گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
از اونجایی که همیشه یکی از لِنگ و پاچههای ما توی وادی هنر و موسیقی گیر بود ( حالا کدوم یکی از پاهامون بود، بماند! ) بنابراین بد ندیدیم توی این مملکت غریب هم سری به امکان فرهنگی هنری بزنیم تا ببینیم هنر ایرانی در اینجا چگونه ترکتازی میکنه. پریشب به لطف دوستان رفتیم تئاتر " عروس فرنگی " رو دیدیم. چیزی که برام مهمتر از دیدن مرتضی عقیلی و بهمن مفید و هوتن هونهم از فاصله نیممتری و دقیقاً زیر ید و بیضا و تشکیلات و متعلقات آقایون آکتور بود، دیدن چهارصد پونصد نفر ایرانی دور هم و توی یه سالن بود. برخلاف اونی که فکر میکردم برنامه در سر ساعت اجرا نشد بلکه ساعت ۵/۸ یعنی ساعتی که قرار بود تئاتر شروع بشه هنوز خیل عظیم هموطنان بیرون سالن وایستاده و گل میگفتند و گل میشنوفتن و با ورود هر تازه واردی چلپ چلوپ همدیگر رو ماچ و اظهار لطف میکردند. از بد حادثه توی این همه جمعیتِ هموطن هیچ آشنای مونثی هم پیدا نشد که پس از مدتها ما رو ببینه و بشناسه تا از این مجمل ما هم به فیض برسیم و یه کلاه نمدی هم ما واسه خودمون بدوزیم!
ظاهراً یه سری چیزها توی خون ما ایرانیهایی که تاریخ ۲۵۰۰ ساله و تمدن ۴۰۰۰ سال و از نژاد برتر آریایی هستیم وجود داره و هیچ وقت هم منسوخ و منهدم نمیشه. موقعیت محلی و طول و عرض جغرافیایی هم هیچ فرقی نداره. ایران و آمریکا و شاخ آفریقا و دم اقیانوسه و آبشار نیگارا و زیر برج ایفل هم نداره. اگه قراره دو نفر ایرانی یه جا جمع بشند محاله که این دو نفر بتونند سر یه وقت معین همدیگر رو ملاقات کنند، دیگه وای بحال یه کنسرت و تئاتری که نیاز به یه سری هماهنگیها هم داره. و اما در انتها با توجه به همه محدودیتهایی که توی ایران برای اجرای یه برنامه از لحاظ گفتاری و کرداری و عملکردی منجمله قر و قمیش و رقص و ناز و کرشمه وجود داره، من به شخصه کارهای طنزی که توی ایران انجام میشه مثل کارهای بهزاد محمدی و قهوهخانه زریخانم رو خیلی بهتر از عروس فرنگی دیدم. هر چند این نوع کارها شاید هیچ ارزش هنری نداشته باشه ولی توی یه همچین جاهایی همین که باعث میشه پونصد نفر ایرانی دور هم جمع بشند به مراتب ارزشش از یه تئاتر بیشتره.
همچین بفهمی نفهمی دلم برای سینما و فیلمهای ایرانی تنگ شده. ظاهراً " تقاطع " و " چه کسی امیر را کشت " اکران شده. اینجا که روزنامه و مجله فارسی نیستش ما بخونیم، هیچ کسی هم که حال نداره و اصلا به روی خودش نمیاره که ما بخواهیم آدرسمون رو بدیم تا ما رو مشترک و آبونه چند تا مجله کنه بنابراین مجبورم فقط مطالبی رو که دوستان توی وبلاگهاشون مینویسند رو بخونم. فکر میکنم اگه ایران بودم ( جدی جدی ما هم از ایران رفتیم ها! ) از فیلم تقاطع خوشم میومد و بعید بدونم فیلم چه کسی امیر را کشت چنگی به دل بزنه. ظاهراً فیلم از اون فیلمهای سرکاریه. از اون فیلمهایی که مشتری خاص داره و عینهو کلاف سر درگم، سروتهاش معلوم نیست و خودت باید بواسطه هوش و نبوغ و سلیقهات یه سناریو براش بنویسی. خب ما هم که از این ژیگول بازیها بلد نیستیم. هر چند به نظر من، کسی که میره تئاتر عروس فرنگی رو میبینه باید هم از فیلم چه کسی امیر را کشت خوشش نیاد!
