گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
:: اون مشكل شاشبند واژه كماكان بقّوت خودش باقيه بنابراين فكر نكنم اين روزها بتونم شاتلی هوا كنم. همينجوری مِنباب اظهار وجود گفتم يه چيزكی بنويسم. اينجور نوشتن شايد يه جور حس خودخواهی باشه، يه جور زوركی موندن و بودن باشه، يه جور الكی وراجی كردنه كه شايد به دل هيچ كسی هم نشينه. شديم عينهو يه پيرزن غُرغرو كه حوصله همه رو سر ميبره. خلاصه كه حس خوبی نيست اينجوری از در و ديوار نوشتن!
:: بعد از اينكه دو سه تا از دوستان خبر دادند نصفهشب و سر صلاة ظهر و وسط روز يعنی مواقعی كه من هيچ وقت ياهو مسنجرم باز نيست، چراغ مسنجر روشنه و ظاهراً با بعضی از دوستان حال و احوالی هم ميكنه اينبار كامنتهای وبلاگ هم مرخص شد. پنداری ديگه داريم توی محيط وب و دنيای IT عينهو دايناسورها منقرض و مضمحل ميشيم. اين چند روزه نه تلاشی كردم كه ببينم اون كيه كه ظاهراً لطف داره و با پَستورد من ميتونه بچته و نه سعی كردم كامنتها رو درست كنم. يعنی اگر هم میخواستم درست كنم بلد نبودم كاری انجام بدم. قبلاً به كرات گفته بودم آدم دست و پا چُلفتی هستم بنابراين فكر نمیكنم نياز به يادآوری باشه. وبلاگی هم كه كامنت نداشته باشه خيلی به دل و دماغ آدم نمیچسبه. شايد هم يه چند وقتی اينجوری باشه خودش خودبهخود درست شه.
:: دلخوشیهای اين شبهای گرم، خوردن ميوههای خوشمزه تابستونیه. آلبالو و زردآلو و چند تا چيز ديگهای كه اونها هم همهشون ختم به لو ميشه و بخصوص شليل، رفيق شفيق شبهای گرم تابستونی من هستند. تن و بدن درست حسابی هم كه نداريم. با يه كشمش گرمیمون ميكنه و با يه غوره سردی! يارو به خوردن ميوفته تا يه باغ دو هكتاری رو شخم نزنه و همه ميوهها رو نخوره دست نمیكشه، اونوقت من با دو متر قد و نود كيلو وزن، صد گرم آلبالو میخورم دلتون نخواد بايد لحاف تشكم رو ببرم وسط توالت پهن كنم. منهم كه دَلـه اگه شب به شب آلبالو نخورم بچهام ميوفته. خلاصه كه اين روزها مصرف نباتمون هم رفته بالا. يارو بعد از چه چيزهايی چای نبات ميخوره اونوقت من بیجنبه بعد چی؟! آلبالو ....... زرشك!
:: چند ماهی است كه سينما نرفتم. ظاهراً همه عوامل سينما با هم، متفقالقول تصميم گرفتند هر چی فيلم مضحك و مسخره و مثلاً طنز و كمدی هستش رو با هم اكران كنند. اونهايی هم كه كمدی نيست بازیهای درخشان قبلی هنرپيشههاش اونقدر تصنعی بوده كه هيچ انگيزهای واسه ديدن فيلم جديدشون باقی نذاشته ولو اينكه پُرفروشترين بوده باشند. خيلی وقته فيلم خوب ( البته خوب از ديد من ) اكران نشده ولی حس ميكنم هنوز نديده طبل بزرگ زير پای چپ رو دوست داشته باشم! من عاشق بازيهای فرخنژاد هستم ( هر چند خيلی وقتها هی داره خودش رو تكرار ميكنه ) بنابراين ميرم و فيلم رو میبينم ولو اينكه تك و تنها باشم. كلاً تنهايی زياد رفتم سينما. خب لزومی هم نداره فيلمی رو كه من دوست دارم ببينم بقيه هم دوست داشته باشند و برای ديدن يه فيلم، لشگر سلم و تور راه بندازيم. فقط بديش كه چه عرض كنم تخمیترين چيز ممكن اينه كه باز بايد رفت سينما فرهنگ و اونجا فيلم رو ديد. اونجا هم كه رزرو حضوری انجام ميده. سال 1385 باشی و برای ديدن يه فيلم حضوراً به جلوی سينما مراجعه كنی تا اون آقاهه كه توی گيشه نشسته رنگ و رُخت رو ببينه و اونوقت واسه دو روز بعد برات جا رزرو كنه ديگه از اون حرفهاست. ميگم شما كه قرار گذاشتين ما تا دم در سينما بيايم، خوب بود تاكيد میكردين آقايون موهاشون رو هم با نمره 4 زده باشند و خانمها هم ناخنهاشون رو گرفته باشند و حتماً هم گواهی پزشك مبنی بر داشتن سلامت تن و بدن و روح و روان همراهمون باشه. يعنی در سالی كه ديگه موزامبيك هم شاتل فرستاده كره مريخ، تلفن و اينترنت واسه رزرو يه بليط به معنای واقعی يعنی پشم! بابا روتون رو برم اينقدری كه ما اين سينما فرهنگ رو مسخره كرديم هر كس ديگهای بود تا حالا يه فكری بحالش كرده بود البته ميدونم يه سيستم كارت اعتباری گذاشتن ولی تهيه اونهم سختتر از قبلی. ميگم خوب شد شاشبند واژه شده بودم و حرفی واسه گفتن نداشتم!
پـینـوشـت: گفتم كامنتها رو تحويل نگيرم خوب ميشه پنداری خودش خودبهخود خوب شده. بقولی وقتی بودی نفهميديم كی هستی حالا كه رفتی فهميديم چی هستی يا يه چيز تو همين مايهها!
تهران باشی و تا حالا وارد تونل رسالت نشده باشی جز سرافكندگی و شرمندگی چيزی بهمراه نداره! خلاصه پس از ده دوازده سال كه از روز افتتاحيه و كلنگزنی گذشت و پس از معارفه و توديع چندين شهردار در طول چندين سال، چند روز پيش تونل رسالت افتتاح شد تا اين اَبرشهر بیدر و پيكر به يكی ديگه از مظاهر تكنولوژی شهری تجهيز بشه. كاری بس ارزشمند و موثر در بهبود ترافيك كه میبايست خيلی قبلتر از اينها انجام ميشد. اين افتتاح تونل باعث شد همه ماهايی كه مجبوريم هر روز بعدازظهر، اتوبان همّت رو از غرب به شرق برونيم دقيقاً هر روز دم اذان مغرب و عشاء فاتحهای برای شادی تموم مرحومين باعث و بانی اينكار بفرستيم چون انصافاً ترافيك همت خيلی كمتر و روونتر از گذشته شده. بهرحال شايد در طول و عرض و مقايسه اين تونل با ساير تونلهای اينچنينی، همچين بفهمی نفهمی غلّو شده باشه و اينكه بياييم اين تونل رو مثلاً با تونل مانش بسنجيم يه كمی بیانصافی در حق مانش و بروبچههای لندن و پاريس باشه ولی بهرحال جا داره همينجا به همه دستاندركاران اين پروژه يه خسته نباشيد بگيم و يه هــورا براشون بكشيم. حالا نه اينكه همه اونها هم دم در تونل سرپا واستادند كه ما از اين طريق براشون هورا بكشيم!
بهرحال اين وظيفه شهرداری تهران بود كه با بستن شهربازیهای سئول و مينیسيتی، مكان مناسبی جهت گذران وقت بعضی از عزيزان تهرانی در طول اين تعطيلات تابستونی دراز ايجاد كنه كه بايد اعتراف كنيم تونل رسالت بخوبی تونسته جای خالی شهربازی رو پُر كنه! قبلاً خيل عظيمی از دوستان آقا جواد اينها برای تست بوقهای 1011 و بنزیشون بايد متحمل زحمت ميشدند و تا جاده چالوس ميرفتند و صدای بوقِ موتور و اُتـول و عربدههای اَنكر الصواتشون رو توی تونلهای اونجا ول ميكردند ولی اينك با افتتاح تونل رسالت، هيچ جايی از تهرون ديگه بسته نيست و دوستان ميتونند هر شب، سيمثانيه خودشون رو از هر جای تهرون برسونند به تونل و تونل رو از شرمندگی خودشون در بيارند!
