثل ساعت كار ميكنه حالا باز اگر بين خواننده‌ها، پزشكی پيدا ميشه كه از اين چيزها سر درمياره اون هم يه لطفی كنه و اين عدد و رقم‌ها رو يه آناليز كنه ببينه اوضاع و احوال ما چه جوريه. با كمال تشكر. كيـوان

سه شنبه، ۲۹ خرداد ۱۳۸۶

zelzeleh.jpgديروز تهران نبودم. خيلی هم دور از تهران نبودم. توی دور و بر حاشيه همين اَبرشهر دوست‌داشتنی بودم. رفته بودم سر قبر بابام. ديگه روزهای آخره. كی به كيه، توی اين شهری كه معروف‌ترين كوچه‌ش كوچه علی چپه، شما هم فكر كنيد منظورم اينه كه روزهای آخر بهاره! دَم‌دمای ظهر و هوا گرم بود و پنداری توی اين گرما لطف و صفای اون امامزاده كمتر ميشه. شايد هم جاذبه‌ و گيرايش عصر پنج‌شنبه‌ها خيلی بيشتره. سر صلاة ظهری هيچ جنبنده‌ايی نبود. يه دوری زدم و يه كمی سبك شدم. نه بخاطر اونها كه قطعاً اونها ديگه نيازی به حال و احوالپرسی ما ندارند بلكه فقط بخاطر خودم بود كه رفته بودم. عصرش رضا بهم زنگ زد و خبر از اومدن زلزله داد. زلزله؟! توی كسری از ثانيه يه چيز زبر و ضخيم و كلفتی‌ چسبيد زير گلوم و شاش‌بند شدم. يهويی سرم تير كشيد. انگاری ميگرن گرفتم. به خيلی‌ها فكر كردم. همه دوست و آشناها و رفقها و همه فك و فاميلی كه دوست‌شون دارم و حتی اونهايی كه نمی‌خواهم سر به تن‌‌شون باشه از جلوی چشمم رژه رفتند و يهويی يادم افتاد من چقدر آدم دور و نزديك رو دوست دارم. يادم افتاد چقدر به همه اونهايی هم كه نمی‌خواهم سر به تن‌شون باشه علاقه دارم. البته اينها رو توی اون موقع حساس كه نه بلكه بعداً بهش فكر كردم و يادم افتاد!

نميدونم كی قراره تقدير رقم بخوره و يه بلای طبيعی نازل بشه و توی تهران زلزله بياد ولی واقعيتش اينه كه شايد اين زلزله رو هم مثل خيلی از چيزهای ديگه يه تابوش كرديم و گذاشتيم يه گوشه‌ايی و اصلاً نمی‌خواهيم بهش فكر كنيم و فقط قراره با انشالله و ماشالله رفع بلا كنيم. فقط اميدواريم هيچ وقتی تهران رنگ زلزله رو بخودش نگيره وگرنه توی اين مدتی كه خدا به من يكی عمر داده، نديدم هيچ سازمان و ارگان و نهادی كار چندان مفيدی در اين رابطه كنه. قطعاً باز كه مدارس باز بشه توی مدرسه‌ها يه مانور زلزله راه ميندازند و تلويزيون بچه‌ها رو نشون ميده كه كتاب و دفتر رو ول كردند و رفتند زير ميز و معلم‌شون هم توی چارچوب در وايستاده و والسلام. اين شد نهايت آنچه كه قراره در رابطه با زلزله گفته و اطلاع‌رسانی بشه. اين شد همه آموزش و مقابله با زلزله. اتفاقاً دوستانم هم كه مهندس عمران هستند ميگن فقط بايد دعا كنيم هيچ وقت تهران زلزله نياد وگرنه با اين ساخت و سازهای آبكی كه به چس وصل و به گوز پيونده، با اين لوله‌كشی‌ها گاز، با اين كوچه‌های تنگ و باريك عملاً ديگه نميشه هيچ كاری كرد. فقط بايد دعا كنيم. يكبار ديگه هم زنگ خطر بصدا دراومد و يه لرزش 3 ريشتری ترسی همانند ديروز به تن و بدن مردم پايتخت‌نشين انداخت ديگه وای بحال يه لرزش 6 ريشتری و بيشتر كه تصورش هم فاجعه است. بواسطه سوء‌مديريت چند ده ساله شهر تهران بجايی رسيده كه در مقابله با زلزله كاملاً آسيب‌پذير هستش پس فقط بايد رو به قبله بشنيم و دعا كنيم، فقط دعا!

