يكشنبه، ۷ خرداد ۱۳۸۵

والله من اگه ميدونستم كه اينهمه خواننده آدم حسابی و پزشك و متخصص و جراح با مدارك و مدارج عاليه دارم كه غلط ميكردم چنين اراجيف و مهملاتی سر هم كنم كه گروهی رو ناخشنود كنم! اگه سه چهار سال قبل بود يقين بدونيد كه توی اين پست با فونت بولد‌ايتاليك می‌نوشتم، همينی كه هست، زبون و نوع نوشتن من همينجوريه دوست داريد بخونيد دوست هم نداريد عزّت زياد و خوش اومديد! ولی گذشت زمان، هم تجربه من رو زياد كرده و هم صبر و تحمل شما رو.

دوستان عزيز، اگه توی جملات محاوره‌ای مثلاً بگيم، پای فلانی اندازه كِشتی هستش. آيا اين به معنی اينه كه داريم فلانی رو مسخره ميكنيم؟! آيا داريم به كشتی و سازمان كشتيرانی و بنادر فحش و بد و بيراه ميگيم؟! آيا ملوانها و ناخداها و قهرمانهای شنای سرعت و بچه‌های تيم ملّی واترپلو بايد بهشون بر بخوره؟! آيا بايد از فردا، ديگه سبزی پلو با ماهی نخوريم؟! آيا بايد صنف كفاشها دست از كار كشيده و اعتصاب كنند؟! آيا بايد از فردا همه‌مون پای برهنه بريم توی خيابون؟!

قطعاً بيش از نود درصد كسانيكه هر روزه اين وبلاگ رو می‌خونند كسانی هستند كه بنوعی مشتری دائمی اينجا محسوب و با نوع نگارش و ادبيات خاص كسيكه اين نوشته‌‌ها رو می‌نويسه آشنا هستند. منی كه پنداری از دماغ فيل افتادم و با شاه فالوده نمی‌خورم بخاطر ماهيت و شكل و شمايل نوشتاری وبلاگی بارها و بارها خودم رو در نقش گاو، گوسفند، الاغ، دزد، بيسواد، چشم‌چرون، هيز، خانم‌باز، تنبل و ... قرار دادم. اگه قرار باشه فقط بگیم بقيه دارند دزدی می‌كنند و همه ما پاك و برّی هستيم پس داريم از كدوم " بقيه‌ای " صحبت می‌كنيم؟! اگه جايی گفتم منهم دزدی می‌كنم صرفاً بخاطر اينه كه اثرگذاری اون مطلب بيشتر باشه و خودم رو تافته جدا بافته ندونم وگرنه من تا حالا بدون اجازه حتی يه دونه پرتقال هم از توی يخچال برنداشتم! توی خيلی از نوشته‌هام در رابطه با هيزی و چشم‌چرونی آقايون نوشتم. اولين كسی رو هم كه اسم بردم خودم بوده ولی ميتونيد از كسانيكه شناخت بيشتری در رابطه با من دارند بپرسيد و ببينيد كه آيا واقعاً من چنين مشخصه‌ای كه متاسفانه خيلی از آقايون ايرانی هم دارند رو دارم؟! همه ما هميشه از ديگرانی صحبت می‌كنيم كه نقض قانون می‌كنند. چراغ قرمز رو رد می‌كنند. از پل عابر پياده رد نميشن. پوست تخمه و چوب بستنی رو از شيشه ماشين ميريزن بيرون ولی آيا ما خودمون تا حالا اينكارها رو نكرديم؟!

من دزد نيستم، آينده رو نميدونم شايد مجبور شدم فردا دزدی هم بكنم ولی تا الانش كه نكردم ولی خيلی مواقع پل عابر رو بی‌خيال شدم و عينهو چهارپا از وسط خيابون رد شدم. تا دلتون بخواد با دخترهای مختلف ارتباط داشتم ولی هيچ وقت هيز و چشم‌چرون نبودم و نمك به حرومی نكردم و خواهر مادر طرف رو لوطی‌خور نكردم. به قوانين احترام ميذارم ولی چند باری كه عجله داشتم چراغ قرمز رو رد كردم. دروغ چرا، خيلی وقتها پوست تخمه‌‌ام رو هم ريختم توی پياده رو. پزشك و متخصص قلب و عروق هم نيستم ولی قطعاً فهم و شعورم از خيلی از آدمهای تحصيل‌كرده اين جامعه بالاتره، شك نكنيد. من نويسنده نيستم. در رابطه با شكل و شمايل و نوع نگارش، هيچگونه تحصيلات آكادميك و ابتدايی و دوره آموزشی و كلاسی نرفتم و رسم و رسومش رو هم نميدونم. جامعه شناس و روانشناس و متخصص معضلاتِ اجتماعی هم نيستم. اگه چيزی می‌نويسم دنبال قلم طلايی و جايزه جلال ‌آل احمد و صادق هدايت هم نيستم. اينجا فقط از يه سری دغدغه‌های شخصی خودم در رابطه با مسايل اجتماعی می‌نويسم. مشكلاتِ ترافيك، دود، بوق، دوغی كه آب بهش بستند، مشكلاتِ كتاب، روزنامه، فيلم، سينما، خانومها، آقايون، اون آدم مسن‌هايی كه ديگه تحويل‌شون نمی‌گيريم و طردشون كرديم يه گوشه‌ايی از اين زندگی، عقد، عروسی، عزا، قر و قميش، عشوه و ناز، مُرده و قبرستون و حتی خيلی وقتها در رابطه با بابای علی شلمبه‌ای كه هيچ كدوم از شما هم نديدنش نوشتم و حالا هم وقتی كه می‌بينم دوستان زيادی با يه طيف گسترده سنی و تحصيلی اين نوشته‌ها رو ميخونند و اين وبلاگ براشون جالبه و هر كدوم از يه زاويه‌ای به اون نگاه می‌كنند جداً برام خيلی ارزشمند و محترمه.

فكر كنم بيشتر از نود درصد نوشته‌های اين وبلاگ در قالب طنز بوده. اين رو كه ديگه همه‌تون ميدونيد و بهش معترفيد؟! دوستان عزيز، چرا اونجايی كه ميام و می‌نويسم من توی يادگيری زبان انگليسی " گاوی " بيش نيستم يكی از شما خواننده‌های محترم به هواداری از من، اعتراض نميكنه و نميگه " با توجه به شناختی كه از تو داريم قطعاً اين جمله‌ات اشتباهه، تو فهم و شعورت خيلی هم زياده و حداقل از يه گاو بيشتر ميفهمی " يعنی واقعاً شمايی كه هر روز وقت ميذاريد و اينجا رو ميخونيد فكر می‌كنيد اينها رو يه گاو نوشته و يا همه‌تون ديگه متوجه شديد كه من فقط خواستم به اين موضوع اشاره كنم كه زبان انگليسیم خيلی ضعيفه؟! بنابراين اين وسط من، نه به گاو كار داشتم، نه به شيرش و نه به پستونش. همه‌تون چند ثانيه‌ای خنديديد و شايد يه تلنگری بهتون خورده كه اگر انگليسی‌تون مشكل داره هر چه زودتر اقدامی جهت بهبود اون بكنيد و بعدش خيلی راحت از اين نوشته رد شديد و رفتيد دنبال زندگی‌تون. اونجايی كه خودم رو ميبرم توی قالب گاو همه‌تون از دكتر و مهندس و عمله و سوپور و دانشجو و دانش‌آموز خوش‌تون مياد و نيش‌تون تا بنا گوش‌تون باز ميشه و اگه روتون بشه ميگيد، براتون ماما بكنم و يه جفتكی هم بزنم در صورتيكه اگه با همون زبون و ادبيات و با همون لحن در رابطه با يكی از شماها صحبت كنم اونوقت اون ميشه پيرهن عثمون و پای فهم و شعور و كمالات و علّو درجات و قوانين مادی و مدنی و حقوق بين‌الملل و ديوان عدالت اداری مياد وسط و شماها همه‌تون ميشيد فاضل و فرزانه و دانشمند و همه‌گی هم كمر به قتل من می‌بنديد؟!

خانمها و آقايون و جامعه محترم پزشكی! در اينكه شغل شما خيلی سخت و طاقت‌فرساست و سالها بايد درس خوند و مطالعه كرد و رياضت كشيد و شب‌زنده داری كرد و با انواع و اقسام امراض و بيماريها در تماس بود، هيچ شكی نيست. ممنون و سپاسگزار از زحمات همه شماهايی كه در خيلی مواقع تك تك ما، جوون‌مون رو مديّون شما ميدونيم ولی روزی كه بخاطر قبول شدن توی دانشگاه به تموم فك و فاميل شيرينی داديد و حالا هم سالهاست كه داريد پُز پزشك بودن‌تون رو ميديد و اون قديمی‌ترهاتون ويلای توی شمال و كيش و خونه شخصی توی زعفرانيه و لندن و ماشين تويوتا و سالی دو بار كانادا و آمريكا و ..... نمی‌دونستيد كه چنين وظيفه سنگين و خطيری بر عهده داريد؟! زحمت كشيديد، دود چراغ خورديد حالا هم نوش جونتون. از شير مادر حلال‌تر ولی آيا ( بعضی‌هاتون ) به اندازه متراژ و زير بنای تراس و باربكيو‌تون مرام و معرفت و لطف و صفاتون رو هم توسعه داديد كه با مريض‌تون كه از صدقه سری اون به اين پُست و سمت رسيديد، درست برخورد كنيد؟! قطعاً همه پزشكها چنين برخوردی ندارند. خيلی‌ها سنگ صبور مريض هستند. به حرفش گوش می‌كنند، راهنماييش می‌كنند، شماره مطب، موبايل و حتی منزل‌شون رو هم در اختيار مريض‌شون ميذارند ولـــــــــی شايد، شايد، شايد همه اينها لطف نباشه بلكه اگر دكتری با كمال آرامش و خونسردی به حرفهای مريضش گوش كرد، وظيفه‌ش باشه. اين جزء‌ای از فلسفه كار پزشكيه.

