دوشنبه، ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۶

هوس سيگار كردم! هيچ وقتی سيگاری نبودم و سيگار نكشيدم. با دود و دَم ميونه خوبی ندارم. هميشه با همون اولين پـُُك به سرفه افتادم و تا يكساعت، سرفه گوزَك گرفتم و دهنم مزه تلخ سيگار گرفته. از بوی سيگار بدم مياد. از دود سيگار متنفرم. شايد هم هنوز اينقدر رشد نكردم و بزرگ نشدم كه بتونم سيگار بكشم! ولی خب الان يهويی هوس سيگار كردم. بقول بچه‌ها، اين هوا می‌طلبه! دوست داشتم يه سيگار روشن می‌كردم و و میذاشتم كنج لبم و دَم پنچره واميستادم و دودش رو فوت می‌كردم بالای سرم. عين آدم بزرگها. عين اون روشنفكرها كه به يه نقطه خيره ميشن و اون موقع همه دنيا رو به تخم چپ‌شون هم حساب و محاسبه نمی‌كنند. بهاره و ارديبهشت و كاش هوس‌های آدم به همين يه دونه سيگار چُسكی ختم بشه. توی اين موقع سال آدم يه دفعه ويار يه چيزهايی ميكنه كه بعدش كه يه كمی منطقی‌تر شد و بهش فكر كرد سر " اونجاش " اسفناج سبز ميشه. بهاره و ماهيّت بهار همينه كه فكر و انديشه آدم رو بال و پر بده و بفرسته به كجا و ناكجاآبادها.

از دور صدای هليكوپتر مياد. بقول فرهنگستان ادب، صدای بالگرد مياد! صدای هليكوپتر رو دوست ندارم ولی عاشق صدای قطارم. اگه وقتی از بغلم رد ميشه يه سوت هم برام بكشه كه ديگه محشر و نور‌علی‌انوره و روزم روز ميشه! ولی خب اگر خساست كرد و اون سوته رو هم نكشيد عيبی نداره. من به بدون سوتش هم راضيم. قطار بياد، بدون سوتش بياد. هميشه با صدای قطار، بچه ميشم. هفت، هشت، ده ساله ميشم و ميرم سر كلاس دوم و سوم دبستان ميشينم. پشت اون نيمكت‌های چوبی سه نفره ... تصميم كبری. حسنك كجايی. دير وقت بود، خورشيد پشت كوههای مغرب غروب كرده بود. كوكب خانم زن باسليقه‌ای است. چوپان دروغگو. گرگ آمد، گرگ آمد. باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می‌خورد بر بام خانه. ريزعلی خواجوی، دهقان فداكار. پترس. زاغكی قالب پنيری ديد به دهن برگرفت و زود پريد، چه سری چه دمی عجب پايی ... خانم سعيد، معلم كلاس چهارم دبستان وحدت. آقای خجسته معلم كلاس پنجم. همون موقع كه امتحان نهايی داشتيم و ثلث سوم رفتيم و توی يه مدرسه ديگه امتحان داديم. خانم، ... اسم معلم كلاس دوم دبستانم كه يه خانم خوشرو بود و من تا سالها عاشقش بودم رو يادم نمياد. خانم وكيلی، خانم توكلی؟!

هر چند هيچ وقت خونه‌مون دَم ريل راه‌آهن نبود و تا الان فقط يكبار و اونهم توی سن بيست و دو، سه سالگی سوار قطار شدم ولی نميدونم چرا صدا و سوت قطار بچه‌ام ميكنه و پرتم ميكنه به اون سالها. سالهايی كه جنگ بود. جيره‌بندی بود. هواپيماهای عراق تا وسط تهرون ميومدند و بالای سرمون جولون ميدادند و انگاری دارند بالماسكه ميرن. شبها تهرون رو با موشك ميزدند. صدای توجه توجه، اين علامت قرمز است و معنی و مفهوم آن اين است كه حمله هوايی‌انجام خواهد شد. تموم موهای تن آدم رو سيخ می‌كرد. اون صداهای پدافند هوايی دور تا دور قصرفيروزه از صدای هر بمب و موشكی بدتر بود و وقتی شروع به تيراندازی ميكرد، يا حضرت عباس ... پشت پنجره‌ها، پتو و موكت و پارچه زده بودند تا نور بيرون نره. چراغ ماشينها رو آبی كرده بودند. همه شيشه ساختمونها رو با نوار چسب مثل يه علامت به اضافه بزرگ چسبونده بودند تا اگه شيشه‌ها شكست ريز ريز نشه. اون روزها خيلی چيزها كوپنی بود. واسه يه شيشه شير بايد يه ساعت توی صف واميستادی. گوشت كوپنی، مرغ كوپنی، روغن كوپنی، برنج كوپنی. يه مدتی حتی كره هم گير هيچ كسی نميومد. مغازه‌ها كره هم نداشتند. بخدا دروغ نميگم. اينها قصّه نيست، اينها غصه است. خوش بحالتون كه خيلی از شماها اونقدر كوچيك بوديد كه صدای اون آژير قرمز و زرد و سفيد رو يادتون نمياد. هفته نبود كه اون صدای مارش جنگ از توی راديو پخش نشه. شنوندگان عزيز توجه فرمائيد. شنوندگان عزيز توجه فرمائيد. به خبری كه هم‌اينك به دستمان رسيد توجه فرمائيد. رزمندگان سلحشور اسلام بار ديگر مواضع دشمن را ... سايه شوم جنگی ناخواسته روی همه چيز كشيده شده بود. خيلی از بزرگترهای محل شهيد شدند. خيلی‌ها رفتند و ديگه برنگشتند. خيلی ها اسير شدند و سالها بعد وقتی ديديم‌شون ديگه نه اونها ما رو شناختند و نه ماها اونها رو. خلاصه كه بلا روزگاری بود اون روزها. با يادآوری اون روزها بدجوری هوس يه نخ سيگار كردم. كاشكی توی اين هاگير و واگير يه قطار ميومد و در حاليكه داشتم به سيگار پك‌های عميق ميزدم از جلوم رد ميشد. من آدم قانعی هستم فقط همون صدای تلق‌تلق چرخ‌هاش هم كفايت ميكنه. سوت هم نزد نزد، عيبی نداره. واسه همه كه نبايد سوت بكشه ... ولی يه دقيقه صبر كنيد. داره يه صدايی مياد! آره، خودشه داره صدای قطار مياد. اشتباه نمی‌كنم. آره خودِ خودشه. بخدا راست ميگم. صدای قطار مياد. داره سوت هم ميكشه. اونهاش، داره مياد. بجونِ مامانم راست ميگم صدای قطار مياد.

شنبه، ۸ ارديبهشت ۱۳۸۶

توی وبلاگها پرسه ميزنم. خيلی‌ از دوستانِ نديده، از غم عشق و فراق و هجران و دوری يار گفتند. اكثراً هم اونهايی هستند كه بنا به ماهيّت سن و سالِ تين‌ايجری‌شون از عشق و عاشقی نوشته‌اند بنابراين امروز عاشق‌اند و فردا معشوق. امروز با ديدن خنده‌ و تبسمی در عرش، بال و پر ميزنند و فردا با شنيدن نه و آره‌يی، بغض در گلو و هق‌هق كنان در روی فرش ميخزنند و ناله‌ سر ميدند. پس اين دوستان رو بحال خودشون رها كرده و ميريم پی كار خودمون. اينها عاشق شدن رو مَزمزه و تمرين عشق می‌كنند و اميدوارم كه تا انتهای جاده، مسير رو درست برند چون اينی كه ما در حال حاضر داريم می‌بينيم چنان ميتازند و ميتازونند كه هم، عاشقی و هم هر آنچه كه در اين وادی قرار داره رو دستمالی می‌كنند و شايد مايی كه تك و توك، مويی سفيد كرديم، بهتر بدونيم كه اين راه به تركستان ميروه ولی خب افسوس كه دوستان چنان خر مراد رو سوارند و به تاخت ميرن كه " های های " ما رو هرگز نمی‌شنوند!

نگاهم رو از نوك دماغم فراری داده و به افق زل ميزنم. به همونجا كه آسمون و زمين همديگرو سفت در آغوش گرفتند. سفت در آغوش گرفتند. سفت در آغوش گرفتند! به تن و بدنی فكر می‌كنم كه سالهاست جفت هم هستند و گويا قرنهاست با هم غريبه و بيگانه‌اند. دو خط موازی كه شايد هيچ وقت همديگر رو قطع نكنند. شايد كه نه، خودمون رو كه گول نميزنيم، مطئمناً قطع نخواهند كرد. در اين سرزمينی كه جغدها لونه كرده‌اند، تفاهم و نقطه مشترك، واژه‌‌هايی است گمشده. واژه‌هايی است فراری و رميده از تختخواب و رختخواب و خانه و همخانه و سرپناه و چه ميدونم هر آنچه كه روزی قرار بود زير يك سقف گِرد هم آيد. اگر جفتی است و آغوشی دروغينی كه باز شده، فقط بنا به وظيفه است و اون پيچ در پيچ و هم‌آغوشی‌ها همه دروغينه و نمادين و نشانی از يك زندگی كه روزی در دفتری ثبت شد و با هزاران امضاء قرار شد پيوند و پيمان زناشويی بسته بشه و هزاران آرزوی خوشبختی كه همه و همه به يغما رفت و امروز و امشب از آن همه عهد و پيمان فقط همين نمايش دروغين باقیه، از آن همه زندگی خوشبخت، فقط همين دست و پا زدنی حيوانی باقیه و بس. امشب همه اون جفت شدنها و به هم تابيدنها چون پيچك و علف هرزیه كه به دور همديگه پيچيده‌اند و چون انگل، فقط روح و روانِ هميدگر رو می‌خورند. دقايقی جفت‌شدنی بی‌لذّت، دقايقی هم‌آغوشی تهوّّع‌آور، دقايقی سنگين و كابوس‌وار و پس از اون ساعاتی خرناسه، ساعاتی انتظار تا فرا رسيدن سپيده صبح، ساعاتی انتظار تا پاك شدن از هر آنچه كه روزی پاك بود و منزه و چند روزی دوری از بوی گندِ عرقِ تن و سيگار و فردا و فردا شبی ديگه و باز تكرار و تكرار و همان دو خط موازی كه سالهاست بی‌هيچ نقطه‌ايی مشترك به آخرين ايستگاه می‌انديشند. به آخرين جفت شدن و به آخرين هم‌آغوشی ولی تا به كی؟! تا كجا؟!

به روح و روانی فكر می‌كنم كه نديده، عاشق و شيفته هم هستند. هر دو عاشقانه زير نم‌نم بارون، كوچه پس كوچه‌های آشتی‌كنون شهرمون رو قدم‌زنون طی می‌كنند. خيس می‌شن و خيس نمی‌شن. خشك می‌شن و خشك نمی‌شن و در زير بازارچه اين شهر شلوغ با هر اذان مغربی نون و پنير و سبزيی برای هم لقمه می‌گيرند و عاشقونه در دهان هم ميذارن. اونجاست كه ديگه نه تـَن مهمه و نه سيما. نه جفت مهمه و نه آغوش. نه دوری مهمه و نه نزديكی. نه فاعل مهمه و نه مفعول كه در اين سرزمين هيچ اعتقادی به فاعل و مفعول نيست، هر چه هست فعله و اينبار تمنّای دو روح. اونجاست كه هر چه هست عشقه و شايد فقط خيالی عاشقانه ولی هر چه هست نه از پيچكهای آفت‌زده خبری هست و نه از اون علفهای هرز و نه اون انگل‌های مصيّبت‌زده كه طاعون رو به ارمغان می‌آرند! هر چه هست اميده و آرزوی هم‌آغوشی و رنگين‌كمانی كه پس از بارون، نقش خيال می‌بنده. اينجاست كه نه وظيفه‌ای هست و نه بوی تند عرق و سيگار و خرناسه‌های شبانگاهی. اينجاست كه انسانها از قالب هر آنچه عدد و رقمه درميان و جون می‌گيرند. اينجاست كه هيچ دو بعلاوه دويی ديگه چهار نمی‌شه. اينجاست كه هيچ كدوم از فرمولهای رياضی كه سالها با اون آدمها، جمع و تفريق و ضرب و تقسيم شدند،‌ جواب نمی‌دهه چونكه رابطه فراتر از هر عادت و عدده. رابطه‌ايی رها شده در عمق وجود. رابطه‌ايی رها شده در ... در كجا و كدوم سرزمينش رو نمی‌دونم. به كجا می‌رسه و چرا می‌رسه و كی‌ می‌رسدش رو نميدونم. فقط ميدونم اين رابطه همينجوری ادامه داره و ميره، ميره و اميد هست كه اينبار به ناكجاآباد نره، همين و بس!

