گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
اینی که الان من بیام و بگم سانفرانسیسکو، ای همچین بدک نبود و یه جورایی توی مایه شهرهای خودمونه و یه شهریه عینهو بابلسر که مثلاً یه رودخونه از وسطش گذشته، خداییش کمال پررویی و بیانصافی و پستی و زشتی و پلیدی من رو نشون میده! تا الان بهترین و قشنگترین مناظر تاریخ عمرم رو توی این شهر و حومهاش دیدم. خیابونهای سربالا و سرپایین، معماریهای بسیار دیدنی، محله چینیها، پل گلدینگیت، زندان آلکاتراز، SKY LINE، و شهر زیبا SAUSALITO که از بس قشنگ و رویایی هستش انگاری نقاشی کردنش. خدایا کًرمت رو شُکر که وقتی به سمت و سوی یه آدمی مثل من نظر میکنی آدم رو به کجاها که نمیرسونی؟! یهویی از سیاهبیشه و پل زنگوله و هفت کچلون آدم رو پرت میکنی ور شکم گلدنگیت.
چند روزی مهمون داش علی با مرام و خونواده محترم بودیم که خب انصافاً از بس بهمون نیمرو دادند سنگ تموم گذاشتند! لامصب وقتی زمان خوش میگذره بسرعت برق و باد میگذره. قبل از رفتن به کالیفرنیا بهم گفته بودند مواظب باش وقتی میری اونجا، هوایی نشی، این حرف رو وقتی متوجه شدم که یکشنبه بعدازظهر وقتی چمدون رو گرفتم دستم و داشتم راهی فرودگاه میشدم. انگاری آدم رو با چک و لگد بسمت هواپیما هل میدند! یعنی من نمیدونم اینایی که توی دالاس زندگی میکنند کجا بدی کردند که اومدند و افتادند توی این سرزمین لمیزرع. اشتباه نکنم اینها از همون قوم لوط بودند که تونستند فرار کنند! البته اِسی، چون سه سال توی کالیفرنیا زندگی کرده از این قاعده مستثناست! والله بخدا آدمی مثل ما که بدشانس باشه دیگه حال و روزش بهتر از این هم نمیشه. این مرتیکه دراز لندهور، دقیقاً چند ماه قبل از اینکه ما به آمریکا بیاییم یه کاره بلند شده و از کالیفرنیا اومده دالاس. یکی نیست بگه الاغ حالا میمردی توی همون سانفرانسیسکو خراب شده میموندی تا ما هم میومدیم همونجا پیشت؟! اون یکی فامیل هم بدتر از این یکی، توی فینیکس زندگی میکنه. اونجا که دیگه هیچی یعنی دالاس پیش فینیکس انگاری بهشت در مقابل جهنمه.
اوضاع و احوال روحی، ای همچین بفهمی نفهمی بهتر شده. عینهو یه موج سینوسی میاد و میره و بخدا وقتی اون موج وحشتناک میاد، یهویی دیوونه و برزخی میشم .... اصلاً بگذریم. تصمیم گرفتم به مسایل مثبتتر نگاه کنم. اگر بتونم و تا قبل از اینکه دیوونه بشم میخواهم ورزشی رو که این چند وقته تقریباً عملاً گذاشتم کنار رو دنبال کنم.
این چند وقت عصرها که میشه معمولاً حالم خیلی بهتر میشه. عینهو دعاییها شدم. واه واه واه، بلا به دور. صبحها که از خواب بیدار میشم، دقیقاً انگاری سگ آقای پتیول ( کارتون مهاجران ) هستم. یعنی اگه در پنجرهها قفل نباشه بدون هیچگونه معطلی ساک و چمدونم رو میبندم و راهی تهران میشم ( آخر جمله هم علامت تعجب نمیذارم که فکر نکنید دروغ میگم ). امشب گفتم تا حالم بهتره و قرصها هنوز اثر نکرده تا دراز به دراز عینهو میت درازم کنه یه کمی از اوضاع احوال بنویسم و توی این وقت کمی که دارم بغیر از چسنالههای این چند وقته که شاید حوصله شما رو هم سر برده، از جاهای خوب هم براتون بگم. آخ که اگه من حالم خوب بشه و دوباره بشم همون کیوان چند ماه قبل، یعنی خدایا میشه ما یه روز صبح بلند شیم و ببینیم اون حس و حال از بین رفته و دیگه میتونیم مثل آدمیزاد زندگی کنیم؟! اونوقت بهتون میگم چیها که از این آمریکا براتون نمینویسم ولی خب این روزها همینکه تا الان خودم رو زنده و روپا نگهداشتم جای شکرش باقیه. شما هم که یه کمی خدا پیغمبر حالیتون میشه دست به دعا بشید و یه نذر و نیازی کنید شاید افاقه کرد و ما هم شفایی گرفتیم.