نه قصد يادآوری وظيفه شما رو دارم كه توی اين مملكت " يادآوری وظيفه " بزرگترين جرم محسوب ميشه و نه قصد توهين به هيچ كدوم از شما عزيزانی كه انصافاً جايگاه والايی نزد همه اقشار جامعه داريد. اگه چيزی نوشتم برخوردهايی بوده كه ديدم. شايد من يه كمی حساسم. حالا هم نه از دست اون عزيزان پزشكی ناراحتم كه در كمال منطق و انصاف نظر خودشون رو برام نوشتند و ايميل زدند و نه از " علی " آقايی كه بنا به گفته خودشون ايشون هم پزشك هستند و در كمال لطف و صفا، فحش خواهر مادر رو كشيدند بجون بنده و منم مجبور شدم يه سری جاهاش رو سانسور كنم ولی اينقدر معرفت داشتم كه بقيه‌اش رو بزارم توی كامنت قبلی باقی بمونه. چه من بگم و چه نگم، برخورد خيلی از پزشكان بد و توهين‌آميزه. به نوشته من استناد نكنيد. خود شما پزشكان عزيز ميتونيد از دوست و آشناهاتون سوال كنيد. كلاه خودتون رو قاضی كنيد و ببينيد عمده مراجعين از برخورد پزشكان راضی هستند يا نه؟! چون شما آرايشگر و نونوا نيستيد پس به ما آدمهای اُمی و بيسواد اين حق رو بديد كه توقع داشته باشيم يه جور صحبت كنيد، يه جور برخورد كنيد كه ما آدم كوچولوها كه به چشم خيلی‌هاتون ديگه نمياييم حرف و كلام و برخوردتون رو بفهميم و درك كنيم. اين خواسته زيادی نيست. والله بخدا منهم اگه بخواهم به زبون تخصصی كه مربوط به كارم هست صحبت كنم بعيد بدونم به تعداد انگشتهای يك دست هم متوجه منطورم بشن و بفهمند كه از چی دارم صحبت ميكنم.

اگه قرار باشه بابت دو خط نوشته پنجاه خط شرح و تفسير بنويسم و هی از اين و اون عذرخواهی كنم و بعدش يه آقای محترم پزشك علی نامی بياد و هر آنچه كه دوست داره بگه و بره و چه ميدونم يكی ديگه پيدا بشه و بدون هيچگونه تفكر و تعقل و منطقی بنويسه اين نوشته‌‌ها نقطه شروع خيانت توی زندگی زناشويی و تا يه هفته اعصاب و روان آدم رو بهم بريزه، آدم حس ميكنه كه اگه ديگه ننويسه خيلی بهتره. زندگی سخته و زمان واسه ما اُمی‌ها و بی‌سوادهايی كه هميشه افسوس روپوش خانم دكترها و آقا دكترها رو خورديم اگه طلا نباشه، مس كه هست! اگه چيزی هم به گردن من يكی بوده احتمالاً ديگه دِيـنـَم رو اَدا كردم ... پس يا علی مدد.

شنبه، ۶ خرداد ۱۳۸۵

خب ظاهراً مشكل دست يه كمی جدیه. هر چند من اينها رو واسه چی برای شماها ميگم. حالا نه اينكه توی اين مدت شما هم ارواح عمه‌تون خيلی نگرانم شده بوديد و پاشنه در بيمارستان رو درآورده بوديد! بعد از MRI و دربه‌دری بدنبال پيدا كردن يه وقت خالی واسه ويزيت، نهايتاً مجبور شدم نزديك به دو ساعت توی مطب بشينم تا بتونم بين مريضها برم و دكتر معاينه‌ام كنه. خودِ همين توی مطب منتظر نشستن و گوش كردن به صحبت‌های مردم، طرز برخورد منشی با مريض‌ها، صحبتهای تلفنی خانم منشی كه بی‌پروا از همه چيز و همه سوراخ سنبه‌ آدمها گفته ميشه خودش دنيايه.

مريم حامله شده، بادمجون رو با پياز داغ هم ميزنی، شوهرش كه اصلاً آدم نيست، يه كمی بهش نمك فلفل ميزنی، واسه مونا هم خواستگار اومده، اين ور اونورش ميكنی و توی ماهتابه تفتش ميدی، بهرام ديشب ميگفت از دست‌شون در رفته و ناخواسته بوده بخاطر همين شايد مريم بدبخت مجبور بشه كه بچه رو بندازه، بادمجون رو بايد ريزريز كنی و شعله بايد كم باشه تا آبش كشيده بشه، نه بابا اينها هم زندگی بكن نيستند از اولش هم معلوم بود بيچاره مريم، فقط مواظب باش بادمجونش زياد تخمی و كلفت نباشه، مونا ميگفت قد و هيكل پسره كه خيلی خوبه ولی مادرش عينهو مادرفولاد زره بود، اگه بهش يه كم‍ی سير هم بزنی كه ديگه محشره، امير هميشه دوست داره مال من رو با سير بخوره! الان هم اين بچه بهونه است مريم اون رو هم كه بندازه، بهرام طلاقش ميده. كشك رو من برات ميخرم دم خونه‌مون يه مغازه هست كه كشك‌هاش خيلی عالی. نه بابا، اين مردها كه آدم نيستند همه‌شون همين‌ جورند. باشه سبزی خوردن هم حتماً بگير. قربانت. فدات شم عزيزم. به حميد سلام برسون خداحافظ.

اصولاً اينجور مواقع كه قراره تك و تنها توی مطب، منتظر بشينم عينهو سگ هستم. معمولاً يه گوشه‌ای ميشينم و همچين اخم و تخم ميكنم كه كسی جرات نميكنه سر صحبت رو باهام باز كنه و علّت مراجعه‌ام رو بپرسه. كافيه كه يه كمی به اين جماعت رو بدی. اينقدر سين جينت ميكنند كه انگاری انكر و منكرنند و قراره از پل صراط ردت كنند. انگاری كه مردم همه‌شون دنبال يه گوش مفت ميگردند كه هی براشون زر بزنند. بواسطه اينكه در حال حاضر كلّی كتاب نخونده دارم و چون ميدونستم كه بايد ساعتها توی مطلب علاف باشم، همراه خودم يه كتاب و يه زيلو و يه فلاسك چايی هم برده بودم! يه سرچی توی مطب كردم ولی اكثراً پير و پاتيل بودند و اون دو سه تا خانمی هم كه جوون بودند همچين چيز دندون‌گيری نبودند كه ارزش داشته باشه براشون وقت گذاشت. كتاب باز بود ولی داشتم به حرف جماعتِ دردمند گوش ميدادم كه انگار همه‌شون هم جزء پزشكان قسم‌خورده صليب‌سرخ جهانی هستند و وظيفه دارند كه تموم تجربيات خودشون رو توی اون يكی دو ساعت به مريض بغل دستی منتقل كنند. از خوردن گل‌گاو زبون و ماليدن زرده تخم‌مرغ به سر و كله‌ همديگه، تجويز ميكنند تا روزی سه وعده مزمزه كردن تخم يابو نچُسيده. تا اينكه همونجا بصورت چشمی و تجربی و بدون نياز به دستگاه و تشكيلات خاصی، راديوگرافی و آندوسكوپی و ام‌آر‌ای رو هم همزمان انجام ميدند و در كسری از ثانيه تشخيص ميدند كه طرف‌شون بايد خيلی سريع به فلان بيمارستان مراجعه كنه و بستری بشه و ناحيه مربوطه رو هم جراحی كنه كه اگه نكنه تا چندی ديگر چيزش سياه ميشه و بايد از بيخ قطعش كنند. چــرا؟! چون مثلاً شوهر خواهرش هم اين بيماری رو داشته و دير جنبيده و نهايتاً كارش به هرس و پيوند كشيده شده و الان هم خواهرش اصلاً از شرايط موجود راضی نيست. خداييش كه ما ايرانيها آدمهای عجيب غريبی هستيم. ديپلم نداريم ولی در رابطه مشكلات ژنتيكی و زنجيره DNA چنون اظهار نظری می‌كنيم كه پنداری خود آلبرت انيشتن و گراهام بل هستيم!!!

دكتر فرزان فوق تخصص مچ دست، دكتری پير ولی برخلاف همه دكترها، آدم دوست‌داشتنی‌ هستش. فكر كنم جزء معدود دكترهايی بود كه به حرفم گوش كرد و آدم وقتی باهاش صحبت ميكنه ازش نميترسه. بنظرم بايد واسه همه دكترها دو واحد هم درس طرز برخورد با بيماران رو گذاشت. عوضی‌ها انگار كه همه مردم كره زمين گاو هستند و فقط همين يه گروه هستند كه حاليشونه. كمتر پيش اومده كه پيش دكتری برم و ببينم مثل بچه آدم نشسته و به حرفهام گوش ميده. از ديد خودشون مريض كه " ف " رو بگه اونها دارند توی " فرحزاد " قليون ميكشن ولی اگه اونها حاليشون بود كه حال و روز و شكل و شمايل مريضها اينجوری نبود. دو سه سال پيش بخاطر برخورد يكی از همين‌ها كه انگاری از دماغ فيل افتاده و تخم دو زرده ميكنه، عمل سينوزيتم رو كنسل كردم. حيوون، حاضر نبود اندازه دو دقيقه بابت عملی دو سه ساعته كه لازم‌اش بيهوشی كامل و دو سه روز بستری شدن توی بيمارستان و پرداخت دو سه ميليون تومن پول بودش دو كلوم حرف بزنه. آدم سر يه گوسفند رو كه قراره ببره يه دستی به سر و گوشش ميكشه و يه كمی ناز و نوازشش ميكنه و باهاش حرف ميزنه و يه آبی بهش تعارف ميكنه اونوقت اون يـابـو، برگه رو نوشت و گفت فردا صبح زود برو بيمارستان كه آزمايشها رو بدی و بستری شی، همين. منهم گفت بفرما و از مطبش زدم بيرون! دزدی كه شاخ و دم نداره. حالا چون طرف كت شلوار تنشه و كروات زده و مثلاً بيست سال پيش يه قسمی خورده كه به بيماران كمك كنه و ماشين آنچنانی‌و مطب آنچنانی و منشی اونچنونی داره، دزد نيست؟! والله بخدا دكتری كه نوار قلبی و سونوگرافی و عكس ريه و شش و قلب و دهليز و بطن چپ و راست و بيضه و تخمك و تخمدون يه مريض رو ظرف يك دقيقه ميبينه و زرتی يه سری دارو می‌نويسه و ميده دستش و ميگه اينها رو بخور و يه ماه ديگه بياه و نميذاره مريض كلومی حرف بزنه، نمونه بارز يه دزد سر گردنه است. اُزگل‌ها اصلاً حاضر نيستند 30 ثانيه گوش كنند ببينند تو داری چی ميگی. حالا ما خونه‌مون تهران و برفرض ويزيت هفت هزارتومنی به هيچ جامون برنمی‌خوره و اگه از طرز برخورد يارو خوش‌مون نياد فردا ميريم پيش يه دكتر ديگه ولی يه بنده‌خدايی كه مثلاً از اهواز اومده تهران تا بره پيش يه متخصص و اوضاع ماليش هم زياد خوب نيست و آقای دكتر هم همينجوری تخمی، طرف رو يه ويزيت و اون رو با كوهی از سوالاتِ حل نشده راهی بيرون مطب ميكنه، بايد چه خاكی به سرش بريزه؟! اگه ما با قسم خوردن به حضرت ابوالفضل و چهارده معصوم آدم شده باشيم اين دكترها هم با قسم خوردن به افلاطون و ارسطو و اقليدس و ارشيمدس آدم ميشن!

