چهارشنبه، ۱۵ شهريور ۱۳۸۵

نميدونم چرا حس می‌كنم روزهای اين موقع سال يه جوریه. يه جوره خاص. يه حس و حال و يه طعم گسی داره. شده عينهو موزهايی كه ظاهرش رنگ و لعاب و ريخت و قيافه داره ولی وقتی ميخوریش انگاری داری خيار ميخوری. حس می‌كنم هميشه و هر سال از اواسط شهريور تا اواسط مهر، روزها و حال و هواش توی يه بلاتكليفی بسر ميبرند. يه جور برزخ. يه جور لنگ در هوايی. يه جور سردرگمی. نه بهشتی‌يند و نه جهنمی. نه تابستونی‌يند و نه پائيز و خزونی. از يه طرف گيـر روزهای گرم و داغ تابستونند و از يه طرف مشتاق رسيدن نم بارون. نه روشون ميشه از تابستون دل بكنند و نه ديگه طاقت دوری از رنگ و بوی پائيز رو دارند. حس ميكنم منهم برزخی شدم. حس ميكنم منهم لنگ در هوا شدم. منهم سردرگم شدم. يه سرت گيره به همه اون روزهای داغ تابستونی كه لحظه‌لحظه‌اش رو مزمزه كردی، باهاش زندگی كردی، تبدار شدی، عرق كردی و ظهرهای گرمش با قوی‌قوی ياكريم‌ها خوابيدی و يه سرت هم گيره اون حس و حال روزهای پائيزی كه داره نمور نمور ميرسه. اون نَم‌نَم‌ها، اون بارون‌ها، اون خِش‌خِش‌ها، اون رنگ‌ها و غم‌ها و غروب‌ها و دَلنگ دَلنگ زنگ مدرسه‌ها.

يه چند وقته درگيری‌های كاريم خيلی زياد شده. سرم شلوغ پلوغه. بلاتكليفی هوای خاص شهريور نيز مزيد بر علّت شده كه آدم همچين بفهمی نفهمی سست و كرخت بشه. نمی‌دونم، شايد داريم بزرگ ميشيم. شايد داريم قد می‌كشيم. شايد همه اين دردها واسه اينه كه داريم دندون عقل‌ در مياريم. شايد با رسيدن پائيز و آب‌لَمبُو كردن دو تا از اون انارهای قرمز ساوه همه اين روزهای گرم تابستونی رو فراموش كنيم. شايد با باريدن اولين گـُل‌نـَم بارون، يه كمی از اين حال و احوال دربياييم. شايد زنگ مدرسه‌ها كه بصدا دربياد و يه نيمچه ‌سوز صبحگاهی بخوره توی سر و صورت‌مون و يه پياده‌روی روی برگهای خزون‌زده كنيم همه اين روزهای بی‌حوصله رو فراموش كنيم. شايد صدای اون خش‌خش برگها بتونه خيلی چيزها رو حل كنه.

فكر می‌كنم تا يه مدتی نتونم بطور مرتب اينجا رو آپديت كنم. در كنار همه مشكلات كاری روزانه، چند تا كار نصفه نيمه هم مونده كه بايد به يه سرانجامی برسونم‌شون و همه اينها وقت‌گير و زمانبره. بنابراين فرصت كنم حتماً می‌نويسم ولی شايد تا يه مدتی، خيلی ديـر به ديـر.

دوشنبه، ۱۳ شهريور ۱۳۸۵

ظاهراً تعداد آدمهايی كه هر روز سوار هواپيما ميشن و ترك وطن می‌كنند، يه جورايی رابطه مستقيم پيدا كرده با تعداد توپولوف‌هايی كه هی تـِلپ و تلوپ از آسمون سقوط ميكنه. ديگه عادت كرديم، هم به رفتن و شمردن آدمهايی كه اون پله برقی مهرآباد با خودش ميبره و ديگه نميدونی تا كی بايد چشم انتظار برگشت‌شون باشی و هم به افتادن و شمردن هواپيماهايی كه معلوم نيست چه مرگ‌شونه و پرواز باهاشون بدون گفتن حمد و سوره و تشهّد ممكن و ميسور نيست. اينقدری عادت كرديم كه ديگه حتی حال و حوصله نداريم توی آرشيومون رو هم نگاه كنيم و ببينيم توی سقوط هواپيمای قبلی چی نوشتيم. اينقدری عادت كرديم كه ديگه برامون فرقی نداره بخواهيم بگيم دوباره كی رفته و كجا رفته و چرا رفته. ديگه حتی حال و حوصله اينكه بخواهيم بگرديم و ببينيم واسه اون قبلی‌ها كه رفتند چی نوشتيم رو هم نداريم. عادت كرديم و چه عجيب، عجين شده سرنوشت آدمهايی كه ترك وطن می‌كنند با اين توپولوف‌های روسی كه عينهو ناقوس مرگ، دم گوش‌مون منتظره يه بهونه‌اند تا گوشخراش‌ترين آهنگ دنيا رو بصدا دربيارنند.

