گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
اصولاً آدمی و آدميزاد با سفارش و پند و نصيحت و موعظه و خطابه، يه جورايی مشكل داره. فكر كنم اين مشكل از اون مشكلات مهم و اساسی هستش كه هيچ وقتی هم حل نميشه. يعنی همچين بفهمی نفهمی آدميزاد، خودش رو توی خيلی از موارد، عقل كـُل و هدهد شونهبسر ميدونه و در مقابل سخنان و پند و اندرز ديگران اگه با طرف رودربايستی داشته باشه فقط سری به علامت تائيد تكون ميده ولی توی دلش به طرف انبوهی از فحشهای خواهر مادر نثار ميكنه كه آخه فلان فلان شده، كی از تو نظر خواست و خر چه داند قيمت نقل و نبات؟! خب اجباری هم نيست كه حالا بخواهيم خون خودمون رو كثيف كينم و در رابطه با اين موضوع نه چندان مهم و ضد ارزشی! جنگ و جدل و راه بندازيم. اصلاً اصل و پايه رو بر اين ميذاريم كه هوش و نبوغ و عقل و ذكاوت همهمون يه چيزی تو مايههای ارشميدوس و انيشتن و اقليدوس هستش. اينجوری حله؟!
فكر كنم اينجوری مشكل حل شد و حالا راحتتر ميتونيم با هم ارتباط، البته از نوع صحيح و غير جنسيش برقرار كنيم. فكر كنم ديگه بنوعی با خلق و خوی همديگه اينقدر آشنا شديم كه بفهميم كی داره موعظه ميكنه و كی فقط بعنوان يه پيشنهاد چيزی رو ميگه. بنابراين قبل از اينكه الكی سری تكون و توی دلتون فحش خواهر مادر بدين و بخواهين من رو به ندونستن قيمت نقل و نبات متهم كنيد، خودم با رضا و رغبت و با كمال ميل باطنی دستهايم را به علامت تسليم بالا برده و صريحاً و قوياً تاكيد میكنم اين چيزی رو كه قراره بگم فقط و فقط در حد يه پيشنهاده ولاغير. می تونيد انجامش بدين و اونايی كه تواناييش رو دارند و يه جنسيت خاص رو هم دارند، ميتونند همه اين نوشته و اون پيشنهاد رو حواله يه قسمتی از سمت چپ پايين تنهشون بكنند! ( حالا بعضیهاتون هی نياييد سوال كنيد ما كه اون قسمت فوقالذكر رو نداريم چيكار كنيم چون اونموقع من يه پيشنهادی میكنم كه شايد اوضاع بيخ پيدا كنه و از اينی هم كه هست بدتر بشه. )
معمولاً از چيزهايی كه يهويی مُد ميشه خوشم نمياد. اين مد ميتونه گـَل و گـُشادی و تَنگی شلوار جين باشه و يا مدل مو و خط ريش كه خب ديگه سن و سال من به اينكه بخواهم اونها رو هی پهن و لاغر و دراز و كوتاه و سيخ سيخ كنم گذشته و يا حتی ميتونه اين مد، يه مد فرهنگی باشه كه مثلاً وقتی خوانندهای از دنيا ميره يهويی همه هجوم ميارند به كاست و آلبومهای قبليش. تقريباً پارسال يا يه كمی اونورتر بود كه هر جا سر ميزدی صحبت از كتاب " همنام " جومپا لاهيری بود. يه جوری همه از كتاب تعريف میكردند كه آدم حس ميكرد اگه اونرو نخونده باشه به تموم جامعه بشريت و مكاتب ادبی دنيا خيانت كرده. همنام يك داستان تاثيرگذار خانوادگی است با درونمايهای از دغدغههای هميشگی مهاجرانی كه كشور ديگری را برای زندگی انتخاب میكنند. تجربهی مهاجرت، تضاد فرهنگها و پيوندهای گسستهی بين نسلها. آشوك و آشيما از كلكته به آمريكا ميروند و میكوشند خود را با دنيای جديد وفق دهند. گرچه آشيما ساليان دراز در آرزوی وطنش حسرت میخورد. پسرشان، گوگول گانگولی به دنيا میآيد و خواننده در طول رمان، شاهد بزرگ شدن او و و رويارويیاش با دنياست. اين روزها چون بين رفتن و رفتن و رفتن به آمريكا دست و پا ميزنم علاقمند شدم كه " همنام " رو بخونم. خوندمش و اتفاقاً خوشمان هم آمد ( مربـّا بده بابا! ). توصيه میكنم اگه رمان خارجی، دوست داريد حتماً بدون خون و خونريزی و اينكه اين پيشنهاد رو به جايی از وجود نازنيتان حواله كنيد، " همنام " رو بخونديش.
