جمعه، ۹ تير ۱۳۸۵

:: پنداری اون عذاب الیم و آسمونی که در پست قبلی ذکر خیرش بود نه فقط یقه خودم، بلکه وبلاگ و تیم محبوبم رو هم در برگرفت. بدون اینکه به قالب وبلاگم دستی زده باشم یه روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم ریخت و قیافه‌اش اینجوری شده. انگاری سونامی اومده و نصف بیشترش رو آب برده. البته از خیلی وقت پیشترها خودش سرخود Webstast4u رو غیر فعال کرده بود. خیلی وقت هم هست که اون ID Yahoo Messneger رو روشن نشون نمیداد. در حالیکه تقریباً همیشه، شبها آنلاین هستم ولی چراغش همیشه خاموش بود که خب الیته هیچ وقت هم هیچ تلاشی برای روشن کردنش نکردم. ظاهراً اگر خداوند متعال قسمت کنه این وبلاگ روزهای آخر حیاتش رو میگذرونه و شاهد آخرین دست و پا زدنهاش برای موندن و نفس کشیدن هستیم! گوش کنید، صدای اَلرَحمان بگوش میرسه. ولی خب نمیدونم چرا از وقتی این ریخت و قیافه شده باهاش خیلی بیشتر از گذشته حال می‌کنم. بخدا راست میگم. حس میکنم خیلی معصوم شده. یه جورایی ساکت و کم حرف و تو خودشه. یه نجابت خاصی تو چشمهاش میبینم. دیگه اون زَلمب زیمبوها و دَستـَک دُنبـَکها بهش آویزون نیست. خودِ خودشه. هر چند دیگه خودِ خودش هم نیست. مطالب قبلی و آرشیو و لینک و لینکدونی و ..... ای بابا لوطی، بی‌خبر کجا رفتی؟! مثل آدمی شده که داشته تو حموم پشم و پیله‌اش رو میزده و یهویی برقها قطع شده! آینه که نباشه همینجوری میشه دیگه. اپیلاسیون بی‌حس و حال بهتر از این نمیشه! هر چند هنوز هم دوستش دارم. اینی که چه وقت درست بشه، بخدا خودم هم نمیدونم. من که همینجوری باهاش خیلی حال میکنم. بهتون بر نخوره‌‌ها ولی مهم خودم هستم. دم خدا گرم! چهار تا پست قبلی گفتم دلمون به همین یه گله جا خوشه نگذاشت یه هفته بگذره، همچین گذاشت تو کاسه‌مون که از وبلاگ به اون عریض و طویلی فقط یه وجبش مونده. خدا کَرمِت رو! عدل و داد و انصافت رو! بخشند‌گی و بخشایشت رو! وبلاگ‌مون هم دیگه عینهو مریض‌های شیمی‌درمانی شده. حالا دیگه بسه بیشتر از این کفر نگم که اینجور که پیش میره هفته دیگه خداوندگار رَحمان و الَرحیم همین رو هم ازمون میگیره!

:: جمعه کشداری بود. عینهو آدامس بادکنکی که می‌چسبه در کونت و ازت جدا نمیشه. لامصب رو هر چی میکشی همینجوری کش میاد. تک و تنها تشنه و گرسنه یعنی تشنه که نه چون حداقل چهار تا بطری آب معدنی دماوند توی یخچال بود ولی دیگه ساعت دو بعدازظهر عینهو چهارپا واسه یه لقمه نون داشتم لَه‌لَه میزدم. دریغ از دوستی، رفیقی، یاری، الاغی که یه بشقاب کتـه خالی واسه‌ام بیاره. ماستش رو خودم تو یخچال داشتم. یعنی اگه کسی یه ذره برنج هم برام میاورد اونقدر گرسنه بودم که کته رو با ماست، خالی خالی بخورم ولی چشمم به در خشک شد. گفتم شاید حداقل یه همسایه در بزنه یه پیاله آشی، شله‌زردی، شیربرنجی، باقالی‌پلو با ماهیچه‌ای بیاره. ولی لامصب انگاری توی کل آپارتمان فقط خودم بودم و خودم و خودم. هر ده دقیقه صدای قلوپ قلوپ کتری برقی بلند میشد و یه قهوه و دو قهوه و ده قهوه و دیگه تا آخر شب حسابش از دستم در رفت که چند تا قهوه خوردم ولی هر چی بود فکر کنم رکورد قهوه خوردن توی یه روز رو شکستم. قوطیش که خالی خالی شده. صدای کتری برقی بود و صدای تَلق تُلوق پمپ کولر که ظاهراً عادت نداشت هیچ وقت توی روز اینهمه کار کنه. معلوم بود که اونهم داشت توی دلش بهم فحش میداد. کیوان دهنت سرویس، کیوان دهنت سرویس، کیوان دهنت سرویس، کیوان دهنت سر .... آهان توی این جمعه کشدار سوای قهوه خوردن تونستم یکی دیگه از رکوردهام رو هم بهبود بدم. آقا / خانم! این کاست حسرت پرواز و این آهنگ پنجم ابی یعنی پروانه‌ای در مشت شاهکاره. فکر کنم اون رو بیش از پنجاه بار گوش کردم. معرکه است. اون گیتاری که میزنه و اونجاهایی که ابی داد میزنه آدم به ارگاسم روحی میرسه! از اون آهنگهایی که بي‌خیال در و همسایه و مدیر ساختمون و کلاس و پوزیشن میشم و صداش رو همچین زیاد میکنم که اگه کسی از جلوی در خونه رد بشه فکر میکنه خونه‌مون، دالمجانین!