الان ساعت ۱۰ شب هستش و آقا اسی طبق دو سه شب قبل، ما و شام و همه خونه زندگی رو پیچونده! اینجور که خودش میگفت ظاهراً طرف از اون خوشگلهای برزیلی و یه پارچه خانمه. هر چی به این اسی تخمهجن میگم، بابا من هم فوتبال دوست دارم. من رو هم با خودت ببر. حالا درسته که انگلیسی بلد نیستم ولی خب بجاش اسپانیش صحبت میکنم و یا اینکه با دختره از جامجهانی و پله و روماریو صحبت میکنم ولی خب این اسی چون از گذشته و جوونیهای من یه چیزهایی یادشه و میدونه اون موقع هم روپایی خوب میزدم هی بهونه میاره!
همسر گرامی داره فیلم سینمایی نگاه میکنه و مهلت وبلاگ نوشتن منهم تا پایان فیلم هستش چون قراره بعد از فیلم، دو نفری بار و بندیل مسافرت رو ببندیم. فردا ساعت ۷ بعدازظهر با یه پرواز تقریباً سه ساعته بسمت سانفرانسیسکو میریم. کالیفرنیا با دالاس دو ساعت اختلاف زمانی ( اونها عقبتر هستند ) داره و منهم که این روزها منتظر یه بهونه هستم تا به این مملکت دَرندَش فحش و بدوبیراه بدم و این اختلاف ساعت هم شده یکی از همین چیزهایی که آدم براحتی میتونه آباء و اجداد اینها رو یاد کنه! از قرار معلوم اینی که میگن همه جا آسمون یه رنگه، پنداری حقیقت محضه. بخاطر اینکه توی ایران وقتی هواپیما سوار میشی بواسطه اشتباه خلبان که خب همیبشه ۱۰۰٪ تمام سقوطها بواسطه اون زبون بسته است، باید تن و بدنت عینهو معامله لحافدوزها بلرزه، توی این مملکن نِکبت باید از ترس تروریست و اینکه یهویی نری میون آسمونخراش هی باید بلرزی و بترسی.
پنجشنبه تنکسگیوین هست و مثل اینکه فردای اون یعنی جمعه، خیلی از مغازهها جنسهاشون رو حراج فوقالعاده میکنند. حراج که میگم یعنی واقعاً آخر حراج هستش. ساعت شروع کار توی خیلی از مالها و فروشگاهها از ساعت ۵ و یا ۶ صبح هستش! بهرحال اینهم از اون چیزهایی که دیدنییه. اون موقع صبح که حال نداریم بلند بشیم بریم مال ولی اگه علی قلمبه معرفت بخرج بده و مهمونداری کنه و پاشه بره برامون حلیم بگیره شاید تونست واسه من یه لپتاپ بقیمت ۹۰ دلار بخره!