چهارشنبه، ۵ ارديبهشت ۱۳۸۶

هی نگوييد ملت بزرگ، ملت نجيب ملتی كه وارد دروازه‌های تمدن بزرگ بشری شده‌ايد، ملتی كه تا ابرقدرت‌های بزرگ اسم شما را می‌شنوند پشتشان می‌لرزد. آيا واقعاً اينطور است؟ صراحت داشته باشيد. بگوييد ملت بگرديد ببينيد چه كم داريم؟ چرا اينقدر درمانده‌ايم؟ چرا با اين همه درآمد استثنايی نفتی كه طی سی سال گذشته داشته‌ايم تا يك دلار قيمت نفت كم می‌شود همه را وحشت می‌گيرد؟ چرا متوسط كار مفيد ايرانی‌ها در روز به زير سی دقيقه ميرسد؟ چرا پای صنعت اتومبيل‌سازی ما بعد از سی سال مونتاژ هنوز اينقدر لنگ ميزند؟ چرا برای پيشبرد هر كار كوچكی بايد روزها و در بعضی مواقع ماه‌ها و سالها وقت گذاشت و اعصاب خراب كرد؟ چرا كارمندان ادارات در اكثر مواقع پدر ارباب رجوع را در می‌آورند بدون آنكه فكر كنند فردا نوبت خودشان است كه در نقش ارباب رجوع اداره‌ی ديگر ظاهر شوند؟ چرا سن سكته در اين كشور زير چهل است؟ چرا بی‌اعتمادی هر روز گسترده‌تر می‌شود؟ فساد بنا به گفته بسياری از دست‌اندركاران از حد متعارف بالاتر می‌رود؟

نوشته‌های بالا برگرفته از كتاب جامعه‌شناسی خودمانی بود كه اين روزها خوندم. كتاب بقدری خوب و جذابه كه فقط ظرف چند ساعت نميدونم خوردم يا خوندمش! البته كتاب جديدی نيست چاپ اول كتاب مربوط به سال 1380 و بعد از كتاب جامعه‌شناسی نخبه‌كشی ( يا جامعه‌كشی نخبه‌كشی، الان دقيقاً يادم نيست ) كه خيلی هم مورد استقبال جامعه واقع شد چاپ شده و اينی هم كه من خوندم مربوط به چاپ شونزدهم كتاب بود. بارها كتاب رو ديده بودم ولی اينبار بنا به توصيه دوستی اون رو خوندم و بد نديدم معرفيش كنم تا دوستداران كتاب هم حالی كنند! بنابراين مصمّم و محكم به همه‌تون توصيه می‌كنم كه حتماً كتاب رو بخونيد. همون چند خط بالا، فوق‌العاده ساده و روون و واقعی و البته با دل و جرات نوشته شده. من يكی كه تخمش رو نداشتم بنويسم!

خانم خانه، كدبانوی خانه از مقدار پرتقالی كه برای بچه‌هايش می‌خرد اول تعداد درشت را سوا می كند برای‌ميهمان، كوچك‌ها و يا بعبارتی درجه دو‌هايش را ميدهد به بچه‌ها. يعنی چه؟ يعنی اينكه ميهمان بداند ما هميشه پرتقال درشت مصرف می‌كنيم. اين را می‌گويم تظاهر كه قبلاً گفتم اگر مسئله ميهمان‌نوازی باشد بايد شامل آن پيرزن خدمتكار خانه هم بشود كه هفته‌ای يكی دو روز برای‌ كمك به منزل می‌ايد. در صورتيكه می‌دانيم نمی‌شود.

... بدون شك من هم خوب بلدم خود و ساير هموطنانم را باهوش‌ترين، پركارترين، مهربان‌ترين، اصيل‌ترين و تربيت شده‌ترين نژاد روی زمين قلمداد كنم، ايرانيان را از نژاد آريا با تمدن شش هزار ساله‌اش انسان‌ترين انسان‌های روی كره زمين معرفی نمايم، خوب بلدم بگويم ما ايرانيان شجاعت ‌شير، سخاوت خاتم و ... و ... چه داريم. ولی ميدانم كه با استقبال از " شعار " و احترام از " شعور " خود را غافل نموده و بعضی‌ها را فريب داده‌ام و هم چنين ميدانم كه با گفتن و عنوان كردن معايب اخلاقی‌مان عده زيادی علی الخصوص آنهايی كه در ذهنشان از ايران و ايرانی بتی ساخته‌اند و به او عشق می‌ورزند، ناراحت می‌شوند. ولی با وجود تمام اين ميدانم‌ها ترجيح ميدم كه واقعيت را هرقدر تلخ عنوان كنم تا مصلحين به گفتار آِيند و دست‌اندركاران به حركت.

خب اگه كتابخون باشيد، با خوندن همين سه قسمت كوتاه از بخش‌های مختلف كتاب، احتمالاً يه كمی كـِرم خوندنش افتاده توی تنبون‌ گرم و نرم‌تون و اگر هم كه كتابخون نيستيد و يا از اين بخش‌ها خوش‌تون نيومده كه هيچ، احتمالاً امروز از اين وبلاگ چيز دندون‌گيری نصيب‌تون نميشه. كتاب در رابطه با خصوصيات و اخلاقياتِ بد ما ايرانيهاست و اينبار برخلاف خيلی از كتابها قرار نيست ما رو به عرش ببره و هندونه بذاره زير بغل‌مون بلكه اينبار از ظاهرسازی، رياكاری، احساساتی بودن، دروغگو بودن، حسادت و توقع و نارضايتی دائمی ما ايرانيها، بی‌برنامه بودن و پنهان‌كار‌يهامون ميگه. اينكه چرا درمانده‌ و چرا عقب‌مونده‌ايم؟! پس قطعاً بايد كتاب خوبی باشه. هرچند اين كتاب فقط مشكلات رو عيان ميكنه و هيچ راهكاری نشون نميده و ارائه طريقی نميكنه ولی همين هم در اين آشفته بازار كه شتر رو با بارش می‌برند و مُرده رو با گورش می‌خورند! غنيمتی است. بنظرم اگر هوس خريدن كتاب زد به سرتون ترجيحاً چند تايی بيشتر بخريد چون برای هديه به دوست و رفقها ميتونه انتخاب خيلی خوبی باشه و همچنين اگر كتاب رو خوندين ممنون ميشم نظرتون رو در رابطه با كتابهايی كه معرفی ميكنم بدونم.

جامعه‌شناسی خودمانی، حسن نراقی، نشر اختران، چاپ شانزدهم، بهار 1385، 155 صفحه، قيمت 1750 تومان

دوشنبه، ۳ ارديبهشت ۱۳۸۶

طعم تلخ قهوه رو دوست دارم. سياه و تلخ. تلخی كه هميشه تـَه‌مزه آخرين جرعه قهوه است. اينكه اولين قهوهء بدون شير و كافی‌ميت رو توی كدوم خونه و پستو و كافی‌شاپ خوردم رو اصلاً يادم نيست ولی هر چی كه هست مزه‌اش رو دوست دارم. بوی تلخ ادوكلن رو دوست دارم. بوی خنكی كه تـَه‌مزه تلخی داره برام هميشه خوشآيند و خاطره‌انگيز بوده. كدوم خاطره و كدوم ياد، خودم هم نميدونم. اينبار نه به گذشته كه در حال هستم. در حال هستم و به حالِ تو فكر می‌كنم. دروغ چرا، به حال تو كه نه، به حالِ خودم فكر می‌كنم. به سرنوشت و بازی سرنوشت كه يقه تك‌تك هر كدوم از ماها رو گرفته و با خودش خـِر‌كش به اينور و اونور می‌‌كشونه، فكر می‌كنم. سرنوشت، چه‌ها كه نكردی با اين بنده‌گان خدا كه در اين سرزمين لَم‌يزرع به غريبی و تنهايی رها شدند؟! و گاهی اين شلاقِ سرنوشت چه بی‌رحمانه به تن و بدنِ نحيف و استخوونی ما تازيانه ميازنه. به رفتن و نموندن فكر ميكنم. شك‌ها و ترديدها. بستن و باز كردنها. رفتن و رفتن و رفتن و تو نميدونی كه اين رفتن‌ها به كجا ختم ميشه. اين رفتن‌ها، اين بلاتكليفی‌ها، اين موندنها آيا به سرانجامی ميرسه. آيا به يه آبادی خوش و خرم ختم ميشه. همه اون دورنماها يه سرآب نباشه؟ يه برزخ نباشه؟

سرآبش رو نميدونم ولی برزخ كه هست. اين روزها، روزهای برزخی هست. روزهای بلاتكليفی، روزهای لِنگ در هوايی و معلّقی كه باد تو رو با خودش خواهد برد. هيچ كسی هم نميدونه ... سرنوشت چه‌ها كه نكردی با اين بنده‌گان غريب و تنهای ناكجا آباد. هيچ وقت اينجوری نبودی. هيچ وقت شك نمی‌كردی. باد كه باده جلوی طوفانش هم وايستاده بودی. خلاصه كه اين روزها ... چی بگم؟! از كجاش بگم؟! به كدوم‌تون دل‌مون رو خوش كنيم كه بتونيم بشينيم پای يه ميز و بی‌دغدغه زل بزنيم توی چشم‌های همديگه و بدون هيچ قضاوتی، بدون هيچ دو دوتا چهارتا كردنی، دو كلوم حرف بزنيم؟! قبول كنيم بعضی‌هامون كم آورديم. قبول كنيم كه حتی سرنوشت هم كم آورده، ديگه وای بحال بنده‌گانِ غريب و تنها و بی‌پناهی كه قرنهاست اسير بازی سرنوشت‌اند. قرار نيست اعتراف كنيم ولی اون ته‌ته‌های وجدان خودمون، تك و تنها بشينيم و قضاوت كنيم، ببينيم كم آورديم يا نه؟! اونجايی كه هنوز هم مزه تلخ قهوه ميده. اونجايی كه بوی عطر تلخ، تموم اون فضای تنگ و تاريكِ وجدان‌مون رو پُر كرده. قبول كنيم كم آورديم!

ديشب قرص‌هام رو خوردم. هر شب می‌خورم. يادمه كه يكبار ديگه هم نوشته بودم قرص‌هایی رو كه ديگه برام عادت شده، هر شب دوتا دوتا می‌خورم و هيچ كدوم‌تون نگفتيد كدوم قرص؟! چرا قرص؟! تو و قرص؟! اينجاست كه ميگم كم آورديم. اونوقت اگه بنويسم يه شلوار جين خريدم همه‌تون می‌خواهيد بدونيد سايزش چی بوده، ماركش چی بوده، از كدوم پاساژ خريدم، چند خريدم، زيپ داره يا دكمه‌ایه، فاق كوتاه است يا فاق بلنده و تا خشتك آدم رو از پاش درنياريد ول كن معامله نيستيد. فكر كنم خيلی‌هامون كم آورديم. من كم آوردم، تو كم آوردی، اون كم آورد، ما كم آورديم، سرنوشت كم آورد، قضاوت‌هامون كم آورد، وجدان‌‌هامون كم آورد، اصلاً ولش كن، دلم گرفته بود و اومده بودم يه كمی درددل كنم. هوس طعم تلخ قهوه كردم. دلم بوی تلخ اون ادوكلن يخی رو ميخواد كه همه تن و بدنم رو در بر ميگيره. اينجور مواقع پُر ميشم از تو. اينجور مواقع رو راست‌تر از هميشه ميشم. با مَزمزه كردن اون طعم‌ها و اون بوهای تلخ، صاف ميشم، زلال ميشم، صادق ميشم. انگاری پاك و بری ميشم. منزّه ميشم. نميدونم چه حسی داره اون طعم و عطر تلخ مزه كه شهامتم رو زياد ميكنه. اينجاست كه ميام و زل ميزنم توی چشم‌هاتون و به همه‌تون ميگم، كم آورديد و ما به اين كم آوردن‌ها خيلی وقته كه عادت كرديم. آره، اصلاً ولش كن. امروز اومده بودم كه فقط بگم، خوش بحال خيلی‌هاتون، خيلی‌ها.

