گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
محسن نامجو گوش میكنم. آهنگ ترنجش رو. داره كمكم از نامجو خوشم مياد. با هر فريادش من هم گم ميشم. گم ميشم و پيدا ميشم. نصفه شبهه. يعنی راستش اصلاً نميدونم ساعت چنده ولی فكر میكنم مدتهاست كه از دوازده شب گذشته. همه خوابيدند. هر چند همهيی نيستند. تك و تنهام. پنجرهها بازه. صدای باد مياد. بادی كه میپيچه لابهلای شاخ و برگ درختها. انگار كه دارند عشقبازی میكنند باد و درخت. وزش يه نسيم هم توی اين هوا ميتونه نعمتی باشه. بوی دريا مياد. بوی ساحل. بوی اقيانوس. بوی دوردورا. بوی عطر تن تو. بوی يادها. بوی ... از اون دورترها صدای موج مياد. اينجا و دريا؟ اينجا و اقيانوس؟ اينجا و موج؟ خونه بوی تو رو گرفته. خونه هوای تو رو داره. خونه كه نه، دلم بهونه تو رو ميگيره. دلم تو رو فرياد ميزنه. صدای نامجو توی فضا پخش شده. همين الان يه چيزی برات نوشتم ولی پاكش كردم. هنوز اونقدر صادق نشدم و جرات ندارم كه وقتی دستم رو ميذارم روی كيبورد، بذارم اين حس لعنتی بره و هر چی كه بفكرم ميرسه رو برات بنويسم. هی بايد بنويسم و هی پاك كنم. هی پاك كنم و هی رج بزنم. میترسم. میترسم كه بخندی به همه اون چيزهايی كه توی ذهنم داره دست و پا ميزنه. میترسم كه ريشخند بزنی به همه اون دغدغههام. میترسم چون شايد همه چيز تاريخ مصرف داشته باشه. صدای نامجو مياد. آهنگ ترنجش. صدای باد مياد. بوی دريا. بوی اقيانوس ...
جام تو شركت عوض شده و از اون تشكيلات و برو بيای عظيم و جايگاه معزّز و ايست خبردارهای صبحگاهی و دَبدَبه و كَبكَبهی قبل از مسافرت به ينگه دنيا خبری نيست. يعنی بنده خدا، مسئولين شركت میخواستند برام يه حركتهای مثبتی انجام بدند ولی بنا به دلايلی كه دونستنش به هيچ كدوم از شماها ربطی نداره خودم قبول نكردم و الان عينهو راهبهها، تك و تنها گوشه ديـر افتادم و فعلاً كسی كاری به كارم نداره. توی اين اطاق اگه يه موقع زبونم لال، حالم بد بشه و از هوش برم و رو به قبله هم بشم هيچ كسی خبردار نميشه مهندس جوونی كه روزی به تنهايی چرخهای عظيم و زنگزده صنعت رو به تنهايی به دوش میكشوند و میچرخوند، الان زرتش قـَمصور شده و دراز به دراز رو به موت و با عزرائيل داره دست و پنجه نرم ميكنه. روزگاره ديگه، مال ما كه هميشه، گهی زين به پشت بوده و پنداری هيچ وقتی قرار نيست خر مراد رو سوار شيم و چند صباحی پشت به زين باشيم. هر چند خدا رو چه ديدی شايد زمون تركتازی ما هم فرا رسيد و بليطمون برنده شد!
توی كامپيوتر اين رئيس قبلی كه يه شبه تاج و تختش واژگون شد و الان من بجاش جلوس كردم، هر چی ميگردم هيچ چيز دندونگيری پيدا نمیكنم. نه عكسی، نه فايلی، نه فيلمی، نه نوشته و مطلب به دردبخوری هر چند حتماً اون هم هر چی داشته از روی كامپيوترش پاك كرده و از خودش ردی بجا نذاشته كه ارواح عمهاش مثلاً بگه كه به هيچ سايتی گريزی نميزده و همش سرش بكارهای خودش مشغول بوده. هر چند مگه خود من فايلهای موجود روی دستگاه كامپيوترم رو گذاشتم برای نفر بعدی كه ديگران چنين كنند با خودشون و با ما؟!
الان ديگه چون مثل قبلاًها چيز رستم رو نمیشكونم و هر روز شاتل هوا نمیكنم بنابراين درايوهای كامپيوتر رو میگردم و چشمم به جمال يه فولدر بنام حسامالدين سراج روشن ميشه. توی اين بازار كساد و توی اطاقی كه فقط صدای جيرجيرك مياد، باز كاچی بعض هيچيه و تو شهر كورها آدم يه چشم خودش خلبانه! هر چند هميشه سراج رو دوست داشتم ولی الان خيلی تو مُودش نيستم و دپرسم ميكنه ولی خب چه كنم كه اين مكان ديگه جای گوزيدن نيست و اينبار شهرام، بهرام نداريم و توی اين اطاق در حال حاضر نمیخورم و نمیخوابم و دوست ندارم و نميدم جاييی نداره!Media Player رو باز میكنم و بعد از بيست دقيقه كه تار و سه تار و سنتور و كمونچه همه با هم متفقالقول مینوازند و ديگه كمكم دارم نااميد ميشم كه اين هم فقط گوشهايی از موسيقی سنتی رو بصورت بیكلام و لايت نشون ميده و هيچ خبری از خواننده نيست، يهويی سراج با يه چهچه از اون دور دورا سر و كلهاش پيدا ميشه و ميزنه زير آواز و دِبرو كه رفتيم. حالا نرو كی برو؟! خيلی حال و روز خوبی داشتيم حسامالدين هم ذهنمون رو بال و پر ميده و ذهن هم عينهو كبوترهای تخمه سگ واسه خودش هی بال بال ميزنه و ميره اينور اونور.
فايلها و آهنگهايی هم كه تویMP3 Playerم هست همچين دست كمی از فولدر سراج نداره. البته موسيقی سنتی توش نريختم ولی يه سری آهنگ هست كه جون ميده واسه مراسم ختم و عزاداری! بیمداح و روضهخون همه رو به گريه ميندازه. فولدر ايرانیش كه همه درد و رنج و غم غصه است. ستار، ابی، گوگوش، شهريار قنبری، سياوش قميشی، فرهاد، مرجان، فريدون فروغی و سه چهار تا آهنگِ درام و جنازهكِشی از رضا صادقی و فرزاد فرزين و يه چند تا آهنگ از اين جَك و جونورهای هموطن خودمونی و گروههای زير زمينی كه شنيدنش دل آدم رو ريشريش ميكنه. ديگه زدم به سيم آخر و هر چی آهنگ درام و عزا و نوحه و ماتم هستش رو انتخاب كردم و ريختم روی امپیتری پليرم! يه آهنگ هم از زيبا شيرازی دارم كه فوقالعاده است. اين خواننده شايد همهی آهنگهاش قشنگ و دلنشين و جوونپسند نباشه و يه كمی پيرمردی و پيرزنی باشه ولی خب اين يه دونه آهنگش كه خيلی قشنگه. نميدونم اسم آهنگ چيه ولی اين شعرها توشه كه خيلی به تن و بدون و روح و روان آدم میچسبه.
بیمنّت از خاكم بكن / از هوسم پاكم بكن / غرق امواجم بكن / فكر سرانجامم بكن / از خواب بيدارم بكن.
با تو من در شب خيالی ديگری دارم به سر / همچو شبگردی مرا از خواب بيدارم بكن
يه فولدر هم دارم از خوانندههای تُركی كه همچين سوز و گداز داره كه دل آدم كه هيچی تا اون بيخ و بن باسن آدم رو هم ميسوزنه. من كه تركی بيلميرم ولی اين ابراهيم تاتليس و ماحصُون و اِمراح همچين ضجه و ناله ميزنند كه آی دَدَم ياندِر. فولدر با كلاس و آدم حسابیوار خارجی هم با خوانندههايی چون جرج مايكل، ويتنی هوستون، سلين ديون و چند تا خواننده ديگه كه نمیشناسمشون تنها آهنگهايی هستند كه هر كسی كه برای تست، MP3 رو ازم ميگيره تا صداش رو چك كنه، من بهش توصيه میكنم اونها رو گوش كنه تا از حال نره! بقيه همهشون آدم رو بحالت افسردگی مزمن و جنون ادواری واميدارند و آدم هی حالی به حالی ميشه و هوس ميكنه بره و دل رو بزنه به دريا و از بالای برج ميلاد خودش رو به زمين بيافكنه!
