چهارشنبه، ۹ اسفند ۱۳۸۵

ميرم توی سايت اوركات و الكی و بيهدف واسه خودم می‌چرخم. خدا اين اوركات رو از ما نگيره كه عينهو پارك و باغ‌وحش ميتونه اوقات خالی‌مون رو پر كنه. آره بابا من ميتونم برم توی اوركات، حالا چه جوريش، بخودم مربوطه! هر عكس خوشگلی رو كه ميبنم يه كليك می‌كنم روش و ميرم تا ببينم اين يكی كجای دنيا داره سير و سلوك ميكنه. بدی اوركات اينه كه چند وقته سيستمش طوری شده كه پروفايل هر كسی رو ببينی اسمت برای طرف مشخص ميشه و طرف ميفهمه كيا اومدند و اون رو ديد زدند. خب ميفهمه كه بفهمه. عكس و مشخصاتش رو گذاشته كه جماعت بيان و ببينندش. ديگه دلخوری و ناراحتی نداره. اوركات رو ميبندم و ميام بيرون. ميرم سراغ وبلاگم. آرشيوش رو ميخونم. مطالب چند ماه و يكی دو سه سال پيش رو. يه مدتیه كه حس ميكنم نوع و لحن نوشته‌هام عوض شده. البته ايرادی هم نداره. آدميزاد همش در حال تغيير و تحوّل و قطعاً با شرايط پيش ميره و اگر هم قراره بنويسه، خب نوع نوشتنش هر سال متفاوت از سال قبل ميشه. فكر می‌كنم قبلاً پست‌هام يه جورايی طنزش بيشتر بود ولی الان شايد يه كمی جدی‌تر شده. البته اين چند وقته هم اونجاهايی كه حال و حوصله داشتم بحالت طنز نوشتم ولی خب پُست‌های قديمی مَلاتش بيشتر بود. حالا يا قبلاً دل‌مون بيشتر خوش بود و يا الان ناخواسته جدی‌تر شدم. نمی‌دونم اونها كه خيلی وقته اينجا رو دنبال می‌كنند متوجه اين تغيير شده‌اند و يا حسی‌يه كه من خودم نسبت به اين نوشته‌ها پيدا كردم. البته خودم كه از اين قضيۀ تغيير لحن و نوشته، ناراحت نيستم ولی شماها رو نميدونم؟!

دوشنبه، ۷ اسفند ۱۳۸۵

:: اسفنده و روزهای آخر سال ولی بعضی وقتها كه پريود شدی و حال و حوصله نداری روزها عينهو روزهای تير و مرداد كِش مياد و طولانی ميشه. عين يه آدامس سِمج كه چسبيده به دم باسنت و هر چی ميكشی باهات مياد و ازت جدا نميشه. روزها، روزهای بی‌طعم و مزه‌ايی شده. مثل اين پرتقال‌ تامسون بزرگها كه ظاهرش خوشگله ولی هيچ مزه‌ای نداره، اين روزها هم همونجوريه ولی خب با تموم بی‌مزه‌ای لامصب انگاری به تن و بدنت وصله پينه شده. نه ميشه براحتی ازشون جدا شد و اگر هم بخواهی با زور و فشار بكـَنی و از خودت جداش كنی، يه تيكه از بدنت رو قلوه‌كَن ميكنه و با خودش پوست و گوشتت رو ميكنه. چرت و پرت ميگم؟! راست ميگيد، حق با شماست. ظاهراً يائسه شدم و اين گـُر گرفتن و حرارت بالا، نه بواسطه بازبودن شوفاژ و بخاری بلكه بخاطر اينه كه ديگه پير شدم و سنم رفته بالا.

:: دارم عقايد يك دلقك* رو ميخونم. حال و حوصله ندارم توی اينترنت بگردم و بهش لينك بدم. اگه دوست داريد ازش بيشتر بدونيد خودتون زحمتش رو بكشيد. اگه از كتابهايی كه معرفی كردم خوشتون اومد احتمالاً از اين يكی هم خوشتون مياد. با شخصيت دلقك خيلی حال نكردم. بدم اومد وقتی از اول كتاب تا الان كه من خوندم و توی صفحه 228 هستم، همش داره گدايی عشق و پول ميكنه. گدايی پولش رو يه جورايی تونستم با خودم تجزيه تحليل كنم ولی اينی كه همش پی " ماری " دختری كه يه مدتی باهاش بوده، باشه يه جورايی برام اذيت كننده است. بسوز و بمير ولی اينقدر چُس‌نالۀ عشق رو نكن. يه همچين دردهايی مثل همون قلوه‌كن شدن پوست و گوشت ميمونه كه تا ابد فراموش نميشه ولی هيچ دليلی هم نداره آدم اونرو مثل آينه بذاره جلوی چشمش و برای خودش و ديگرون هی بخواد يادآوری بكنه. اينجور عشق‌ها رو بايد گذاشت توی اون خلوت و سكوت و تنهايی كه قراره فقط مال خودِ خودت باشه. اينها رو نبايد به هيچ كسی گفت. هيچ كس، حتی به خود ماری. مگه نه؟!

:: دلم يه لپ‌تاپ ميخواد شديداً ولی پولش رو ندارم. چند روز پيش هفته‌نامه عصر ارتباط يه ويژه نامه مخصوص لپ‌تاپ چاپ كرد كه برای قشر مرفهين بی‌درد و جماعت پولدار و خلاصه اونايی كه تصميم دارند لپ‌تاپ بخرند خيلی خوب و مفيده. فكر كنم هنوز هم خيلی از كيوسك‌های روزنامه‌فروشی اون ويژه‌نامه رو داشته باشند. منهم رفتم و خريدمش و با حسرت كامپيوترها رو تماشا كردم. سونی، دل، توشيبا، پاناسونيك ... دله ديگه، لامصب حالا گير داده به لپ‌تاپ. عينهو بچه ميمونه و هی بهونه مياره. حالا هی بهش بگو، بالام جان بذار همون تِركمونی رو كه زدم و كلی پول به گـــــــاء دادم جبران و جاش پر بشه تا بعد بتونم يه لپ‌تاپ بخرم ولی اصلاً تو كَتش نميره كه نميره. نميدونم چه خاكی تو سرم بريزم. از يه طرف شديداً بی‌پولم و از طرف ديگه دوست ندارم اين دل رو اينقدر بچزونم و چشم و گوشش رو به روی همه چيز ببندم و براش روزه تجويز كنم، خلاصه كه عينهو الاغ توش موندم. حالا نه اينكه فكر كنيد اين رو اينجا نوشتم كه شما برام لپ‌تاپ بخريد، ميدونم بی‌معرفت‌تر از اين حرفها هستيد و روی دست بريده هم نمی‌شاشيد شما امتحان‌تون رو قبلاً پس داديد. اگه نوشتم همينجوری واسه دل خودم نوشتم تا بعداً كه وضعم خوب شد يادم بياد يه روزهايی چقدر بی‌پول بودم و كسی نبود بگه عمو، باقالی به چند من!

* عقايد يك دلقك/ نوشته هاينريش‌بُل/ ترجمه محمد اسماعيل‌زاده/ نشر چشمه/ 353 صفحه/ 3000 تومان

شنبه، ۵ اسفند ۱۳۸۵

همچين لَم دادم و يه جورايی فرو رفتم تو خودم و توی صندلی كه انگار سفير كبير امور نون خشك هستم! يه صدای وزوز راديو از همين نزديكی‌ها بگوش ميرسه ولی نميدونم از كجاست. نهار رو خوردم و توی اطاق تك و تنها نشستم. فكره، عينهو بادباك اوج ميگيره و ميره اون بالا بالاها و با وزش هر نسيمی به يه وری تاب ميخوره. نهار خورشت بادمجون بود و الان نخ‌دندونم تموم شده. اون رشته رشته‌های گوشت باقی‌موندۀ لای دندونها، اعصاب و روانم رو داغون كرده. اعتياد به هر چيزی بده، خواه مواد مخدّر باشه و خواه نخ‌دندونِ بعد از غذا. همينجوری كه توی افكار خودم غوطه‌ورم با انگشت كوچيكه لای دندونها رو تميز می‌كنم. يهويی انگار كه نخ بادبادك رو پاره كرده باشند، افكاره ول ميشه و ميره توی فضای لايتنهای. فضای لايتنهای احتمالاً چه جای ترسناك و خوفناكی بايد باشه.