خلاصه بعد از ديدن عكسها توسط آقای دكتر، ايشون تشخص دادند كه دست راستم بايد هر چه سريعتر جراحی و احتمالاً از مچ به پايين قطع بشه. خيلی هم اصرار داشت كه اينكار هر چه زودتر انجام بشه چون شايد عفونت به قسمتهای بالاتر هم منتقل بشه و اونوقت مجبور بشه دستم رو از كتف قطع كنه چون هر روزی كه بگذره مشكل‌ جدی‌تر ميشه. منهم گفتم پس اگه اجازه بدين يه كمی روی اين موضوع فكر كنم، بهرحال صحبت از دست‌مه هويج كه نيست همينجوری بزاريمش زير تيغ و زارت ...

چهارشنبه، ۳ خرداد ۱۳۸۵

عين نوشته‌های پايين از زبون كسی هستش كه از ديد شما تونسته 4-5 سال با يه موجود ديو مانندی چون من زندگی كنه! وقتی از همسرم خواستم بدون اينكه نوشته قبلی رو بخونه، نقطه نظراتش رو در رابطه با من بنويسه جالبه كه اونهم دقيقاً به دو سه مورد كليدی كه واسه خود منهم خيلی مهم بود، اشاره كرده. اينها دقيقاً همون چيزهايی بود كه ايشون روی يه ورق A4 نوشت و منهم فقط زحمت تايپ كردنش رو كشيدم و هيچگونه دخل و تصرفی در جمله‌ها نداشتم.

راستش شايد اول اون دسته از خصوصيات اخلاقی كيوان رو بگم كه بعضی وقتها ميره توی اعصاب آدم، بهتر باشه.

تخمه خوردن: من از اين تخمه خوردن لاينقطع متنفرم. خيلی وقتها آدم اصلاً حوصله تحمل خودش رو هم نداره اونوقت ميبينی كيوان لم داده روی كاناپه و داره اخبار 8:30 شبكه دو رو می‌بينه و خِرت و خِرت هم تخمه ميشكونه. معمولاً شكستن تخمه كار هميشه‌‌گی اونه. اميدوارم هر چه زودتر فروشگاه شهروند اين قلم جنس رو از ليست فروشش برداره تا من هم يه كمی اعصاب و روانم راحت‌تر بشه.

روزنـامـه: از روزنامه و خوندن اون مخصوصاً وقتی شرق باشه اصلاً بدم نمياد. ولی اينكه وقتی از سر كار ميرسی خونه، روزنامه رو بگيری دستت و از " الف " تا " ی " اون رو بخونی و موقع خوندن هم هر صفحه‌اش رو يه ور زمين پهن كنی، خب فكر كنيد ديگه چی ميشه؟! البته اين مورد خيلی قابل تحمل‌تر از مورد قبليه!

اكـتيو بودن: اين همه آقا از كمك كردن و اينطور چيزها توی وبلاگش می‌نويسه ولی دريغ از اينكه توی خونه ميليمتری از جاش تكون بخوره. آهان راستی چرا، مياد سر ميز و شام ميخوره، فوق فوقش بشقابش رو جمع كنه و زيتونها رو ميريزه توی جاش و در نوشابه رو ميبنده و ميذاره تو يخچال و بعدش دبـرو كه رفتش سر وبلاگش ( اين وبلاگش يه جورايی هووی من كه خب البته منهم دوسش دارم و شايد هم به بودنش در كنار خودم عادت كردم ) راستی تنها كار مثبت كيوان، عوض كردن آب ماهی‌های سفره هفت‌سين دو سال پيشه كه هنوز زنده‌اند و خودشم ميدونه من چقدر اون ماهی‌ها رو دوست دارم.

مهندسی: در زمينه كارهای فنی منزل صفر صفره. صفر كه نه زير صفر. دريغ از موقعيكه يه لامپ خونه بسوزه بايد مدتها صبر كنيم تا دوستی، فاميلی، آشنايی بياد خونه‌مون و دلش برامون بسوزه و اون لامپ رو عوض كنه.

و اما خوبيهاش كه به نظرم تمام بديهاش رو می‌پوشونه.

زن: برام استقلال زن خيلی خيلی مهمه. به هيچ وجه نمی‌تونم مردی رو كه صفات و خصلت‌های من درآوردی عهد عتيق رو بدوش ميكشه به اين بهانه كه عزيزم چون دوستت دارم برای همين بايد 24 ساعت بمونی توی خونه ور دلم و از جات تكون نخوری تا خدای نكرده آفتاب و مهتاب نبيننت و يا بيرون پُر از گرگه و تو حق نداری ( فكرش رو كن يكی به آدم بگه تو حق نداری! ) با دوستات بری بيرون ولی خب من چون خودم مرد هستم و از جنس اون گرگها پس ميتونم با دوستام برم بيرون و .... تحمل يه همچين مردهایی با يه تفكرات اينچنينی برام خيلی سخته. ولی شكر خدا كيوان از اين نظر به هيچ وجه مثل اكثر مردهای سنتی ايرونی نيست. حالا چه تظاهر ميكنه و چه واقعاً بهش اعتقاد داره. برام اين مهمه كه حرفهام و عقايدم رو به عنوان يك زن ميپذيره. البته خب گاهی هم برميگرده به اون طرز تفكرهای مردونه‌ كه خب اينقدر باهاش بحث ميكنم كه آخرش مجبور ميشه بگه هر كسی نظر خودش رو داره. ولی در كل از اينكه به استقلال زن احترام ميذاره و حق و حقوقی رو كه خيلی از آقايون بخاطر خودخواهی‌هاشون واسه خانم‌ها قائل نيستند، اون بهشون اعتقاد داره و احترام ميذاره برام ارزشمند و قابل احترامه. خوشبختانه توی اين پنج سال هيچ مورد كوچيكی هم پيش نيومده كه در اين زمينه مشكل داشته باشيم.

رفيق‌بازی: شكرخدا اين خصلت خانمان سوز رو نداره!!! وای كه چقدر از آدمهای رفيق‌باز بدم مياد. آدم دو تا دوست درست حسابی داشته باشه خيلی بهتر از دو هزار تا آدم دربه‌داغونه كه الكی دور و بر خودش جمع كنه.

از پشت يك سوم: وبلاگش رو هر روز ميخونم. همين طور نظرات رو. البته هيچ وقت نظرم رو نمی‌نويسم. ميدونم اون وبلاگ براش خيلی عزيزه و شايد برای همينه كه منهم از پشت يك سوم رو دوست دارم. البته خودش هم ميدونه كه نوشته‌های سوزناك و دردناك و افسرده‌ای رو كه گهگاهی مينويسه رو اصلاً دوست ندارم. خودش هم قبل از پابليش بهم ميگه كه يه مطلب نوشتم ولی قطعاً تو خوشت نمياد! خب اونهم به اخلاق و روحيات هر شخصی بستگی داره ولی متنهايی كه بحالت طنز و در رابطه با مسايل اجتماعی هستش رو دوست دارم.

دست و دل باز: اوه اوه تحمل يه آدم خسيس صبر ايوب ميخواد. اصلاً نميتونم تصور كنم كه بخواهم با كسی زندگی كنم كه جونش برای خرج كردن دو هزار تومن درميره. خوشبختانه من و كيوان جفت‌مون آدمهايی هستيم كه اهل گشت و گذار و مسافرتيم. تقريباً مسافرت زياد ميريم و شايد بشه گفت كه آدمهای خوشگذرونی هستيم. بنظرم اگه آدم درآمدی داره بايد ازش لذت ببره. اينی كه آدم خسيس بشه و همه رو پس‌اندازه كنه كه فردا رو كی ديده؟!

دست آخر بگم كه از كيوان 90% راضی هستم. اگه اون 10% رو هم نميگم بخاطر اينكه پُررو ميشه. اصولاً كيوان همينجوری هم پُررو هست وای كه يه كم هم ازش تعريف بشه! تو اين پنچ سال كمتر پيش اومده كه با هم مشكلی داشته باشيم و فكر می‌كنم دليلش هم اين بوده كه هر دو برای حريم خصوصی و آزاديهای شخصی‌ همديگه ( بخاطر اعتماد متقابل ) احترام قايل بوديم. سعی كرديم همديگه رو درك كنيم و بخاطر وجود همديگه حتی اگه چيزی هم برخلاف نظر و سليقه‌مون بوده ولی بخاطر اينكه طرف مقابل‌مون بهش علاقه داره، بهش احترام بذاريم. ولی بنظرم اصلی‌ترين دليل موفقيت ما اعتماد بهم و احترام به نيازها‌مون بوده. حالا هم يه اسپند دود كنيد و بعدش هم جميعاً صلوات بفرستيد.

يكشنبه، ۳۱ ارديبهشت ۱۳۸۵

بواسطه يه " بله " ايی كه اول خرداد سال 81 گفتيم، يه همچين روزی برامون شد يه دنيا خاطره! از صبح كله سحر دنبال آرايشگاه و ماشين عروس و اسفند و گل و اركستر و شاباش و كيك و بزن و برقص و مامور کلانتری و بوق بوق و ...... يادش بخير پشت فرمون ماشين عروسِ گل زده نشسته بودم و داشتم ميرفتم آرايشگاه دنبال عروس خانم. از خیابون ولیعصر پيچيدم توی خيابون توانير، يه آقايی اومد بغل ماشين و خيلی جدی و محكم گفت: خاك توی اون سرت كنند، آخر خر شدی؟! من خنديدم و اون هم گاز ماشين رو گرفت و رفت و فكر كنم هنوز خيلی زوده كه بخواهم جواب اين سوال رو بدم! همين ديگه چشم بهم بذاريم می‌بينيم چند سالی گذشته و حالا بايد سالگرد پنجاه سالگی رو جشن بگيريم. پسر، فكرش رو كن. اون موقع من شدم يه پيرمرد مو سفيد و بی‌دندونِ هاف‌هافوی غُرغرو با يه عصای چوبی و كلی نوه و نتيجه قد و نيم‌قد و خدا بخواد تا اونموقع هم نصف بيشتر شماها ريق رحمت رو سر كشيديد و سينه‌كش قبرستون دراز به دراز خوابيديد!