:: من اگه میدونستم خدا اینقدر خاطرم رو میخواد و دوستم داره، یه آرزوهای دیگه‌ای هم میکردم و یه سری چیزهای دیگه‌ای هم ازش درخواست می‌کردم! هفته قبل گفتم دلمون به این وبلاگ خوشه، دو روز بعد وبلاگِ آبله مرغون گرفت و الان چند روزه عینهو افلیج‌ها یه گوشه‌ای افتاده. توی پست قبلی گفتم از تیم آرژانتین خوشم میاد امشب آرژانتین حذف شد! میگم فعلاً سفره دل‌مون رو پیش خدا وا نکنیم و از برزیل تعریف نکنیم تا حداقل این یکی بواسطه دعای خیر من از جام جهانی محروم نشه. من نمیدونم این پکرمن مربی تیم آرزانتین مغز خر خورده بود که همزمان ریکلمه و کرسپو رو از زمین کشید بیرون؟! به نظرم آرژانتین به مربیش باخت. از همون دقیقه هفتاد که دست به تعویض زد و تیم رو دفاعی کرد رید به سیستم بازی. سه تا تعویض انجام شد، آلمان گل رو زد، مسی بیرون موند، توی ضربات پنالتی لمن درخشید و آرژانتین باخت. امسال اگه آرژانتین رو میدادند آقای داوودنژاد استاد بی‌بدیل تاریخ سینما و کارگردان فیلمهای جاودان سینمای ایران منجمله هشت پا و ملاقات با طوطی هم ارنج میکرد تیم جزوء چهار تا تیم بود ولی حیف. میگم من بلند شم برم پشت سرم رو یه نگاهی کنم ببینم ننوشته 666!

چهارشنبه، ۷ تير ۱۳۸۵

نميدونم اين ايزو ديگه چه عذاب آسمونی و درد اليمی بود كه توی اين هاگير و واگير و بگير و ببند كه سگ صاحبش رو نميشناسه يعنی دقيقاً وسط جام جهانی بايد يهويی سر ما نازل ميشد؟! تجربه سه چهار ساله كارم، طبق سيستم و نظارت استانداردهای ايزو نشون داده، اينجوری هم نيست كه صرفاً ايزو يه بنر و تبليغ باشه كه لگوش فقط به درد سربرگ و معرفی شركتها بخوره. البته شركتهای ايرانی با گرفتن ايزو، نه ميتونند دقيقاً منطبق با اون شرايطی كه استاندارد معرفی كرده كار كنند و نه ديگه ميتونند همينجوری سيكيم خياری و بزن درويی كار كنند. بنابراين يه چيز بينابين و لنگ در هوا ميشيم كه خب بايد تلاش و كوشش‌مون رو برای رسيدن به نقطه بهينه داشته باشيم. اوه ... نقطه بهينه؟!! چه گـُه خوردنهااا. بهرحال شايد هنوز به اون باور نرسيديم كه سيستم‌های مديريتی منجمله ايزو ميتونه در نحوه و نوع كار و راندمان و بهره‌وری موثر واقع بشه و در حال حاضر ايزومون هم مثل خيلی چيزهای ديگه‌‌ای كه به خودمون و زندگی‌مون وصله پينه شده، ريشه در چُسان فِسان و چشم هم‌چشمی داره.

