سه شنبه، ۷ شهريور ۱۳۸۵

فكر می‌كنم بعد از نمايشگاه امسال كتاب كـَك سلينجر بدجوری افتاده توی تنبون بعضی از كتابخونها. از سلينجر و آثارش شنيده بودم ولی ازش چيزی نخونده بودم و اصلاً نميدونستم اين بابا زنه يا مرد. اين روزها ريخت و قيافه و اسم و كار و كردار آدمها جوری شده كه تا شلوارشون رو نكشی پايين متوجه جنسيت‌شون نميشی! فكر كنم بواسطه همون كك و اپيدمی و احتمالاً بخاطر برطرف شدن حس كنجكاوی و پی بردن به جنسيت رفيق‌ ذكر شده سطور بالا منهم علاقمند شدم به آثار سلينجر نوكی بزنم. بخاطر همين موضوع، سه تا كتاب خريدم تا ما هم هر وقت جايی صحبت از اين پير فرزانه شد بتونيم اِهن و تولوپی كرده و سينه‌ای صاف كنيم و خودی نشون بديم كه بله، سلينجر چنان است و چونان و در ادبيات معاصر نقشی انكارناپذير دارد، به گونه‌ای كه ....

دو بار سعی كردم فرنی و زويی رو تا آخر بخونم ولی هر بار روی صفحه 30-35 موندم و عينهو خر وامونده به گِل، ديگه نتونستم قدم از قدم بردارم. شكل و شمايل داستان خوب بود ولی فكر می‌كنم ترجمه بد كتاب هيچ انگيزه‌ای برای آدم نميذاره تا داستان رو تا آخر دنبال كنه و ببينه چی به سر اون دختر و پسر مياد. در حاليكه همگان می‌گفتند داستانهای سلينجر تموم شده و ديگه كتابی نمی‌نويسه توی نمايشگاه يهويی چشم‌مون به جمال جنگل واژگون روشن شد و اينبار همه متفكرانه بدنبال اين بودند كه ببينند سلينجر اين يكی كتاب رو ديگه از كجاش در آورده! در رابطه با جنگل واژگون ميتونم بگم ( حالا نه اينكه نظر من هم خيلی مهم و كارشناسانه بيان ميشه ) اِااای كتاب بَدك نيست. راستش شايد اگه اسم سلينجر بعنوان نويسنده روی كتاب نبود اون رو هم تا آخر نمی‌خوندم و روی صفحه بيست، كتاب رو می‌بستم و همونجوری تَر و تميز و دست‌نخورده ميذاشتم توی كتابخونه و لابه‌لای كتابهای ديگه ولی خب ديدم ديگه خيلی ضايعه است از آدمی كه اينهمه ازش تعريف و تمجيد ميشه نتونم كتابی بخونم، اينجوری احتمالاً ايراد از من بوده وگرنه اون بنده‌خدا برادريش رو در عرصه ادبيات ثابت كرده. بهرحال خوندن اين كتاب رو مثل كتاب قبلی توصيه نمی‌كنم ولی شايد واسه چُسی اومدن در محافل و مجالس و اينكه آره بابا ما هم اينكاره هستيم و سلينجر‌خون، بد نباشه.

و اما بذاريد اعتراف كنم كه خيلی وقت بود كتابی رو اينجوری با ولع نخونده بودم. شايد بعد از كوری از هيچ كتابی مثل نـاتـور دشـت لذت نبرده بودم. آی قشنگه. آی قشنگه. آی قشنگه. جداً شاهكاريه كه آدم افسوس ميخوره چرا تا حالا نخونده بودش. خدايش، وقتی آدم فكر ميكنه ميبينه خداوندگار هم بين بنده‌گانش خيلی فرق گذاشته. يكی ميشه يه آدمی مثل سلينجر كه يه كتاب می‌نويسه اينچنينی و در تموم دنيا اثرگذار ميشه، سالها چاپ و به انواع و اقسام زبونهای مختلف ترجمه ميشه و اونوقت يكی هم ميشه استاد معظم، آقای داوودنژاد استاد بلامنازعه و اعجوبه بزرگ سينمای قرن با آثاری چون هشت پا، ملاقات با طوطی و هوو! خلاصه اگه تا حالا ناتور دشت رو نخونديد، حتماً ترجمه نجفی و از سری انتشارات نيلا رو تهيه كنيد. ظاهراً آقای نجفی روی ترجمه كتاب به شكل و شمايلی كه لحن عاميانه و لمپن‌گونه شخصيت داستان حفظ بشه خيلی كار كرده.

يكشنبه، ۵ شهريور ۱۳۸۵

اديسـون سعـی نكـرد عملكـرد شمـع رو بهبـود ببخشـه.

جمعه، ۳ شهريور ۱۳۸۵

خلاصه این ماه مزخرف و طولانی مرداد تموم شد و با تموم شدنش تعطیلات دراز و طولانی تابستونی شرکت که ماشالله از تعطیلات سال نو و عید نوروز چیزی کم نداشت و یه جورایی حتی پوز اون رو هم زده بود به آخرش رسید و اگه خدا بخواد از فردا دوباره شال و کلاه می‌کنیم و میریم سر کار. خیلی جالبه که توی این تقریباً بیست روز تنها چیزی که ذهن خودآگاه و ناخودآگاه من اصلاً به سمت و سوش گرایشی پیدا نکرد، همانا محیط کار و شرکت و تولید بود. من نمیدونم با این تعهدی که تک تک ما ایرانیها نسبت به کارمون داریم چه جوری تا حالا این مملکت سرپا مونده؟! اینهمه شور و اشتیاق و علاقه برای رفتن به سر کار واقعاً وصف ناشدنیه. عینهو بچه کلاس اولی‌ فقط منتظریم زنگ بخوره و مدرسه تعطیل شه و بدو بدو بریم سمت خونه‌هامون.

توی این چند روزی که نرفتم سر کار متوجه شدم این آپارتمانی هم که ما توش زندگی می‌کنیم برخلاف اون چیزی که تا حالا تصور می‌کردیم همچین آپارتمان ساکت و آرومی هم نیست. دقیقاً از ساعت 9 صبح به بعد آپارتمان میشه گاوداری!

از یه خونه صدای جاز و طبل و دُهل میاد جوری که انگاری جیبسی‌کینگ قبول زحمت کرده و اومده اونجا داره برنامه اجرا میکنه. از خونه همسایه بغلی سر و صدای بچه‌ها و مادر گرامی‌شون که تا حالا فکر می‌کردم خانم خیلی متشخصی هستش میاد. خانم سانتی‌مانتال باکلاس عصرگاهی که ظاهراً صبح‌ها توی همون ماهیت اصلی خودش قرار می‌گیره چنون فحش‌های چارواداری خواهر و پدر! به بچه‌های تُخسش میده که با شنیدن اون فحش‌ها و عربده‌ها فکر میکنی نبش دروازه غار وایستادی. من فقط حیرون موندم این خانمه باربی و قلمی این نعره‌ها و عربده‌ها رو از کجاش درمیاره؟! لامصب هر چقدر عصرها خانمه، روزها عینهو دیو تنوره می‌کشه. فکر کنم سیستم صوتی این خانم به صورت دالبی و از یه جایی شارژ میشه؟! این طبقه بالای سر ما هم که ماشالله بزنم به تخته انگاری از ساعت 9 به بعد، در طویله رو باز می‌کنند و یه مشت گاو و گوسفند رو ول می‌کنند توی یه مرتع بدون چوپون. انگار که اومدند توی یه دشت فراخ سیزده بدر! همچین بصورت چهار دست و پا جفتک میندازند که این روزها به همه‌شون شک کردم و تصمیم گرفتم یه روزی بچه‌هاشون رو ببرم آزمایشگاه یه تست کروموزم ازشون بگیرنند ببینم آیا واقعاً اینها بچه آدمیزاد هستند یا با یابو نسبت و قرابتی دارند؟!

دقیقاً صبح‌ها خونه‌شون میشه باغ‌وحش. عرعر و ماما و بع‌بع و واق‌واق. والله بخدا یه موقع صبح یه مهمون بیاد خونه آدم فکر میکنه ما توی گاوداری زندگی می‌کنیم. خلاصه که آپارتمان نگو، بگو کشتی نوح! البته خب این بنده خداها به هوای اینکه ما هر روز صبح زود میریم سرکار ظاهراً متوجه این موضوع نشده بودند که همون موقعی که سه چهار نفری به اتفاق مادر گرامی در حال تمرین اپرای " وحوش در طبیعت " بودند آقا کیوان گـُل توی طبقه پایین خوابیده. بهرحال همسایه‌اند و باید تحمل‌شون کرد. فقط یادم باشه از این به بعد به امور اداری بگم یه رونوشت از برگه مرخصیم هم برای این همسایه بالایی بفرسته که اونها هم در جریان باشند توی این جنگل یه کسی هم طبقه پایین خوابیده.