تـوی اين روزهايی كه متاسفانه تعداد آدمهايی كه با تَمسـك از واژه‌ خوشگل و شيك و رنگـی و فرهيخته " عدم توافق " يه زندگی رو كات می‌كنند و دنيايی از آمال و آرزو رو ميسپارند به باد خزون، داره روز به روز زباد و زيادتر ميشه. اينقدر آمار طلاقهای پيدا و نهان زياده كه پنداری بايد به اونايی كه اولين سالگرد ازدواج‌شون رو جشن ميگيرند، جايزه نوبل داد! خب البته زندگی هم خيلی سخته. هر كی ميگه نه بابا، اين حرفها نيست و زندگی خيلی هم راحته و تو داری سخت ميگيری و ... مطمئن باشيد طرف يابويی بيش نيست. ولی خب انتخاب درست و شناخت صحيح و متقابل از روحيات و خلق و خوی همديگه ميتونه زندگی رو خيلی لذتبخش كنه. هر چند قسمت سخت زندگی همينه ديگه! اگه قرار باشه آدمها نسبت به هم شناخت پيدا كنند كه ديگه كار به جاهای باريك كشيده نميشد! هر چند از قرار معلوم، جوونهای امروزی ديگه همه گرگ بارون‌خورده و با تجربه شدند و يا شايد حداقل اينجوری فكر می‌كنند كه خيلی زرنگ‌اند. قطعاً خيلی از شماها ازدواج نكرديد ولی حتماً خيلی‌هاتون تا بحال چندين بار عروس و دوماد شدين. تجربه زندگی مشترك ندارين ولی حتماً در حد چند ساعت زير يك سقف خوابيديد. توی اين خوابيدن و بيدار شدن‌های مقطعی كه اينها رو لحاظ نكردين حداقل، حواس تون رو واسه بقیه امورات مربوطه جمع کنید.

داشتم فكر ميكردم بعد از چهار سال زندگی اگه قرار باشه مهمترين دليل ثبات زندگی‌مون رو بطور برجسته بنويسيم چی ميتونه باشه؟! بنظرم احترام به حريم خصوصی توی زندگی ما ( يعنی من و همسرم ) مهم‌ترين فاكتور واسه داشتن يه زندگی خوب و آروم و عاشقونه بوده. گفتن و گرفتن پزش كار خيلی راحتيه ولی توی يه زندگی ايرانی كه عمدتاً با كلی گير و گـِره‌های سنتی و فرهنگی و دينی و شرعی و عرفی همراهه عمل به اون قطعاً كار سخت و مشكلی‌يه. بارها گفتم كه خيلی از آدمها فكر می‌كنند بواسطه ازدواج بايد از همون فرداش، تموم حريم خصوصی همديگه رو پـُر و يا بهتر بگم اِشغال كنند. واسه ما اين حريم خيلی مهم بوده و هر دو هم تونستيم بهش معتقد باشيم، دركش كنيم، نيازش رو حس و بهش احترام بذاريم. قطعاً اگه اينجوری نبود مثلاً وجود همين وبلاگِ درپيت و فكستنی ميتونست بارها و بارها يه زندگی رو متشنج كنه. اگه شناخت درست وجود نداشته باشه يه زندگی بهمين راحتی ميتونه متلاشی بشه.

و اما بد نديدم كه بعد از اين همه سال يه كمی از همسر گرامی كه انصافاً خيلی هم گـُله بگم. شايد واسه شما بارها اين سوال پيش اومده كه اون چه فرشته‌ای كه تونسته يه ديو پليد مثل من رو تحمل كنه! خيلی‌هاتون بارها سوال كردين كه آيا اونهم وبلاگ داره و يا وبلاگم رو ميخونه و يا از همين قبيل سوالها.

والله عارضم به حضورتون كه ايشون هم مثل خيلی از خانمها، تحصيلات دانشگاهی داره. در حال حاضر توی يه شركت معتبر كار ميكنه. نسبت به مسايل سياسی و اجتماعی كشور، خيلی حساسه. آدم به روز و ديد خيلی خوبی نسبت به پيرامونش داره. زبان انگليسیش عالی و همچنين كار با كامپيوتر و اينترنتش خيلی خوبه. کتابخون و اهل مطالعه است. برخلاف توصيه اكيد من، اصلاً ورزش رو جدی نميگيره ولی معمولاً در طول هفته بارها پياده‌روی ميكنه. اگه بگم دستپختش فوق‌العاده خوشمزه است كه دروغ گفتم ولی توی اين چند سال مسير پيشرفت طبخ غذایش خيلی خوب بوده. البته غذاهای جديد و فرنگی و دسر و انواع سالادها رو خيلی عالی و خوشمزه درست ميكنه ولی توی درست كردن غذاهای سنتی هنوز يه كمی جای كار داره هر چند بعضی وقتها توی اين مقوله هم غذاهای خيلی خوشمزه‌ای درست ميكنه جوريكه آدم شك ميكنه كار خودش باشه. مثل خيلی از خانمها معمولاً بعضی وقتها توی تصميم‌گيریهاش يه كمی عجول و احساسی هستش ولی خوشبختانه واسه انجام هر كاری معمولاً قبلش مشورت ميكنه و اگر هم اشتباهی كرده باشه اون رو براحتی قبول ميكنه. مثل خود من خريد لباس رو خيلی دوست داره ولی آدم ساده پوشیه. بی‌عدالتی و تبعيض‌های جنسيتی توی اجتماع و محيط‌های كاری خيلی اذيتش ميكنه همونجور كه هنوز صبح زود بيدار شدن اذيتش ميكنه. عاشق غذاهای هندی و ايتاليايی‌يه. مسافرت رو خيلی دوست داره بخصوص، عاشق كيش، اصفهان، مشهد و لندن هستش. تقريباً ميشه گفت اصلاً از شهرهای شمالی خوشش نمياد و اگه شمال مياد فقط بخاطر منه. مهمون و مهمونی رفتن رو خيلی دوست داره، من رو ..... نميدونم، شايد! خيلی احساسی‌‌يه. ايران رو خيلی زياد دوست داره ولی بدش هم نمياد يه مدتی خارج از ايران زندگی كنيم كمااينكه تجربه كوتاهی هم در رابطه با زندگی در اونور آب داشته. برای اينكه خاطر شما جمع جمع شه بگم كه خيلی، از وبلاگها خوشش نمياد ولی وبلاگ من رو هم هميشه ميخونه. تقريباً هيچ‌وقت برام كامنت نميذاره ولی در رابطه با يه سری از نوشته‌ها وقتی ميرم خونه صحبت ميكينم. جالبه كه خيلی وقتها هم دقيقاً 180 درجه با اونچه كه من می‌نويسم مخالف هستش و ...

اينهم خصوصیات خانمی كه تونسته توی اين مدت وجود من رو تحمل كنه. يه چيزی به ذهنم رسيد. شايد بد نباشه، همسر گرامی هم البته اگه مايل بود و دوست داشت برای خواننده‌های اينجا بنويسه كه توی اين چند سال كيوان رو چه جور آدمی ديده. اگه دوست داشت و اينكار رو انجام داد، عين مطلبيش رو حتماً بدون كم و كاست اينجا می‌نويسم.

شنبه، ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۵

نميشه كه هميشه واسه دل شماها بنويسم! ميخوام اينبار يه چيزی واسه دل خودم بنويسم! ( با گفتن اين قطعه ادبی! يهويی ياد اين جُك افتادم كه طرف داشته مداحی ميكرده، ميگه امشب ميخواهم يه چيزی بگم كه نه فقط دلتون، بلكه كون‌تون هم بسوزه. امشب از شام خبری نيست! ) بنابراين در اين پست مطابق هميشه از شام خبری نيست! خيلی وقت بود كه بابا بزرگ نشده و جماعت رو نصيحت نكرده بودم بهمين بخاطر امروز تصميم گرفتم اين پُست رو يه كمی از موضع آدم گـُنده‌ها بنويسم.

قطعاً هر كاری يه سری شرط و شروط و قانون و مقرّراتی داره. همينجوری ديمی و تخمی تخمی كه نميشه كاری كرد. يه سری از قوانين، مشخص و تدوين شده است و يه سری هم بواسطه تكرر زياد، بصورت عُرف دراومده. پس حالا همينجوری يهويی و بی‌مقدمه بگم كه، اگه كسی توی اين چند سال و توی اين دنيای بی‌در و پيكر وبلاگستان پيدا شد كه اظهار داشت من بابت وبلاگم ازش درخواست لينك كردم، جايزه داره. همه ما می‌نويسيم كه مخاطب داشته باشيم. همه ما اگه می‌نويسيم فقط چند درصدش واسه دل خودمونه، پس داريم می‌نويسيم كه خونده بشيم، ديده بشيم، اگه حرفی داريم بگوش آدمهای بيشتری برسه. پس فعلاً اينها رو تا اينجا داشته باشيد ( اينها رو كه گفتم يعنی اين چند تا جمله قصار رو، پس سوء‌تفاهم نشه و كسی هم توی اين شلوغ پلوغی سوء‌استفاده‌ای نكنه! )

توی وبلاگهای فارسی بنظرم دو سری از وبلاگها يه جوريند! اين يه جوريند يعنی اينكه يه جوريند ديگه! چون يه سری از دوستانی كه خب بواسطه وجود همين وبلاگها دوستی‌ها‌مون هم پايه‌ريزی شده در هر دو دسته وجود دارند بنابراين بايد يه كمی توی استفاده از واژه‌ها محتاط باشم و باز ناخواسته دل و دماغ بعضی‌ها رو نشكونم و قومی رو با خودم سرشاخ نكنم!

القصه، يه سری از وبلاگهای خوب، خوندنی و به نوعی بچه معروف تزشون اينه كه به هيچ كسی لينك ندند. البته اونها هم دلايل خاص خودشون رو دارند كه از ديد من قابل قبول نيست. با اجازه‌تون من اين رو ميذارم بحساب اينكه شايد اين دوستان حس می‌كنند در بهترين حالت، از دماغ فيل افتادند وگرنه هر كسی كه وبلاگ داره حتماً بنا به ذائقه و سليقه و ديد و ديدگاهش به يه سری از وبلاگها هم علاقه داره و در طول روز اونها رو ميخونه بنابراين ميتونه ليستی از اين وبلاگها رو توی صفحه خودش قرار بده. فكر می‌كنم اگه اون لينكها توی وبلاگ طرف باشه حتی بنوعی ميشه ديدگاه و طرز تفكر صاحب وبلاگ رو هم متوجه شد و اما دسته دوم، برخلاف اين عزيزان بقول علی قديمی، شدند دائرة‌المعارف وبلاگستان! اين دوستان ظاهراً نخواستند دل هيچ كسی رو بشكونند و ورداشتند يه ليست بلند بالای كيلومتری رو توی صفحه خودشون گذاشتند كه من حس می‌كنم اين كار هم بنوعی اشتباه‌ست.