بهرحال چند روزیه كه در خدمت مميزين محترم هستيم. مميز نگو، بگو عزرائيل. بگو پوآرو. بگو 007! لامصب‌ها همينجور صاف ميان و دقيقاً دست ميذارند روی همون نقاط حساس و شبهه‌برانگيزی كه اصلاً فكر نميكردی به عقل و ذهن و هوش‌ و روان‌شون برسه. اصلاً انگار يكی قبلاً به اونها راپورت داده كه وقتی ميان، برن سراغ كدوم مدرك و سند. البته بواسطه داشتن ايزو و مميزی و آديت ساليانه، توی واحد ما اجباراً ! يه سری كارها درست و اساسی انجام شده ولی شما كه غريبه نيستيد، يه سريهاش هم بواسطه اينكه از قبل ميدونستيم قراره اين هفته مميزی انجام بشه به روش " ماست‌مالیزاسيون " تف‌مالی و سرهم‌بندی شده. بهرحال مستندسازی و درست كار كردن از جمله چيزهايی كه با خلق و خوی و فرهنگ ايرانی سازگار نيست! و در بهترين و مساعدترين حالت نياز به زمان داره ولی خب خوبيش اينه كه اينها رو اون بنده‌گان خدا هم ميدونند.

اين رو هم داخل پرانتز كه خب البته الان بيرون پرانتزه، بگم كه ايكاش ماها هم ميتونستيم توی زندگی روزانه‌مون مثل مميزها عمل كنيم و دقيقاً دست بذاريم همونجاهايی كه بايد بذاريم! از صبح تا شب و دائماً به همديگه دست ميزنيم، نه تنها دست كه خيلی چيزهايی ديگه‌ای رو هم بهم ميزنيم، همديگرو ميماليم و ميمالونيم و انگلولك می‌كنيم، به سوراخ سنبه‌های هم سَرك ميكشيم و انگشت‌مون شده خط‌كش و گـِجی مدرّج و نشونه‌ای واسه اندازه‌گيری استاندارد. خودمون رو مميز ميدونيم ولی معمولاً خودمون هم زياد خطا می‌كنيم و بديش هم اينه كه هيچ قالب و شابلون و انگشت مدرجی هم نيست كه ما رو كاليبره كنه. خيلی وقتها ناخواسته، اشتباه می‌كنيم و خيلی وقتها هم خودخواسته و اشتباهی می‌كنيم! البته اونايی كه نه ميدونند ايزو چيه و نه متوجه اين دو سه خط آخر شدند، اونها خيال‌شون راحت و راحت باشه! چون نياز به گواهينامه و سرتی‌فيكيت ندارند از همين امروز ميتونند خواسته و ناخواسته و خودخواسته هر غلطی كه خواستند بكنند!

دوشنبه، ۵ تير ۱۳۸۵

اين روزها اينقدر فوتبال تماشا كرديم كه ديگه توی خواب هم تكل دو پا ميريم و موقع رد شدن از خيابون فكر می‌كنيم توی آفسايد قرار گرفتيم و وقتی افسر راهنمايی رانندگی سوت ميزنه دوست داريم به علامت اعتراض به طرفش حمله كنيم و بگيم كمك داور اشتباه پرچم زده! خودم دوست ندارم اينجا خيلی اسپرت و ورزشی باشه ولی بهرحال آدم اگه آدم باشه هر جوری هم كه بخواد از اين جو مزمن فوتبالی دور باشه نميتونه. دقت كرديد دو سه هفته است كه ديگه حتی از انرژی هسته‌ای و غنی‌سازی و بگير و ببندهای اورانيم هم كمتر می‌شنويم؟! ظاهراً كوفی عنان و بازرسان آژانس هم سرشون به فوتبال گرمه.