نصفه شبی بيا و ببين چه بوق بوق و سر و صدايی كه از توی تونل شنيده نميشه. تونل نگو، بگو پارك ژوراسيك! قطعاً تا چند ماه ديگه هم تمامی فيلمهای سينمايی كه اكران بشه همه عوامل و سازندهگان و هنرپيشهها رو چند باری در حال حركت در طول تونل خواهيم ديد. تا همين چند وقت پيش فيلمی نبود ساخته بشه كه يه سرش توی اتوبان نيايش و اون يكی سرش توی بيمارستان ميلاد نباشه. فكر كنم حالا كارگردانان سينما يه كمی دستشون بازتر شد و قدرت مانورشون هم بيشتر. اگه توی همين جشنواره امسالِ دهه فجر، نصف بيشترها فيلمها توی تونل رسالت بازی نشده بود. اين خط اين هم نشون!
بعضی وقتها اونقدر ذهنت دَرهم و بَرهمه كه نمیتونی متمركز بشی و در رابطه با چيز خاصی بنويسی. گـُه گيجه ميگيری كه از كجا شروع كنی. ميشی عينهو كلافِ سردرگم. گيج و مات. مَست و مَلنگ. اگه قبول داشته باشی نوشتن كار سختيه دقيقاً اين موقعها ديگه ماتم عظما ميگيری. انگاری درد زايمان گرفتی و دل و كمرت درد گرفته ولی دريغ از زاييدن دو تا لغت! يـُبس شدی. هی زور ميزنی. هی فشار ميدی. هی سر و ته كاغذ و خودكار و اين موس و كيبورد و صفحه سفيد Word رو بالا و پايين ميكنی ولی دريغ از دو خط نوشته. انگاری شاشبند واژه شدی! نمياد. فايدهای هم نداره. جمله و پاراگراف سرش رو بخوره حتی كلمه و لغت هم نمياد. كوير و برهوت. خشك و لَميزرع. اينجور مواقع اگه قراره درددلی بكنی بايد عينهو مسافرهايی كه توی اتوبوسهای بين راهی و يا مريضهایی كه توی مطب منتظر دكتر نشستهاند، آهی بكشی و بیمقدمه به بغل دستيت بگی، امروز چقدر هوا گرم شده. بعضی وقتها همين يه جمله كوتاه باعث ميشه سر صحبت باز بشه. بنابراين من هم اينبار از اين ترفند استفاده میكنم. پنداری امروز از اون روزهاست كه بايد بگم، امروز چقدر هوا گرم شده!
.......................
.................
..........
....................
..............
.......................
.........
...............
....
................
نـخيــر، دريغ از كلمه و لغت و واژه و جملهای. پنداری زور بيخود زدن جز اينكه باعث بشه باباسيلمون هم بزنه بيرون، برامون هيچ فايده ديگهای نداره!
کیش خوب بود. یعنی این روزها آدم به یه جایی میرسه که حس میکنه حتی اگه جهنم هم بره بهتر از موندن توی تهرانه. اینکه بگم هوای کیش گرم و مرطوب و شرجی بود که خب واضح و مبرهن ولی استراحت دو سه روزه حتی وسط چهله تابستون هم توی این جزیره ساکت و آروم، آدم رو حسابی سرزنده و شاداب میکنه. بعد از 5-6 سال این اولین مسافرتی بود که حین سفر سری به هیچ کافینتی نزدم. میخواستم یه جور " خودسازی " رو تمرین کنم که البته موفق شدم. چند باری توی پاساژهای مختلف کامپیوترهای خالی بدجوری چشمک میزد ولی اگه قرار بود هر چیزی به آدم چشمک میزنه آدم وسوسه بشه که من اصلاً نباید برمیگشتم تهران!
یه سری چیزهامون همیشه همینجوری شکم سیری هستش. یعنی مثلاً وقتی زیر باد کولر خوابیدیم و اعضاء و جوارح و انگشتهامون رو دراز کردیم، تصمیم میگیریم وقتی رسیدیم کیش حتماً چند باری شنا بریم، دوچرخه سواری بکنیم، غروب رو کنار کشتی یونانی باشیم، اگه پولی واسمون موند غواضی و جت اسکی بریم ولی وقتی تنگ غروب توی ماشین هستی و داری میری فرودگاه که برگردی تهرون تازه یادت میوفته ای دل غافل سه روز اونجا بودی و اصلاً غروب خورشید رو ندیدی! حالا کشتی یونانیش بخوره توی اون فرق سرت، حتی لب دریا هم نرفتی که تنی به آب بزنی. وقتی کیش هستی شاید بیشتر وقتت توی پاساژها و صرف خرید میشه که خب این موقع سال و همراه با اهل و عیال چیز خیلی بعید و عجیب غریبی نیست.
اینبار بواسطه معرفی یکی از دوستان که آژانس مسافرتی داره رفتیم " گراند هتل ". هتل جدید و نوسازی که فکر کنم چند ماهی از افتتاح اون میگذره. اگه کسی میخواد بره کیش، منهم اون هتل رو پیشنهاد میکنم. هتل خوب و تمیزی که مهمتر از همه، برخورد پرسنل هتله که بسیار خوب و محترمانه است. نمیدونم برای شما هم این طرز برخورد اینقدری که برای من مهم هست، مهم و ارزشمند هستش یا نه؟! ولی اینی که هر کسی وظیفه و جایگاه خودش رو بدونه و به وظیفهاش به بهترین نحوه ممکن عمل کنه پنداری این روزها کیمیایی است! خیلی وقته که پنداری جملگی به این نتیجه رسیدیم در جایی که کارفرما کس دیگهای هستش و ما حقوق بگیریم باید با نهایت شدت و حدت از سر و ته کار بزنیم و اگه کارمون رو بدرستی انجام بدیم هالویی بیش نیستیم!
یکی دیگه از پیشنهادات اینبار من، مسافرت با شرکت هواپیمایی " کیش ایر " هستش. والله بخدا من نه پورسانت از گراند هتل و کیش ایر میگیرم و نه کس و کارم اونجا کاریهای هستند ولی انصافاً که تجربه دو سه تا مسافرت با پروازهای کیش ایر این رو بهم ثابت کرده که کادر و خدمه پرواز، خیلی خوب و محترمانه با مسافران برخورد میکنند. همه ماها به کرات روی زمین بواسطه برخورد بد دیگران، قهوهای سوخته شدیم حالا اینکه بخواهیم در ارتفاع 000/32 پایی هم یه مهماندار به سر و کله مون برینه خیلی زور داره! در این پرواز من از اون برخوردهای خاص مهماندارهای ایرانی هیچ نشون و اثری ندیدم هرچند در طول پرواز من حتی یه لیوان آب هم نخواستم ولی نحوه برخورد مهماندارها با مسافران رو خیلی پسندیدم. توضیحات ساده و خودمونی خلبان هم میتونه نقش بسیار زیادی در کاهش استرس مسافرهایی داشته باشه که وقتی کارت پرواز رو میگیرند اشهدشون رو هم میخونند و خودشون رو به خدای بزرگ میسپارند که در این مسافرت کاپیتان این وظیفه رو بخوبی انجام دادند.
:: برخلاف نظر و خواستهام، سیستم کامنتها به شکلی شد که پس از اینکه اینجانب کامنتها رو چک کردم اونها به معرض نمایش درمیاد. اینکار فقط و فقط بخاطر وجود دو سه تا آدم بی سر و پایی هستش که پنداری در طویله رشد و نمو کردند. هر چند صد رحمت به گاو که پهنش هم مفیده. قطعاً تمامی نظرات، پیشنهادات و بخصوص انتقادات شما عزیزان به معرض نمایش درخواهد آمد.
بعداً نوشت: یکی از زیبایهای وبلاگ وجود نقطه نظرات و دیدن کامنت خوانندههاست. متاسفانه دو سه نفری که حیف از اسم و نام آدمیزاد که بخواهم روشون بذارم و افسوس بحال اون پدر و مادری که چنین دسته گلهایی تحویل جامعه دادند ظاهراً بدنبال خواهر مادر گمشده خودشون کلونانداز هر کوی و برزنی ...... بگذریم. شرمنده! فعلاً کامنتها بسته است تا بعد از مسافرت یه فکر اساسی بحالش کنم. اگه مطلب مهمی بود لطفاً برام ایمیل بزنید.