پس اينبار نيز منتظر میمونيم و چشم انتظار. دعا می‌كنيم و راز و نياز. ظاهراً نه ميشه از رفتن اونهايی كه همه منطق و احساس‌شون رو ريختند روی كفه ترازو و حالا ديگه تصميم گرفتن مهاجر بشن و بار سفر رو بستن، جلوگيری كنيم و نه از سقوط هواپيماهای فوكر و توپولوف و ايرباس و هزار و يك كوفت و زهرمار ديگه. پس منتظر ميمونيم و شمارش معكوس رو شروع می‌كنيم. شمارش معكوس رو شروع می‌كنيم و به ازای هر شماره دعا می‌كنيم و از خدا می‌خواهيم كه ديگه هيچ هواپيمايی توی آسمون اين مملكت تن و بدنش نلرزه و شاهد هيچ سقوطی نباشيم و با نگاه‌مون بدرقه می‌كنيم آخرين قدمهای لرزون اون مسافر چمدون بدست رو كه با تمام عقل و منطق باز هم پای اون پله‌های برقی مهرآباد تن و بدنش ميلرزه. اينبار مريم گلی رفت، پس منتظر ميمونيم تا ببينيم مسافر بعدی كيه.

شنبه، ۱۱ شهريور ۱۳۸۵

و اما چون شاید حوصله‌تون سر رفته باشه امروز می‌خواهم براتون یه قصه بگم. یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. این قصه مال خیلی دوردورا نیست. مال دوران شاه وزوزک نیست. مال همین دوره زمونه خودمونه. مال همین روزهاست که داریم توش دست و پا میزنیم. مال همین آدمهایی که ادعای آدم بودن‌شون گوش فلک رو کر کرده و باسن الاغ بیچاره رو جـِرواجـر. داستان من و تو و اونی که بظاهر همه آدم هستیم و در مسابقه آدمیت می‌خواهیم هر چه زودتر به خط پایان برسیم ولی به انسان که هیچ، هنوز به خیلی از حیوونها هم بدهکاریم. پس بریم سر اصل داستان ببینیم قصه چیه.

حتماً خیلی‌هاتون میدونید که تقریباً چهار سالی هست وبلاگ می‌نویسم و هر چقدر نوشتن رو دوست دارم به همون نسبت کامنت خواننده‌ها رو هم دوست دارم. هیچ وقت دوست نداشتم توی این محیط یه رابطه یک طرفه حاکم باشه. تا همین تقریباً یک ماه پیش کامنت‌های وبلاگم باز بود و هر کسی هر آنچه رو که دوست داشت می‌نوشت. توی این چهار سال کمتر پیش اومده بود که بخواهم کامنتی رو پاک کنم مگر اینکه به خودم یا شخص دیگه‌ای توهینی شده بود. یک ماه پیش بواسطه حضور یه آدم که البته بعید بدونم آدم باشه و باید توی ژنتیکش شک کرد و یک بار کروموزم‌هاش رو شمرد چون فکر کنم با تخفیف نهایتاً به چهار پنج تا کروموزم برسه، مجبور شدم کامنت‌ها رو ببندم و بعد از اینکه خودم اونها رو تأیید کردم اون کامنت‌ها به معرض نمایش دربیاد. کاری که بعضی از دوستان بلاگر دیگه هم بخاطر وجود مزاحمت‌های اینچنینی انجام دادند. کامنت‌های ثبت شده قبلی نشون‌دهنده اینه که هیچ وقت دنبال تعریف و تمجید نبودم بلکه همه اونهایی که ازم انتقاد کردند نیز تأیید کردم و توی کامنت‌دونی حی و حاضر وجود داره.

عصر پنج شنبه ایمیلی از طرف نیلوفر خانم ظاهراً برای بعضی از دوستانی که وبلاگ‌شون توی لینک‌های من هست فرستاده میشه با این مضمون که ایهالناس چه نشستید که این کیوان از پشت یک سوم که ادعا میکنه آدم خیلی خوب و باوجدانی هستش با من ارتباط داشته و این فقط دم از مردونگی میزنه و نامردی بیش نیست! البته بنده خدا خودش همون اول ایمیل گفته که به احتمال زیاد برای کسانی که این ایمیل رو میفرسته اونها این مطالب رو باور نمی‌کنند ولی خب باز تلاش خودش رو کرده که چهره پلید کیوان از پشت یک سوم رو برای همگان روشن کنه. البته مثل اینکه بنده خدا من رو هم خیلی دوست داشته و این شکست عشقی براش خیلی گرون تموم شده و اینجور که نوشته دو سه روزه که همش در حال گریه و زاری و مویه است. لحن و بیانی کودکانه که چه عرض کنم کاملاً احمقانه.