شلوار جين آبی پُر رنگی رو كه پارسال همين موقعها همراه با دو سه تا شلوار ديگه خريده بودم و تا الان اصلاً نپوشيده بودم و هنوز ماركهاش عينهو زنگوله بهش آويزون بود رو از توی كمد درميارم. اين شلوار جين اين شانس و لياقت رو داشته كه همراه من تا خود خودِ آمريكا بياد و اونجاها رو هم ببينه و شايد از بد حادثه! دوباره به اين سرزمين برگرده. نه مهمونی آنچنانی هست و نه قول و قرار با خوشگل و از ما بهترونی كه قرار باشه آلاگارسون كنم و به سر و كلهی خودم برسم ولی خب همينجوری حال كردم بعد از يكسال، شلوار جين نويی رو كه ديگه داره بيد ميزنه و نخنما ميشه رو با يه پيرهن نوی ديگه بپوشم. اتفاقاً با هم ستِ ست هم ميشن. پيرهنه هم سرمهايی با چهار خونههای آبی كمرنگ هستش. راستش، چشم نخورم با همين دو تيكه لباس خيلی جيگر و خوشتيپ شدم. فكر كنم همه اونهايی كه من رو ديدند در خوشتيپی من همعقيده باشند! دَم دستم كسی نيست كه بخواهم پُز ماركهای كلاريون و گپم رو بدم. شانس كه نداريم يه روز هم كه رخت و لباس ماركدار میپوشيم دوست و رفيق دوروبرمون ميشن نادر و كيميا ولی اگه يه روز با شلور كردی توی خونه هم باشيم يهويی كلی آدم فرنگ رفته و خارج ديده و يه موقع ديدی اصلاً خود جورج آرمانی از در خونه اومدن تو!
نصفه نيمه موندن شلوار بين زانو و شرمگاه! و بالا نيومدنش حاكی از اين قضيه است كه چاقتر از پارسال شدم. وقتی از آمريكا برگشتم هفت، هشت، ده كيلو وزن كم كرده بودم ولی خب توی همين چند ماه، جبران مافات كرده و چاق شدم كه البته دور بودن از ورزش عمده دليل اون ميتونه باشه. داشتم میگفتم، شلواره زير يه قسمتهای برجستهايی گير كرده و بالاتر نمياد ولی كور خونده. سی، سیوپنج هزار تومن پولش رو دادم مگه ميشه نياد بالا. اگه شده نصف باسن و حواشی و متعلقات رو ببُرم، اينكارو ميكنم تا شلوار رو تنم كنم. با هر مشقت و جون كندنی شده ميكشمش بالا و با رياضت دكمههاش رو میبندم. خيس عرق شدم. نفسم به هنهن افتاده. انگاری اومدم كوهنوردی و يه نفس تا كُلكچال اومدم بالا. هر كاری میكنم دكمه آخری ديگه بسته نميشه كه خب اونهم عيبی نداره اونجا رو ميذارم برای هواخورش!
شلوار جين، نو كه باشه و يا تازه شسته شده باشه خيلی بد ميره تن آدم ولی يه كمی كه پوشيدی به اصطلاح جا واز ميكنه و بايد اميدوار باشم كه اين شلواره هم جا واز كنه وگرنه يه سری جاهام بعلّت فشار حادثه عينهو نارنجك منفجر ميشه. اصلاً چی ميشد يه سری از اين تشكيلاتی كه به ما آقايون آويزونه، مثل شما خانمها، تو كار ميذاشتند و اينجوری آويزونمون نمیشد و هی دَلنگ دُولونگ اينور اونور نمیرفت؟! ديگه مجبور هم نبوديم هر جا ميريم اين سه چهار كيلو بار آويزون رو با خودمون حمل كنيم و شلوار هم كه میپوشيم يه چيز قلمبه از اون وسطها نميزد بيرون. خانمها هر جای تاريخ و جغرافيا بهشون اجحاف شده باشه اين يه جا رو خيلی شانس آوردند كه ديگه شلوارشون مثل مال ماها قلمبه نميشه، هر چند اون بنده خداها هم وقتی تیشرت و تاپ و ركابی ميپوشن مجبورند قلمبهگی و آويزون بودن يه سری چيزها رو تحمل كنند. پنداری توی آويزون بودن و تحمل قلمبهگیها همه چيز به مساوات تقسيم شده!
پنجشنبه از دَمدمای غروب تا پاسی از نيمههای شب در يكی از خونههای خوشگل و با صفای نياورون مراسم بزن و بكوب نامزدی بابك، برادر همسر محترم برگزار شده بود كه ما هم در اين مراسم حضور فعالی داشتيم. هر چند در نبود همسر گرامی بهمون خيلی خوش نگذشت و ميون اون همه فَك و فاميل باز هم احساس غربت و گنگی میكرديم ولی خب جای همسر عزيز رو به شدت خالی كرديم. در همينجا هم برای اين پسر و دختر خوشگل و جوون آرزوی سعادت و خوشبختی میكنيم، باشد كه رستگار شوند.
از پنجشنبه صبح تا حالا يه سردرد ناجوری افتاده توی اين سر و كله من كه اصلاً نميدونم مبداء و منشاء اون چی ميتونه باشه. ديروز ( جمعه ) كه تقريباً تموم روز خوابيده بودم. وقتی سرم رو ميارم پايين انگار كه يه وزنه سُربی توی سرم ميچرخه و هی اينور و اونور ميره و مياد ميخوره به پس و پيش كلهام. تجربه سردرد چند روزه و اين شكلیشو رو ديگه نداشتم. توی اين دو سه روزه چند تا استامينوفن كدئين و بُروفن و اَدويل هم خوردم ولی افاقه نكرده. خدا اين يكی رو بخير بگذرونه! عصر ديروز فيلم خارجی صحرا و شب هم سیدی قاچاق فيلم نقاب كه ظاهراً چند سالی هم توقيف بود، بخونه ما هم رسيد و من از اونجايی كه اصلاً تصميم نداشتم برای ديدن اين فيلم به سينما برم پابهپای بقيه خونواده نشستم و فيلم رو تماشا كردم. فيلم كه چه عرض كنم ... خلاصه كه پیپی كرديم توی دو ساعت وقتمون كه پنداری چون طلا ارزشمند بود. بواسطه سردرد نمیتونستم كتاب بخونم وگرنه محال بود نقاب رو ببينم. روزنامههای شرق و همميهن رو هم با بدبختی و تيتروار خوندم.
از قرار معلوم و بنا به كامنت و ايميل يه سری خوانندهها، بعضی از ISPهای محترم لطف كرده و اين وبلاگ رو هم فيل- تر كردند. نميدونم مبنای فيل- تر كردن چی هستش و بر چه اصل و اساسی يه سايت يا وبلاگ رو فيل- تر میكنند ولی هر چی كه هست از قرار معلوم چند روزيه كه ما هم البته نه بطور كامل و گويا بر اساس سليقه، رفتيم توی باقالیها. البته من خودم از تهران و با چند كارت اينترنت چك كردم، وبلاگم بخوبی معلوم و مشخص بود ولی گويا در بعضی از شهرستانها فيل- تر شدم كه خب اين نميتونه خبر خيلی خوبی باشه. آدم وقتی ميبينه كه يعنی نمیتونه اين وبلاگ رو ببينه، دست و دلش خيلی به نوشتن نميره. والله فكر نمیكنم توی اين وبلاگ مطالب خاص و آنچنانی نوشته ميشد كه حالا بخوام اين دو خط رو هم ننويسم. والله بخدا من آدم ترسو و محتاطی هستم و اگه بهم بگن ننويس مثل بچه آدميزاد سرم رو ميندازم پايين و ميرم توی همون دفترچه يادداشتهای قديمی، خاطرات و روزمرگیهام رو مینويسم بنابراين ديگه فيل- تر كردن نداره.
از دوستانی كه اينجا رو نمیبينند و الان هم به يه كـَلكی اومدن و دارند میبينند ممنون ميشم با ذكر مشخصات دقيق خود و شهر مورد سكونتشان بگن از كجا هستند و چی شد كه اصلاً يهويی اينجا رو نديدند و حالا من بايد چيكار كنم كه اوضاع مثل قبل روبراه بشه و همه بتونند چيز ما رو ببينند!
پشت دیـوار دلـم
خبــری نیست
به جز وحشت تنهایی سخت
خبـر سبـزی بـرگ
و همان بـوی بهـار
که همیشه سر ساعت هفت میآمد پشت در بالکن خانه ما
در پس فکرِ پُر از خستگیام
خبـری نیست
مگر وزش حرفی تند
و صـدای ساعـت
که مداوم خبر از آمدن و رفتن عمرم دارد
سرعت اينترنت پايين هستش و تا يه صفحه درست و حسابی و مثل آدميزاد باز بشه، خواهر مادر آدم سرويس شده و آدم سه بار ارضاء شده و به اوج رسيده و از نفس افتاده ولی هنوز نصف صفحه لود نشده و صفحه عينهو آدمهای معلول و عقبافتاده يه دست و پا بهت چشمك ميزنه. تا اين صفحه باز بشه همينجوری ناخودآگاه اين فكر و خيال لعنتی و صاحبمرده مثل يه منحنی سينوسی، هی بالا و پايين ميره. يه بار توی اوج يه بار توی فرود. هی ميخندی و توی دلت هی گريه ميكنی. باز خوبيش اينه كه خندههات رو هستند و جماعت هم همين رو میبينند و كاری به اون گريهها ندارند. اصلاً چی ميخواستم بگم كه به اينجا رسيدم؟! مُخ كه مخ نيست انگاری توش چُسيدن. موندم من چه جوری اونهمه كتاب و درسهای چرت و پرت دانشگاه رو ياد گرفتم. نمرههام هم بد نبود. ديگه آدم كون عالم و آدم رو پاره كنه و هر هفته، هر هفته همراه با تيم واليبال توی شهرهای مختلف مسابقه داشته باشه و اون هفتههايی هم كه بازی نداره با دوستان شمال و جنوب و شرق و غرب ايران باشه و آخره سر هم با معدل 16 فارغالتحصيل بشه، خوبه ديگه؟! حالا قرار نبود با اين مدرك زپرتیمون بريم بركلی درس بخونيم، ولی خب چه شبها كه تا سر اذان ظهر از توی اطاقم جُنب نخوردم و چشمم به يه سری ورق پاره بود تا واحدها رو پاس كنم و موقع امتحانها كه ميشد قيافهام عينهو معتادها و عملیها، سياه و زير چشمها گود افتاده ميشد. عروس خيلی خوشگل بود كـُورك هم درمياورد! خلاصه كه آدميزاد چه جون و اراده و انگيزهايی برای اين دو روزه زندگی داره.