شنبه، ۲۶ خرداد ۱۳۸۶

قبض موبايل رو گذاشتم جلوم و دارم بـروبـر بهش نگاه می‌كنم. اينبار بايد 300/75 تومن پرداخت كنم و فقط تا چهارم تير وقت دارم. چهارم تير، چه زمان جالبی! خيلی اهل تلفن و صحبت كردن نيستم ( معلومه! ) ولی خب توی اين چند ماه مجبور شدم با موبايل بيشتر از هميشه صحبت كنم و اينهم شد ثمره اون حرف زدنهای زيادی. حال كه به شما نياز است كجاييد ای كسانی كه من باهاتون اينهمه حرف زدم، آيا كسی هست مرا در پرداخت هزينه موبايل ياری كند؟!

كلاس زبان امروز بواسطه مريض شدن خانم معلم تعطيل شد. وقتی ديشب خانم معلم بهم SMS زد و گفت كه سرمای بدی خورده و امروز قادر نيست بياد سر كلاس و منهم فوراً اين خبر رو به سه تا شاگردِ نره‌خر ديگه SMS كردم پنداری خبر آزادسازی خرمشهر رو بهشون دادم! همچين جشن و سروری برپا كرده بودند كه تا دوازده شب داشتند برام از اين آيكونهای ماچ و بوسه می‌فرستادند. نميدونم اين كلاس و دفتر و كتاب چه رمز و رازی داره كه وقتی قرار ميشه آدم بشه شاگرد و معلمش حتی سنش كمتر از خود آدم هم هست باز اون شيطون موذی و قديمی ميره توی يه جای تنگ و تاريك و گرم آدم و آدم دوباره بچه ميشه و دوست داره باز سر كلاس كِرم بريزه و شوخی كنه و كلاس رو بهم بزنه. منهم كه از بچه‌گی توی اين موضوع يد طولايی داشته و دارم. چهار تا شاگردی كه سر كلاس هستيم و مجموع سنی‌مون نزديك به دو قرن! ميشه فقط كافيه خانم معلم پنج دقيقه دير بياد، بزن و برقصی راه ميندازيم كه بيا و ببين. از يك ربع مونده به پايان كلاس هم " خسته نباشيد " ها شروع ميشه. اين خانم معلم ما هم كه آخر وجدان، انگاری قسم خورده هميشه كلاس رو تا ثانيه آخر اداره كنه و فكر ميكنه اگه يه موقع ده ثانيه كلاس رو زودتر تموم كنه شايد كسی به خواستگاريش نره! البته انصافاً هم كه معلم بسيار خوبی هست و توی اين چند ماه منهم پيشرفت محسوسی توی زبان انگليسی كردم هر چند معلم‌های قبلی خودشون كه نيستند ولی خداشون اينجا هست و بايد اعتراف كنم اونها هم معلم‌های بسيار خوبی بودند ولی صحبت سر اين بود كه اونموقع‌ها چون كلاس كاملاً خصوصی بود و من هم تك و تنها سر كلاس بودم بنابراين خيلی بازيگوشی می‌كردم و اصلاً دل به كار نميدادم ولی الان ديگه خودم تصميم گرفتم درس بخونم و اون سه نفر بقيه هم يه جورايی مزيد بر علت شده و مزاحم كارهای حاشيه‌ايی هستند! البته باز ذهن‌تون به بيراهه نره چون من فقط معلم خانم نداشتم. اون موقع هم كه يه معلم غول دومتری مرد هم داشتم، زبان نخوندم بنابراين فكر نكنيد جنسيت توی اين مورد نقش داشته.

