چهارشنبه، ۶ دي ۱۳۸۵

اینی که فکر می‌کنید حالا چون خیلی‌ها، خیلی چیزها گفتن من هم الان خر و بنوعی جوگیر میشم و عذاب وجدان می‌گیرم و میام اینجا و از عشق و عاشقی‌های دوران جوونی و قدیمیم می‌نویسم، زرشک! یعنی کور خوندین. برای شما چه فرقی میکنه، اصلاً فکر کنید همسر فعلی بنده، اولین دختری بود که من دیدمش و عاشقش شدم!

راستش هدف و انگیزه من از وبلاگ نوشتن این بوده که واقعاً حداقل توی این چُس‌مثقال جا خودِ خودم باشم که هر کی ندونه خودم خوب میدونم تا حالا نقش بازی نکردم و تقریباً تموم اون چیزهایی رو که تا حالا نوشتم، درست و یا خیلی نزدیک به واقعیت بوده. یه سری از واقعیات هم خب قابل گفتن و نوشتن نیست و اونها رو باید دید که خب اونها هم چشم بصیرت و یه لیاقت خاصی میخواد. یعنی می‌دونید، منظورم اینه که بهرحال توقع نداشته باشید من همه چیزهام رو براتون عیان و هویدا کنم. خودش که هیچی، حتی عکسش رو هم نمی‌تونم براتون بذارم!

۱- خیلی‌‌ها تا حالا من رو کچل کردند و خواستند بفهمند که مدرک تحصیلی من چیه. خب والله بخدا شعور هم خوب چیزیه وقتی آدم یه چیزی رو نمیگه حتماً بنابه‌دلایلی دوست نداره اون رو بگه. تا اونجا که یادمه فقط یکبار این موضوع رو در جواب یکی از خواننده‌ها پُررو و توی یکی از کامنت‌های وبلاگ قبلی‌م گفته بودم ولی خب الان با کمال تاسف و تاثر و در کمال شرمندگی باید اعتراف کنم که من لیسانس کشاورزی دارم. البته واقعاً من خودم این رشته رو خیلی دوست دارم و اگر توی ایران، شرایط کاریم بنوعی مرتبط با رشته کشاورزی بود شک نکنید توی همین رشته ادامه تحصیل میدادم. بهرحال از بچه‌گی هم خیلی دوست داشتم که پزشک بشم و این آرزو رو هنوز هم دارم. خدا رو چه دیدید شاید یه روز منهم " دکتر کیوان " شدم!

۲- از ارتفاع ( بلندی ) و مار خیلی خیلی میترسم. جوریکه خیلی اوقات وقتی توی تلویزیون در رابطه با زندگی مارها، برنامه مستند پخش میکنه کانال تلویزیون رو عوض میکنم. حتی شوخی با مجسمه و اسباب‌بازیهای مار که برای بچه‌ها میسازند، میتونه من رو خیلی خیلی عصبانی کنه یعنی وقتی یه اسباب‌بازی مار رو به من نزدیک می‌کنید احتمال داره که هر کار عجیب غریبی بکنم. چون واقعاً عصبی میشم و دیگه اختیارم دست خودم نیست.

۳- من و خانمم قبل از ازدواج مدتی با هم آشنا بودیم. یکی و تقریباً تنها شرطی که خانمم برای ازدواج با من گذاشت این بود که رانندگی یاد بگیرم ( تا اون موقع من از رانندگی متنفر بودم و هیچ وقت هم پشت فرمون نشسته بودم ) و روزی که خواستم برم خواستگاری، گواهینامه داشته باشم. شاید باورتون نشه، اینکار بقدر فتح قله اورست برام سخت و جانفرسا بود چون من اصلاً رانندگی دوست نداشتم. شرایطی پیش اومد که ۵-۶ ماه خانمم خارج از ایران بود. توی همین مدت بنده بنا به همون عشق اول و آسمونی، تصمیم گرفتم گواهینامه رانندگی رو اخذ کنم که پس از سه بار مردودی، نهایتاً در آزمون راهنمایی و رانندگی شهرک آزمایش قبول و سرانجام ازدواج ما شکل گرفت. بعد از اینکه دو سه ماه از گرفتن گواهینامه‌ام گذشت، دیگه شدم یه پا درایور و شوماخر. معمولاً توی تهران که بودم خیلی تند رانندگی می‌کردم. به قانون احترام میذاشتم و میذارم بنابراین بد نه، ولی خیلی تند میروندم. و این تند رانندگی کردن باعث شده بود معمولاً کمتر کسی با خیال راحت و آرامش روحی روانی کنار دستم بشینه. اینجا هم که دیگه همش Speed Limit داره و از ترس اینکه آدم از پلیس تیکت نگیره جرات نمیکنه به ماشین گاز بده.