من تابحال از كسی نخواستم بهم لينك بده و لطفاً شما هم نخواهيد كه به كسی لينك بدم. البته خودم و اين وبلاگِ درپيت اصلاً در حد و حدودی نيست كه بخواهم يه همچين گـُنده گوزیهای بكنم و راهكار نشون بدم ولی خب فكر می‌كنم تجربه سه چهار ساله حضور در فضای وب حداقل اين اجازه رو بهم ميده كه نظرم رو در رابطه با اين قضيه بگم. بنابراين من خودم به شخصه، نه تفكراتِ خاص اونجوری داشتم كه به هيچ وبلاگی لينك ندم و نه اينجوری هم بوده كه بخاطر اينكه دل همه رو بدست بيارم يه ليست بلند و بالا رديف كنم و بذارم توی وبلاگم. اگه اون بغل اسم كسی هست و يا اينكه بعد از يه مدتی اسم كسی رو برداشتم، صرفاً بعلت علاقه و يا عدم علاقه به نوشته‌هاش بوده. تعداد وبلاگها داره روز به روز بيشتر و تفكر و سليقه آدم هم هر روز متفاوت‌تر از قبل ميشه. بنابراين سعی كنيم به ايده و سليقه هم احترام بذاريم. والله بخدا من از اينكه لينك وبلاگی رو بردارم و اونهم فرداش لينك من رو برداره اصلاً ناراحت نميشم. به پير، به پيغمبر، به حضرت ابوالفضل ناراحت نميشم ولی جون مادرتون، تو رو ارواح خاكِ گذشتگان‌تون اين حق رو، هم به من و هم به ديگرون بدين كه در اضافه و حذف كردن لينك يه وبلاگ‌ مختار باشيم.

بهرحال خوبه كه همينجا از تمام اين دويست و خورده‌ای وبلاگی كه به من لينك دادند تقدير و تشكر كنم. از اينكه اسم بعضی‌ها‌شون توی ليست اين بغل نيست خيلی خيلی شرمندم. بهرحال فكر كنم با اين توضيح مختصر حرفهای من رو قبول كرده باشند.

والله بخدا مثلاً منهم مدتهاست به وبلاگهايی مثل خسرو نقيبی، آق بهمن، بارانه، اميد معماريان، ويران، پينك، اليزه، شرح، عقايد يك احسان، وضعيت آخر، تيغ ماهی، امشاسپندان، خواجه نوری، آزاده، چرا نگاه نكردم و ... لينك دادم پس بايد توقع كنم اسم منهم حتماً توی وبلاگ اونها باشه؟! بابا جون شايد اونها اصلاً از اراجيفی كه من می‌نويسم خوش‌شون نمياد. اگه من به وبلاگ و نوشته‌های كسی علاقه دارم هيچ دليلی نداره كه اونهم حتماً بايد مقابله به مثل كنه. بهرحال اميدوارم كسی بابت اين نوشته و يا اينكه يه روز لينكش اين بغل هست و يه روز نيست ناراحت نشه. حاضرم اونهايی رو كه بهم لينك دادند و يا توقع دارند بهشون لينك بدم رو يه شام و نهار مهمون كنم ولی همينجوری الكی ليست لينك‌هام رو طول و دراز كنم يه جورايی ناجوره! بهرحال چيزی كه مهم‌تر از همه چيزه و باعث جذب مخاطب ميشه، قطعاً ديد و نگرش و نوع نگارش يه بلاگره بنابراين اگه كسی خوب بنويسه حتماً تعداد لينك‌هاش هم ميره بالا. پس جون مادرتون از اينكه می‌بينيد اسم‌تون توی لينكها نيست اينقدر اعصاب و روان آدم رو خُرد و خمير نكنيد. خدا شاهده من اعصاب و روان درست و حسابی ندارم. شاكی ميشم و ميزنم دهن‌تون رو سرويس می‌كنم ها.

پنجشنبه، ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۵

گم کردن شب جمعه، بعد از یه عمر گدایی ... این میتونه نشونه چی باشه؟!

پى‌نوشت
یک دوست: کیوان خان.می دانستی که یکی از مراحل اولیه خیانت به همسر (و یا بهتر بگم نقطه شروع اون) درمیان گذاشتن جزییات زندگی زناشویی باجنس مخالفه؟ و چون اکثرخوانندگان وبلاگت ( یاحداقل نظردهندگان ) خانم هستن خواستم فقط هشداری از سر دوستی داده باشم ( امیدوارم من رو هم به پترس بودن متهم نکنی). به این راه نرو که خطرناکه...

***************************************************************
فکر میکنم تقریباً نزدیک به یک سالی باشه که دیگه عادت کردم توی بیشتر کامنتها نقطه نظر خانم یا آقایی بنام " یک دوست " رو که خب اکثر نظراتش هم خیلی پخته و درست هستش رو ببینم. شاید برای منی که با اسم و جنسیت واقعی دارم مینویسم خیلی مهم باشه که بدونم کسانیکه برام بطور مداوم کامنت میذارند و نقطه نظر خودشون رو بیان میکنند چه جنسیتی دارند و چه سنی هستند. پس ایکاش " یک دوست " شما هم کمی چهره واقعی خودتون رو بیشتر عیان میکردین. فکر میکنم دونستن جنسیت و تا حدودی سن و سال شما اثرپذیری کلام‌تون رو بیشتر میکنه هر چند شاید هم دلیلی دارید واسه اینجور مخفی بودن و مخفی موندن.

والله من مطلب بالا رو حدود ساعت 12 ظهر پنج شنبه پابلیش کردم یعنی هنوز شب جمعه نشده بود که بخواهم بر اساس اون چیزی که توی عموم رایج به نقش خطیر زناشویی بپردازم!!! متاسفم اولاً برای خودم و ثانیاً برای شمایی که همونجور که بالاتر گفتم اکثراً نقطه نظرات‌تون رو قبول دارم که این نوشته این رو براتون تداعی کرده که من دیگه علاقه‌ای به زن و بچه و زندگیم ندارم و اینجا هم دارم اسرار زندگیم رو واسه خواننده‌هایی که از دید شما اکثراً هم خانم هستند هویدا میکنم، بنابراین احتمالاً دارم سنگ این رو به سینه میزنم که از توی این جمع یه خانم خوشگل و تَرگل و وَرگل رو واسه خودم پیدا کنم و از هفته بعد شب جمعه‌ای خوب و لذتبخش رو در کنار اون بگذرونم. پس این میتونه شروع یک خیانت بزرگ باشه و ....!!!!!

آقا یا خانم محترم " یک دوست " بعضی از مطالب توی یه حس و حال و فضای ذهنی و روانی خاصی نوشته میشه بنابراین اون برداشتی رو که یه خواننده میکنه خیلی متفاوت‌تر از اون چیزیه که توی ذهن نویسنده مطلب بوده. انجام اون وظیفه بزرگ و خطیر زناشویی که ظاهراً شما هم خیلی نگرانش هستید اصلاً نیاز به فرا رسیدن روز و شب خاصی نیست بلکه نیاز به حس و حال آدمها داره. فکر میکنم شاید این سوءتفاهم ایجاد شده بواسطه نکته " هر کسی از ظن خود شد یار من " باشه. چون پیش خودم گفتم شاید این سوء‌تفاهم واسه دوستان دیگه هم ایجاد شده باشه و یا شاید شما جواب کامنت‌تون رو نخونید بنابراین با اجازه شما، کامنت و جوابش رو اینجا گذاشتم. بهرحال بابت توضیح و هشدارتون ممنون!

سه شنبه، ۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۵

نميدونم شماها پترس رو ميشناسيد يا نه؟! نميدونم اين درس هنوز هم توی كتابهای دوران دبستان تدريس ميشه يا چون پترس يه شخصيت اروپايی بود و غربيها هم كه همش اهل لهو و لعب و قمار و مشروب و ايدز و هپاتيت و ماری‌جوانا هستند بنابراين فداكاری غربی‌ها ميره زير سوال و اصلاً هيچ توجيه و منطقی پيدا نميكنه و بخاطر همين دلايل كاملاً موجه! اون درس رو حذف كردند.

و اما پترس پسریه كه وقتی می‌بينه روی بدنه سد، سوراخی ايجاد شده، انگشتش رو ميكنه توی اون سوراخ كوچيك تا بواسطه چكه‌چكه كردن آب، درز بيشتر نشه و سد شكسته نشه. دستش كرخت ميشه و ..... شكر خدا دور و برمون آدمهايی كه پترس‌زاده و پترس‌پيشه و پترس‌‌فطرت هستند خيلی زياده! كافيه يه ذره وجودت چكّه كنه، كافی يه نموره، البته نه خيلی زياد همچين بفهمی نفهمی درزی از سطر و ستون بدنت پيدا بشه، كافيه يه نمه موهات بره كنار و گـَل و گردنت پيدا بشه، كافی توی يه مهمونی خيلی خودمونی و خيلی دوستانه كه همه ديگه آخر مرام و معرفت و داداش فرمون و قيصر هستند يه لباس راحت‌ بپوشی و سر و سينه‌ات يه كمی بيشتر از اون حد و حدودهای رسمی معلوم باشه، اونجاست كه ديگه خيلی از لوطی‌های محل، خيلی از داداش‌هايی كه سالها سر يه سفره با هم نون و نمك می‌خوردين، خيلی از اونهايی كه به سلامتی تو خوردند و می‌خورند و بعدها هم حتماً خواهند خورد و تو هم هيچ ‌وقت نتونستی از اين رسم و رسوم و قاعده و قانون‌شون سر دربياری، يهويی پترس ميشند. يهويی فداكار ميشن. يهويی انگشت‌شون رو می‌كنند توی همه اون درزها و سوراخ‌هايی كه اتفاقاً هيچ نيازی هم به پر شدن نداره! واسه منِ مردی كه بواسطه ريخت و قيافه و هيبت و هيكل نتراشيده و نخراشيده‌ام هيچ حيوونی هم جرأت نزديك شدن بهم نداره و جنگل ميتونه بزرگترين پناهگاه‌ام باشه اينها پترس ميشن و يه كم كه قضيه رو شُل بگيرم و به روشون بخندم فقط انگشت كه نه خيلی چيزهای ديگه‌شون رو هم توی درز و دورز بدنم می‌كنند، شماها كه ديگه جای خود داريد.