دو خط مینويسی. هيچ كسی خبر از چيزی نداره و اصلاً نميدونه منظورت چی بوده، يكی ميگه برو يكی ميگه بمون و همه هم فكر میكنند خودشون عقلكـُل هستند و خودشون دارند درست ميگن. اين همه و عقلكلی كه ميگم شامل حال خودم هم ميشه ها. اونجاها كه بايد نظرتون رو بگيد و حرف بزنيد همه جماعت لالمونی میگيريد حالا اينجايی كه من سر صبحی دو كلوم همينجوری تفريحی و تخمی و تخيلی نوشتم هر كسی يه برداشتی كرده و هر كسی يه پند و اندرزی داده. اگه جواب بدی بايد جواب كلی آدم با تفكر و ايده و عقايد مختلف رو بردی و اگر هم جواب ندی كه شايد باعث سوءتفاهم بشه. اگه جواب بدی به يه سريها برميخوره و اگر هم جواب ندی كه چه ميدونم حتماً فكر میكنند نظرشون برات مهم نبوده. خلاصه گـُه گيجه ميگيری كه چه كنی با اين جماعت و اين صفحه آبی رنگی كه شايد ديگه عمر و نفسش به شماره افتاده.
ايميلها رو چك ميكنم و باز هجوم سرسامآور ايميلهای تبليغاتی كه يه سری از اندامها رو كلفت میكنند و يه سريها رو نازك میكنند و يه سريها هم قراره يه جاهايی از بدن رو بزرگ و متورم كنند، كلافهام ميكنه. اين ايميلهای ناخواسته رو كه به هيچ دردی هم نمیخوره چون مال ما همه جامون به سايز و اندازه است و نيازی به قرص و پماد هم نداره رو هی پاك ميكنم و هی نيم ساعت بعد انگاری كه براشون كارت دعوت فرستاده باشم دوباره توی ميلباكسم هستند. تصميم گرفتم يه عكس تمام قد و پرسپكتيو و از چهار جهت اصلی و لخت و عور و با بزرگنمايی برخی اندامها از خودم بندازم و برای مدير سايتشون بفرستم تا طرف رخ و هيكل و آلت قتاله و تشكيلات متعلقه رو ببينه و متوجه بشه من نياز به ماده كمكی ندارم، شايد اينجوری افاقه كرد و طرف رضايت داد و از ما كشيد بيرون.
توی لابهلای اون همه ايميل هم يه سری اسم دوست و رفيق میبينم و خوشحال از اينكه بالاخره يكی هم ياد ما كرد و همت كرده دو خط برامون بنويسه ميرم سر وقت ايميلش ولی زهی خيال باطل. دنيای مجازیه و ظاهراً اين دنيا هم گـُهتر از دنيای واقعيه، يه دنيای خشك و خشن و عبوس كه سلام هيچ تنابندهايی بیعلّت و علل نيست. باز هم از طرف رُفقا ايميل اومده كه بيا و عضو فلان سايت شو و اينجا مشخصاتت رو وارد كن و آدرس ايميلت رو بنويس و عكست رو بذار و پروفايلت رو تكميل كن و .... ايميلهای رسيده از دوستان يا همين چيزهاست و يا اينكه طرف تولدش نزديكه و چه ميدونم يكی ديگه حتماً دو قلو زائيده و اون يكی ريده و اينجور كه پيش بره فكر كنم تا چند وقت ديگه هر كسی پريود هم بشه، برامون يه ايميل يادآوری بياد.
ديشب زنگ زدم به اِسی. ظاهراً اولش متوجه نشد كه تلفن از ايران هست چون نگفت الو و طبق معمول هميشه، خيلی خشك و خشن و عينهو آرنولد توی فيلم ترميناتور، جوری كه انگار از همه ملت طلبكاره گفت، Hello و منهم مثل خودشون خارجی بازی درآوردم و گفتم Hi ولی خب Hi گفتن همانا و لو رفتن همانا. هميشه همين جوری ميشه تا ميگم Hi زرتی اسی ميگه چطوری كيوان جون! مثل اينكه اين Hi من خيلی يونيك و انحصاريه. بهش گفتم، جون اسی يعنی من اينقدر تخماتيك انگليسی حرف ميزنم كه با گفتن يه كلمه دستم رو ميشه و اونهم نه گذاشت و نه ورداشت، گفت، آره خيلی تخمی حرف ميزنی! و اين تموم اعتماد به نفسم رو ازم گرفت.
علی قلمبه و هدی عزيز از سنحوزه رفتند دالاس تا كاليفرنيايیها چند روزی مهمون دالاسیهای ايالت تگزاس باشند. با همه بچهها صحبت كردم و يه كمی گفتيم و خنديديم تا نصفه شبی اين دل صاحب مرده كه معلوم نيست بهونه چی رو ميگيره وا بشه. بچهها تا يكشنبه دالاس هستند. آب و هوای دالاس نسبتاً خوب و هنوز گرم و داغ نشده برخلاف تهران كه دو سه روزه هوا خيلی خنك شده و همين خنكی ناگهانی باعث شده ته گلوی من بسوزه و آب دماغم راهی بشه. با جمع بودن بچهها دور هم منهم دلم هوس اونجا رو كرد و خواستم پيششون باشم. ميدونم بهشون خيلی خوش ميگذره. ازم پرسيدند: كی ميايی و منهم خنديدم و با شوخی گفتم، خدا بخواد تا يكماه و چند روز ديگه اونجام. پريروز رفتم و بليطم رو گرفتم! قرار شد اينبار وقتی رسيدم، پاسپورتم رو بگيرند و بذارند توی گاوصندوق تا دوباره جفتك نندازم! دوست هم دوستهای قديم ولی خب اينها هم كه قديمی هستند. يه رفاقت 16-17 ساله رو ديگه ميشه قديمی اطلاق كرد. اگه سير ترشی هفت ساله كه مرهم خيلی از دردها هم هست بودش تا حالا دو بار جا افتاده بود، پس شايد اينجور كه اينها ميگن بهتر باشه و مدارك رو بذارند توی گاوصندوق اوضاع و احوال ما بهتر بشه!
الان صبح شنبه است و اينجايی كه الان من وايستادم يه پنجره داره از سقف اتاق تا دَم كمرم. فكر كنم يكونيم متری ميشه. شيشههای بزرگ و توی اين اتاقهای تنگ و تاريك، همچين پنجرههايی ميتونه غنيمتی باشه برای اينكه وقتی از اين دَم و دستگاه و ميز و كامپيوتر و محيط يكنواخت، خسته شدی بيايی وايستی كنار پنجره و بيرون رو نگاه كنی و فكر و انديشهات رو بال و پر بدی و بذاری پرواز كنه به اون دور دورا و روح و روانت يه نفسی بخوره. به خيلی دورتر از اينجا. به 7500 مايل و بعبارتی 000/12 كيلومتر اونورتر. جايی كه شايد يه سری آدم منتظرت هستند. خوبی اين پنجره و فكر و خيال اينه كه ميتونی توی كسری از ثانيه بری و دوازده هزار كيلومتر اونورتر خودت رو ببينی. توی دالاس، سنحوزه، سانفراسيسكو، اورنج كانتی، فينيكس، نيويورك، واشنگتن، لسآنجلس، تورنتو، لندن، پاريس، فرانكفورت، ميلان و اونور دنيا. اون سر دنيا. همونجايی كه ساعتش، تقويمش، روزها و شبهاش، ماشينها، مغازهها، رستورانها و كافیشاپها و معيارها و استانداردها و آدمها و خلاصه خيلی چيزهای ديگهاش با اينجا تفاوت داره. تفاوتی دقيقاً به همون اندازه روز و شبی كه هيچ وقتی قرار نيست بهم برسند. اينجا روزه اونجا شب. اينجا شبه اونجا روز!