شوره! فضای لايتنهايی رو نميگم بلكه انگشت كوچيكه رو ميگم. يادم مياد چند دقيقۀ قبل با همون انگشت، داشتم دماغم رو تميز می‌كردم. بنابراين انگشت رو عوض می‌كنم. آره خودشه، همون انگشته كه واسه دندونهام كنار گذاشته بودم. هنوز دندونها تميز نشده. انگار كه بهش وزنه بستند و من توی دلم به همۀ آدمهايی كه سال به سال دندون‌هاشون رو مسواك نميزنند و كك‌شون هم نميگزه، حسودی می‌كنم. خلال دندون هم فايده‌ای نداره. كشوی ميز رو می‌كشم و با افسوس بجای خالی نخ‌دندون نگاه می‌كنم. از يه بسته ده تايی قرصی كه پشتش بفارسی نوشته شده سرماخوردگی بزرگسالان و در كنارش هم به لاتين نوشته Adult Cold دو تايی استفاده شده. خودم خوردم، يادمه. هفته پيش باز هم سرماخورده بودم و هنوز دارم فين‌فين می‌كنم. اين سينوزيت، آدميزاد رو بيچاره و مقطوع‌النسل ميكنه. از ورقۀ آلومينيومی كه خيلی هم خساست بخرج ميده تا كـَنده بشه، اندازه يه دوزاری جدا می‌كنم. اَه پسر يادش بخير، چند ساله كه ديگه دو زاری نديديم؟! هرچند اون موقع‌ها هم مصرف چندانی نداشت و فقط به درد تلفن همگانی ميخورد ولی الان، هم تلفن‌ها شيك و پيك شدند و 25 و 50 تومنی ميل می‌كنند و هم آدمها مدرن شدند و همه ديگه يه موبايل بخودشون آويزون كردند. جلدِ پشت قرص رو می‌كـُنم لای دندونهام تا شايد افاقه كنه ولی هيچ فايده‌ای نداره. اينجا ديگه هيچ چيزی نميتونه جای خالی نخ‌دندون رو پركنه!

سوار بادباك خيال ميشم و دوباره اوج می‌گيرم، ميرم اون بالا بالاها. ياد خيلی‌ها ميوفتم. خيلی از آدمهای باوفا و بی‌وفايی كه زير اين گنبد نيلی ديديم و نديديم. اونهايی كه هنوز هستند، همين بيخ گوش‌مون دارند پی نون، زندگی رو سَق ميزنند. ميدونم كه هستند ولی انگار كه ما رو سالهاست فراموش كردند، اصلاً ديگه ما رو نمی‌شناسند. نميدونم چهره‌مون مكدّر شده يا اونها خيلی رفتند بالا كه ديگه رنگ و روی رخسار ما رو نمی‌بينند. عيبی نداره، بی‌خيالش. دل‌مون رو به اونايی خوش می‌كنيم كه سالهاست رفتند ولی انگار همين زير گوش‌مون دارند milad.jpg برامون لالايی می‌خونند. دلخوشی‌ها كم نيست، شايد زری مفت باشه ولی وقتی كه ديگه چوپ خطت پر ميشه، تو ميشی ژان‌وال‌ژان و بقيه همه مادر مقدس. پدر روحانی. انگار كه سالهاست همه راهبه بودند و تو تنها راهزن كوچه‌ تنهايی اين شهر و ديار بودی. عيبی نداره. بی‌خيالش. پی زندان رو بخاطر يه لقمه نون به تن و بدن خودمون ميماليم. حالا كه ديگه مادر ترزا نيست، ما اسب تروا رو زين می‌‌كنيم و ميشيم رفيق دزد و شريك قافله مگه چه ايرادی داره؟! اصلاً ميريم و اينبار با آل‌كاپون رفاقت می‌كنيم، شايد يه جای دنيا يكی پيدا شد كه بدون دادگاه محكوم نكنه. آدمها رو قضاوت نكنه. تو و زندگی رو رَج نزنه. فقط با خط‌كش خودش آدمها رو اندازه نكنه و بعدش يه دست كت و شلوار برات بدوزه كه توی تنت زار بزنه. اينقدری قد نكشه كه ديگه سرش برسه به بالای ابرها و تو رو ديگه نبينه. رنگ و روت رو نبينه. نفهمه كه رنگ رخساره خبر ميدهد از سر درون. حتی حالش رو هم نداشته باشه كه بخواد به ذهنش فشار بياره اين قيافه برام آشناست، قبلاً كجا ديده بودمش؟! عيبی نداره، بی‌خيالش. ما هم خدايی داريم. توی كوچه ما هم عروسی ميشه. ما هم يه روزی اين كوچه رو چراغونی می‌كنيم. هر چند سالهاست توی اين كوچه، بزن و برقصی نبوده ولی خلاصه اين بچه‌های قد و نيم‌قد، رشد می‌كنند و بزرگ ميشن ديگه. قرار نيست كه هميشه همينجوری ريزه ميزه و كوتوله بمونند. خلاصه دنيا اينجوری نمی‌مونه. ما هم خدايی داريم.

نيستم! نه آدمهايی رو كه حتی توی خلوت و تنهايی خودشون با الكل و پنبه استريل و گوش‌پاكن، دماغ‌شون رو تميز می‌كنند و نه اونهايی رو كه هم‌قد برج ميلاد شدند و اينقدر رفتند بالا كه ديگه نه ما رو می‌بينند و نه اصلاً يادشون مياد كه كی هستيم و چی هستيم، بنابراين نيستم. شايد اينجوری يادشون افتاد تنها دزد و راهزن اين ديار ما نبوديم. نيستم، چون شايد اونها ديگه خيلی بزرگ شدند و قد كشيدند و ديگه نمی‌تونی چشم تو چشم و صورت به صورت بشيد. نيستم، چون شايد ما خيلی كوچيك شدیم و از اون بالا ديگه به چشم‌شون نمیايیم. نيستم، چون شايد ... اصلاً ديگه ولش كن. و فضای لايتنهای، احتمالاً چه جای ترسناك و خوفناكی بايد باشه. و حالا كه ديگه هم‌اندازه برج ميلاد و نزديك خورشيد شدی، سلام ما را به همه روزهای خاطره‌انگيز غروبهای تابستون پارسال و پیرارسال و همه اون سالهایی که بودی و نبودی برسون. حالا ديگه، نيستم!

چهارشنبه، ۲ اسفند ۱۳۸۵

ساعت هفت صبحه و آقای رحيمی گزارشگر راديو برای خانم مجری و ما كه به گفتۀ آقای رحيمی شنونده‌های با سليقه‌ایی هستيم كه اين موقع صبح، اون كانال راديو رو انتخاب كرديم از خيابونهای شهر تهران ميگه. نميدونم اونور ماجرا چی ميگذره و چی توی ماتحت آقای رحيمی كردند كه اينجوری داد و هوار راه انداخته. پنداری پشت ميكروفن دارن بهش تجاوز از نوع حاد و هارد می‌كنند! ظاهراً اين داد و بيدادش يعنی اينكه من خيلی خوشحال و شنگولم و حالا هم ، جماعت شماها همه شاد باشيد، خوشحال باشيد، بزنيد، برقصيد، صبح شده و از همين مزخرفات و چرت و پرتها. احتمالاً آقا فكر كرده با اين شيوه و داد و فرياد به خيال خام خودش داره انرژی مثبت ساطع می‌كنه برای خلق‌الله. نميدونه اينجوری داد زدن اونهم صبح كلۀ سحر، باعث ميشه هم خشتكش پاره شه، هم خودش باد فتق بگيره و بابا‌سيلش بزنه بيرون و هم برينه به اعصاب مردمی كه اون موقع صبح جوونی كرده و راديوشون رو روشن كردند. آخه، ای مجری لوس و ننر، ای آدم ناحسابی، اينجوری كه مردم خوشحال نميشن و انگيزه برای زندگی پيدا نمی‌كنند. برعكس، با شنيدن اين نعره‌های غول‌آسا، آدم سالم غالب تهی و زن حامله فی‌‌الفور سقط جنين، ميكنه. خلاصه كه بايد گفت، آقای رحيمی دل خوش سيری چند؟! باقالی به چند من؟! من الاغی ديدم كه گل سرخ را می‌فهميد، مال اين شهر و ديار نيست، جای اون، اينجا نيست!

اينجور كه ايشون يعنی همون آقای رحيمی ميگه ظاهراً باز چند روزيه كه ساعت كار بانكها عوض شده و اينبار اين كارمندان بانك هستند كه بايد زودتر از بقيه، صبح‌ها از خواب شيرين بيدار شن و بزنند بيرون. دنياست ديگه، گهی پشت به زين و گهی زين به پشت. يكسال بگير و ببند در رابطه با ساعت بانكها خلاصه انگاری جواب داد و پس از كلی شور و مشورت، دوباره ساعت كار بانكها برگشت به همون چيزی كه قبلاً بود. قوانين جالبی داريم. مثل داوری فوتبال‌مون می‌مونه! خيلی وقتها نه تيم برنده از داور راضی هست و نه تيم بازنده و نه تماشاچيان. شير سماور توی اونجای داور رو همه ميگن. حالا اونايی كه يه كمی دريده و ُپررو هستند و اَنگ تماشاگرنما به پيشونی‌شون چسبيده، اين حرفها رو بلند و محكم و با صدای رسا از روی سكوها ميگن، بازيكن منتخب تيم ملّی كه وسط زمين داره بازی ميكنه چون عرضه نداره اين شعار رو يواشكی به بغل دستيش ميگه. اينجا هم رئيس بانك و صندوقدار و ارباب رجوع و كارمند و كارگر و دانشجو و ترافيك و پليس و چراغ راهنمايی و پل عابر پياده و همه و همه از اون يكی تغيير ساعت ناراضی بودند حالا چرا اون ساعت به اين ساعت و دوباره اين ساعت به اون ساعت تغيير پيدا كرد، انشالله كه خير است!