خب، الان دیگه شک ندارم که اگه یه روزی ازم بپرسند گندترین روزهای عمرت کی بوده، بدون هیچ شک و تردیدی ده روز قبل رو بگم. یه سری چیزها دست خود آدم نیست و این خلق و خوی سگی هم نمیدونم ارث و میراث کی بوده که توی تن و بدن ما به ودیعه جا مونده. هر چند ( بنا به توصیه دکتر ) دومین باری که توی هفته قبل پیشش رفتم بهم گفت، این حالت اصلاً ربطی به خودت نداره و یقه خیلیها رو که مهاجر میشن رو میگیره و میتونه یه آدم ۵۰۰ پوندی رو هم ناکاوت کنه. محض اطلاع عرض کنم که بنده فقط ۱۹۰ پوند و بعبارتی ۹۰ کیلو هستم. خلاصه هر چی که بود نمیدونم وجود داروهای دکتر بود و یا تصمیم به مسافرت جدیدی که در پیش داریم که مجموعاً باعث شد، شکرخدا حالم نسبت به روزهای قبل بهتر بشه.
آخر این هفته Thanksgiving هست و چند روزی تعطیل. باز هم خدمت دوستانی که نگران بیکاری بنده بودند عرض کنم که من از همون هفته اول مشغول به کار شدم. شاید کارم رو دوست نداشته باشم ولی بهرحال سرگرم هستم. آره ظاهراً این Thanksgiving از جمله تعطیلیهایی هستش که توی این مملکتِ بیتعطیلی کیمیاست و همه سعی میکنند ازش به بهترین نحو ممکن استفاده کنند. اینجور هم که من دستگیرم شد تقریباً همه میرن پیش کس و کار و فک و فامیل خودشون. تقریباً پروازهای هواپیمایی حتی از کریسمس هم شلوغتر میشه. از دو سه هفته پیش تصمیم گرفته بودیم که این چند روز تعطیلی رو بریم کالیفرنیا، پیش علی قلمبه. علی از دوستهای ۱۰-۱۵ سالهایی که یه جورایی خیلی خیلی بیشتر از یه دوست برام عزیز و بهم نزدیکه. ۵/۱ ماه پیش موقعیکه از ایران هم اومده بودم، همراره با خانم گلش به هوای دیدن ما اومده بودند دالاس و توی همون روزهای اول چند روزی با هم بودیم و حالا اگه خدا بخواد قراره این هفته بریم کالیفرنیا ( سانفراسیسکو ) که بنا به گفته خیلیها یکی از بهترین و زیباترین شهرهای آمریکاست. قرار و صحبت قبلیمون فقط در حد یه مسافرت چند روزه بود که بریم و اون دوروبر رو ببینیم ولی الان بخاطر شرایط روحی و روانی من که خب یه کمی جدی هم هست و شاید اگه بهش اهمیت ندم باید یه جورایی برام زنجیر بخرند و آخر عمری دیووونه زنجیری بشم و ببندنم به درخت! بنا به توصیه چند نفری از باتجربهها، بد نیست کالیفرنیا رو هم ببینم تا اگه شرایط مساعد باشه قید این دالاس خشک و لمیزرع رو بزنیم و برای زندگی به حول و حوش سانفرانسیسکو بریم و به قول اینوریها Move کنیم.
اینی که هزینه زندگی توی سانفرانسیسکو خیلی گرونتر از بقیه نقاط آمریکاست و قیمت اجاره مسکن فوقالعاده گرونه و باید یه آپارتمان خیلی کوچیک رو به قیمت گزاف اجاره کرد و باید خیلی بیشتر از بقیه جاها کار کرد و ...... تقریبا همه اینها رو میدونم ولی در حال حاضر فکر میکنم چیزی که برام مهمتر از همه اینهاست اینه که امیدوارم از اونجا خوشم بیاد و آب و هوا و مناطق بشدت زیبا و دیدنی اونجا بتونه آرومم کنه تا این مرحله پرتنش و استرسزا را بگذرونم تا مثلاً بعد از شیش ماه یه تصمیم منطقی بگیرم. بهرحال به قول دکتر، من مثل یه درخت ۳۰ ساله بودم که از جای اصلیم جدا شدم و توی یه نقطه دیگه کاشته شدم که ریشه دادن و اُخت گرفتن با شرایط جدید برام خیلی سخته بنابراین جای خوش آب و هوایی مثل سنحوزه میتونه تحمل این مرحله رو راحتتر از جایی مثل دالاس بکنه. البته میدونم دالاس توی این قضیه خیلی موثر نبوده و بهرحال جاهای خیلی قشنگی هم داشته و داره ولی حس میکنم این حالت تشویش و دلهره و استرسی که من دچارش میشم یه خاطره خیلی بد برام از این شهر باقی گذاشته جوریکه اگه به یه شهر دیگه برم و حال و هوام خوب بشه، بعید بدونم دیگه اسمی از این شهر ببرم و بخواهم به این شهر دوباره برگردم!