همنام / نوشته جومپا لاهيری / مترجم امير مهدي حقيقت / انتشارات ماهی / چاپ سوم 1385 / 360 صفحه /3300 تومان
اين روزها هوای تهران گرمتر از روزهای قبلش شده ولی چيزی كه از گرما و سرما مهمتره، اينه كه انگاری ناف اين اَبـَرشهر رو با كثيفی و آلودگی گره زدند! شكر خدا، انگاری هميشه هوای تهران كثيف و پر از دوده است. عينهو لندن همه جا رو مه گرفته ولی خب اون نمنم بارون و مه عاشقونه لندن كجا و اين ان و گـُههای مس و چدن و فسفر و منيزيم و آلومينيوم و تيرآهن معلّق در فضای آسمون تهران كجا؟! معمولاً در همهی شهرهای بزرگ و صنعتی دنيا پديده اينورژن يا همون وارونگی دمای هوای خودمون توی پاييز اتفاق ميوفته ولی انگاری توی اين شهر، يه وارونگی دائمی و هميشگی وجود داره. شهر وارونه. آدمها وارونه. قوانين وارونه. رانندهها وارونه. انگاری سالهاست كه توی اين شهر، سروته شديم. پشتك زديم و وارونه شديم. انگاری اينورژن شديم و خودمون خبر نداريم! يه نگاهی به دست و پامون بندازيم. يه نگاهی به سر و كلهمون بندازيم. پنجرهها رو باز كنيم و يه نگاهی به آدمهايی كه مات و حيرون، بیهدف توی خيابون اينور و اونور ميرن بكنيم. آيا كوه رو میبينيم؟! شهر رو میبينيم؟! جهت شمال و جنوب رو ميتونيم تشخيص بديم؟! خورشيد رو میبينيم؟!
توی نياوران و زعفرانيه، نديديم صاحبخونههايی رو كه با پيژامههای راهراه آبی رنگ، دم در خونههای آنچنانی وايستادند و ژستهای آبگوشتخياری و مكش مرگ من گرفتند و يه دستشون به شلينگ آب و يه دستشون به تنبونشونه و دارند خِرت و خِرت خودشون و لای پاشون و متعلقاتِ عيال والدينشون رو ميخارونند؟! نديديم آدمهايی رو كه بنز و بیامو و ماكسيما و كرونا و سوناتا سوارند ولی بیخيالِ تابلو ورود ممنوع، عينهو ماديون ابلق سرشون رو ميندازند پائين و ميان وسط خيابون و تازه يه چيزی هم طلبكارند و انگاری زمين ارثيه باباشونه و همه جماعت هم كلفت نوكر و رعيت و جيرهخوارشون هستند؟! نديديم قوانين سفت و سختی رو كه ميشه يه شبه با پنجاه هزار تومن، سمت و سو و جهتش رو عوض كرد؟! اينجا براحتی آب خوردن يه مثبت، منفی ميشه و يه منفی، مثبت. اينورژن كه ميگن همينه ديگه. وارونگی كه ميگن همينه ديگه!
يه چند وقتی بود كه بطور ناخواسته از كتاب و كتابخونی دور شده بودم. ذهنم هم اينقدر خسته و قاطی و پاتی بود كه حال و حوصله خوندن كتابهای سنگين و آنچنانی رو نداشتم. روز و روزگارش ذهن درست و حسابی نداشتم چه برسه به حالا! خلاصه تصميم گرفتم خوندن دوباره كتاب رو با رمان " بازی آخر بانو " كه آق بهمن توی وبلاگش معرفی كرده بود شروع كنم. در رابطه با كتاب و نویسندهاش بلقيس سليمانی قبلاً يه چيزهايی خونده و شنيده بودم، بهمين دليل تصميم گرفتم شروع به خوندن كتاب كنم. دو تا نكته رو میخواستم بگم كه اول دومين نكته رو ميگم!
