پنجشنبه، ۹ فروردين ۱۳۸۶

میگم کاشکی از خدا یه چیزه دیگه‌ای می‌خواستم! توی پست قبلی از بارش عاشقونه بارون توی این روزهای بهاری در شهر تهران نوشه بودم الان دیگه تهران نگو، بگو رشت، بگو لندن، فکر کنم بارون یه روز دیگه ادامه داشته باشه شهر میشه ونیز و باید با شورت و مایو و قایق و پدالو عید دیدنی بریم. پنداری با فرا رسیدن نوروز، باسن آسمون هم دولا پهنا از وسط متلاشی شده و یه ریز داره شُرشُر بارون میاد.


چهارشنبه یه دو دوتا چهارتا کردم دیدم اگر با دوستان برم شمال احتمالاً نه به من خیلی خوش میگذره و نه به اون جمع شیش هفت نفره، چونکه اونها علاقه خاصی به مشروبات و مسکرات دارند و این چند روز میخواهن هی بخورند و هی قر بدند و بزنند و برقصند و برعکس اونها من هیچ علاقه‌ای به لعب و لهو و حرکات موزون ندارم، بنابراین در یک اقدام انقلابی و با صدای بلند اعلام کردم، دست از سرم بردارید من به شمال نمیام تا خیال اونها رو هم راحت کرده باشم. بنابراین قسمت نشد تا من هم برم و پشت جاده‌های بسته چالوس و هراز و فیروزکوه بمونم و به جرگه غربتی‌های تَرک تهرون کرده بپیوندم، امسال عینهو مرد توی همین تهرون دوست‌داشتنی موندم تا کون بعضی‌ها که دوست داشتند من رو هم جزء غربتی‌ها قرار بدند تا بیخ و بن بسوزه.

هم برنامه‌های تلویزیونی که قبل از عید بابتش خیلی تبلیغ کرده بودند مزخرفه و هم تموم ویژه‌نامه‌های چاپ شده روزنامه‌ها. هفت هشت ده تا ویژه‌نامه توی خونه است ولی یه مطلب خوب و مناسب هنوز نخوندم. توی تموم روزنامه‌ها شاید بشه گفت ویژه‌نامه همشهری از بقیه اِی یه کمی بهتره. بابا مُردیم اینقدر مطلب سیاسی و اقتصادی خوندیم. باز هم صد رحمت به مجله نسیم. این روزها جای خالی ویژه‌نامه شرق بدجوری احساس میشه.

سه شنبه، ۷ فروردين ۱۳۸۶

غربتی‌ها برگشتند به ده و آبادی خودشون و این روزها تهران داره یه نفسی میکشه! بارونِ این دو سه روزه یادمون آورد که این شهر بی‌در و پیکر توی تموم طول سال یه چیزی کم داره و اونهم بارش بارونه که این موقع سال یه عطر و بوی دیگه‌ای داره. یه طعم و مزه‌ایی که سرشار از خاطره است. احتمالاً توی این روزها که هوا خیلی مطبوع و روحبخش شده اینکه من از کجا تا کجا پیاده‌روی میکنم براتون خیلی مهم نیست ولی خب قرار هم هست که من چیزهایی رو بنویسم که برای خودم مهمه، پس میگم که پریشب برعکس پس پریشب، از چهارراه پارک‌وی تا تجریش پیاده برگشتم. قبل‌ترش هم از خیابون طالقانی تا سر تخت‌طاووس پیاده اومده بودم. هرچند تموم پام تاول زده بود! ولی این پیاده‌روی‌های شبانگاهی، روح و روان آدم رو تازه میکنه. تهرانه و همین چند روز خلوتی و آرومی و بارونی و عاشقونگی.


اگه اشتباه نکنم اصطلاح " خون‌ بازی " به مواقعی اطلاق میشه که یه معتاد تزریقی بدلیل عدم دسترسی به مواد مخدر مجبور میشه خون خودش رو بکشه توی سرنگ و مجدداً به خودش تزریق کنه. شکر خدا دوست و رفیق معتاد ندارم که از این چیزهای بدِ بد سر در بیارم، ماشالله هر کی دور و برم هستش دکتر مهندس و فارغ‌التحصیل دانشگاه برکلی و آکسفورد هست و هیکل داره این هوا، بقول ترکها بُوجُور! پریشب خون بازی رو دیدم. یه داستان سیاه و سفیدِ دو نفره که نه تعداد کم بازیگرها و نه سیاه و سفید بودن فیلم، اذیت‌تون میکنه. یه داستان قشنگ و پرکشش با هنرمندی بیتا فرهی و باران کوثری که باران نشون داد کسب عنوان بهترین هنرپیشه زن در جشنواره امسال بی‌دلیل نبوده، هرچند بیتا فرهی هم به زیبایی از پس نقشش براومد. از داستان چیزی نمیگم چون توصیه این روزهای من به شما اینه که حتماً خون بازی رو ببینید.

آقا، جون مادرتون تلفظ اسم این رفیق شفیق ما رو یاد بگیرید و اینقدر توی کوچه و خیابون و اتوبوس از علت نامگذاری اون نپرسید. ما قدیم‌ها یه رفیق داشتیم به اسم علی که الان ساکن کالیفرنیا و سن حوزه است. دل‌تون نخواد، ایشون باسنش یه کمی بزرگتر از حد استاندارد بود بنابراین در یک مراسم ویژه و ضمن رعایت کلیه شئونات اخلاقی ما اسمش رو گذاشتیم علی قُلمبه، بخاطر اینکه این دو تا علی‌ اشتباه نشن و بخاطر اینکه دوست هم نداشتیم روشون داغ بزنیم! اسم اون یکی که الان ساکن تهران هست و من چند روز پیش مجبور بودم برم ماهی‌هاشون رو هی آب بدم! و در حال حاضر هم کامپیوتر معیوبش خونه ماست رو علی شِلمبه ( Shelembeh ) گذاشتیم، دوستان عزیز حالا ملتفت شدید؟! این داش علی شلمبه قراره فردا پس فردا بره شمال و گیر سه پیچه هم داده که اِلا و بلا منهم همراه‌شون برم بنابراین اگه دیدید چند روز از اینجا سر و صدایی در نیومد بدونید زورش بهم چربیده و من رو خِرکش‌کنان برده شمال. قبلاً گفته بودم این پسر اگه گیر بده به یه چیزی، آدم رو آبستن میکنه، احتمالاً منهم چند روز برم شمال بهتر از اینه که بعد از یه عمر آبروداری و توی این سن و سال بخواهم از اون آبستن بشم!