۴- از بوی پیاز و سیر اصلاً خوشم نمیاد. اگه میخواهید ازم اعتراف بگیرید بهم پیازداغ بدید چون واقعاً ازش متنفرم. اگه شمال باشم ترجیحاً چند تا حبه سیر و یا سیرترشی میخورم ولی غیر از شمال، ابداً. توالت فرنگی هم یکی از اون چیزهایی بوده که من هیچ وقت نفهمیدم یعنی چی؟! اصلاً از توالت فرنگی خوشم نمیاد که هیچ باید بگم از اونهم متنفرم. تهران که بودیم توالت فرنگی هم توی خونه بود ولی توی این همه سال حتی یکبار هم ازش استفاده نکردم و تقریباً سه ماهی هم که اینجا هستم، هر وقت که مجبور به استفاده ازش شدم با فحش و نفرین به خودم و همه فرهنگ اینچنینی غرب بوده. البته خونه اِسی، برام همون روز اول با یه روش خیلی شیک و بنوعی اِبداعی، یه شیلنگ، وَر توالت‌فرنگی گذاشتند که خب این شلینگ کار رو برای من خیلی راحت کرد. البته با این روش شست و شوی اون مناطق مورد نظر، قِلق داره و به خود منهم چندین بار آموزش دادند تا بدون اینکه سقف حموم و توالت و در و دیوار رو خیس کنم بتونم از شیلنگ پُرفشار استفاده کنم. بهرحال حالا که اصل و اساس این پست، نوشتن حقیقت هستش باید بگم توی این سه ماه که آمریکا هستم از توالت‌های عمومی فقط برای جیش کردن استفاده کردم، اونهم با کلی اِکراه و سعی کردم، پی‌پي و اون یکی چیزه! اسمش رو چی بگم که متوجه بشید؟! اون جیش بزرگه رو جوری تنظیم کنم که دل‌تون نخواد! حتماً صبح اول وقت باشه که بعدش برم حموم و دوش بگیرم. بجون خودم دلم لَک زده برای یه توالت ایرانی همونجوری که باید بشینی و هی زور بزنی و فشار بیاری. دیدین بعضی وقتها هم که آدم یُبس میشه و پاهاش خواب میره ولی دریغ از یه ذره اقلام و اَجرام آسمانی مورد نظر!

۵- اینترنت تقریباً یکی از ارکان نسبتاً مهم زندگی ماها شده. دوستی‌های زیادی توی این محیط شکل گرفته و خیلی وقتها هم ناخواسته و ندیده، دشمنی‌هایی ایجاد شده که خب من به نوبه خودم خیلی از دوست‌های خیلی خوب فعلیم رو بواسطه همین محیط دارم. دو سه سال پیش یکی از خواننده‌های من خیلی اصرار داشت که من رو ببینه که البته ایشون متاسفانه یه آقا پسر بود! روزهای اول اصلاً تحویلش نگرفتم. کی حال داشت پاشه بره مثلاً کافی‌شاپ و یکی از خواننده‌های غول بیابونی و مذکرش رو ببینه؟! ( حالا اگه دختر بود با کله رفته بودم! ) خلاصه این آقا اینقدر زیگیل و کنه شد و ایمیل زد و آف‌لاین گذاشت که من یکی رو از رو برد. یه روز گفتم پاشم برم ببینم این آقا چی میگه. دیدمش. کم‌کم‌ رفاقت ما بیشتر و بیشتر شد و از اونجایی که این پسر، بچه خیلی خوبی بود پاش به خونواده و تولد و مهمونی ما باز شد و خلاصه رفتن و دیدن ایشون همانا و در حال حاضر باجناق شدن ما با هم همانا. البته این نامرد یه روزی به من گفت که از خواهر خانمم خوشش اومده و خیلی دوست داره فامیل و غلام حلقه به گوش خونواده ما بشه که از مدتها قبل خودشون دو تایی همه حرفهاشون رو باهم زده بودند و مثلاً اینجوری می‌خواستند یه احترامی به من بذارند که منهم فکر نکنم این وسط برگ چغندر هستم. غافل از اینکه از همون اولش من شصتم خبردار شده بود که ظاهراً پای دل و قلوه و عشق و عاشقی وسط. بهرحال اونها الان حدود شش ماهی هست که ازدواج کردند و براشون از صمیم قلب آرزوی روزهای خیلی خوبی دارم. بهرحال رضای حرفهای خودمونی یکی از دوستهای خیلی خوب و باجناق من هستش که خلق و خوی و مرام و مسلکش خیلی بهتر از وبلاگ نوشتنشه. بخدا اگه فامیلم نبود لینکش رو حتماً برمی‌داشتم.

دوشنبه، ۴ دي ۱۳۸۵

آریزونا و توی فینیکس هستم. شهر خیلی قشنگیه که ابتدا به ساکن کیش رو یاد آدم میندازه! تقریباً مراسم کریسمس شروع شده. در کنار گروهی از فامیل‌های ایرانی‌ هستم که بچه‌هاشون اینجا بدنیا اومدند. انسانهایی واقعاً مهربون که خب برای اولین بار با یکی از اعضاء جدید فامیل که من باشم آشنا شدند. دارم با لپ‌تاپ یکی از همین خارجی‌ها یواشکی تایپ می‌کنم. از طرف چند نفری از دوستان به این بازی شب یلدایی دعوت شدم که چشم. حتماً می‌نویسم ولی فعلاً وقت ندارم. اینجا خیلی شلوغ پلوغه. شتر با بارش گم میشه. درخت کریسمس و کلی کادو. جوراب و شورت و پاپا نویل و ...... خلاصه فکر نمی‌کنم توی این آشفته بازار و هاگیر و واگیر توقع داشته باشید من ۵ تا از واقعیات زندگیم رو بنویسم؟!ولی فکر کنم تا دو سه روز دیگه حتماً خواهم نوشت. اگه یه لپ‌تاپ داشتم اینجوری آویزون این و اون نمی‌شدم و تا حالا خیلی از حقایق زندگیم رو نوشته بودم! بنابراین انگشت به ماهتت بگیرید بزودی می‌نویسم.