تا حالا تقريباً اكثر پيش‌بينی‌هام در رابطه با نتايج بازيها درست از آب دراومده. فكر كنم توی اون مودهايی هستم كه بايد اين روزها لاس‌وگاس بودم. بعد از حذف ناعادلانه تيم ملّی ايران! كه از جمله بخت‌های قهرمانی جام جهانی بود و هنوز تمام كارشناسان در بهت و شگفتی هستند كه مگه ميشه يه تيم جزء 32 تيم صعود كننده به جام جهانی باشه و اونوقت به اين تخمه‌ايی فوتبال بازی كنه و خبر ندارند كه ما ايرانيها در اينكه موقع شكار ريدن‌مون ميگيره سابقه تاريخی داريم، با يه عقب‌گرد خائنانه كه در بيست سال اخير هميشه تكرار شده، به سمت و سوی آرژانتين گرايش پيدا كردم. آرژانتين رو از خيلی وقت پيش‌ها دوست دارم. اين دوست داشتن ارتباط مستقيم به مارادونايی داره كه وقتی سر و حال و روی فرم بود ميتونست همه بازيكن‌های زمين رو دريبل بزنه و به تنهايی نتيجه بازی رو عوض كنه و الان هم كه ديگه نيست ميشه روح سرگردونش رو توی زمين و توی كالبد تك تك بازيكن‌های آرژانتين ديد. بعد از اولين بازی كه از آرژانتين ديدم به همه گفتم، شك نكنيد كه امسال يه پای فينال آرژانتين‌ه. به نظرم فينال برزيل _ آرژانتين ميتونه بهترين و عادلانه‌ترين فينال جام جهانی باشه. يعنی اگه من توی فيفا كاره‌ای بودم می‌گفتم همه تيم‌ها برای سوم چهارمی بازی كنند و هميشه فينال رو بين برزيل و آرژانتين برگزار ميكردم. نميدونم چرا آرژانتين رو اينقدر دوست دارم. البته انگاری يه كمی بالاتر توضيح دادم كه مارادونا رو خيلی دوست دارم ولی نميدونم چرا حس ميكنم احتمالاً يه رگ و ريشه سرخپوستی هم دارم! از بچه‌گی هم از بوفالو و كاكتوس خيلی خوشم ميومد كه خب اگه علاقه‌ام به آرژانتين مربوط به اين عوامل باشه، ريخت و قيافه مكزيكی‌ها و تاريخ و سرزمين آمريكايی‌ها به سرخپوستها و كاكتوسها و بوفالوها شباهت بيشتری داره. حالا هم يه مدتِ كه هرچی فكر می‌كنم چرا بايد من تيم آرژانتين رو ...... اصلاً ولش كن، گور بابای دلايل و اَدله و سرخپوست و كاكتوس و بوفالو. مهم اينه كه امسال آرژانتين قهرمان دنيا ميشه.

پريشب كم مونده بود كه مكزيكی‌ها زحمت كشيده و چمدون دوستان آرژانتينی‌ رو بذارند روی كول‌شون كه يه گل فوق‌العاده از رودريگرز باعث شد نصفه شبی چنان جيغی بكشم كه اولاً تموم موهای بدن خودم بواسطه ترس از شنيدن صدای نكره خودم سيخ بشه. دوماً الان دو سه روزه بواسطه خجالت از در و همسايه ديگه روم نميشه از خونه بيام بيرون! والله گل زياد ديده بوديم ولی فكر كنم اين گل حسن ختامی بود به تمام گلهای قشنگ جام جهانی. بقول صنم مگه آدميزاد ميتونه اينچنين سرپا و روپا گل بزنه؟! با رسيدن تيم‌ها به مراحل پايانی و ديدن فوتبالهای زيبا جداً جای خالی تيم ملی‌مون حس ميشه! ديشب هم كه بازی پرتقال، هلند شاهكار بود و فقط اسپارتاكوس رو كم داشت!

شنبه، ۳ تير ۱۳۸۵

در حاليكه اين روزها تب جام‌جهانی همه جای ملّت رو در برگرفته و همه خودشون رو مسئول و متعهد ميدونند كه در رابطه با مسابقات و تيم‌ها نظر بدند و هر 6 شبكه تلويزيون هم بطور شبانه روزی و آنلاين، كارشناس دعوت می‌كنند و بحث و حلاجی و راهكار و ارائه طريق و ... بد نديدم منهم خودی نشون بدم و تا شهر شير تو شيره، از دوستان ملّی‌پوش كه انصافاً خيلی هم زحمت كشيدند! تشكری كنم. هر چی نباشه حداقل من چهار تا عكس با شورت ورزشی دارم.