توی این مدت که تعطیل بودیم کار خاص و مهمی نکردم چون اصلاً قرار هم نبود کار مهمی انجام بدم. صبح‌ها تا ساعت 9-10 می‌خوابیدم و هر وقت که از خواب بیدار میشدم یادم میوفتاد که آدم چقدر باید بدبخت باشه در حالیکه میتونه تا 10 صبح بخوابه اونوقت باید هر روز 5 صبح بیدار شه و بره سر کار. هر چند فکر می‌کنم اگه تعطیلات یه هفته بیشتر ادامه داشت به مرض بستر مبتلا میشدم! این چند وقته دو سه تا فیلم دیدم. چند تایی از رفقای قدیمی رو ملاقات کردم. دارم یکی دو تا کتاب میخونم که اگه تموم شد اینجا در رابطه‌شون می‌نویسم. دیگه همین. آهان جا داره همین جا از ساندویچی ویدا خیابون پاسداران تشکر مخصوص کنم که نزدیک به 20 روز سر ظهر با یه ژامبون گوشت پذیرای قدوم مبارک من بود. الان میتونم بخوبی ادعا کنم آدمیزاد اگه یه ماه پشت سر هم ساندویچ بخوره بدنش کرم نمیذاره ولی بیشتر از یک ماه رو هنوز امتحان نکردم! بهرحال روزگار نشون داده که چه ما بریم سر کار و چه نریم به چرخشش ادامه میده، پس بهتره آق دایی رو هم بکشیم و از فردا بریم شرکت که دیگه حوصله‌مون از این همه تعطیلات سر رفت.

پنجشنبه، ۲ شهريور ۱۳۸۵

معدود دوست و رفیق جدید و قدیمی من ( توی دنیای واقعی ) میدونه که وبلاگ دارم و توی یه همچین محیطی می‌نویسم. چراش بماند واسه یه موقعی که حال و حوصله توضیح دادن داشتم. ولی یکی از رفقهای عزیز که خیلی از جیک و پیک ما رو میدونه و احتمالاً حنامون هم دیگه پیشش رنگی نداره از همون روزهای اول از این محیط خبر داشت و به اتفاق همسر عزیزش اینجا رو میخونند. این دو تا دوست و رفیق عزیز این روزها بواسطه اتفاق خیلی دردناکی عزادارند. مراسم ختمی شنبه توی اصفهان برپاست که تصمیم داشتم برای شرکت در مراسم ختم روز شنبه به اصفهان برم و عصرش هم برگردم ولی بخاطر اینکه خود این عزیزان اصرار خیلی زیادی داشتند که بعلت دوری راه لزومی ندارم به اصفهان برم، قرار بر این شد که وقتی برگشتند تهران به دیدن‌شون بریم که برخلاف میل و خواسته درونیم به حرف‌شون گوش کردم و از سفر به اصفهان منصرف شدم.

سخته، خیلی سخته عزیزی رو از دست دادن. اینجور مواقع آدم کم میاره. نَفس کم میاره. حوصله کم میاره. حس و حال کم میاره. روز و شب کم میاره حتی واژه هم کم میاره. اگه نبود یاد و نام و توکل بخدا نمیدونم چی میشد. بنظرم اینی که بخواهی به اون داغدیده‌ها یه سری جمله‌های ثابت و کلیشه‌ای بگی " انشالله غم آخرتون باشه. غم نبینید. ما رو در غم خودتون شریک بدونید. هر چی خاک اون مرحومه به عمر شما اضافه بشه و .... " چیزی از بار غم سنگین اونها کم نمیکنه. بنظرم اینجور مواقع نباید هیچی گفت. هیچی هیچی. باید ساکت بود و آروم گریه کرد. ساکت و آروم.

مهرداد و فتانه عزیز، ظاهراً اینبار تقدیر الهی زودتر از گریه‌های ملتمسانه ما به خط پایان رسید. مطمئن باشید در چند روزی که گذشت، لحظه لحظه‌اش بیاد شما بودیم. فتانه جان، اگر تلفنی نکردیم و تسلیتی نگفتیم چون هم باور نداشتیم و پذیرشش برامون سخت بود و هم دردناک بود شنیدن هق‌هق گریه‌های خسته تو و هم اعتراف می‌کنیم که ما هم کم آوردیم حتی اینبار واژه‌ هم کم آوردیم. بنابراین هیچی نمیگیم. هیچی هیچی.

چهارشنبه، ۱ شهريور ۱۳۸۵

از خیلی وقت پیشترها سینما و حال و هواش رو دوست داشتم. معمولاً اوقاتی که با دوستان از مدرسه جیم میشدم که عمدتاً به روزهای اوایل مهر که هنوز معلم نداشتیم و کلاسها درست حسابی تشکیل نشده بود منتهی میشد، می‌رفتیم سینما. اون موقع‌ها در قید و بند اِفه چُس و کلاس و تعداد ستاره‌ها و سیستم صوتی سینما نبودم و این چیزها اصلاً برام مهم نبود یعنی راستش فهم و شعورمون هم به این چیزها قد نمیداد. مجموع سواد همه‌ اونایی که از مدرسه در رفته بودیم رو میذاشتی روی هم سیکل هم نمیشد! فقط دنبال یه جایی بودیم که فیلمی پخش بشه و یکی دو ساعتی فارغ از جار و جنجال کوچه و خیابون و بوق و ماشین و ناظم و معلم و چوبکی و آب‌حوضی باشیم بنابراین هر سینمای با ستاره و بی‌ستاره برامون غنیمتی بود. اوایل، سینمای خیابون پیروزی و میدون شهدا و بهارستان و بعداً که بزرگتر شدیم و یه کمی دل و جرات پیدا کردیم که از خونه دورتر شیم فهمیدیم هستند سینماهایی که جای آدم حسابی‌ها هست و دیگه پاتوق‌مون اونجاها شد. سینما بود و خِش‌خش چیپس و پفک و پلاستیک و تَلق‌تُلوقِ شکستن تخمه و بدتر از همه دود و بوی سیگاری که خیلی وقتها فضا رو مسموم و غیر قابل تحمل میکرد ولی بی‌کله‌تر از اونی بودیم که اصلاً این چیزها بخواد واسه‌مون مهم باشه. دود سیگار، سینما رو عینهو پیچ و خم‌های سیاه‌بیشه مه‌آلود و خاطره‌انگیز میکرد و اون نور آپارت خیلی مردونگی میکرد که میتونست خودش رو از لابه‌لای اون همه دود به پرده برسونه و تصویری رو مشخص کنه.

چند سالی هست که آبونه مجله فیلم و یکی دوتا مجله سینمایی دیگه هستم. صفحات سینمایی روزنامه‌ها رو میخونم و احتمالاً هم دیدین که تقریباً همیشه به صفحله سینمایی شرق لینک میدم. همه اینها رو گفتم که نهایتاً بگم با همه این اوصاف خیلی از اصطلاحات و تکنیک‌های سینما حالیم نیست. چیزی از میزانسن و دکوپاژ و میکس و تدوین و سینه موبیل نمیدونم. اگه میرم سینما و فیلمی رو میبینم، با چراغ قوه دنبال اون زوایای خاصی که حتی خود کارگردان هم ندیده نیستم. میرم فیلم رو ببینم و ازش لذت ببرم. وقتی توی فیلم طرف به اون یکی رفیقش میگه، پس امشب با هم بریم شام بخوریم، تفسیرهای فیلسوفانه آنچنانی نمیکنم که در اینجا، منظور از شام یعنی حرکت جوهری که نشون‌دهنده اینه که جهان هستی در نقطه‌ای بی‌نهایت بواسطه سرعت الکترو مغناطیسی که در لایه‌های بیرونی جو قرار داره و ....... بابا یارو گرسنه بود گفت بریم شام بخوریم این دیگه اینهمه توضیح و تفسیر ماورایی نداره! بنابراین همونجوری که توی دیدن فیلم، کارگردان و هنرپیشه‌ها برام خیلی مهم هستند و گزیده انتخاب میکنم و به سینما میرم ولی وقتی هم که توی سالن سینما روی صندلی لم دادم دیگه سعی میکنم از دیدن فیلم لذت ببرم.

فکر کنم با انتقاد و یا شبهه‌انتقادهایی که این روزها از فیلم به نام پدر میشه اگه بیام و بگم فیلم رو دیدم و به حد خیلی زیادی هم از دیدنش لذت بردم خیلی بی‌کلاسی باشه؟! ولی عیبی نداره میگم و با شهامت هم میگم. منی که میام و میگم ابراهیم تاتلیس گوش میکنم پس از این هم نباید ترسی داشته باشم که بگم اینبار نیز از دیدن فیلم حاتمی‌کیا لذت بردم. پریروز تک و تنها ( روی این تک و تنهاش تاکید خاصی دارم. بعضیها بهش دقت بیشتری بکنند! ) توی سینما فرهنگ به نام پدر رو دیدم و خیلی هم ازش خوشم اومد. هر چند شاید خیلی از دیالوگ‌ها و حرف‌ها و شخصیت‌ها به نوعی تکراری باشه و حس کنی خیلی از اینها رو قبلاً توی فیلم‌های آژانس شیشه‌ای و موج مرده و از دهن حاج کاظم و سردار راشد شنیدی ولی گفتن و شنیدن بعضی از حرف‌ها ولو اینکه تکراری هم باشه و بارها و بارها شنیده باشی باز هم قشنگ و لذتبخشه. اینبار باز هم حاتمی‌کیا از جنگ و عوامل مخرب و اثرات سوء اون بر نسل‌های پس از جنگ میگه. قصه و روایتی دیدنی و شنیدنی که بنظرم چهره زشت و کریه جنگ رو بدون حتی یه صحنه جنگی به خوبی نشون میده. نمیخوام فیلم رو تجزیه تحلیل کنم که اصلاً در قد و قواره اینکار نیستم. ولی اونجایی که ناصر تک و تنها با موتور در حال حرکت و یه کامیون هم پشت سرش قرار داره، اونجایی که از بالای تپه به سمت پایین میاد و میخوره زمین و یا صحنه‌ای که بالای تپه با خدا راز و نیاز میکنه هم از نظر تکنیکی و هم از لحاظ تاکتیکی! واقعاً ارزشمنده.