این روزها چون کمتر باسن نشستن توی خونه رو دارم و خیلی هم وقت و زمان خالی ندارم، تصمیم گرفتم که کتاب رو فقط توی تاکسی و مسیرهایی که اینور اونور میرم بخونم. شاید اولش فکر میکردم یه کتاب نزدیک به ۳۰۰ صفحهای حداقل یک هفتهای طول بکشه تا توی تاکسی خونده بشه ولی جالبه که بگم توی کمتر از دو روز تونستم کتاب رو بخونم. این نشون میده که ما چقدر وقت پرت و خالی داریم که میتونیم با یه برنامهریزی درست ازش استفاده بهینه بکنیم. و اما نکته اولی که میخواستم بگم اینکه اگر علاقه به خوندن رمان دارید توصیه میکنم حتماً این کتاب رو بخونید. فکر میکنم ازش خوشتون بیاد و از خوندنش لذت ببرید.
چند دقیقهای هست که صفحه سفید اِدیتور، جلوم بازه و من دارم عینهو آدمهایی که یه جاییشون خُل شده، بــِر و بــِر این صفحه رو نگاه میکنم. میدونم گیر کار کجاست. عادت ندارم که توی محیط نسبتاً شلوغ کافینت، مطلبی بنویسم. ولی خب چارهای نیست و خوبیش اینه که، عادت میکنیم. حس بدی دارم وقتی قراره زود و هُل هُلکی بنویسم. اینجور مواقع همون چُسمثقال هوش و ذکاوتی که قراره ازش یه چیزهایی بتراود، عینهو کویر لوت، خشک و لَمیزرع میشه. من اصولاً با کارهای عجولانه و هُل هُلکی مشکل دارم. عقلم به هیچ چیزی که قابل گفتن باشه نمیرسه. محیط کافینت شلوغه. البته این رو قبلاً هم گفته بودم. یکی داره برای اون یکی دوستش از موهای جدید دوست دخترش میگه. صاحب کافینت از بدسکتورها میگه. اوی یکی همراه با هر نوشته چتاش، بلند بلند میخنده و هر چند دقیقه یکبار موبایل یکی زنگ میخوره و میرینه به سکوت نداشته کافینت. ظاهراً همه اومدند سیزدهبدر. توی این هاگیر و واگیر انگاری همچین اساسی، تمرکزم، بقول اصفهونیها پُکیده. اصراری هم نیست. این همه بلند بالا و هدفمند نوشتیم، چه گلی به سر خودمون و دیگرون زدیم که حالا یک بار هم همینجوری تخمی و بیهدف بنویسیم؟!
دو سه هفتهای هست که گویا دورتادورمان را تمامی کارشناسان دُول ایران - آمریکا و منطقه خاورمیانه دربرگرفتهاند! بغیر از سه چهار نفری که نظر و پیشنهادشان برایمان ارزش دارد و تا بحال هم هیچ نگفتهاند، همه و همه دارند در رابطه با بازگشت ما به ایران نطق ميکنند و سخنرانی سر میدهند. عیبی ندارد بگویند. فقط من خودم در عجبم که چطور با این حال خراب و نذار، حداوندگار اینگونه صبر را به من ارزانی داده است که به تمامی طعنه و کنایه و خطابهها و انتقادات و پیشنهادات و اَراجیف بندگانش به آرامی و متانت گوش داده و لام تا کام سخنی بر زبان نیاورم!
از خصلتهای لاینفک و جدانشدنی ما ایرانیهاست که در رابطه با همه چیز نظر دهیم. حیات در کره مریخ و مزه پنیر تبریزی و زایمان در استخرهای آب گرم و جنس سینک ظرفشویی و راکتورهای اتمی و طریقه پخت یتیمچه و تجزیه و تحلیل فیلمهای آلفرد هیچکاک و ... هیچ فرقی برامون نداره. کافیه در جمعی باشیم و در رابطه با یکی از این موضوعات صحبت کنیم، اونوقت متخصصان و کارشناشان، خیلی سریع در رابطه با مسئله عنوان شده براحتی نظر میدند و خودشون رو خیلی هم محق میدونند و تو دیگه خود بخوان حال و روز ما رو توی این آشفته بازار و حدیث مفصل از این مجمل! نمیدونم چه جوری کسانی که تا حالا حتی هواپیما هم سوار نشدند و دورترین جایی که تا حالا رفتند، از طرف شمال به چالوس و مرزنآباد و از جنوب به باقرآباد ورامین ختم میشه به این راحتی به خودشون حق و جرات میدند که در رابطه با زندگی در آمریکا اظهار نظر کنند و بخوان در رابطه با کاری که من و همسرم انجام دادیم اظهار نظر کنند و بدون اینکه در محیط و شرایط عملی قرار بگیرند بگن که کار ما درست بوده یا غلط.