يكشنبه، ۵ فروردين ۱۳۸۶

ساعت ۵ بعد از ظهر از خونه رفیقم که کرج بودند و نهار خونه‌شون دعوت بودیم رسیدم خونه خودمون و در همون بدو ورود حس کردم حال و هوا و فضای خونه جوریه که عَن‌قریب قراره مهونی از راه برسه. آجیل و شکلات و شیرینی و سبد پر از میوه روی میز آماده بودند. از مامانم پرسیدم، بلا به دور، اینبار عزیزان کیا هستند که قراره تشریف‌فرما بشن؟! گفت: دایی‌تینا قرار شام بیان. دو دستی زدم بر فرق سرم و همونجوری ماتم گرفته و زانو زده و بحالت چمباتمه نشستم روی زمین. گفتم ولی ما که همه ایل و تبار رو دیروز خونه مامان بزرگ‌اینا دیدیم. گفت: کیوان جان عیده دیگه. این رسم و رسوم از قدیم و نَدیم بوده. گفتم: یعنی تا ما نهار و اونها شام نیان خونه ما این عیده، عید نمیشه؟! میدونه با این رسم و رسوم عجیب و غریب مشکل دارم بنابراین چیزی نگفت. پرسیدم: حالا عزیزان کی قراره برسند؟! گفت فعلاً که جای دیگه‌ای بودند، زنگ زدند احتمالاً دو سه ساعت دیگه میان. صلواتی فرستادم و شلوار جینی که از صبح پام بود رو درآورده و شلوار کوتاه پوشیدم. ابتدا به دستشویی رفته و یه فصل سیر و با خیال راحت یه کارهایی کردم و سپس اومدم پای کامپیوتر و کانکت شده و رفتم توی اینترنت.


تا یادم نرفته بگم که توی این دنیا که این روزها نامردی حرف اولش رو میزنه، چند وقت پیش یه مرد از اون لابه‌لا‌ها سرش رو آورد بالا و خودش رو نشون جماعت داد و طلوع کرد و اونهم کسی نبود جز داش علی شلمبه ( بزن اون دست قشنگه رو! ) که با رضایت کامل خودش و همسر گرامیش، کامپیوتر و تمام متعلقات‌شون رو بطور امانت سپردند به من تا یه مدتی این تشکیلات عریض و طویل نزد من باشه. دیدین هنوز هم لوطی‌گری نمرده؟! دیدین هنوز هم کسی هست که در مقابل یه جو معرفت حاضره خروار خروار معرفت خرج رفیق کنه؟! بابا داش علی دمت گرم. عزت زیاد، اَنت گرم! آره خلاصه وقتی داش علی فهمید من عاشق کامپیوترم، مردونگی کرد و توی این ایام عیدی ما رو هم بی‌نصیب نذاشت. خلاصه اگه این روزها یهویی می‌بینید من وقت و بی‌وقت آنلاین شدم، دعایی نثار رفتگان علی شلمبه کنید که کامپیوترش رو آورده و گذاشته خونه ما. هر چند کامپیوتر که چه عرض کنم ماشالله هزار و یک ایراد داره و عینهو دستگاه آتاری ۲۵ سال پیش میمونه!


داشتم میگفتم، دیدم اصلاً توی مود مهمون و مهمون بازی نیستم و حال و حوصله قومی که قراره بیاد خونه‌مون رو ندارم این بود که بعد از خوردن یه چایی و یه کم میوه و تنقلات دوباره شال و کلاه کرده و ساعت ۵/۶ بعد از ظهر از خونه زدم بیرون. به مامانم هم گفتم والله بخدا من حوصله ندارم خودت یه جوری بپیچون‌شون. اومدم تجریش، خیابون شلوغ بود ولی پیاده‌رویی که تازگی هم سنگفرشش رو عوض کردند و خیلی هم خوشگل و رمانتیک شده، خلوتِ خلوت بود. هوس پیاده‌رویی کردم. تک و تنها و بیهدف راه افتادم به سمت پایین. بین راه به دو سه تا از دوستان، زنگ زدم و جاشون رو هم خالی کردم. این پیاده‌رویی عصرگاهی آی حال داد، آی حال داد که نگو و نپرس. تا چهارراه پارک‌وی رفتم و از اونجا تصمیم گرفتم برم خونه علی شلمبه. چند روزه این داش علی همراه با عیال رفته مسافرت و کلید خونه‌شون رو هم سپرده به من که یه روز در میون برم و به ماهی‌های آکواریومش غذا بدم. کور از خدا چی میخواد؟! منهم که دوستدار حیوانات و نماینده یونیسف و یونسکو در ایران، احساس مسئولیت جِر واجرم کرده. از دو روز مونده به سال جدید یه روز در میون و بعضی وقتها هم که حال و حوصله مهمون رو نداشتم هر روز رفتم و به ماهی‌ها غذا دادم. شما فکر کنید تک و تنها رفتم. فکرش که ایرادی نداره! خلاصه که تنهایی این همه راه رفتم و به ماهی‌هاش غذا دادم. داش علی هم از اونجایی که میدونست ۷-۸ روز قراره بره مسافرت هیچی نخریده و توی یخچال خونه‌شون اَن هم پیدا نمیشه که آدم بخوره تا مزه دهنش عوض شه. نه تخمه‌ایی، نه میوه‌ایی، نه شیرینی و شکلاتی حال شانس آوردیم این چند وقته زیدی رو با خودمون نبردیم وگرنه آبرو و حیثیت‌مون رفته بود. خونه نگو بگو دشت کویر. بگو برهوت. بگو کویر لوت. بگو صحرای نوادا. پنداری خونه داش علی رو دزد زده لامصب در یخچال رو که باز میکنی جز بطری آب هیچ چیزی یافت نمی‌شود!