عصر پنجشنبه در حالیکه داشتم با یکی از دوستان چت میکردم، همون دیوانه زنجیری که توی کامنتها فحش میداد و ظاهراً بیمار روانیه و جون میده به مرحوم هیچکاک معرفی بشه تا توی فیلم روانی 2 بازی کنه پس از مدتها دوباره سر و کله‌اش پیدا شد و با همون ادبیات خاص خودش که بخوبی نشون‌دهنده شخصیت والا و متعالیش هست پس از بد و بیراه، یک دفعه از حال نیلوفر خانم قصه ما پرسید و اینکه چرا من باهاش اینجوری برخورد کردم و الان هم اون رو به حال خودش ول کردم. داستان خیلی جالب شد. دیوانه زنجیری با اینکه میدونست دیگه نمیتونه کامنت بد و بیراه بذاره ولی باز هم از تلاشش دست نکشیده بود و تا مدتی این کامنت‌های کذایی رو برام می‌نوشت که اونها رو پاک می‌کردم، اینبار با اسم نیلوفر برای برخی از دوستان ایمیل فرستاده بود ولی بنده خدا یادش رفته بود وقتی با اسم و آیدی یاهو مسنجر ( همون اسمی که باهاش کامنت میذاشت و گویا اسم و فامیلی اصلی خودش هم هست ) داره برای من آفلاین و فحش مینویسه باید خودش رو بزنه به خریت و هیچ اسمی از ایمیل نیلوفر نیاره چون اون نه بلاگر بود و نه در لینک‌های من جا داشته که ظرف کمتر از یکساعت از این ایمیل مطلع شده باشه. داستان بقدری بچه‌گونه و احمقانه است که موجب خنده دوستان شده. در پایان ایمیل هم تأکید داشته چون میدونسته که کسی این حرفها رو باور نمیکنه بنابراین کیوان رو بخدا سپرده و آرزو کرده که انشالله کیوان تقاصش رو پس بده. بنظرم برای اینکه دعای این بنده خدا که گویا از مـُخ آزاده، زودتر برآورده بشه جا داره ما هم دست‌هامون رو رو به آسمون دراز کنیم و از خدا بخواهیم اگه اون چیزهایی رو که این گفته حتی 1% هم درست بوده انشالله خداوند، کیوان از پشت یک سوم رو همین امروز شَقه شَقه کنه و به دیار عدم بفرسته ولی اگه اون ایمیل کذب بود و دروغ، خواهر مادر هر چی آدم دروغگو رو ..... !

همه ما بارها گفتیم و نوشتیم و خوندیم و میدونیم که متأسفانه همیشه سالها از ورود یه تکنولوژی میگذره و پس از مدتی فرهنگ استفاده‌اش وارد میشه. جاری شدن فرهنگ هم توی اجتماع، کاری طولانی و زمانبره. اینترنت هم یکی از اون چیزهایی بوده که تقریباً نزدیک به 7-8 ساله عمومی شده ولی هنوز خیلی از ماها بدرستی فرهنگ استفاده‌اش رو یاد نگرفتیم. توی این محیط مجازی که به راحتی منِ نعره خر با دومتر قد و یه لنگ و پاچه دراز و پشم‌آلو و نیم کیلو ریش و سبیل میتونم یه آیدی با اسم الناز و گلناز و رزیتا درست کنم و ظرف یک‌دقیقه تموم جنسیت و ماهیت و ملیت و قومیت خودم رو عوض کنم، میتونه بهترین جا برای نشون دادن طینت و فطرت اصلی آدمی باشه. صبح شاهرخ هستم، ظهر گلاره، بعد از نهار آرش، غروب بهنوش، قبل از شام شهرام و بعد از شام گلنوش.

خیلی از ماهایی که وبلاگ می‌نویسیم و بدون تعارف اینقدر هم راحت و روون و دلنشین می‌نویسیم که روزی 400-500 نفر خواننده داشته باشیم حداقل این شهامت رو داشتیم که به این محیط مجازی بی‌معرفت و همه شما آدمهایی که اونور این دیوار شیشه‌ای نشستید و هیچ چیزی هم ازتون نمی‌دونیم اعتماد کنیم و از زندگی‌مون، نقطه نظرات‌مون، دغدغه‌هامون، مشکلات خودمون و اجتماع‌مون بنویسم و خودمون رو به نقد بکشیم. کار کمی نیست بیایی جلو پونصد نفر آدم با جنسیت، سطح سواد، تحصیلات، سطح طبقاتی و سطح شعور مختلف بشینی و بگی من نظرم در رابطه با فلان مسئله اینه حالا شما هم بیایید و این نظر من رو نقد کنید، پیشنهاد کنید و ازم انتقاد کنید.

نه همین لباس زیباست نشان آدمیت. توی دنیای واقعی کم نداریم آدمهایی رو که فقط شکل و شمایل و نمای ظاهری از آدمیت دارند و اون رخت و لباس بدجوری توی تن و بدن‌شون زار میزنه و از دور داد میزنه که عاریه است حالا که دیگه توی این محیط مجازی که سگ صاحبش رو نمی‌شناسه و جنگلی بیش نیست، حتی دیگه ظاهر و لباس هم مهم نیست. ننه و بابا و تحصیلات و شخصیت اجتماعی که دیگه باقالی به چند منه! آدمی و آدمیت کار خیلی خیلی سختیه. فرقی هم نداره توی دنیای واقعی باشی و یا توی دنیای مجازی ولی مثل اینکه توی این دنیای مجازی آدمهای مشنگ و روانی همچین کم هم نیستند.