دوشنبه، ۲۷ آذر ۱۳۸۵

خب میگن عیبش را که گفتی هنرش را هم بگو! از اونجایی که قرار شده یه خط در میون، یه پُست از خوبی‌ها و جینگول مستون بازیهای اینجا و یه پُست هندی و دِرام و کولی‌وار بنویسم، الان دیگه نوبت اینه که از خوبی‌های این مملکت پهناور براتون بنویسم.

ظاهراً بنا به خیلی از مسایل قدیمی، تگزاس یکی از سنتی‌ترین و به نوعی مذهبی‌ترین ایالت‌های آمریکاست. بنابراین خیلی از مسایلی که حتی توی ایالت‌های دیگه، عادی بحساب میاد اینجا اصلاً دیده نمیشه که خب این هم یکی از بد شانسی‌های منه! خدا وکیلی اینی هم که آدم فکر میکنه این مملکت، معدن جرم و جنایت و فساد و فحشاء مشروب‌خوری هستش همش کشکِ. توی سه ماه گذشته که خود من نه کسی رو کشتم و نه تا حالا کشته شدم و نه با اون سه مورد ذکر شده بالا اصلاً مراوده و بده بستونی داشتم. خلاصه همونجوری که بعضی از اینها فکر می‌کنند هنوز توی تهران مردم شترسوار میشن، بعضی‌ از دوستان هم فکر می‌کنند اینجا اگر هر شب کسی رو بنوعی زمین نزنی شبت روز نمیشه! نه عزیزان اصلاً از این خبرها نیست. بهرحال فکر می‌کنم دیگه همه‌مون اینقدری میدونیم که همه این اراجیف ناشی از تبلیغات سوء، که ریشه توی سیاست داره که ما رو هم با این مقوله کاری نیست.

آمریکا کشور خیلی بزرگیه. ظاهراً بخاطر همین قضیه تقریباً همه چیزش هم مثل کشورش بزرگه. خیابونها. رستورانها. مغازه‌ها. چه میدونم حتی یه لیوان نوشابه، سه برابر اون لیوان کوکاکولاهایی که توی تهران میداند دست مشتری. این وسط تگزاس بخاطر وسعت بسیار زیادش که دیگه شورش رو درآورده و همه چیزش از همه چیزهای دیگه آمریکا بزرگتره. یعنی مثلاً کوچه‌ای که الان ما توش میشینیم تقریباً اندازه یه اتوبان توی کالیفرنیاست! بجون خودم دروغ نمیگم. حالا شاید یه کمی اغراق کرده باشم ولی بطور کلی اینجا چیزهاش خیلی بزرگه! بهرحال اینهم یه جورش دیگه. بعضی‌ها بخاطر چیز کوچیک معروف میشن بعضی‌ها هم بخاطر چیز بزرگ ..... اینقدر بزرگ، بزرگ کردیم که راستی از این عربها چه خبر؟! ما نبودیم ادعا نکردند اصفهان هم مال اونها بوده و این مدت امانت سپرده بودند دست ایران؟!

آقا اِسی که معرف حضور هستند؟! از اونجایی که ایشون شدیداً با علم و دانش و فرهنگ و هنر، مشکل داره و در زمینه تحصیل هم تا تصمیم کبری، بیشتر نخونده ( البته خودش که میگه حسنک کجایی رو هم خوندند ولی من باور نمیکنم ) روزهای یک‌شنبه ترجیح میدند تا اواخر لنگ ظهر که چه عرض کنم تا دَم‌دمای عصر بخوابند بهمین دلیل این هفته بنده به اتفاق عیال گرامی به وَکس موزه دالاس رفتیم. توی اینجا مجسمه خیلی از شخصیت‌های معروف هنری و سینمایی و سیاسی دنیا رو ساختند که افتخاری هم نصیب ما شد تا با گاندی و راکی و واشنگتن و بوش و کِندی و برات پیت و برت لنتکستر و ..... عکس بندازیم. هر چند بنا به گفته عیال گرامی، شخصیت‌های موجود در موزه مادام توسو لندن خیلی واقعی‌تر از اینجا ساخته شده که خب قطعاً اون معروفی مادام توسو هم بی‌دلیل نیست.

آقا ما بیچاره شدیم! دیوانه شدیم! روانی شدیم از بسکه هر جا رفتیم این آهنگ Jingle Bells که ظاهراً از آهنگهای مخصوص ایام کریسمس هست رو شنیدیم. یه سری عادات و رسم و رسوم پنداری خیلی به جهان اولی و سومی ربطی نداره. هر جای دنیا باشه وقتی به یه یه سری روزهای خاص نزدیک میشی اینقدری اون آهنگها رو برات تکرار می‌کنند که دیوانه میشی. حالا اونجا که بودیم هی تلویزیون و بلندگوی مدرسه یه سرود رو تکرار می‌کرد، اینجا علاوه بر تلویزیون هر فروشگاهی که میری هی میگه جینگل بل، جینگل بل، جینگل بل ......