خلاصه که یکی دو ساعتی روی مبل‌ها ولو و یه کمی غرق در تفکر شدم و اینقدر هم به ماهی‌ها غذا دادم که دیگه ماهی نیستند تا علی بیاد هر کدوم‌شون شدند اندازه یه کره الاغ! آخر شب موقعی رسیدم خونه که شکرخدا همگی همه چیز رو خورده بودند و تصمیم داشتند برند خونه‌شون. ای بابا ببخشیدها من اصلاً خبر نداشتم شما قرار بیاید وگرنه زودتر میومدم. حالا کجا دایی جان؟! بابا تازه ساعت دوازده است یه کم دیگه بشینید! نه دیگه کیوان جان ما خیلی وقته اومدیم، کم‌کم بریم شما هم استراحت کنید. خواهش میکنم خیلی لطف کردین تروخدا یه شب دیگه هم بیایید که من هم خونه باشم آخه اینجوری خیلی بد شد! نه دیگه نوبتی هم باشه نوبت شماست، شما باید بیایید. توی دلم گفتم، زرشک. من که حتماً میام. من متنفرم از این خاله‌زنک‌بازیها. هی ما بیاییم، هی شما بیایید. یه لبخند تصنعی به پهنای تموم صورتم زدم و هنوز پاشون رو روی پله اول نذاشته بودند که شلوار جینی رو که از عصر تا حالا پام بود درآورده و یه شلور کوتاه پوشیدم و رفتم توی توالت!

چهارشنبه، ۱ فروردين ۱۳۸۶

شماها قطعاً این پست رو توی سال جدید می‌خونید ولی الان که من حس و حال نوشتن رو دارم و زده به سرم تا آخرین اعترافاتم رو بکنم ساعت ۱۱:۴۵ شب بیست و نهم اسفند و حدوداً سه چهار ساعت به زمان تحویل سال ۱۳۸۶ باقی مونده. دو تا قرصی که سهمیه هر شبم هستش رو خوردم و تلویزیون، زیر تصاویر پخش شده هی فِرت و فِرت ساعت رو نشون میده و شمارش معکوس شروع شده. الان شبکه پنج، بنیامین و محمدرضا فروتن رو نشون میده و داره باهاشون از عشق و بهار و اینجور چیزها حرف میزنه. زمان کمی تا لحظه سال تحویل باقی مونده ولی هیچ وقت زمان تحویل سال رو دوست نداشتم! شاید براتون یه کمی دور از انتظار و عجیب غریب باشه ولی همیشه دوست داشتم خواب باشم و یک دفعه بیدار شم و ببینم سال تحویل شده و امسال از همون سالهاست. از همون سالهایی که نصفه شب سال تحویل میشه و باید چهار سال منتظر رسیدن دوباره چنین پدیده‌ای باشیم. امسال هم تا ساعت دو و نیم، سه صبح بیدار میمونم و نیم ساعت مونده به زمان تحویل سال میرم و می‌خوابم. همیشه موقع تحویل سال یه حس عجیب غریبی میاد سراغم. حس میکنم توی اون لحظات خیلی رقیق میشم، خیلی تهی و شیشه‌ای و احساسی میشم. توی لحظات تحویل سال یه جورایی اذیت میشم. بیشتر از اینکه خوشحال باشم، فوق‌العاده ناراحت هستم. یعنی راستش اصلاً حس خوب و خوشحال کننده‌ای ندارم. بغض دارم و اگه تنها باشم قطعاً هقی میزنم زیر گریه، چراش رو هم هنوز کشف نکردم ولی هر چی که هست فکر کنم ریشه تو اون رگ و ریشه‌های احساسی بودنم داره.

یکی دو ساعت پیش به سه چهار نفر از دوستان و عزیزان خارج از وطن زنگ زدم. احتمالاً فردا که روز اول عید باشه سگ صاحبش رو نمیشناسه و تماس تلفنی با خارج از کشور ناممکن و نشدنی میشه از این جهت چند ساعت زودتر زنگ زدم تا عید رو تبریک بگم. همه‌شون یه جورایی دَمق و بی‌حوصله بودند. همه‌شون گفتند، ما خوبیم ولی کیه که باور کنه؟! دو سه روزه انبوه SMSهای ارسالی بهم میرسه. این فقط مختص من نیست و همه واسه هم اینها رو می‌فرستند. توی این SMSهای رسیده از یکی‌شون خیلی خوشم اومد و به دلم نشست، اونی که میگه همه چیز نو میشه روز نو میشه سال نو میشه ولی یه چیزی هست که ارزشش از همه اینها بیشتره و اون رفاقت‌مونه که کهنه میشه، تنها مسیجی بود که دوست داشتم واسه بعضی‌ها بفرستم ولی گویا ما دیگه توی لیست رفقهای بعضی از دوستان نیستیم این بود که اون SMS رو هم گذاشتم توی آرشیو تا همونجوری بمونه و خاک بخوره.

امسال هم یکی از عزیزترین‌هام پای سفره هفت سین نیست. هر چند حس و حال چیدن سفره هفت سین هم نبود. ساعت چهار بعد از ظهر که میدون تجریش بودم تلفنی باهاش صحبت کردم. تجریش غلغله بود. سوزن مینداختی زمین نمیومد. دست تقدیر، من و همسرم رو نمیدونم چندین هزار فرسخ و چند هزار کیلومتر دورتر از هم قرار داد. قسمته دیگه کاریش نمیشه کرد. این رو هم میذاریم بحساب اینکه امسال باید اینجوری رقم میخورد. پارسال پای سفره هفت سین خیلی گریه کرد میدونست که سال دیگه که امسال باشه، ایران نیست. عصری بهش گفتم بخدا امسال اصلاً شور و حال عید نیست نه اینکه فقط من اینجوری شده باشم بلکه حس می‌کنم همه جماعت بدون انگیزه شدند بدون دل و دماغ. کسی دیگه به تخمش هم حساب نمیکنه که عید داره میاد. میاد که بیاد، به یه وَرش که میاد. حاجی فیروز، کون خودش رو سر هر چهارراهی پاره میکنه ولی هیچکس دست تو جیبش نمیکنه تا قرونی به اون بنده خدا بده. یارو با دومتر قد و ۱۲۰ کیلو وزن هی قر میده هی داریه دنبک میزنه، هی ارباب خودم سامبول علیکم میگه ولی انگار نه انگار که این آدمها زنده‌اند. نمیدونم چه مرگ‌مون شده. کف روی شاش، بخاطر عاقل و بالغ شدن‌مونه یا قوطی آبجو رو دَمر کردیم و خیال می‌کنیم داریم می‌شاشیم!