همه چی از شب بازی فينال جام جهانی، بين تيمهای ايتاليا _ فرانسه شروع شد. من داشتم چيپس و ماست ميخوردم و اونها داشتند برنامه رو سِت میكردند. با هر حملهای من نيمخيز ميشدم و همونجوری كه بلاتكليف وسط زمين و آسمون مونده بودم و انگاری نيمسوختهای در فلان جايم كرده بودند، اونها هی روزهای هفته رو از توی تقويم چك میكردند. وقتی زيدان كله رو زد كه من يه زردآلو اونهم با هسته توی دهنم و 7-8 تا هم گيلاس دستم بود. هسته بزرگتر از اونی بود كه بخواهم قورتش بدم. يعنی اون موقع كه جوونتر بودم و دلخوشیها كم نبود اينكارها رو ميكردم ولی بعدش دهنم سرويس ميشد تا تحويلش بدم. بنابراين از قورت دادن هسته زردآلو خاطره خوشی نداشتم!
وسط بگير و ببند پنالتیها بود كه من ديدم اينها هی ميگن، باشه كيوان بريم؟ بريم ديگه؟! و منهم كه تموم هوش و حواسم توی صفحه تلويزيون بود گفتم باشه، مشكلی نيست، ميريم! اون موقع كه تمركز داريم و با همه هوش و حواس حرف ميزنيم، تـِر ميزنيم حالا چه برسه ساعت يك نصفه شب و بدون هوش و حواس و موقعی كه داری ضريات پنالتی فينال جام جهانی رو نگاه ميكنی و چهار كيلو ميوه رو هم خوردی. داور سوت پايان بازی رو زد. ايتالياها پريدند بغل هم. ماچ و بوس و وسط زمينِ فوتبال سلمونی و فرنچكيس. دلم واسه زيدان سوخت. كاسه چيپس و ماست تموم شده بود و فقط اندازه دو سه ميكرون ذرات معلّق غبار مانند چيپس، به ته كاسهای كه اندازه تغار بود چسبيده بود. تموم شليل و زردآلو و گيلاس و آلبالو تموم شده بود. آهان، راستی يادم اومد، اصلاً آلبالو نبود. آره. همش گيلاس بود چون يادمه بعد از بازی دلتون نخواد دل درد و دل پيچه شديدی گرفته بودم. 120 دقيقه اونها دويده بودند، دل دردش رو من گرفته بودم!
ساعت دو نصف شب بود كه گفتم، همسر عزيزم پاشو بريم خونه كه ديگه جام جهانی هم تموم شد كه ديدم يهويی همهشون با هم ميگن پس پنجشنبه 29 تير ميريم. گفتم، ميريم؟! كجا انشالله؟! گفتند، ای بابا اين همه برات توضيح داديم باز دوباره خودت رو لوس كردی. گفتم، نه والله، من كه اصلاً گوش نمیكردم شما چی میگفتيد. حواسم به بازی بود. گفتند، هيچی، قرار شد بريم كيش. گفتم، كيـــــــش، اين موقع، وسط چهله تابستون؟؟!! استناد كردند به همون موقع كه ترزهگه پنالتیش رو زد به تير دروازه و منهم گفته بودم، باشه، مشكلی نيست، ميريم! و همين شد پيرهن عثمون كه تو مردی و حرف زدی و خلاصه خرمون كردند همچين اساسی. پنداری اون موقع شب من و ترزهگه همزمان با هم تر زده بوديم. اون در سطح جهانی و من در مقياس كوچيكتر!
ميگن وسط خليج فارس يه جزيره هست كه خيلی خوشگل و آروم و قشنگه. ظاهراً اسمش كيشه. ميگن اگه سياستگذاری درست انجام شده بود الان كيش و دبی ميتونستند با هم رقابت كنند ولی الان اين كجا و اون كجا؟! حالا قرار شده ما هم فردا شال و كلاه كنيم و واسه ديدن اين جزيره زيبا رنج سفر با هواپيما رو بجون بخريم. من كه خودم كيش رو خيلی دوست دارم. يعنی آرامش و سكوتش يه جورايی برام مسحور كننده و لذتبخشه ولی خدا نكنه اين زنها بخواهن يه كاری انجام بدند. چون خودشون دوست دارند اين موقع سال برند كيش، جوری از جاذبههای كيش تعريف میكنند كه انگاری منی كه تا حالا بيشتر از پنجاه بار رفتم اونجا، تا حالا كيش رو نديديم و بجای كيش مثلاً رفته بودم قشم! پاساژ پرديس و هتل داريوش و پارك دلفينها و رستوران ديدنيها و كشتی يونانی و ..... همه رو بارها و بارها ديدم ولی خب اگه خدا بخواهد قرار شده كه فردا صبح برای بار پنجاه و يكم بريم و توی اين جزيره زيبا دو سه روزی رو بگذرونيم.
اين مهرداد رفيق ما هم كه خدا نكنه قرار بشه كاری انجام بده. بهش گفتيم تو كه توی آژانس آشنا داری ترجيحاً بليط رو واسه صبح بگير كه زمان بيشتری داشته باشيم، ورداشته بليط 6 صبح رو گرفته! ميگم IQ من بخواهم 6 فرودگاه باشم كه بايد سه صبح بيدار شم. حالا ميمردی مثلاً ساعت 8-9 ميگرفتی؟! مردم رفيق دارند ما هم رفيق داريم. هر چند پرواز اون موقع خوبيش اينه كه اينجوری ميتونيم جلوی در و همسايه كلی چسی بياييم چون معمولاً اون موقع صبح كه چه عرض كنم بايد بگم اون موقع شب كه قراره ما از خونه بزنيم بيرون، انگاری كه داری مسافرت خارجی! دروغ هم كه هوناغ نيست بيخ گلومون رو بگيره. وقتی برگشتيم اگه پرسيدند ميگيم رفته بوديم دبی. اصلاً چرا دبی ما كه میخواهيم دروغ بگيم پس يه دروغ با كلاستر ميگيم. ميگيم چند روزی رفته بوديم فرانسه! آی كه چه حالی ميده دم غروب خورشيد كنار ساحل و بغل كشتی يونانی و زير برج ايفل چس فيل بخوری!
دو سه بار چشم تو چشم شديم ولی شك داشتم خودش باشه. من كجا؟ اون كجا؟ اينجا كجا؟ اون ماشينی كه ازش پياده شد كجا؟ همينجوری تو فكر بودم كه ته مونده قهوهای رو كه ديگه سرد هم شده بود سر كشيدم و روزنامه رو جمع وجور كردم كه پاشم برم كه يه دفعه سايهاش رو بالای سرم ديدم. بیمقدمه گفت: تو هنوز آدم نشدی؟! هنوز هم قـُد و مغروری. خودش بود. همونجوری كه نشسته بودم و سرم پايين بود پوزخندی زدم و گفتم: من كه خودم ميدونستم درست بشو نيستم، تو از اول شك داشتی! بدون اينكه تعارف كنم صندلی رو كشيد عقب و نشست روبهروم. دوباره چشم تو چشم شديم. اينبار ديگه خودِ خودش بود.
خيلی وقت بود همديگه رو نديده بوديم. خيلی وقت كه چه عرض كنم، سالها بود. به خيلی سالهای قبل ميرسيد. دوباره سفارش قهوه داديم و شروع به صحبت كرديم. برخلاف ذهن پيچيدهاش هنوز هم راحت و خودمونی حرف ميزد. بهش گفتم: ظاهراً زدی به هدف و با سر بی.ام.و طوسی رنگی رو كه جلوی كافیشاپ پارك بود نشون دادم. گفتم: مثل اينكه خلاصه همونی كه ميخواستی شد و بسلامتی شوهر پولدار رو پيدا كردی! انگار ياد چيزی افتاده باشه. حرفی، كلامی، خاطرهای. يه كمی سكرمههاش رفت تو هم و جوابم رو نداد. گفت: تو هنوز سيگار نمیكشی؟! و بدون اينكه منتظر جوابم باشه سيگارش رو روشن كرد. اون موقعها هم ماربورو میكشيد. البته خيلی كم و يواشكی. الان ديگه بیترس و دلهره به سيگار پُكهای عميق ميزد و دودش رو آروم فوت ميكرد بالای سرش. ميدونست از دود سيگار خوشم نمياد. ظاهراً هنوز هم خيلی چيزها رو ميدونست. در حاليكه به بخاری كه از روی قهوه داغ بلند ميشد زل زده بود، گفت: دارم جدا ميشم. باز گره افتاد به ابروهاش. مثل اينكه گفتن اين جمله براش خيلی سخت بود. انگار همه توان و انرژيش رو واسه گفتن همين يه جمله گذاشته بود. مثل آدمی ميموند كه ميخواد اعتراف كنه. اعتراف به گناه. اعتراف به اشتباه. دستش لرزش خفيفی داشت و خيلی سعی ميكرد تا متوجه اين موضوع نشم. سيگار لای انگشتهاش بود و كف دستش رو به ميز تكيه داده بود. نمیخواستم جدی بشم. سالها از آخرين باری كه جدی شده بودم گذشته بود. همونجور كه داشتم با فندكِ نقرهايی رنگش بازی ميكردم، گفتم: خوب فكرهات رو بكن، فكر كنم حيف باشههااا. ظاهراً طرف اِند مايه است و كيس خوبيه. اگه از دست بديش شايد ديگه نتونی يه همچين چيزی پيدا كنی.