بچهها خسته نباشید! نماز روزهها قبول. میگم اگه دو سه روز تعطیلیها بیشتر بود دیگه هیچ چیزی از تعطیلات نوروز کم نداشتید و باید یه سیزده بدر هم آخرش میگرفتید و سبزه گره میزدید! فکر نکنید حالا چون ما اومدیم این تَهتَههای دنیا از اونجا خبر نداریم هااا. نخیر اینجوریها هم نیست، خبرهای خوب زود میرسه. قطعاً تعطیلی یهویی و ناخواستهای که بخواد دوشنبه شب اعلام بشه خیلی نمیتونه واسه جماعت مفید واقع بشه چون بواسطه هزار و یک دلیل اینجوری هم نیست که حالا چون ادارهها و مدارس تعطیل هستند و پاییز فصل عاشقییه و نم بارونی میزنه و برگها زرد و قرمز میشن بنابراین میشه بدون برنامهریزی قبلی شال و کلاه کرد و راهی مسافرت شد. ولی خب این تعطیلات ناگهانی هیچی هم که نداشت حداقل این حُسن رو داشت که تا لنگ ظهر بخوابید و خستگی به در کنید. دیگه قرار هم نیست که هر تعطیلی، آدمیزاد بزنه به دشت و دمن و کوه و بیابون. فقط فکر کنم این وسط سر من کلاه رفت که تقریباً نصف ماه رمضون روزه گرفتم و هیچ نصیبی از این چهار روز تعطیلی نبردم. شانس که نباشه همینه دیگه. همه اون سالهایی که ما ایران بودیم و روزه میگرفتیم شب عید فطر، ماه گم میشد و کلی اما و اگر توش بود حالا یه امسال که ما نبودیم یهویی ماه از یه هفته قبل سر و کلهاش پیدا شد و پشت بندش هم چهار روز تعطیلی اعلام شد.
این چند روز همش دنبال گرفتن گواهینامه و خرید ماشین بودم. از اونجایی که ما خیلی خوش شانسیم و توی هر سفر به کنار دریا همواره میبایستی با خودمون یه آفتابه آب هم همراه داشته باشیم، دقیقاً ۱۰ روزه که پروسه گرفتن گواهینامه توی این کشور فرق کرده و از این به بعد باید برای گرفتن گواهینامه رانندگی یا گرین کارت و یا I-94 داشت که در حال حاضر ما هیچ کدوم از اینها رو نداریم و این به معنای اینه که فعلاً نمیتونیم رانندگی کنیم و همونجور که قبلاً عرض کرده بودم این یعنی مرگ تدریجی! البته من قبل از اومدنم گواهینامهام رو بینالمللی کرده بودم و خوشبختانه با اون میتونم یکسال رانندگی کنم و همین مدرک باعث شد که از دیروز ما هم بریم و یه دستگاه خودرو ابتیاع نماییم تا اگه خدا بخواد بعد از این کمتر مزاحم دوست و رفقها بشیم و نخستین گامهای استقلال در این مملکت رو برداریم!
احتمالاً خیلی از شماها هم مثل من فکر میکنید به محض ورود به آمریکا میشه یه ماشین خرید و یا با گرفتن انواع و اقسام Credit card های مختلف میشه قسطی خرید کرد و تدریجی پولش رو پرداخت کرد. اگه اینجوری فکر کردید که زهی خیال باطل! درسته که اینجا مثل پشکل گوسفند ماشین ریخته و خرید ماشین عینهو آدامس خروس نشان، راحت و بیدردسره ولی این امر فقط شامل حال اونایی میشه که Credit درست و معتبری داشته باشند. گرفتن کارتهای اعتباری هم ( حداقل در ابتدا ) بهمین راحتی و سادگی نیست و کلی زمانبره. بنابراین برای یه مدتی باید همه چیز رو تقریباً نقدی خرید کرد. مثلاً ما بواسطه اینکه هنوز Credit card نداریم اگه میخواستیم ماشین نو و صفر کیلومتری بخریم یا باید عین پول رو نقداً پرداخت میکردیم و یا باید بابت این ماشین که نهایتاً با ۳-۴ درصد سود فروخته میشه نزدیک به ۱۸٪ سود پرداخت میکردیم بهمین دلیل ترجیح دادیم در ابتدا یه ماشین کارکرده بخریم. حالا باز این شرایط خیلی خوبه و شامل حال مایی میشه که Creditمون صفره. کسانیکه دست از پا خطا میکنند و اعتبار مالیشون خراب و منفییه برای خرید همین ماشین باید چیزی نزدیک به ۳۰٪ سود پرداخت کنند.