بهرحال چند روز دیگه یه مسافرت در پیش داریم که امیدوارم توی بهبودی حالم موثر واقع بشه. خوشحال میشم در صورت ممکن دوستان ایرانی رو که اون دورو برا هستند ببینم. تصمیم داریم توی همون چند روز شرایط کار و زندگی رو هم بررسی کنیم تا اگه خدا بخواد کارهامون رو راست و ریست کنیم و تا چندی دیگه برای ادامه زندگی به اون سمت بریم.
نمیدونم از حال و روز فعلی و این روزهام نوشتن توی اینجا درست هستش یا نه؟! همونجور که گفتم بعد از مسافرتمون این وبلاگ یه جورایی شده منبع خبر واسه یه سری از فک و فامیل و دوست و رفقها که خب اصلاً حاشا هم نمیکنند که آدرس اینجا رو دارند. نمیخواهم در رابطه با اون حس و حال لعنتی که توی پست قبلی در رابطهاش گفتم، کاسه ننه من غریبم دستم بگیرم چونکه شاید فقط و فقط اونهایی میتونند این موضوع رو درک کنند که خودشون این دوره فوقالعاده مزخرف و وحشتناکِ دپرسی رو گذرونده باشند. با صحبتهایی که انجام شد مثل اینکه این حالت " هوم سیکی " نیست بلکه یه جورایی نشونهایی از دپرسی و نروسییه که خب حالا توی این هاگیر و واگیر اسم و واژهاش خیلی هم مهم نیست. شکر خدا تا الان قافیه رو نباختم و دارم با چنگ و دندون با این حس و حال کاملاً دیوونهکننده میجنگم. توی این مدت با خیلی از دوستانی که عمدتاً ایران هستند صحبت کردم ولی خب بودند عزیزان بخصوص بلاگر و یا کسانی که اینجا رو میخونند و در آمریکا زندگی میکنند که لطف کردند و شمارههای تماسشون رو برام فرستادند که حتماً مزاحمشون خواهم شد.
راستش دیروز دیگه اینقدر کلافه بودم و استرس و تشویش داشتم که حس میکردم عنالقریب تموم دل و رودهام میاد توی دهنم بنابراین دیگه طاقت نیاوردم و رفتم پیش دکتر. بدمصب این حس و حال دیوونه کننده وقتی میاد سراغ آدم، انگاری گله ملخها به تموم روح و روانت حمله کرده. شکرخدا و الحمدالله رب العالمین، دکتر مثل خیلیها هی نصیحت نکرد و نگفت، پسرم تو دیگه بزرگ شدی، بچه که نیستی، باید تحمل کنی، بهرحال خوب میشی و ...... از این شعر و ورها! آقای دکتر که یه ایرانی بسیار خوشمشرب بود بعد از اینکه کاملاً به صحبتهام گوش کرد گفت، این حالت برای تمام کسانیکه مهاجرت میکنند پیش میاد ولی شدت و ضعف داره، حالتی رو هم که الان من دچارش شدم از نوع خیلی شدیدش هستش که تحمل کردنش اصلاً ممکن نیست و به راحتی امکان نداره. برام خیلی جالب بود که آقای دکتر برخلاف خیلیها که همش با اصرار بهم وانمود میکردند که من به ایران فکر میکنم بهم گفت، میدونم که شاید اصلاً به ایران هم فکر نمیکنی و این حس و حال بدون اینکه خودت بخواهی و مقصر باشی مثل موریانه بهت حمله میکنه. از اینکه خلاصه بعد از ۱۰ روز یکی فهمید چی میگم ( البته بغیر از صنم که تلفنی باهاش صحبت کردم و صحبتهاش خیلی هم آرومم کرد ) خیلی خوشحال و آروم شدم. دکتر برام دو نوع قرص نوشت و یه سری آزمایش خون مربوط به قند و کلسترول و بخصوص تیروئید داد چون پرکار شدن تیروئید میتونه مسبب خیلی از این دیوونه شدنهای غیر ارادی باشه. دیشب که قرصها رو مصرف کردم امروز خیلی بهتر بودم. بعد از ده شب تونستم براحتی و بدون اینکه هی خیس عرق بشم و از خواب بپرم، تا صبح براحتی بخوابم و هم اینکه ذهن و رووانم توی روز آرومتر از روزهای قبل بود و کمتر دوروبر مزخرافات بیسروته طیطریق میکرد.