نزدیک سال نو و ایام مخصوص کریسمس هستیم. معمولاً توی این روزها همه خونواده دور هم جمع میشن. بهرحال کریسمس بهانه‌ایه که ما هم شال و کلاه کنیم و بریم یه طرف دیگه آمریکا تا صله رحم رو بجا بیاریم! اینبار مهمون ایالت آریزونا و شهر فینیکس هستیم. یک هفته‌ای مهمون یه سری دیگه از اقوام خیلی عزیز هستیم. خدا بخواد سه‌شنبه پرواز داریم و تا سه‌شنبه هفته دیگه دور از کویر دالاس هستیم. هر چند اونجا هم پنداری باید با کاکتوس‌ها همنشین بشم!

جمعه، ۲۴ آذر ۱۳۸۵

نمیدونم اصلاً تا حالا بهش فکر کردم یا نه. شاید هم اصلاً نظر من نباشه ولی خب پنداری همه اونهایی که بیشتر از من میدونند میگن، برای زندگی باید جنگید... جنگید؟! نمیدونم تا حالا جنگیدم یا نه؟! ولی چرا ... آره. انگاری یه جاهایی از زندگیم همچین آروم و بی‌دغدغه نبوده. خیلی جاها سیبل و هدف روبرو بودم و خیلی مواقع کلاه به سر و پوتین به پا از ترس دشمن، پشت سنگر تا الهه صبح بیداری کشیدم و سینه‌خیز رفتم. احتمالاً اون شب و روزها همون مواقعی بوده که عینهو رستم باید توی یه دستم گرز و توی اون یکی دستم سپر می‌گرفتم و می‌جنگیدم. اینجور که میگن ظاهراً این جنگ و ستیز تمومی نداره و حالا حالاها دست از سرمون بر نمیداره ولی نمیدونم با کی و برای چی. یعنی این چهار صباح عمر اینقدری ارزش داره که هی بجنگی و هی بجنگی و هی بجنگی؟! البته یادمه از همون روز اول هم هر موقع که پیش اومد هیچ وقت شونه خالی نکردم و وا ندادم. خیلی جاها وایستادم و سیلی خوردم و دَم نزدم، نه بخاطر خودم بلکه بخاطر کسان دیگه. سیلی‌یه رو نمیگم که دردش زود یادم رفت اینی که هیچی نگفتم و دَم نزدم برام خیلی سنگین و گرون بود.

داریم بزرگ میشیم. مهاجرت آدم رو بزرگ میکنه. بی اغراق، خیلی بزرگت میکنه. شاید همه اون تنهایی‌ها و نبودن‌ها و دوری‌ها و خلاء‌ها خیلی سخت باشه ولی همونجاهاست که آدم رشد میکنه و ریشه میده و بزرگ میشه. البته شماها رو نمیدونم ولی خودم دارم بزرگ میشم. اگر هم همون اولِ جمله، جمع بستم و گفتم " داریم بزرگ میشیم " راستش توی رودروایستی موندم. نخواستم یه وقت حس کنید دارم خودخواهانه حرف میزنم. اینها رو هم که میگم، برای دل خودم میگم و حس و حال این روزهام رو اینجا می‌نویسم. بخاطر همین، هم از چیزهای خوب و مثبتش میگم و همه از اون چیزهایی که رنجم میده. اینها رو می‌نویسم تا این روزها رو فراموش نکنم و یادم نره، شاید، چند وقت بعد بیشتر به دردم خورد. خدا رو چه دیدی، شاید یه شبی که از اون بالای " بام تهران ولنجک " زل زده بودم به شهر و داشتم اون شهر بی‌در و پیکر دوست‌داشتنی رو ورانداز می‌کردم و چایی داغم رو هورتی سر می‌کشیدم، تصمیم گرفتم اینجایی که الان توش هستم رو دوست داشته باشم و حالا دیگه اینبار با همه خوب و بدش بسازم و بزرگ شم. هی بزرگ و بزرگتر شم. با همه تنهایی و نبودن‌ها و اون خلاء‌ها بسازم ولی ریشه بدم و سفت و محکم بشم و بزرگ شم و یا شاید هم ..... اصلاً بگذریم. بنابراین میدونم بابت این اراجیف قرار نیست جایزه صلح و ادبیات نوبل بگیرم و یا حتی نمیگم بزرگ شدم که هفته دیگه پاپا نوئل برام کادو بیاره که میدونم اگر زیر اون درخت کاج، پُر از کادوهای رنگاروارنگ هم باشه هیچ کدوم‌شون مال من نیست. توی جوراب من هیچ کادویی نیست چونکه سالهاست یه لنگه از جوراب من سوراخه!