دوشنبه، ۳۰ بهمن ۱۳۸۵

hiss.gif

بيكار نشستم و زل زدم به صفحۀ مانيتور كامپيوتر. انگاری منتظر يه معحزه‌ام. حالا معحزه‌ايی كه چی بشه‌اش رو خودم هم نميدونم. با جوشی كه دو سه روزه روی پيشونيم جلوس كرده، وَر ميرم. دلم نمياد بيشتر از اين بمالونم و اين‌ور اون‌ور و نوازشش كنم ولی باهاش كاری نداشته باشم و همينجوری به حال خودش رهاش كنم! جوشه همچين درست و اساسی، رسيده و الان ديگه وقتشه. عينهو يه سيب سرخ كه بايد گازش بزنی. انگاری كه به بلوغ كامل رسيده و حالا بايد، بله، دو نقطه دی! يهو بی‌هوا، فشارش ميدم. می‌تركه. يه حسی خاصی داره وقتی جوش می‌تركه ... اَه كثافت، حالمون رو بهم زدی.

دوروبرم كسی نيست كه بهش بگم، برو جلو بذار باد بياد، پس خودم آق دايی رو هَم می‌كشم و پا ميشم پنجره رو باز می‌كنم، اتفاقاً باد مياد. البته برف هم داره مياد، اونهم چه برفی. امروز می‌خواستم از جوش و اون حس‌های بلوغ و سرخی سيب‌ها و يه چيزهای خوب ديگه براتون بگم كه بعد از اونكه گفتين، اَه كثافت، حالمون رو بهم زدی نطقم كور و ريده شد توی احساسات و عوالمم. نگيد، نگفتيد كه هيچ خوشم نمياد. حرف زديد پس پاش وايستيد. بنابراين، بی‌خيال جوش و كك و ورم و آماس و همۀ فرو رفتگيها و برجستگی‌ها ميشم و ميرم سراغ يه مقولۀ كاملاً فرهنگی هنری مشروع، تا شما باشيد ديگه اونجوری نذاريد توی كاسۀ من!

صدای رضا يزدانی رو دوست دارم. از اون صداهای خاص و كلفت و خَش‌داره. ميدونم هر كسی صداش رو نمی‌پسنده. صداش خيلی ضُمخت ( درست نوشتم؟! ) و مردونه است و شايد عمدتاً خانمها با اين صدا و تُن خاصش مشكل داشته باشند. تا قبل از اين، رضا يزدانی دو تا آلبوم بنامهای، شهر دل و پرنده بی‌پرنده داشت. اونايی كه يزدانی رو نمی‌شناسند بايد بگم كه توی فيلم حكم مسعود كيميايی، ترانۀ زيبای لاله‌زار با صدای اون اجرا شده. توی اون رستوران هم كه خسرو شكيبايی و پولاد كيميايی و انتظامی هستند و گروه اركستر هم ميزنه و يكی داره با موی بلند ميخونه، همون رضا يزدانی هستش. اگر هم كه فيلم حكم رو نديديد و رضا يزدانی رو هم نمی‌شناسيد كه اصلاً بقيه مطلب رو ول كنيد و بريد پاراگراف بعدی! جديداً آقا رضا يه آلبوم بنام " هيس " منتشر كرده. اگه كسی به صدايی با اون مشخصاتی كه بالاتر گفتم علاقه داره و بخصوص گيتار برقی رو دوست داره و می‌پسنده، توصيه می‌كنم حتماً به آلبوم هيس گوش كنه. آهنگهای برج، شمال‌ و كارتون‌ش خيلی قشنگ و خاطره‌انگيزه.

اين روزها بطور وحشتناكی علاقمند به كتاب و كتابخونی شدم. وحشتناك كه ميگم، وحشتاك‌هااا. قبلاً هم كتاب ميخوندم ولی نه ديگه اينجوری مشتاقانه و بهتر بگم حريصانه. الان ساديسم‌وار به سمت كتاب يورش ميبرم! فقط يه دوره كه خيلی كوچولوتر از الانم بودم اينجوری كتاب خونده بودم و هر جا ميرفتم يه كتاب دستم بود و خيلی وقت بود كه از اون سالها می‌گذشت. نميدونم اينی كه ميام و كتابهايی رو كه خوندم، اينجا معرفی می‌كنم رو دوست داريد يا نه؟! يه اِهنی، مِهنی، چيزی بگيد كه اگه با اين مورد حال نمی‌كنيد منهم تكليف خودم رو بدونم.

توی هفته گذشته سه تا كتاب خوندم كه خوشبختانه از هر سه تاش خوشم اومد. نازلی نوشته منيرو روانی‌پور شامل سه تا داستان كوتاهه. با اينكه بنظرم شخصيت‌های زن داستان خيلی ساده روايت شدند و با توجه به شكل داستان می‌‌بايستی پيچيده‌تر از اين حرفها باشند ولی خب كتاب خوبی بود كه تشويقم كرد كتابهای ديگه اين خانم رو هم بخونم. در ادامۀ خوندن كتابهای خانم جومپا لاهيری، اينبار خوبی خدا و مترجم دردها رو هم خوندم. خوبی خدا، شامل نه داستان كوتاهه كه فقط يكيش رو جومپا لاهيری نوشته كه بنظرم از همۀ داستانها هم قشنگتره. در رابطه با مترجم دردها هم كه حتماً زياد شنيديد، توصيه می‌كنم اگه علاقه به داستان كوتاه داريد حتماً و بدون برو برگرد بخونيدش.

نـازلـی نوشته منيـرو روانـی‌پـور / نشـر قصـه / 1200 تـومـان
خوبی خدا ترجمه امير مهدی حقيقت / نشر ماهی / 2400 تومان
مترجم دردها نوشته جومپا لاهيری / ترجمه امير مهدی حقيقت / نشر ماهی / 2300 تومان

شنبه، ۲۸ بهمن ۱۳۸۵

ميدونی چيه؟! بعضی وقتها حس می‌كنی هيچ كسی نيست كه حرفهات رو بفهمه. خودتی و خودتی و خودت. تك و تنها ميون يه برهوت. يه صحرا، يه بيابون بی‌آب و علف. اين از اون حس‌های وحشتناكه. از اون شبهای تيره و تاری كه بی‌خوابی ميزنه به سرت و فكر ميكنی هيچ وقتی صبح نميشه. اين تنهايی هم از همون جنسه. از همون حال و هواست. يه جورايی خيلی ترسناكه. خيلی وحشتناكه. فكر ميكنی هيچ چيزی نميتونه اين تنهايت رو پُر كنه. با هم تعارف كه نداريم، راست راستی هم كه اون تنهايی پُر نميشه. می‌فهمی از كدوم جنس تنهايی دارم حرف ميزنم؟! از همونها كه ميون جمعيّت هستی ولی تنهايی. قبول داری هيچ چيزی نميتونه اون تنهايی رو پُر كنه؟! ولی خب اين رو هم بدون كه توی اون تنهايی آدمها بزرگ ميشن. اونجاست كه رشد ميكنی. جوونه ميزنی. بال و پر در مياری. پرواز ميكنی. ميدونم گيج شدی. حق داری. خودم هم گيج شدم!

شايد اصلاً سه ماه، زمانی نباشه كه آدم بخوبی بتونه اين دنيا و آدمهاش رو با دنيا و آدمهای اونور آب مقايسه كنه. چون خيلی با هم فرق دارند. خيلی متفاوت هستند. شايد فكر كنی دارم مثل خيلی‌ها چُسی ناشتا ميام. دارم زر مفت ميزنم. هنوز نرفته، غرب‌زده و بيگانه و فرنگی و اَجنبی و چه ميدونم يكی از همين چيزها شدم ولی والله بخدا اينطور نيست، برام هم مهم نيست ديگران ميخوان در رابطه‌ام چی فكر كنند بنابراين اون چيزی رو كه فكر ميكنم درسته ميگم. شايد به درد يه بنده خدايی خورد. ميخواد كسی خوشش بياد ميخواد نياد.