بنظرم سیستمی که این چشم آبیها واسه مملکت خودشون پایهریزی کردند یه نظام بسیار درست و خوب و اساسی هستش و این باعث میشه که همه آدمها، صغیر و کبیر، مرد و زن، پیر و جوون عینهو بچه آدم زندگی کنند. ظاهراً جفتک زدن توی آمریکا براحتی ممکن و شدنییه ولی بابتش باید هزینه بسیار گزافی پرداخت کرد.
عصر یک شنبههای اینجا شاید مثل غروبهای جمعه تهران دلگیر نباشه. نمیدونم، شاید هم هست ولی برای مایی که تازه به اینجا رسیدیم خیلی چیزهای تازه و جدیدی هست که میشه باهاش ساعتهای دراز و کشدار پاییزی رو طی کرد. این اِسی بندهخدا بخاطر ما حسابی افتاده توی دردسر. خیلی زحمت میکشه و اگر نبود، قطعاً نمیتونستیم این روزها رو اینجوری سپری کنیم. فعلاً بار و بندیل و چمدون رو توی خونه اون باز کردیم و تا موقعی که یه کمی کار و بارمون درست شه پیشش میمونیم. یعنی اگر خودمون هم بخواهیم بریم اون اجازه نمیده. فکر میکنم یکی از بزرگترین شانسهای زندگیمون این بوده که اسی هنوز ازدواج نکرده! و ما براحتی میتونیم توی خونه تقریباً بزرگ اون زندگی کنیم که اگر زنی داشت قطعاً کِرم ریختن و حرف و حدیثهای خاله زنکی باعث میشد مهمون یکی دو هفتهای باشیم ولی خب اینجوری که داره پیش میره احتمالاً حالا حالاها با خیال راحت مهمون پسر خاله گلم هستیم.
قطعاً بودن یه همچین آدمهایی دوروبر آدم، بخصوص توی همین روزهای اول که آدم کلی کار داره و هیچ جایی رو هم بلد نیست و همه چیز واسه آدم جدید و تازه است و دیر بجنبی " هومسیکی " هم گریبونت رو میگیره خیلی مهم و تعیین کننده است. هر چند من و اسی سالها با هم بنوعی زندگی کرده بودیم و نزدیک به دهسال شب و روز با هم بودیم ولی خب اینجا درگیرهای خاص خودش رو داره و نمیشه از کسی زیاد هم توقع داشت ولی انصافاً توی این مدت اون و یکی دو تا از فک و فامیل و رفقها تموم وقت با ما بودند و اصلاً نذاشتن متوجه غربت و دوری بشیم. راستی گفتم اسی هنوز ازدواج نکرده این میتونه خبر خوبی واسه خیلی از شماها باشه! پسری خوب و خوشتیپ و خوشپوش دارای گرینکارت که چند سالی اومده آمریکا و الان هم دیگه تصمیم به ازدواج گرفته و دنبال یه دختر خوب و خوشگل و خونوادهدار میگرده. البته لازم بتذکره که نظر من میتونه خیلی تاثیرگذار باشه چون خیلی وقتها و در رابطه با خیلی چیزها با هم صلاح مشورت میکنیم. بهرحال گفتم، اینها رو گفته باشم فردا گِلگی نکنید بگید بهتون نگفته بودم.