از همون موقع كه دختر و پسرها واسه هم نامه عاشقونه مینوشتند، اون تزش اين بود كه با يه شوهر پولدار ازدواج كنه. خوشگل بود. الان هم كه ديگه جاذبههای زنونگی بهش اضافه شده بود خيلی خوشگلتر شده بود. يعنی اينی كه فقط با يه جمله خشك و خالی بگم خوشگل بود يه جورايی كمال بیانصافی و ظلم به اونه ولی خب همه چی رو هم كه نميشه گفت. اونهم هيچ وقت همه چی رو نگفت. ميدونستم بعدِ اين همه سال همينی كه زل بزنه توی چشمام و بگه داره از شوهرش جدا ميشه براش خيلی سخت بوده ولی خب نميدونم چی شد كه حداقل اين يكی رو گفت. خيلی وقت پيشترها بهش گفته بودم پارامترهای زندگيش واسه انتخاب يه كمی گـَل و گشاده. يه كمی غير منصفانه است. يه كمی كه نه، خيلی بيشتر از يه كمی! بهش گفته بودم اون چوب خطی كه دستش و داره آدمها رو باهاش رَج ميزنه يه كمی بزرگتر از حد معمول و مال اون كوچه خيابونها و محلّهها نيست. پوزخندی زدم و گفتم: حالا ماشين مال خودته يا همسر گرانمايه؟! در حاليكه داشت با حلقه توی دستش ور ميرفت و اون رو هی توی انگشتش میچرخوند، گفت: يكهفته بعد از عروسیمون برام خريد. فقط اين نيست يه خونه توی فرشته و ويلای شمال هم هست. گفتم: فكر میكنم بی.ام.و 70-80 ميليونی باشه. قهوهاش سرد شده بود. اينبار در حاليكه زل زده بود به پاكت سيگاری كه روی ميز ولو بود، گفت: 120 ميليون.
دوباره رفتيم سراغ گذشتهها. اون دوردوراها. اون از يه سری از بچهها خبر داشت و يه چند تايی رو هم من هنوز باهاشون ارتباط داشتم. يه سری هم كه از همون روزهای خيلی دور گم و گور شده بودند. ظاهراً خيلی دنبالم گشته بود. دوباره بچه شديم. گم شديم. توی اون كوچههای باريك آشتیكنون، قايم موشك بازی كرديم. گرگم به هوا. هفت سنگ و ليله. خاطرات رو مرور كرديم. آش خورديم و قاشقزنی كرديم و يواش يواش بزرگ شديم. قد كشيديم. ديپلم گرفتيم و دانشگاه قبول شديم و همينجوری هی رفتيم و برگشتيم. رفتيم و برگشتيم. ديگه بزرگ شده بوديم و دلخوش لواشك و آلوچه و تمبرهندی و تخممرغ شانسی نبوديم. واسه اون، شانس توی اون كوچههای بَل و باريك آشتیكنون ديگه معنا نداشت. اين شد كه رفت. اتفاقاً بیهوا هم نرفت. هر چند همه چيز رو نگفت ولی يادمه حرفهاش رو زد و رفت.
باز يه سيگار ديگه گذاشت گوشه لبش و داشت توی كيف و لابهلای موبايل و سوئيچ و آينه و وسايل آرايش و كلی خرت و پرتهای ديگهاش دنبال فندكش ميگشت كه فندك رو گرفتم جلوش و براش روشن كردم. سيگار رو روشن كرد و بدون هيچ تشكری، بعد از همون پُك اول گفت: ميدونم وقتهايی كه بايد حرف بزنی، لالمونی ميگيری. عادتته. هر چقدر موقعی كه شوخ هستی، وراجی و خوشحرف، وقتی جدّی ميشی آدم بايد با آچار و انبردست ازت حرف بكشه ولی خودت هم خوب ميدونی كه هميشه نظرت برام مهم بوده. حالا هم يكی از همون موقع هاست. ميخواهم بدونم، بنظرت اشتباه كردم؟! اين، اشتباه كردم آخرش رو خيلی آروم و بیرمق گفت. منظورش اين بود كه آيا اشتباه كردم با اين مرد ازدواج كردم. پوزخندی زدم و دستم رو گذاشتم روی شاسی فندك و فشار دادم. فندك بدون اينكه جرقهای بزنه و روشن بشه، تـَقی كرد و گاز با صدای فِشفِشی ازش خارج شد. يه تلاش بيهوده! نگاهش كردم و گفتم: خب الان بهتره جدّی باشم يا شوخ؟! گفت: جدّی باش. خودم رو جمع و جور كردم و صندليم رو كشيدم جلو و دو تا دستم رو گذاشتم روی ميز و زل زدم تو چشمهاش. جدی شده بودم و میخواستم اينبار برخلاف هميشه همه چی رو بگم ولی ... دوباره صندلی رو هول دادم عقب و تكيه دادم به پشتی صندلی. سرم رو انداختم پايين و فنجون قهوهای رو كه اينبار بدون اينكه بذارم سرد بشه تا تهاش خورده بودم رو روی ميز چرخوندم. هی چرخوندم و چرخوندم. فكر كنم سه چهار دقيقهای گذشت كه با عصبانيت فنجون رو از جلوم برداشت و گفت: من رو نگاه كن. بهت گفتم نظرت برام مهمه، ميفهمی؟! دوباره پوزخندی زدم. فندك رو گرفتم جلوی صورتم و اينبار فشار دادم. فندك روشن شد، يه شعله خيلی كوتاه. گفتم: آدمها موجودات پيچيدهای هستند. پر از فراز و نشيب. پر از چاله چولههای كشف شده و كشف نشده. پر از رمز و راز. پر از حس و نياز. پر از .... گفت: باز دوباره فيلسوف نشو. ميدونست چه وقتهايی اينجوری صحبت میكنم. پوزخندی زدم و گفتم: يه چيزی رو خيلی وقت پيش خودت بهم گفتی. يادته؟! معلوم بود كه حال و حوصله يادآوری گذشته رو نداره. گفت: نميدونم در رابطه با چی بود. گفتم: اتفاقاً من خوب يادمه. جمله جالبی بود و خيلی هم بهش فكر كردم. يادمه بهم گفته بودی كه من هيچ وقت جاهايی كه بايد حرف اول و آخر رو بزنم، هيچی نگفتم. داشت سيگار رو توی جاسيگاری خاموش ميكرد كه وقتی حرفم رو شنيد دوباره گره افتاد به ابروهاش. سرش رو به علامت تائيد تكون داد. زل زدم توی صورتش و پوزخندی زدم.
موقعی به خودم اومدم كه بی.ام.و طوسی رنگ استارت خورد و از جلوی مغازه دور شد. خوشگل بود. خيلی خوشگل بود. هنوز اون جمله اولش كه، تو هنوز آدم نشدی توی گوشم بود. قهوهاش كه حالا ديگه سردِ سرد شده بود همونجوری دستنخورده روی ميز بود. بوی عطرش هنوز توی فضا معلق بود. فندك نقرهای رنگش رو يادش رفته بود ببره. شاسی رو فشار دادم تـَقی كرد ولی هيچ جرقهای نزد. همه گازش تموم شده بود.
كليـه شـخصيتهـا و تمـامـی مـاجـراهـای اتفـاق افتـاده، شـايـد واقعـی بـاشـد.
همه اینهایی رو که قراره امروز بنویسم يه جورايی تکرار مکررّات. بارها و بارها و بارها و بارها و بارها گفته شده. گفته میشود و گفته خواهد شد. احتمالاً، هم خودم و هم همه شماها دیگه حالتون بهم خورده از اینهمه گفتن و شنیدنهای مستمر ولی خب چه کنیم که گریزی نیست از اين مجمل! شاید بد نباشه که اینها دوباره تکرار بشه چون احتمالاً هر روز كه ميگذره يه سری دوستان جديد به جرگه وبلاگخونها و وبلاگنويسها وارد ميشن و يا هنوز خیلیهامون هم توی یه سری مسایل ابتدایی گیر داریم. اصلاً میگم چطوره که هفتهای یکبار بیاییم و این مطالب رو واسه هم مرور کنیم تا کاملاً مشخص بشه ما کجای این دنیای لایتنهای وايستادیم؟!