چیزی که برام خیلی جالب بود این بود که امروز عصر آقای دکتر شخصاً با تلفن منزل تماس گرفت و گفت نتیجه آزمایشاتم خیلی خوب بوده و هیچ مشکل فیریکی نداشتم فقط باید قرصها رو کماکان ادامه بدم و احتمالاً توی هفته بعد مجدداً سری بهش بزنم. اینکه پزشک معالج خودش به آدم زنگ میزنه و از حال و روز مریضش مطلع میشه عمل بسیار بسیار زیبا و قشنگیه و خب اینکه بابت چند تا دونه قرص و دو تا آزمایش خون مجبور بشی ۲۰۰ دلار پول بدی حرکت بسیار دردآور و شرمآوریه!
هفته گهی بود. گهمرغی بودم، اساسی. بدمصب یک ماه اول مثل برق و باد گذشت ولی نمیدونم یهویی چی شد که توی این هفته، انگاری وزنه بستند به خودم و تموم عقربههای ساعت. یکدفعه یه حس و حال خاصی، عینهو بختک سایه میندازه روی اعصاب و روانم. جوری که دیگه نه اشتهایی به غذا خوردن دارم و نه دست و دلم به کار میره. همش استرس و دلشوره دارم. بی تاب و قرارم. یه جایی بند نمیشم. اینجور مواقع آدم نمیتونه باخیال راحت بخوابه. شب یه دفعه سراسیمه از خواب بیدار میشه و خلاصه از اون حال و هواهایی میشی که خودت هم نمیدونی چه مرگت شده. اینجور که اطرافیان میگن از قرار معلوم " هومسیک " شدم. خلاصه نمردم و آرزو به دل نموندم و غیر از سرماخوردگی یه مرض آدم حسابیوار هم گرفتم! میدونم برای همه اونهایی که این حس و حال رو تجربه نکردند، باورش خیلی سخته. بیایی آمریکا، پیش یه سری از دوست و رفقها. توی همون یه ماه اول همه شرایط زندگی برات ردیف باشه. بگی بخندی، رستورانهای خوشگل بری، انواع و اقسام غذاهای خوشمزه ملتهای مختلف رو بخوری، تئاتر و سینما و باشگاه بری، همه چیز برات قشنگ و نو و جدید باشه و بعد یهویی هومسیک بشی؟! این دیگه از اون حرفهاست. جهت اطلاع دوستان عزیز عرض کنم که ظاهراً و دقیقاً آدم وسط همین اوضاع و احوال و بدون مقدمه و سابقه قبلی یهویی قاطی میکنه.
بهرحال این حس و حال عجیب غریب که بدون هیچ مقدمه میاد سراغ آدمیزاد و منطبق با هیچ دلیل و برهانی هم نیست یه چند وقتیه که عینهو موریانه رخنه کرده توی روح و روانم. حس میکنم هر چی بیشتر در رابطهاش با اطرافیانم صحبت میکنم حالم بهتر میشه. بهرحال شاید توصیه و پیشنهاد دوستان خارجنشین که این مرحله رو گذروندند بتونه برام مفید باشه و کمکی بهم بکنه. میدونم خیلی از شماها توی دلتون میخندید و میگید " نه بابا جون، هومسیک نشدی بلکه این حالت بخاطر شکم سیرت هستش " ولی خواهش میکنم یه ایندفعه رو مزه نریزید و فقط اگه در رابطه با این موضوع تجریهای دارید و یا چیزی هست که دونستنش برام مفیده، لینکی، مطلبی، صحبتی، کلامی، حرفی، حدیثی و ... ممنون میشم برام کامنت بذارید و یا ایمیل کنید.