والله بخدا قصد چُسی اومدن و قُمپوز در کردن ندارم فقط جهت اطلاع دوستان عرض کنم که در اولین حرکت رفتیم و اینجا ثبت نام کردیم. نزدیک به یک ماهی بود که از تمرین دور بودم و با این غذاها و خوردنیهای متنوعی که توی آمریکا هست دیدم اگه نجنبم عنقریب میرم بالای ۳۰۰ پوند! ( ببخشید دیگه وقتی آدم توی محیط قرار بگیره واحدها رو هم فراموش میکنه و باید از واحدهای همین خارجیها استفاده کنه ) خلاصه که شما میتونید توی این باشگاه، بابت سه سال ۶۰۰ دلار پرداخت کنید و بعد از سه سال سالیانه فقط ۴۹ دلار بپردازید و از امکانات یه باشگاه مدرّن بدنسازی که دارای استخر و سونا و جکوزی هم هست و بصورت زنجیرهای توی خیلی از ایالتهای آمریکا شعبه داره استفاده کنید. اینجا هم که دیگه خارج هست و زنها جدا، مردها جدا معنی نداره. والله بخدا همه آدمها همچین آروم و راحت کنار هم میدونند و وزنه میزنند و توی استخر شنا میکنند که آدم همینجور مات و مبهوت میمونه که بابا اینها دیگه کی هستند. پنداری توی این سرزمین هیچ کسی غریزه و آلات قتاله و شومبول و چیزهای بیناموسی دیگه که بابتش اون سر دنیا کلی بگیر و ببند هستش، نداره. خلاصه که نَدید بَدیدتر و هیزتر از همه من بودم که والله بخدا بعد از پنج دقیقه واسه منهم همه چیز عادی شد و همون جلسه اول اصلاً یادم رفته بود بغل ۴-۵ تا ماهپری بلوند و فرشتهرو توی سونا نشستم.
امروز هم دو سه ساعتی از وقتمون رو توی باشگاه و بقول خود اینها توی جیم سپری کردیم. بیست دقیقه دویدم. یه کمی وزنه زدم. استخر و سونا رفتم. ده دقیقه توی جکوزی بودم و بعدش یه نهار خیلی خوشمزه توی یکی از هزاران رستورانی که نمیدونم اسمش چی بود خوردیم و بعدش رفتیم توی یکی از این مراکز خرید خیلی بزرگی که باز نمیدونم کدوم یکیشون بود و کلی خرید کردیم. الان هم اسی و همسر گرامی نشستند و دارند فیلم مارمولک رو میبینند. منهم پاشم برم ببینم واسه شام چه تدارکی دیده شده.
چشمم کور دَندَم نرم، هر بلایی که بسرم بیاد حقمه. تا من باشم بعد از این حرف بزرگتر از خودم رو گوش کنم! تقریباْ نزدیک به یکسالی بود که میدونستم کارهام درست شده و قراره به آمریکا بیام. دور و بریها و دوست و رفقهایی که از زبان انگلیسی بشدت اَسفناک من خبر داشتند سعی فراوونی داشتند که به من بفهمونند که باید زبانم رو توی این مدت به یه حدی برسونم که بتونم وقتی اومدم اینجا حداقل یه سلام علیکی بکنم و بدون کمک کسی به یه اجنبی بگم یه لیوان آب بده دستم. هر چند ضرورت دونستن زبان رو خودم از خیلی وقتها پیشها حس کرده بودم. آدم مگر اینکه گاو باشه که ندونه توی این دوره زمونه به زبان و در خیلی وقتها به زبون نیاز پیدا میکنه! ولی خب امان از وقتی که نخواهم کاری رو انجام بدم. نمیدونم چه مرگم شده بود که اصلاً توی مود یاد گرفتن انگلیسی نبودم. شده بودم عینهو یه بچه لجباز که حرف هیچ کسی رو گوش نمیکنه و این شد که الان بدون دونستن زبان انگلیسی اینجا هستم.
قبلاً دو سه باری تصمیم به یادگیری زبان گرفته بودم و ارواح عمهام معلّم هم گرفتم که انصافاً معلّمهای خیلی خوبی هم بودند ولی ایراد از معلّمها نبود بلکه این شاگرد اینقدر خنگ و کودن بود که از دست هیچ معلّمی کاری برنمیومد و توی اون موقع همه چیز یاد گرفت غیر از زبان انگلیسی. حالا دیگه چیها یاد گرفت بماند! در آخرین سوتی که دیروز دادم در جواب یه سیاه دوست داشتنی خیلی بامزه که اسمش مَکس و رفیق اسی بود و ازم پرسید What is up Man بنده خیلی جدی و محکم عرض کردم Thank you و خب قطعاً خیلی دیدنی بود قیافه مکس و اسی و بعدش چهره مکدر و شرمزده من!