شنبه، ۱ ارديبهشت ۱۳۸۶

بلاگ رولينگ به فاك رفته و تعداد خواننده‌های من يكی كه حداقل نصف شده و اينجوری دست و دل آدم زياد به نوشتن نميره و با اين وضعيت همچين راغب و مايل نيستی كه بخواهی مطلب جديدی بذاری و وبلاگت رو آپديت كنی و اين يعنی ريدن به تموم اون فرضيات كه " من فقط واسه دل خودم می‌نويسم و اگر خواننده‌ای هم نداشتم هيچ ايرادی نداره و الآخر " راستش رو بخواهيد من كه عمراً از اين روشنفكر بازيها درنميارم و اگر يه روزی بفهمم كه ديگه خواننده چندانی ندارم ديگه غلط بكنم بنويسم و قلم و موس و كيبورد رو آويزون می‌كنم و چهار گوشه مانيتور رو می‌بوسم و برای هميشه از دنيای وبلاگ نويسی خداحافظی می‌كنم. همين الان يه روزهايی كه می‌بينم تعداد كامنتهام كم شده يه جوری دَمغ و افسرده ميشم. هميشه دوست دارم خواننده‌هام زياد باشند هر چند كيفيت مهمتر از كميّت هستش ولی خب تعداد زياد خواننده، آدم رو تشويق به نوشتن ميكنه و حتماً خودتون هم متوجه شدين كه نظرات‌تون هم برام خيلی مهم بوده. بهرحال همه يه جور نيستند ولی بنظرم 99.99% اونایی كه ميگن فقط برای دل خودمون می‌نويسيم، زری مفت ميزنند و بس!

يه كتاب فوق‌العاده خوندم كه در رابطه‌اش هم يه مطلب نوشتم ولی گذاشتمش توی درَفت و امروز حال كردم يه كمی درددل كنم و خودمونی‌تر سُفره دلم رو پهن وبلاگ كنم تا اگه خدا خواست و بلاگ رولينگ از خر شيطون اومد پايين و درست شد اون مطلب رو پابليش كنم چون بنظرم كتابيه كه هر ايرانی بايد يكبار بخونش.

روزها عينهو برق و باد از پی هم ميگذره. اين روزها كمتر پای ثابتی برای كافی‌شاپ رفتن دارم. بنابراين ميتونم بگم خيلی وقته كافی‌شاپ نرفتم. اگر هم توی دلت‌تون ميگيد بعضی‌ها چقدر بی‌درد و عار و جزء مرفهين بی‌درد هستند كه كافی‌شاپ نرفتن براشون دغدغه است، اصلاً مهم نيست، شما ميتونيد اينجوری تصوّر كنيد. حتماً اونهايی كه يه روزهايی باهاشون كافی‌شاپ ميرفتيم و قهوه‌ايی می‌خورديم و گپی ميزديم، سرشون خيلی شلوغ شده و شايد هم ديگه بهشون خوش نمی‌گذره كه با ما بيان، تنهايی هم كه نميشه رفت كافی‌شاپ واسه آدم حرف درميارند و اونجوری آدم دپرس ميشه. همه جفت جفت و گروه و گروه ميان و اونوقت تو دراز دراز تنهايی بری سفارش كاپوچينو بدی! ولی خب سينما اگه تكی هم شده باشه، ميرم. بجای قهوه و كافی‌شاپ و استارباكس‌ی كه‌ اين روزها خيلی دلم براش تنگ شده و هوسش رو كردم اين روزها به ICE PACK رو آوردم. بستنی رابينز رو هم چند باری تست كردم ولی ازش خوشم نيومد. بازار آيس پَك داغ داغه و اين روزها از در و ديوار تهران داره عينهو دامنه‌های كوهستانی بعد از رعد و برق و بارون، آيس پك، قارچ‌وار درمياد و طبق اطلاعاتی كه من دارم برای داشتن يه مغازه‌اش فقط 80 ميليون بقول معروف حق اشتراك بايد پرداخت كرد. نوش جون آقای بختياری كه ميگن حق انحصاری اون رو در ايران داره. عقل كه كار كنه آدم اينجوری كارآفرين ميشه و پول چاپ ميكنه اونوقت من پنج ساله نشستم جلوی مانيتور و هی تلپ تلپ وبلاگ می‌نويسم، دو زار كه درنياوردم هيچ، كلی هم وقت و انرژی و پول و جون و سوء چشمانم رو هزينه كردم!

پنجشنبه، ۳۰ فروردين ۱۳۸۶

اين روزها اعصاب مَصاب‌ تعطيل، حال و حوصله مرخص و دل و دماغ‌مون هم عينهو يه جاهای ديگه‌مون كه شايد مُعرّف حضور بعضی از دوستان باشه آويزونِ آويزونه، چراش هم بماند به فصلش تا اگه يه روز قسمت‌ شد براتون تعريف كنم. هر چند با اين اوضاع و احوال قاراشميش و هوای كسل‌كننده بهاری كه ديگه نبايد دنبال بهونه خاصی واسه اين همه بی‌حوصله‌گی بود. فكر نكنم اين روزها چيز شما هم دست كمی از مال من داشته باشه، البته منظورم حال و حوصله و اعصاب و روان‌تونه نه چيزهای بلند و كوتاه و كلفت و لاغر و آويزون‌تون كه اونها هر چه هست يه مسئله كاملاً شخصیه و به خودتون هم مربوطه و ورود و دست زدن و آويزون شدن به اون چيزها نياز به ارج و قرب و لياقت و شايستگی خاصی داره و هر كسی نميتونه همينجوری يلخی و هَرندبيل و باری بهر جهت به دنيای شخصی‌يی كه معمولاً آدمها، بی‌دغدغه چيزهاشون رو اونجا پَهن و ولو می‌كنند وارد بشن!

پنداری چند روزی هم اينجا قاطی پاتی شده بود و قرار شده بود دامين ما رو هم به معرض فروش بذارند كه سريع متوجه ماجرا شدم! از اقصی نقاط دنيا يه سریها ميتونستند چيز ما رو ببينند و يه سری هم چشم ديدن اينجا رو نداشتند، خلاصه كه با زحمات آقا احسان اينجا هم سروسامون گرفت و ظاهراً ديگه مشكل خاصی نيست. كمااينكه هنوز يادمون نرفته ما بابت هاست و دامين امسال‌مون كلی پول به پرشين تولز بدهكاريم. بابا والله بخدا، به پير، به پيغمبر ما مال مردم‌خور نيستيم و بدهی‌مون رو مياريم و مثل بچه آدم دو دستی تقديم می‌كنيم. ديگه چرا وبلاگ رو ميريزيد بهم و يه سِری خواننده پروپا قرص رو زابه‌راه می‌كنيد؟!

چند شب پيش پذيرای يكی از دوستان مادر گرامی كه از همسايگان محل قديمی بود، بوديم كه همراه دو دختر‌شون كه ماشالله ديگه واسه خودشون خانم‌هايی شده بودند، جهت ديدوبازديد به منزل‌مون اومده بودند. شايد نزديك به 15 سال از آخرين باری كه اونها رو ديده بودم گذشته بود بنابراين حتماً ميتونيد حدس بزنيد چقدر ريخت و قيافه و برخورد و بزرگ شدن‌‌هامون برای همديگه جالب و مهيج بود. دختر كوچيكه، اون موقع كه من ديده بودمش آمادگی ميرفت و الان سال دوم دانشگاه بود و دختر بزرگه هم ازدواج كرده و خلاصه اونها يادم انداختند كه چقدر پير و فرتوت و مندرس و پاره‌پوره و جرواجر شدم! بچه‌هايی كه يه روزی آب دماغ‌شون آويزون و بند كفش‌شون رو نمی‌تونستند ببندند و شايد خيلی وقتها تنبون كون‌شون رو هم خيس و رنگی می‌كردند اينبار هر كدوم‌شون اندازه يه درخت چنار شده بودند و زن داشتند و شوهر داشتند و اين يعنی اينكه گذر زمان رو به بی‌رحمانه‌ترين شكل ممكن ميشد ديد. ‌مادرشون كه هر پنج دقيقه يك بار بطور تمام قد، قربون صدقه قد و بالام ميرفت چون بقول خودش من رو مثل پسر خودش دوست داشت و می‌گفت، اصلاً فكر نمی‌كردم كيوان، اينقدر آقا و بزرگ و جنتلمن شده باشه ( البته اينها رو اون خانمه می‌گفت وگرنه من كه چنين ادعايی ندارم! ) خلاصه از اون وقتها و از زمانيكه قصرفيروزه بوديم و از در و ديوار و همسايه‌های قديمی كلی حرف زديم. من يادم باشه و اگه يادم رفت شما حتماً يادم بندازيد كه بعداً سر يه فرصت مناسب از قصرفيروزه، محله‌ايی كه تموم دوران كودكی و نوجوانی و جوونی و دبستان و راهنمايی و دبيرستان من رو به تاراج برد! براتون بيشتر بگم.

خلاصه بعد از شام هر كسی توی اين همه سال هر هنری رو كه ياد گرفته بود رو كرد! از اونجايی كه من فقط واليبال بلدم و فعلاً با اين دست چُلاقِ وبال گردن و توی خونه‌ نميشه اسپك دفاع و شيرجه يه دست رفت قرار شد من يه گوشه‌ايی بشينم و دختر خانم‌ها برامون فال قهوه بگيرند. همون اول كار بهشون گفتم من اصلاً و ابداً به يه همچين چيزهايی اعتقادی ندارم و احتمالاً ناخواسته با اين حرفم حال‌شون رو هم گرفتم ولی خب بهرحال مهمون بودند و احترام‌شون واجب بنابراين منهم به اين شكم پيچ‌پيچ، هـی زدم و همه قهوه رو تا آخرش نخوردم تا بدين شكل وارد گود بشم. قبلاً هم كسان ديگه‌ و توی مناسبتهای مختلف، فالم رو گرفته بودند بهرحال هميشه ترجيح ميدادم قهوه‌ام رو تا تَه‌تَه و قطره آخرش بخورم تا اينكه اندازه دو قلوپ، آخرش باقی بذارم تا بواسطه اون يه سری جَفنگيات و خُزعبلات و چيزشعرهای سرهم شده بشنوم!

مراسم قهوه‌خوری و فالگيری انجام شد و توی اون موقع شب دونه دونه آدمهای خونواده ما همگی سروسامون گرفتند و يه شبه پولدارترين و خوشبخت‌ترين و عاقبت‌بخيرترين آدمهای كره زمين شدند. همونجوريكه ميدونيد يه سری كليّات هميشه توی اين فالها گفته ميشه كه خيلی نزديك به اون چيزيه كه معمولاً آدمها ازش توی ذهن‌شون ساخته و پرداخته كردند و دوست دارند اونجوری باشند. اصولاً آدميزاد علاقه داره اون چيزی رو بشنوه كه دوست داره، بنابراين اينكه بزودی پولدار ميشی و يه خبر خوب بهت ميرسه و با فلان كَسك ازدواج ميكنی و يا يه مسافرت طولانی در راه داری و ... توی تموم فالها وجود بايسته و حتمی و ضروری داره بنابراين همين الان من خودم با قهوه كه هيچی حتی با چهار تا دونه نخودچی و يه لنگه جوراب پاره و يه ليوان آب طالبی يا آب انار هم ميتونم براتون فال بگيرم! ولی خب از حق كه نگذريم در اين مراسم مهيّج شبانه فالگيری، بعضی جمله‌ها و گفته‌ها خيلی به بعضی از مسايل خصوصی من نزديك بود. اينی كه من قراره بزودی برم دندونپزشكی و يا شايد يه عمل جراحی در پيش داشته باشم و يا چند تا برنامه آينده‌ايی كه فقط خودم توی ذهنم بهش فكر كرده بودم شايد چيز مهمی نباشه ولی از اون چيزهايی بود كه فقط خودم ازش خبر داشتم ولی ظاهراً بايد بپذيريم كه يه سری از اين اعمال و كردار روی اون فنجون‌های قهوه حك شده و شنيدنش از دهن كسی كه اصلاً ازش خبر نداشته شايد يه كمی ذهن آدم رو بخودش درگير ميكنه كه خب اين حرفها يعنی چی و اين طرف، اينها رو از كجا فهميده؟! خلاصه فالگير همين جوری داشت هی از گذشته و حال و آينده می‌گفت و يه سری اسم مونث و از ما بهترون كنار هم ميذاشت و ديدم كم‌كم كار داره بيخ پيدا ميكنه و بجز اين اسم‌ و مشخصات يه سری روابط هم داره از پرده بيرون ميوفته و الانه كه آقا كيوان لخت و عور و آبروی چند ساله‌اش بر باد رفته عينهو مجسمه ميكل‌آنژ وسط اطاق باقی بمونه كه از فالگير محترمه تقاضای آتش‌بس كرده و ماجرا رو به پايان رسوندم. خلاصه با تموم بی‌اعتقادی كه همين الان هم نسبت به اين خرافات دارم ولی اعتراف ميكنم بعضی از اين فالها بدجوری به واقعيت و اون چيزهای كاملاً خصوصی كه فقط خودت ازش خبرداری نزديكه.