فکر کنم بعد از سه چهار سال وبلاگ نوشتن اینی که الان من بیام بگم " اینجا وبلاگ من و دوست دارم هر چی میخواهم توش بنویسم، بنابراین هر کسی دوست داره بخونه و هر کسی هم که دوست نداره میتونه نخونه و راهش رو بکشه و بره! " کار درست و بنوعی حرفهای نباشه. یعنی اگه چهار سال پیش بود شک نکنید جمله بالا اولین چیزی بود که امروز سر صبحی روبروی دماغتون میدیدید! ولی خب کمکم به این نتیجه رسیدم که درستِ اینجا وبلاگ منه ولی دلیل نمیشه هر چی رو که خواستم بنویسم. دلیل نمیشه به کسی توهین کنم. دلیل نمیشه همه اون چیزهایی رو که توی ذهنم میگذره ثبت و ضبط کنم و خب متقابلاً دلیل هم نمیشه هر کسی هر چی رو که خواست بیاد و بگه. دلیل نمیشه چون کامنتها باز هست، دوستان به من و یا بقیه خوانندهها توهین كنند. دلیل نمیشه اگه کسی میخواد انتقادی کنی همراه با فحش خواهر مادر باشه. دلیل نمیشه بعضیها که تازه به سن بلوغ رسیدند و احساسات جنسیشون رو نمیتونند کنترل کنند اینجا رو بخونند و ... اللهاكبر!
من ميام و دو خط مینويسم. قطعاً اين دو خط ميتونه برخلاف عقيده خيلیها باشه. من اين دو خط رو واسه دل خودم نوشتم. از منظر خودم به قضيه نگاه كردم. با سن و سال و موقعيت اجتماعی و جنسيت خودم مسئله رو عنوان كردم بنابراين اگر اين قضيه برخلاف نظر بعضیها بود كه ديگه نبايد بابت دو خط نوشته خون و خونريزی راه بندازيم. پيشنهاد دادن و انتقاد كردن هم راه و روش و اسلوب ( اسلوب يعنی همون راه و روش! ) داره من نميدونم چرا بعضیها هر چيزی كه مینويسند پای تشكيلات تناسلیشون رو هم ميارن وسط. هدف من به شخصه از اينهمه نوشتن و هزينه كردن اينه كه يه كمی به معلومات نداشته خودم اضافه كنم كه خب انصافاً هم از توی اين وبلاگها خيلی چيزها ياد گرفتم. دوست دارم اگر چيزی مینويسم نقد بشم ولی به شكل و شمايل درستش. خيلی وقتها واسه دوستانی كه برام كامنت گذاشتند و يا سوالی داشتند ايميل زدم و در رابطه با اون موضوع باهاشون صحبت كردم. احتمالاً حتی اگر قراره انتقادی هم بشه و يا پيشنهادی داده بشه در برخی موارد كاربرد ايميل خيلی موثرتره. ميدونم ايميل زدن يه كمی سخته ولی يه جاهايی آقدايی رو هم كشيدن ميتونه مفيد واقع باشه. اتفاقاً اينبار هم برای بعضی از دوستان كه از موضوع قبل ايراد گرفته بودند، ايميل زدم البته دوستانی كه به شكل درست انتقاد كرده بودند بعضیها كه پنداری بجای مدرسه و پشت نيمكت توی طويله و آغل درس خوندند!
سركار خانم آزاده نامی در يكی از كامنتهاشون مطابق با بند نمیدونم چند قانون مدنی گفته بودند كه ميتونند از دست من حتی شكايت كنند و اين جرم ( ظاهراً توهين به خوانندهها ) ميتونه تا شش ماه هم برام حبس داشته باشه. كامنت ايشون، ديروز موقعيكه داشتم اسپمها كه ديگه اعصاب و روانمون رو هم خرد كرده رو پاك ميكردم متاسفانه پاك شد. ايشون در كامنت دومشون اعلام كردند كه بنده آدم كمظرفيتی هستم. باز همينكه ايشون من رو آدم خطاب كردند جای شكرش باقيه! سركار خانم آزاده خانم، بنده برای شما ايميل زدم و در رابطه با نوشته قبل توضيح دادم ولی متاسفانه آدرس ميلی كه شما نوشته بوديد ايراد داشت و ايميل برگشت خورد. گفتم شايد بد نباشه در جريان باشيد. بعدش هم ترو خدا اينقدر قضيه رو جدی نگيريد بخدا من از زندان و حبس اينجور چيزها ميترسم. من جنبه اينجور چيزها رو ندارم. من تا حالا حتی كلانتری هم نرفتم. اصلاً غلط كردم. گـــــُ ...... خوردم!
همه كسانيكه اين محيط رو واسه نوشتن دغدغههاشون انتخاب كردند دوست دارند يه رابطه دو طرفه با خوانندههاشون داشته باشند. يه وقتهايی حسها و وابستگی به آدمهايی كه هيچ وقت نديدیشون اينقدر زياد ميشه كه اگه روی يه مطلبت نظر ندند، نگران حالشون ميشی. حس قشنگيه اينكه تو بنويسی و يه سری بيان و بخونند و نقدت كنند و بهت راهكار نشون بدند. اينی كه آدم بخواد قسمت نظرات رو ببنده اصلاً چيز خوب و قشنگ و پسنديدهای نيست. منهم هيچ وقت اينكارو نمیكنم ولی خب اين MT حداقل اين امكان رو به آدم ميده كه مثل بعضی از دوستان ديگه بلاگر، نظرات شما عزيزان قبل از اينكه به نمايش عموم دربياد خودم ببينمش و تعديلش كنم و اگه دوست داشت و صلاح دونستم اون رو به معرض نمايش بذارم كه بنظرم اينهم نمیتونه خيلی جالب باشه. درست و منطقيش اينه، هر آنچه كه من میخواهم ( در حد متعادل ) بنويسم و شما هم اين امكان رو داشته باشيد كه هر آنچه كه دوست داريد ( باز هم در حالت متعادل ) در قسمت نظرات بنويسيد. ولی خب اگه قرار باشه كامنت گذاشتن و نظرات بگونهای ديگهای باشه، شايد منهم مجبور شدم نظرات رو فيلتر كنم. بهرحال بايد ياد بگيريم تمرين دموكراسی رو و خب شايد هم بد نباشه اون رو از همين جاهای كوچيك شروع كنيم.
:: ميدونی چه جوريه؟ الان هيچی به ذهنم نميرسه. اينی كه ميگم هيچی يعنی دقيقاً هيچی هيچی. ديدی يه موقع حس ميكنی انگاری چـُسيدن تو مغزت، الان دقيقاً همون موقع است. دريغ از دو تا دونه سلول خاكستری و يه ميكرون فسفر. بحث زور و فشار به مغز هم نيست چون اينجا از همون جاهايی كه زور زدن فايدهای نداره و فشار بيخودی فقط شلوار آدم رو پاره ميكنه. هيچی به ذهنم نميرسه ولی خب از طرفی هم حال كردم كه آپديت كنم. حالِ ديگه، هوای همين يكی رو هم كه نداشته باشيم كه ديگه ولمعطليم.
:: تا الان 27 تا كامنت واسه مطلب قبلی اومده ولی فقط سه تاش در رابطه با اون نرمافزاری بود كه خدمتتون عرض كردم برام خيلی مهمه و اگه كسی چيزی ميدونه لطف كنه و برام بنويسه و شما هم كه ارواح عمهتون چقدر نوشتيد. همهتون اومديد و يا از كلّه زيدان تعريف كرديد و يا خودتون رو واسه قهرمانی ايتاليا جر داديد. خيلی وقت بود كه به اين نتيجه رسيده بودم دوستان مجازی و اينترنـی به درد جرز لای ديوار میخورند ولی الان به اين نتيجه رسيدم كه جداً حيف جرز لای ديوار. باز جرز و تَـرَك و لا و شكاف يه جاهايی به درد ميخورند ولی شماها ... ميدونيد، شما از همون كسانی هستيد كه روی دست بُريده هم نمیشاشيد. حكايت شما، حكايت همون گربهای كه بهش ميگن اَنش دواست و اون خودش رو لوس ميكنه. باشه عيبی نداره دو دستی بچسبيد در كونتون، من هم خودم توی اين دنيای واقعی يه گهی میخورم. بقول حميد هامون، شهر به اين گندهگی، برهوت معرفت.