من اين مملكت رو با همۀ درد و بلاهاش، با همۀ چاله چوله‌هاش، با تموم داشته‌ها و نداشته‌هاش، خيلی دوست دارم. خيلی كه ميگم يعنی واقعاً خيلی نه اينكه يهويی ناسيوناليست بشم و عِرق ملّی بزنه به پَك و پهلو و سر و كلّه‌ام. گوش كن ببين چی ميگم. تا حالا كسی تا بنگلادش هم نرفته بود كه سه ماهه برگرده ولی من اينكارو كردم. اونهم كجا؟! از آمريكا. يعنی از آخر دنيا. اينی كه ميگم آخر دنيا، واقعاً آخر دنياست. يه چيزی ميگم يه چيزی ميشنوی. خيلی‌ها به عشق اونجا، شب و روزشون يكی شده و دل درد و دل پيچه گرفتند. شبها خواب آمريكا رو می‌بينند و روزها با خيالش و توی رويا توی خيابونهای سانفرانسيسكو و لس‌آنجلس قدم ميزنند. بَربَری رو به نيّت دونات گاز ميزنند و گل گاو زبون رو بجای قهوه‌های استارباكس سر می‌كشند. لِنگ در هوا و بلاتكليف‌ند. نه اونجا رو ديدند و نه زندگی يوميۀ خودشون رو بدرستی ادامه ميدند. ولی من سه ماهه از اونجا برگشتم. ميفهمی يعنی چی؟! از آخر و از تَه‌تَه دنيا. ميدونی چرا؟! چون ... چونش بمونه واسه خودم. شايد يه روز " چونش " رو هم برات گفتم. امروز می‌خواهم از يه چيز ديگه‌ای بگم.

اون رفتن و اون برگشتن شايد خيلی مهم نباشه. يعنی هست چون بابتش خيلی هزينه كردم. هم مالی و هم روحی و روانی ولی تجربه‌ای كه بدست اومد خيلی مهمتر از اون چند ميليونی بود كه به باد رفت. بار اول كه رفتم، نتونستم اونجا رو تحمل كنم. در اينكه، آخر دنياست، امكانات زيادی داره، سطح استاندارد خيلی بالاتر از جاهای ديگه است و دنيای خيلی خوبی ساختند هيچ شكی نيست ولی برگشتم چون همونجور كه برات گفتم يه " چون " داشت كه قرار شد اون رو بعداً برات تعريف كنم. الان يك ماه و نيمه كه برگشتم. اونجاهايی كه خودم بخواهم، حواسم خيلی جمع و آدم فوق‌العاده باهوشی هستم. رودربايستی با هم كه نداريم. قراره واقعيت رو بگيم. شايد سه ماه برای مقايسه، كم باشه ولی خوب و بد و شكل و شمايل زندگيش رو ديدم. اينقدر توی زندگی‌شون ريز شدم كه تعداد بوقهايی رو كه توی يه ماه اول شنيدم رو هم شمردم. ميدونی چند تا بود؟ هفت تا. باور ميكنی؟! بخدا راست ميگم. يعنی توی يك ماه، من فقط 7 تا بوق توی آمريكا شنيدم. پس توی يه زمان كم هم ميشه يه سری چيزها رو سبك و سنگين كرد. حتماً نبايد سالها موند تا با سبك زندگی‌شون آشنا شد.

اگه قرار باشه اينجا بمونم، اين دود و ترافيكِ تهران برام عادی ميشه. بوق و داد و بيداد و صف و همه اين بگير و ببندها، عادت ميشه. اينها انگيزه‌هايی نيست كه باعث بشه آدم بتونه غم غربت و اون تنهايی رو تحمل كنه. ميدونی چيه؟! بايد دنبال اهداف و انگيزه‌های بهتر باشی. اينجا رو خوب خوب گوش كن. نكته مهم همين جاست. بهت گفتم غرب‌زده نيستم، عشق خارج رو ندارم، ايران رو خيلی دوست دارم، آدم روراست و واقع‌بينی هم هستم ولی يه ولی داره كه خيلی مهمه و اونهم اينه كه دنيای آدمهای اينجا خيلی كوچيكه. مقصر هم نيستند. چونكه هنوز توی شيش و بش اوليۀ زندگی‌شون موندند. قصد توهين و جسارت و چه ميدونم حال و حوصله سوء تفاهم هم ندارم.

وقتی همۀ دغدغه‌هات بشه پرداخت قبض آب و برق و تلفن و اجاره خونه و نهايتاً خريد دو تا دونه شلوار و پيرهن، طبق نظريۀ مازلو يعنی فقط نيازهای اوليۀ‌ زندگيت برطرف شده. نيازهای فيزيولوژی و جسمی و جنسی. طبق همين نظريۀ فوق آلعاده مهم و اساسی تا نيازهای سطح اول برطرف نشه آدم نميتونه پا به پلۀ دوم بذاره. اين يه اصله. يه تئوری خام و از روی باد شكم نيست. در رابطه‌اش سالها بحث و تبادل نظر شده و درك و هضمش خيلی هم نياز به سواد و تحصيل نداره. آدم خودش كه يه كمی باهوش باشه و فكر كنه، ميبنه مازلو درست ميگه. حالا اينجا خيلی هم كه زور بزنی بری توی سطح دوم، توی اون سطح تازه نيازهای اجتماعی آدمها‌ برطرف ميشه، بنابراين ديگه بيشتر از اين نميتونی رشد كنی. نميتونی به سطح چهار و پنج برسی. توی اون سطح هست كه آدمها رشد می‌كنند. كمال پيدا می‌كنند. ديد و نگرش‌شون فرازمينی ميشه. ديگه همش گير پول و ماديّات و حرفهای خاله‌زنكی نيستند. ولی لامصب اونوريها دغدغۀ قبض آب و برق ندارند. مثل ما، درگير نياز به احترام و تامين مسايل اجتماعی نيستند. اينجا وقتی ميری بانك، انگار يارو ارثيه باباش رو ازت ميخواد اونجا اگر بری توی مغازه و خريد هم نكنی تا كمر جلوت دولا راست ميشن و ازت تشكر می‌كنند كه بهرحال مغازه اونها هم جزء جاهايی بوده كه قصد خريد ازش داشتی. اونجاها اگه آدم باشی ميتونی برسی به سطحی كه ديگه بايد خودشناس بشی. حالا منم قرار نيست انيشتن و نيچه و ماكياولی و فيلسوف بشم ولی والله بخدا اينجا آدم اينقدر دغدغه‌های ريز و درشت و خنزر پنزر داره كه هميشه هشتش گرو نُه‌اشه، هم مادی و هم معنوی. اينه كه ميگم اونجا رشد ميكنی، بزرگ ميشی.

اين جدول مازلو رو دقيق‌تر نگاه كن. بخونش و انصافاً ببين همه ما توی كدوم لايه‌اش قرار گرفتيم. قرار كه نه، گير افتاديم. انگار كه با تار عنكبوت دست و پامون رو بستند. حالا آيا امكان رشد هست؟! آيا امكان ارتقاء هست؟! آيا ميشه بزرگ شد؟! آيا غير اينه كه اكثريت قريب به اتفاق‌مون توی همون سطح اول داريم دست و پا ميزنيم؟! دست و پا ميزنيم و دست و پا خواهيم زد؟! نظريه مازلو رو بخون، اونوقت شايد فهميدی چرا آدمها ميرن و اون غم غربت و تنهايی رو بجون ميخرنند، خيلی‌هاشون كه نه، ولی بعضی‌هاشون ميرن كه رشد كنند و بزرگ بشن.

پنجشنبه، ۲۶ بهمن ۱۳۸۵

ديروز ولنتاين بود. حتماً ديگه توی همين دو سه ساله خيلی‌هامون فهميديم 14 فوريه روز ولنتاين و يا همون روز عشاق هستش. اين مراسم رو همه جای دنيا با تقديم كادو بهم ديگه جشن می‌گيرند و تقريباً اين قضيه فقط مختص به زوجهای جوان و دوست دختر، پسرها نميشه البته اينجور كه از ظواهر امر، معلوم و مشخصه اينه كه توی ايران، بوی‌فرند و گرل‌فرند‌ها اين قضيه رو خيلی جدی‌تر از جاهای ديگه دنيا ميدونند و عملاً اين روز مختص همۀ اونهايی كه دوست‌شون داريم نيست بلكه فقط و فقط مختص اونیه كه خيلی دوستش داريم و اين با مطلب قبلی خيلی فرق داره! چون اگر اينجوری نبود ديشب ساعت 11 شب كه ديگه همه چيز تموم شده بوده بود و آبها از آسياب افتاده بود، برای من SMS ولنتاين مبارك نمی‌اومد. ملّت هم فكر می‌كنند من خرم و هيچی حاليم نيست. همه‌شون رفتند عشق و حال‌شون رو كردند كادو و ماچ‌ و فرنچ‌كيس‌شون رو دادند و گرفتن حالا كه خسته و كوفته رسيدند خونه و ديگه رمق ندارند با اين ديد كه ولنتاين مختص همۀ اونهايی هست كه دوست‌شون داريم برای من SMS محبّت‌آميز زدند تا اينجوری يه منّتی هم بذارند روی سر و كول بنده!

vale2.jpg

توی اينكه اين روز از كجای تاريخ دراومده و چی بوده و چی شده اينقدر حرف و حديث هست كه ديگه تقريباً ولنتاين به افسانه شبيه شده. توی ايران 4-5 ساله كه اين روز بشدت با استقبال جوانها روبرو شده. فكر نكنم توی قلب اروپا و ناف آمريكا، جماعت اينجوری خودشون رو به آب و آتيش بزنند و با اين شدت و حدّت از ولنتاين استقبال كنند! متاسفانه زمانی كه ما جوانكی بوديم، خوش قد و قامت و سری آب و شانه می‌كرديم آلاگارسون و دختركان بسياری در پی ما غش و ضعف می‌كردند اين چيزها اصلاً وجود خارجی نداشت ولی ماشالله ديروز كمتر جوونی رو ميديدی تك و تنها توی ميدون تجريش باشه. انگاری اگر تنهايی اومده بودند بيرون پليس اونها رو می‌گرفت!