دوشنبه، ۲۸ اسفند ۱۳۸۵

خب دیگه هم اینکه خسته و كوفته و با هِن‌هِن و نَفَس‌های بريده، سال 85 رو هم به آخر رسوندیم و الان داریم خودمون رو برای رسيدن يه سال جدید ديگه و روزهای بهاری که تو راهه و قراره بزودی برسه، آماده می‌کنیم بقول امیر قلعه‌نویی باید خدا رو شاکر باشیم. روزهای آخر ساله و عقربه‌ها، کیپ همدیگرو بغل کردند و بهم چسبیدند و به سختی دارند تکونهای آخر رو می‌‌خورند. آخ و اَمان از این تکون تکون‌های آخری که همیشه پدر صاحب بچه رو درمیاره. این تکون‌های آخری انگاری به جون و يه جاهای حساس ديگه آدميزاد وصله پينه شده. یه جاهایی که اینجا و در این موقع سال نمیشه ازش صحبت کرد! امروز می‌خواستم از حال و هوای عید و این روزهای تهران و بازارچه تجریش و خیابونها و پیاده‌رو و پاساژها و اون ماهی‌های قرمز توی تنگ و سبزه‌ها و تخم‌مرغ رنگی‌های سفره هفت سین بنویسم ولی تمرکز زیادی روی جمله‌هام ندارم و مطمئن هستم اگه قرار باشه ادبی و آدم‌حسابی‌وار بنویسم تـِر سالَم رو میزنم!

سالی که گذشت برای من سال خوب و متفاوتی از سالهای پیش بود. تقریبا همه شمایی که اینجا رو بطور جدی دنبال می‌کنید خواسته و ناخواسته یه قسمتهایی از زندگی آدم رو ورق میزنید بنابراین احتمالاً میدونید میخواهم از چی حرف بزنم. یکی از مهمترین تغییرات زندگی من توی این سال رقم خورد. مهاجرت، دگرگونی و تغییر بسیار بسیار بزرگیه که بنظرم اگه توی زندگی هر کسی اتفاق بیفته و صد البته اگه با انگیزه و هدفمند باشه میتونه نقطه عطفی توی زندگیش باشه. من خودم نمیدونم نقطه عطف یعنی چی ولی چون از این کلمه خوشم اومد، بخاطر همین توی جمله ازش استفاده کردم! داشتم می‌گفتم که امسال خدا قسمت کرد و ما هم تونستیم پامون رو به یه کمی اونورتر از آبهای نیلگون همیشگی خلیج فارس بذاریم و ببینیم دنیا دست کیه. چند ماهی فرنگستون بودم و الان هم در خدمت شمام تا انشالله برنامه‌هام ردیف بشه و .... حالا دیگه قرار نیست شما پیشاپیش سر از تموم جیک و پوک زندگی من دربیارید!

بغیر از این مسافرتِ چند ماهه راستش مابقی زندگی یه جورایی همش روزمرگی بود و والاغیر! هر سال اولین روز بهار و بعد از در شدن توپ سال تحویل و شنیدن آوای یا مقلب القلوب و یا محول و الحول با خودمون عهد و پیمان می‌بندیم که توی سال جدید اِل می‌کنیم و بل می‌کنیم و معامله رستم دستان رو می‌شکونیم و از لحاط مالی و تحصیلی و انسانیت می‌خواهیم به چنان جایگاه رفیعی برسیم و ..... ولی ۲۹ اسفند سال بعد می‌بینیم خر همون خره فقط پالونش عوض شده! در رابطه با خود من که سالهاست همینجوره بنابراین تغییر و تحول و فرار از روزمرگی، انگیزه و اراده قوی میخواد که امیدوارم در سال جدید همه‌مون این همت و غیرت رو داشته باشیم که بتونیم خودمون و آق‌دایی رو ذره‌ایی تکون بدیم.

و اما اینکه امسال هم بواسطه این نوشته‌ها و وبلاگ با خیلی‌ از شما عزیزان آشنا شدم. هر چند خیلی از شماها رو ندیدیم ولی هر کامنت و هر ایمیل و هر خواننده مطمئناً برام حس خیلی خوب و خوشایندی ایجاد میکنه. خیلی چیزها نوشتم که به مذاق و سلیقه شما خوش نیومد ولی خوندین و چیزی نگفتین. نقد کردین و پیشنهاد دادین. اختلاف سلیقه همیشه هست ولی هم اینکه تونستیم همدیگر رو با همین شکل و شمایل فعلی قبول کنیم یعنی تونستیم یه گام رو به جلو حرکت کنیم و در پایان اگر این نوشته‌ها و یا برخورد و کلام من چه در دنیای مجازی و چه دنیای حقیقی باعث ناراحتی و کدورت خاطر عزیزی گشت معذرت‌خواهی میکنم. باشد که این دوستی‌ها روزبروز افزونتر و محکمتر گردد. امیدوارم همه شما عزیزان سال خوبی در پیش رو داشته باشید.

جمعه، ۲۵ اسفند ۱۳۸۵

تعطيلات كه چه عرض كنم بايد بگم، سوپر تعطيلات بلند بالای شركت ما شروع شد! سيزده چهارده روز تعطيلات نوروزی كم بود، يك هفته از اين سر و سه چهار روز هم از اون سرش به تعطيلات اضافه كردند ( حالا شانس آورديم فقط دو تا سر داره ) تا بريم كه داشته باشيم يه تعطيلات حدوداً 25 روزه رو. از 23 اسفند 85 الی 18 فروردين 86. ماشالله به اين همه شور و شوق و فعاليت و رشد و بالندگی و سازندگی. نه اينكه آدم كلی هم ميتونه تفريح و بازی و شادی داشته باشه بنابراين از اين همه تعطيلی ذوق‌مرگ ميشه. اسم تعطيلی كه مياد آدم دو دستی ميزنه بر فرق سرش و ماتم عظما ميگيره كه حالا بايد چه گهی بخوره و چه خاكی بريزه به سرش با اين همه روز و شب دراز بی‌پايان!