:: امروز ساعت پنج صبح خيلی با خودم كلنجار رفتم تا تونستم همزمان بر نفس امّاره و شيطون و آقدايی غلبه كنم و از توی رختخواب بيام بيرون. پنجشنبهها شركت تعطيل هستش و اگه بيايی سر كار اضافهكار محسوب ميشه. پنج صبح باشه، پنجرهها باز باشه، هوای مطبوع ارديبهشت باشه و نسيم بخوره به سر و صورتت و كِز كرده باشی و خزيده باشی زير پتو و شب قبلش هم دير خوابيده باشی و ... خب بايد خيلی همّت داشته باشی كه بتونی بر اين اين اينرسی رخوت غلبه كنی و اون موقع صبح از خونه بزنی بيرون. همون موقع و توی رختخواب داشتم فكر میكردم اگر برم سر كار چی ميشه و اگه نرم بايد بمونم توی خونه و تا عصر چه كنم و وقتی تعداد ساعت اضافهكاری رو ضربدر نرخ و قيمت هر ساعت كردم، ديدم پاشم و آقدايی رو هم بكشم صرفش بيشتر از اينه كه بمونم توی خونه. اصولاً من اراده و همتم توی يه سری كارها خيلی خوبه فقط اين خوندن زبان انگليسی برام شده آئينه دق و نميدونم چرا نميتونم از پسش بربيام وگرنه تا اينجا هر كس و هر چيزی رو كه اراده كردم تونستم بزنمش زمين! ولی اين يكی من رو از رو برده و انگاری قصد بيرون كشيدن هم نداره!
:: چُُس مثقال بارونه دو سه دقيقهايی كه هرزگاهی رخ مینمايد باعث شده هوای تهرون بهتر از روزهای قبل باشه كه خب اين به مثابه آرامش قبل از طوفان هستش و بايد منتظر روزهای داغ تهرون باشيم. پريروزها حسهای پروانهايم گل كرد و تصميم گرفتم از چهارراه پاركوی تا پارك ملت پيادهروی كنم. همون سر چهارراه پاركوی در حاليكه گوگوش تازه داشت دو پنجره رو ميخوند، شارژ MP3 تموم شد و ريد توی احوالاتم. مجبور شدم به بوق و سر و صدای خلقالله گوش كنم. در حاليكه ادامه دو پنجره اينبار با صدای كيوان اجرا ميشد، دو دقيقه بعد چنان باد و طوفانی شد كه انگاری سونامی شده و كم مونده بود عينهو فرش حضرت سليمان راهی بغداد بشيم. خلاصه كه روزها، روزهای خوش آب و هوايی هستش و اگه ميشد توی اين ارديبهشتی يه نوك پا شيراز بريم قطعاً خيلی خوش میگذشت. اون موقع كه دانشجو بودم برای مسابقات قهرمانی كشور ده روز شيراز بودم ولی باور میكنيد حال و حوصله گشت و گذار نداشتم و هيچ كدوم از آثار باستانی شيراز رو نرفتم ببينم؟! من از همون اول هم بچه مثبت بودم. در حاليكه همه بچههای تهرون شيراز رو بهم ريخته بودند و پی دخترهای خوشگل شهر میگشتند من فقط میرفتم مسابقه ميدادم و بعدش هم چون توی باغ عفيفآباد اقامت داشتيم عينهو پادشاهان دوره زنديه فقط به گشت و گذار در باغ و خوردن و خوابيدن میپرداختم. الان ده پونزده ساله كه داغ اون تخت جمشيد به دلم مونده و ديگه هم فرصت نشده به شيراز برم.
:: يه روز در ميون تصميم میگيرم بزنم به سيم آخر و برم موهام رو مثل همه اين سالها، كوتاه كوتاه كنم ولی خب دلم نمياد و به اميد اينكه وقتی بلند بشه ( منظورم موهام بود! ) خوب ميشه فعلاً دارم با اين برزخ كنار ميام. الان عينهو درخت نارون شدم! سر و كلهام ديدن داره. آرايشگره هم كه هشت ماهه ميگه اين يه دوره برزخ داره و بايد بگذره و من از اين می ترسم كه اين دوره برزخ موهام متصل بشه به دوره برزخ خودم توی اون دنيا! موها بلند شده، با ژل نمیخوابه، میشكنه خلاصه كه عينهو ديو شدم. اون موقع كه موهام نيم سانت بود فر میخورد و عينهو گوسفند ميشدم حالا چه برسه به اينكه 10-15 سانتی شده و با هيچ وسيلهايی هم قابل مهار نيست. اين رو گفتم كه اگر اين روزها كسی رو ديدم زياد جا نخوره و فكر نكنه از امينآباد فرار كردم. خودم حاليم هست قيافم خيلی تخمی شده ولی گذاشتم بلند بشه تا ببينم آخر و عاقبتش چی ميشه!
:: به لطف دوست عزيزی منهم به آهنگهای محسن نامجو دسترسی پيدا كردم. چند روزه كار و زندگيم رو گذاشتم كنار و دارم نامجو گوش ميدم ولی از اين 15 تا آهنگ فقط از سه تاش خوش اومده. ترنج، جبر جغرافيايی و عقايد نئوكانتی. البته نامجو چند تا آلبوم داره و شايد اونها رو گوش بدم بيشتر از آهنگهاش خوشم بياد ولی تا الان اون چيزی كه توی ذهنم بود و در رابطهاش خونده بودم نبوده ولی خب به ضرب و زور هی دارم به آهنگها و شعرهاش گوش ميدم شايد كه بيش از اين ازش خوشم بياد.
:: دلم هوس يه مشت و مال درست و حسابی كرده ولی خب نميدونم دوست دارم بخوابم و يكی مشت و مالم ( يا همون لفظ با كلاسش ماساژم ) بده و يا يكی ديگه دراز به دراز بخوابه و من ماساژش بدم! حكايت تركه با دوست دخترشه كه دوست دخترش ميگه، تو مال من رو بخور من هم مال تو رو. تركه ميگه خب اين چه كاريه هر كسی مال خودش رو بخوره! اينجوی گـُه گيجه گرفتن هم بد درديه. ديدی بعضی وقتها دلت يه چيزی ميخواد ولی نميدونی چيه، الان هم در رابطه با ماساژ منهم همينجوری شدم. خلاصه فقط اين رو ميدونم كه دوست دارم يه كاری كنم كه توش ماساژ نقش اصلی رو داشته باشه، فقط اميدوارم همه چيز ختم به خير بشه!
آدمی و آدميزاد بر خلاف اونی كه ميگه، ذاتاً پند و اندرز و موعظه و خطابه رو دوست نداره و باهاش حال نميكنه. معمولاً دوست داره همه چيز رو خودش لمس و تجربه كنه و تَه و توش رو در بياره، كما اينكه بعضی چيزها اصلاً تَه نداره و هر چی بری و بتازونی به اونه تَهتهاش نميرسی كه اين رو نه تنها من بلكه با تجربهها و بزرگان و انديشمندان بسياری گفتهاند! حالا بعضیهاتون هم زياد خوشحال نشيد كه اصلاً تصميم ندارم در رابطه با اون چيز بیسر و ته بگم هر چند در اون رابطه ميشه دنيايی حرف زد ولی خب فعلاً خوبيت نداره و اينجا خونواده رد ميشه!
بخدا دلم نمياد يه كتاب خوب بخونم و بهتون معرفی نكنم. ميدونم شايد با اينكه بخواهم بخشهايی از كتاب رو اينجا بنويسم خيلی حال نكنيد ولی والله بخدا من هر چقدر هم بخواهم خوب و قشنگ و خوشگل و ملوس بنويسم نمیتونم اندازه همين دو سه تا پاراگراف كه از توی كتاب انتخاب كردم بهتون اطلاعات بدم. ميخوام خودتون بريد بخونيد و عمق فاجعه رو بسنجيد. خداوكيلی ما كجای اين دنيا داريم نفس میكشيم؟!
اين پست رو بنويسم قول ميدم ديگه در رابطه با اين دو تا كتاب صحبتی نكنم چون به اندازه كافی و شايد هم بيشتر در رابطهاش صحبت كرديم. پینكتههايی بر جامعهشناسی خودمانی* رو هم خوندم و اتفاقاً اون رو هم پسنديدم. اگه كتاب قبلی نراقی رو خوندين اين يكی رو هم توصيه میكنم حتماً بخونيد. آقای نراقی، شير مادر حلالت كه با يه زبون ساده و روون و عاميانهپسند و بدور از اون لغات و اصطلاحات تخصصی و قلمبه سُلمبه تونستی حداقل من يكی رو مجاب كنی دو تا كتاب در رابطه با جامعهشناسی بخونم!