با اينكه هوای تهران بارونی بود و از صبح بارون ميومد ولی چهره شهر بخصوص توی بعضی از نقاطِ خاص مثل خيابون وليعصر، كريم‌خان، تجريش و پاساژ قائم، پاسداران، شهرك غرب و ميلاد نور متفاوت از روزهای ديگه بود. معمولاً توی ايران كادوهای ردوبدل شده يه سری چيزهای خاص و مشخص هستش كه عروسك و شكلات با بسته‌بندی‌های قلب مانند و قرمز رايج‌ترين اونهاست ولی سمبل ولنتاين چيزهای زيادی هستش مثل: يه قلب ساده كه گاهی يه تيری هم از ميونش رد شده به معنای، آی عشق من! يه شاخه گل رز. كبوتر و مرغ عشق كه نمادی از مهر و وفاداری هستش و اين روزها هم چقدر اين واژه بين ماها معنا و مفهوم پيدا كرده! كيوپيد ( Cupid ) همون پسر خوشگل و كون‌برهنه‌ای هست كه يه تير كمون دستش و داره اونرو ميكشه. كيوپيد در واقع پسر ونوس الهه عشق و زيبايی هستش و معنی لغوی اون يعنی آرزو. تور، گره‌های عشقی با طناب و نخ و سيم و اينجور چيزها، روبان قرمز و ... اينها همه نشونه‌ و سمبل‌هايی از روز ولنتاين هستش.

بنظرم اينكه زور بزنيم تا ولنتاين رو ايرانيزه كنيم فايده‌ای نداره ( اگه زرنگ بوديم بايد قبلاً اينكارو می‌كرديم ). اين روز و اين مراسم با همين شكل و قيافه ديگه توی جامعۀ ايرانی جا افتاده بنابراين هيچ ايرادی نداره كه همه، همين 14 فوريه رو روز ولنتاين بدونيم. ديگه همه چيز غرب كه عيب و ايراد نداره و نَنگ و عار نيست. همه چيز رو هم كه نبايد شكل و شمايل سنتی بهش بديم. مثل اول ماه مه كه همه جای دنيا روز كارگر هست و توی ايران هم همون روز ( 11 ارديبهشت ) رو روز كارگر ميدونند. بنظرم هر چيزی كه ملّت رو شاد و خوشحال كنه ميتونه يه انگيزه مثبت و موثر برای اين نسل غمگين و غمزده باشه. حالا چه ولنتاين باشه چه كارتون يوگی و دوستان. از آنجاييكه من و همسر گرامی ديروز دور از هم دنبال يه سری كارها بوديم، بمناسبت ولنتاين قرار شده امروز بريم تجريش، مغازه جديد سيد مهدی و حليم و آش‌رشته بخوريم! هر كی دوست داشت بياد مهمون ما.

سه شنبه، ۲۴ بهمن ۱۳۸۵

اين روزها اَلكی اَلكی خيلی اَكتيو شدم و هی دوست دارم از اين‌ور اون‌ور بنويسم. شايد مطالب كيفيّت نداشته باشه ولی خب كميّت كه داره! تا بخاطر انتقاد از كتاب ميرا، فحش خواهر مادر بهم ندادند اين پست رو بذارم تا " ميرا يا كتيرا؟! " يه كم بره پايين‌تر، شايد مشكل بعضی از دوستان حل بشه. هميشه همين جوری بوده بعضی چيزها يه كم كه بره پايين‌تر و يا اگه همّت كنه و ذره‌ای بياد بالاتر خيلی از مشكل‌ها حل ميشه! فكرتون منحرف نشه مثلاً قد آدم اگه يه كم بلندتر باشه، آدم خيلی مواقع برای باز كردن پرده آشپزخونه و شستن شيشه و در و ديوار نياز به نردبون نداره. ( آره ارواح عمه‌تون، شما هم اينجوری فكر كرده بوديد! ) توی اين دو سه روز يه كتاب معروف ديگه هم خوندم كه اگه بخواهم از اون هم انتقاد كنم فكر كنم دگرانديشان و فرهيخته‌گان وادی هنر، خونم رو مباح می‌دونند، بنابراين تا لنگ و پاچه‌ام رو از وسط جر ندادند امروز بی‌خيال كتاب و سينما و مسايل فرهنگی ميشم و يه كمی از خودم براتون ميگم شايد توی اين بگير و ببند دو زار هم گير ما اومد!

تصميم گرفتم بعد از 30 سال كه هميشه موهام آنكارد شده و كوتاه كوتاه عينهو سربازهای نازی جنگ جهانی دوّم، بوده و تقريباً صدای صغير و كبير بخاطر اين يكنواختی دراومده، اينبار بلندش كنم، البته منظور از بلند كردن، بلند كردنِ موهام هستش يه موقع باز دوباره سوءتفاهم نشه. حميدخان آرايشگر خبره و عزيزی كه بيش از ده سال، زحمت كوتاه كردن موهام رو ميكشه، ميگه تصميم خوبی گرفتی. اگه بلندش كنی خيلی خوب ميشه ولی خب يه دوره برزخ داره كه اون رو بايد بگذرونی تا از اون حالت شكستگی و فری دربياد. همينجوری فی‌النفسه اگه بخواهم موهام رو به حال خودش رها كنم يه موقع توی خيابون با بزغاله اشتباهی می‌گيرن می‌برندم كشتارگاه، چون موهام اگه يه كمی بلند شه فرفری ميشه. به حميدخان ميگم: ای آقا، بلند كردن هزينه و دردسر داره ما هم ميدونيم به همين راحتی بلند نميشه بنابراين سعی می‌كنيم هزينه‌اش رو بپردازيم. اين همه مدت بخاطر هيچ و پوچ توی برزخ بوديم حالا اينبار ميدونيم حداقل بخاطر موهامون يه مدتی ميريم توی برزخ! حالا اينی هم كه ميگم بلند كنم يه موقع فكر نكنيد می‌خواهم دراز و يك متری بشه و يا مثل، رود گوليت، گيس ببافم و دو روز بعد از اون پسر بلاها بشم و گوشواره بندازم گوشم و زير ابرو وردارم. نه بابا، فقط پيش خودم گفتم حالا يه چُس‌مثقال بلندتر از قبل كنيم تا ببنيم اين ريخت و قيافۀ قناص توش تغييری حادث ميشه يه نه؟! بنابراين اگه اين روزها قراری داشتيم و يا توی خيابون همديگر رو ديديم از اين آشفتگی و بخصوص از اون بلندی نترسيد و يكّه نخوريد، كسی به شما كاری نداره!

دوشنبه، ۲۳ بهمن ۱۳۸۵

:: تا دو سال پيش اينورژن و وارونگی دما توی تهرون فقط مختص پاييز بود يعنی راستش رو بخواهيد، همه جای دنيا همين جوره و اصلاً ماهيت وارونگی اينه كه توی پاييز اتفاق بيفته ولی گويا امسال اينورژن مد شده و قراره تا 29 اسفند ما و تهرون و همه همشهريها رو مشايعت كنه. اينجور كه پيش ميره حالا اگه وسط بهار هم وارونگی دما نداشته باشيم شانس آورديم! بعضی وقتها هرازگاهی هوا خوب ميشه كه برخلاف باور عموم بواسط وزش باد هستش نه بارش برف و بارون. جماعت، توی اين شهر بايد باد بياد تا هوا خوب بشه نه اينكه برف و بارون، اين رو ميتونيد بفهميد؟! اين روزها تقريباً هر كی رو هم كه ميبينی آب دماغش آويزونه و داره فين‌فين ميكنه. گويا دو ورژنِ ويروس عراقی و عربستانی همزمان با هم وارد شدند كه ابتلاء به سرماخوردگی رو خيلی زياد كرده. يه جا خوندم كه نميدونم كدوم يكی‌شون حتی تا دو ماه توی بدن هستش و مقاومت ميكنه. شانس كه نباشه همين ديگه اينورژن تا وسط بهار ادامه داره و ويروس و باكتری و انگل و قانقاريا و سفليس و سياه‌زخم و طاعون و وبا كه قراره بياد همچين سفارشی و جفت‌جفت مياد!