امسال نه حال و حوصله مسافرت رفتن رو دارم و نه برنامه رفتن به جايی رو. توی اين ايام، تورهای خارجی كه معمولاً قيمتش دو سه برابر حالت عادی ميشه و با اين حقوقی كه ما ميگيريم بايد به همين دشت ورامين و چشمه علی دماوند و کوه‌های بی‌بی شهر بانو اكتفا كنيم. تا يه دوبی و تركيه زپرتی هم كه بخواهی بری بايد حداقل يك، يك‌و‌نيم ميليون خرج كنی كمااينكه توی عيد اينجاها هم عينهو خيابونهای شوش و مولوی شاهد ژانگولر بازی عده‌ای از هموطنان خوب و عزيز هستی. شهرهای داخلی هم كه ديگه توی ايام عيد شتر با بارش گم ميشه و با اون وضعيت راهها و هواپيما و قطار و هتل و غذا و .... آدم ترجيح ميده كپ مرگش رو بذاره توی خونه و از جاش تكون نخوره. به همين دليل فكر می‌كنم توی ايام عيد بهترين جا همين تهران هستش. ما كه اينهمه شلوغی و خرتوخری تهران رو ديديم حيفه كه از آب و هوا و خلوتی عيدش محروم بمونيم. بنابراين احتمال قريب به يقين عين اين نزديك به يكماه رو در منزل و در كنار خانواده محترم سپری می‌كنم و بی‌صبرانه منتظر تماس دوستانِ خواننده و بلاگرها هستم تا اگر ميخوان سينمايی، تئاتری، موزه‌ايی، شويی، فرهنگسرايی، حتی ديد و بازديد و خونۀ عمه و دايی و خاله‌ايی برن با من هم تماس بگيرند تا من هم باهاشون راهی بشم. والله بخدا صواب داره و منهم از تنهايی درميام. به من هم بگيد، با كمال ميل باهاتون ميام. اَلحَمدُالِله رَبِ‌العالَمين قبل از مسافرت به فرنگ همۀ خونه و زندگی رو هم كُونفَ‌ يَكـَون كرده و فعلاً از مال دنيا بغير از دو تا شلوار جين و يه پيرهن چهارخونه و يه كاپشن هيچ چيزی ديگه‌ای ندارم. بنابراين در منزل مادر جان و همراه دو برادر قولچماق ديگه روزگار سپری می‌كنم. شكرخدا روزگارم بد نيست. فعلاً كه می‌گذرد.

امروز رفتم و يه DVD Player خريدم تا حداقل اين چند هفته خودم رو ببندم به فيلم و يه كمی به روز بشم و بتونم در محافل هنری حرفی بزنم. آبروم رفت از بس از شعله و كانی‌مانگا گفتم. يه سری كتاب نخونده هم دارم البته توی ايام عيد هم معلم زبان كماكان به فعاليت خودش ادامه ميده. راستی يادم رفته بود بگم حدوداً يك ماهی هست كه برای دويست و چهاردهمين بار معلم زبان گرفتم و دارم زبان ميخونم. البته ابن بار جدی‌تر از دفعات گذشته است و هم ‌اينك 4-5 جلسه كلاس تشكيل شده يعنی آقا كيوان عزمش رو جزم كرده كه اينبار چيز رستم رو از بيخ و بن بشكونه و بندازه جلوی هاپوها تا بخورندش. البته چيز رستم رو عرض كردم قراره هاپوها بخورند، نه چيز كس ديگه‌ای رو! بعضی چيزها به بيخ ريش‌مون بسته شده و بايد يكبار برای هميشه فايلش رو ببنديم و نسخه‌اش رو بپيچيم و بذاريمش بالای طاقچه. اين يادگيری زبان هم يكی از اون چيزهايی كه من ازش متنفرم ولی اينجا ديگه سليقه و نظر من مهم نيست. توی مسيری قرار گرفتم كه نمیخورم و نمی‌كنم و نميدم و نمی‌خوابم و خلاصه شهرام، بهرام نداريم وقتی به اينجا رسيدی بايد بكـَنی و لخت بشی و بيايی وسط يعنی منظورم اينه كه بايد زبان رو ياد گرفت چون الان ديگه واسه من از اَهم واجباته.

اين مدت چون ديگه سر كار نيستم و توی خونه هم كامپيوتر ندارم، بنابراين از اينترنت به دورم. باز بايد آلاخون والاخون و دربه‌در كافی نت باشم بنابراين احتمالاً اين چند وقته از پُست مُست كمتر خبری هست و ديرتر هم ميتونم جواب ايميل‌ها رو بدم بنابراين اگر كسی خونه‌شون كامپيوتر داره حاضرم به ازای شستن و تميز كردن يه فرش ماشينی 12 متری يكساعت به اينترنت وصل بشم و وبلاگ بنويسم و ايميل‌هام رو چك كنم. آدرس ايميلم اون پايين هست اگه خواستين برام ايميل بزنيد. خلاصه كه توی عيد بيكارم و منتظر ببينم چه می‌كنيد شما ملّت هميشه در صحنه!