ظاهراً اینجا برای ادامه زندگی، همه چیز یه سرش به Social Security Number منتهی میشه. مثل اینکه بعد از حادثه ۱۱ سپتامبر، بگیر و ببندها خیلی بیشتر شده و خلاصه اگه بخواهی انگشت توی دماغت هم بکنی باید Social داشته باشی. اتفاقاً همین امروز که میخواستم این مطلب رو بنویسم یعنی دقیقاً بعد از دوهفته، سر و کله Social Security Number ما هم پیدا شد و این یعنی اینکه بعد از این میتونیم یه سری کارها منجمله اخذ گواهینامه، باز کردن حساب بانکی، خرید ماشین و .... رو انجام بدیم. پنداری نداشتن ماشین توی این مملکت یعنی مرگ! واقعاً برای زندگی باید به تعداد اعضا خانواده ماشین داشت وگرنه آدمی یه چیز بلاتکیف لنگ در هوایی میشی که عملاً نمیتونه ادامه حیات بده!
سه روز بود که داشت بارون میومد. در اینکه یه جای آسمون پاره شده بود دیگه هیچ شک و شبههای نداشتم. خوبی بارون اینه که این یکی، دیگه همه جای دنیا یه شکل و قیافه است. رنگ و بو و طعم آشنایی داره که یهویی پرتت میکنه اون سر دنیا. هر چند، فکر کنم واسه دور شدن و پرت شدن، حالاها حالاها خیلی زود باشه! این روزها بیشتر سعی میکنم ببینم. با این زبان انگلیسی افتضاحی که با شجاعت و صداقت میتونم بگم تقریباً هیچی نمیفهمم، خیلی سخت و شاید ترسآور باشه که آدم بخواد خودش به تنهایی و به همین زودی وارد سیستم زندگی این آدمهایی بشه که خب خیلی چیزهاشون با شکل و شمایل زندگی ماها فرق داره. هنوز توی حال و هوای تهرانم. ساعت بیولوژیکی بدنم که همون روز اول، سِت شد. فکر میکردم چند روزی با خوابیدن مشکل داشته باشم ولی ظاهراً این قر و قمیشها و عقب و جلو رفتن ساعت بیولوژیکی بدن، واسه آدم حسابیهاست که خب پنداری من با دنیا اونها خیلی فاصله دارم!
از آلمان حدودای ساعت ۹ صبح به وقت محلی راه افتادیم و تقریباً ۱۱ ساعت تا دالاس توی هواپیما بودیم و جالب اینکه تموم اون یازده ساعت رو توی روشنایی روز طی کردیم و وقتی به اینجا رسیدیم که ساعت ۵/۱ ظهر همون روزی بود که از آلمان حرکت کرده بودیم، جل الخالق! با این شرایط یعنی یه جورایی ۱۰-۱۲ ساعت از عمرمون رو سیو کرده بودیم. از لحاظ زمانی، تهران دقیقاً ۵/۸ ساعت جلوتر از دالاس هست. فکر میکنم این جلو بودن زمان یکی از معدود چیزهایی که ما میتونیم افتخار کنیم از این آمریکاییها جلوتر هستیم!
داشتم میگفتم هنوز توی حال و هوای ایران هستم. صبحها که بلند میشم هی ساعت رو عقب جلو میکنم ببینم الان اونجا ساعت چنده. بچه ها دارند چیکار میکنند. سر کار هستند یا روز تعطیلیه. قیمتها رو هی باید ضربدر ۹۲۰ تومن کنم. بعضیهاش به پول ایران خیلی گرون و خب بعضیها هم ارزونتر از اون چیزی که فکر میکردم. وقت کنم، شبکه خبر رو میبینم. حال و حوصله اخبار سیاسی رو ندارم به هیچ عنوان، فقط اخبار ورزشی رو میبینم. هنوز هم توی حال و هوای ماه رمضون هستم. تنوع محصول اینجا بیداد میکنه. توی هر فروشگاهی که میری سرگیجه میگیری اینقدر جنسهای مختلف میبینی. لامصبها ۲۰ نوع کاهو دارند، حالا دیگه خودرو و لباس و خوردنیهای دیگهاش بماند. باید عادت کنم که دیگه جمعهها تعطیل نیست و شنبه، یکشنبه بقول اینها ویکینده و همه اینها یه کمی زمانبره ولی خب دارم کمکم یاد میگیرم و بهشون عادت میکنم!