کاج و پاپا نوئل رو ولش کنیم که شب عیدی این حرفها شگون نداره. شب عیدی؟! کدوم عید؟! اوه حالا کو تا عید؟! بیشتر از سه ماه مونده تا عید برسه. آهان، ای خائنِ وطن فروش. ای اَجنبی، بهمین زودی؟! بهمین راحتی؟! آهان داشتم می‌گفتم حس میکنم دارم بزرگ میشم. قدیمی‌ها می‌گفتن وقتی بزرگ میشی یعنی داری استخوون خرد میکنی و من دارم صدای اون خرد شدن استخوونها رو می‌شنوم. اگه دیگه حساب عید نوروز رو ندارم و دلم رو با پاپا نوئل خوش میکنم، شاید بخاطر اینه که صدای اون شکستن استخوونها خیلی زیاده. اینها رو نه اونهایی می‌فهمند که تا حالا سیلی خوردند و دَم نزدند و نه اونهایی که استخوون خرد کردند و بزرگ شدند!

دوشنبه، ۲۰ آذر ۱۳۸۵

چرخدستی رو گرفتم دستم و توی یکی از این فروشگاه‌ها بزرگ که نه سرش معلوم و نه ته‌اش لابه‌لای قفسه‌ها وُول می‌خورم‌ و هی از میون جمعیت زیگزاگ میرم. سری تکون میدم و میگم " اِکس‌کیوزمی" و رد میشم. دیگه کم‌کم یاد گرفتی هر زن و مردی که از روبرو میان یه لبخند بهشون بزنی. اینجا مثل ایران نیست که وقتی مثلاً به یه خانم که با شوهرش داره راه میره نگاه کنی، یهویی شوهرش غیرتی بشه و عینهو بهروز وثوقی، قیصر بشه و ظرف نیم ساعت تمام شهر رو بهم بریزه و ظرف جیک ثانیه سه تا داداش‌های کریم آب‌منگل رو تیکه تیکه کنه و خِشتکت رو بکش سرت. نگاه‌ها خیلی دوستانه و فرندلیه. توی همون یکی دو ثانیه که از کنار هم رد میشن حتی حال و احوال همدیگه رو هم می‌پرسند. اینجا و حداقل توی این فروشگاه‌ها، گیرهای جنسیتی وجود نداره و کسی عینهو زیگیل به کس دیگه زل نمیزنه! ریخت و قیافه‌ها نشون میده که خیلی‌ها مهاجر هستند ولی اون مو بورها و چشم آبی‌ها که از دید ما اجنبی هستند ولی اگه کمی انصاف داشته باشیم باید قبول کنیم اینجا دیگه سرزمین و مملکت خودشونه هم نگاه‌هاشون روی کَت و کول دیگرون سنگینی نمیکنه. سرشون به کار خودشون گرمه و لابه‌لای جنس‌ها دنبال خرید خودشون هستند و اصلاً کاری به دیگرون ندارند که حالا بخواهن فکر کنند طرف چینی، افغانی، مکزیکی یا ایرانی. انگاری این مو بورها و چشم آبی‌ها مثل ما ایرانی‌ها، همه چیز رو مایَملک و مال پدری خودشون نمی‌دونند!

ظاهراً اینجا هم بحث‌های ناموسی و غیرتی وجود داره ولی خب بابتش خیلی کشته و مجروح و تلفات نمیدن و یه جور دیگه با هم حساب می‌کنند! منهم که همچین سواد تاریخی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی درست حسابی نداشتم که اینها رو از همون روزهای اول بدونم. توی ایران گفته بودند پسر خوب پسریه که وقتی با یه خانم صحبت میکنه سرش رو بندازه پایین و کف خیابون رو نگاه کنه و موزائیکها رو بشماره بخاطر همین منهم خیلی مواقع ایران که بودم چون خیلی آدم نجیب و خجالتی بودم اکثر مواقع گردن‌درد داشتم! وقتی رسیدم اینجا توی یه دوره فشرده خیلی از مسایل اجتماعی رو بهم آموزش دادند. مثلاً بهم گفتند، اینجا رسم نیست و بد میدونند که وقتی با یه خانم صحبت میکنی نگاهش نکنی و سرت رو عینهو بز بندازی پایین بلکه باید نگاهش کنی، همچین خوب هم نگاهش کنی و باهاش صحبت کنی چون در غیر اینصورت خانم ناراحت میشه. از اون به بعد منهم دیگه همین رَسم و سُنت حَسنه رو بجا آوردم و به صغیر و کبیر رحم نمی‌کنم برای اینکه این خارجی‌ها پشت سرمون حرف درنیارند و ما رو اُمل و دهاتی فرض نکنند چه بخواهم با طرف صحبت کنم و چه نخواهم، هر موجود ماده بالای ۱۷ ساله‌ای رو که می‌بینم، عینهو گربه زُل میزنم توی چشم‌هاش و خوب همه سر تا پاش رو ورانداز می‌کنم تا یه وقت نرن پشت سرمون صفحه بذارند بگن این ایرانی‌ها، آدمهای بی‌اتیکت و بی‌آداب و معاشرتی هستند!