ميدونی دور و برمون پترس زياده. همه هم حیّ و حاضر، انگشت بدست دنبال يه سوراخ می‌گردند كه يه جورايی پُرش كنند. اصلاً اين رو يكی از اهم وظايف‌شون ميدونند. بنابراين دوست و رفيق، غريبه و آشنا، محرم و نامحرم پيش اين پترس‌های عزيز هيچ فرقی نداره. اينها همه آدمها رو با يه چوب ميرونند. همه رو با يه چشم می‌بينند. چيزی كه مهمه، يه انگشت بلاتكليف و يه سوراخه كه اونهم چكه كردن و نكردنش باز هيچ فرقی نميكنه. اينی هم كه شما اينها رو بخونيد و بفهميد يا نفهميد هم هيچ فرقی نميكنه. يعنی ميدونی، آدم بايد گاو باشه كه نتونه اينها رو بفهمه. نتونه اينها رو ببينه. پترس‌ها رو ميگم. انگشتهای بلاتكليف رو ميگم. اون درزهايی كه بواسطه همين انگشت‌ها حالا ديگه حفره شده رو ميگم. يه نگاهی به دور و برمون بكنيم، كم نيستند آدمهايی كه از سر مهر و محبت! از سر لطف و صفا! از سر ايثار و گذشت! انسان‌دوستی! فتوت و جوانمردی! دير بجنبی نقش و وطيفه‌شون رو به نحوء احسن انجام ميدند! توی اتوبوس، مينی‌بوس، تاكسی، پياده‌رو، آسانسور، بيمارستان، تيمارستان، نمايشگاه كتاب، صف سينما، سالن تئاتر و خلاصه فضای فرهنگی و غير فرهنگی و علمی و هنری هم براشون هيچ فرقی نمی‌كنه. اين موجودات نازنين همه جا هستند.

ميدونی، خوشحالم كه توی اين جامعه‌ی كه پترس‌ها دارند از سر و كولش بالا ميرند زن نيستم. بخاطر اينكه اگه پيش يكی نشستم و دو كلوم درددل كردم، يارو توی ذهنش سريع دنبال خونه خالی نميگرده. اگه يه موقع خر شدم و بخاطر مشكلی حس زنونگی‌م تحريك شد و دو قطره اشكی ريختم يارو نميگه اينها هم اشك تمساحه و طرف داره پا ميده. اگه يه موقع توی خيابون كه اصلاً جرأتش رو ندارم ولی توی محيط كار يه كمی با دوست و همكار، خودمونی‌تر شدم و يه كمی گفتم و خنديدم، همه پچ‌پچ كنون نمگين، فلانی هم تَـه‌ش باد ميده. اگه توی خيابون يه آدرسی پرسيدم طرف فكر نميكنه دارم بهش چراغ سبز نشون ميدم. هر چند به اين پترس‌ها اگه بخندی ظاهراً همچين بدشون هم نمياد سوراخ ما رو هم پر كنند!

ميدونی، كاشكی يه پترسی پيدا ميشد كه يه كمی فهم و شعورش، ذهن و روانش، ديد و نگرشش ميتونست عميق‌تر باشه، ميتونست ريشه‌ی‌تر ببينه، فقط به همين درزهای سطحی نگاه نكنه، ميتونست اونور سد رو هم ببينه. ماهی‌ها رو. خزه‌ها رو. جلبكها رو. آشغالها رو. اون لنگه كفش پاره پوره ول شده روی آب رو. حتی اون تك درختی كه تك و تنها، كيلومترها كيلومتر اونور سد دلش به همين آب آبی خوشه رو ببينه. ميدونی، كاشكی يه پترسی بود كه می‌تونست اون سوراخ سنبه‌های عميق روحی رو ببينه. ميتونست اونها رو بپوشونه!

يكشنبه، ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۵

آدم فكر ميكنه اگه اون قسمتهايی از زندگیش رو كه تا حالا برای شما تعريف كرده و به يه نوعی در جريانش هستيد رو نصفه نيمه تعريف كنه، يه جورايی بهتون خيانت كرده! والله بخدا راست ميگم‌ها. بهرحال وجدان بيدار، وجدان بيدار كه ميگن همين ديگه.

پيدا كردن يه دكتر ارتوپد صبح روز شنبه توی تهران، پايتخت جمهوری اسلامی ايران با جمعيتی حدود 12 ميليون نفر، بسان اكسير زندگی، كيميايی است ناياب و دست نيافتنی! چهار پنج تا كلينيك و درمونگاه و تزريقات‌چی و دامپزشكی و بيمارستان رفتم ولی هيچ كدوم‌شون واسه صبح، دكتر ارتوپد نداشتند. انگار كه تخم همه دكترهای ارتوپد رو ملخ خورده بود از اين رو گفتم شايد بتونم متخصص ارتوپد خانم پيدا كنم چون بخيال خودم، ملخها ديگه مال اونها رو نمی‌تونستند بخورند ولی زهی خيال باطل. انگاری وقتی ملخها قرار باشه بخورنند ديگه تخم و تخمك و درونی و بيرونی و زن و مرد، براشون فرقی نداره. حالا شانسی كه نه تنها پزشكان بلكه همگی ما آورديم اينه كه اين حيوون فقط به تخم علاقه داره و اونها رو ميخوره وگرنه ...
از دستم عكس انداختم. ديگه اينقدر شكستگی و دررفتگی و جارفتگی داشتم كه خودم ميتونم يه مطب ارتوپدی تجربی بزنم. فقط جراحی مينيسك زانو به روش ليزر رو خوب بلد نيستم وگرنه بقيه‌هاشون رو چندين بار تجربه كردم. همونجور كه حدس ميزدم بواسطه فشار زياد، مچ دستم غم‌سُور شده. البته دكتر از اين اصطلاح استفاده نكرد بلكه يه چيز قُلمبه سُلمبه ديگه‌ای گفت كه نهايتاً منظورش همين بود. فعلاً دلش سوخته و گچ نگرفته. خودم مچ دستم رو با يه جور مچ‌بند كه آتل ماننده، بستم كه اتفاقاً دكتر خيلی هم خوشش اومد و آدرس ميپرسيد كه اون رو از كجا تهيه كردم! ظاهراً توی عكس چيز چندان دندون‌گيری نظر دكتر رو جلب نكرد از اين رو قرار شد MRI كنم و بعد از ديدن اون بگه كه قراره چه خاكی به سرم بريزه. گرفتن وقت هم واسه MRI خودش یه پروِِژه است. سه‌شنبه ساعت 10 شب وقت گرفتم. دکتر فعلاً گفتش که همين مچ‌بندی رو كه بستم خيلی خوبه فقط تا چند هفته اصلاً نباید واليبال بازی کنم و بدستم هم تحت هيچ شرايطی فشار نيارم كه خب اين قسمت دومش رو من سالهاست كه به بهترين نحو ممكن دارم انجام ميدم.

نصفی از مطالب مربوط به نمايشگاه كتاب باقی مونده بود بنابراين اون رو هم كامل كنم و پرونده نوزدهمين نمايشگاه بين‌المللی كتاب تهران رو هم ببندم و بذارم بالای طاقچه. در ادامه سير و سفر و بازديدهای مكرّر من از نمايشگاه اين اواخر ديگه كم مونده بود خونواده‌ام، آدم فرهنگی و محترم و اهل كتابی چون من رو با دمپايی دنبال كنند! يه جورايی ديگه همه رو نسبت بخودم مشكوك كرده بودم و هر چقدر قسم ميخوردم بخدا، به قرآن مجيد، به جون مامانم، من محيط و حال و هوای نمايشگاه رو خيلی دوست دارم و بخاطر همينه كه زياد ميرم ولی حتی خود مامانم هم قبول نميكرد و می‌گفت، تو اونجا چی چال كردی كه اينهمه ميری؟! بهمين دليل بعد از 4-5 بار رفتن، ديگه بيخيال نمايشگاه شدم. با خودم گفتم ما كه شانس نداريم حالا يهويی اين وسط يه دختر خانمی هم پيدا ميشه و ناغافل از من آدرس غرفه‌ای ميپرسه و يهويی يكی از آشناهامون هم ميبينه و اونها هم كه دو زار فهم و شعور ندارند چيزی رو كه ديدند حاشا كنند، یهویی همه‌شون میشن مرحوم تختی و پوریای ولی و یه آدم راستگو و درستکار و عرعری راه ميندازند و آبرومون رو توی فك و فاميل ميبرند و اونوقت خر بيار ( گفتم خر، راستی علی شلمبه جان حال بابای نازنينت چطوره؟! ) و باقالی بار كن. منهم كه بدشانس، چيزه نكرده و دهن سوخته!

اينقدر جماعت روشنفكر و شبه‌روشنفكر و با سواد و بی‌سواد و استاد دانشگاه و متخصص قلب و اعصاب و چوبكی و آب حوضی و دزد و عمله از جی‌. دی سلينجر و ناتور دشت‌اش گفته‌اند كه ديدم جداً آخر بی‌كلاسیه، آدم به اين حد و حدود از معرفت در زندگی برسه و اونوقت ناتور دشت رو نخونده باشه! ناتور دشت و جنگل واژگون هم جزء كتابهای خريداری شده در روزهای بعدی نمايشگاه بود. و اما خيلی وقت بود كه دوست داشتم مجموع خاطراتی از جبهه و جنگ رو داشته باشم. فكر ميكنم بواسطه هزارويك مسئله موجه و غيرموجه داريم اون روزها و اون آدمها رو فراموش می‌كنيم. از توپ و تانك و جنگ و خون و خونريزی بيزار و هيچ دل‌ِ خوشی ندارم ولی همه اينها باعث نميشه كه اون آدمهای مخلص و فداكار رو فراموش كنم. من به ايده و مرام كسی كاری ندارم ولی آدمهای جنگ رو دوست دارم. بنظرم داشتن يا نداشتن ريش، بلند و كوتاهی محاسن، بودن پيرهن توی شلوار يا روی شلوار، دست كردن انگشتر عقيق يا حلقه نامزدی طلا نميتونه ملاك خوبی واسه دسته‌بندی آدمها باشه. هفت، هشت، ده تا كتاب كه همگی مربوط به خاطرات جنگ، محاصره خرمهشر، عمليات غواصان، پزشكان و خاطرات مربوط به شهيد همّت و .... رو از انتشارات روایت فتح خريدم. بعداً ديدم كه آق بهمن هم يه مطلب در رابطه با همین كتابها نوشته. اين چند روز همينجوری گذری يه نگاهی بهشون انداختم و خيلی هم ازشون خوشم اومد. بنظرم خيلی حيفِ كه اينقدر درگير هاگير و واگيرهای زندگی بشيم كه يادمون بره يه سری آدمهای مخلص و فداكار بودند كه عين خودمون كلی اميد و آرزو داشتند ولی شب عمليات واسه رفتن روی ميدون مين و باز كردن معبر، از همديگه سبقت می‌گرفتند در حاليكه ميدونستند چند ثانيه ديگه به پودر تبديل ميشند. اين مملكت آدمهای اينجوری كم نداشته ولی حيف كه اين روزها همه چيز يه رنگ و بوی ديگه‌ای گرفته.