ببينيد! تا حدود 70 سال پيش ذغال سنگ در ايجاد تعادل قوا بين كشورهای مطرح آنروز نقش بسيار تعيينكنندهايی داشت اما ديديم كه اين معيار طی حدود 20-25 سال درهم فرو ريخت و نوبت نفت شد، بطوری كه تمامی سالهای دههی هفتم و هشتم قرن گذشته رويدادهای بزرگش تابعی از جريانات نفت بود. يعنی اقتدار ذغال سنگ به نفت واگذار شد. قدرت نيروهای نظامی بزرگ هم در ارتباط مستقيم با در دست داشتن اين مادهی حياتی سنجيده ميشد. مخصوصاً در كشورهای نفتخيز خاورميانه كه كليه حوادث ريز و درشت سياسی يهرحال يه سرش به چاههای نفت ختم ميشد.
دلمون خوشه كه از بزرگترين كشورهای نفتخيز دنيا هستيم. ( اشتباه نكنيد اينها رو من دارم ميگم نه آقای نراقی! ) فكر میكرديم با نصف درآمد نفتیمون میتونيم تموم دنيا رو بخريم و آزاد كنيم ولی با اين اعداد و ارقامی كه پايين نوشته شده، میبينيم نه بابا اينجوريا هم كه تصّور میكرديم نيست و اوضاع ناجورتر از اين حرفهاست. اين آمار شايد يه كمی به نفع دولت هم باشه و سطح توقع ما رو از دولت كمتر كنه. بابا با اين درآمد كه نميشه شقالقمر كرد! ( البته اينها رو گفتم كه كسی كاری به كارم نداشته باشه! ) ولی جداً درامد نفتی خودمون رو با فروش مك دونالد مقايسه كنيد. آدم يه جورايی غيرتی ميشه و دوست داره ديگه اون ساندويچهای خوشمزه مك دونالد رو كه البته پشت سرش هم خيلی حرف و حديث هست و ميگن چاق كننده است و فلان و بيساره رو ديگه نخوره!
... در بهترين حالت معدل فروش نفت ايران در چند سال گذشته سالانه حدود هفده تا بيست مليارد دلار بود. از اين مبلغ بهرحال درصد قابل توجه آن بايد صرف استخراج، حمل، كميسيون فروش و ... و ... و خود تشكيلات پرهزينه وزارت نفت بشود. در حاليكه رقم صادرات آلمان يك هزار ميليارد و يا بودجه نظامی آمريكا 398 ميليارد و يا فروش ساليانه رستورانهای مكدونالد 44 ميليارد دلار میباشد. كارخانه نه چندان بزرگ اتومبيل سازی كرايسلر فقط برای بودجهی تحقيقاتی خودش امسال 6 ميليارد دلار هزينه كرده است يعنی رقمی برابر تقريباً يك سوم كل فروش نفت ايران!
و يا در رابطه با مهاجرت آدمهايی كه ميتونستند به اين كشور خدمت كنند ولی بواسطه دلايلی كاملاً منطقی رفتند و البته خيلیهاشون هم ديگه پشت سرشون رو هم نگاه نكردند، مطالبی نوشته كه فقط وجود همين يه آمار جای كلی تفكر و تامل داره. البته اين تفكر و تامل رو ما نبايد انجام بديم چون واقعاً كاری از دستمون بر نمياد، در ضمن همه ماها وقتی هم قرار باشه به چيزی فكر كنيم به راهها و روشهای مهاجرت فكر میكنيم نه نرفتنش! بنابراين اين مسئولين و تصميمگيرندههای مملكت هستند كه بايد يه فكر اساسی كنند كه چيكار كنند اين نيروی تحصيلكرده اينچنين راهی خارج و بلاد كفر نشن.
و بعد ادامه ميدهد بحث المپياد در كشور ما از سال 1363 در دستور كار قرار گرفت كه تاكنون منجر به عضويت 365 نفر در تيمهای المپيادی كشور شده است و از اين تعداد تاكنون 101 نفر از جانب كشورهای خارجی جذب شدهاند.
* پینكتههايی بر جامعهشناسی خودمانی / نوشته حسن نراقی / نشر اختران / 2500 تومان
** عكس رو بیاجازه صاحبش از وبلاگ ديوونه كش رفتم!
موبايلم قطع و وصل ميشه. جام خوب نيست و بقول معروف آنتن نميده. اين آنتن ندادن نه اينكه فكر كنيد فقط مختص به ايرانه ها نه بابا توی اون آخر دنيا، آمريكای جهانخوار هم اوضاع به همين منوال بود هر چند شماها كه حرف من رو باور نمیكنيد، فكر میكنيد دارم باهاتون شوخی میكنم ولی والله بخدا در رابطه با تلفن و بقول اونها سِلفون، اونجا هم دست كمی از اين خراب شده نداره. صداهه هی ميره و هی مياد و نصف حرفهای طرف رو نمیشنوم. اونجاها كه میبينم اون ميخنده منهم الكی میخندم و اونجاها كه اون ساكته منهم ساكتم. اينجوری حرف زدن ميرينه به اعصابم. شارژ ندارم و اگه امشب نرم خونه فردا بدون موبايل ميمونم. عينهو زنهای حامله باز هم ويار كردم ولی اينقدر اينجا چس ناله كردم و از ويارهام گفتم كه ديگه روم نميشه بگم الان دلم چی ميخواد. هر چند شما هم چقدر براتون مهم بوده و به روی مباركتون آورديد. زن و مرد، پير و جوون، بزرگ و كوچكتون حواله دادين به تخم چپتون و هِرهِر خنديديد. عيبی نداره بخنديد. شما هم بخنديد. نوبت ما هم ميشه. توی كوچه ما هم عروسی ميشه. احتمالاً بگردم و اين ويارها رو يواشكی دَم گوش يه خری زمزمه كنم كه براش مهم باشه، شايد اينجوری آبرومندانهتر هم باشه ولی حالا كو اون خری كه حوصله شنيدن اراجيف من رو داشته باشه؟!
بعد از خوندن كتاب جامعهشناسی خودمونی حالا دارم " پی نكتههايی بر جامعهشناسی خودمانی " حسن نراقی رو ميخونم. از اين كتاب كه مكمّل كتاب اول هستش هم خوشم اومد. دوست داريد بخونيد، دوست هم نداريد نخونيد. اصلاً به من چه شما میخواهيد چه گهی بخوريد. دارم فكر میكنم كاشكی اين عمر بيهوده رو بجای بيخودی و سَرسری گشتن و الكی اينور و اونور رفتن و با تخمهام بازی كردن، صرف مطالعه روی جامعهشناسی میكردم، اونجوری شايد يه انی ميشدم و میتونستم حرفی واسه گفتن داشته باشم و سَری تو سرها دربيارم. هر چند اين روزها تصميم گرفتم دندونپزشك بشم! بجون خودم راست ميگم. چند تا رشته توی سرم هست ولی اين دندونپزشك شدن از همه گزينهها قويتره. میخواهم دندونپزشك بشم و بخوابونمتون روی يونيت و بعدش ... آره، بعدش كِرمهای دندونهاتون رو بكشم، اينجوری بهتره! خدا رو چه ديدی مگه اونهايی كه پزشك شدند شاخ و دُم داشتند يا عقل و شعورشون از من بيشتر بود؟! از بچهگی پزشكی رو دوست داشتم. هم پُز و كلاس داره و هم مايه. هنوز هم خيلی بزرگ نشدم. هنوز هم دلم بهونه تو رو ميگيره. هنوز هم بغض ميكنه و هنوز هم بی تو بودن رو مزمزه ميكنه و ... الو، الو صدا نمياد. باز اين صدای سگمصب قطع شد.
چند شب پيش برنامه شب شيشهای كه بنظرم نقطه عطفی توی برنامههای تلويزيون هستش، گفتگوی زنده و رودرويی با رضا كيانيان انجام داد. بغير از برنامههای ورزشی، شب شيشهای جزء معدود برنامههايی هستش كه سعی میكنم ببينمش. رضا كيانيان رو دوست دارم و گفتار و منش و شخصيتش توی اين برنامه خيلی آقامنشانه بود. آدم اگه آدم باشه، دوست داره يه همچين اشخاصی دوروبَرش باشند تا بتونه يه كمی ازشون راه و روش زندگی ياد بگيره. شكر خدا هر چی شَل و پَل و آدم كوتوله است دور و برمون رو پر كرده. يه جملهايی گفت كه خيلی به دلم نشست. هميشه به قطاری سنگ مياندازند كه داره حركت میكنه. كسی به قطار ايستاده سنگی نميزنه. راست ميگه. الان يادم افتاد خيلی وقته كه كسی بهم سنگ نزده. آدمها كه همونجوری عوضی هستند و خوب نشدند پس احتمالاً اين منهم كه خيلی وقته وايستادم.