معمولاً هر وقت که میرم توی یکی از این فروشگاه‌های بزرگ و بی‌سر و ته، از دیدن این همه جنس و موادغذایی دلم میگیره. حالا اگه میگم دلم میگیره نه اینکه فکر کنید از دیدن اینهمه نعمت دچار عذاب وجدان میشم و یا دلم واسه تمام گدا گودول‌ها و حلبی‌نشین‌های شهر تهران میگیره، نخیر بلکه اصلاً به من چه، کی سیره کی گرسنه است؟! من چی کاره‌ام که باید شکم این همه آدم قد و نیم‌قد رو سیر کنم؟! این روزها آدم زرنگ باشه دو دستی بچسبه کلاه خودش رو نگه داره. اگه میگم دلم میگیره واسه مامان و دَر و همسایه و همین بچه‌های دور و بری و دوست و رفق‌هاست که توی یه طول و عرض جغرافیایی دیگه باید اونجوری زندگی کنند. در حالیکه اونور نقشه برای خریدن دو تا نونون بربری باید دو ساعت توی صف وایستی، هی اینو هل بدی، اون رو هل بدی، داد بزنی آقا ته صف اینجاست، بی‌نوبت نرو جلو، زیاد نگیر تا نون به همه برسه و هی نگران این باشی که تنور تموم نشه! اینجا ظرف ده دقیقه هم میتونی گوشت و مرغ و پیاز، سیب‌زمینی بخری هم وسایل حموم و دستشویی، هم وسایل ورزشی، هم وسایل بهداشتی و سی‌دی و فیلم‌های سینمایی و شورت ورزشی و کتونی نایک و هم باطری و تایر ماشین و درخت کاج کریسمس و هم یه چیزهای دیگه که حالا شرم و حیاء مانع گفتنش میشه!

خدایا، بار پروردگارا ما کجای زندگی‌مون بدی کرده بودیم که باید میومدیم آمریکا و اینهمه عزت و احترام به مشتری و کمیت و کیفیت رو میدیدیم ولی باز خر می‌شدیم و دل صاحب مرده‌مون اونجوری واسه تهرون تنگ میشد و حالا هم اینجوری دچار تناقص و چالش می‌شدیم؟!

شنبه، ۱۸ آذر ۱۳۸۵

از اون تک سرفه‌هایی که همیشه وقت و بی‌وقت می‌کردم و تقریباً هیچ ارتباطی هم به زمستون و تابستون نداشت، خبری نیست. دکترها توی تهران می‌گفتند این تک سرفه‌ها بخاطر سینوزیتت هستش که خب تقریباً به عمل هم رسیده بود. ظاهراً، هم اون تک سرفه‌های همیشگی و هم اون عطسه‌های پاییزی همه‌شون بخاطر آلرژی و حساسیت به هوای تهران بود. توی این مدت دریغ از یه تک سرفه و یه عطسه بی‌موقع. اینجا هوا سرد شده. سوز داره ولی سوزش مثل سوزهای تهران نیست. به شمال و جنوب و شرق و غرب عادت کردم ولی لامصب حسِ دیگه وقتی دلت میگیره ناخودآگاه زُل میزنی به شمال این شهر غریب و توی اونورها دنبال اون رشته‌ کوه‌هایی که ظاهراً این روزها سفیدپوش هم شده میگردی. خبری نیست. هیچ خبری نیست. همه چی اَمن و امانه. نه از اون کوه‌های سفیدپوش شمال خبری هست و نه از اون سیاهی و کثیفی مه‌گرفته اون تَه‌تَه‌های شهر. همون جایی که باید چشم‌هات رو اونقدر تنگ و باریک می‌کردی تا شاید بتونی یه گوشه‌ای از کوه‌های بی‌بی‌شهر‌بانو رو ببینی. اینجا شرق و غرب و شمال و جنوبش هم با اونجا فرق داره. می‌خواهم باور کنم هیچ تفاوتی نیست. می‌خواهم همه اون ستاره‌هایی رو که هر شب آسمون اینجا رو نورانی می‌کنند رو دوست‌شون داشته باشم ولی بخدا نمی‌تونم. نمیشه. بخدا این دروغه که آسمون همه جا یه رنگه. بخدا آسمون اینجا، اون رنگی نیست که باید باشه. چرا یکی حرف من رو نمی‌فهمه؟!

قرار شده نگم دلم پاییز میخواد. قرار شده نگم دلم خش‌خش برگهای خیابون ولیعصر رو می‌خواد. قرار شده نگم دلم قهوه‌های کافه ۷۸ رو مي‌خواد. قرار شده نگم دلم لَک زده برای شنیدن غارغار وَِهم‌انگیز کلاغ‌های پارک ساعی. قرار شده نگم دلم برای غروب امامزاده صالح تنگ شده. قرار شده نگم دلم هوای گریه داره. قرار شده نگم دلم بارون میخواد. قرار شد عینهو زن‌های حامله هی ویار نکنم و بگم دلم آش ‌رشته میخواد. دلم لبو می‌خواد. دلم باقالی می‌خواد. دلم گردو مي‌خواد. دلم علی رو می‌خواد. مهرداد رو می‌خواد. محسن رو می‌خواد. رامبد رو می‌خواد. سعید و مجید رو می‌خواد. بابک و بیتا و رضا رو می‌خواد. سمیرا و الهام رو می‌خواد. دلم همه اون خرده‌ریزه‌هایی رو که دیگه وقت نشد بار چمدون کنیم رو می‌خواد. یه اینبار هم من رو ببخشید ولی بخدا دلم هوای گریه رو می‌خواد.