چهارشنبه، ۲۳ اسفند ۱۳۸۵

امروز چهارشنبه 23 اسفند در حالی اومدم سر كار كه ديشب چهارشنبه‌سوری رو پشت سر گذاشتيم و فردا هم آخرين پنج‌شنبه سال هستش و هر دوی اين مناسبتها برای ما ايرانيها، عزيز و دوست داشتنی‌يه. ديروز از ترس باسن مبارك و نفله نشدن و نمُردن و بخاطر فرار از حملات برق‌آسای توپ و تانك و مسلسل زودتر بخونه رفتم و ساعت 6 باسن مبارك رو زدم زمين و گفتم، حالا ديگه هر چقدر ميخواهيد بزنيد توی سر و كلّه خودتون! يه دوش گرفتم و تا ساعت 9 شب سرم به روزنامه و ويژه‌نامه‌های چاپ شده‌شون گرم بود و ديگه تصميم داشتم شامی تناول كنم كه علی شلمبه دوست و رفيق قديمی كه قبلاً در رابطه‌اش به كرات براتون نوشته بودم يهويی محبتش گل و فيلش ياد هندوستان كرد و زنگ زد كه، كيوان شام نخور ما مياييم دنبالت تا شام بريم بيرون و ببينيم شب چهارشنيه سوری چه خبره؟! از اونجايی كه اين طفل نوپای 32 ساله قصه ما احساسات لطيف و پروانه‌ايی داره و بايد در تمامی مراسم اينچنينی حضور جدی و موثر داشته باشه و از اونجايی كه ميدونستم وقتی گير بده به يه چيزی و بگه ميام دنبالت، اصرار در برابر اينكه علی، جون مادرت نيا من اصلاً حال و حوصله ندارم و بهونه‌های ديگه هيچ فايده‌ايی نداره بنابراين اون حتماً خواهد آمد ولو اينكه ساعت دوازده بعد از نيمه شب باشه، بهش چيزی نگفتم و نيم‌ساعت بعد ايشون با همسر و يكی دوتا از ارازل اوباش ديگه با انواع و اقسام مواد منفرجه و آلات جرم دم در خونه ما يعنی بالای كوه‌های مينی‌سيتی بودند! از اونجايی كه دوستان من تحصيلات عاليه ندارند ولی كلاً آدمهای خوب و متشخصی هستند تا تجريش برسيم اينها هی سيگارت و فشفشفه يعنی چيزهايی كه انسانهای خوب رو نكُشه بلكه فقط زَهره تَرك كنه و تخم يارو رو بندازه توی خشتكش انداختند جلوی زن و بچه مردم. يه سری از آدمها كه عمدتاً خانم بودند گويا روئين‌تن شده بودند و در مقابل اينكار فقط می‌خنديدند ولی بعضی‌ها از خانمهای محترمه ديگه كه يه كمی بداخلاق و گند‌دماغ و كلاً آدمهای بی‌جنبه‌ای بودند با صدای گوشخراش فحش خواهر مادر نثارمون می‌كردند!

بنظرم بخاطر عكس‌العمل خوب نيروی انتظامی امسال مواد منفجره و سر و صدا خيلی كمتر از سالهای پيش بود. چهارشنبه‌سوری‌مون هم مثل خيلی از مراسم ديگه‌مون لوث و يه‌وری شده و دريغ از يه گـُله بوته و يه آتيشی كه آدم بخواد از روش بپره و زرديش رو بده به اون و سرخيش رو از اون بگيره. چند ساليه كه هر چی هست توپ و تانك و نارنجك و موانع مين‌نه. ظاهراً مثل سالهای گذشته همه مغازه‌ها و پاساژها هم زودتر از موعد بسته بودند و اين شد كه ما دو ساعت چرخيديم تا توی سعادت‌آباد يه جايی رو گير آورديم و شام رو اونجا ميل كرديم. موقع شام هم يه ميز اونورتر يه دختر خانم خوشگل كه با مامانش اومده بود شام بخوره هی من رو نگاه ميكرد. نگاه كه ميگم نگاه بودااا از اون نگاه‌ها كه من همش يه جوريم ميشد. راستش رو بخواهيد من اول نگاهش نكردم چون فكر كردم من رو با كس ديگه‌ای اشتباه گرفته، آخه ريخت و قيافه بی‌ريخت من كه اين همه نگاه كردن نداره ولی وقتی ديدم پنداری از يه چيز من خوشش اومده منهم هی نگاهش كردم و اين راز هيچ وقت واسه من هويدا نشد كه اون چيز، چی من بود كه اون خانم اينقدر ازش خوشش اومده و مات و مبهوتش شده بود؟! تا موقعيكه دختر خانم اونجا بود من كه يه لقمه هم نتونستم بخورم و يا سيب‌زمينی ميرفتم توی دماغم و يا سس ميرخت روی لب و لوچه و پيرهن و شلوارم ولی بعدش كه رفت هر چند ياد و خاطره‌اش برام واسه هميشه زنده موند ولی من هم تونستم دو لقمه بخورم و يه لنگ مرغ بيچاره رو از دستان پُرتوان داش علی كه عينهو آخرين تك شاخ ميتازوند نجات بدم. من نميدونم اخه كی شب چهارشنبه سوری با مادرش ميره بيرون شام بخوره كه اين دختره با مادرش اومده بود. يكی نيست بگه آخه دختر خوشگل ميمردی تنهايی يا با دوستات يه جوری ميومدی كه ميشد يه حركت و فعل و انفعالاتی انجام داد؟!

چهارشنبه‌سوری متحول شده‌ايی رو گذرونديم كه نه توش آتيش بود و نه قاشق‌زنی و مراسم قديمی ديگه و قطعاً هفته بعد هم بواسطه شك و تريد جماعت اين پروسه همانند اين هفته ادامه داره. طی تماس با اونور آب، دوستان مهاجر و غربت‌نشين هم اين مراسم رو زنده نگهداشتند. فردا آخرين پنج‌شنبه سال هستش و خيلی‌ها ميرن به عزيزان از دست رفته خودشون سر بزنند. منهم ده ساله كه پدرم رو از دست دادم و توی اين ده سال هيچ وقت آخرين پنج‌شنبه سال رو كه يه رنگ و بوی ديگه‌ايی داره از دست ندادم. فردا هم ميرم تا توی يه امامزاده كوچيك و ساكت كه در حاشيه تهران قرار داره يادی از همه اونهايی كنم كه ديگه نيستند. هم‌اينكه زنده‌ايم شايد يعنی خوبيم! دلم برای خيلی‌ها تنگ شده.