شنبه، ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۵

ظهر جمعه است. کانال 3 داره اسب‌سواری در نوروز آباد و کانال 5 هم یه فیلم هندی با شرکت آمیتا باچان از همونهایی که ساعت دوازده شروع و تا بعد از اذان مغرب و عشاء ادامه داره رو نشون میده. کانال 2 یه مشت بچه قد و نیم قد و با یه مجری لوس و نُنُر و دو سه تا عروسک که عینهو دیو میمونند رو نشون میده و کانال 6 هم داره با یه کارشناس امور سیاسی مصاحبه میکنه و اینجور که یارو میگه ما الان اَبرقدرت دنیا هستیم و تموم دنیا مدیون و بدهکار ما هستند. زیر لب فحشی میدم به همه شیش هفت تا کانال و تلویزیون رو خاموش میکنم و میام پشت کامپیوتر.

مُچ دستم خیلی درد میکنه. بواسطه فشار زیادی که هفته قبل توی یکی از مسابقه‌های والیبال به دستم وارد شد، انگاری مچ دستم زرتش غَم‌سُور شد! باز کردن در شیشه مربا و باز و بسته کردن دکمه پیرهن و شلوارم یعنی مرگ. انگاری درد بصورت یه موج سینوسی اول توی مچ و بعدش توی تموم دستم بحرکت درمیاد. حالا باز هم‌اینکه مچ دستم هست و به شصتی که تا حالا دو بار بخاطش عمل شدم و بیش از 50 روز از نوک انگشت تا کتف، توی گچ بوده ربطی نداره جای شکرش باقیه. همین الان با فشار دادن هر کدوم از این کلیدها درد توی تموم دستم میپیچه. لامَصب نَفَس آدم رو بند میاره. تایپ کردن برام خیلی سخت شده. مَشنگی و دیوونگی هم که شاخ و دم نداره. دستم اینجوریه، اونوقت نشستم عینهو مازوخیسم‌ها خودم رو اذیت میکنم و وبلاگ مینویسم.

ظهر جمعه است. همسر گرامی داره جارو برقی میکشه و گردگیری میکنه. هرازگاهی صدایی بلند میشه. چی شد؟! .... هیچی .... این دو تا جمله چندین بار بین من و اون ردوبدل شده ولی هیچ وقت نفهمیدم اون چیزهایی که شکست چی بوده. اینجور مواقع بهترین جمله اینه که " فدای سرت، شکست که شکست. شکستنی باید بشکنه دیگه! " پیدا شدن سه عدد سوسک در منزل‌مون که خب تا حالا اصلاً سابقه هم نداشته عملاً زندگی‌مون رو تا آستانه انهلال پیش برده! پریشب تموم اون چیزهایی رو که توی فیلمهای جنگی دیده بودم و تموم آموزشهای نظامی که حین خدمت مقدس سربازی یادگرفته بودم رو بکار بستم تا تونستم اون سوسکها رو منهدم کنم. دو سه لیتر محلول سوسک‌کُش، قهرمان و پهلوان و دلاور و شیرافکن و چه میدونم انواع و اقسام مارکها و هر آنچه که این چند روز در و همسایه بهمون سفارش کردند رو گرفته و ریختیم توی سوراخ چاه توالت و مستراح و آشپزخونه و حموم دستشویی. همسر گرامی تهدید کرده یا جای اون توی این خونه است و یا جای سوسکها و همچنین گفته در صورت مشاهده تنها یک عدد سوسک دیگه، چمدونش رو جمع کرده و میره منزل پدرش. هر چی بهش میگم عزیزم، آخه توی پیدا شدن سوسکها نقش من چی میتونه باشه که حالا بخواهم مقصر اصلی این قضیه باشم، میگه من نمیدونم. اگه توی این خونه یه سوسک دیگه پیدا بشه من یه ثانیه هم تحمل نمیکنم و از این خونه میرم. ظهر جمعه است. دستم درد میکنه و اصلاً اعصاب و روان درست و حسابی ندارم. فقط من همینجور حیرون موندم که جداً بعضی وقتها زندگی آدمها به چه چیزهایی وابسته و مرتبط میشه.

حوصله کامپیوتر رو هم ندارم. شات‌دانش میکنم. فردا نمیرم سر کار. نمیرم که یعنی با این دردی که دارم نمیتونم که برم. دستم خیلی درد میکنه. فردا صبح میرم دکتر. فقط خدا کنه که نیاز به گچ نباشه که اصلاً حال و حوصله این یکی رو ندارم. صدای جارو برقی میاد و هی من اینور اونور رو نگاه میکنم. کاشکی فقط یه دونه سوسک دیگه پیدا میشد!

سه شنبه، ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۵

به همسر گرامی گفتم بجون مامانم اگه سرم رو ببری و با تموم گرونی سكه، مهرت رو همين فردا هم بذاری اجرا و قرار بشه بخاطر عدم توان پرداخت سكه‌ برم گوشه زندان بخوابم، ميرم ولی حاضر نيستم خر بشم و بيام فيلم هوو ساخته پرشكوه و جاودانه تاريخ سينما به كارگردانی داوودنژاد رو ببينم. من قسم خورده بودم كه ديگه فيلم‌های اين آلفرد هيچكاك و اعجوبه تاريخ سينما رو نبينم. حاضرم بريم سينمای سر لاله‌زار و فيلم دختر لر رو ببينم ولی اينی كه بيام و دوباره پای فيلم‌ داوودنژاد بشينم، حماقت كه چه عرض كنم خيانتی است به تموم جامعه بشری! اين آقا اگه تموم ستارگان هاليوود رو هم در اختيار داشته باشه نميتونه باهاشون يه فيلم باليودی و درجه 3 مثل شعله بسازه. يه سری چيزها بايد توی خون آدم باشه ولی انگاری مال بعضی‌ها اشتباهی يه جای ديگه‌شون رفته! زور الكی و فشار نابجا، همون دو زار آبرو رو هم بر باد ميده. آهای ملت، مسئولين، مدعوين، دست‌اندركاران، ايهالناس اين آقا اينكاره نيست. البته خب خوبيش اينه كه اين مملكت به درد هيچ كسی نخوره به درد اين آقا ميخوره چون اگه حساب كتابی بود و هر كسی سر جاش بود ايشون الان بايد ميرفت رشته عروسك‌گردانی و پانتوميم رو انتخاب ميكرد. هر چند با اين هوش و نبوغی و تراواشات ذهنی كه داره بعيد بدونم اونجا هم موفق بشه.

خوبی فيلم ازدواج به سبك ايرانی اينه كه موقع بيرون اومدن از سينما ديگه نمی‌شنوی كه خانمها، آقايون رو فحش خواهر مادر بدند و اينبار هيچ حرفی در رابطه با اينكه " جون به جون‌تون هم كنند شما مردها هيز هستين و همه‌تون سر و ته يه كرباسيد و شلوار كون‌تون كه دو تا بشه و ... " نمی‌شنويد. برعكس تموم فيلمهايی كه نياز به يه كمی تفكر و تعقل و تأمل داره اكثر خانمها مهربونتر از قبل شده و در همون راه‌رو و خروجی سينما می‌بينيد كه دستی از سر لطف و صفا و مهربانی به سر و گوش آقاشون ( حالا اين آقا ميتونه همسرشون باشه يا دوست پسرشون و يا استغفرالله از همون آقاهايی كه تنبون كونش دو تا شده! ) می‌كشند. اصلاً فكر كنم اگه خانمها به ديدن همين فيلم‌های راحت‌الحلقومی برن كه نياز به دقت و ريزبينی و نگاه چند بُعدی نداره و ميتونند با هر ديالوگی از ته دل قهقهه بزنند و هر جايی كه عروس و مراسم عروسی و داريه دنبكی و ختنه‌سورونی و حموم زايمونی می‌بينند دلشون غش و ضعف ميره خيلی بهتره، اينجوری مشكلات زناشويی و بگو و مگوهای خانوادگی و آمار طلاق هم خيلی كمتر ميشه. ازدواج به سبك ايرانی و ديدن سعيد كنگرانی بعد از سی‌سال، شايد قبل از هر چيز تمام ديالوگها و شخصيت‌های سريال دايی‌جان ناپئلون رو توی ذهن زنده ميكنه.

پی‌نوشت: نمايشگاه كتاب رفته بودم، دوباره رفتم، احتمالاً مجدداً خواهم رفت. كتاب خريده بودم، ديروز هم خريدم و احتمالاً باز هم ميخرم. توی اين آشفته بازار حالا چرا اين بلاگ‌رولينگ عَنتر خراب شده و نميشه پينگ كرد؟!

شنبه، ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۵

سعدی عَلی‌اَلرَحمِه كه الهی نور به قبرش بباره ميگه چو عضوی بدرد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار. با توجه به چنين فرمايش گهرباری و همچنين با در نظر گرفتن مديريت شهری بسيار چُست و چابكی كه سالهاست بر تهران حاكمه، برپايی نمايشگاه بين‌المللی كتاب، عملاً ريده به اين شهر دَراَندَشت! چه جوری؟! اينجوری كه نمايشگاه، ولنجك برپا شده ولی چون قراره دگر عضوها هم درگير باشند، ترافيكش تا سرپل امامزاده معصوم و چهارراه گلوبندك و تير دوقلو و عوارضی بهشت‌زهرا هم رسيده. اين شهر نه اينكه روزهای عاديش خيلی خلوت و آروم و رُمنس بود ديگه توی اين ده روز كه ميشه ديوونه‌خونه! ولی خب جداً كه برپايی هر ساله نمايشگاه كتاب توی ارديبهشت، زيبايی اين ماه رو چند برابر كرده و قاطی پاتی شدن بوی كاغذ و كتاب با خاك بارون خورده، آدم‌هايی رو كه يه كمی اهل دل باشند رو مست و ملنگ ميكنه. بهرحال ترافيك مشكل و معضل حل ‌نشدنی اين شهره بنابراين اينی كه اين روزها دو تا مسئول بيان و بواسطه برپايی نمايشگاه، ترافيكِ همه روزها و فصلهای تهران رو بخواهن ماست‌مالی و توجيه كنند يه جورايی بهونه است. ما هم كه گاو نيستيم بهرحال يه چيزهايی ميفهميم. بهرحال يه روز نمايشگاهه، يه روز برف، يه روز بارون، يه روز وارونگی، يه روز دَمر افتادن، يه روز قيف نيست، يه روز قير نيست، يه روز مسئولش نيست و ..... خلاصه كه اين شهر، كی روی خلوتی بخودش ديده كه حالا بخواهيم تموم درد و بلاهای تهرون رو دو دستی بزنيم توی سر نمايشگاه كتابِ بدبخت و بی‌زبون؟!