پنجشنبه، ۱۶ آذر ۱۳۸۵

بهترم. یعنی راستش رو بخواهید حالم خیلی خیلی بهتره. البته مطمئن هستم این بهتر شدنم، نه بواسطه اون قرص‌های آرام‌بخش دکتره و نه بواسطه اینکه دارم به این شهر و دیار غریب عادت می‌کنم بلکه بهتر شدنم بواسطه اینه که من و همسر عزیزم یه تصمیماتی گرفتیم که حالا گفتنش بماند به وقتش! نمی‌دونم چرا وقتی بهش فکر می‌کنم ناخودآگاه همه اون حس و حال‌های دیوونه کننده ازم دور میشه. هرچند، در مراحل اولیه بنا به خواهش و توصیه و در مراحل بعدی بواسطه توپ و تشر اطرافیان دارم به همه در و دیوار و اتوبان و پلیس و دزد! و فروشگاه و تلویزیون و سیستم‌های ناوبری و هواپیما و پمپ بنزین و خلاصه همه و همه چیز مثبت نگاه میکنم تا شاید انشالله ما هم شفا عاجل پیدا کنیم!

حالا که حالم بهتره این رو بگم که اینجاها داره خیلی قشنگ و خوشگل میشه. خیلی از مغازه‌ها و خونه‌ها بواسطه فرا رسیدن سال نو، تزئین شدند. البته درسته که سال میلادی مال ما نیست و اصلاً و ابداً اون حس و حال‌های عید نوروز و حاجی فیروز رو نداره و همه این قشنگی‌ها به درد عمه‌شون میخوره و تو خودت رو میون اینهمه آدم وصله ناجور می‌بینی و از اینکه ....... اوه اوه! باز قول و قرارمون یادم رفت و فیل‌م یاد هندوستون کرد. قرار بود از این حرفها نزنم و از این به بعد همه چیز اینجا رو مال خودِ خودم بدونم. اصلاً میدونید چیه؟! از این به بعد انگاری همه این ایالت و تمامی این قاره ارثیه بابای خدا بیامرزمه!

این روزها توی خیلی از خونه‌ها معمولاً یه درخت کاج، خیلی قشنگ و خوشگل تزئین شده و پشت یکی از پنجره‌ها قرار گرفته که به نظر من این درخت کاج خیلی نجیبه و دیدنش به آدم یه آرامش خاصی میده! نمی‌دونم واقعاً حس نجابت اون درختِ کاج رو هم شما حس کردید و یا این از اثرات قرص‌های آرام‌بخش که تقریباً این روزها توی تموم روز مست و ملنگم کرده. این قرص‌ها واسه بعضی از دوستان، خیلی خوب جواب میده‌ها! اگه بخواهید اسمش رو براتون می‌نویسم، خوردن یه قرص ۲ میلی‌گرمیش اندازه یه چهار لیتری عرق سگی جواب میده!

دیگه چی بگم؟! آهان ۴-۵ تا از خواننده‌های خیلی خوبم ظاهراً توی شهرهای هیوستون و آستین ( مرکز تگزاس ) زندگی می‌کنند که خب از همون روزهای اول لطف داشتند و برام ایمیل زدند و توی خیلی از مسایل راهنماییم کردند. خیلی دوست دارم ببینم‌شون ولی خب تقریباً هر کدوم از شهرها تا اینجا ۳-۴ ساعتی فاصله دارند. بهرحال خیلی علاقمندم توی یه فرصت مناسب هم خودشون و هم شهرهاشون رو ببینم. شکر خدا و به حول قوه الهی، پنداری توی این چند سال وبلاگ‌نویسی هیچ خواننده‌ای از دالاس نداشتم چونکه تا الان که هیچ خبری ازشون نبوده!

جمعه، ۱۰ آذر ۱۳۸۵

اینها رو هیچ وقت هیچ کدوم از فک و فامیلی که همیشه با ۴-۵ تا چمدون پُر و پیمون وارد فرودگاه مهرآباد میشدند به من نگفتند. نمیدونم، شاید هم گفتند و من یادم نیست. شاید هم یکی از همون شبهایی که همه فامیل به افتخار مهمون تازه از راه رسیده، دور هم جمع بودیم و گُل می‌گفتیم و گُل می‌شنوفتیم و با حسرت و افسوس به عکس‌های کوه و جنگل و ساختمونهای بلند و دخترهای لختی لب دریا نگاه می‌کردیم، لا‌به‌لای تموم اون بغض‌ها و خنده‌ها، گفت و من، بی‌خیالِ همه اون حرفها فقط دل به سوغاتی‌ها و لباسهای رنگ‌‌وارنگ توی چمدون بسته بودم. یادم نیست، ولی خب اگر هم گفت، حتماً توی دلم به حرف اون مسافر خوشبختی که اینجور که خودش می‌گفت دلش لَک زده بود برای تموم کوچه پس‌کوچه‌های آشتی‌کنون خندیدم و گفتم، اینهایی رو که این فامیل‌مون میگه زندگی خارج از ایران سخته الکی میگه، زر مفت میزنه، اینها رو میگه چون فکر میکنه اگه یه روزی دری به تخته‌ای خورد و ما رفتیم اون ور آب میخواهیم بریم پیش اون و وبال گردنش بشیم!