پنجشنبه که نه ولی جمعه بدی بود. هر چقدر پنجشنبهها رو دوست دارم و ازش خوشم میاد از جمعهها متنفر که نه ولی خب اگه آدم برنامهای نداشته باشه روزش عینهو یه چیز دراز و لَزج و بیقواره، کش میاد و به تموم دست و پای آدم میچسبه و تموم شدنی نیست. مهرداد رفته مسافرت و ۴-۵ روزه که ماشینش دست منه. بیمعرفت، اون موقع که مزدا ۳۲۳ داشت، مسافرت نمیرفت و یا اگر هم میرفت ماشینش رو شیش قفله میکرد و میذاشت توی پارکینگ ولی حالا که دوباره فقیر و مفلس شده و یه پراید زپرتی و فکستنی داره ما باید جور ماشینش رو هم بکشیم! دیشب قرار بود از اردبیل برگرده و منهم بخاطر اینکه لوطیگری کنم و معرفت بخرج بدم گفتم، میام فرودگاه دنبالت ولی خوشبختانه عصری تماس گرفت و گفت بعلّت مه شدید، تمام پروازها کنسل شده. ببینم اردبیل مگه فرودگاه هم داره؟!
عصر دیروز علی شلمبه زنگ زد و گفت پاشو بیا بریم نمایشگاه دیجیتال. از اونجایکه توی ایران رسم هست ماها به تموم نمایشگاههایی که تخصص داريم و نداریم میریم و منم چون کار خاصی نداشتم و چند ماهی هم بود که یه شکم سیر ماشین سواری نکرده بودم، امرش رو اجابت کرده و به نمایشگاه دیجیتال واقع در خیابون حجاب رفتیم. عمده نمایشگاه مربوط به کارهای عکاسی بود. دوربین و فون و فلاش و آلبوم و چاپ و پرینتر و دستگاههای دیجیتال و البته چون داش علی، مغازه بزرگ عکاسی و آتلیه داره بنابراین آدم معروف و با خیلیها آشنا بود و تا آخر نمایشگاه همش داشتیم سلام و علیک و احوالپرسی میکردیم. در مجموع نه نمایشگاه و نه حواشی نمایشگاه! هیچکدوم به درد نمیخورد. نمایشگاه هم نمایشگاههای قدیم، پُر از ماه و پریرو بود ولی توی این نمایشگاه هیچ نعمت دو پايی وجود نداشت. رپرتاژ آگهی! یه موقع اگه کار سنگین عکاسی و فیلمبرداری داشتین این داش علی ما یه پا اینکارهست. برای سورپرایز کردن شما منهم حاضرم توی مراسم عقد و عروسیتون بصورت افتخاری حاضر بشم و اگه خواستین باهاتون عکس هم بندازم.
والله بخدا گاز و گوزی هم به ماشین ندادم ولی ظاهراً زرتش قمصور شده. همون روز اول هم به مهرداد گفتم، من از چیز امانت خوشم نمیاد و میترسم ولی قبول نکرد. احتمالاً لوله بخاری ماشین در رفته و باید با مایو بشینم پشت فرمون! ماشینه اینجوری شده که توی رادیاتورش که باید آب داشته باشه خالیه ولی توی ماشین پر از آب میشه ولی خب خودمونیم دق و دلی این چند ماه بیماشینی رو حسابی درآورده و از خجالت خودم دراومدم! خلاصه که این پراید زپرتی الان حکایت همون لنگه کفش کهنه در بیابونه. خدایا کرمت رو شکر که از کجا ما رو به کجا رسوندی که حالا باید دلمون رو به همین پرایدی که ضبط سیدیدار هم نداره خوش کنیم. پس از کلی تحقیق و تفحص توی خونه نوار " روح مقدس " که آهنگهای سرخپوستی داره و البته بصورت کاست هست پیدا کردم ولی بدبختانه الان چهار روزه نوار توی ضبط گیر کرده و درنمیاد. آلبوم روح مقدس خیلی قشنگه ولی نه اینکه از صبح ساعت ۵/۵ تا ۱۲ شب اونو گوش کنی. دهنم سرویس شد اینقدر عربده و داد و بیدادهای سرخپوستی گوش کردم. الان دقیقاً فکر میکنم صد و پنجاه سال پیشه و خودمو رو توی آریزونا و نیومکزیکو و بغل بوفالوی وحشی میبینم. یه پیچگوشتی بردارم برم ببینم این نواره درمیاد یا کماکان باید به فریادهای شاهین سفید گوش کنم.
گفتم که بیجنبه شدم و با این ماشین دارم حالی میکنم. شنیدن روح مقدس، ساعت دوازده شب تک و تنها توی اتوبان همت همچین حالی میده که بیا و ببین. من امتحان کردم جواب میده. از هر مواد افیونی و آب شنگولی بیشتر حال میده. پا نداشتم وگرنه آخر هفته رو میرفتم شمال. هر چند هنوز هم دیر نشده، اون پسره که هنوز اردبیل مونده کسی هست پا باشه با هم بریم شمال؟!
خيلی مُودی و مدی نيستم! ولی بعضی وقتها كه گير ميدم به يه چيزی از اون گيرهای سه پيچ و خركی و سفارشی ميدم و يهويی تا تَهتهاش ميرم. فقط خدا كنه كه اين اراده پولادین و اين گير دادنها رو صرف چيزهای خوب كنم تا دو زار حال و روزمون بهتر از اينی كه هست بشه. اگه يادتون باشه حدود دو ماه پيش شده بودم داستايوفسكی و ارنست همينگوی و روزی نبود كه يه كتاب نخونم! توی خونه و اتوبوس و مينیبوس و توالت و باغچه و انباری و سينما و دَمر و درازكش و سينهخيز و چهارزانو و چمباتمه و خلاصه هر آنجايی كه ذهن خلاّق و پويای شما كار بكنه و نكنه و توی هر موقعيت و پوزيشنی ( اين لغت معمولاً باعث ايجاد سوءتفاهم ميشه و ذهن آدم رو الكی الكی به يه جاهايی كه نبايد ببره، ميبره! ) كه شما بگيد، من كتاب خوندم. اين وحشيانه و ددمنشانه كتاب خوندنم هم علّت داشت و میخواستم از اون حال و هوای بسيار گند و مزخرفِ بعد از مسافرت دربيام و خودم رو مشغول كنم تا ذهنم بيكار نباشه كه بخواد واسه خودش جفتك بزنه و الكی اينور و اونور، سير آفاق و انفاس كنه و فيلش ياد هندوستان كنه كه البته خيلی هم برام مفيد واقع شد و كمك خيلی زيادی بهم كرد. يه چند وقته گير سه پيچ دادم به ديدن فيلم. البته ميدونم بواسطه مشكلات مادرزادی باسنی كه تو خيلی از شما عزيزان وجود داره معمولاً ديدن فيلم رو به خوندن كتاب ترجيح ميدين و خيلیهاتون هم فيلم ببين حرفهای هستيد ولی برای منی كه تازه كانیمانگا و سنگام و مادر هند رو ديدم، ديدن اين همه فيلم ظرف كمتر از يكماه ميتونه يه حادثه مهم تاريخی تلقی بشه.

بنا به توصيه دوستی بسيار عزيز كه هر نيم ساعت يكبار بوسيله فكس و ايميل و تلفن و ماهواره و چت و اينترنت و تلگراف و مورس يادآوری ميكرد، خلاصه موفق شدم فيلم Babel رو ببينم. اگه توی رودربايستی با اين دوستم نيوفتاده بودم، همون وسط كار شلوارم رو میكشيدم بالا و پا ميشدم تا ... اوه ببخشيد اين مطلب با يه چيز ديگه قاطی شد! آره اگر روم شده بود اصلاً فيلم رو تا آخر دنبال نميكردم. فكر كنم اين روزها خيلی بیكلاسی و كسرشان باشه كه آدم بگه از بابل خوشش نيومده ولی راستش من اصلاً از فيلم خوشم نيومد. اون رفيق اينقدر از فيلم تعريف كرده بود كه خودم هم روم نميشد بهش بگم، فلانی ريدی با اين معرفی كردنت ولی خب اينقدر توی روزنامه و اينترنت از بابل تعريف و تمجيد شنيده بودم كه خودم هم تصميم داشتم حتماً ببينمش ولی با كمال شجاعت و رشادت و شهامت ميگم از بابل اصلاً خوشم نيومد شايد اگه آمل بود خيلی بهتر بود. حتی شايد ساری و قائمشهر هم بهتر از بابل باشند!
Sentinel ( محافظ ) همراه با بازی بسيار زيبای مايكل داگلاسه كه انصافاً سنش هر چی بيشتر ميشه بنظرم جذابيت چهرهاش هم بيشتر و بنوعی خشنتر و بلاتر و تودل بروتر ميشه و در اين فيلم هم خيلی قشنگ و دلنشين بازی كرده. موضوعی كه با شجاعت و كمال آزادی نشون ميده يك مامور گارد حفاظتی رئيس جمهور آمريكا با همسر رئيس جمهور ارتباط داره و ... دِبـرو كه رفتيم! خلاصه كه اين فيلم يه داستان اكشن و با كشش هستش كه پيشنهاد میكنم اگر فيلم رو نديديد حتماً ببينيدش.