همونجور كه از خيلی وقت پيشترها يقين داشتم، تيم ملّی ايران وصله ناجوری بود كه توازن بازيها رو بهم زده بود. به حول قوه الهی بدون اينكه ذره‌ای هم از شايستگی اين عزيزان كاسته بشه! در همون دور اول از دور مسابقات حذف شديم تا مابقی مسابقات رو بدون استرس و اعصاب‌خردكنی و دادن فحش خواهر مادر به تموم بازيكن‌ها و مربی و سيستم‌های 2-4-4 و 1-3-2-4 و 1-5-4 و 0-10-1 كه اين سيستم فقط مختص تيم ايران بود! و همچنين پرت كردن فنجون و قاشق و دمپايی به سمت و سوی تلويزيون، اينبار با فراغ بال بشينيم جلوی تلويزيون و 21 انگشت دست و پا رو دراز و بازيها رو تماشا كنيم. والله بخدا من خائن و اجنبی و وطن‌فروش نيستم بلكه از اينكه ببينم يه روزی جام جهانی روی دستان بازيكن‌های ايرانی به پرواز در اومده دلم بال بال ميزنه ولی مطمئن باشيد كه نه من، نه شما و نه هيچ كدوم از نوه نتيجه‌های آريايی شاهد ديدن چنين رويداد تاريخی خواهند بود. بحث دايی و كريمی و ميرزاپور و مهدوی‌كيا نيست. مسئله اينه كه جام جهانی، ديد و نگرش جهانی ميخواد. مديران جهانی ميخواد. تداركات جهانی ميخواد. مربی جهانی ميخواد. شخصيت تيمی در حد مطرح شدن در دنيا ميخواد. بازيكنی با فاكتورهای جهانی ميخواد. حالا بدون داشتن تعصب، ما كدوم يكی از اين مشخصه‌ها رو داريم؟! ما به كدوم يكی از اندامهای بدن‌مون حركتی داديم كه حالا منتظر بركتِ خداوند باشيم؟! همش كه با اشالله ماشالله كار پيش نميره. چرا هميشه فكر می‌كنيم همه كارهای بی‌حساب كتاب ما آخرش با يه معجزه ختم بخير ميشه؟! ماهيت معجزه توی انجام نشدنش قبل از اون موعد بوده بنابراين اگه قرار بود معجزه‌ايی هم رخ بده توی مسابقه برگشت ايران با استراليا رخ داد. چهار پنج سال پيش موقع بازی با ايرلند بايد بازيكن‌ها نه تنها علی دايی، بلكه آق دايی‌شون رو هم، هَم می‌كشيدند و توی زمين ميدويدند چون ديگه مثل سابق خبری از معجزه ملبورن نبود. بنابراين خدا هم كه بيكار نيست بشينه ببينه ما كی بازی داريم و هی برامون معجزه انجام بده.

وسط نوشت
دستم رو به بهبوده. فعلاً با يه دستبند شبهه آتل مانند بستمش. هفت هفته بايد اين آتل رو تحمل كنم كه تقريباً ده روز ديگه‌اش باقی مونده. يه سری قرص و دارو و پماد بايد بخورم و به يه سری جاهام بمالم. دكتر محترم ( ديگه كی تخم ميكنه از دكترهای عزيز بد بگه؟! ) تعدادی آمپول كوتاه و بلند و كلفت و نازك هم جهت تزريق، تجويز نموده است كه اين سرنگ‌ها هر هفته بطور ادواری به داخل باسن بنده فرو ميرود كه در حال حاضر بخاطر تزريقات متعدد هر دو لُپ باسن سياه كبود شده است. در صورت داشتن شك و ترديد، مواضع كبود شده جهت مشاهده خوانندگان قديمی موجود است. توی طول درمان كلاً با مالوندن بيشتر از خوردن و سابوندن و تزريق حال ميكنم. در اين مدت بنا به توصيه اكيد پزشك محترم و معزز و والامقام و خلد آشيان و جنّت مكان ( لال از دنيا نری، بلند صلّوات بفرست ) ... هيچگونه فشاری به مچ دستم وارد نكردم و بطور كلی، واليبال تعطيل بوده. چون نمی‌تونم توپ بزنم توی تمرين فقط مثل سگ ميدويم و عرق ميريزم. در حال حاضر دلم لَك زده واسه يه اسپك كه بايد ديد با شرايط حادث شده ميتونم مثل قبل بازی كنم يا بايد از اين به بعد روی ويلچر بشينم! بنابراين فعلاً نه تنها عضو و آلتی قطع نشده بلكه همه چيز سور و مور و گنده و عينهو شاخ شمشاد، شـَق و رَق، گوش بفرمانه. بنابراين از همه شما عزيزانی كه نگران عضو نزديك به قطع شدن بوديد، ممنونم. فعلاً مشكل تا حدودی برطرف شده و عضو مربوطه در حد نياز روزانه حركت ميكنه بنابراين ملالی نيست جز ديدن روی گل بعضی از شماها!