پنج‌شنبه دنبال يه سری از كارهام بودم. تهران خيلی گرم شده. گرم كه چه عرض كنم بعضی روزها عملاً غير قابل تحمل ميشه. نميدونم دور تا دور تهران دريايی، خليجی، اقيانوسی هست كه هوا اينجوری شرجی و رطوبتی و دم كرده ميشه؟! همه اعضای بدن كه با هم در ارتباط هستند اينجور مواقع بهم می‌چسبند! مثلاً انگشتهای دست! ( آره ارواح عمه‌ام ). شب جمعه خونه علی شلمبه بودم. بواسط حضور ديگر دوستان از ديگر استانها و مناطق ايران، منزل عملاً به باغ‌وحشی كوچك و دوست‌داشتنی و خودمونی تبديل شده بود كه فقط فروش بليط نداشت. تنها آدمی كه توی اون جمع بنا به دليل نخوردن بعضی چيزهای زهره‌ماری عقلش سر جاش بود من بودم كه متاسفانه بايد هفت، هشت، ده تا آدم لايعقل رو تحمل می‌كردم و هر پنج دقيقه يكبار هم با يه كدوم‌شون ميرقصيدم، منهم كه رقاص و هنرمند! البته ناگفته نماند كه منهم نامردی نكرده و هر چی ميوه و از اون زيتون سياه، درشت‌ها بود رو خوردم. چقدر هم كه زيتون‌هاش خوشمزه بود. من اصولاً توی مزه خوردن آدم قهار و زبردستی هستم!

دوشنبه، ۲۱ خرداد ۱۳۸۶

با هم بيگانه شديم. من با تو، تو با اون، اون با من و دوباره قصه از سر گرفته شد و حكايت آغاز شد من با تو، تو با اون، اون با من. بعدِ چندی دوباره همه چی از سر گرفته ميشه، دوباره نقطه سر خط. دوباره سرمشق تازه. دوباره. دوباره. دوباره فردا و فردا و فردا. آی با كلاه. ای بی‌كلاه. " ه " آخر چسبان. " ی " آخر تنها. يادش بخير روزی رو كه با هم عاشق شديم. من عاشق تو، تو عاشق اون، اون عاشق من و دوباره من عاشق تو. بعدِ چندی دوباره با هم بيگانه شديم. من با تو، تو با اون، اون با من، با نفس‌های من. با نگاه‌های تو. با آرزوهای اون. با حس‌های همديگه. با كلام همديگه. با هم بيگانه شديم. سه نقطه. سه نقطه. سه نقطه. و چقدر خط زديم تموم اون سرمشق‌های عاشقی و دلدادگی رو. سه نقطه. سه نقطه. سه نقطه. و از همون وقتی كه با هم بيگانه شديم، با هم غريبه شديم، از هم دور شديم، چقدر از اين سه نقطه استفاده كرديم. همه زندگی‌مون شد سه نقطه. يادت هست؟! خوب بهش فكر كن، شايد همه اون روزها و شبها و سكوت و كلامی كه پر از سه نقطه بود رو دوباره بياد آوردی. بجای تموم اون نامه‌های عاشقونه، بجای تموم اون آی باكلاه، ای بی‌كلاه‌ها، بجای تموم اون شب‌های پرستاره و بی‌ستاره، بجای روز، بجای شب، بجای پستوی پر از راز، بجای جانماز باز مونده كنج اتاق، بجای جارو حصيری، بجای هويجی كه يه روز صبح، خوشبختی بهش رو كرد و دماغ آدم‌برفی شد، بجای شمعی كه تا نصفه سوخته بود، بجای نون لواشی كه توی سفره خشك شده بود، بجای اون ساعت بزرگ و چوبی آويزون به ديوار، بجای قهوه‌ايی كه هميشه ته فنجون باقی ميموند و هيچ فالی هم باهاش گرفته نمیشد، بجای پنكه زنگ‌زده توی انباری، بجای ايوان و تراس و اون تك صندلی لهستانی، بجای همه اينها سه نقطه گذاشتيم و بس، يادت هست؟! سه نقطه. سه نقطه. سه نقطه. شايد يك جای كار می‌لنگيد. شايد بيشتر از يه جای كار می‌لنگيد. شايد يكی از اون چند حلقه، گمشده فراموش شده بود. شايد اصلاً ماهيت حلقه‌ها فراموش شده بود. شايد بايد بجای حلقه‌ها هم سه نقطه می‌ذاشتيم. سه نقطه. سه نقطه. سه نقطه.