ميامی وايس يه موضوع تكراری بود. از اون فيلمهايی كه پليس بخاطر دستگيری قاچاقچيان به داخل باند نفوذ ميكنه و .... اِی فيلم بدی نبود ولی خب تكراری بودنش بيشتر از همه چيز توی ذوق ميزد بنابراين برخلاف بعضی از دوستان بلاگر كه پيشنهاد كردند اين فيلم رو ببينيد من ميگم اگر هم ميامی وايس رو نديديد چيزی رو از دست نداديد.
بنا به توصيه يه رفيق عزيز ديگه كه حتماً برخلاف اون يكی اين رو خيلیهاتون میشناسيد يعنی پژمـان بـازغـی، فيلم Saw ( ارّه ) 1 و 2 رو ديدم و كم مونده بود قالب تهی كنم! دو تا فيلم اره 1 و 2 فيلمهای بسيار ترسناك و در عين حال زيبايی هستند كه اگر دل و جراتش رو داريد، حتماً ببينيدش. اونجايی كه يارو پاش رو ارّه ميكنه آدم جفت ميكنه!
برای بار چندم Unfaithful ( بیوفا ) رو ديدم و برای چندمين بار از ديدن يه فيلم بسيار بسيار زيبا لذت بردم. در رابطه با اين فيلم قبلاً توی وبلاگ قبليم يه پست مجزا نوشته بودم كه الان حال و حوصله ندارم بگردم و بهش لينك بدم ولی هر بار كه اين فيلم رو میبينم جداً از ديدنش لذت میبرم. در اين فيلم نقش و حضور "بـازی سرنـوشـت" خيلی پُررنگ احساس ميشه و نشون ميده كه بعضی وقتها چه جوری يه حادثه كوچيك امكان داره مسير زندگی آدمها رو تغيير بده. چيزی كه هر روز برای تك تكمون توی كوچه و خيابون و موقعيتهای مختلف پيش مياد. بیوفا رو حتماً ببينيد. شك نكنيد از ديدنش لذت میبريد.
Flags of Our Fathers ( پرچمهای پدران ما ) به كارگردانی كلينت ايستيود رو هم ديدم. فيلم قشنگی بود و مجله فيلم شماره ارديبهشت، اين ماه بطور مفصل در رابطه با اين فيلم نوشته. از همون تيزبازيهای آمريكايیهاست كه سعی دارند از آب گلآلود ماهی بگيرند. داستان 6 تا سربازی كه برای برپا نگهداشتن پرچم آمريكا ... ارزشش رو داره كه من تعريف نكنم و خودتون فيلم رو ببينيد.
Human Stain ( لكه ننگ بشری ) با بازی آنتونی هاپكين و هنرنمايی زيبای نيكول كيدمن فيلم خيلی خوب و قشنگی بود. ديدن اين فيلم رو هم توصيه میكنم. نيكول كيدمن نقشش رو خيلی قشنگ بازی كرده. ببخشيد كه بلد نيستم فيلم رو تجزيه تحليل فنی كنم.
Captain Corells Mandolin با بازی نيكولاس كيج و يه خانم خوشگل كه چهره معصومانهايی داره به اسم ... اسمش سخت بود نتونستم بخونم! بعدش هم اسمش رو میخواهيد چه كنيد؟! فيلم يه كمی قديمی و مربوط يه چهار پنج سال پيشه بنابراين اونهايی كه فيلم ببين هستند احتمالاً اين فيلم رو ديدند ولی مجمولاً من از اين فيلم هم خوشم اومد.
چند تايی فيلم ديگه هم ديدم كه خيلی قديمی هستند و اگر بخواهم پيشنهاد كنم از اونجايی كه بعضی از شماها آدمهای ضايعی هستيد و مطمئنم مسخرهام میكنيد، بنابراين ... عيبی نداره ميگم! اونها يه چيز تو مايههای همون كانیمانگا و شعله هستند! دار و دسته نيويوركیها و بادیگارد و ... اصلاً ولش كن. بعضیهاتون داريد میخنديد! بنابراين فعلاً به همين چند تا فيلم بسنده كنيد تا اگر چيز دندونگيری پيدا كردم به شما هم ندايی بدم.
ماههای ميلادی رو حفظ شدم! با ژانويه شروع ميشه و بعد از آوريلی كه يه سريها عادت دارند بهش بگن آپريل و هيچ كدومش هم درست نيست و اصلش همون Aprilيه كه خودشون به درستی اَدا میكنند به مه ميرسم و بعدش جون و جولای و همينجوری ميریم تا دسامبر و وَالسَّلام. و چه گزينههای نامانوسی هستند اين " وَالسَّلام " و " دسامبر "ی كه از بد حادثه جفت هم افتادند و انگاری ارث بابای همديگرو خوردند و زيرزيركی و با چشمغرّه دارند قد و بالای همديگر رو وَرانداز میكنند و گويا چشم ندارند همديگر رو ببينند. گـُلگـلیهای باقيمونده تقويم رو ميزی رو ميشمارم. اينقدری نمونده. ارديبهشت از نيمه گذشته و ديگه چشم بسته هم ميدونم هفده ارديبهشت، چندم مه هست. پنجشنبه جمعهها رو با شنبه يكشنبهها رَج ميزنم. اين به اون دَر. هر چند نه اينجا پنجشنبهها تعطيل هست و نه اونجا شنبهها. اينقدری به شروع تابستون و پايان گُلگلیها نمونده. دلم يهويی هوس گل آفتابگردون كرد و ياد همه اون گلهای آفتابگردونی افتادم كه هميشه بجای دسته گلهای رز به دوستان هديده ميدادم. روحيه كه خشن باشه و آدم احساستش پروانهايی نباشه همين ميشه ديگه. بجای رز قرمز و لطيف و دوستداشتنی، آفتابگردون زبر و خشن و زرد هديه ميدی. هر چند اين روزها ديگه نه قرمز نشونه مهر و محبت و دوستی هستش و نه زرد نشونه كينه و تنفّـر كه اگه بود اين گلگلیها به اين زودی تموم نميشد و اون آفتابگردونهای زرد، مهر و محبت رو گره نميزد.
بعد از گلگلیهای تقويم و غنچههای رز و سلام آفتابگردون به خورشيد، ياد اين نوشته زيبا كه نميدونم كی و كجا خوندمش ميوفتم. " ... قبيله چيز عجيبیست. حتی وقتی سنگسارت میكنند باز دوستشان داری. باز دلت نمیآيد كه فحششان دهی و بگويی حيوانند، حتی اگر باشند. مادر و پدر و برادر و خواهرم هستند. آدم نيستند، خويشاند. خوناند. نَسباند و اينگونه جدايشان میكنی و تبرّكشان میكنی و ميگذاری يك گوشه، جدای از بقيه آدمها. حتی اگر بهت بگويند سنگ، بگويند بیدين و ايمان و احمق. خيلی چيزها بگويند ... " و قبيله چيز عجيبیست. همان جايیست كه سرنوشتت، روح و روانت، تموم بود و نبودت گره خورده به تكتك گرههای اون چادرهای سياه و نخنما شده پای دامنه. همانجايیست كه عشقها گره خوردند به زلفهای دختر چوپان. همانجايیست كه زندگی به آهی وصل است و به آنی پايبند. قبيله چيز عجيبیست. پاك است. منزه است. مقدس است. متبرك است به عطر و ياد همه اون عَشـَقه و بومادرانهايی كه سالهاست پژمردهاند و تو هنوز باور نداری. قبيله چيز عجيبیست و وقتی به گوسفندان ايمان آوردی كه سالها از قبيله و چادر و گوسفندان و دختر چوپان فاصله داشتی. سالها كه نه، قرنها. نی چوپان چه سوزی دارد در اين قبيله دور افتاده.
پریروز سر صلاه ظهر و در حالیکه هنوز نیم ساعت از پست مطلب قبلی نگذشته بود که روزبه SMS زد که عصر به اتفاق بریم نمایشگاه کتاب. از اونجایی که هنوز مُرکًب مطلبی که گفته بودم شاید امسال به نمایشگاه نرم خشک نشده بود و از اونجایی که با روزبه راحتم و باهاش تعارف ندارم ( آقا روزبه خیلی مخلصیم. به عیال سلام زیاد برسون ) ضمن اعتراف به گشادی باسن و ضمن پوزش از این سرور گرامی، موندن در خونه رو به رفتن به نمایشگاه کتاب ترجیح دادم.
جمعه کـَک نمایشگاه همچین بدجوری افتاد توی تنبونم و نتونستم بیش از این جلوی خودم رو بگیرم ضمن اینکه اینبار این روزبه نبود که ازم میخواست به اتفاقش بریم نمایشگاه، بلکه اینبار یکی از معروفترین بلاگرهایی که سراغ داشتم خواسته بود به اتفاق سری به نمایشگاه کتاب بزنیم و اون کسی نبود جز ... اسمش رو نمیگم تا حس کنجکاویتون تحریک بشه، بنابراین این مورد رو به مسابقه میذارم تا ببینم کی میتونه حدس بزنه من دیروز با کدوم یک از بلاگرهای معروف که لینکش هم این کنار هست به نمایشگاه کتاب رفتم!