:: اين مسئولان فيفا اون موقع كه جو گير ميشن و ورميدارند و چهار تا مسابقه رو توی يه روز برگزار میكنند بايد يه فكری به حال اين روزها و شبهای دراز ما كشورهای جهان سومی كه تنها دلخوشیمون ديدن مسابقات فوتبال بود هم میكردند. انگار كه عزرائيل دنبالشون كرده بود. هول هول مسابقات رو برگزار كرده و باعجله اين جام كوفتی رو دادند دست يه تيم و تموم. ما مونديم و يه مشت سريال و برنامه آبدوغخياری كه با ديدنش هم اعصاب خودمون رو خرد میكنیم و هم خون خودمون رو كثيف. توی جمع خونوادگی هم كه نميشه همش فحش خواهر مادر و زيرديپلم داد. بايد هی حرص بخوری و لبت رو وربچينی و سرت رو به چيزهای خِـنزر پـنزر گرم كنی تا شور و حال جام جهانی از يادت بره ولی خب، عادت میكنيم.
:: در حاليكه كيلومتر ماشين بين 160 – 170 سرگردونه تابلوی " بين خطوط برانيد " رو رد ميكنم. توی اين نيم ساعت ماشين نبوده كه ازش سبقت نگرفته باشم. پرايد، پژو، پرشيا، زانتيا، مزدا، تويوتا. اتوبان خلوت و منهم كه انگار طناب پاره كردم. آهنگهای اين CD هم كه به درد مراسم ختم ميخوره. ضجه مورهای ميزنه كه بيا و ببين. انگاری منهم خودآزاری دارم، صبح اول صبحی نوحه گوش ميدم. يه لحظه آرم سه وجههای بنز رو از توی آينه میبينم كه چسبونده در كونم. از اين كارها خوشم نمياد. يعنی شايد فینفسه چسبوندن چيز بدی نباشه ولی اينی كه با اين سرعت بيايی و با ماشينت سپر به سپر بشی و بخواهی اون چيزهایی رو كه توی زندگیمون نداشتيم رو به رُخمون بكشی كار خوبی نيست. از همون اول و از همون دوردورا يه چراغ هم كه ميزدی راه رو برات باز ميكرديم، ديگه اينهمه شاخ و شونه كشيدن نداره. بيا بابا جون بيا برو، اينهمه رفتن به تو هم راه ميديم تو هم برو. ياد اون تابلوی بين خطوط برانيد ميوفتم كه خيلی وقته ردش كردم.
خب ديگه امروز هم به احترام تيم ايتاليا پامیشيم و تمام قد واميسيم و كلاههامون رو هم از سر برمیداريم و منتظر ميمونيم تا ببينيم چهار سال ديگه اين جام نصيب كدوم يكی از تيمهای خوب دنيا ميشه. شايد الان قبل از اينكه به مسابقات چهار سال بعد فكر كنم، بخودم فكر میكنم كه چهار سال ديگه كجای اين كره خاكی قرار گرفتم. مسابقات جام جهانی يه محك و چوبخط خيلی خوب واسه اندازهگيری پيشرفت زندگيه. شايد يادمون نباشه ديشب شام چی خورديم ولی بواسطه شور و حرارت جام جهانی، آدم دقيقاً يادش هست كه مثلاً چهار سال پيش كجا بود، با كی دوست بود، آيا تلويزيون خونهشون رنگی بود يا سياه و سفيد و يا اينكه خونهشون فرش ماشينی داشتند يا قاليچه ابريشمی؟!
ديشب در حاليكه 51% گرايشم به سمت و سوی تيم ايتاليا بود، 49% هم دوست داشتم كه فرانسه ببره و اونهم بواسطه وجود بازيكن بزرگی بنام زينالدين زيدان بود. يعنی اگه يه پيرهن آبی لاجوردی تن زيدان میكردند اونوقت دوست داشتم 100% ايتاليا ببره. زيدان وداع تلخی با دنيای فوتبالی داشت كه هميشه از ديدن بازيهاش من يكی كه خيلی لذّت میبردم. بازيكنی كه بنظرم هميشه جلوتر از بازيكنهای ديگه ميتونست بازی رو ببينه و پيشبينی كنه. همون موقعی كه زيدان اخراج شد، فرانسه ميدونست كه ديگه برنده ميدون نيست فقط ايكاش زيدان كمی خوددارتر بود و اون چند دقيقه رو هم با خونسردی پشت سر ميذاشت ولی اگه قرار بود اون ضربه رو بزنه ايكاش همونجور كه اون ضربه سر فوقالعادهاش رو به سمت دروازه بوفون زد اينبار هم ده سانت ميپريد و اون كلهاش رو جوری ميزد توی صورت ماتراتزی كه تموم دندونهاش میشكست!
بنظرم با ديدن بازيها از همين تلويزيون زپرتی هم ميشه خيلی چيزها از جام جهانی ياد گرفت. اگه قرار باشه درسی بگيرم همين جام جهانی بزرگترين كلاس آموزشی واسه بازيكنها، مربیها، داوران، تماشاچيان، مديران و ... ميتونه باشه. ولی خب نرود ميخ آهنين در سنگ! اين خط اينهم نشون. من كه چهار سال ديگه اينجا نيستم ولی اگه تيم ايران تونست جرء تيمهای صعود كننده باشه مطمئن باشيد كه باز توی همون دور اول از مسابقات حذف ميشه و باز همين مشكلاتی كه سالهاست يقه فوتبال ما رو گرفته بعنوان دلايل باخت توی ميزگردها عنوان ميشه. اون وقت يادی از من كنيد و بگيد كيوان دمت گرم كه تو اونموقع به ما اينها رو گفته بودی ولی كسی نبود به حرفهات گوش بده. مثلاً سر و كلّه بازيكنهای دو تيم ايتاليا و فرانسه رو در فينال بازيهای جام جهانی 2006 در حاليكه بيش از يك ميليارد بيننده تلويزيونی اونها رو ميبينه مقايسه كنيد با سر و كلّه بازيكنهای فوتبال دو تيم پرسپوليس و استقلال. ديشب كدوم يكی از بازيكنهای رو ديديم كه حس كرده باشيم بواسطه شركت در فينال رفته آرايشگاه؟! بگذريم!
Quickbooks
توی يه مشكلی گير كردم عينهو خر وامونده به حـُـوش! اين قضيه اينقدر برام مهم است كه توی اين بگير و ببند جام جهانی و فردای روزيی كه ايتاليا قهرمان دنيا شده ترجيح دادم بيام و پيشتون گردنكج كنم و ازتون كمك بخواهم ببينم يه مرد يا ترجيحاً يه زن پيدا ميشه توی اين برهوت معرفت من رو ياری كنه؟!
بايد ظرف مدت كوتاهی نرمافزار Quickbooks رو ياد بگيرم. اين نرمافزار در رابطه با سفارش مشتری و صدور فاكتور و قبض انبار و يه همچين چيزهايی هستش. اين كه حالا كی گفته و چرا بايد ميون اينهمه برنامه همين يكی رو ياد بگيرم بماند كه داستانش مفصل و طولانيه. چيزی كه مهم اينه كه تا حالا نتونستم كتاب آموزشی ترجمه شدهای و يا دوره آموزشی از اين برنامه رو پيدا كنم. CD آموزشی برنامه رو هم خريدم ولی به زبان انگليسی و منهم كه ديگه توی زيان و اينجور چيزها شرمنده روی شمام. يه خواهشی داشتم. میخواستم ببينم آيا كسی هست كه بدونه اين برنامه، كتاب آموزشی به فارسی داره و يا اينكه موسسه و آموزشگاه و جايی هست كه دوره آموزشی برای اين برنامه داشته باشه و يا اينكه خودش خيلی خوب اين برنامه رو بلد باشه و بخواد آموزش بده والله بخدا هزينهاش هر چقدر هم باشه پرداخت ميكنم.
هوا گرم شده. بارونهای گاه و بیگاه هم نتونسته خيلی موثر واقع بشه. كما اينكه چون آدم ميدونه اين بارونها مقطعیيند و فردا ديگه ازشون خبری نيست نميتونه خيلی بهشون دل ببنده. كاملاً مشخص كه بارونِ هم راه گم كرده و واسه دل خودش اومده اينورا وگرنه اينجوری نبوده كه دلش واسه ما و تهرون تنگ شده باشه. هوا گرم شده و اين هوای تبدار، آدم رو خيلی اذّيت ميكنه. نميدونم ما ديگه پير و فرتوت شديم يا اون قبلتر هم هوا به همين شدّت و حدّت گرم بود و ما احساس نمیكرديم. پنداری آدم وقتی سر حاله، حرارت جاهای ديگهاش اينقدر زياد هست كه روی خورشيد رو هم كم ميكنه! پس احتمالاً یا ما دیگه سر و حال نیستیم و یا خورشید این روزها خیلی هایپر شده؟!