حالا شما خانومهای عزيز و محترمه از فردا راه نيوفتين برين جردن و گاندی و آصف و فرشته و هر چی پول دارين بدين به اين فالگيرها و رمالها تا يه شوهر پولدار و خوش‌تيپ و تام كروز قسمت‌تون كنه و بعدش هم بگيد، كيوان گفته اين حرفها راسته! نه والله همونجور كه گفتم هنوز هم هيچ اعتقادی به اصل و اساس اين چيزها ندارم ولی اگه يه موقع خدا زد پس سرتون و پول زيادی داشتيد، ورداريد بياريد بديد به من كه هم فال‌تون رو ميگيرم و هم حال‌تون رو! و هم ميتونم پول پرشين تولز رو پرداخت كنم. يعنی هم براتون با رمل و اسطرلاب و ارتباط با كهكشان و امور ماوراءيی فال ميگيرم و از آينده و سرنوشت و قضا و قدر براتون ميگم و در كسری از ثانيه يه تام كروز و يا براد پيت و جورج كلونی و اگر هم پسند نشد ديگه مجبورم يه جنيفر لوپز براتون دست و پا كنم و هم يه كاری ميكنم يه جورايی حال‌تون بياد سر جاش و با يه روشهايی كه فقط خودم بلدم، شاد و شنگول و خوش و خرم بدون اينكه بفهميد چيزی از جيب‌ و كيف‌تون كم شده و احساس رنج و درد و اَلمی در اعضاء و جوارح بدن‌تون بكنيد راهی سرزمين آرزوها می‌كنم‌تون. بقول برتولت برشت، آنكس كه حقيقت را نمی‌داند ابله است ولی آنكس كه می‌داند و آنرا پنهان می‌كند يك جنايتكار است. حالا اين گفته برتولت برشت وسط اين فالگير و رمال و قهوه و احسان و پرشين تولز چيكار ميكنه، الله اعلم!

شنبه، ۲۵ فروردين ۱۳۸۶

:: امسال هر چی سَر و صورتم رو مثل جوجه تیغی درست کردم و هی الکی گفتم، ببخشید من سرما خوردم باز طرف حالیش نبود و یهویی در یک عملیات غافلگیر کننده، گردنم رو عینهو قوچ میگرفت و باز شروع به چِلپ و چُلوپ میکرد. حالا باز کاشکی مثل آدمیزاد ماچ میکردند همچین عملیات مَکِش رو مردونه و خشن انجام میدند که انگاری نصف صورتم رو بادکش کردند. لامذهب لب که نیست انگاری زالو انداختند رو صورتت، همچین میک میزنه و اون سیبیل‌های از بنا گوش در رفته‌اش رو می‌مالونه به لب و لوچه‌ و سر و صورتت رو خیس و تُف‌مالی میکنه که حالت از هر چی عید و عیددیدنی بهم میخوره. اینها ماچ کردن‌شون که این شکلی باید دید لَب گرفتن‌ و یه کارای دیگه‌شون چه شکلی؟!

:: آره، رفت. ولى اينبار نه بغضى تركيد و نه اشكى بر گونه لرزيد. نمى‌دونم بايد از داشتن چنين حسى خوشحال بود يا ناراحت؟! رفت تا ديگه اينجا نباشه. نمى‌دونم چرا هر روز كه ميگذره كفه رفتن به موندن، غلبه مى‌كنه؟! نمى‌دونم چرا اون كفه موندن داره روز به روز از زمين دورتر و دورتر ميشه و حس می‌كنم ريشه‌هاى موندن داره سست‌تر و سست‌تر ميشه. يه جورايى كه ديگه ترس اينو دارى كه از اين زمين جدا بشى، كنده بشى و ديگه نتونى بهش بچسبى! نمى‌دونم چرا حس مى‌كنم، حالا ديگه ميشه به شب‌بو‌ها دروغ گفت و آفتابگردونها هم ميتونند بى‌لالايى سر به بالين مزرعه بذارند!

:: ديدی وقتی داری توی يه پياده‌رو قدم ميزنی يهويی نگات گره ميخوره تو نگاه يه عابری كه حس می‌كنی سالهاست باهات آشناست؟! ديدی وقتی كنج خلوت يه كافی‌شاپ نشستی و داری طعم قهوه‌ات رو مزمزه می‌كنی، يه نگاه سرگردون تو رو با خودش به كجاها كه نميبره؟! يه نگاهی كه حس می‌كنی خيلی وقته كه می‌شناسيش. يه نگاهی كه حس می‌كنی همونیه كه سالهاست قصه‌گوی شبهای بی‌ستاره‌ات بوده؟! يه نگاهی كه جنسش با بقيه نگاه‌ها فرق داره. يه نگاهی كه ميتونی لمسش كنی، يه نگاهی كه ميتونی نوازشش كنی. يه نگاهی كه ميتونی باهاش حرف بزنی. يه نگاهی كه ميتونی بدون دق‌الباب، ساكن حريم امن و خلوتش بشی. يه نگاهی كه ميتونی بی‌اجازه، ورش داری و با خودت ببری اون دوردورا و باهاش يه دنيا خاطره بسازی. يه نگاهی كه سبكت ميكنه، يه نگاهی كه گيجت ميكنه، يه نگاهی كه منگت ميكنه. يه نگاهی كه ميتونه گم‌ات بكنه. گــُم که نـه ... ميتونه دوباره پيدات بكنه.

:: و اما به نظر من گل سرسبد و بهترين صحنه بازی زمانی بود كه داور به قلعه‌نوعی تذكر داد زياد حرف نزنه و توی مسايل داوری و جريان بازی دخالتی نداشته باشه كه امير خان هم به زيبايی هر چه تمام‌تر گوشه‌ای از سواد و تحصيلات مربيان وطنی رو به رخ داور آلمانی كشيد تا طرف گوشی بياد دستش و بدونه با كيا طرفه! ايشون در بگو مگويی كه با داور داشتند فرمودند: باشه باباOK ! وقتی ديدند داور ول كن ماجرا نيست، مجدداً بيانات فرمودند و گفتند: I Speak و با همين تك جمله‌ای كه نه فعل درست حسابی داشت و نه فاعل و مفعول مشخصی، گويا كلی حرف و راز نگفته رو به داور منتقل نمودند و در يك حركت ضربتی داور رو كيش و مات و مسخ نمودند. فقط چند لحظه تمركز كنيد و بريد تو بحر جمله! در ادبيات نوين و كلاسيك دنيا، كم حرفی نيست، اين " باشه بابا I Speak. OK " !!

:: كافيه يه دختر پسر بيست‌و‌پنج، شش ساله باشی و هنوز ازدواج نكرده باشی، اينقدر از مزايای ازدواج و تشكيل زندگی ميگن كه خواهر مادر آدم رو سرويس می‌كنند. اونا خبر ندارند كه درسته خيلی از جوونها هنوز ازدواج رسمی نكردند ولی تو اينجور مسايل تجربه‌شون از همه ريش سفيد‌ها مجلس بيشتره ولی روابط و ضوابط ايرانی حكم ميكنه آدم تو اینجور مواقع مثل اين بچه مُنگل‌های عقب‌افتاده همين جوری مات و مبهوت بشينه و به حرفهای بزرگتر‌ها گوش كنه و خودش رو مشتاق نشون بده و يه جوری وانمود كنه كه مثلاً اين مباحث براش خيلی جالب و هيجان‌انگيزه و تا حالا اصلاً خبر نداشته سفر به سانفرانسيسكو چی بوده و چه جوری انجام ميشده!

:: من به معراج ميرم و تو در تَه همون پستوی تاريك و نمور باقی ميمونی. همون جايی كه بواسطه خلق و خوی وحشی من و همرزمام مجبور شدی بهش پناه ببری و حالا ديگه روح و روان و انديشه‌ات در كنار سيرترشی‌های هفت ساله به يادگار مونده از مادربزرگ، بوی عقب‌موندگی و فقر و نكبت و بدبختی بخودش گرفته.

:: ازدواج مقوله سختيه. چشمهات كه چشمه. سعی كن دست و پا و تموم اعضاء و جوارح بدنت هم چشم بشن و اونوقت به دور و َبرت نگاه كن. خوب نگاه كن. عميق نگاه كن. به همه اون چاله چوله‌ها و فراز و نشيب‌های خودت و دختری كه فردا قراره زن تو باشه خوب نگاه كن. ببين واسه چی می‌خواهی اين امتيازهای مجردی رو كه اتفاقاً توی اين دوره و زمونه، پوئن‌های كمی هم نيستند رو از دست بدی و ازدواج كنی... ميدونی چيه؟! جسم و روح زن هزارویک سوراخ سُنبه داره كه ابتدا به ساكن، تو اگه خيلی مرد باشی و چَم و خَم كار رو بدونی، فقط ميتونی يه دونه از اون سوراخها رو پُر كنی كه خُب اين هم بخاطر همون اميال و غرايز جنسی‌مونه وگرنه اون قسمتهایی هم که نیاز به تفكر و تأمل و تعمق داره رو هم نتونستیم بدرستی انجام بدیم و از پس همين یه کار هم که خیلی بهش افتخار می کنیم واموندیم!

:: وای بــاران٬ بــاران
شيــشه پنجــره را بــاران شـست
از دل مــن امــا
چـه کسـی نـقـش تـو را خـواهـد شست؟

:: امروز صبح هم مراسم پرده‌برداری و افتتاح عينك داشتيم. همچين يه نموره كار سختی هم بود. همكارهايی كه تو رو ده ساله با يه ريخت و قيافه ديدند يهويی می‌ببينند كه يه عينك زدی و خيلی جدی و مصمم نشستی پشت ميز كارت. كـُره خرها تعريف و تمجيد كه بلد نيستند فقط بلدند حال آدم رو بگيرند. همينكه از در وارد اطاق ميشن نيش‌شون تا بناگوش‌شون باز ميشه و زرتی ميزنند زير خنده و علت زدن عينك رو به يه كارهايی كه مختص دوران جوونیه ارتباط ميدن كه حالا ديگه بماند!

:: نمی دونم این شروع به کجا ختم می شه؟ ولی گفتن و رفتن بهتر از نگفتن و موندنه! هرچند که هیچگاه دلخوشی از رفتن و همراه بودن ندارم ولی اینبار در سکوت و تنهایی این محیط می خوام برای دل خودم بنویسم. میخوام از دلخوشیها / ناخوشیها / روزمرگیها / جوونی و خاطراتش / تهران و آدمهاش / رفاقتها و دوستیهاش و از همه و همه چیز بنویسم. پس منتظر می‌مانم اگر میهمانی آمد که با فراغ بال می‌پذیرم و اگر کسی دق الباب نکرد با خودم زمزمه میکنم.

:: میشه دور شد ولى دلتنگ نشد. میشه بود ولى احساس نشد. میشه مَرد شد ولى شبها ترسید. میشه زن بودش و بی‌قاعده‌گى، یائسه شد. میشه با باکره‌گى مادر شد. میشه با فاحشه خوابید و تا اذان صبح فقط از فلسفه گفت. میشه راز گل سرخ رو از تو چشم دزدِ ناموس خوندش. میشه با دزد نشست و از مروت حرف زد. میشه بى‌وضو به محراب نشست و سجده بر خاک نشوند. میشه بى اِذنِ اذان سفره گسترد و بى‌نماز روزه گشود. میشه از شگون هفت گذشت و بى‌طواف، تواب شدش. میشه دل داد ولى دلدار نشد. میشه رفت. میشه موند. میشه تا نیلى چشماش رفت و اون تو غرق نشد .میشه شب را تا به صبح، شمع در آغوش گرفت ولى خاکستر نشد. میشه بى‌هجوم باد، رنگ داد و خزون شدش. میشه بى‌بال و پر، همنشین یاکریم‌ها شد.