چند روز پیش توی یه صبح بارونی با یکی از پروازهای لوفتانزا به آلمان رسیده و سه چهار ساعتی توی فرودگاه فرانکفورت بودیم و بعدش با یه پرواز طولانی ۱۰-۱۱ ساعتهای که حس میکردی هیچ وقت به آخر نمیرسه به دالاس یکی از بزرگترین شهرهای ایالت تگزاس رسیدیم. خودم اینقدر گیج و ویج و شهر و امکانات و آدمها و برخوردها و ابزار و ادوات و ماشین و اتوبان و رستوران و خلاصه همه چیز اینقدر متفاوت هستش که ترجیح میدم فعلاً چیزی در رابطهاش نگم! فقط این رو بگم که تا اینجا، کارها خیلی خوب و بهتر از اون چیزی که فکر میکردیم داره پیش میره. دالاس یه شهر بسیار بزرگ هستش با آدمهای آرومی که اصلاً کار به کار کسی ندارند و ظاهراً هر کسی توی اینجا بدنیا اومده که سرش تو کار خودش باشه و فقط و فقط دنبال زندگی و کسب و کار خودش بدوه. تا اینجا که آدمهایی رو که دیدم همهشون آروم بودند و هیچ خبری از هفتتیر کشی و آرتیسبازی نبوده! از قرار معلوم احترام به آدمهای دیگه توی این مملکت بشدت رعایت میشه که خب شاید واسه ما، چیز خیلی جالبی باشه. برخلاف اون چیزی که زیاد شنیده بودیم و تقریباً خودمون رو هم برای رودرو شدن باهاش آماده کرده بودیم، برخورد پلیسهای آمریکایی خیلی خوب و محترمانه بود و در کمترین زمان ممکن کارهای ورودمون انجام شد.
بابت همه کامنتها و ایمیلهایی که فرستاده بودین خیلی خیلی ممنون. تعدادشون اینقدر بود که هنوز فرصت نکردم به خیلیهاشون جواب بدم. خلاصه که الکی الکی یه هفتهای هست که توی آمریکا و در کنار پسر خاله و یکی دو تا از دوستان عزیزی هستم که ۶-۷ سالی از آخرین ملاقاتمون و البته در ایران میگذشت. بعضی وقتها آدم به این نتیجه میرسه که دنیا واقعاً خیلی کوچیکتر از اونیه که فکر میکنی. بهرحال روزهای اول هستش و تا ردیف شدن کارها یه کمی طول میکشه ولی فکر میکنم اگه خدا بخواد بزودی همه چیز ردیف بشه. بهرحال خواستم با این چند خط یه کمی شما رو هم در جریان اوضاع احوال خودم بذارم، هر چند دهنم سرویس شد تا تونستم از این مملکت غریب، فارسی بنویسم.