هر چند پرویز پرستویی توی این فیلم دوباره خودش رو تکرار میکنه ولی من که از دیدن بازیهاش لذت میبرم. به نظرم کامبیز دیرباز و مهرداد ضیایی هم خوب بودند. از بازی گلیشفته فراهانی و بخصوص مهتاب نصیرپور خوشم نیومد. فکر میکنم ضیایی و افشین هاشمی توی تئاتر بمراتب بهتر و حرفه‌ای‌تر از سینما عمل میکنند. و اما چیزی که اصلاً با خلق و خو و مرام و مسلک و کلاس و شخصیت این فیلم همخونی نداره اون تبلیغ خیلی خیلی خیلی مستقیم موبایل سامسونگ که بدجوری میره روی اعصاب و روان آدم. عینهو این زیر نویس‌های تلویزیون موقع پخش مسابقات فوتبال این موبایل های بی‌ریخت سامسونگ هم هی زر و زر زنگ میزنه و یه ضد تبلیغ اساسی میشه واسه این گوشی‌ها. خلاصه که به نام پدر رو دیدم و خیلی هم ازش خوشم اومد ولی هر جوری فکر کردم وجود این تبلیغ اعصاب خردکن سامسونگ رو توی فیلم حاتمی‌کیا نتونستم بفهمم.

يكشنبه، ۲۹ مرداد ۱۳۸۵

میدونی، اینهایی که اینجاست یه سری نوشته‌های بی‌سر و ته‌. یه سری دری‌وری. گفته بودم اینها یه پازل نیست که بخواهی وقت بذاری و زرنگی کنی و دنبال تیکه‌هاش بگردی و وقتی چیدیش کنار هم فکر کنی شق‌القمر کردی و لبخند گم شده ژوکوند یا حواری خائن شام آخر رو کشف کردی. اینها یه سری واژه و کلمه و جمله‌های دربه‌دره معلق توی فضاست که همینجور بی‌هدف عینهو یه رعد و برق از ذهن میگذره. یه رعد و برقی که دیده میشه ولی شاید توی همون موقع به چشم خیلی‌ها که فنجون قهوه‌شون دست‌شونه و ازون بالا دارند چشم‌انداز تهرون رو می‌بینند اصلاً نیاد. پس نمیشه بهش استناد کرد. نمیشه ازش یه بهونه ساخت. نمیشه ازش یه دستاویز ساخت و باهاش الاکلنگ بازی کرد و توی یه اقدام غیرمنصفانه من رو نشوند این سر الاکلنگ و اونوقت همه شماها برید بشینید اون یکی سرش. اینجور قضاوت کردن همیشه یه جاش میلنگه چون اون موقع که من پایینم شماها بالائید و اون وقت که من بالام شماها دارید از این پایین یه جاهای دیگه من رو تماشا می‌کنید. بواسطه این دری‌وری‌ها که نمیشه پیرهن عثمون رو به زور کرد توی تن و بدن خلق‌الله. یه سری چیزها زوری نیست. فشار که بیاری از یه جای دیگه‌اش میزنه بیرون. تاول نیست که بترکونی و دیگه بهش فکر نکنی. هر چیزی جنبه میخواد و اندازه و ظرفیت. هـُل اضافی جر میده و پاره میکنه همه اون تار و پودی رو که سالها طول کشیده تا رج به رج بافته بشه.

بنابراین اصلاً نباید بهش فکر کرد. گفته بودم این گل واژه‌ها همینجوری عینهو یه دل‌پیچه یهویی میاد و رد میشه. حالا بعضی وقتها یه مشنگی مثل من پیدا میشه که ورمیداره و اونها رو روی در و دیوار مینویسه، پس زیاد جدی نگیرش. این دل دردها با یه چایی نبات آروم میشه. مرگ که نیست درمون نداشته باشه. دل درده دیگه. خودش میگیره و خودش هم خوب میشه. هم‌قد شدن سخته. هم‌اندازه شدن درده. هم‌افق شدن یه چیزی تو مایه‌های سفر به ناکجا آباده. دیدی میگن در راستای خط افق به پیش، خب اونها سربازند و مجبور، اگه نرن با پس‌گردنی و اُردنگی می‌برندشون. اگه ترخیص شدی و تونستی زل بزنی توی چشم‌های خورشید و در راستای خط افق گام برداشتی درسته. دل درده دیگه یهویی میگیره یهویی هم خودش ول میکنه. ولی خب خودمونیم، لامصب انگاری درد زایمونه همچین به پـَک و پهلوت فشار میاره که انگاری نصفه شبی میخواهی دو قلو بزایی. عیبی نداره دواش یه چایی نباته، فکر کنم اینها رو گفته بودم؟!

آره این گل‌واژه‌ها همینجوری عینهو حمله ملخ‌ها یهویی سر میرسه. بهشون توجه نکنی و کاری به کاری‌شون نداشته باشی میرن ردِ کار خودشون. اما امان از اون روزی که بخواهی یه کمی سربه‌سرشون بذاری. یهویی یه مزرعه رو شخم میزنند. تا حالا حمله ملخ‌ها رو به یه مزرعه گندم دیدی؟! وحشتناکه. بخواهی ناز و نوازش‌شون کنی عین یه دمل چرکی سر باز میکنه و امان از اون روزی که شهامت این رو پیدا کنند که زل بزنند توی چشمهای خورشید و تصمیم بگیرند دیگه رل مترسک مزرعه گندم رو بازی نکنند، اون موقع است که دیگه کار سخت میشه و هیچ چایی نباتی فایده نداره. البته راستش رو که بخواهی اون چایی نبات‌ها از اول هم افاقه نکرده بود. لامصب دل پیچه همیشه هست. عینهو درد زایمونی میمونه که هیچ وقتی فارغ نمیشی. اگه تا حالا هم بهت نگفته بودم بخاطر این بود که می‌خواستم قهوه‌ات رو بخوری و چشم‌اندازهای تهرون رو ببینی!

شنبه، ۲۸ مرداد ۱۳۸۵

ای گـُه بگیرند این شهر بی‌در و پیکر رو که انگاری ماها نفرین شده ابدی هستیم که باید مادام العمر توی این شهر بی‌سر و پا زندگی کنیم. منظورم تهرونه. تخمه سگ، نه میشه دوریش رو تحمل کرد و نه نزدیکیش رو. دو سه روزه که هوای تهرون خیلی بهتر شده. حالا اینی که میگم بهتر شده فکر نکنید شده عینهو سانفراسیسکو و از فردا شال و کلاه کنید و مرغ و خروس‌تون رو بزنید زیر بغل و راه بیوفتید بیاید تهرون به هوای اینکه اینجا ییلاقه. نه بابا، همین الانش هم که هوا خوب شده و از 40 درجه به 36 درجه رسیده توی روز از هفت جامون عرق میچیکه ولی خب شبهاش خیلی خنک شده. البته احتمالاً هنوز هم وسط‌های شهر، نصفه شبهاش هم مثل روز عینهو جهنم از در و دیوارش گرما میباره ولی خب توی این بـَر و بیابونی که ما هستیم اگه پنجره‌ها رو باز کنیم دیشب که نسیم میومد و امشب انگاری باد قراره همه‌مون رو با خودش ببره اون دنیا! لامصب بادش هم که باد نیست، شده منجیل و انگاری توربین بستند پشت پنجره. نمیدونم چهله تابستون دیگه اینجوری باد اومدن که تموم پرده و مبل و صندلی و لحاف و تشک رو از جا بـکنه نشونه چیه؟!

دیشب با خودم گفتم بعد از دو سه ماه، دیگه امشب کولر روشن نکنم و بجاش پنجره‌ها رو باز کنم و زیر همین وزش روحبخش نسیم بخوابم. تابستون دست و پامون عینهو چوب، خشک و سفت میشه از بس زیر این باد کولر نکبت می‌خوابیم. آقا، دو نصفه شب هی زر و زر ماشین اومد و رد شد. هی ماشین اومد و گاز داد. هی ماشین اومد و بوق زد. هی ماشین اومد و ...... من نمیدونم اینها ننه بابا، زن و شوهر، خواهر برادر، کـَس و کار ندارند که این موقع شب ول خیابونند؟! نه یکی، نه دو تا، نه سه تا، نه صد تا، ای ریدم به اون ..... اگه اوایل نوشتن وبلاگ بود بدون ترس و دلهره سر و کله یه کسی و یا یه جایی از این راننده‌ ماشین‌های نصفه شبی رو انتخاب میکردم و با اجازه‌تون میریدم بهش که هم دلم خـُنک شه و هم اینجوری دل درد نگیرم ولی الان هر جا رو بگم فردا صبح یه قوم و قبیله یا صنف و سندیکا میخواد در باب این ریدن کلی حرف بزنه و نصیحتم کنه بنابراین از خیرش میگذرم. هیچی دیگه، نصفه شبی بلند شدم و با افسوس پنجره رو بستم و مجبور شدم دوباره برم و کولر رو روشن کنم. جداً که توی این تهرون خراب شده باید افسوس وزش نسیم رو هم بخوریم. خلاصه بقول یارو ما میدونستم بدبختیم ولی نه دیگه اینقدر!