:: اونجور كه اكثر شماها فرمودين، دوست داريد اينجا رو فقط وقتی مطلب جديد ميذارم پينگ كنم و هر بار كه بنا بر اعلام سايت بلاگ‌رولينگ قدم‌رنجه می‌كنيد و به اينجا تشريف مياريد چشم‌تون به مطلب جديد بنده روشن شه و من هم بنا به همون برنامه مشتری‌مداری و تكريم ارباب رجوع ميگم به روی چشم از اين به بعد همين كار رو می‌كنم. بنابراين از اين به بعد وقتی لينك جديدی ميذارم توی لينكدونی ديگه پينگ نمی‌كنم حالا ديگه بعضی‌هاتون كه لينك دوست داريد و بعضی‌ها كه لِنگ، چه جوری خبردار ميشيد و اصلاً اون لينكها براتون مهم هست يا نه رو ديگه نميدونم و به من مربوط نيست.
پی‌نوشت: من خودم خيلی با مرغ حال نمی‌كنم و گوشت رو بيشتر می‌پسندم ولی اگه قرار باشه توی تن و بدن مرغ جايش رو انتخاب كنه، ترجيح ميدم رون بخورم. حالا پيدا كنيد پرتقال فروش رو!

:: كتاب " ميرا " نوشته كريستوفر فرانك و ترجمۀ ... حالا چون قرار بدِ كتاب رو بگم اسم مترجمش رو نميگم. از ميرا اينور اونور زياد شنيده بودم ولی بنظرم كريستوفر، ميريد بهتر از اين بود كه اين كتاب رو می‌نوشت! تمشك و زرشك و آب آلبالو طلايی رو بايد به همين كتاب و نويسنده‌اش داد. بنظرم كتاب ميرا حتی از فيلم‌های هوو، هشت‌پا و ملاقات با طوطی داوودنژاد هم افتضاح‌تره. من نميدونم جداً ما حالی‌مون نميشه يا واقعاً نويسنده چرت و پرت نوشته. اتفاقاً بخاطر اينكه يه طرفه به قاضی نرم با تموم سختی و مشقت و رنج و درد و اَلمی كه همراه با هر جمله‌اش بهم وارد ميشد، كتاب رو تا آخر خوندم ولی نهايتاً، هيچی دستگيرم نشد. داستانِ يه آدم خُل و مَشنگِ ماليخوليايی كه اصلاً معلوم نيست كی به كی و چی به چيه. اينجور باشه والله بخدا من هم ميتونم ادعا كنم نويسندم و بلدم يه كتاب در حد و قواره ميرا ولی خب شايد به اسم شيرا و يا كتيرا بنويسم! اسمش كه ديگه زياد مهم نيست، هست؟! مهم كيفيت كتاب كه قراره هيچی نداشته باشه. شكر خدا چيزی هم كه دوروبرمون زياده آدم شوت و افسرده و از مُخ آزاد و ماليخوليا كه همينجوری تمام قد و بطور واقعی در حد و اندازه ميرا هستند حالا وای بحال اينكه بخواهيم يه كم در رابطه‌شون غلو كنيم و يه كمی بهشون بال و پر بديم. فكر كنم اگه يه همچين داستانی در رابطه با يكی از بچه محل‌هامون بنويسم نونم تو روغنه و يه كتابی ميشه عينهو هری پاتر كه می‌تركونه، حالا كجا رو، بماند!

شنبه، ۲۱ بهمن ۱۳۸۵

از جلوی سينماهای آفريقا و استقلال رد ميشم. خيلی وقت بود كه گذرم اونورها نيوفتاده بود. شلوغ پلوغه و اصطلاحاً سگ صاحبش رو نمی‌شناسه. شايد اين ضرب‌المثل زيبنده اينجا نباشه ولی، ببخشيد! اوضاع خيلی خرتوخرتر از اونی هست كه بشه حتی به ورود به سينما هم فكر كرد. كنار خيابون و توی صفِ تاكسی‌های ميدون وليعصر _ تجريش وايستادم و جمعيتِ مشتاقِ هنر رو نگاه می‌كنم. از جلوی پام كيومرث پوراحمد در حاليكه يه سری مجله و روزنامۀ ويژه‌نامۀ فيلم فجر دستشه رد ميشه و من رو ياد قصه‌های بی‌بی و مجيد كه ديگه الان بزرگ شده و كارمند يكی از اداره‌جات اصفهان هست، ميندازه. تو دلم ميگم، چقدر خوبه كه آدم يه فرد تاثيرگذار توی جامعه‌اش باشه. جوری كه اگه يه وقتی هم ديگه نبود و وجود خارجی نداشت، جماعت يادی ازش كنند. با اينكه فيلم و سينما رو دوست دارم ولی هيچ وقت به جشنواره فيلم فجر نرفتم. چون نه، حال و حوصله اون صف و سوز و سرما و بكش بكش رو داشتم. نه، دوست و رفيقی داشتيم كه بخواد دو تا دونه بليط پيشكش كنه و مهم‌تر از همه نه، توجيه‌ايی واسه اينكه يهويی اين همه فيلم رو ظرف چند روز ببينم پس مابقی سال رو چيكار كنم؟! شايد اين رو هم بايد جزء اون ناگفته‌هام می‌نوشتم.

سوار پيكان تاكسی كه عمری به درازای نوح داره ميشم. اينجا آدم حق انتخاب نداره. توی صف واميستی و تاكسی كه رسيد بايد سوار شی. از اينكه تك و تنها جلو نشسته‌ام خوشحالم. معمولاً بواسطه لِنگ و پاچۀ درازم، عقب نشستن برام سخته ولی خب هنوز به خيابان زرتشت نرسيديم كه زانوی خانمی كه پشت سرم نشسته، كمرم رو سوراخ ميكنه. توی صف متوجه‌اش نشدم ولی فكر نمی‌كنم اينقدر قد بلند بوده باشه كه اون پشت جا نشه. روم نميشه برگردم و نگاهش كنم. يه كم كه گذشت فهميدم اون همه زور و فشار بخاطر اين بود كه خودش رو يه جورايی روی صندلی جا كنه و سرش رو به پشتی صندلی تكيه بده. مثل اينكه تا خودِ تجريش هم خوابيد. دو تا مسافر بعدی هم يه پسر و دختر هستند كه همچين فيس توی فيس نشستند كه فكر كنم اون خانوم پشت سری من، اينقدر بغل دستش خالی بود و جا داشت كه می‌تونست روی صندلی عقب براحتی پاهاش رو هم دراز كنه و طاق‌باز بخوابه ...

وجود MP3 Player نعمتی محسوب ميشه توی اون تنگ غروب و اون تاكسی و اون راه طول و دراز و پُرترافيك. شهريار قنبری، زمزمه می‌كنه، سفری بی‌آغاز سفری بی‌پايان. سفری بی‌مقصد سفری بی‌برگشت. سفری تا كابوس سفری تا رويا. سفری تا بودا شبنم تاج محل. با حريق يادها همسفرم، وقتی دورم به تو نزديكترم. نميدونم چی تو كلام شهريار كه هميشه بهم يه حس خوب داده، نه حالا، بلكه از خيلی وقت پيش‌ترها، يه آرامش، يه سكوت و يه رخوتِ خوشايند. توی اتوبان مدرس هستيم. اتوبان نگو، بگو پاركينگ مدرس. ماشين‌ها، همه كيپ تا كيپ و بيخ تا بيخ، بغل هم وايستادند. اين رانندهه كه تا جلوش يه سانتی‌متر باز ميشه، همچين گاز ميده كه انگار قراره توی رالی پاريس _ داكا شركت كنه. مرتيكه گاو نمی‌فهمه اينجوری نبايد يهويی گاز داد. هنوز نرفته، محكم ميزنه روی ترمز. دو سه بار زير چشمی بهش چپ‌چپ نگاه كردم ولی عين خيالش هم نبود، نميدونم شايد هم بود ولی باز تا يه ذره جلو باز ميشد همون داستان تكرار ميشد و اون زانوی خانمه يه كم بيشتر فشار مياورد به پَك و پهلو و كمرم. ستار، داره ميخونه. ميشه تو چشم‌های تو گم شد و مُرد، ميشه دريا رو به بغض تو سپرد، ميشه تا ...