همونجوری که حدس میزدم بیستمین نمایشگاه کتاب اصلاً حال و هوای نمایشگاههای هر ساله اردیبهشت ماه کتاب تهران رو نداشت. من که اصلاً ازش خوشم نیومد. چیدمان و لیاوت غرفهها خیلی بد و نامنظم بود. اطلاعات خیلی کم و کیمیاست. اصلاً مشخص نیست ماشینها رو باید کجا پارک کرد. من که از در خیابان خرمشهر وارد نمایشگاه شدم، هيچ کیوسک و قسمت اطلاعاتی ندیدم و بعد از اینکه پنج دقیقه دنبال یکی از نقشههایی که روی زمین پخش و پلا بود دویدم چون همراه باد داشت اینور و اونور میرفت و بعد که یقهاش رو گرفتم تازه متوجه شدم سالن انتشارات فارسی کجاست! تهویه سالن بسیار بد و نامطبوع بود. حداقل توی نمایشگاههای قبلی وقتی توی سالن بودی گرما رو حس نمیکردی ولی امسال هُرم گرما و بوی جوراب! دوستان بوضوح میره توی سلولهای بویاییت. خلاصه كه توی اين آشفته بازار شتر با بارش گم ميشه. امسال به بخش کتب لاتین هم نرفتم چون نه سوادش رو دارم و نه احتیاجی به کتب خارجی داشتم. در بخش داخلی دوری زدم و ضمن خرید چند کتاب فارسی، محل مورد نظر رو سریعاً ترک کردم.
با تموم مشکلات و دردسرهای موجود در نمایشگاه دیدن دوستان اهل کتاب، آدم رو خوشحال و سرمست و خستگی آدم رو در میکنه. دیروز خیلی از چهرهها، نشان از دوستانی میداد که احتمالاً از شهرستان اومده بودند. گروههای دانشجویی که احتمالاً توی این رفت و اومد خیلی هم بهشون خوش میگذره. پوشش و حجاب خانمها هم خیلی خوب و مناسب و حسنه بود و من هم اصلاً موردهای ناجور و ناخوشایند و مانکنیسم و اونجوری ندیدم. گویا تمام انتشاراتی هم که قبل از برپایی نمایشگاه اعلام کرده بودند در نمایشگاه شرکت نمیکنند از تصمیم خودشون منصرف شده بودند چون تموم انتشاراتی معروفی که من سراغ داشتم توی نمایشگاه وجود داشتند. فقط بدنبال کتاب ناتور دشت ترجمه نجفی، انتشارات نیلا بودم که هر چه گشتم این انتشاراتی رو پیدا نکردم و امسال از دیدن چهره موجه آقای امجد محروم شدم.
یکی از زیباییهای نمایشگاه کتاب امسال سقف سالن مصلاست که به زیبایی هر چه تمامتر گچبری شده و گوشهای از هنر ایرانی رو نشون میده. آدم یاد امکان دیدنی و مساجد اصفهان میوفته. بنابراین اگه گذرتون به نمایشگاه افتاد بجای اینکه همش کتاب و خلقالله رو دید بزنید سرتون رو بالا بگریید و یه کمی هم از زیبایی بالای سرتون حض و لذت ببرید. از اتفاقات جالب دیروز، پسر جوون ۲۳-۲۴ سالهای بود که توی نمایشگاه از این عینک چینیهای دو سه هزار تومنی میفروخت و وقتی من رو دید که عینک بصورت دارم اومد جلو و گفت: آقا از همین عینکهایی که زدی خارجیش رو هم دارم! یعنی توی روز روشن، علناً رید توی عینک ایتالیایی من که چندی پیش ۱۵۰ هزار تومن بابتش پول داده بودم!
از اونجایکه خیلی کار میکنیم و همگان میپنداشتند بواسطه فشار زیاد کاری شاید چیزمان باد کرده باشد و در معرض باد فتق قرار گرفته باشیم، سه چهار روز به خودم مرخصی دادم تا استراحتی کنم! یعنی البته من که نه، بلکه توفیق اجباری بود و مسئولین محترم شرکت اینکارو کردند. چون سهشنبه روز کارگر بود و از اونجایی که ما تحت پوشش بیمه تامین اجتماعی هستیم، بنابراین دیگه فرقی نداره و کارگر و مهندس و مدیر عامل و عمله و سوپور و خلاصه همهمون کارگر محسوب میشیم. از این جهت روز کارگر همیشه تعطیل هستیم و شرکت هم نامردی نکرد و سه شنبه رو چسبوند به جمعه و چهار روز ما رو ول کرد توی خیابونها تا به میمنت روز جهانی کارگر واسه خودمون بچریم!
سهشنبه رفتم دانشگاه قبلیمون. ماشالله، هم دانشگاه و هم دانشجوها چه بلاهایی شده بودند! اون موقع که ما درس میخوندیم این دانشگاه، طویلهایی بیش نبود و دانشجوها هم ماشالله همه اندازه پاچه بز ابرو و سیبیل داشتند ولی الان آدم وقتی میره توی دانشگاه دیگه دلش نمیاد بیاد بیرون. نه تنها دخترها که خیلی از پسر بلاها هم زیر ابرو ور داشتند. آدم با دیدن اینها یه جوریش میشه! ریزنمراتم رو میخواستم که بعد از اینکه ۳۵ بار بین امور فارغالتحصیلان و ساختمون کامپیوتر، پاس شدم و بعد از اینکه چند بار قیف و چند بار قیر و چند بار مسئولش نبود خلاصه کار رو به یه سرانجامی رسوندم و قرار شد تا 10-15 روز دیگه برم ساختمون مرکزی تا اگه خدا بخواد ریزنمراتم رو بگیرم. با دیدن کارنامه یاد تک تک واحدهایی که گرفته بودم و رفقها و اساتید افتادم. یادش بخیر چه زود گذشت.
در حالیکه تیم نامبروان من یعنی بارسلونا چند هفته پیش از مسابقات جام باشگاههای اروپا حذف شده بود، دیشب تک و تنها خونه یکی از رفقها و در حالیکه همهشون خواب بودند به قرار نیم کیلو بادوم بو داده و هفتصدو پنجاه گرم آجیل تواضع و نیم کیلو چاغاله بادوم رو خوردم و متاسفانه نصفه شبی شاهد حذف تیم دوم محبوبم یعنی چلسی بودم. هر چند دیشب واقعاً حق لیورپول بود که بازی رو ببره ولی علاقه من به چلسی و بخصوص شخصیت فوقالعاده و کاریزماتیک خوزه مورینیو باعث شد تا صبح توی جام وول بخورم و همش خواب آیس پک ببینم. حالا رابطه بین مورینیو با آیس پک چیه، خودم هم مات و مبهوت موندم ولی هر چی که هست این روزها عینهو خانمهای پا به ماه همش ویار آیس پک میکنم! چلسی رو دوست دارم. مورینیوی مغرور رو هم دوست دارم. آدم اگر هم میبازه خیلی خوبه که مثل مورینیو مغرور و محکم و ایستاده بمیره. ایستاده مردن! امشب هم تیم دوم فینالیست اروپا مشخص میشه. هر چند توی بازی رفت، آث میلان بازی رو به منچستر باخته ولی معادلات من میگه بازی فینال رو لیورپول با آث میلان بازی میکنه. اگه واسه امشب هم آجیل مونده باشه خیلی خوبه وگرنه امشب باید سماق بمیکم!
بنظرم بهترین جای دنیا برای دیدن مسابقات زنده فوتبال دنیا همین ایران خودمون هست! فکر نکنم هیچ جای دنیا اینقدر مسابقه فوتبال پخش کنه. دیدن مسابقات فوتبال توی خیلی از جاهای دنیا مشقتی و رنج و درد الیمی داره. خلاصه که قدر ایران رو بدونید. ۷-۸ تا روزنامه گرفتم تا بخونم و امروزم رو پُر کنم. بهترین خبری که این روزها خوندم اینه که قراره بزودی شرق منتشر بشه. میخواهم بشینم پای تلویزیون و یه فیلم هم ببینم. در رابطه با فیلمهایی که این روزها دیدم حتما بزودی مینویسم. الان هم فریدون فروغی داره برام میخونه.
بیستمین نمایشگاه کتاب تهران هم شروع بکار کرد ولی نمیدونم چرا حس میکنم امسال دیگه اون شور و حرارت سالهای پیش رو ندارم. یکی از مهمترین دلایلش انتقال نمایشگاه به مصلا هستش. سعی میکنم که خودم رو راضی کنم که امسال هم به نمایشگاه برم ولی اگه این اتفاق نیفته برای بار اول هستش که توی این بیست سال به نمایشگاه کتاب نرفتم. از نمایشگاه کتاب و مکان قبلیش کلی خاطههای خوب دارم. پنداری منهم آدم حسابی هستم و خودم نمیدونستمها. ۲۰ سال بدون وقفه و هر سال به نمایشگاه کتاب رفتن، شوخی نیست!