الان دارم رادیو گلها رو گوش میکنم. اصلاً نمیدونم اینهایی که به عنوان خواننده و نوازنده معرفی میشن کی هستند و توی چه برهه‌ای از زمان میخوندند و آیا وجود خارجی داشتند یا نه؟! ولی هر چیه از اون ترانه‌هایی که امشب بدجوری به دل میشینه. ضرب و سنتور و توی بیشتر آهنگ‌هاش هم ویلون نقش اول رو بازی میکنه. لامصب بدیش اینه که واسه هر کدومش یه خانم‌هه نیم ساعت دکلمه میکنه و یه ربع هم ساز و سنتور میزنند تا خواننده بیاد بالا. ولی خب وقتی هم خوانندهه میخونه دیگه مگه میشه جلوش رو گرفت. همینجوری میزنه زیر آواز و از اون آهنگ‌های قدیمی کوچه بازاری که صداش رو ول میکنه و چَهچه میزنه و غزل میخونه ..... آی جونوم. ناز نَفست. بدمصب چه ناله‌ای میکنه. امشب انگار بابای همه گروه مرده و همه به اتفاق اومدیم شام غریبون. همچین با سوز و گداز میخونند که اگه خجالت نمی‌کشیدم همین الان یه شکم سیر گریه میکردم. حالا نمیدونم چرا با شنیدن این آهنگها یهویی هوس دیدن فیلم گوزنها رو کردم. نمیدونم نصفه شبی این دیگه چه ویاری بود که گریبونم رو گرفت؟! نمیدونم این دل صاحب مرده دیگه چرا دلش واسه بهروز وثوقی تنگ شده؟! بد جوری هوس گوزنها رو کردم. عاشق اون شخصیت بهروزم. عاشق اون " نمردیم و گوله هم خوردیم " ش هستم.

سه شنبه، ۲۴ مرداد ۱۳۸۵

دیروز صبح دوش گرفتم و تَر و تمیز و اصلاح کرده با موهای ژل‌زده همچین خیلی شیک و باکلاس و جنتلمن‌گونه، پا شدم رفتم دنبال اعتراض به خلافی ماشین. حتماً اونجاهایی رو که پریشب گفتم احتمالاً باید با زره و کلاهخود برم رو یادتونه؟! اگه خواستید برید زره و کلاهخود رو که باید ببرید هیچ، حتماً باید لحاف تشک‌تون رو هم همراه داشته باشید!

دیدم یه سری آدم خسته و کوفته و عرق کرده بیخ دیوار همچین ولوو شدند که بنده خداها انگاری از جنگ جهانی دوم برگشته‌اند. رفتم جلو و ترسون لرزون سلامی کردم و ازشون سیکل اعتراض به خلافی رو پرسیدم که ببینم از کجا باید شروع کنم. دوستان ولوو شده در بیخ سایه تبسمی کردند و گفتند: ای آقا الان که هیچ، باید بری و فردا ساعت 4 صبح تشریف بیاری و توی صف وایستی چون ظاهراً فقط در روز به یه تعداد محدود رسیدگی می‌کنند. اون دوستان هم از شب قبل اونجا جلوس کرده بودند و اینجور که می‌گفتند تا حدود 12 ظهر هم باید وامیستادند تا کارشون انجام بشه. آهی از ته‌ته دل کشیدم و تبسمی کردم و گفتم: ای آقا اصلاً خر ما از کره‌گی دُم نداشت. عیبی نداره ما که شلوار نداریم، همون دو تا دونه‌ای رو هم که می‌خواستیم با تخفیف جریمه‌ها بخریم رو هم نمی‌گیریم. تا حالاش که کون برهنه طی‌طریق نکردیم پس بیخیال اون 50-60 هزار تومنی که قراره تخفیف بگیریم. نه اون پول رو خواستیم و نه یه اعلافی 7-8 ساعته رو. این شد که از دوستان ولوو شده در بیخ دیوار خداحافظی کرده و دوباره مثل یه آقای باکلاس سوار ماشین شدم و عطای بخشش رو به لقاش بخشیدم.

چند سالی هست که نیروی انتظامی با برقراری یه سیستم خوب و درست و همچنین ایجاد دولت الکترونیک باعث شده خیلی از کارها از جمله گرفتن خلافی ماشین، تعویض گواهینامه، گرفتن و تمدید پاسپورت و کارهای اینچنینی خیلی تسریع بشه و مردم از ارائه چنین سرویس‌هایی بسیار راضی و خشنودند. حالا خیلی حیف که نیروی انتظامی نتونه فکری بحال سیستم جریمه‌هایی که در خیلی موارد خودشون هم اذعان دارند که ماموران‌شون اشتباه کردند، بکنه. من که حال و حوصله اون شب‌ زنده‌داری و رفتن توی صف و سر و کله زدن با جماعت رو ندارم و مثل بچه آدم میرم و عین 131 هزار تومن رو توی اولین بانک پرداخت میکنم ولی خداوکیلی همه اون جریمه‌ها به حق نبوده. درسته که سیستم جوری طراحی شده که آدم میتونه نسبت به جریمه‌ها اعتراض کنه ولی اینی که آدم ساعت 4 صبح بره و توی صف وایسته احتمالاً نشون دهنده اینه که یه جای کار ایراد داره و سیستم پرداخت جریمه‌ها جای بازنگری مجدد داره.

دوشنبه، ۲۳ مرداد ۱۳۸۵

بعداً نوشت: ببخشید نصفه شبی مزاحم‌تون شدم و پینک کردم. خواستم خدمت‌تون عرض کنم، ظاهراً با پیگیری استاد احسان مشکل کامنتها حل و سیستم درست شد. حالا، هم من دل و دماغ واسه نوشتن دارم و احتمالاً هم شما واسه خوندن. البته اگه باز کامنتها قر و قمیش نیان!

:: یه دیس کشک بادمجون رو خوردم و در حالیکه سریال نرگس در حال پخشه و گویا مرحوم پوپک گلدره برای آخرین بار ایفای نقش میکنه من توی یه اطاق آروم و ساکت نشستم و در حالیکه یواشکی آروغ یا همون باد گلوی روشنفکرها رو میفرستم به فضای لایتنهای به این فکر میکنم که اگر خداوندگار یه کمی در آفرینش بادمجون ظرافت بخرج میداد و ریخت و قیافه‌اش رو بدینگونه بدهیبت نمیساخت قطعاً اینقدری بادمجون دوست داشتم که تضمینی هر شب بجای شلیل سه چهار تاش رو پوست نکنده میخوردم! روزگاره دیگه، بعد از اینهمه سال آدم از یه چیزی هم که خوشش میاد و میخواد بهش دل ببنده، بادمجون از آب درمیاد. سیاه و دراز و کلفت و بعضی وقتها هم پـُرزدار و زبـر عینهو سمباده.

:: تعطیلات تابستونی شرکت‌ شروع شده. توی این دو سه روز هر کسی میشنوه با صدای بلند میگه: آخ کیوان خوش بحالت که دو هفته استراحت میکنی، الهی کوفتت بشه! ولی بجون خودم نباشه بجون شما، تا الان دریغ از لحظه‌ای استراحت. توی این دو سه روز که عینهو اسب چاپار دویدم. با این تفاوت که قبلاً میرفتم سرکار هم صبحونه توی شرکت میخوردم و هم نهار ولی الان نه دیگه صبحونه‌ای دارم و نه نهار! چند تا کار اداری دارم که گذاشتم توی این تعطیلات انجام بدم. فردا قراره شاخ یکی از دلاورترین‌هاشون رو بشکنم. خلافی ماشین رو گرفتم که 131 هزار تومن شده. یه سری از جریمه‌ها رو اصلاً من انجام ندادم بهمین دلیل میشه اعتراض کرد و من باید احتمالاً واسه فردا، یه زره بپوشم و یه کلاهخود بزارم سرم و برم توی صف اعتراضات. اینجور که شنیدم حدود 40-50 درصد جریمه‌ها کم میشه. توی این فلاکت و بی‌پولی 50-60 هزار تومن هم خودش نعمتیه. باز پول دو تا شلوار یا یه روز مسافرت درمیاد! بعضی از جریمه‌ها خیلی باحاله. مثلاً یه جریمه‌ام برای سبقت غیر مجاز توی جاده فاروج هستش. کسی میدونه فاروج کجای این کشور عزیز قرار داره؟! آخه من تا حالا فاروج ( شیروان ) نرفتم. و یا یکی دیگه از جریمه‌ها سوار کردن سرنشین اضافه بر ظرفیت مجاز در اتوبان همت بوده. بابا آخه چُـس مثقال ماتیز چیه که آدم سرنشین اضافی هم توش سوار کنه. حالا برفرض منهم یه روز هوس کنم کسی رو سوار کنم، قطعاً یه نفر رو سوار میکنم دیگه پنج شیش نفر رو که با هم و همزمان سوار نمیکنم واسه خودم دردسر درست کنم! بنابراین نهایتِ نهایتش توی ماشین من غیر از خودم یه نفر دیگه باشه که خاطرتون جمع اونهم سرنشین اضافه نیست!