داشتم می‌گفتم، ورزش ما مشكلات اساسی و ريشه‌ای داره. دو ساعت استفاده از استخر و سونا توی تهران، پايتخت ايران ( خب چون اسم ايران اومد تمدن 2500 ساله‌اش رو هم يادآوری كنم كه يه موقع چشم نخوريم! ) هفت، هشت، ده هزار تومن آب ميخوره. دو تا پشتك و وارو و چهار تا شوت و اسپك و مشت و لگد اسپرت، هزينه‌ای ميطلبه آنچنانی كه از توان كمتر كسی برمياد. در سال 2006 ميلادی و يكهفته قبل از افتتاحيه جام جهانی، مسابقه پرسپوليس توی يه زمين خاكی ( شبهه چمن ) انجام ميشه تا قهرمان مسابقات حذفی در جام باشگاه‌های آسيا شركت كنه. درگيری بازيكن‌ها با هم، روساء با هم، مديران و مسئولان با هم، خط و نشونها كاملاً عيان و واضح، ما رو به اونجا رسوند كه فيفا اعلام كرد تا پنج سال آينده هيچ كدوم از ورزشگاه‌هايی كه تيم ايران توش بازی داشته نياز به كود نداره! ديگه احترام به پيشكسوت و بزرگتر و ريش سفيد و حرمت لباس و كسوت و مسند شده پشم اونوقت بنظر شما آيا واقعاً اين انصافه كه ما توی جام جهانی از گروه‌مون بيايم بالا؟! آيا اصلاً جای ما بين اون 32 تيم برتر دنيا هست؟! اگه يه موقع هم دری به تخته‌ای خورد و يه توپ تخمی زديم و رفت توی دروازه نبايد خودمون داوطلبانه بريم بگيم خداوكيلی حق چك و ساحل عاج و غنا و تری نميدونم چی‌چيه كه برن دور دوم؟! خودمونيم، ولی انصافاً چه كرديم با نام و آبروی ايــران.

چهارشنبه، ۳۱ خرداد ۱۳۸۵

فكر كنم يادآوری اينكه اين چند وقت چه جوری گذشت و چيكارها كردم و داستان چی بود و چی شد، حالا ديگه خيلی ضرورت نداشته باشه هر چند خودتون تا حدودی در جريان ماجرا هستيد. بنا به دلايلی كه شايد فقط واسه خودم مهم بود ديگه نمی‌خواستم بنويسم و تصميمم هم در رابطه با ننوشتن جدی جدی بود ولی خب، وجود يه سری آدمها برام اينقدر ارزش دارند كه بنا به توصيه اونها نوشتن رو دوباره شروع كنم.

بار اولی كه اومدم و گفتم سلام و هيچ كسی هم اون روز جواب سلامم رو نداد چون تنها خواننده وبلاگ خودم بودم، صرفاً بواسطه خودم و دل خودم بود. سه چهار هفته پيش كه تصميم گرفتم واسه هميشه دستك دنبكم رو جمع كنم و ديگه ننويسم هم بخاطر خودم و دل خودم بود. ميدونم، همه شماهايی هم كه لطف داشتيد و داريد و با كامنتها و ايميل‌های دوستانه‌تون خواستيد دوباره اينجا رو گردگيری كنم و چراغش رو روشن كنم، بخاطر خودتون و دل خودتون بوده. الان هم كه باز اينجا پينگ شده، صرفاً بخاطر دل خودمه پس احتمالاً اين وسط كسی به كسی بدهكار نيست. ظاهراً هر كسی واسه دل خودش داره سازش رو كوك ميكنه و اين خيلی خوبه كه حداقل يه همچين محيطی هست كه ميتونيم بخاطر دل خودمون بنويسيم و بخاطر دل خودمون بخونيم. پس ترو خدا يه كمی جمع و جورتر و مهربونتر بشينيم و عرصه رو خيلی بهم تنگ نكنيم تا حداقل اين گـُله جا رو واسه دل خودمون داشته باشيم.