:: تو مراسم چهارشنبه سورى که یک مانور کامل و اساسى از صحنه جنگ‌هاى خیابونى به نمایش گذاشته شده بود بقدرى تیر و ترقه و بمب‌هاى خوشه اى منفجر شد که ناخواسته در اثر هول و تکونهاى وارده، چیز ما افتاد! قطعاً تو این مراسم با شکوه خیلى از خانم‌هاى آبستن، سقط جنین کرده و آقایون هم از مردى و مردونگى افتاده و مقطوع النسل شده اند. چیزى مثل فاجعه هیروشیما که حالا بعداً مشخص میشه چى به سر نسل بدبخت بعدى میاد. تو زمون ننه باباى ما که یک هزارم این سر و صداها نبود و همه چیز در سکوت و آرامش انجام شده! یه نسل مَشَنگ و عقب افتاده تحویل جامعه شده، حالا واى بحال بچه‌هایى که قرار ننه بابا‌هاشون ما باشیم. چه نوابغى خواهند شد؟!

:: مثلاً کدوم دفعه توی آسانسور تنها بودیم و انگشت کوچیک‌مون رو تا بند سوم تو دماغ‌مون نکردیم و محتویاتش رو به در و پیکر آسانسور نمالیدیم؟! کدوم وقت تنها خونه بودیم و بعد از خوردن نوشابه با هر قدمی یه آروغ از اون پدر مادر داراش نزدیم و باهاش کلیپ و نمآهنگ نساختیم؟! قطعاً تو خلوت خودمون یه سر و صداهای خوشایند و با فرکانس‌های مختلفی هم از یه جاهایی‌مون در آوردیم که خب اگه من بخوام در رابطه‌اش بنویسم همه‌تون دوباره میشین از نواده‌گان قاجار و انگاری هیچ کدوم‌تون معده و روده و باسن ندارید و کلاً منکر چنین امواج و اصواتی میشین!

:: میدونی چیه، ماها خیلی وقته که باختیم. ما اون موقعی باختیم که باور نداشتیم پشت دریا یه شهردیگه‌ای هم هست. ما اون موقعی باختیم که سر ظهر تابستون، کلاه مترسک رو از روی سرش برداشتیم و گذاشتیم سر آفتابگردون و روی سر مترسک، دونه‌های ارزن و گندم ریختیم. ما اون موقعی باختیم که پرواز تو آسمون رو یادمون رفت و دل‌مون رو به غار‌غار کلاغها خوش کردیم. ما اون موقعی باختیم که سیب دزدیده از باغچه همسایه رو، نيمخورده زیر درخت انداختیم. قبول کن ما باختیم. آره، ما اون موقعی باختیم که تو سرمای ناجونمردونه زمستون، موقعی که داشتیم از گلخونه می‌رفتیم بیرون یادمون رفت پشت سرمون در گلخونه رو ببندیم. ما اون موقعی باختیم که تو اون شب سرد و بورانی، دستکش و شال گردن آ‌دم برفی رو به عاریت گرفته و تازه سر سفره هفت سین یادمون اومد که به یه آد‌م برفی قول داده بودیم، دوباره امانتیش رو براش برمی‌گردونیم.

:: به سادگی عبور نکنیم از این چین و چروکهای افتاده بر پیشانی، که جوانی و آرزوهایی در آن نهان است . به سادگی عبور نکنیم از آن بغض فرو خورده، که فریادهای عاشقانه در آن نهان است. موی سپید رو دیدیم و حرمت نگاه نداشتیم. گلهای خشک شده چارقد سفید را دیدیم و از کنار حوض آب بی‌تفاوت گذشتیم. الله اکبر سر سجاده را شنیدیم و درب را بی محابا به هم کوفتیم. رنجوری و پشت دوتا شده را دیدیم و آنگاه عاشقانه عکس رخ یار در آب دیدیم! به سخره گرفتیم اجداد و نیاکان و ایمان و باورشان را. کمی انصاف به خرج دهیم. چه کرده‌ایم برایشان؟ بجنبیم تا دیر نشده است. بوسه‌ای بر گونه‌هایش کفایتش می‌کند. دست نوازشی بر موهای سپید به عاریت گرفته از گردش زمانه، او را شوق زیستن دوباره میدهد، دستهای سردش را به گرمی فشردن، عشق را در وجودش جاری میسازد. استقبال از نگاه پر مهرش در فضای سرد و یخی، به شوقش می‌آورد. پس آنان که دارند عزیزش بدارند و آنان که ازاین عشق لایزال بی‌نصیب‌اند یاد و نامش را گرامی دارند.

:: ميدونم صحبت در رابطه با " باكره " بودن يا نبودن يه خانم در هنگام ازدواج به خيلی مسايل ‌اجتماعی، سياسی، فرهنگی، نژادی، طبقاتی، بومی و ... ربط داره و با چهار خط نوشته، نميشه سر و ته‌اش رو هَم آورد. ظاهراً خيلی از خانم‌ها ( منظورم از خيلی، اون درصد از خانم‌هايه كه توی شهر زندگی می‌كنند، تحصيل كرده‌اند، تقريباً با ماهواره و اينترنت آشنا هستد، يعنی تيپيك بصورت يه دختر امروزی هستند ) ديگه به داشتن، بكارت و وجود چنين چيزی در هنگام ازدواج اعتقادی ندارند. با يه سری‌هاشون صحبت كردم كه دلايل منطقی و توجيه كننده‌ايی هم واسه خودشون داشتند. اينجا نمی‌خواهم جر و بجث و فحش و فحش‌كاری راه بندازم فقط خوشحال ميشم هر كدوم از دوستانِ خانم يا آقايی كه مطلب رو ميخوند نظر خودشون رو در حد يه جمله كه " آيا به بكارت در هنگام ازدواج اعتقادی دارند يا نه؟!

:: جَل الخالق ، مخلوقات مشاهده شده بقدری دارای تنوع زیست محیطی و اقلیمی هستند که من فکر نمی‌کنم حضرت نوح هم موفق شده بود که این همه جَک و جونور را تو کشتی‌اش جمع کنه! البته لازم بذکر است که انصافاً در این بین حوری‌هایی نیز مشاهده می‌شدند که از بد حادثه ، قاطی این جانوران دوپا شده بودند. پس از حدود 40 دقیقه انقدر بالا سر یه میز وایستادیم و مثل گربه زل زدیم تو چشماشون و لقمه‌هاشون رو شمردیم که خلاصه خسته شده و بلند شدن رفتند پی كارشون. پس از این فتح با شکوه و در اختیار گرفتن خاکریز اول یعنی گرفتن میز و صندلی، برای سفارش غذا توی سالن پخش و پلا شدیم .از آنجایکه مدتی است شعبه پستو اینجا ، که غذاهای ایتالیایی داره رو بستند، دماغ من در اون موقع از همه جاهام بیشتر آویزون شده بود. از خدا که پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه هر چی رو تابلوها دنبال یه غذایی گشتم که حداقل اسمش برام آشنا باشه و برای خوردنش نیاز به کاتالوگ و بروشور نداشته باشم پیدا نکردم که نکردم. اسم بعضی ازغذاها هم که خیلی بی‌تربیتی و بی‌ناموسی بود یعنی اگه هوس هم کرده بودم و می خواستم بخورم روم نمی شد به خانمه اسم غذاهه رو بگم.

:: شنبه است و " شنبه گشاده " جايگاه ويژه‌ای دارد نزد ما ايرانيان فعال و كاری!

:: یکبار دیگر زمین لرزید. زمین لرزید و دلهای شکسته‌ای که برای گریستن، پی بهونه‌ای بودند را لرزاند. دلهای شکسته‌ای که کویر، شرمنده وسعت‌شان و گسل، شرمگین از رگه‌های عمیق زخم‌های دیرینه‌شان است. زمین لرزید و آغوش باز کرد تا عزیزی دیگر را سخت در آغوش بگیرد و چه زود دوباره این زخم چرکین سر باز کرد.

:: موقعی به خودم اومدم كه بی‌.‌ام.‌و طوسی رنگ استارت خورد و از جلوی مغازه دور شد. خوشگل بود. خيلی خوشگل بود. هنوز اون جمله اولش كه، تو هنوز آدم نشدی توی گوشم بود. قهوه‌اش كه حالا ديگه سردِ سرد شده بود همونجوری دست‌نخورده روی ميز بود. بوی عطرش هنوز توی فضا معلق بود. فندك نقره‌ای رنگش رو يادش رفته بود ببره. شاسی رو فشار دادم تـَقی كرد ولی هيچ جرقه‌ای نزد. همه گازش تموم شده بود.

:: حالا بايد همه رو جا بذاری و دل بكنی. همه رو، حتی اون وصله پينه‌هايی رو كه سالها بهونه‌ای بود برای موندن و بودن. آره، ميدونی كه دلت تنگ ميشه. آخه يكی، دو تا، سه تا، ده تا، صد تا، هزار تا كه نيست. اون مثبت بی‌نهايتی كه توی كتابهای رياضی دبيرستان ميخوندی حالا ديگه اينجا به دردت ميخوره .... اصلاً ولش كن، بگذريم. اين روزهای آخری، آدم خيلی بی‌حوصله ميشه. خودخواه ميشه. بداخلاق ميشه. شايد هم بايد به همه آدمهايی كه مجبورند تموم زندگی‌شون رو بچپونند توی دو تا چمدون، يه كمی بيشتر از اين حق داد.

:: اصفهانم! در حال حاضر در یکی از کافی‌نتهای تنگ و مهجور در یکی از پاساژهای خیابان چهارباغ نشسته‌ام، جایی که صدای نکره بنیامینی که از مغازه CD فروشی بغلی داره پخش میشه، خوار مادر اعصاب و روان آدم رو به یغما میبره. پنداری این کافی‌نت قبلاً بوتیک یا همچین جایی بوده چون هم اطاق پرو داره و هم دورتادور، مغازه آینه کاری شده. نمیدونم شاید هم این آینه کاریها رو باید بذارم بحساب ذوق و سلیقه، اصفهونی‌های عزیز، ولی هر چی که هست با اینهمه آینه، اینجا عینهو باشگاه‌های بدنسازی شده و منهم بدم نمیاد هی سر و کله و ریخت و قیافه خودم رو توی این آینه ها ببینم.

:: چهارشنبه سوری يكی از بهترين فيلم‌های ايرانیه كه توی اين چند سال اخير ديدم و اين بهترين بودنش، نه بخاطر بازی خوب هنرپيشه‌هاش _ كه خب انصافاً هم خوب بازی كردند _ بلكه بخاطر پرداختن به مشكل و معضلی بود كه اين روزها حقيقتی است كه متأسفانه وجود خارجی داره و شايد هم يه جورايی داره اپيدمی و همه‌گير ميشه.

:: قديمی نيستم. سنتی نيستم. خاطرتون جمع‌ِ جمع، هنوز هم بهترين لباس‌ها رو با بهترين مارك‌ها می‌پوشم. هنوز هم واسه انتخاب يه ادوكلن با بوی گرم يا سرد كلی وقت ميذارم. نه از سيد‌اسمال و نه از مولوی بلکه از بهترين بوتيک‌های تهران خريد می‌کنم، پس فكر نكنيد با يه آدم اُمُل و عقب‌افتاده كه هنوز شلوار Zico می‌پوشه طرفيد. ما هم زمون خودمون شاتل هوا نكرديم كه حالا امروز توقع داشته باشيم يه جوون 20 ساله امروزی بكنه ولی همه اون چيزی رو كه اينها الان توی تاكسی و اتوبوس و سينما و دانشگاه و پياده‌رو، هـــــوا می‌كنند رو هم ما توی دوران جوونی و دانشجويی‌مون داشتيم. داشتيم همچين خيلی‌خوب و گـنده و سفارشیش رو هم داشتيم. توی اين يك دهه كه چيزی به اندام‌های جوونهای امروزی اضافه نشده كه ما ازش بی‌نصيب مونده باشيم؟! شده؟!