يكشنبه، ۲۰ اسفند ۱۳۸۵

از اونجايی كه پنج‌شنبه عصر كار خاصی نداشتم، يهويی دلم هوس ميدون انقلاب رو كرد و باز هم از اونجايی كه اين روزها تنهاتر از قبل هستم و هيچ رفيق بامرامی هم دور و برم نيست و شكرخدا همه عاقبت بخير شدند و رفتند سوی زندگی خودشون بعد از كار، تك و تنها رفتم انقلاب و جلوی دانشگاه و راسته كتابفروش‌ها. نهار شركت ما يه چيزی در حد فاجعه و تراژدی هستش و هم اينكه اين همه سال اون رو خورديم و تا الان زنده مونديم نشونه لطف و عنايت خداوندگار هستش. من كه هر روز فقط چهار لقمه می‌خورم تا نميرم و به يه ده و آبادی برسم و بتونم اونجا خودم رو سير كنم. در همون بدو ورود به ميدون ديدم خيلی گرسنه هستم. هر چی دو دوتا چهارتا كردم، ديدم اونجا هم هر چی بخورم خونم گردن خودمم و بعيده كه مثلاً يه ساندويچ توی ميدون انقلاب بخورم و نوروز امسال رو هم ببينم! بنابراين مثل دفعات گذشته رفتم اون نون خامه‌فروشی كه زير پل هوايی هستش ( ضلع جنوب شرقی ) و عينهو افاغنه محترم يه دونه از اون نون خامه‌ايی بزرگها ابتياع كرده و در حاليكه خامه‌اش به لب و اوچه و نوك دماغم آويزون بود نوش جون كرده و بعدش تمام خامه‌های حوالی لب و دهن رو هم با زبون درازم به داخل معده فرو فرستاده و سپس شب جمعه‌ای به جون صاحب مغازه و تمام اموات و رفتگان و گذشته‌گانش صلوات فرستادم. اين مغازه خيلی قديمی هست و از خيلی وقت پيشها اونجا بوده و انصافاً هم نون خامه‌يی‌هاش خيلی خوشمزه است، توصيه می‌كنم حتماً امتحان كنيد. بعد از سير شدن يادم افتاد واسه كار فرهنگی اومدم بنابراين رفتم دنبال كتابهايی كه می‌خواستم و چند تا كتاب خريدم. از اونجا هم قدم زنون رفتم تا جلوی سينما عصرجديد چون برای بعدازظهر بليط رزرو كرده بودم.

پنج‌شنبه پس از هفت هشت ده ماه كه از آخرين سينمايی كه رفته بودم گذشته بود شال و كلاه كرده و همراه تعدادی از ekhrajiiha.jpgدوستان كه فقط منتظر بودند زحمت تهيه بليط و رزرو و صف رو من بكشم و آنگاه مثل شاخ شمشاد سر ساعت مقرّر حضور بهم رسانند، به سينما عصر جديد برای ديدن فيلم اخراجی‌ها رفتيم. اگر از همون اول با كارگردان فيلم مشكل نداشته باشيد و در مقابل اسم مسعود ده‌نمكی جبهه نگيريد، فكر كنم كه از فيلم خوش‌تون بياد. اخراجی ها رو ديدم و از ديدنش لذت بردم. داستان، يك موضوع تابو‌شكن هستش هر چند كمال تبريزی و پرويز پرستويی قبلاً در ليلی با من است قبول زحمت كرده و اينكارو كرده بودند ولی خب اينبار هم ده‌نمكی نشون داد كه ميشه جبهه و جنگ و بچه‌های مخلص جبهه رو كه من انصافاً خيلی دوست‌شون دارم رو از يه زاويه ديگه، ديد و بررسی كرد. هنرپيشه اول و جوون عاشق و هيچی‌ندار فيلم، كامبيز ديرباز هست كه بنظرم اصلاً نتونست خوب ايفای نقش كنه. بنظرم بايد اين نقش رو به امين حيايی می‌سپردند و دست و پاش رو توی فيلم اونجوری نمی‌بستند. بازی بقيه هنرپيشه‌ها هم خيلی خوب و بجا بود كه فكر كنم اين فيلم ميتونه بازگشت دوباره ارژنگ اميرفضلی باشه. ترانه آخر اصفهانی هم خيلی قشنگ بود ولی توی سينمايی كه هنوز دو دققيه مونده به آخرش برق سالن روشن ميشه و مردم هنوز تيتراژ پايانی فيلم نيومده انگاری عزرائيل دنبال‌شون گذاشته و سينما رو ترك می‌كنند اگر قراره فيلم موسيقی و ترانه‌ای داشته باشه بايد اون رو حين پخش فيلم قرار بدند. اون آخر فيلم جز سر و صدا و همهمه و صحبت‌های عاشقونه اونهايی كه جفت جفت اومدند هيچ چيزی ديگه‌ای بگوش نميرسه.

بهرحال من كه بدون هيچ پيشداوری در رابطه با كارگردان، به سينما رفته و از اخراجی‌ها هم خوشم اومد. حتی علاقمند شدم و ديروز رفتم فيلم مستند كدام استقلال، كدام پيروزی ده‌نمكی رو هم ديدم. توصيه می‌كنم توی اين روزهای اخر سال يه سری به سينما بزنيد و زودتر اخراجی‌ها رو ببينيد چون قراره فيلم‌ها خوب ديگه‌ای هم اكران بشه.

پنجشنبه، ۱۷ اسفند ۱۳۸۵

اون، اين روزها هوای حوصله ابريست رو كه چند روز پيش نوشتم يادتونه، خواستم بگم كماكان حال و هوا همونجوری ابری و نيمه ابری، تخماتيك همراه با بارش شديد برف و بارون و كولاك و بورانه بنابراين اصلاً حس و حال نوشتن و دل و دماغش وجود نداره. چراش رو هم خودم نميدونم ولی اين رو ميدونم كه اگه بخواهم زوركی بنويسم يه چيز چرت و پرت بی‌سر و ته‌ای درمياد كه اولين نفری كه بخواد بابت اراجيف نوشتن بهم فحش بده خودم هستم. شايد يه سری چيزها زوركی و به اجبار و با جيغ و داد و فرياد فايده‌ای داشته باشه ولی هول هولكی و زوركی و سرپايی وبلاگ نوشتن هيچ لطف و صفايی نداره!