خروجی صدر رو رد كرديم و ترافيك كمتر شده. تا سر پارك‌وی راحت ميريم و دوباره توی ترافيكِ وليعصر گير می‌كنيم. فولدر رو عوض می‌كنم و ميرم توی قسمت آهنگهای خارجی. راديو روشنه و صداش اينقدر بلند هست كه صدای خانم مجری رو می‌شنوم كه داره ميگه، مدرس و وليعصر جنوب به شمال دارای بار ترافيكی سنگين ولی در حال حركت هستند. آره ارواح عمه‌ات، خيلی خوب و روون در حال حركت هستند! خانم پشت سريم ديگه تكون نمی‌خوره ولی زانوش هنوز وسط كمرمه، كمر كه چه عرض كنم فكر كنم ديگه رسيده به روده و آپانديس و پاندراس. دختر و پسر پشت سرم رو نمی‌بينم، صداشون هم نمياد از همون اول آروم صحبت می‌كردند. ولی ميتونم حدس بزنم دارن از دانشگاه و درس و كلاس برای هم تعريف می‌كنند. ريخت و قيافه‌شون به دانشجوها می‌خورد. خوش بحال‌شون. عجب دنيای قشنگی دارند، اين دانشجوها. راننده تو خودشه و تيك‌های عصبی داره. زل ميزنم به خيابون و مردمی كه تند و سردرگريبون از توی پياده‌رو رد ميشن رو تماشا می‌كنم...

اِلتون جان و پشت بندش كريس‌دی‌برگ و يه آهنگ از جرج مايكل پخش ميشه. آهنگ‌ها خيلی آروم و قشنگ هستند. نمی‌فهمم از چی ميگن ولی هر چی كه هست دلنشين و به آدم يه حس خوب ميده. سر خيابون زعفرانيه رسيديم. جلوی رستوران بوف. نمی‌دونم چرا بی‌جهت و بيخودی دلم گرفت. دلم تنگ شد. ياد اون عكسهای تهرون قديم افتادم كه شمرون و دربند و اون سربالايی زعفرانيه با درختهای چنارش، خيلی خلوتر از اين روزها بودند. خيلی ساكت‌تر. خيلی آروم‌تر. اَه پسر چه زود داريم، بزرگ ميشيم. چه زود داريم پير ميشيم. ده و بيست و حالا هم كه ديگه خيلی وقته سی سال رو رد كرديم. خيابون خلوتر ميشه و بعد از مدتها راننده دنده رو از دو می‌كشه توی سه. همراه با اون، موج راديو رو هم عوض ميكنه و يهويی صدای اذان ميپيچه توی فضای تاكسی قراضه‌ايی كه بايد بابت سالم رسيدن تا تجريش احتمالاً صدقه هم پرداخت كنيم. با شنيدن صدای اذان، دَم و دستگاه MP3 Player رو جمع می‌كنم و می‌چپونم توی جيب بغل كاپشنم. جلوی شيرينی‌فروشی لادن و پاساژ كيش از ماشين پياده ميشم. نميدونم كرايه‌اش چقدره ولی راننده هفتصد تومن ازم ميگيره. از بلندگوهای امامزاده صالح داره اذان پخش ميشه. دَم ميدون واميستم و به اذان گوش ميدم. يه حس خاصی به آدم ميده، يه آرامش. يه سكوت. اذان كه تموم ميشه زيپ كاپشنی رو كه تا يقه بستم می‌كشم پايين و ميرم توی كتابفروشی فردوس، سر خيابون سعدآباد تا لابه‌لای كتابها گم شم ...

پنجشنبه، ۱۹ بهمن ۱۳۸۵

يه سوالِ نيمه مهّم، كه البته اينبار نظر شما هم ميتونه توش خيلی مهم باشه!

بنظرتون وقتی چند تا لينك جديد ميذارم توی لينكدونی، وبلاگم رو پينگ كنم يا فقط وقتی مطلب جديدی می‌نويسم اونرو پينگ نمايم؟!

فكر نكنم سوال سخت و پيچيده‌ای باشه و خيلی نياز به وقت و هوش و ذكاوت داشته باشه؟! در ضمن پاسخ به اين سوال برای عموم آزاد است!

چهارشنبه، ۱۸ بهمن ۱۳۸۵

بنظرم بعضی كارها و بعضی چيزها فرصت انجام دوباره رو ندارند. مثلاً يه خلبان خيلی مواقع اولين اشتباهش ميتونه آخرين اشتباهش باشه و مِن‌قـَرَ‌عَ‌ فاتـِحَه. حالا چيزی رو كه می‌خواهم بگم به اين هولناكی و دردناكی و زجرآوری هم نيست كه فكر كنيد، الان قراره همه‌مون دسته جمعی قرين رحمت الهی بشيم. خلبان رو مثال زدم چون همه‌مون از هواپيما يه جورايی ميترسيم و توی دل آسمون مزۀ اون تكون تكون‌هاش رو چشيديم. انصافاً هم كه چه حالی ميده اون تكون تكونهای ناگهانی! بنابراين اين رو گفتم كه عمق فاجعه راحت‌تر بياد كف دست‌تون!

مثال دوم: ( اينهايی رو كه ميگم خوب بنويسيد، چون همه‌شون توی امتحان مياد! ) يه آرايشگر اگه همون بار اول تـَگری بزنه به سر يه بنده خدا و آثار و بقايای خورشت آلوی ديشب رو به سر و كلّه طرف به وديعه جا بگذاره با اين توجيه كه هر سری يه لِم و قِلقی داره و بار دوم بهتر آرايشش می‌كنم، فكر می‌كنيد چند درصد آدمها دوباره گوش‌شون دراز ميشه و ميرن پيش همون آرايشگر؟! عقل سليم و كار حرفه‌ای حكم ميكنه كه بتونی توی همون بار اول كلّه‌ی قِناص بابا رو خوب و پسنديده دربياری وگرنه اگر بار اول برينی به سر بابا، يارو ميره و عين اين 10-15 روز تا موهاش دوباره جا بيفته تموم خاندان مونث و فك و فاميلت رو پيوسته ياد ميكنه!

اين مقدمه رو آوردم تا بگم ده، بيست صفحۀ مقدماتی و اوليه هر كتابی خيلی مهم و اساسی هست. از اونجايیكه كَك كتاب خوندن افتاده توی تنبونم و دَر بيا هم نيستش، بنا به توصيه دوستی ( بهش لينك نميدم كه آبروش نره! ) كتاب " و ديگران * " نوشته خانم محبوبه ميرقديری و برنده جايزه مهرگان ادب و رمان برگزيده سال 1385و احتمالاً برنده كلی جايزه ريز و درشت ديگه رو گرفتم تا بخونم. آقا، جون كندم تا ده پونزده صفحه‌اش رو بخونم و مابقی و ادامه اون نشد كه نشد. كتاب برام اصلاً كشش و جذابيتی نداشت. شايد اگه يه كم جلوتر ميرفتم، شكل و شمايل و رَوند داستان بهتر و قشنگتر ميشد ولی راستش به مذاق من اصلاً خوش نيومد. خلاصه توی هفته پيش چند تا كتاب معرفی كرده بودم اينبار هم باز معرفی كتاب بود ولی فرقش اين بود كه قبلی‌ها رو خوندم و پسنديدم ولی اين يكی اصلاً برام جالب نبود و جاذبه نداشت. ولی با تمام اين توضيحات پيشنهاد ميكنم " و ديگران " رو بخونيد چون اون دوستی كه اين كتاب رو بهم معرفی كرد، آدم حسابی و كتابخون بود حتماً يه چيزی توش بوده و من متوجه اون نشدم وگرنه كتاب نمی‌تونه برنده جايزه مهرگان و رمان برگزيده باشه و بد از آب دربياد. طرفی هم كه معرفيش كرد از بلاگرهای صاحب نام و صاحب سبك بود! و مريض نبوده و كِرم كه نداشتش بخواد اذيّت و مردم‌آزاری كنه!

* كتاب و ديگران / نويسنده محبوبه ميرقديری / انتشارات روشنگران و مطالعات زنان / چاپ دوم 1385 / 216 صفحه / 2800 تومان