اين روزها آدم حال و حوصله خودش رو هم نداره. از همه سوراخ سنبههای آدم عرق ميچيكه. انگاری همه جات بهم چسبيده. خيس و مرطوب و نمدار و تبدار، چه معجون گهی ميشه اين تن و بدن آدم توی اين روزهای گرم تابستون. هر چند نه تنها فقط تن و بدنت بوی گه میگیره که آدم فکر میکنه تموم اون حسهای خوبش هم بو گرفته. توی اين بَلبَشو اگه يه چيزی هم بهت آويزون باشه كه ديگه وامصيبتاست. اين روزها اگه میبينيد يكی توی خيابون داره گشاد گشاد راه ميره شك نكنيد طرف اواسط! پاش عرقسوز شده، وگرنه اينجوری نيست كه توی شلوارش ريده باشه پس بيخودی با كسی سر اين موضوع شرطبندی نكنيد!
مشكلاتمون كم بود، اين ريش هم شده برامون قوز بالا قوز! از اين ور ميزنی از اونور در مياد، از اونور ميزنی از اينور در مياد! منهم كه آدم فعال و كوشا. صبح به صبح به زور صورتم رو ميشورم و مسواك ميزنم حالا چه برسه كه بخواهم هر روز اصلاح هم بكنم. نه ريشمون ريش درست و حسابی و نه اين آب و هوای بشدت حارّه تهران به آدم اين اجازه رو ميده كه آدم ريش بذاره. هوا خيلی گرمه. داغه. همه جات عرق كرده. خيلی از ماها هم که ماشالله هزارماشالله عادت داريم فقط سالی يكبار حموم بريم و اونهم فقط به مناسبت فرا رسيدن نوروز باستانِ. اُوهههه حالا كو تا عيد نوروز؟! بعضیهامون ديگه بو گرفتيم! بابا ترو خدا يه حموم بريد. يه آبی به اون سر و كلهتون بريزيد. اون كُرك و پشمهای اضافیتون رو هم اگه بزنيد، در چرخش سيارات منظومه شمسی خللی ايجاد نميشه. آخه اون همه موهای زير بغل رو نگه داشتی كه باهاش فرش ببافی يا ميخواهی اسمت بره توی كتاب رکوردها و گنيس؟! بعضی از شماها به مرتاضهای هندی يه سور زديد. زندگی شهری كه همش موبايل نوکیا ان 80 و كيف و كفش شانل و آسانسور و ماکسیما و شومینه و باربیکیو و فستفود نيست. زندگی اجتماعی با مام و اسپری و عطر و ادكلن هم عجين شده. ديگه اينجوری هم نيست كه اگه يه كمی مام زير بغلتون و دو تا پيس ادوكلن بخودتون بزنید و يه ذره بوی خوب بدید بهتون انگ طاغوتی بزنند و بندازنتون گوشه زندون!
توی این روزهای گرم و داغ بعضیهامون بیخيال جماعت يا دو بند انگشتِ دستمون توی دماغمونه و بعد از كشف و رصد محتویاتش اون رو یواشکی میمالیم به در و دیوار و یا همچين خودمون رو توی تاكسی و اتوبوس و مترو خِرچ خُروچ ميخارونيم كه بيا و ببين. تعداد آدمهايی كه بايد اين روزها غشو بشن روز به روز داره بیشتر و بیشتر میشه. آره میگفتم. اين اصلاح صورت و زدن ريش هميشه برام دردسر بوده. شما خانمها خيلی شانس آوريد كه ريش نداريد! هر چند شما که بدبختتر از ما هستيد چون هم يه سریهاتون ريش داريد، هم اگه يه كمی به خودتون نرسيد ماشالله سيبيلهاتون از من هم پُرپشتتر ميشه و هم دامنه اصلاحاتتون خيلی خيلی گستردهتر از ما آقايونه. طول و عرضی به وسعت پیکره بدنتون! ما ديگه خيلی بخواهيم کلاس بذاریم و خودمون رو تحويل بگيريم ریشتراش رو برمیداریم و ظرف 5 دقیقه ريشمون رو ميزنيم و ديگه اون زير میرها معلوم نيست که چه خبره ولی مال شما سر و صورت و ابرو و سبيل و بنا گوش و پر و پاچه و دست و پا و الاماشالله! البته دارم فکر میکنم اگه ریشم رو نزنم همچین بد هم نمیشه خودم که از تهریش خوشم میاد، یه جورایی شبیه جرج مایکل میشم. توی این روزهای گرم و داغ و تبدار و نمدار، بیچاره جرج مایکل!
هوای اين روزهای شهر بشدت فوتبالیست. هر جايی كه كونت رو ميزنی زمين، حالا ديگه فرقی نميكنه توی تاكسی باشه، آرايشگاه باشه مطب دكتر باشه يا توی يه جلسه اداری، همه ميگن ديدی ديشب فلان بازيكن چه كرد و اون يكی ميگه اون شوت رو ديدی كه خورد به تير دروازه و اونوقت داستان شروع ميشه! تو بايد بشينی و تموم اون 90 يا 120 دقيقه و ضربات پنالتی رو نه اينكه ببينی، بلكه دوباره از زبون دوست و همكار و آشنا و غريبه بشنوی. همه هم كه بحول قوه الهی، كارشناس و استادِ فن، بيا و ببين چه میكنند با اين توپ و ارنج و سيستمهای من در آوردی و آبدوغ خياریشون. خلاصه كه اين روزها همه شدند سر آلكس فرگوسن! ولی خب هر چی كه هست اين تغيير و دگرگونی مثبت كه توی جامعه و روحيه آدمها اتفاق افتاده خيلی خوبه. دلخوشی ديگهای كه نداريم. جريانی كه باعث بشه هفتاد ميليون ايرانی درگير اون باشند و بنوعی توی روند زندگی روزانهشون تغيير مثبت بذاره، ارزشمنده. حالا دوباره از هفته ديگه روز از نو و روزی از نو. همون داستانهای تكراری و روزمرگیهايی كه عينهو خوره همه جای آدم رو ميخوره هی تكرار و تكرار ميشه.
پس از حذف هلند و آرژانتين و انگليس و دو سه تا ديگه از تيمهايی كه تك و توك بازيكنهای خوشگل و جينگول مستان داشتند، گرايش خانمهای محترمه ايرانی به سمت و سوی تيم ايتاليا بشدت فزونی يافته. البته اونها كه عمدتاً تيم ايتاليا رو دوست داشتند ولی با حذف ساير تيمهای خوشگل، اينجوری ديگه ميدونند همه احساساتشون رو بايد به پای بازيكنهای ايتاليايی بريزند. شكر خدا ايتاليايیها هم كه همهشون رفتند سر و كلهشون رو كوتاه كردند و ظاهراً اين كوتاه كردن مو دل و دماغ خيلیها رو سوزنده ولی خب باز هم دوستداران توتی و نستا و دلپيرو اينقدر پُررو هستند كه دست از تشويقهاشون برندارند. والله من هر چی هم به ريخت و قيافه و سر و كلّه اونها نگاه كردم هيچ برتری محسوسی حداقل نسبت به خودم نديدم! من نميدونم شماها چرا گير داديد به اون اجنبیهايی كه قابل دسترس هم نيستند. اينجوری كفران نعمت میكنيدها. من اينجا باشم و اونوقت شما واسه نستای بیريخت، هورا بكشيد؟! حالا يه امتحانی بكنيد شايد خوشتون اومدها. منهم حرفی ندارم. هم راحتتر در دسترسم و هم بهرحال هموطنيم و رگ وريشه ايرانی داريم و گوشت و پوست همديگه رو هم كه بخوريم، ديگه استخونش رو بيرون نميدازيم. حالا ديگه خود دانيد، از ما گفتن بود!