قطعاً زندگی در کشوری غیر از ایران دارای محاسن و همچنین کم و کسریهایی هست که کسی که قراره مهاجرت بکنه باید همه اینها رو بذاره روی کفه ترازو تا ببینه کفه ترازو به کدوم سمت گرایش داره. همونجور که توی پستهای قبلی گفتم این برگشتن من نه دلیل بر اینه که دیگه به خارج از ایران نمیرم و نه دلیل بر اینه که باز هم به یه کشور دیگهای خواهم رفت ولی چیزی که برای خودم و همسرم مهم بوده و هست اینه که فکر میکنیم، هم اون رفتن به آمریکا و هم ( بخصوص ) برگشت به ایران، کاری کاملاً درست و صحیح و منطقی بوده. تمامی نزدیکانمان هم همین نظر رو دارند حالا من نمیدونم چرا یه سریها شدند کاسه داغتر از آش و دارند باسن مبارک شون رو جر میدند؟!
روزهای بیموبایلی، بیماشینی، بیخونه و سرپناهی و آلاخونه وآلاخونهای رو دارم تجربه میکنم! در کنار تمام این مواردِ ریز و درشت، بیاینترنتی هم اضافه شده که برای من معتاد، شرایط رو خیلی سخت کرده. بهرحال شاید که نه، حتماً همه اینها تجربهایه که قطعاً یه روزی از روزهای خوب خدا اگه به درد خودمون هم نخوره به درد یه بنده خداهای دیگهای خواهد خورد.
بعد از سالها، یه کارت تلفن دو هزار تومنی خریدم که وقتی توی خیابون هستم و قراره به کسی زنگ بزنم، لَنگ دو زاری و پنج زاری و پول خرد نباشم. کما اینکه دیگه این روزها همه موبایل دارند و ظاهراً با اون تلفن سکهایها نمیشه با کسی ارتباط برقرار کرد. راستش آدم فکر میکنه خیلی عجیب غریب باشه که این روزها کسی موبایل نداشته باشه و بخواد با کارت تلفن صحبت کنه. همیشه فکر میکردم اونهایی که پای باجههای تلفن هستند آدمهای چیپ و آقا جواد و یا افغانی و یا سربازهای شهرستانی هستند! خلاصه که نمردیم و توی زندگیمون این یه مورد رو هم تجربه کردیم. بعد از ۶-۷ سال موبایل داشتن حالا نداشتنش یه جوراییه که قابل وصف نیست. موقعی که داشتم میرفتم آمریکا، موبایلم رو فروختم و خوشبختانه و یا متاسفانه تموم شمارههای دوستان اینترنتی رو پاک کردم بنابراین در حال حاضر شماره هیچ کدوم از شما عزیزان رو ندارم. ( لطفاً اگه دوستاني كه من قبلاً شماره تماسشون رو داشتم مایل بودند كه مجدداً شمارهشون رو داشته باشم اون رو برام ایمیل کنند). عمدتاً این روزها، اینور اونور رفتن رو با تاکسی گز میکنم. پیادهروی رو هم خیلی دوست دارم که اگه مسیر کوتاه باشه حتماً اینکارو میکنم. هرازگاهی که دیروقت باشه و جایی مهمون باشیم و چُسان فسانی کرده باشم به آژانس زنگ میزنم. بهرحال بعد از اینکه باسن مبارک آدمی مدتی به صندلی ماشین شخصی عادت کرده باشه حالا بدون وسیله نقیله شخصی بودن کار سخت و طاقتفرساییه که خب شکرخدا این یکی رو هم دارم تجربه میکنم.
پریروز بعد از اینکه در منزل یکی از دوستان فیلم " غریزه اصلی " رو تماشا کردم دقیقاً پشت بندش و بفاصله پنج دقیقه دیدم تلویزیون داره فیلم " شعله " رو پخش میکنه. فکر میکنم برای اولین بار بود که نشستم جلوی تیوی و یه فیلم هندی رو با بازی آمیتا باچان تا آخر تماشا کردم! با اون فیلم شعلهای که اوایل انقلاب و در سینما دیده بودم خیلی متفاوت بود. هزاز ماشالله " بسنتی " چقدر خانم و نجیب شده بود در تمام طول فیلم نه شعری خوند و نه قری و قمیشی داد در حالیکه یادم هست اون قدیمها کلی جلوی جبارسینگ رقصید و آواز خوند. با اون زیرنویس فارسی که شعر " هی دوسیتی " رو هم ترجمه کرد خیلی حال کردم. جداً که بعد از دیدن فیلم سنگین و نفسگیر غریزه اصلی، دیدن شعله، لذتی دو چندان داره!