:: من هم مثل پرستو، عصر جمعه‌ای که گذشت وقتی بعد از مدتها با بر و بچه‌های کاپوچینو توی کافه 78 دور یه میز جمع شدیم، دقیقاً همون حس و حالی رو داشتم که پرستو و احسان و سینا هم در رابطه‌اش نوشته‌اند. دلم واسه همه بچه‌ها تنگ شده بود. توی اون غروب جمعه و توی اون کافه شلوغ و پر سروصدا و پر از دود و دَم، جای خالی دو سه نفر بد جوری توی چشم میزد. جاشون خالی بود ولی اسم و یادشون مثل ارواح سرگردون دور و بَرِ میزمون همش داشت بال‌بال میزد! حتی بنا به توصیه‌ای که از اونور اقیانوس کرده بودند بجاشون خیار سکنجبین هم خوردیم. اِی روزگار نامراد!

:: اين روزها ملالی نيست جز تكرّر ادراری كه هر سال با سرد شدن هوا، لاينقطع و بدون هيچ برو برگردی چونان پرستوهای سبكبال می‌آيد و می‌نشيند توی تن و بدن آدمی و لامصب امان از وقتی هم كه خِفتش بگيرد، تمام زندگی را جلوی چشم‌های آميزاد تيره و تار ميكند. گويا هر سال زمستان، اين تكرّر ادرار يقه خيلی از كسان را می‌گيرد و بارها در طول روز حلاوت زندگی را برايشان چونان زهر مار، تلخ و گزنده می‌كند.

:: خوش بحالت آقا گاوه. خوش بحالت كه بی‌خيال دنيا و روزگار، نه ميفهمی فرايند چيه و نه زندگی و علفزارت شاخص حياتی داره. خودتی و دو تا شاخ و يه دم و خيلی كه مرد باشی يه سری اندام‌های چسبيده به پايين تنه‌ات. اصلاً غمت نيست. جلسه تشكيل بشه يا نشه؟! اورانيم، غنی‌سازی بشه يا نشه؟! سن فحشاء روز‌به‌روز پايين‌تر بره يا نره؟! دوباره جنگ شروع بشه يا نشه؟! برات فرقی نداره پرونده بره شورای امنيت يا بره زير دست آقای مدير. پلاك ماشينت زوج باشه يا فرد. مارادونا رو بچسبی يا غضنفر رو. اصلاً حاليت نيست و نميتونی بفهمی واسه يه لقمه نون چه باسنی بايد ازت پاره شه.

:: نمیدونم، شایداین موضوع هم برای شما، هم برای خودم و هم برای خیلی ها عجیب و باورنکردنی باشه ولی ... تهران هستم.

:: ذهن ما باغچه است
گل در آن بايد كاشت
و نكاری گل من
علف هرز در آن می‌رويد
زحمت كاشتن يك گل سرخ
كمتر از زحمت برداشتنِ هرزگی آن علف است
گل بكاريم بيا
تا مجال علف هرز فراهم نشود
بی‌گل‌آرايی ذهن
نازنين، نازنين
هرگز آدم، آدم نشود

:: هر سال با شروع تابستون و فصل گرما، استقبال خانم‌ها از استخر و دريا بيشتر ميشه. معمولاً در اين فصل فی‌نفسه تعداد خانم‌های ورزشكار و كوله بدوش افزایش پیدا میکنه ولی خبرهای كاملاً موثق حاكی از اونه اينقدی كه كنار و بيرون استخرها ارج و قرب داره و مملو از شناگران مشتاقه، داخل استخر و توی آب خبری نيست. خانم‌ها، استخر و كنار دريا ميرن ولی دريغ از پنجاه متر شنا و ورزش! از همه جاشون شُر‌شُر عرق ميريزه ولی اين عرق بواسطه فعاليت و ورزش كردن نيست. همه‌شون رخت و لباسِ رزم می‌پوشن و كاملاً مجهز با مايو دو‌تيكه و كلاه و عينك شنا ميرن ولی نه توی آب. حوله‌شون رو روی ماسه‌های ساحل يا موزائيك‌های كنار استخر ميندازن و بعد از ماليدن و سابوندن انواع و اقسام روغن‌های خارجی و داخلی و نباتی و حيوانی و مار و كوسه و لاك‌پشت و مازولا و زيتون و سُس و آب گوجه‌فرنگی و قهوه و نسكافه و دارچين، جلوی آفتاب تمُوز دراز می‌كشن.

:: کم‌کم داشتیم خودمون رو برای یه باخت دیگه مقابل این عربهای هیچی ندار که با تموم کَس و کارشون اومده بودند ورزشگاه، آماده می‌کردیم که یه توپ سیک‌ایم خیاری و الله‌بختکی از جانب نیکبخت رفت تو دروازه و متقابلش یه هد از جانب کاپیتان تیم ملی که تا اونموقع نقش کارتونک رو وسط زمین اجرا میکرد، خیال همه‌مون رو راحت کرد!

:: ميدونی دور و برمون پترس زياده. همه هم حیّ و حاضر، انگشت بدست دنبال يه سوراخ می‌گردند كه يه جورايی پُرش كنند. اصلاً اين رو يكی از اَهم وظايف‌شون ميدونند. بنابراين دوست و رفيق، غريبه و آشنا، مَحرم و نامحرم پيش اين پترس‌های عزيز هيچ فرقی نداره. اينها همه آدمها رو با يه چوب ميرونند. همه رو با يه چشم می‌بينند. چيزی كه مهمه، يه انگشت بلاتكليف و يه سوراخه كه اونهم چكه كردن و نكردنش باز هيچ فرقی نميكنه.

:: خلاصه كه امسال توی نمايشگاه كتاب بدون نصيب از ديدن اون شورت‌های رنگی قرمز و بنفش و فسفری شيش تا هزار تومن، وارد نمايشگاه شدم. هر چند تيپ و قيافه خانم‌ها نشون‌دهنده اينه كه همه‌شون مدرسه و دانشگاه رو پيچوندند و با مانتوهای بلند و مقعنه اومدند ولی خب بندرت هم ميشه ريخت و قيافه‌های خوشگل و فَشنی رو با اون مانتوهای كوتاه و چسبون كه دل و قلوه و دين و ايمون آدم رو با هم يكجا ميبره رو توی نمايشگاه ديد. پنداری مردم خودشون بدون خون و خونريزی تصميم گرفتند به لباس آدميت ملبس بشن. بنابراين، حَض بصری نمايشگاه نسبت به سالهای قبل كمتر و كم‌رنگتر شده!

:: دسته گل خوشگلی که از سوپر گل گرفتم وسط ميز داره چشمک میزنه. دو ماهی قرمز سفره هفت سینی که همسر گرامی حتی موقع خداحافظی توی مهرآباد موقعی که داشت گوله‌گوله اشک میرخت هم یادشون بود و سفارش‌شون رو می‌کرد و يه جورايی مثل هوووی من می‌مونند، برخلاف سفر قبلی که تو همون هفته اول به دَرک واصل شده بودند اینبار هنوز زنده‌اند و خوش و خرم لنگ‌هاشون رو وسط تُنگ آب هوا کردند و دو تايی دارند با هم حركات ريتميك انجام ميدند. ادامه زيست و حیات اونها میتونه صِحه بذاره بر لیاقت و شایستگی‌های اینجانب. گلدونه هم هنوز سبز و زنده است.

:: لامصب نه به اينكه يه موقع توی توالت نشستی و توی اون بگير و ببند و زور زدنهای متمادی يهويی بختت باز ميشه و كلی مطلب واسه نوشتن به ذهنت خطور ميكنه ( بابا چاكريتم، خطور! ) و نه به اينكه هفته به هفته مياد و ميره و تو عينهو بـُز اَخوش فقط در و ديوار رو نگاه ميكنی و دريغ از دو خط نوشته. انگاری كه دلتون نخواد يكی اسهال داشته و همچين اساسی ريده توی مُخ و مخچه و بصل‌النخاع و هيپوتالاموس مغزت.

مطالب بالا بخشی از نوشته‌های پيشين وبلاگم بود كه بصورت كاملاً تصادفی و رَندم انتخاب كردم تا هم برای خودم و هم برای اونايی كه جدی‌تر اينجا رو دنبال می‌كنند شايد يادآور خاطرات اين چند ساله باشه. حرف زيادی نيست فقط اينكه اين وبلاگ هم پنج ساله شد، عمر كمی نيست پنج سال با هم بودن.

پنجشنبه، ۲۳ فروردين ۱۳۸۶

هوای بهاره و عينهو همون مَثل معروف بهش هيچ اعتمادی نيست. آب و هوا يه روز عينهو سيبری سرد سردهه و تهران ميشه استكهلم و يه روز آفتاب تموز عينهو بيابونهای شاخ آفريقا ميخوره توی فرق سرت جوريكه در كسری از ثانيه بواسطه گرما تمام خاندانت رو ياد ميكنی. هر چند با تموم بدبختی‌ها يكسال صبر كرديم تا همين چند روز آب و هوای مطبوع رو ببينيم و لمس كنيم و احساس زنده بودن بهمون دست بده، پس ناشكری نمی‌كنيم و هم با سرديش ميسازيم و هم با گرميش و قول ميديم كه نه با يه كشمش گرمی‌مون كنه و نه با يه قوره سردی‌مون. روزنامه‌ها رو ورق ميزنی و دوباره ميخكوب كه نه ولی خب اين خبر كه " قراره از اول ارديبهشت با بدحجابی برخورد بشه " نظرت رو جلب ميكنه. دو سه سالی هست كه هنوز تابستون نرسيده برخورد با بدحجابی شروع ميشه. اينجور كه نوشته شده امسال تيم‌های محسوس و نامحسوسی وجود دارند كه قراره برخوردهايی بكنند. اونهم هم با پياده و هم با سواره. جالبه، شده عينهو اتوبانهامون كه پليس نامحسوس وجود داره و يه ويراژ نابجا باعث ميشه ماشينت رو بخوابونند حالا از يه هفته ديگه شايد يه قِر و قميش و يه عشوه شتری نابجا باعث بشه طرف رو هم يه مقدار اندكی بخوابونند!

نه اينقدر فرهيخته و روشنفكر و ضدانقلاب! هستم كه بگم بنظرم همه بايد با شورت و مايو دو تيكه بيان وسط خيابون ( هر چند من كه ميميرم واسه اينجور چيزها و از تصّور اين صحنه قند توی دلم آب ميشه ) و نه اينقدر بسته و چُولمن و دُگم هستم كه بگم همه بايد شال و كلاه كنند و خودشون رو قُنداق پيچ كنند و بيان توی اجتماع. قطعاً هر جامعه و هر فرهنگ با توجه به باورها و عرفهای جامعه برای خودش تعاريفی از حد و حدود حجاب داره. اينی هم كه بخواهيم باسن مبارك‌مون رو جر بديم كه حجاب بايد آزاد باشه و هر كس به فراخور حال و احوال و شعور خودش حجاب رو انتخاب كنه يه بحث بی‌نتيجه و زر مفته چونكه چه بخواهيم و چه نخواهيم، درست يا نادرست اين قانون وضع شده و بايد بنوعی باهاش كنار اومد. مشكل از اونجايی شروع ميشه كه برای اين موضوع، شايد مثل خيلی از موضوعات ديگه اجتماع تعريف درست و استانداردی وجود نداره. يه روز بصورت متری، مانتوها و روسری‌ها و پاچه شلوارها تنگ و كوتاه ميشه و آب از آب تكون نميخوره ( البته شايد يه سری اعضاء و جوارح آقايون تكون بخوره! ) و يه روز حتی يك سانت كوتاه و بلند شدن و عقب و جلو رفتن روسری خانمی ميشه يه قضيه پيچيده و لاينحل و يه معضل اجتماعی و بابتش بايد كلی پيرهن و شلوار و بلوز رو تيكه پاره كرد!

بهرحال شايد همه ماها نشستيم بيرون گود و ميگيم لنگش كن. سخته، اينی كه بخواهی با يه طيف جمعيت انبوه جوون Hot و پر انرژی كه ماشالله از در و ديوار راست ميرن بالا روبرو بشی و اونوقت برای همه‌شون يه نسخه تجويز كنی. بنظرم بهترين و مناسب‌ترين راهكار همون استفاده از شيوه‌ها و برخوردهای " فرهنگی " هستش. با بگير و ببند شايد يه روز پاچه شلورها تا مچ پا اومد پايين و همه روسر‌ی‌ها هم به مقعنه تبديل شد ولی فردای روز دوباره همه چی برميگرده سر جای خودش. باز اگه برگرده سر جای خودش هم خوبه، روسری‌ها، شال و اندازه يه قاب دستمال ميشه و هی عقب‌ و عقب‌تر ميره و شلوارها هم از يه طرف بالا و از اون طرف هم در خفاء پايين‌ و پايين‌تر ميان و اونوقته كه ديگه نه گشت محسوس موثر بوده و نه نامحسوس!