:: معمولاً برای من جشنواره سینمایی فجر موقع تعطیلات تابستونی شرکت هستش! توی این مدت که تعطیلم چند باری سینما میرم و از خوش‌شانسی من امسال چند تا فیلمی رو که دوست دارم اکران میشه. امروز رفتم و کافه ستاره رو دیدم. چیز دندون‌گیری نداشت ولی حداقل اون دو ساعتی که آدم توی سینماست اذیت و آزار هم نمیشه. بنابراین ازش خوشم اومد. توقع‌ام از اون همه اسم و رسم هنرپیشه‌ها و سامان مقدم و صحبتهایی که قبل از اکران فیلم شنیده بودم بیشتر از این بود ولی به نظرم میشه با کمی ارفاق بهش نمره قبولی داد. شاید هم این نمره قبولی بواسطه حس خوبی که من همیشه نسبت به پژمان بازغی و حامد بهداد دارم. جای اون ترانه‌ای هم که شاهکار بینش پژوه توی یکی از این کانالهای ماهواره‌ای میخونه بدجوری خالیه. نمیدونم چرا توی فیلم پخش نمیشه. فکر میکنم اگه یه آهنگ با صدای رضا یزدان و یا همون ترانه شاهکار پخش میشد فضای فیلم خیلی قشنگتر میشد. دو تا گزینه‌های بعدی واسه دیدن، فیلمهای طبل بزرگ زیر پای چپ که هنوز فرصت نکردم ببینم و به نام پدر حاتمی کیاست. کسی این روزها سینما نمیره دست من رو هم بگیره با خودش ببره؟!

:: تقریباً نزدیک به یکهفته است سیستم کامنتها مشکل پیدا کرده. ظاهراً همه ویلاگهایی که دات کام هستند این مشکل رو دارند. یعنی هر چند وقت یکبار کامنتهاشون مرخص میشه! به احسان گفتم که استاد فرمودند، اسپم‌های موذی باعث اختلال شدند و قرار شده استاد لطف کنند و به زودی کامنتها رو درست کنند. وبلاگ بدون نظرخواهی و کامنت مثل آش رشته‌ای میمونه که توش رشته نباشه! این ضرب‌المثل رو همین الان نمیدونم از کجام درآوردم وگرنه توی هیچ کدوم از کتب عهد کهن و مدرنیته چنین چیزی ثبت نشده. میدونم بعضی از شماها هم کرم کامنت گذاشتن همه جاتون رو فرا گرفته و چند روزیه بدلیل ننوشتن کامنت یه جاهایی‌تون ورقلمبیده شده ولی والله بخدا من مقصر نیستم شما برید به این آقا احسان بگید شاید حرف شما رو قبول کرد و هر چه زودتر این سیستم کامنت‌دونی رو فعال نمود.

شنبه، ۲۱ مرداد ۱۳۸۵

شیشه‌هاى ماشین بالاست و کولر هوای داخل ماشین رو خنکِ خنک کرده. انگار که از آسمون آتیش میباره. هوا داغه داغه. داغ نگو، بگو جهنم. گرما و شرجی بودن هوا، نَفس کشیدن رو هم سخت کرده. این موقع سال شمال رفتن جز خریّتِ آدمی هیچ چیز دیگه‌ای رو به اثبات نمی‌رسونه. زنی بومی و حدوداً 40 ساله در حالیکه چادرش رو به کمر بسته، یه سبد حصیری رو دوش‌شه و میخواد از وسط بلوار شهر نور بگذره. ماشینها بدون توجه از جلوش رد میشن. هوا خیلی گرمه. پنداری اینی که میگن بهشت و جهنم توی همین دنیاست، راسته. بهش میرسم و ترمزی میکنم. قطرات عرق تموم سر و صورتِ سبزه‌اش رو در بر گرفته. خیس عرق شده. با یه دستش سبد حصیری رو گرفته و با اون یکی دستش یه بچه 5-6 ساله رو داره می‌کِشه. تقریباً یقه بچه رو گرفته و با زور اون رو روی زمین می‌کشونه. خیس عرق شدند. هم زن و هم بچه. بچه گریه میکنه و آب دماغش هم سرازیر شده. یهویی حس بدی بهم دست میده و از خودم بدم میاد. نمیدونم چرا؟! اینکه سر ظهر چهله تابستون اون زن، سبد رو کول‌شه و بچه‌اش رو داره خـِرکش میکنه به من ارتباطی نداره شاید این مناظر جزءای از زندگی مردمان زحمتکش شمالی باشه ولی نمیدونم چرا از اینکه من توی ماشین و یه جای خنک نشسته باشم و اون وسط خیابون و توی هوای داغ، عذاب وجدان میگیرم. نه فردین هستم و نه طیّب و نه با خدابیامرز پوریای‌ولی نشست و برخاستی داشتم ولی یه لحظه حس کردم نگاه زنه بدجوری روی کت و کولم سنگینی میکنه. از وسط خیابون رد میشه و میرسه به اونور پیاده‌رو. یکی میزنه توی سر پسر بچه‌ای که هنوز داره گریه میکنه و بعدش جفتی با هم راه‌شون رو میکشن و میرن. با بوق ماشین پشتی بخودم میام. کولر رو خاموش میکنم و شیشه‌های ماشین رو میدم پایین. هوای داغ میخوره توی صورتم. داغه داغه. عینهو آتیش.

سه شنبه، ۱۷ مرداد ۱۳۸۵

خيلی دوست داشتم الان كه ديگه يه كمی مونده تا نصف شب فرا برسه و عقربه كوچيكه و بزرگه همديگه رو در آغوش بكشند، مثل دو تا پست قبل يه مطلب پخش و پلا و بدون هدف و بدون چارچوب و از در و ديوار می‌نوشتم. يه كمی غُرغُر ميكردم. يه كمی ضجه‌موره ميزدم. جيغ ميزدم. گيس می‌كشيدم. دمپايی درمياوردم و تف ميكردم به سر و صورت آدمها و عينهو گربه پنجول می‌كشيدم. امشب از اون شبهايی كه دنبال يه جفت گوش مفت ميگردم كه براش وراجی كنم. ديدی بعضی شبها دوست داری چقدر حرف بزنی؟ الان هم از همون موقع‌هاست. فكر كنم به حرف هم كه بيوفتم كلی حرف واسه گفتن داشته باشم. هرچند من كه هيچ وقت حرفِ درست درمون نداشتم بزنم هر چی گفتم همش ور بوده، همش زر بوده، همش چُس‌ناله بوده. كجايی صادق هدايت كه الهی نور به قبرت در اون گورستان پرلاشز فرانسه بباره كه غريب زيستی و غريب مُردی كه اگه بودی همين فردا باهات كافه نادری قرار ميذاشتم.

كافه نادری، اَه پسر يادش بخير! چقدر با اِسی ميرفتيم كافه نادری. الان چند وقته كافه نادری نرفتم؟! يه سال، دو سال، سه سال ... آهان شيش سال. آره شيش ساله چون يادمه كه اِسی شيش سال پيش رفت. خيلی جالبه كه توی اين وبلاگ از اين پسر خاله‌ای كه نزديك به دهسال تموم روز و شب رو با هم بوديم و از سر و كول هم بالا ميرفتيم اينقدر كم صحبت كردم. راستش بحث پسر خاله‌گی نبود چون با هم قبل از هر چيز رفيق بوديم وگرنه نسبت‌های فاميلی و خونی و ژنتيكی كه نميتونست آدمها رو اينقدر بهم نزديك كنه. روزهايی داشتيم با همديگه. شبهايی داشتيم توی اون اطاق تنگ و تاريكش كه عينهو بازار شام همه چی به در و ديوارش آويزون بود. 4-5 تا دوست و رفيق بوديم همگی علی بی‌غم! اگه بخواهم از اون روزها و مسافرت رفتن‌ها و دور هم بودن‌هامون بگم كه ميشه مثنوی هفتاد من كاغذ. ای تـُف به اين زندگی كه دست تقدير انگار از يه جايی به بعد تصميم گرفت همچين درست و اساسی برينه به اون جمع و رفاقت‌هامون.

ظهر يه پنج‌شنبه پاييزی بود كه زنگ زدی محل كارم و گفتی كيوان بيا خونه‌مون كه امشب مهمونی دعوتيم. مهمونی زياد ميرفتيم ولی نميدونم چرا حس كردم كه داری دروغ ميگی. از من اصرار و از تو انكرار و بعدِ ده دقيقه گفتی بيا بابات حالش خوب نيست. بابام؟! صبح كه ميومدم رو مبل نشسته بود و داشت سيگار می‌كشيد و مثل هميشه يه فنجون چایی هم بغل دستش بود. مگه ميشه؟! چش شده؟! گفتی يه سكته خفيف كرده ولی الان حالش بهتره و تو بخشه. زودتر بيا كه عصری بريم ملاقاتش. باز هم بهم دروغ گفتی، يادته؟! اون روز به اندازه تموم طول و عرض رفاقت‌مون بهم دروغ گفتی. نميدونم چه جوری جلوی خودت رو گرفتی و گريه نكردی چون همون موقع كه داشتی با اصرار بهم ميگفتی بابام چيزيش نيست و فقط يه مشكل كوچيك قلبی داره، يه ساعت قبلش اون رو توی سردخونه بيمارستان خوابونده بوديد. تشيع جنازه و ختم و گريه و مسجد و ...... دو سه ماه بعد حاجی ميرچی، بابا بزرگ باصفای علی هم مُرد. اون فقط يه بابا بزرگ نبود كه همه دار و ندار علی بود. همه زندگيش بود. اينها رو برای تو ميگم وگرنه بقيه كه خبر ندارند از رابطه و حس‌های عاطفی اون پدربزرگ و نوه. باز دل‌مون خوش بود كه با هم هستيم. من يه شبه بزرگ شده بودم، خودم هم دوست نداشتم ولی تقدير بود و سرنوشت. علی هم ديگه دلش اينجا نبود. بابا بزرگه كه رفت اونهم ديگه نای موندن نداشت. اصلاً باور نميكرديم يه روزی علی بره ولی وقتی هواپيما بلند شد اونوقت بود كه يادمون افتاد اَه پسر، فاصله ميدون شهدا و ايستگاه ناصری تا كاليفرنيا چقدر طولانيه.