اين روزها واسه ديدن بازيهای تيم ايتاليا بايد يه كمی بیخيال غيرت و اون مباحث ناموسی و خون و خونريزی و بُكش بُكش، بشی و يه چيزهايی رو نديده و نشنيده بگيری وگرنه تا آخر بازيها 7-8 نفر رو با چاقو مثله كردی! وقتی طرف يه تكل روی پای توتی ميره و يهويی ميبينی سه تا از خانمهای فاميل كه توی رنج سنی 15 تا 65 سال هستند و از باكره گرفته تا يائسه هم توشون پيدا ميشه و تا اون موقع عينهو خانمهای متشخص و باكلاس روی مبل نشسته بودند و داشتند در رابطه با نقش خانمها در توسعه اقتصاد نوين بحث ميكردند، يهويی هر سه با هم نيمخيز شده و دستهاشون رو رو به تلويزيون گرفته و مثل چالهميدونیها و بارفروشهای ميدونِ شوش يه هـــُوووو بلند واسه بازيكنی كه تكل رفته میكشند، تو همينجوری گيچ و ويج ميمونی كه يهويی چی شد كه اينها اينجوری شدند؟! چرا ناراحت شدند و اينجوری كردند؟! مگه ما با توتی، فاميل بوديم و نسبتی داشتيم خودمون خبر نداشتيم كه اينها اينجوری از خود بیخود شدند و احساساتشون برانگيخته شد؟! يارو اگه عمل شنيع خودش رو مجدداً تكرار كنه، مطمئن باشيد كه همون خانمهای محترم فاميل كه ماشالله بعضیهاشون بچههاشون ديگه همقد و هيكل منه، يه فحش خواهر مادر ولو به زبون اسپانيش هم كه شده نثار يارو میكنند تا دلشون خُنك بشه. وقتی تلويزيون چهره يكی از اين بازيكنهای ايتاليايی رو نشون ميده كه داره از درد بخوش میپيچه، نسوان محترم در هر گوشهای از اطاق كه قرار گرفته باشند چنون با مشت و پنجول ميزنند به سر و سينه خودشون و قربون صدقه يارو ميرند كه انگاری اون غول بیشاخ و دم كه وسط زمين دراز به دراز ولوو شده، تيكهای از گوشت و روح خانمه و نرّهخر قرنهاست كه پيوند سببی و نسبی باهاشون داره. خب بهرحال مردی گفتند، زنی گفتند، غرور و غيرت و تعصبی گفتند. اينجور كه اونها هی بخورند زمين و شما هم هی قربون صدقهشون بريد كه نميشه. حالا اومديم و اونها اونور دنيا دم به ساعت، تمارض كردند و خودشون رو زدند زمين شما بايد اينور دنيا عربده بزنيد و داد و بيدا راه بندازيد و فحش خواهر و مادر به داور و تيم حريف و مسئولان فيفا بديد؟! بابا شرم و حياء هم خوب چيزيه اينجا خونواده است يه كمی مراعات حال ما رو كنيد!
بهرحال ما هم سعی میكنيم اين احساسات شما رو نديده و نشنيده بگيريم چونكه اگه قرار باشه آدم همه اون " الهی كه من فدات بشم " های غليظی رو كه واسه يه اجنبی ميگيد رو بشنوه، اونوقت بايد بره از آشپزخونه چاقو بياره و توی هر دوره از مسابقات جام جهانی سر دو سه تاتون رو بيخ تا بيخ ببره!
داره بارون مياد. اين موقع سال و بارون؟! تهـران؟! تيـر؟! بـارون؟! بارونش خيلی بارونه. از اون بارون زپرتیها نيست كه يه نموره بباره تا فقط بهونهای باشه واسه بيرون اومدن رنگينكمون. از اون بارونهايی نيست كه میباره ولی خيست نمیكنه. اين يكی ميشوره و ميبره. از اون بارونهايی كه همه چی رو پاك ميكنه. از اون بارونهايی كه شيشه رو دوندون ميكنه. از اون بارونهايی كه ديگه نميشه بيرون رو ديد. يعنی ميشه ديد، ولی ديگه همه چی محو. همه چی مات. همه چی گنگ. همه چی دور. انگاری زمين و آسمون رو با يه سری نخهای نامری بهم وصل كردند. تهـران؟! تيـر؟! بـارون؟! انگاری بارونه هم راه گم كرده. يه جورايی سرگردونه. يه جورايی معلّقه. انگاری اونهم پی يه بهونه است. بارون. بارون. بارون ... اگه بری و گم بشی؟! اگه بری و پاك بشی؟! اگه بری و دوندون بشی؟! اگه بری و محو بشی؟ اگه بری و وصل بشی؟! اگه بری و مات بشی، گنگ بشی، دور بشی. بارون. بارون. بارون. دور بشی. گم بشی. محو بشی. راستی، تـو كجا؟! اينجا كجا؟!
بعد از اينكه گفتم تيم آرژانتين رو دوست دارم ( و خب دو روز بعدش هم به سلامتی و دلِ خوش تيم در عين شايستگی از دور مسابقات حذف شد! ) و خودم حس میكنم يه رگ و ريشههای سرخپوستی دارم، ظاهراً يكی از خوانندهها كه احتمالاً توی قبايل سرخپوستان زندگی میكنه و با شاهين سفيد و ماديون اَبلق حشر و نشری داره، سندی تاريخی رو كرده مبنی بر اينكه گويا شواهدی يافته كه حس و علاقه من به سرخپوستان و كاكتوس و بوفالو همچين بیدليل نبوده. پس از كلی تحقيق و تفحص ايشون تونسته علايمی از دوران طفوليت بنده، روی علفزارهای قبيله ماُوو ماُوو كه پدربزرگ محترمشون هم رئيس قبيله اونجاست، پيدا كنه كه خب البته الان ديگه اين علايم خيلی سفت و عينهو سنگ شده!
اين خواننده خوش ذوق و قريحه كه گويا سوای قرابت و نزديكی با سرخپوستان از طرف خونواده پدری، رگ و ريشهاش به ونسان ونگوگ هم ميرسه نقاشی از محل زندگی فعلی خود كشيده و برای بنده فرستاده كه با ديدنش اشك توی چشمام حلقه زد و تموم اون حسهای نوستالژیم دوباره گوله گوله و متورم شد! ظاهراً ايشون از خوانندههای خيلی قديمی اينجاست كه از بلاگ اسكای مطالب اينجا رو دنبال ميكنه و اينجور كه خودش نوشته اينجا رو هم خيلی دوست داره ( لطفاً پايين رو نگاه نكنيد منظورم وبلاگه! ) پس از بررسیهای بعمل اومده توسط مورخين، مشخص شده اون چادر، جايی بوده كه من دوران مهدكودكم رو توش گذروندم و اونجا نقطه شروعی برای ورود من به اجتماع بوده. وسط روز و با اون آفتاب تموز هم آتيش واسه اين روشنه چون اون موقعها كه مثل الان كبريت و فندك نبود هر موقع خواستند آتيش روشن كنند بنابراين وقتی يه آتيشی بوسيله سنگ چخماق روشن ميشد اين آتيش بايد همينجور زمستون و تابستون روشن ميموند چون اگه خاموش ميشد ديگه وامصيبتها بود و بواسطه سرما نسل سرخپوستها عينهو ماموتها منقرض ميشد. از قرار معلوم اون موقع هم كه ما اونجا بوديم بوفالوها هنوز نيومده بودند، البته اينها رو رئيس قبيله گفته بوده كه نوهشون هم از طريق ايميل به بنده اطلاع دادند. بنابراين اگه توی نقاشی بوفالو نمیبينيد اصلاً فكر نكنيد نقاش، بلد نبوده بوفالو بكشه! بلكه زمان وقوع حادثه هيچگونه بوفالويی در منطقه ديده نشده.

بهرحال اين نقاشی رو به سه دليل گذاشتم توی وبلاگم:
1) بدين وسيله تشكری كرده باشم از اين دوست عزيزمون كه اسمش هم همانند سرخپوستان عجيب غريبه و ما آخرش هم نفهميديم كه ايشون خانم سرخپوست هستند يا آقای سرخپوست و يا شايد هم يه سرخپوست دو جنسيتی!
2) اينكه نشون بدم اون حسهای كاكتوسی من كه هر سال موقع برگزاری جامجهانی به هوای تيم آرژانتين يهويی سيخ ميشه همچين بیدليل و مدرك نيست.
3) اينكار انگيزهای بشه واسه اين سرخپوست عزيز كه يه كلاس نقاشی هم بره و يه كمی نقاشی رو اصولیتر و حرفهتر ياد بگيره تا بجز خورشيد و چادر و كاكتوس بتونه يه بوفالو هم بكشه تا الكی و به دروغ از قول رئيس قبيلهشون نگه اون موقعها بوفالو نبود!