يكماه گذشته برام روزهای خاصی بود. روزهای پُر از تشويش و استرس. روزهای پُر از بیحوصلهگی. روزهای شلوغ پلوغی كه جای سكوت و آرامش خيلی خيلی توش خالی بود. هر چند، خيلی مواقع همه ساكت بودند. ساكت بودند ولی دلشون آروم نبود. اين روزهای آخر خيلی كار داشتم. بايد خونه رو تحويل ميداديم. ماشين و يه سری از وسايل خونه رو میفروختيم. تكليف كارهامون رو مشخص ميكرديم. دنبال بليط و جمع و جور كردن يه سری خرت و پرت و خنزر و پنزر بوديم كه توی اين روزهای آخری بدجوری بهش وابستگی و دلبستگی پيدا ميكنی. فرقی هم نداره چی باشه. جارو و خاكانداز و كاسه بشقاب باشه يا گلدون كريستال ناخمن آلمان. شهر و همه آدمها و خيابونها و اتوبانها و پاركها و پيادهروها و همه اشياء و بود و نبودش توی اين آخرين روزها برات يه جوری عزيزدوردونه ميشن. تعريف كردنی نيست، بايد توی موقعيتش باشی تا بفهمی چی ميگم. بايد هر جا كه ميری و هر دوست و رفيق و قوم و خويشی رو كه میبينی بعنوان آخرين بار يه تيك بزنی كنارشون تا اون حس و حالِ تيكهای آخری رو درك كنی. نميدونی، داری تيك ميزنی يا يه ضربدر بزرگ قرمزی كه يه سرش به ناكجاآباد ختم ميشه. دوست داری با همه حس و حال و روح و روانت دوستات رو ببينی، خيابونها رو ببينی، آدمهای رو ببينی، جوبها، درختها، كفترها، مغازهها، ترازوها، سوپورها، رستورانها، كلاغها، كافیشاپها و خلاصه، همه و همه رو ببينی. دوست داری همه وجودت چشم بشه تا همه صحنهها و تصاوير رو سيو كنی و بعدها توی خلوتت اونها رو هی ببينی. هی ببينی. يه بار، دو بار، ده بار، صد بار ..... خدايا اين راه چرا اينقدر طولانی شده؟!
وقتی قرار ميشه دونه دونه، آدمها رو به آغوش بكشی، اونوقته كه ديگه نَفست در نمياد. بدمصب انگاری همه غم عالم و آدم مياد و تلنبار ميشه روی اون دلِ صاحبمردهای كه نميدونی بهونه كی و چی رو ميگيره. حال و روز مامان كه اصلاً خوب نبود. خيلی وقتها منتظر بود كه به بهونهای بزنه زير گريه. بقيه هم دست كمی از اون نداشتند. هر حرف و هر كلامی كه گفته ميشد و هر تيكهای كه قرار بود بره توی اون چمدونها ميتونست بهونهای باشه برای يه گريه بیبهونه. سخته. همه وجودت، همه دار و ندارت، همه هست و نيست و داشتهها و نداشتههات بشه به اندازه دو تا چمدون 23 كيلويی! اينهمه آدم، اينهمه خاطره، اينهمه رويا، اينهمه شهر، جاده، خيابون و بيابون و كوه و دريا رو چه جوری بچپونی توی دو تا چمدون؟! سخته. اينهمه ريشه، كندنش از زمين به همين راحتی ممكن نميشه. سخته. اصلاً قرارمون هم اين نبود. ما كجا، اونجا كجا؟! اَه كه چقدر دلمون برای اين گربه آروم و محجوب تنگ ميشه... تنگ ميشه؟! آره ميدونم كه تنگ ميشه. لامصب همين الان، هنوز نرفته انگاری كه سالهاست دلت رو توی يكی از اون كوچههای بَل و باريك آشتیكنون اون تَهتَههای شهر جا گذاشتی. لای اون شببوها، لای اون پيچهای امينالدوله، لای اون ياسهايی كه هيچ وقت راز اينكه چرا فقط شبها بو ميدند رو نفهميدی. خيلی چيزها رو جا گذاشتی. اينجا كه بودی دلخوش همه اون وصله پينههايی بودی كه مَرهم بود و باهاش زندگی ميكردی ولی حالا بايد همه رو جا بذاری و دل بكنی. همه رو، حتی اون وصله پينههايی رو كه سالها بهونهای بود برای موندن و بودن. آره، ميدونی كه دلت تنگ ميشه. آخه يكی، دو تا، سه تا، ده تا، صد تا، هزار تا كه نيست. اون مثبت بینهايتی كه توی كتابهای رياضی دبيرستان ميخوندی حالا ديگه اينجا به دردت ميخوره. دو سه روز پيش رفتم و با بابا خداحافظی كردم. نتونستم بفهمم نظرش چيه. جرأت نكردم زل بزنم توی چشمهاش و بهش بگم دارم ميرم ولی گفتم، شايد تا يه مدتی ديگه نتونم بيام و ببينمش. بهش گفتم شبهای جمعه، ديگه منتظرم نباشه. بهش گفتم اين نيومدن رو نذاره پای بیمعرفتيم. بهش گفتم، ميدونم قرارمون اين نبود ولی يه جاهايی زور تقدير و يا شايد منطق، خيلی بيشتر از اون چيزيه كه بشه بهش فكر كرد. خيلی چيزها بهش گفتم. نميدونم اگه يه عصر دلگير پنجشنبه دلم گرفت كجا برم. نميدونم وقتی دلم در كنار هزار و يه بهونه، بهونه بابام رو هم گرفت پای كدوم سنگ و كدوم قبر دردل كنم. نميدونم از اونجا هم ميشه فاتحه خوند؟! نميدونم اونها هم عصرهای پنجشنبه دارند؟! نميدونم اين روزها و اين واژهها، اونجا هم طعم و مزه دارند؟! خدايا اين راه چرا اينقدر طولانی شده؟!