اون كه رفت تو هم هوايی شدی. ای گـُه به گور اين زندگی. ويزات رو كه گرفتی بهت نگفتم ولی خيلی دوست داشتم يه شب كه خوابی بلند شم و اون پاسپورتت رو گم و گور كنم كه تو ديگه نری. يادته پسر؟! بليطت رو واسه يه هفته بعد از مراسم نامزدی من گرفتی. دَم‌دمای رسيدن عيد بود كه شب آخری توی خونه‌تون اولين نفری بودم كه بغلت كردم و زدم پشتت و گفتم، رفيق تو هم رفتی، سفر بخير. يادته اون شب دو تايی چقدر گريه كرديم؟! انگاری همه اون خنده‌های چند ساله رو يه شبه پَس داديم. همه اومدن فرودگاه ولی من نيومدم. خودت هم ميدونستی چرا نميام. خداحافظی توی فرودگاه هميشه برام زجر بوده. لامصب نَفس آدم ميبُره موقع خداحافظی. انگار بختك ميوفته روی سينه‌ات. من و تو هم كه ده سال هر جا ميرفتيم با هم بوديم. مسافرت، سينما، تمرين، شب، روز، ظهر، نصفه‌شب ... سخت بود. خيلی سخت ولی تو هم رفتی پيش علی. اون شب تا صبح بيدار بودم و يه بار ديگه يادمون افتاد فاصله تهران تا كاليفرنيا خيلی دراز و طولانيه. راستی ساعت چنده؟! عيبی نداره فردا تعطيله. هرچند فردا هم كه باز بايد صبح زود بيدار شم.

داشتم می‌گفتم تو هم رفتی و علی موند و حوضش. شبهای تعطيل تو و علی توی كاليفرنيا ياد ما و ايران می‌افتادين و اينجا توی ايران من و علی شلمبه ياد شما دو تا نكبت و لَندُهور، هی خاطرات گذشته رو مرور می‌كرديم و از خنده ريسه ميرفتيم. يادمه وسط مراسم عروسیم، دو تايی زنگ زدين و به همه زمين و زمون و همه مهمونهايی كه داشتند وسط سالن قر ميدادند فحش خواهر مادر دادين كه چرا اونها توی عروسی من هستند و شما نيستيد. ای تف به اين زندگی كه چه زود جای آدمها رو با هم عوض ميكنه! بابات رو سپرديم بخاك و شب همه فاميل به من گفتند تو بايد به اِسی زنگ بزنی و اين خبر رو بهش بگی. زنگ ميزدم می‌گفتم چی؟! پاشو بيا بابات مُرد؟! نه، من مَردش نبودم. زنگ زدم به علی. چه قِشقرقی بپا كرد. نميدونم توی كدوم خيابون و اتوبان و محله‌ایی بود كه زد بغل و توی ماشين های‌های گريه ميكرد. قرار شد علی بهت بگه و چه سخت بود توی ديار غربت و شنيدن مرگ پدر. تقدير بود و سرنوشت. من كه ديگه اونجا نبودم ولی ميدونم چی بهت گذشت. سخت بود. بهت زنگ زدم و دوباره مثل همون شب رفتنت جفت‌مون زديم زير گريه. اينبار ديگه نه آغوشی بود و نه دست گرمی و نه رفيقی كه بتونی حسش كنی. سيل گريه بود و جملات گنگ و نامفهومی كه هيچ وقت نفهميدم داشتی چی ميگفتی. دوباره يادمون افتاد كه فاصله تهران تا كاليفرنيا خيلی زياده. ميدونی بعضی وقتها اصلاً نميدونی چی بايد بگی. اون شب هم از همون موقعها بود. قديمی‌ها ميگن با تقدير نميشه جنگيد انگاری قديمی‌ها اين يكی رو راست ميگن. ساعت از دوازده گذشته. نميدونم اصلاً اينها رو چرا اينجا دارم می‌نويسم. یهویی دلم هوات رو کرد و خواستم باهات دردل کنم ولی پسر تو هم كه اون سر دنيايی و اصلاً خبر نداری من وبلاگ دارم. جداً که فاصله تهران تا کالیفرنیا چقدر طولانیه.

چند روزی نيستم. هميشه اين تعطيلات وسط هفته آدم رو يه جورايی هوايی ميكنه. جوری كه آدم دوست داره اين يكی دو روز باقيمونده رو هم بچسبونه تنگِ آخر هفته و سه‌شنبه تا جمعه رو بره و يه گوشه كناری استراحت كنه. جای دوری نميرم، همین دور و برام. ميرم شمال. نه اينكه ما كم ميريم مسافرت بهمين خاطر تصميم گرفتيم پس از سالها، مجدداً يه سفری به خطه سرسبز مازندران داشته باشیم و آب و هوايی عوض كنيم! امشب اين كافه نادری بد جوری رید به خلق و خوم. الکی الکی ما رو به كجاها كه نبرد.

يكشنبه، ۱۵ مرداد ۱۳۸۵

فكر می‌كنم برخلاف اونی كه تصور ميشه، اگه مطلبی خوب و دلنشين و يه جورايی از جنس درد آدمها باشه هم جماعت خوب ازش استقبال می‌كنند و هم آق دايی رو هَم می‌كشند و براش كامنت ميذارند. نزديك به 50 كامنتی كه تقريباً همه‌شون هم بلند بالا و طولانی بود و كاملاً هم مشخص بود كه از نوع كامنتهای بند تنبونی و رفع تكليفی نبوده، نشون داد كه اين مقوله _ زندگی‌های غير رسمی _ از اون مقوله‌هايست كه بايد در رابطه‌اش بيشتر گفت و نوشت. و اما ممنون از همه دوستانی كه لطف كردند و نقطه نظرات‌شون رو نوشتند. بد نديدم قسمت‌هايی از نظرات برخی از دوستان رو اينجا بنويسم. انتخاب اين نظرات اصلاً نشون‌دهنده اين نيست كه منهم اونها رو قبول دارم فقط قسمتی از نظراتی بوده كه بنظرم جالب اومده. پيشنهادم اينه كه حتماً كامنتها رو بخونيد كه بعضی‌هاشون خيلی عميق و ظريف نوشته شده.

:: اين جور چيزها رو فقط نميشه از نقطه نظر جنسی ديد در مورد همه به خصوص توی دو جنس با هم كاملاً فرق داره. بيشتر خانمها كنار اين نياز جنسی دنبال مسائل عاطفی‌اش هم ميگردن تا بتونن خودشون رو شايد توجيه كنن يا كارشون رو يا نميدونم! كلا دوتاش رو كنار هم ميخوان! چون به هر دو به يه ميزان نياز دارن و فكركنم كه به عاطفه بيشتر از اون يكی! ولی توی آقايون چندان اين طوری نيست.

:: در كل اين ماجرا تو زندگی خيليا پيش مياد چون تعداد آدمای خوش شانسي كه بتونن نيمه دوم‌شون رو پيدا كنن خيلی كمه.

:: با توجه به اين مساله كه حساسيت حوزه امنيتی مرد بر پايه جسم زن و حوزه امنيتی زن بر پايه عواطف مرد بنا شده ( و اين يه چيز طبيعينه ... نه خوبه و نه بد ) يعنی چه؟ اگر قرار باشه بين دو گزينه انتخاب كيند كدوم رو انتخاب ميكنيد؟ (اين فقط يه مثاله)
1. همسر شما با كسی بخوابه.
2. همسر شما به كسی دل بسته باشه.
(اكثرا مردها گزينه 2 رو انتخاب ميكنن و زنها گزينه اول رو...و اين يك اصل نيست...ممكنه شما متفاوت فكر كنيد) پس يه مرد وقتی رابطه خارج از ازدواج داشته باشه (منحصرا نه ث.ك.ث) نهايتاً ممكنه برگرده و حتي بعد از اون احساس پشيمانی و عذاب وجدان كنه يا به همسرش احساس وفاداری بيشتر كنه ولی زن اگر تن به رابطه خارج از ازدواج بده (در حد ث.ك.ث) از نظر عاطفی ديگه نميتونه پيوند قبلی رو با همسرش برقرار كنه...پس اين يه تفاوت بين زن و مرده در بحث تعهد و خيانت...

:: خلاصه بعد از اون فهمیدم مردهایی هم که هیچ مشکلی توی زندگیشون ندارن از نظر جنسی‌يم مشکلی ندارن (:و زن خیلی زیبایی هم دارن می تونن دو سال با یه دختر مجرد تلفنی صحبت کنن )

:: يك يافته‌ی مهمی كه در اين زمينه دارم اينست كه اين رفتارها در محدوديت خيلی شايع ترند، يعنی قبح كنار گذاشتن يك همسر (چه مرد و چه زن) به خاطر يك آدم جديد در ايران صد برابر يك كشور غربيست، برای همين آنجا وقتی نيازهايشان دچار خلا ميشود، مثل آدم ول می‌كنند و ميروند دنبال همان هوای جديدی كه (شايد به اشتباه) فكر می‌كنند راحت‌تر توی آن نفس می‌كشند... اما اينجا اگر يك همچين جسارتی هم داشته باشی تا ته عمر ننگ و سركوفت يك انتخاب بولهوسانه دنبالت است.... حالا به قول زيبای محمد رضا انحراف مردان به بدن می‌گرايد و زنان به روح ...