vajeh.bmp

شايد تو بودی و من نبودم. شايد من بودم و اون نبود. شايد اون بود و تو نبودی. شايد همه بوديم و هيچ كس نبود. شايد ما بوديم و سايه بود. شايد سايه بود و ما نبوديم. سه نقطه. سه نقطه. سه نقطه. يك، دو، سه امتحان می‌كنيم. چقدر امتحان بكنيم؟! چقدر سه نقطه بگذاريم؟! چقدر سر مشق تازه بگيريم؟! چقدر بين دو خط بنويسيم؟! چقدر روی میم تشديد بذاريم. چقدر روی نون فتحه بذاريم، چقدر اون سه تا حرف " ز " رو هی ياد بگيريم و هی فراموش كنيم. " ز " دسته‌دار. " ز " ريی. " ز " ذالی. ای گـُه بگيره هر چه " ز " دسته‌دار و بی‌دسته است. ای خدا آخه چقدر " ز " ؟! چقدر " ر " ؟! چقدر ه و ك و ف و ت و هزار و یک كوفت و زهره‌مار دیگه؟! چقدر بهونه؟! چقدر فلك؟! چقدر مشق؟! چقدر حرف تكراری؟! چقدر يه دست و يه پا آويزون كلاس باشيم. چقدر نمره‌هامون رو دستكاری كنيم و چقدر ولی‌مون رو فردا بياريم مدرسه؟! سه نقطه. سه نقطه. سه نقطه. كدوم ولی، كدوم خط، كدوم فلك، كدوم مشق.

همه جای بوی ناء گرفته. بوی نم. بوی رطوبت. كاش بارون اومده بود تا اينبار هم اين بوی ناء و رطوبت رو بحساب بارون می‌نوشتيم ولی بارون نيومد، خساست كرد وگرنه ديگه بايد ميومد. خيلی وقته كه نيومده. سالهاست كه باهاش بيگانه شديم. خيلی وقته زير بارون خيس نشديم. ديگه بهار و تابستون و پاييز و زمستون هم مهم نيست، وقتی قرار باشه بارون نياد ديگه ماه و سال و فصل افاقه نميكنه. كاش بارون ميومد. كاش تو ميومدی. كاش سه نقطه. سه نقطه. سه نقطه. يادش بخير. يادته توی اون تئاتر قديمی می‌گفت، خاطرات مثل شراب ميمونه هر چی قديمی‌تر ميشه گيرايش هم بيشتره. حالا ديگه اين خاطرات قديمی‌شده ديگه، نشده؟! يادته می‌گفت، نجابت توی تاريكی بيشتره؟! حالا ديگه هوا تاريك شده، دِلامصب نشده؟! يادته، سه نقطه. سه نقطه. سه نقطه. نه، تو كه ديگه يادت نيست. تو خودت نخواستی يادت بمونه. تو كه ديگه ميل بارون نداری. تو خودت خواستی زير بارون خيس نشی. تو كه ديگه هوس شراب كهنه رو نكردی. تو كه ديگه با خاطراتت زندگی نمی‌كنی تو كه ديگه، سه نقطه. سه نقطه. سه نقطه ... ! پايان

يكشنبه، ۲۰ خرداد ۱۳۸۶

ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که زیر غلتکی می‌رود
و گفتن اینکه سگ من نبود
ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره‌جویی از انسانی
دوست داشتنش بی‌احساس عشقی
او را به خود وانهادن
و گفتن که دیگر نمی‌شناسمش
ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من اینچنینم
ساده است که چگونه می‌زی‌ایم
باری زیستن ساده است
و پیچیده نیز هم...