از کافینت مقدم واقع در شمال میدون تجریش بالای کفش ملی دارم مینویسم. بله، جدی جدی تهران هستم. اینکه چرا برگشتم و چی شد که اومدم، بماند به فصلش. چرایش، شاید توضیح دادنی نباشه چون معیارهای زندگی هیچ آدمی مثل شخص دیگهای نیست. همونجور که به تعداد آدمها، راههای رسیدن به خدا وجود داره به تعداد همین آدمها هم معیارهایی برای زندگی وجود داره. بعضی وقتها و در بعضی شرایط آدم کاری رو انجام میده که شاید هیچ کس دیگه ای نتونه اون رو درک و تجزیه تحلیل کنه. اینی که الان اینجا هستم نه دلیل بر این میشه که دیگه برای همیشه توی ایران میمونم و نه، نشون دهنده اینه که دوباره شال و کلاه میکنم و راهی ینگه دنیا میشم. بهرحال اون رفتن و برگشتن هم تجربهای بود که در ادامه مسیر طول و دراز زندگی خیلی به دردم میخوره. قطعاً استفاده از تجربیات دیگرون خیلی مفیده ولی همه جا این تئوری جواب نمیده. بعضی چیزها رو آدم باید خودش تجربه کنه. بنابراین یه جاهایی تجربه مثل مسواک میمونه که فقط به درد خودِ خود آدم میخوره و بس. خدا رو چه دیدی شاید فردا سر از استرالیا، انگلیس، آمریکا و یا آفریقای جنوبی درآوردم!
حالم خوبه. یعنی بهترم. خیلی بهترم. خب حتماً بد بودم که الان میگم بهترم. همه چیز رو که نمیشه توی این یه گُله جا نوشت! صدای بوق و فریاد دستفروشها و هِنهِن اتوبوسهای میدون تجریش بگوش میرسه. کافینت شلوغ و پر از دختر و پسریه که عمدتاً دارند چت میکنند. بیشتر از یک ساعته که اینجا نشستم. کامنتهای مطلب قبلی رو پابلیش کردم. ظاهراً خیلی از دوستان فکر کردند که به شوخی نوشتم تهران هستم. یه کمی وبلاگ خوندم و به ایمیلها جواب دادم. با توجه به اینترنت ساعتی 1200 تومن باید نزدیک به دو هزار تومن پرداخت کنم. سینماهای تهران، فیلم تله و ستاره رو گذاشتهاند دلم برای سینماهای فرهنگ و عصر جدید تنگ شده. دوست دارم فیلم تقاطع رو ببینم. توی این شبهای سرد زمستونی سریال " باغ مظفر " مردم رو سرگرم کرده. گویا با اضافه شدن رضا شفعیجم، سریال قشنگتر شده. پریشب پس از مدتها برنامه نود رو دیدم و پس از سه ماه چشمم به جمال عادل فردوسیپور روشن شد. تهران همون تهران و آدمهاش همون آدمها هستند. خب جای تعجبی هم نداره. سه ماه زمانی نیست که همه چیز بخواد متحول بشه. چیزی که عوض شده شکل و شمایل پوشش خیلی از خانمهاست. ظاهراً امسال چکمههای بلند مد شده و این روزها خیلی از خانمهای شیکپوش رو میبینی که با این چکمههای بلند توی خیابون طی طریق میکنند .
تقریباً ده روزی هست که اومدم ولی هنوز به اسی زنگ نزدم. فکر میکنم که دیگه اونهم اینجا رو میخونه. هر کسی ندونه اون خودش خوب میدونه که چرا براش زنگ نزدم. موقعی هم که میومدم، توی فرودگاه هیچی بهش نگفتم. هیچی. هیچی. من گریه کردم ولی اون فقط زد پشتم و گفت: انشالله که هر چه زودتر همدیگه رو میبینیم. فکر کنم برای اونهم خیلی سخت باشه. بهرحال سه ماه با هم بودیم و بهم خیلی عادت کرده بودیم ...
نمیدونم، شایداین موضوع هم برای شما، هم برای خودم و هم برای خیلی ها عجیب و باورنکردنی باشه ولی ... تهران هستم.