:: مدتهاست مشغله‌ی ذهنی من چنین موضوعیه. فکر می‌کنم شلوار دوتا شدن رو بیشتر اطمینان به نفس پیدا کردن میشه معنی کرد. شکل ازدواج‌های ما چه اونها که سنتیه، چه اونایی که مثلاً مدرنه غلطه. یا بر پایه‌ی یه عشق بچه‌گونه‌س یا به دلیل کف کردن شاش و تکمیل کردن نیمه‌ی دین یا چه میدونم به خاطر سر و سامون گرفتنه. اونوقت طرف وقتی آتیشش خوابید کمی هم دست و بالش باز شد تازه میفهمه ای بابا چه خلا گنده ای داره.

:: زن و مردی که به دلايل مختلف نظير: عدم آموزش سرد مزاجی ذاتی يا بيمارگونه تفاوت طرفين از لحاظ بيوشيمی و رزنانس جنسی نتونن از نظر ث.ك.ث، پارتنرشون رو کاملاً پر و ارضا کنند ( که البته منظور فقط ارضای نهائی نيس بلکه شامل همه حواشی و مهارتهای مربوط به کميت و کيفيت معاشقه هم ميشه که مسلما صرفاً جنبه جسمانی نداره و اينو ديگه حداقل خانم‌ها نميتونن از نظر احساسی با هر شخصی تجربه کنند و احساسات و عواطف هم درش تاثير زيادی داره ) ناآگاهانه بستر مناسبی برای خيانت همسرشون فراهم می کنن. متأسفانه بنظر مياد کوتاهی خانمها در اين مورد حداقل در فرهنگ ما بيشتره. زنی که خودش هنوز با بدنش و نيازهاش آشنائی لازم نداره، آموزش نديده، ث.ك.ث و لذت جنسی رو فقط منحصر به مردان ميدونه، حتی زنانی که از نظر روانی اونقدر قفل شدن که هيچوقت به بدنشون اجازه تجربه ارگاسم رو نميدن! و دردناکتر زنانی که رابطه جنسی رو نه بدليل نياز و لذتی متقابل و دونفره بلکه صرفاً واسه رضايت همسر و حتی گاهی باج گيری!!! و منت گذاشتن بر سر طرف مقابل انجام ميدن همه و همه البته نه بعنوان تنها عامل ولی بعنوان اساسی‌ترين انگيزه ميتونه زمينه ساز روابط خارج از قراردادی بنام ازدواج واسه طرف مقابل باشه و صد البته مردانی که با زير و بم احساسی و جنسی زنشون آشنائی ندارن و يا از لحاظ فيزيولوژی هماهنگ نيستن و حتی اگه اون خانم از سر ناچاری يا اعتقادات و افکار و باورهای خودش هم دم نزنه اون رابطه، رابطه سالمی نخواهد بود زير بنائی ويران که با هر نسيم ملايمی به لرزه درمياد. شايد اغراق آميز باشه اما فکر می‌کنم درصد بالائی از مشکلات زوج‌ها حتی در ساير زمينه‌های زندگی برخاسته از بستر مشترک است! ... ازدواج واقعی پنج رکن اصلی داره: هم‌حس بودن همفکر بودن، همدل بودن، همخوابه بودن و همخانه بودن! بقول امريکائی‌ها : ازدواج يک شغل بيست و چهار ساعته است!

:: اگه دو طرف که به هم رسما" تعهد دادن از خودشون خلاقیت نشون بدن و هر روز خودشون رو آپدیت کنن و جذابیت‌هاشون رو بیشتر بکنن و سعی کنن نو بشن که خیلی کار سختیه شاید دیگه زندگی غیر رسمی ایجاد نشه باید مثل یه رمان طولانی و مبهم باشن واسه همدیگه نه مثل یه داستان کوتاه.

و اما نظر شخصی من از منظر فقط و فقط خودم اينه كه خيلی از آقايون اصلاً به اين باور نرسيدند كه در انتخاب همسرشون اشتباه كردند يعنی اگر قرار بود مجدداً كسی رو برای همسری انتخاب كنند به احتمال زياد همون زن اول رو انتخاب می‌كردند. يعنی حتی با بودن نفر دوم در زندگی‌شون كماكان زن خودشون رو دوست دارند بنابراين اينجوری هم نيست كه آدم بواسطه كوچكترين مشكل زنش رو طلاق بده و بچه رو بذاره گدا‌خونه و بره پی عيش و نوشش! با نهايت احترام به عقيده همه دوستان، بنظرم اونهايی كه اين نسخه رو تجويز كردند كاملاً مشخصه كه تجربه زندگی زناشويی ندارند. زندگی اينقدر فراز و نشيب داره كه به صرف برخورد با هر مشكلی كه نميشه طلاق داد و طلاق گرفت و رفت بغل يكی ديگه. شايد در خيلی موارد طلاق مناسب‌ترين گزينه باشه ولی قطعاً بايد بعنوان آخرين گزينه بهش نگاه كرد. بهرحال فكر می‌كنم اين مقوله اينقدر پيچيده هست كه فقط كسانی ميتونند در رابطه با اين معضل و مشكل اجتماعی دارو تجويز كنند كه خودشون با خيلی از ابعاد وجودی انسان و چاله چوله‌های اجتماعی آشنا باشند. آدمها مثل مكعب‌های چند وجهی هستند كه برای داشتن يه زندگی باثبات بايد به همه وجوه توجه كرد. در نظر نگرفتن يك وجه شايد آدمها رو برسونه به همون طلاق‌های خاموش و زندگی‌های غير رسمی.

جمعه، ۱۳ مرداد ۱۳۸۵

ساعت دوازده ظهره. ساعت ده صبح بیدار شدم. یه آبی به سر و صورتم زدم، حال و حوصله خوردن صبحونه رو نداشتم. یه قهوه با یه کم شکلات خوردم. هنوز مسواک نزدم. اینکه چرا دو ساعته بیدار شدم ولی مسواک نزدم رو خودم هم نمیدونم. حس میکنم تموم دندون‌هام توی دهنم سنگینی میکنه. نمیدونم چه جوری بعضی‌ها سال به سال هم مسواک نمیزنند و آب از آب هم تکون نمیخوره. پشت کامپیوتر نشسته‌ام و کولر با دور تند داره خودش رو جر میده و ابراهیم تاتلیس هم چنون عربده‌ای میزنه که آدم ناخودآگاه همه موهای بدنش سیخ میشه. ترکی بلد نیستم و از اینهمه داد و بیداد چیزی نمی‌فهمم ولی نمیدونم چرا صدای این خواننده‌ای که از دید خیلی‌ها آخر آقا جواد اینهاست بد جوری به دل من یکی میشینه؟! ظاهراً توی این دنیای پر از خواننده‌های ژیگول بیسکویتی خوشگل زیر ابرو برداشته موهای های‌لایت شده شرقی و غربی، گفتن اینکه با صدای ابراهیم با اون سیبیل‌های کلفت و زمختش حال میکنم خیلی شهامت میخواد.

ببخشید یه چند دقیقه، الان برمیگردم! .......

رفتم، مسواک زدم. لامصب انگار آدم رژیم گرفته. بعد از مسواک، یهویی چقدر سبک میشه. انگاری که از سونا اومده باشی بیرون حس خیلی خوبی به آدم دست میده. با خودم گفتم اگه نرم و مسواک نزنم همین سه چهار تا دوست و رفیقی هم که اینجا رو میخونند و من رو میشناسند فردا به بهونه اینکه کیوان مسواک نمیزنه همون دو تا دونه ماچی رو که میدادند رو هم ازم دریغ می‌کنند. ابراهیم همچنان داره میخونه. نمیدونم چه مرگشه ولی ظاهراً خیلی عصبانیه. همش حلال حلال میکنه. اون هم انگاری دلش از حلال و حروم پـُره. انگاری نمیدونه هر چیز حرومی یه طعم و مزه‌ دیگه‌ای داره. من نمیدونم این مرد با این عربده‌هایی که میزنه، جاییش جر نمیخوره؟! ما دو تا سوت میزنیم یه هفته استراحت پزشکی میگیریم اونوقت اون اینجوری بی‌ترس و دلهره صداش رو ول میکنه.

میخواستم در رابطه با مطلبی قبل _ زندگی‌های غیر رسمی _ یه چیزهای دیگه‌ای هم بنویسم ولی حسش نیومد و سر ظهری با همینجوری پخش و پلا نوشتن حال کردم ولی خب حتماً در رابطه با اون مطلب، دوباره یه چیزهایی مینویسم. فردا شنبه است. شنبه گشاده هم که دیگه مُعـَرفِ حضور همه است. هر چند شنبه و یک‌شنبه و دوشنبه و پنج‌شنبه‌مون همه عینهو هم شده و فرق چندانی با هم نداره. فقط شنبه‌ها چون اول هفته است، بیدار شدن صبح زود خیلی زور داره و پنج‌شنبه‌ها چون آخر هفته است بیدار شدن صبح زود خیلی زور داره! فردا ساعت 6 وقت دندونپزشکی دارم. اشتباه کردم به دکتر گفتم دندون‌هام رو چک کنه اونهم گفت باید یه عکس پانوراما از همه دندون‌هام بندازم. پانوراما خیلی باحال گفتم! خلاصه که از همه فک و رگ و ریشه دندون‌هام عکس انداختم و باید فردا برم پیش دکتر. هفته قبل که یکی از دندون‌هام رو درست کرد بعد اینکه اومدم خونه حس کردم یه کمی دندونه بلندتره از بقیه است ولی الان حس میکنم اون حسم اشتباه بوده. حالا همینجور بلاتکلیف موندم که فردا به دکتر چی بگم. آیا واقعاً دندونه بلندتره یا من اینجوری حس میکنم یا دوباره آیا واقعاً دندون بلندتره و من توی این چند روز به بلندیش عادت کردم؟! نمیدونم شاید هم عادت میکنیم. شاید به بلندی دندون عادت میکینم. به کوتاهی بالش عادت میکنیم. به درازی قدمون عادت میکنیم. به کلفتی نون بربری عادت میکنیم. عادت میکینم. عادت میکنیم. عادت میکنیم.