شنبه، ۱۹ خرداد ۱۳۸۶

در حاليكه طوفان گونو سواحل جنوبی ايران رو در برگفته بود و جدی جدی داشت مدعی ميشد در گذشته‌های نه چندان دور يه سری از جزاير نفتی جنوبی هم مال گونو بوده! و ميخواست بزور اونها رو از ايران جدا كنه، آب و هوای بهشت‌گونه سواحل شمالی ايران روح آدميزاد رو به پرواز درمياورد. من اگه مطمئن باشم بهشت هم هواش مثل اين روزهای شمال ايران هستش دو ركعت نمازم رو ميخونم كه اون دنيا توی بهشت سكنی بگزينم. هر چند كی از من پاك‌تر، من كه توی اين دو روزه دنيا كاری نكردم بنابراين بخوام نخوام اون دنيا جام توی بهشت هستش!

از اونجايی كه ديگه شمال رفتن بواسطه شلوغی جاده‌ها شده عذاب اليم و بايد بالاجبار 7-8 ساعت توی راه باشی، اينبار موقع رفتن و برگشتن عينهو دزدها و شبروها نصفه شبی راه افتاديم تا به ترافيك اعصاب‌ خرد‌كن جاده نخوريم. قرار بود جمعه به تهران برگرديم كه در رای‌گيری بعمل آمده باز هم بواسطه شلوغ بودن جاده در روز جمعه، پنج‌شنبه صبح خروس‌خون به سمت تهران راه افتاديم. ببينيد كی راه افتاديم كه من پنج‌شنبه ساعت نه صبح خونه‌مون بودم و چهار تا روزنامه هم خونده بودم!

بواسطه بارش‌های گاه و بيگاه، هوای شمال بسيار خوب بود. دروغ نگفته باشم فقط يكبار و به اصرار دوستان تا نارنجستان رفته و روی اون سه هزار تومن ورودی، هزار تومن ديگه هم گذاشتم و يه انار بستنی خوردم كه با خوردن همون هم سرديم كرد و كم مونده بود به ريق ريق بيوفتم كه چايی نبات به دادم رسيد. مابقی ايام همش توی ويلا ولوو بودم و بغير از رفتن به دستشويی ديگه تكون از تكون نخوردم. پنداری دو قلو زايمان كرده بودم! البته اينكه ميگم تكون نخوردم يعنی بيرون از شهرك نرفتم وگرنه هرزگاهی دور شهرك چرخی زدم و دو بار هم دم غروب رفتم كنار دريا تا رمانتيك بازی دربيارم و غروب خورشيد رو ببينم ولی هر دوبارش هوا چنان ابری بود كه گويا سالهاست اصلاً خورشيد توی اون منطقه وجود خارجی نداشته بهمين منظور فهميدم كه به ريخت و قيافه ما اينكارها نيومده و بايد همونجوری خشك و خشن و عبوس با خورشيد برخورد كنم.

دوستی عزيز كتاب سمفونی مرد‌گان نوشته عباس معروفی رو بهم هديه داده بود. تموم اين چند روز رو به خوندن اين كتاب گذروندم. تا حالا از معروفی كتاب نخونده بودم و از اين بابت خوشحال بودم چون اگه از اين كتابش كه تقريباً معروفترين رمانش هم بود خوشم ميومد حتماً بسراغ كتابهای ديگه‌اش هم ميرفتم. راستش كتاب رو خوندم ولی ازش خوشم نيومد. كتاب 350 صفحه است كه اگر به سه قسمت تقسيم‌ش كنيم بخش‌های اول و سوم كتاب خيلی كند و گنگ هستش ولی بخش ميانی، روون و پر كشش پيش ميره. اگه كتاب رو خودم خريده بودم بعيد ميدونم تا آخر ميخوندمش ولی چون هديه بود و اگه نمی خوندم عذاب وجدان می گرفتم بنابراين با هر مشقتی و جون كندنی بود كتاب رو تا آخر خوندم. هر چند خيلی‌ها نوشته‌های معروفی و بخصوص سمفونی مردگان رو خيلی دوست دارند ولی فكر نكنم من يكی ديگه جرات كنم سمت كتابهای معروفی برم!