اگه كسی با اين عمر نميدونم عبدالله ابراهيم آشنايی داره بگه بابا من غلط كردم، من اگه پول بادآورده نخواهم كی رو بايد ببينم؟! هفته‌ای ده تا ايميل مياد كه شما برنده پول شديد و بايد پاشيد بيايد نيجريه و يه كم پول به حساب ما واريز كنيد و از همين مزخرفاتی كه حتماً همه‌تون ميدونيد سر كاريه. شانس كه نداريم يه ايميل خوب و درست و حسابی بياد كه آدم بابتش دو زار كاسب شه. يه قراری. يه ديد و بازديدی. يه ديداری. يه عطر تازه‌ای. يه بوی خوشی. يه قد رعنايی. يا ايميل از طرف عمر عبدالله ابراهيم مياد و يا ايميل بابت اينكه قدت رو افزايش ميديم و يا يه سری چيزهای بی‌ناموسی ديگه‌ات رو افزايش ميديم و اين حرفها ... آقا اگه ما توی نيجريه پول نخواهيم و يا بهمين اندازه قد و ساير ادوات و آلات خودمون راضی باشيم و نخواهيم چيزمون بلندتر و كلفت‌تر از حال حاضرش باشه چيكار بايد بكنيم؟!

دوشنبه، ۱۴ اسفند ۱۳۸۵

امروز فقط می‌خواستم بنويسم " اين روزها هوای حوصله ابريست " و والسلام. ديگه هيچ چيزی ننويسم و برم پی كار خودم ولی انگار دلم نيومد و جاذبه وبلاگ منو كشوند به سمت و سوی خودش. در حاليكه تنها پونزده، شونزده روز به عيد باقی مونده ولی بوی همه چيز مياد الا بوی عيد و نوروز و سفره هفت‌سين. انگار هر سال همين جوره با اين تفاوت كه، هر سالی كه ميگذره روزهايی كه شور و شوق عيد درش مشخصه هی كمتر و كمتر ميشه تا بره و بچسبه به همون زمون لحظه تحويل سال. شعر و آهنگ‌ فرهاد هم هيچ فايده‌ای نداره. بوی باغچه، بوی حوض ... با اينا زمستون رو سر ميكنم. با اينا خستگيم رو در ميكنم .... خيابونها شلوغ پلوغ شده ولی اون حس و حال عيد اصلاً درش ديده نميشه. مردم در حال رفت و اومد هستند ولی انگار هيچ كسی دل و دماغ نداره. حال و حوصله نداره. انگاری بچه‌ها و جوونها هم پير شدند و فقط دل‌شون به اين خوشه كه عيد مياد و ميتونند يه كمی بيشتر از روزهای عادی بخوابند كه البته اگه اون ديد و بازديدهای كِشدار و لاينقطع اجازه بده. با اين بيحالی و كسالت و رخوت، قوم آريايی را چه ميشود؟! كوروش، داريوش، آرش كجايید كه ... زرشك!

دلم لَك زده برای شنيدن صدای عرعر الاغ. بجون خودم راست ميگم. اينقدر صدای عرعر الاغ رو دوست دارم كه حد و حدود نداره. آدم احساساتش لطيف و پروانه‌ای باشه همين ميشه ديگه! هر چند آدم الاغ دور و بَرم زياده ولی از همون بچه‌گی يه ارادت مخصوصی به الاغ اصيل داشتم. نجابت چشمهاش رو خيلی دوست دارم. برخلاف خيلی‌ها اصلاً حس نمی‌كنم الاغ، الاغه و چيزی حاليش نميشه بلكه بنظرم الاغ اگه خيلی مواقع چيزی نميگه بخاطر حجب و حياء‌شه وگرنه خيلی بيشتر از بقيه حيوونها و يا شايد بعضی از ما آدمها حاليش ميشه. اگه كسی چيزی نميگه اين رو نبايد بذاريم به حساب اينكه حق و حقوقی نداره بلكه خيلی‌ها بخاطر حجب و حياء‌ست كه حرفی نميزنند. آخ كه چقدر دلم يه دِه ساكت و دورافتاده ميخواد كه نهار آبدوغ خيار خورده باشم و بعدش كنار يه جوب پر از آب و زير آفتاب بيجون آخر اسفند لَم داده باشم و در كنارم يه الاغ عرعر كنه. شنيدن اين صدا آی می‌چسبه. از صد تا آهنگ باخ و موتزارت هم دلنشين‌تره. آدم بعضی وقتها ويار چه چيزهايی كه نميكنه!

شنبه، ۱۲ اسفند ۱۳۸۵

تقويم، چهارشنبه، عصر، تجريش، گلدسته، اذان، كتاب، تاكسی، ترافيك، دود، بوق، دلهره، ولنجك، سيب، پرتقال، روزنامه، چمدون، پسته، زعفرون، لباس، دوربين، بار، شام، سالاد، اضطراب، قهوه، پله، پاسپورت، بليط، ساعت، آئينه، قرآن، آب، ماشين، سرعت، سبقت، تابلو، شب، چراغ، نور، فلاش، چمران، همت، نوری، پل، اتوبان، تبليغ، تبليغ، تبليغ، مولينكس، چيرمن، تفال، نوكيا، بی‌ام‌و، دلهره، كيلومتر، ساعت، شب، پنج‌شنبه، پيچ، خلوت، تاريك، روشن، مهرآباد، قبض، پاركينگ، پرايد، پژو، پرشيا، ماشين، شلوغ، مزدا، ماتيز، رونيز، چرخ، كرونا، زانتيا، چمدون، چمدون، كوله، پليس، پاسپورت، چك، بازديد، تراول، بانك، شب، خلوت، شلوغ، ريل، چمدون، عوارض، ماليات، گمرك، بوسه، بوسه، بوسه، عينك، نگاه، سكوت، بغض، هق‌هق، مامان، بابا، سعيد، علی، بابك، رضا، بيتا، سميرا، آتوسا، بوسه، بغض، نگاه، سكوت، حرف، حرف، سكوت، نگاه، بغض ... و او رفت.