اذان ظهر شده. کانالهای تلویزیون رو یکی یکی عوض میکنم تا اذان مرحوم موذن زاده رو پیدا کنم. جداً که چه حس زیبا و جادویی داره این صدا و این اذان. یادمه که پارسال خوندم که گفته بود اون اذان رو موقعی که روزه بوده گفته. از هر صدا و کلامی زیباتره این اذان موذن زاده اردبیلی. فکر میکنم شرکت سروش مجموع چند اذان رو بصورت یه کاست یا سی‌دی داره. یادم باشه به شرطی که اذان موذن زاده رو داشته باشه اون رو هم بگیرم. قطعاً باید صداهای خیلی دلنشینی باشه.

دیشب مهمونی بودیم. من فقط سالاد الویه خوردم. از اون جور خوردنها که دوست داری بعد از اینکه از پای میز شام بلند میشی بگیری دراز به دراز روی زمین بخوابی و من هم اینکارو کردم! بخدا راست میگم. سالاد الویه رو خیلی دوست دارم بنابراین خیلی خوردم و چون مجلس بی‌ریا بود و همه هم با خلق و خوی من آشنا، دراز به دراز بغل میز شام روی زمین خوابیدم. البته کسی هم نبود فقط 4-5 تا خودمونی‌ها بودیم. منهم که با علی شلمبه و سمیرا این حرفها رو ندارم. تا میز جمع و چایی آماده شه یه چرتی زدم. حالا بگذریم که هر بار این علی شلمبه اومد رد شد هی با دست و پا و میز و صندلی و قند و میوه و شیرینی و کاسه بشقاب به سر و کله من زد ولی منهم عین خیالم نبود و اصلاً آدم حسابش نکردم و روی سرامیک‌ها که خیلی هم خنک بود ولوو شده بودم. نمیدونم کدوم کانال بود که داشت آهنگهای قشنگ قشنگ پخش میکرد و منهم توی همون حالت، کلی باهاش حال کردم که ساعت یه ربع به یازده شد و اونها تصمیم گرفتند نرگس رو ببینند. در ابتدا سر و صدا و داد و بیداد و بعدش ضجه و ناله و التماس من واسه شنیدن همون آهنگ‌های ماهواره بی‌فایده بود و جمع تصمیم گرفته بودند که سریال نرگس رو ببینند. ظاهراً همه بصورت جدی این سریال رو پیگیری میکردند. منهم که دیدم اوضاع احوال اینجوریه و اصلاً حال و حوصله دیدن این سریالهای آبدوغ خیاری رو ندارم ضمن احترام به نظر جمع، کونم رو کردم به تلویزیون و تا ساعت یازده و نیم بدون اذیت و آزار علی دراز کشیدم. سریال که تموم شد آرامش و سکوت هم تموم شد و دوباره اونها یادشون افتاد من دراز کشیدم و از اینجا بود که باز هم علی آقا هر چی دم دستش بود دوباره توی گوش و دماغ و دهن من کرد. البته نه دیگه هر چیزی رو!

ساعت یک و بیست دقیقه است. دیشب سمیرا چون میدونست الویه دوست دارم بقیه الویه‌ها رو هم داد آوردم. دیگه کم‌کم گرسنه‌ام هم شده ولی یه دوش میگرم و میرم خونه مامانم. معمولاً جمعه‌ها منتظره.

سه شنبه، ۱۰ مرداد ۱۳۸۵

ميگن آرايشگرها وقتی بيكار ميشن سر خودشون رو اصلاح می‌كنند. بيكار كه نبودم ولی همينجوری داشتم بی‌هدف آرشيوم رو ميخوندم. رفتم و رسيدم به اين مطلب! مطلبی كه پارسال بعد از ديدن فيلم قشنگ چهارشنبه سوری نوشته بودم. خوشم اومد. خوندمش. دو سه بار خوندم. كامنتها رو هم خوندم. موضوع فيلم عالی انتخاب شده بود و فكر كنم منهم در حد و حدود قد و قامت و هيكل خودم به زندگی‌های غير رسمی خوب پرداخته بودم ولی حس كردم اين موضوع حالا حالاها جای بحث داره و ميشه در رابطه‌اش نوشت و بقول امروزيها اون رو به چالش كشيد.

چه بخواهيم و چه نخواهيم، چه خانمها بگن و چه نگن كه آقايون تنبون كون‌شون دو تا بشه زير سرشون بلند ميشه ما آقايون خودمون بهتر از هر كس ميدونيم كه حتی خيلی‌هامون تنبون‌مون هم دو تا نشده چيزمون بلند ميشه! شايد اگه امروز قصد متهم كردن همديگر رو نداشته باشيم و با يه نگاه جنسيتی به اين مورد نگاه نكنيم، راحت‌تر بتونيم به يه جمع‌بندی درست برسيم. اينكه همه زنها اينجوريند و همه مردها اونجوريند ما رو ميرسونه به همين جايی كه بنظرم خيلی از آقايون متأهل يا نفر دومی توی زندگی‌شون دارند و يا چنين چيزی، ذهن و روح و روان‌شون رو بخودش مشغول كرده و تأثير مستقيم روی تموم فعاليت‌ها و تصميمات روزانه‌شون گذاشته. بنظرم تقريباً ميشه گفت خيلی از آقايون متأهل حداقل توی خلوت خودشون به چنين مقوله‌ای فكر می‌كنند حالا اگه بروز نميدند و يا در رابطه‌اش صحبتی نمی‌كنند، يا از لحاظ اعتقادی و مذهبی و اجتماعی و.... به اين باور رسيدند كه ميتونند تموم زندگی رو با همسرشون سر كنند و يا در خيلی موارد جرأت و جسارت اظهار نظر و عمل به اون رو ندارند!

ميدونم طرح اين موضوع دوباره ميخواد كلی حرف و حديث واسه من ايجاد كنه ولی برام مهم نيست. مهم اينه كه ميدونم خيلی‌هامون روی اين موضوع مشكل داريم. مهم اينه كه می‌بينم دوستان خودم رو كه مدير و پزشك و متخصص هستند و كسانی‌اند كه از لحاظ شخصيت اجتماعی، پُست و مقام و ماديات هيچ مشكلی ندارند ولی توی اين مورد، مشكل جدی دارند. اين موضوع يكی از دغدغه‌های بزرگ زندگی‌‌شون شده. خيلی از تصميمات‌ روزانه‌شون متأثر از اين مورد بوده. اونها بخوبی ميتونند ظرف چند دقيقه مشكل 20 تا مهندس ليسانس و فوق‌ليسانس زير دست‌شون رو حل كنند، واسه 50 تا مريض دارو تجويز كنند ولی به مشكل خودشون كه ميرسند عينهو چهارپا توی گِل ميمونند.

قطعاً توی چنين رابطه‌ای فقط بحث ث.ك.ث و برطرف شدن نيازهای فيزيكی نيست، فكر می‌كنم خيلی از اين رابطه‌ها بخاطر برطرف شدن نيازهای روحی و عاطفی باشه. صحبت فقط بر سر پُر كردن چاله چوله‌های جسم و بدن نيست شايد توی خيلی از موارد رابطه‌ای تشكيل ميشه كه اون خلل و فرج روحی روانی رو پُر كنه. شايد خودتون هم ديده باشيد كه توی خيلی از موارد ارتباط فقط در حد مكالمه تلفنی هستش. بنابراين نميشه اين موضوع رو صرفاً از نقطه نظر نياز جنسی ديد.

توی جامعه ما زندگی‌های غير رسمی در كنار خيلی از زندگی‌های رسمی وجود داشته، داره و در آينده نيز وجود خواهد داشت. نگاه منِ مرد به اين موضوع با توجه به جنسيت و شكل و شمايل و فيزيك و نيازهای مردونه خودم هست كه قطعاً اصلاً نميتونه معيار و ملاك خوبی واسه ارزيابی باشه. شايد حالا حالاها توی دنيای واقعی اين امكان بوجود نياد كه آدمها بتونند خيلی راحت بشينند جلوی هم و در رابطه با تجربيات و نقطه‌نظرات‌شون در رابطه با زندگی‌های غير رسمی بگن و بشنوند. بنابراين ممنون و خيلی خوشحال ميشم يكبار ديگه اون مطلب طلاق‌های خاموش رو بخونيد و اونوقت خانمها و آقايون هر آنچه رو كه بنظرشون ميرسه و فكر می‌كنند ميتونه مفيد واقع بشه رو بنويسند. شايد اگه فقط استناد به دو تا شدن شلوار آقايون و هيزی و چشم‌چرونی‌شون نكنيم و جبهه جنسيتی نگيريم در اين معضل كمی هم خانومها رو دخيل بدونيم و نقش و اثرشون رو پُررنگتر ببينيم و يه كمی با منطق و واقع‌بينی به اين مورد نگاه كنيم، تاثيرش توی زندگی‌مون خيلی بيشتر از همه اون حرفهای خاله زنكی باشه كه سالهاست داريم می‌شنويم. بهرحال باز هم ممنون كه وقت ميذاريد و نقطه نظرات‌تون رو می‌نويسيد.