يكشنبه، ۱۳ خرداد ۱۳۸۶

يه هفته كامل كه نه ولی خب 4-5 روزه فرهنگی رو پشت سر گذاشتم! توی اين چند روز بنا به دلايل مختلف چند باری مجبور شدم برم ميدون انقلاب. قبلاً هم گفته بودم حالا می‌خواهيد بخندين ميخواهيد نخندين ولی بنظرم يكی از بهترين جاهای دنيا، ميدون انقلاب و اونهم بخاطر اون همه كتابفروشی‌های خوشگل و جينگول و مستونش هستش. آدم وقتی ميره ميدون انقلاب دست ‌به ‌آب هم كنه وقتی از توالت ميايد بيرون ميبينه ناخواسته يه بسته كتاب و چند تا CD زده زير بغلشه و بعدش هم كه ديگه خوندنِ نصف كتاب توی تاكسی و دراز كردن 21 انگشت دست و پا و خوردن چايی و قهوه و تخمه و ميوه و خوندن ادامه كتاب آی می‌چسبه. من نميدونم چه جوری بعضی‌ها سالهاست زنده‌اند و نفس می‌كشند ولی هنوز چهار تا كتاب نخوندند!

جديدترين فيلمی رو كه پريشب‌ها ديدم و البته بايد اعتراف كنم من خيلی دير اين فيلم رو ديدم چون محصول سال 1989 سينمای آمريكاست، فيلم We are no angels با بازی رابرت دنيرو بود كه بنا به رواياتی فيلم مارمولك رو از روی اين فيلم ساختند. فيلم روون و قشنگيه كه نشون ميده چه جوری دو تا دزد و مجرم از توی زندان فرار می‌كنند و بعدش در پوشش پدر روحانی در شهر سير و سياحت می‌كنند. من نميدونم چرا در زمينه كشف فيلم‌های خوب يه كمی عقب افتاده هستم. بهرحال يكی از توصيه‌های اين چند روز تعطيلی ميتونه ديدن اين فيلم باشه.

چند تا كتاب خريدم و چند تايی هم از دوستانِ عزيز هديه گرفتم. دلم نمياد همه رو تند تند بخونم و بعدش دوباره بی‌كتاب بمونم. دوست دارم كم‌كم و ذره ذره بخونم‌شون و ازش لذت ببرم. اگه خدا بخواد داريم از فردا تا جمعه ميريم شمال. خيلی وقته شمال نرفتم. نزديك به ده ماهه هيچ مسافرتی نرفتم. دارم با خودم چند تا كتاب می‌برم كه اونجا بخونم. شايد برخلاف هميشه اينبار توی شمال خيلی تنها باشم. دور و برم شلوغ نيست و اتفاقاً اين ميتونه خيلی هم برام لذتبخش باشه. هر چند وارد ويلايی ميشم كه كلی كتاب‌های خوب و خوندنی ميشه توش پيدا كرد. اتفاقاً شايد هم بخاطر اينكه كتابهای خودم زود تموم نشه از كتابهای دكتر، صاحب ويلا خوندم! خساست منهم اينجور جاها گل ميكنه. جديداً كتاب مورچه‌هايی كه پدرم را خوردند رو خوندم. اسم عجيب غريبی داشت كه همين اسم باعث شد كتاب رو بخرم. البته توی مغازه چند صفحه‌ايش رو خوندم و از كتاب كه مجموع چند داستان كوتاه هست خوشم اومد. نويسنده داستان علی قانع هستش. اينهم ميتونه يكی از كتابهايی باشه كه در اين چند روز تعطيل ميتونيد بخونيد.

وقتی از اونور آب برمی‌گشتم اسی يه بلوز گرمكن تيم ملی فوتبال ايتاليا بهم هديه داد كه بخاطر پوشيدن و پز دادن اين گرمكن آبی سورمه‌ايی فوق‌العاده خوشگل هم كه شده مجبورم آق‌دايی رو هم بكشم و هر روز برم و دور شهرك بدو‌م. جون مادرتون اگر يه موقع من رو ديدين، خجالت نكشين و بياين جلو يه سلام و عليكی بكنيم با كمال ميل و اگر هم شما قبول كنيد با آغوش باز می‌پذيرم‌تون البته اميدورام شما ديگه مثل اون خانمه كه شب چهارشنبه سوری ديدمش با مامان و بابا و تموم فاميل و خاندان سببی و نسبی‌تون نياييد اينجوری شايد دو طرف به يه توافقی رسيديم و چند روز بعد رو تونستيم با هم يه لب دريايی بريم و يه كمی توی سواحل شمال قدم بزنيم. همه كه ديگه مثل اون خانمه شب چهارشنبه سوری بدشانس نيستند!