اینجور که بوش میاد این وبلاگ یه جورایی شده منبع خبر برای یه سری از آشناهای خیلی نزدیک. بنابراین باید یه کمی محتاطتر و دست به عصاتر بنویسم. بهرحال از یه مهندس تحصیلکرده که الان تجربه یه ماه زندگی در فرنگ رو هم به دوش میکشه، خیلی زشت و قبیح که بخواد از یه سری واژههای سخفیف و ناپسند استفاده کنه. خلاصه که فقط همین مونده بود که داداش کوچیکه اینجا رو کشف کنه و بعد از اومدنمون از ایران، این نوشتها رو پرینت بگیره و ببره خدمت مادر جان!
توی هفته گذشته، دو سه باری که یه کمی احساس دلتنگی کردم و همچین اسمی از ایران و دِهمون و همولایتیها آوردم و یواش یواش و در لفافه گفتم، خب بله آدمیزاد دل داره و یحتمل بعد از یه ماه، غم غربت بهش مستولی میشه و همچین بفهمی نفهمی دلش تنگِ دیار و آبادی میشه و دوست داره یه جورایی مادر و قوم و خویش و دوست و رفقهای قدیمی رو ببینه و ..... آقا چشمتون روز بد نبینه! این اسی و همسر گرامی چنان فریادی زدند سرم که دیگه بعید بدونم بعد از این جرات کنم جلوی اینها هویت خودم رو فاش و اسمی از ایران بیارم. مرد گنده تو از اون قد و بالا و لنگهای درازت خجالت نمیکشی؟! نیومده دلت تنگ شده؟! توی ایران مگه گوزیدن برات!!! بشین سر جات و الکی حرف اضافی نزن! حالا حالاها باید بمونی و فعلاً به ایران فکر نکنی و یه سری توپ و تشرهای دیگه، حرفهایی بود که از جانب اسی، پسر خاله گرامی به سمت و سوی من پرتاب شد. منهم الان دو سه روزه دیگه غلط بکنم از ایران چیزی بگم. هر کسی هم ازم میپرسه کجایی هستی چون بَر و روی خیلی خوشگلی دارم میگم ایتالیایی!
جالب اینکه چند روز پیش توی یکی از فروشگاهها وقتی داشتیم خرید میکردیم اسی به فروشنده مغازه که هی داشت از من سوال میکرد گفت، پسر خاله من انگلیسی صحبت نمیکنه. فروشنده ملیت من رو سوال کرد و از اونجایی که این اسی قسم خورده همیشه جماعت رو سرکار بذاره، گفت، ایشون ایتالیایی هستند و یهویی فروشنده که یه قیافه کاملاً آسیایی داشت شروع کرد عینهو بلبل، ایتالیایی صحبت کردند. غلط نکنم یارو یا خونهشون توی خیابون برج پیزا بود یا توی ونیز قایق و پدالو کرایه میداد و یا خواهرزاده دل پیرو بود. بنده خدا وقتی دید من مات و مبهوت دارم نگاهش میکنم فهمید سر کارش گذاشتیم و بلند بلند شروع به خندیدن کرد و گفت، اینکه ایتالیایی هم بلد نیست. اسی هم گفت، آره بابا باهات شوخی کردم این پسر مال روسیه است و اینبار شانس آوردیم یارو دیگه روسی بلد نبود. البته نمیدونم، شاید هم بلد بود و فهمید سرکارش گذاشتیم!