گذشت و گذشت و اتفاقاً دری به تخته‌ای خورد و ما خودمون شدیم مسافر خوشبخت ساکن اون ور آب. اگه بخواهم همچین رُک و راست و بی‌حاشیه بگم باید بگم که تجربه دو ماهه من از زندگی در آمریکا، جاییکه بنا به تعریف بسیاری آخر دنیاست و شاید هم واقعاً حق با اونهاست، اینه که مهاجرت کار بسیار، بسیار، بسیار مشکل و سختیه. بحث سفر به آمریکا و اروپا و استرالیا و یا خلیچ گینه نیست. بحث، بحث دور شدن از فرهنگ و رسم و رسوم و زبان و علایق و وابستگی‌ها و تمامی رسم و رسوم دیرینه و اُخت و آشنا شدن با یه فرهنگ جدیده. میدونم خیلی از شماهایی که این مورد رو تجربه نکردید، مثل همون شبی که من داشتم به یه سیب قرمز گاز میزدم و منتظر بودم ببینم اون مسافر خوشبخت برام چه سوغاتی از توی چمدونش درمیاره الان دارید توی دل‌تون میخندید و میگید این کیوان هم الکی زر مفت میزنه و حالا که پاش به آمریکا رسیده برامون قصه حسین‌کرد‌ شبستری سر داده. شاید اینجور باشه ولی مطمن باشید من هم به کرات به حرف کسانیکه این ( اراجیف، البته اون موقع از دید خودم ) رو میزدنند می‌خندیدیم. وقتی اسم آمریکا میومد فکر می‌کردم همه دارند با قایق تفریحی‌شون توی فلوریدا ماهیگیری می‌کنند و عصرها میرن اسب سواری و صبح‌ها هم با هلیکپوتر میرن چتربازی! نخیر، اصلاً و ابداً اینجور نیست ولی با تمام این توضیحات به نظرم:

۱) همیشه و در همه حال مهاجرت بقصد زندگی بهتر و صدالبته با یک هدف مشخص و واضح، از اَهم واجبات است و در صورتیکه کسی امکان اینکار رو داشته باشه و از این شرایط استفاده نکنه با کمال شرمندگی و بدون هیچگونه شک و تردیدی، باید خودش رو به یه دامپزشک نشون بده چون یقین بدونید چهارپایی بیش نیست!

۲) مهاجرت نباید فقط به صرف حرف دختر عمه و پسر عمو و خاله پریسا و دایی یدالله باشه. اینکه پسر همسایه بغلی همش داره عکس واسه مادرش میفرسته و دایماً با این دختر و اون دختر لب ساحل، از خجالت هم درمیان نمیتونه دلایل و مدارک خوبی برای جمع و جور کردن چمدون‌ها و خریدن سه چهار جفت مایو و دور شدن از ایران باشه.

۳) هدف و انگیزهایی که شما رو از ایران جدا میکنه باید بقدری براتون ارزشمند و والا باشه که بتونه جای خیلی از اون عزیزانی که ازشون جدا شدین رو پُر بکنه. این عزیزان فقط و فقط محدود به خواهر و مادر و پدر و دوست و رفیق که خب همینها هم کم نیستند، نمیشه. بخدا خیلی زود، خیلی زودتر از اونی که فکر کنید، دل‌تون واسه سوپور محل‌تون هم تنگ میشه. دلتون واسه حسن‌آقا بقال بداخلاق و گرون‌فروش محل‌تون هم تنگ میشه. دل‌تون واسه همون ترافیک سرسآم‌آور همت و مدرس هم تنگ میشه. دل‌تون واسه همه اون انگشت‌هایی که توی بازارچه تجریش همه سوراخ سنبه‌های تن و بدن‌تون رو لمس میکرد تنگ میشه. تاکسی‌ها، تافتون‌ها، دود، ترافیک، داد و بیداد، فحش خواهر مادر، صف، شلوغی، آدم دلش واسه همه اینها تنگ میشه. مگه نه اینکه زندگی هم چیزی جز همین خرده‌پاها نیست؟! اگه ننه بزرگی نباشه. آش رشته‌ای نباشه. سفره هفت‌سینی نباشه. گردوفروش و باقالی فروش و گدا و اسفند دود‌کنی و موتورسواری توی پیاده‌رو نباشه. اگه مُحرمی نباشه و بوی قیمه نذری نباشه. اگه عیدی نباشه و ماهی قرمزی و سیر و سماقی و ربنایی، شاید که نه، مطمن باش، مطمن که نه، باور داشته باش حتی توی این آخر دنیا، نه فقط یه چیزی که شاید اینبار همه زندگی رو کم داشته باشی!

خیلی وقت نیست که نوشتم، عصر یک شنبه‌های اینجا شاید مثل غروب‌های جمعه تهران دلگیر نباشه ولی شاید اگه هدف و انگیزه درستی نداشته باشی شاید خیلی زود، خیلی زودتر از اونی که خودت فکرش رو بکنی عصر یک‌شنبه‌ها برات عینهو جهنم میشه. یادمون باشه آدم مهاجر، همیشه یه آدم برزخی و بلاتکلیفِ که دیگه نه متعلق به دنیای ایرانه و نه متعلق به اون کشوری که داره توش زندگی میکنه....... بنابراین مهاجرت سخته، خیلی سخت.