پارك‌وی رو ديدم. ظاهراً قرار بوده فيلم در غالب ژانر وحشت باشه و ما هم توی سينما و در حين ديدن فيلم بترسيم ولی خب متاسفانه چنين نشد. اينكه يه خانم با چاقو دو تا انگشت يه مرد رو قطع كنه كه چيزی نيست الان بعضی از خانمها با قمه چيزهای بزرگتر از انگشت شوهرشون رو هم قطع می‌كنند و كسی نيست آخ بگه و بترسه ديگه يه چاقو خيار پوست‌كُنی كه ديگه اين حرفها رو نداره. فكر كنم اينی كه قرار شده فيلم رو افراد زير 16 سال نبينند فقط يه مانور تبليغاتی بود كه به فروش بيشتر فيلم كمك ميكنه. توی پارك‌وی هيچ آلفرد هيچكاكی ظهور نكرده و اصلاً فكر نكنيد داريد ميريد سينمای وحشت رو تجربه كنيد ولی توی اين بازار بدون فيلم خوب، ديدن پارك‌وی رو توصيه ميكنم. اگه با اين ذهنيت نريد كه قراره يه شاتل هوا بشه ميتونيد از ديدن فيلم لذت ببريد. منهم با اجازه‌تون برم تا چند روزی در كنار سواحل خزر استراحت كنم. چون ديگه خودم ماشين ندارم فكر كنم توی اين چند روز نتونم به كافی‌نت هم سری بزنم. بنابراين احتمالاً اينترنت، بی‌اينترنت! توی شهرك منتظرتون هستم، يادتون باشه اونی كه لباس گرمكن تيم ايتاليا تنشه منم!

شنبه، ۱۲ خرداد ۱۳۸۶

سلام. آره بابا درست اومديد. هيچ اشتباهی نشده نه هكی انجام شده و نه آدرس رو اشتباهی تايپ كردين. فقط " از پشت يك سوم " به لطف دوستی بسيار بسيار عزيز كه خودش ديگه حالش از ريخت و قيافه تمپلت قبلی كه البته زحمتش رو هم خودش كشيده بود، بهم ميخورد تغيير چهره داده و در آستانه تابستون رخت و لباسی نو بر تن كرده. خودمون كه جز خوردن و خوابيدن كاری بلد نيستيم و عرضه اينجور كارهای فنی و مهندسی رو نداريم، اين بود كه رفيق عزيزم لطف كرده و قبول زحمت كرده و اينكار رو برام انجام داد. بنابراين همينجا همه با هم به احترام مارمولك ايستاده و كلاه‌مون رو از سر بر ميداريم و براش يه هورا می‌كشيم كه اگه نبود اين رفيق عزيز من هنوز داشتم توی بلاگ اسكای می‌نوشتم!

قطعاً همه‌مون با اون قالب و تمپلت گرم و آبی‌ و خاكستری رنگ خيلی اُنس گرفته بوديم و خيلی دوسش داشتيم ولی خب شايد اون هم مثل خيلی از چيزهای ديگه به جبر تاريخ محكوم و تبديل به خاطره شد. شايد خودم خواستم اينكارو كنم تا بدونم تغيير هميشه هست، تا بدونم بايد حركت كرد، بايد رفت، بايد تكون خورد. هيچ چيز موندنی نيست. شايد اينجوری اون كيوان آبی رنگ واسه هميشه توی ذهن‌مون ثبت بشه. منهم اون رو خيلی دوست داشتم و باهاش خيلی خاطره‌های خوب داشتم، خيلی، خيلی ولی خب از اين به بعد سعی می‌كنم اين يكی رو هم دوست داشته باشم و باهاش رفيق بشم، شما هم سعی‌تون رو بكنيد.