اين پاييز همينجوری هم غم داره وقتی هم كه تنگ غروب باشه و آوای ربنّا و اذان مغرب باهاش قاطی ميشه كه ديگه جمع و جور كردن اين دل صاحبمُرده كه دَم رفتن هوای همه چيز رو ميكنه خيلی سخت ميشه. بدمصب دَم رفتن كه ميشه گـُه گيجه ميگيری چيكار كنی. چیها رو ببری و چیها رو نبری. دفتر كلاس اول دبستانت، اون دستخط كج و كولهات، نقاشیها، كاردستیها، صد آفرين و هزار آفرينها، حكمها و مدالهای رنگاوارنگی كه يه زمون همه رو به در و ديوار آويزون كرده بودی، كلی روزنامه ورزشی كه اسمت و عكسهای اون موقع كه توی تيمهای مختلف بازی كرده بودی رو چاپ كرده بود، فايلهای كامپيوتری، عكسهات. چيزهایی رو كه سالها از اين خونه به اون خونه و از اين كارتن به اون كارتن با خودت اينور اونور كشوندی اينجا ديگه بايد تكليفش معلوم بشه. دو تا چمدون 23 كيلويی نه يارای تحمل اينهمه خاطره رو داره و نه تو ميتونی دل بكنی از اين همه اشياءيی كه يه زمون تموم دلخوشیهای زندگيت بوده. مامان بزرگم رو كه بغل كردم گفت، كيوان تو هم رفتی. گفتم، زياد دور نيست. خدا بخواد زود برمیگردم. نگاهم كرد و گفت، دور نيست؟! داری ميری اون سر دنيا، اونوقت ميگی دور نيست؟! ميدونی الان كه اينجا شبه اونجا روزه. راست میگفت دارم ميرم اون سر دنيا. اون سر ناكجاآباد. تا حالا خيلیها رو تا پای اون ديوار شيشهای مهرآباد بدرقه كرده بودم، بغلشون كرده بودم، ولی شايد هيچ وقت تصور اينكه يه روزی خودم هم سوار اون هواپيماهای سفيد بشم و برم اون سر دنيا رو نمیكردم. اينبار مسافر چمدون بدست قصه ما، كسی نيست جز خودم و همسر عزيز و دوستداشتنیم. در معادلات ساده زندگی ما، اينبار كفه ترازو به رفتن سنگينی كرد. گذاشتن و گذشتن از ايران و همه اونچه كه به ايران تعلق داره نه ممكنه و نه شدنی ولی يه وقتهايی برای رسيدن به هدفت بايد كوچ كنی بايد بتونی پرواز كنی. خدايا اين راه چرا اينقدر طولانی شده؟!
با خيلی از دوستان خداحافظی نكردم. نتونستم. نه حضوری و نه حتی تلفنی. هميشه از خداحافظیهای اينجوری بدم ميومد. دلم نيومد به خيلیها زنگ بزنم، شايد فقط و فقط بخاطر خودم. دوست نداشتم اين دم آخری صِدام بلرزه. دوست نداشتم خودم و بقيه ناراحت بشند. بگذار فقط همون خاطرات خوب باقی بمونه. بگذار فقط .... اصلاً ولش كن، بگذريم. اين روزهای آخری، آدم خيلی بیحوصله ميشه. خودخواه ميشه. بداخلاق ميشه. شايد هم بايد به همه آدمهايی كه مجبورند تموم زندگیشون رو بچپونند توی دو تا چمدون، يه كمی بيشتر از اين حق داد.