سه شنبه، ۲۱ فروردين ۱۳۸۶

رفيقی دارم آدم حسابی، معمولاً مطالب وبلاگ من رو ميخونه و خيلی وقتها در رابطه با مطالب نوشته شده و يا مسايل عمومی و خصوصی ديگه‌‌ای با هم گپی ميزنيم. ذهن خوب و پويايی داره و خب مثل هر آدمی توی يه سری مسايل مشكلاتی هم داره. به محيط وبلاگ و بخصوص نظراتی رو كه خواننده‌ها ميذارند علاقمند شده پس از چند بار صحبت و اظهار علاقمندی از طرف ايشون بهش پيشنهاد كردم اگه دوست داره در رابطه با موضوعی نظرات خواننده‌ها رو بدونه من حاضرم مطلبش رو بجای يكی از پُست‌های خودم بذارم و از خواننده‌ها هم خواهش كنم نظرات‌شون رو بنويسند تا به يه جمع‌بندی برسه. پُست امروز مربوط به آقای ( آفتاب ) يعنی همون رفيق آدم حسابی من هستش. مطلب خوبيه كه شايد اگه يه كم دقيق بهش نگاه كنيم ذهن‌مون رو به چالش بندازه. احتمال هم داره بعد از اين هرازگاهی از آفتاب اينجا چيزهايی ببنيم، البته نه چيز واقعی خودش رو! شايد اينجوری هم بد نباشه و اين وبلاگ از يكنواختی دربياد. بنابراين ممنون ميشم مطلب پايين رو بخونيد و حتماً نقطه نظرات خودتون رو بيان كنيد.


عيد رو يادتون هست؟ فرش‌های آويزون از بالكن‌ها و پشت‌بوم‌ها. صدای آی فرش می‌شوريم، شُرشُر آب يادته. ماشين لباسشويی هی آب می‌گيره، هی خشك می‌كنه راه ميوفته و مياد وسط آشپزخونه. در و ديوار كف‌زده رو هی با دستمال بساب ولی هنوز خوب پاك نشده و باز دوباره و دوباره. مغازه‌دارها كيف می‌كنند. هر چی پودر و مواد شوينده ميارند همه رو مردم می‌برند. خونه ريخت و پاشه، پرده‌ها كنده شده، شبها چراغ رو كه روشن ميكنی تا اون فيها خالدونت معلومه. همه چی تميز. بازار چشم‌چرونی دزدكی داغ داغه، نــه غلام؟!
غروب، كف خونه بدون فرش روی موزائيك يخ، بواسيرت ميزنه بيرون، به چی فكر ميكنی؟ به‌به چه بوی باحالی، بوی قرمه سبزی مياد، اين همه شست‌و‌شو، اينهمه كف و پودر و دستمال كثيف، رفته كله صبح توی صف، سبزی قرمه خريده. دو ساعت پاكش كرده، دستهاش سبز شده، هي اين بچه ميگه، مامان من جيش دارم، برو ديگه خودت، برو ميام ميشورمت.اَه.
حالا سبد رو بيار بريز توش، يه ساعت بايد بشوری، گِل نداشته باشه، كثيف باشه بايد تا صبح دم در توالت بخوابی، هی ديفنوسيلات. خب حالا بيا و با ساتور و چاقو، تق‌تق، قرچ‌قرچ خردش كن. خب حالا برو اون ماهيتابه گنده رو بيار و بريز توش جيز و جيز، سرخش كن، شد سه ساعت از صبح تا حالا مامان مامان، من گشنمه. آهای آهای ننه من گشنمه. پدر‌سگ می‌خواستی صبحونه بخوری الان چی بهت بدم. برو اون شير و كيك رو وردار كوفت كن. اَه.
حالا بيار بريز توی قابلمه، لوبيا بريز، آب بريز، گوشت بريز زياد شد، چه خبره اينطوری دو روزه بدبخت ميشيم دو تا تيكه بسه با نون بخورن. خب لباسشويی كارش تموم شد. اين همه ملافه رو ببره پشت‌بوم پهن كنه. مامان منم ميام بالا. نه خطرناكه، نميشه. منم ميام. ای پدر‌سگ دامنم رو انقدر نكش الان از تنم ميوفته. دم پايتتو بپوش بيا پدر سگ ای وای ظهر شد هيچ كاری نكردم. برم برنج درست كنم. به‌به چه قرمه سبزی شده، يا اه‌اه اين آب زيپو شد كه. حالا چه فرقی داره، باباش دراومده از صبح تا حالا، نـه غلام؟
آخ آخ شب شد .... سلام اومدی؟ اين بچه‌تو بگير بابام دراومد از صبح تا حالا واسه خودت توی اداره استراحت ميكنی بگيرش، پدر سگ رو. آخيش خوابيدند پدر سگها. يه نفسی بكشم. دستت رو بكش، اصلاً حوصله ندارم. خسته‌ و مرده‌ام. عجب حالی داری‌ها. ول‌كن بابا، حالش رو ندارم. اه ول‌كن ديگه. بذار برای شب جمعه، الان نه. اه عجب سريشی هستی‌ها. پس زودباش كارتو بكن حال ندارم. توی فكر كارهای فردا و شُمردن تيرهای سقف و بوی قرمه سبزی، برو اونور برم دستشويی كپه مرگمو بذارم، صبح يه خروار كار دارم.

اين زن همسايه رو ديدی. خونه‌اش برق ميزنه. مثل برف، لباسهای بچه‌ها رو ديدی سفيد و تميزه، غذا ميپزه انگشتاتو باهاش ميخوری، خياطيش رو ديدی، عاليه، شورت مامان‌دوز ميدوزه حال كنی. از هر انگشتش يه هنر می‌چكه. خب ديدی، اين وسط چی گم شد؟!
تا حالا ديدی يه مادر به دخترش شوهرداری ياد بده، نه اينها رو نميگم، اون رو ميگم. همون ديگه، همون كارها رو، آهان، آره بابا ... تلويزيون و راديو، آخ آخ نه گناه داره، عيبه. فيلم حروم و قبيحه، مرتيكه پُررو اين حرفها چيه ميزنی؟! توی مدرسه هم كه باباشو درميارند، مدرسه جای علم و تحصيله، نه جای اين حرفها، نـه غلام؟ بابا پس اين دختر و پسر بيچاره كجا بايد اين مسايل رو ياد بگيرند؟ چيكار بايد كنند؟ بابا ساقدوش هم كه ديگه ورافتاد. بابا چرا قرمه سبزی پختن رو ياد می‌ديد ولی بقيه چيزهايی كه حتی از اينكار هم مهتره رو ياد نميديد؟ عيبيه؟ مگه اين يكی از مهمترين اركان ازدواج نيست؟ مگه جزء نيازهای طبيعی آدميزاد نيست؟ حالا نگاه كن، يك دو سه سالی پس از ازدواج چی ميشه، خوبه خب فشار بالا بوده تازه داره چشمای پسره باز ميشه، خب يه دوست داره كه اونهم يه دوست داره ( ولی اين يكی دختره ) خب اين دوسته هم يه دوست داره ( خب معلومه اينهم دختره يا بوده و اينا و ديگه ) بيا می‌خواهيم يه قهوه بخوريم، كاری نداريم. نمی‌خواهيم كاری كنيم، نه بابا زشته، حالا بيا، خب بريم. اُه اُه عجب تيكه‌ای، موها مش كرده، توپ، مانتو كوتاه، آرايش خوش‌رنگ كه با لباسهاش سِت بود. بوی عطرش سرت رو گيج ميكنه، دستاش رو نشون نميده از بس ظرف شسته داغونه. برد زير ميز و دستكش دستش كرد از اون توريها كه آدم ميبينه يه جوريش ميشه. آره از اونا. ای بابا يه قهوه، شد يه قرار سينما، بعدش بريم خونه‌مون، بعدش بريم شمال و دوبی و ...، آره ديگه!
بابا زن خودش كه خوشگل‌تره، نه بابا چی ميگی با اون زير شلواری و جوراب سياه و بلندش با اون موهای كثيف و ژوليده پوليده از صبح تا شب فقط بلده در و ديوار بشوره، ايكبيری. بابا اين وسط چی گم شده؟! مقصر كيه كه به اين دختر و پسرها هيچی ياد نميده؟ زن و شوهر بچه دارند، بهم عادت كردند اينها ميشه اسباب استحكام زندگی، نـه غلام؟ ميگه بچه‌دار شيد، زندگی‌تون خوب ميشه. عجب دليل محكمی! اون بچه چه بچه‌ای ميشه، نه غلام؟

اين قرمه سبزی، اين ملافه چرا هی عشق رو هُل ميده بيرون، جاش رو تنگ ميكنه. ای بابا زن اولش حرف زدنش قشنگ بود، صداشم قشنگ بود، خودشم قشنگ بود. راستی خارجی‌ها هم اينطوريند؟! بابا چرا از رو فشار جنسی بايد ازدواج كنيم، ها چرا؟! نمی‌كنيم؟! خالی نبنديد چند درصد بخاطر تشكيل زندگی مشترك ازدواج می‌كنند؟! راستی نميشه ازدواج نكرد ولی با هم دوست بود و يا با هم زندگی كرد؟ عيبه؟! ببينم چه كار كنيم قرمه سبزی و ملافه، عشق رو هل نده بيرون؟ شده هووی عشق و ازدواج، نـه غلام؟ راستی هوو خوبه يا بد؟ دوستی با شخص ديگه خوبه يا بد؟! ای مردای پُررو از شما بپرسن معلومه ميگيد خوبه ديگه.اينم اولش خوبه دو روز ديگه ميشه مثل اولی آره يا نه؟ نه نميشه اگه گفتی چرا؟ خب اينجا كه ديگه قرمه سبزی و ملافه نيست، هست؟! ای بابا بلند شو صبح شده پاشو برو وسايل ترشی بگير، ترشی درست كنی، گوجه رُبی آورده داد ميزنه گوجه‌اش هم خوبه. همش تقصير اين مردای بی‌غيرت و هوسبازه، مرتيكه نامرد. من رو باش كه عمرم رو پای تو هدر دادم. هزار راه نرفته رو هی رفته، هی كف كرده... آفتاب