:: اینجا از اول نوامبر، ساعتها رو یکساعت کشیدند عقب. این جلو و عقب کردنها پنداری حالاها حالاها تموم شدنی نیست و ادامه داره. بعضی وقتها چه حالیم میده، هیچ فرقی هم نداره جاش کجای این کره خاکی باشه! با این شرایط، الان ما با تهران دقیقاً ۵/۹ ساعت اختلاف زمانی داریم. این رو برای اون نعره خرهایی گفتم که وقتی من داشتم میومدم توی فرودگاه مهرآباد عینهو دیو تنوره میکشیدند و همچین زار میزدند که انگاری تموم روستا و آباء و اجدادیشون رفته زیر خاک و میگفتند، کیوان زندگی بدون تو هرگز، ولی الان یک ماهه که قرار یه تلفن به ما بزنند. اگه شما زنگ زده باشید اونها هم زنگ زدند. جدا که زرشک. شماها ریدین به هر چی رفاقته! راستی راستی یکماهه که ترک دیار کردیم. یه سری چیزها نشدنیه. مثل همین شمردن روزها توی بعضی از موقعیتهای زندگی. چه اون موقع که داشتیم میومدیم، از یه مدت قبل هی به شماره افتاده بودیم و شب و روز رو رج میزدیم و چه از اون وقتی که اون پلیس خندهروی آمریکایی یه مهر زد وسط پاسپورتمون و بهمون Welcome گفت هی باید بشماریم تا ببینیم چند روز گذشته. بهرحال یکماه گذشت. واسه خیلیها خیلی زود گذشت ولی میدونم واسه مامانم این گذر زمان خیلی بیشتر از یکماه بود. خودش هیچی نمیگه ولی خب این رو میشه از صداش فهمید.
:: تا حالا پنج صبح و کله سحر واسه دیدن مسابقه فوتبال بیدار نشده بودیم که خب امروز صبح این یکی رو هم تجربه کردیم و مستفیض شدیم! همونجور که در پست قبلی اشاره کردم، در بلاد کفر هم به دنبال مراکز فرهنگی هنری ایرانی هستم بنابراین اینبار صبح زود و در یه روزی که واسه شماها جمعه و تعطیل بود ولی اینجا روز کاری بود، آق دایی رو هم کشیده و به یُمن شبکه جامجم تونستم بازی دو تیم پرسپولیس و استقلال رو بطور مستقیم تماشا کنم. بنظرم نسبت به دفعات قبلی اینبار بازی خوبی برگزار شد که شکل و شمایل و نتیجه بازی میتونه بخوبی تفاوت و فرق مربی فهیم خارجی با یه مربی وطنی رو نشون بده. هر چند اون موقع صبح که من داشتم بازی رو میدیدم نمیتونستم خیلی دو دو تا چهار تا و آنالیز کنم ولی حس کردم پرسپولیس بهتر بازی کرد و نتیجه بازی، عادلانه بود.
:: متاسفانه کلاس زبان موکول شد به ژانویه، یعنی حدوداً دو ماه دیگه. بخاطر اینکه الان وسط ترم پاییزه و من باید از ابتدای ترم زمستون برم سر کلاس بنابراین اصلاً فکر نکنید چون من یکماهه اینجام بنابراین توی این مدت حداقل تونستم یه سری چیزهای مقدماتی رو یاد بگیرم، نخیر! زبان انگلیسی من هنوز در همون حد Hi How Are You هستش و بعدش باید عینهو بز اخوش زل بزنم و طرف مقابل رو نگاه کنم. وقتی واسه خرید بیرون میریم از بغل اسی و همسر گرامی تکون نمیخورم. از ترسم به هیچی هم دست نمیزنم چون تا دست بزنم فروشنده میخواد بیاد کنارم تا اگه سوالی دارم جواب بده و کمکی کنه. طی آخرین تصمیمگیری قرار بر این شد تا موقعی که من زبانم خوب بشه وقتی میریم بیرون یه تابلو ناشنوا، DEAF بندازند گردنم! اینجوری هم من راحتم و هم اونها.
( خودم یه سری اطلاعات گرفتم ولی جداً اگه کسی میتونه در رابطه با کلاسهای انگلیسی و ESL کمکم کنه و اطلاعاتی بده خیلی ممنون میشم. آهای صنم تو کجایی؟! پس چرا هیچی نمیگی؟! حتما باید یه نهنگ درخواست کمک کنه تا جوابی بشنوه! )