دوشنبه، ۱۶ بهمن ۱۳۸۵

ديدم خط موبايل خيلی بدبخت و توسری خور شده و ديگه بعيد بدونم از اين خاك تو سرتر بشه، رفتم و يه خط خريدم. داشتنش يه دردرسره و نداشتنش صد تا دردسر، موبايل را ميگم! از خط‌های تاليا كه فی‌نفسه خوشم نمیاد. تاليا رو يه جورايی توهين مستقيم به شعور مخاطب ميدونم. چراش رو هم خودم نمی‌دونم. همينجوری حسی به اين نتيجه آبدوغ خياری رسيدم! و اما ايرانسل يه نقشه تهيه كرده كه هر جاييكه خونه ما و فك و فاميل‌ و دوست و رفق‌هامون اونجاست، برداشته آبی كرده و اين به معنای اينه كه اونجاها آنتن نميده و به گفته فروشنده، انشالله بزودی مشكل سيستم رفع ميشه و خب ما هم خوب ميدونيم هر جاييكه پای انشالله و ماشالله وسط باشه يعنی حالا حالاها كارها درست بشو نيست و همچين اساسی گره كور خورده. نهايتاً همه هوش و عقل و ذكاوتم رو گذاشتم روی هم و هيچ دليل قانع‌كننده‌ای نديدم كه چرا نبايد خط كد 7 رو كه الان توی بازار از همه ارزونتره رو نخرم. يه سری از دوستان فرمودند: كد 7 نخر چون كلاس نداره و من گفتم: ای خاك عالم توی اون فرق سرتون با اين طرز تفكر جهان سومی‌تون كه ديدن شماها باعث ميشه انگيزه‌های من برای رفتن به اونور آب قوی‌تر بشه و باز بدون هيچگونه معطلی دوباره گفتم: من شاشيدم به اون سر در مدرسه‌ايی كه شما پروفسورها توش درس خوندين با اين توجيه‌هات نااقتصادی‌تون و همچينين باز از همون كارها كردم توی اون، اينبار تابلوی مدرسه‌ای كه توش كدهای قديمی‌تر كلاس داره ولی كد جديد بی‌كلاس و بی‌اتيكته! حالا كه چند روزه خط رو خريدم و يه كمی از داستان گذشته، فكر می‌كنم می‌بينم منهم بعضی وقتها، الكی تُرش می‌كنم و عصبانی ميشم و زرتی از كوره در ميرم و ديگه هيچی هم حاليم نيست و همينجوری عينهو نقل و نبات فحش خار مادر نثار جماعت می‌كنم. اينجاهاست كه يه كمی عذاب وجدان می‌گيرم ولی ناقـُلا‌ها، بعضی از شماها هنوز شماره‌هاتون رو برايم ايميل نكرديد ها. يه موقع توی دل‌تون نگيد يارو خر بود، نفهميد!

اگه كارآگاه نميشيد و فضول‌بازی درنمياريد و همينجا سرپا، شلوارمون رو از باسن پايين نمی‌كشيد، خدمت‌تون عرض كنم فعلاً برگشتم سر كار قبليم. حالا يا بصورت مقطعی و يا دائم، خلاصه شما اگه اجازه بديد و هی سوال‌پيچم نكنيد، آخر عاقبت يه تصميمی می‌گيرم و توی اين وانفسا يه گـُهی می‌خورم. اين چند وقته، سلام دوستان خيلی غليظ‌تر از قبل شده. آخه مهندس خير سرش و ارواح عمه‌اش يه مدت آمريكا تشريف داشتند! آبدارچی شركت هم از اون موقع كه برگشتم بخاطر اظهار لطف، خار مادر كليه و مثانه ما را مورد نوازش قرار داده از بس هر پنج دقيقه يه ليوان بهم چايی داده. تصميم دارم اون ماگی رو كه از قبل به آبدارخونه داده بودم و ماشالله قد يه پارچ و اندازه يه آفتابه توش چايی جا ميگيره رو يه جوری سر‌ به نيست كنم شايد از اين به بعد، چايی رو توی فنجون برام آوردند. خلاصه كه اين روزها يه پام توی توالت مونده و يه پای ديگه‌ام تا مياد برسه به دفتر دوباره مثانه آلارم ميده و خلاصه دِبدو بسمت مَوال. بازم خلاصه كه اين روزها اندازه تموم عمرم توی توالت موندم و پيوسته در حال غور و تفكر و تعقل‌ام!

شنبه، ۱۴ بهمن ۱۳۸۵

قطره‌های بارون ميخوره به ‌شيشه و توی اين زمستونی، اين صدای تَرق‌تَرق بارون و شيشه يه هارمونی خاص و عجيبی ايجاد ميكنه و يهويی آی دلنشين ميشه و می‌چسبه كه بيا و ببين. مِثل يه آش رشته توی سرمای زمستون. مثل يه حليم داغ توی يه صبح سرد و برفی. مثل يه شير كاكائوی گرم و شيرين. زمستونه، ولی نميدونم چرا اين بارون اينقدر خوشآيند و دلنشين بنظر ميرسه. انگاری سر صلاة ظهر يكی از روزهای گرم مرداد كه اصلاً انتظارش رو نداشتی بارون اومده باشه، آدم رو سر شور و شوق مياره. قصد ندارم بخاطر بارش چهار قطره بارون، يهويی فيلسوف شم و برم تو حالت خلسه و حس‌های رمانتيك و سر از عشق و عاشقی زمينی و فضايی و ماوراء‌ايی دربيارم. يه گـُل‌نَم بارون اومده و يهويی دل ما رفته به مهمونی و هوس نوشتن كرده، همين و بس!

امروز دارم همينجوری بی‌هدف می‌نويسم. بی‌مقدمه و احتمالاً بی‌موخره. خدايش خودم هم نمی‌دونم قصدم چيه و آخر عاقبت اين نوشته به كجا ختم ميشه. دلم هوای صدای حسين پناهی رو كرده. از گفتن مرحوم و خدا بيامرز بدم مياد. هيچ وقت، اولِ اسم اونايی كه ديگه نيستند، نميگم خدا بيامرزت‌شون. اينجوری حس می‌كنم خيلی ازمون دور هستند. خيلی باهامون غريبه شدند. دلم ميخواد پناهی، از بچه‌گی‌هاش و اون آرزوهای طول و درازش برام بگه. به بهشت نمی‌روم اگر مادرم آنجا نباشد. دلم ميخواد منهم بچه شم و برم توی همون كوچه پس‌كوچه‌های جابری و نيكنام، ته دلگشا و زير اون تك درخت هميشه تنهای توتِ سر اون كوچه بن‌بست. اين جهانی كه همش مضحكه و تكراره، تكه‌تكه شدن دل چه تماشا داره. برم لای‌به‌لای اون بلوك‌های بلند و دراز قصرفيروزه كه سايه‌هاشون محلی بود برای بازی فوتبال و عشق‌های قديمی دوران بلوغ،‌ توی اون گرمای ظهرهای تابستون‌ كه سگ رو ميزدی از توی لونه‌اش درنميومد. های تو كجايی نازی، عشق بی‌عاشق من. دلم هوای آلبوم و كاست روح مقدس رو كرده. يه موسيقی سرخپوستی كه به آدم روح ميده. آرامش ميده. حس ميده. وجود ميده. انگاری پروازت ميده و ميبردت توی سرزمين بوفالوها. بغل شاهين سفيد و گوزن شاخدار و يه مشت جََك و جونور ديگه كه ظاهراً همه‌شون رئيس قبيله هستند. نميدونم چندين و چند بار به روح مقدس گوش كردم ولی خيلی دوسش داشتم و هر چی كه هست الان ديگه نوارش رو ندارم. يادم باشه اينبار كه رفتم شهر كتاب اين دفعه CDاش رو بگيرم. وقتی داشتم می‌رفتم اونور آب، نميدونم اون رو به كی دادم. الان كتابها و نوارهای حسين پناهی رو هم ندارم ولی خب خوبيش اينه كه ميدونم اونها كجا هستند. توی يه كارتن و بغل هفت، هشت، ده تا كارتن ديگه كه همگی‌شون پر از كتابهايی هستند كه توی يه روزهای نه چندان دوری به جونم بسته بود و الان ديگه دسترسی بهشون سخت و ناممكن شده.

راستش رو بخواهيد دلم برای خيلی‌ از آدمها تنگ شده. باور ميكنی يه سری از اين آدمها، همين دور و بَرم هستند ولی اينقدر دلم براشون تنگ شده كه خدا ميدونه! حتماً كه نبايد آدم از كسی يا چيزی دور باشه و دلش براش تنگ بشه. ميشه يه سری چيزها وَر شكمت باشه و ويارش رو كنی. گفتم كه امروز دِلم، دَله شده و يهويی هوس و عينهو زنهای حامله، ويار كرده. ببين چيه كه دلم برای دالاس هم تنگ شده! برای اِسی. حميد. مارگاريت. جاناتان. تالار انديشه. اتوبان 75. اَلن، پلينو، ريچاردسِن. برای اون باربی‌كيوها و غذاهای چينی و مكزيكی. ای اِسی بميری كه اصلاً فكر نمی‌كردم به اين زودی دلم برای توی لَنِدهور هم تنگ بشه. بد‌مصب اون تنهايی غربت، بد درديه ولی خب، آدمها رو بزرگ ميكنه. آدمها توی غربت و توی اون تنهايی كه شايد هيچ كجای دنيا پر نشه، شلاق می‌خورند و رشد می‌كنند. باور می‌كنی؟! آدمها توی غربت خيلی بزرگ ميشن. بزرگ ميشن و راستش رو بخواهی خيلی بزرگتر از اونچه كه تصوّر می‌كنی ميشن ولی خب شك نكنید همه اونهايی كه دل كندن و از اين مملكت رفتند هنوز كه هنوزه دل‌شون با اينجاست ولی اون رشد چند بعدی هم كه فقط توی يه فرد مهاجر بوجود مياد به آدم حس خيلی خوبی ميده. يه حس فوق‌العاده. حسی كه انگيزه‌هات رو برای رفتن و دوباره رفتن تقويت ميكنه.