يكشنبه، ۱۹ فروردين ۱۳۸۶

اين روزها صدای نرم و ملايم يه خانم جوون كه دوست داره خيلی هم با ناز و كرشمه صحبت كنه خيلی بيشتر از گذشته به گوشم ميخوره. هر روز بايد هی از ساعت روی ديوار، هشت ساعت و نيم كم كنم و زمان اونوريها رو حساب ‌كنم و اونوقت شماره رو بگيرم. ديگه كم‌كم ساعت اونور آب رو هم حفظ شدم. الان ديگه در كسری از ثانيه ميتونم بگم ساعت توی تگزاس چنده و ساعتِ كاليفرنيا و نيويورك چند رو نشون ميده. نميدونم باهوش شدم يا پوستم عينهو كرگدن كلفت شده. اينجاش رو شما نمی‌فهميد منظورم چيه، پس بيخودی بخودتون فشار الكی نياريد. حس و حال نو و تجربه تازه‌ای نيست شنيدن صدای آروم اون خانم جوون، چيزیه كه برای تك‌تك ما اتفاق افتاده و ميوفته حالا واسه يكی كمتر، واسه يكی بيشتر ولی اينجوری كه پيش ميره، شنيدن اين صدا داره روز به روز بيشتر و بيشتر ميشه. بعضی وقتها تا دو سه بار در روز مجبوری اون صدا رو بشنوی. خوش آمديد، شماره رمز خود را وارد كنيد! يه شماره ده رقمی از يه كارت تلفنی كه سعی می‌كنم اعتبارش بيشتر باشه تا بتونم اون شماره رمز رو حفظ كنم و نخواهم روزی چند بار اون شماره طول و دراز رو از روی كارت بخونم. مانده اعتبار شما به مبلغ ... ريال می‌باشد. لطفاً شماره مقصد را وارد كنيد. و تو بدون توجه به اينكه چقدر بابت كارت تلفن پول دادی و الان چقدر ديگه اعتبار داری شماره مقصد رو بدون در نظر گرفتن دو صفر يكِ اولش ميگيری. حالا ديگه بعد از ابن همه مدت، شماره طولانی مقصد رو از حفظ حفظی. 001 و نامردها از همون اولش هم پارتی بازی كردن و يه پيش شماره خوب و سرراست واسه خودشون انتخاب كردند. انگاری از همون روز اول كشورهای جهان اول و جهان سوم از هم جدا شده بودند. 001 كجا و 0098 كجا؟! و يادت مياد وقتی كه اونجا بودی چقدر دلت برای اين پيش شماره 0098 تنگ شده بود. برای 21‌هايی كه تو رو وصل ميكرد به وسط تهران. به بهارستان، فردوسی، پيچ‌شمرون، تجريش، مينی‌سيتی، ولنجك، عباس‌آباد، عشرت‌آباد، تخت‌طاووس، فاطمی، شهرك‌غرب، سعادت‌آباد، مولوی، سرچشمه، پيروزی، شهدا، تهرانپارس برای همه اون 912‌هايی كه شماره‌ موبايل يه عالمه دوست و رفيقی بود كه توی اون مدت هيچ وقت بهشون زنگ نزدی چون شنيدن صداشون بدجوری اعصاب و روانت رو ميريخت بهم. اونها چيزی رو نميدونند ولی تو خودت خوب ميدونی. نميدونی چرا الان هم كه وسط و لابه‌لای اونا هستی دلت اين همه براشون تنگ شده. تنگ كه نه يه جورايی شده همه ... اصلاً ولش كن! شماره رو ميگيری و باز دوباره صدای اون خانم جوون رشته افكارت رو پاره ميكنه. دوباره يادت ميره قراره چی بگی. شما می‌توانيد به مدت ... دقيقه صحبت كنيد. عددها رو هی جمع و تفريق می‌كنی تا ببينی زمان برای گفتن همه اونچه رو كه بايد بگی كم نياد. انگاری صدای بوق آزادِ اونور دنيا با صدای تلفن خودمون هم فرق داره. بوق، بوق، بوق. خدا خدا ميكنی تلفن نره روی پيغامگير. حال و حوصله شنيدن اون صدای گنگ و نامفهوم خارجی رو نداری كه هيچی از اون حرفهاش سرت نميشه و فقط ميدونی بعد از شنيدن صدای اون تك بوق بايد پيغامت رو بذاری. يه پيغام خشك و بی‌احساس و تكراری. تكراری، تكراری، تكراری. هنوز تلفن داره بوق ميزنه و كسی جوابت رو نميده. باز هشت ساعت و نيم از ساعت تهران كم ميكنی تا يه موقع اشتباه نكرده باشی و نصفه شبی زنگ نزده باشی. توی جمع و تفريق هستی و با خودت حساب ميكنی الان كه ساعت ده شب اينجاست اونجا ساعت دو و نيم بعد از ظهره پس نميتونه خواب باشه. نكنه يه وقت مريض شده؟! نكنه ماشينش خراب شده، نكنه ... كه صدای گرم و آشنا و دلنشينی بجای گفتن Hello ميگه اَلو، انگاری اونهم منتظر تلفن از تهران بود. ميخندی و سلام ميكنی و دوباره يادت ميره قرار بود از چی براش صحبت كنی.

پنجشنبه، ۱۶ فروردين ۱۳۸۶

تعطیلات دراز و طولانی و بلند و بالای عید که فکر می‌کردیم بسان عمر نوح هیچ وقتی به پایان خودش نمیرسه، دیگه راست راستی تموم شد و توی این روزهایی که قرار بود خیلی کارها بکنیم و چیز رستم دستان رو بطور افقی بشکونیم و بعدش آپولویی بطور عمودی هوا کنیم و بواسطه داشتن رسم و رسوم خوب صله‌رحم به فلانی و بیساری سری بزنیم و چند روزی به مسافرت بریم تا آب و هوایی تازه کنیم، کتاب بخونیم و موزیک گوش بدیم و فیلم ببینیم و کلی کار نکرده و نصفه نیمه باقی مونده رو که نتونسته بودیم توی تموم طول سال انجام بدیم و انجامش رو به همین روزهای تعطیلات عید حواله داده بودیم رو به یه سرانجامی برسونیم و ... نهایتاً هیچ کار مفیدی انجام ندادیم مگر اینکه عینهو مادیون هی خوردیم و خوابیدیم و در آخر هم ۴-۵ کیلو به دور باسن و شکم و کمر خودمون اضافه کردیم و حالا هم وقتی نگاه‌مون به آینه قدی میوفته حال‌مون از خودمون بهم میخوره و ماتم می‌گیریم که چه جوری این چربی‌های اضافه رو آب کنیم.

دیروز عزمم رو جزم کرده و بعد از اینکه سرتاسر عید مثل مرغ کُرچ انگاری تخم گذاشته بودم و از روشون تکون نمی‌خوردم و عینهو خانمهای حامله و پا به ماه فقط دراز به دراز خوابیده بودم پا شدم و رفتم میدون انقلاب. بنظرم میدون انقلاب، البته راسته کتاب‌فروشها از جمله بهترین جاهای دنیاست! من که اینقدر از این چند صد متر خیابون خوشم میاد که اصلاً گذر زمان رو حس نمی‌کنم و اگر جیبم رو بزنند و بدتر از اون حتی اگر انگشتم هم بکنند چیزی نمی‌فهمم! وقتِ دکتر داشتم. البته دکترم از جمله بهترین دکترها و فوق‌تخصص مچ دسته ولی خب دیگه مطبش میدون انقلاب هست و توی این قضیه یه کمی بی‌کلاسه. عمداً خودم زودتر رفتم تا بتونم یکی دو ساعتی لابه‌لای کتاب و نوار و سی‌دی و دی‌و‌دی که این یکی جدیداً به چیزهای قبلی اضافه شده، گشتی بزنم. یه سری کتاب زبان و ده تا فیلم دی‌و‌دی هم خریدم و بعد از یه خوردن یه نون خامه‌ای عمله‌کُش راهی مطب پزشک معالج شدم. از خرداد پارسال یعنی حدوداً ده ماهی هست که مچ دست من بعلت بازی والیبال، مرخص شده. تمیهدات قبلی دکتر افاقه نکرد و اینبار پس از عکس و رادیولوژی مجبور شد تا یک تزریق داخل مچ دست بنده انجام بده تا شاید کیست ایجاد شده از بین بره. احتمالاً حداقل بعضی‌هاتون که یه کم با وجدان‌تر هستید میتونید حدس بزنید وارد شدن یه سرنگ بداخل مچ دست میتونه چه درد و چه حسی رو در آدمیزاد ایجاد کنه. اون موقع که چُس مثقال آمپول بداخل باسن به اون بزرگی و با اون ابعاد و وسعت و ناز و کرشمه وارد می‌کنند اونجوری درد و دل‌ضعفه داره دیگه وای بحال یه مچ بَل و باریک و ظریف و نحیف و بدون هیچگونه گوشت و عضله و پی و چربی و دنبه.

خلاصه که باز دستم رفت توی پانسمان و بانداژ و مچ‌بند طبی. نوشتن و کار با کیبورد و موس و کامپیوتر برام عینهو سم هلاهله، بخاطر همین اینبار کمتر نوشتم! نمیدونم اینبار کی نفرینم کرد که دوباره حال و روزم اینجوری شد؟!

دوشنبه، ۱۳ فروردين ۱۳۸۶

امروز سیزده بدر و یا بقول این جدیدها روز طبیعت هستش. من منزل باجناق جان مهمون هستم. بعد از خوردن مفصل صبحونه، ایشون تصمیم داشتند من رو ابتدا با گفتمان و بعدش با مشت و لگد به همراه خود و پدر و مادر و کلی از خانواده سببی و نسبی به بلنديهای امامزاده داوود و کن سولقون ببرند ولی من زیر بار نرفتم و گفتم اگه دوست دارید من راحت باشم همه‌تون برید به دامن طبیعت و دست از سر من و لنگ و پاچه و دامنم بردارید و بذارید توی همین خونه برای خودم بپلکم. اولش قبول نمی‌کردند، باز خدا خواهر زن رو حفظ کنه که به طرفداری از من وارد گود شد و گفت کیوان جان هر جوری که راحتی و من هم گفتم من همینکه توی خونه باشم و با کامپیوتر سر و کله بزنم از همه جا راحت‌ترم و این شد که من الان تک و تنها توی خونه نشستم و با عرض شرمندگی باید به دوستانی که بهشون قول داده بودم میرم و براشون سبزه گره میزنم تا مشکلات‌شون شاید امسال حل بشه بگم که نتونستم از پس این امر بزرگ و خطیر بربیام بنابراین هیچ تضمینی نیست امسال هم خدا بزنه پس گردن کسی تا بیاد و اونها رو با خودش ببره.

الان هم كه دارم اينها رو مينويسم و از پنجره بيرون رو نگاه ميكنم خيابون خيلی خلوته. يه دختر خانم و يه آقا پسر هم از فرصت استفاده كردند و همراه با يه تفنگ بادی اومدند و دارند هی تلق و تلوق با ساچمه به اينور اونور ميزنند. من رو هم پشت پنچره ديدند و يه لبخند مليح به پهنای طول و عرض صورتشون تحويلم دادند. پنداری تصميم دارند كارهايی بكنند و حضور من اين وسط يه كمی مانع شده. حالا شانس بيارم لج نكنند با اون تفنگه سمت من شليك كنند. والله بخدا ما كه شانس نداريم يهويی نحسی سيزده بگيره و يكی از اون تيرها بياد و بزنه كون و كپل ما رو تيكه پاره كنه!

آقا این شخصیت ناصر ( رضا عطاران ) در سریال ترش و شیرین عجیب شبیه منه! البته تعجب نکنید و سوءتفاهم نشه اون بعد پُر روگیش رو نمیگم که الحق روی سنگ پا رو هم کم کرده بلکه اون تنبلی و کون‌گشادی و تکون نخوردنش عجیب من رو یاد خودم میندازه! تا حالا دو سه تا از رفقا هم این موضوع رو عنوان کردند. بنابراین جماعت خارجی‌نشین که نمیتونند فعلاً این سریال رو ببینند که هیچ ولی شمایی که در داخل مرز پرگهر هستید و این سریال رو می‌بینید بدونید کیوان از لحاظ تنبلی، یه چیزی تو مایه‌های ناصر ترش و شیرین هستش. خیلی با این ناصر حال کردم. شرم و حیاء و خجالت رو دو لپی خورده و یه آب هم روش. دیگه کارهای عطاران هم کاملاً کلیشه‌ای و شبیه هم شده ولی خب بواسطه خودش این سریال تنها برنامه تلویزیونی بود که نصفه نیمه دنبال کردم.

دو سه روز پیش با رفیقی برای خرید MP3 Player به مجتمع پایتخت رفتیم. البته من چیزی نمی‌خواستم بلکه قرار بود برای اون بخریم. من خودم یه MP3 Player داشتم که بخاطر حجم کم دیگه کاربرد چندانی نداشت و بهمین دلیل چند وقتی بود که تصمیم گرفته بودم خودم رو آپگریت کنم و بگم گور پدر مال دنیا و یه i - pod بخرم ولی پریروزها سر صلاة ظهر و وسط پايتخت چشمم به جمال چیزی روشن شد که یک دل نه صد دل عاشق و شیفته‌اش شدم و تموم بدنم به رعشه افتاد. نه بخدا پای ضعیفه و جنس لطیف و زن و دختر وسط نیست بلکه از وقتی که چشمم به این عزیز افتاده خواب و خوراک ندارم! می‌دونستم وقتی از چیزی خوشم بیاد محاله که دیگه چیز دیگه‌ای جایگزینش بشه بهمین خاطر زدم بر طبل بیعاری و ریدم توی عیدیهای و ۱۳۵ هزار تومن پیاده شده و یه عدد MP3 Player خریدم. فینگر تاچ هست، ۲ گیگا بایت حجم داره و قابلیت ارتقاء به ۶ گیگابایت رو هم داره. با USB و همچنین برق شارژ میشه و کیفیت صداش هم محشره الان هم دو سه روزه عینهو این دهاتیها که میان شهر و همه چیز براشون جالب و مهیجه این خوشگل مامانی رو به گل و گردون خودم آویزون کردم و دارم باهاش موزیک گوش میکنم. خدا وکیلی عینهو ندید بدیدها فقط موقع خوابیدن از گردنم درمیارم تا حالا این تجربه رو نداشتم ولی توی توالت چه کیفی میده تو زور بزنی و از اونور هم سیاوش قمیشی داد بزنه!