چهارشنبه نمايشگاه افتتاح و من صبح پنج‌شنبه ساعت ده صبح جلوی در نمايشگاه حی و حاضر بودم چون واسه آدم فرهنگی و با كلاس و اهل مطالعه و كتابی چون من! تاخير بيش از يك روز هيچ توجيه‌ای نمی‌تونست داشته باشه. همون دم در شمالی ديدن انواع و اقسام بولدزر و گريدر و تيلر و نفربَر برات يه علامت سوال بزرگ ايجاد ميشه كه اين همه آلات و ادوات اينجا چيكار ميكنه؟ انگاری كه اومدی نمايشگاه وسايل راهسازی. يه كم جلوتر با ديدن چادری كه روش نوشته اكيپ سد معبر شهرداری منطقه 3 معلوم ميشه كه اون وسايل از بهر چه كاری بوده است! اينی كه امسال ورودیهای نمايشگاه خلوت‌تر از قبل شده خيلی خوبه ولی بنظرم شهرداری ميتونست با هماهنگی با ستاد نيروهای مشترك و وزارت دفاع يه سری توپ و تانك و ضد هوايی و كاتيوشا هم بياره و در كنار اون بولدوزرها يه مانور راه بندازه. اگه اطرافِ پياده‌رو سيم خاردار و تلّه‌های انفجاری كاشته و مين‌گذاری هم ميشد كه ديگه خيلی بهتر و امن‌تر بود. حتی اگه چند تا هواپيما جنگی هم منطقه رو پوشش ميدادند كه ديگه نور علی‌نور بود و اينجوری ميشد آمادگی نيروهای مسلح رو به رخ همه كشورهای دوست و دشمن كشيد. بابا جون ديگه پخش و پلا كردن چهار نفر آدم بساطی كه شورت و كرست ميفروشند كه اينهمه وسيله زرهی و ادوات جنگی نميخواد. زمستون كه همه جا آفتابه ولنجك برف مياد شهرداری يه دونه از اين ماشين‌های شيك و پيكش رو واسه برف‌روبی نمياره اونوقت واسه جمع و جور كردن چهار تا بادكنك فروش و رَنده فروش و جوراب فروش، آماده‌باش هستند و مانور اجرا ميكنند.

خلاصه كه امسال بدون نصيب از ديدن اون شورت‌های رنگی قرمز و بنفش و فسفری شيش تا هزار تومن، وارد نمايشگاه شدم. هر چند تيپ و قيافه خانم‌ها نشون‌دهنده اينه كه همه‌شون مدرسه و دانشگاه رو پيچوندند و با مانتوهای بلند و مقعنه اومدند ولی خب بندرت هم ميشه ريخت و قيافه‌های خوشگل و فَشنی رو با اون مانتوهای كوتاه و چسبون كه دل و قلوه و دين و ايمون آدم رو با هم يكجا ميبره رو توی نمايشگاه ديد. پنداری مردم خودشون بدون خون و خونريزی تصميم گرفتند به لباس آدميت ملبس بشن. بنابراين حض بصری نمايشگاه نسبت به سالهای قبل كمتر و كم‌رنگتر شده!

نمايشگاهی كه در همون بدو ورود با ديدن اساتيد بزرگی چون ايشون و اوشون شروع بشه قطعاً بايد نمايشگاه خوبی باشه. هر چند يكی دو ساعت بعدش ديدن ريخت و قيافه بعضی‌ها همه اون حس‌های خوب صبح رو به يغما برد! اينان همه آنهايی بودند كه چندی پيش وبلاگ فرهنگی بنده رو درپيتی شمرده بودند!

من يه نظری دارم شايد از ديد بعضی‌هاتون خيلی مسخره باشه ولی اونرو ميگم تا روی دلم باقی نمونه و يهويی يه جای ديگه‌ام قلمبه نشه. من ميگم، مگه ما همه اون لباسهايی رو كه خريديم پوشيديم؟! چقدر ميوه خريديم و نخورديم، موند و خراب شد و ريختيم بيرون؟! چقدر گول ويترين و رنگ و لعابش رو خورديم؟! بنظرم خريدن كتاب ولو اينكه خونده هم نشه كار خيلی لذتبخشی هستش. اگه بخريم و بخونيم كه ديگه كعبه آمال ولی حالا اگه خريديم و وقت هم نكرديم كه بخونيم باز چيزی رو از دست نداديم. واسه من كه هميشه پروسه خريد خيلی لذتبخش‌تر از اون چيزی بوده كه نهايتاً دو زار گرونتر يا ارزونتر خريدم. توی جديدترين آمار ارائه شده، انگليسی‌ها با سرانه ساليانه 184 و آلمانی‌ها با 158 يورو كتابخون‌ترين ملّت اروپا شناخته شدند. نمی‌خواهيم ضرب و تقسيم كنيم و بگيم مثلاً 184 يورو ميشه 200 هزار تومن ولی اختصاص يه همچين رقمی واسه خود انگليسی‌ها هم پول كمی نيست. بهرحال خودمون ميدونيم در طول روز كجاها و چه پولهای الكی كه خرج عَطينها نمی‌كنيم ولی همينكه قراره دو تا كتاب بخريم عربده و فريادمون به هوا ميره كه وانفساااااا كشتند، بردند، خوردند، كتاب شده دو هزار تومن، من از كجا بيارم؟ پول ندارم. جون ندارم. كار ندارم. بدبختم. بيچاره‌ام و از همين حرفهای توجيه‌كننده كه ديگه ميدونيم همش چرت و پرته. اگه كتاب شده دو هزار تومن يه ساندويچ كوكتل پنير با نوشابه هم شده دو هزار و پونصد تومن. يه شال شده پونزده هزار تومن. يه شلوار جين سی‌و‌پنج هزار تومن. يه تی‌شرت ترك ساده بيست هزار تومن. شورت خوب هم بخواهی بخری اگه ايرانی باشه دو هزار و پونصد و اگه خارجی باشه دونه‌ای هشت نه هزار تومن بايد بديم اونوقت واسه خريد يه كتاب 250 صفحه‌ای، پرداخت دو هزار تومن ارتباط مستقيم پيدا ميكنه به همه حس‌های و نرونها و اعصاب و ارتعاشات بيخ گلومون!

بيشتر از هزار تا كتاب مديريتی خوندم ولی دريغ از يه ذره كار و درك مديريتی! هنوز دو تا دونه گوسفند رو نميتونم ببرم بچرونوم بنابراين ديدم بهتره كه يه مدتی بی‌خيال اين كتابهای سنگين و كلفتی كه لامصب يه دونه عكس رنگی هم نداره تا آدم ببينه، بشم و بسان گذشته و بخاطر تلطيف روح و كاهش خشونت يه كمی رمان و داستان بخونم. با گارد باز، عاشقيت در پاورقی، حكايت عشقی بی‌قاف بی‌شين بی‌نقطه، استخوان خوك و دستهای جذامی كتابهايی هستند كه خريدم. نشر چشمه از اون انتشاراتی‌هايی هست كه ميشه كتابهای خوبی توش پيدا كرد ولی تا بری جلو و چند تا كتاب پيدا كنی كلی به در و پيكرت ميمالند! چون تا پايان نمايشگاه دو سه بار ديگه ميرم بنابراين عجله نكرده و فعلاً به همين چند تا كتاب بسنده كردم خلاصه كه حتماً نمايشگاه يه سری بزنيد هر چند موقع خريد يه كمی ماتحت‌تون تحت فشارهای جانبی قرار بگيره!

چهارشنبه، ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۵

:: همچين حال و حوصله درست و حسابی نداشتم. هنوز هم ندارم. توی اين مدت اگه به كسی گفتم خوبم، همينجوری الكی يه زری زدم و عينهو سگ دروغ گفتم وگرنه راستش رو كه بخواهيد خوب نبودم. البته خب ماها خيلی خوب ميتونيم خودمون رو خر كنيم، اينبار هم شايد پريود فصلی بود. شايد كه نه، حتماً پريود فصلی بود! بهار، تابستون، پاييز، زمستون، توی همه اين ماه‌ها و روزها و هفته‌ها ميتونه پريود فصلی اتفاق بيفته. چهله تابستون يا شب يلدا فرقی نداره. يه چيزی باشه كه بهش آويزون بشيم و شال و كلاه و چتر و شورت و تنبون‌ و همه درد و بلاهامون رو بندازيم روش و يه جورايی قيم‌مون بشه كفايت ميكنه. اينجا و اينبار، پريود فصلی ميتونه اين نقش رو بخوبی اجرا كنه. هم اسمش شيك و دهن پُركنه و هم ميتونه يه جورايی قانع‌كننده باشه. انشالله كه گربه است، شده مرهم درد همه اون دردهای بی‌درمونی كه قراره يه روزی درمون بشه. اصولاً وقتی حوصله ندارم رُك‌تر از هر موقعی ميشم. وقتی قراره رك باشم اونوقت ديگه بابت حرفی كه زدم و چيزی كه نوشتم خيلی دو دو تا چهار تا نمی‌كنم. بی‌دليل و چرت و پرت حرف نميزنم ولی وقتی هم قرار شد رك و راست حرف بزنم اونوقت احتمالاً به پر قبای خيلی‌ها بر ميخوره. وقتی هم كه به پر قبای كسی بخوره ..... اصلاً ولش كن انشالله كه گربه است!

:: آدم فكر ميكنه اگه اين روزها بمونه خونه و كمتر از آب و هوا استفاده كنه به تموم جامعه بشری خيانت كرده. چراش رو نميدونم ولی يه حسی بهم ميگه الاغ، تهرانه و همين يكماه آب و هوای خوب و تميز. سانفراسيسكو نيست كه چهار فصل رو با آب و هوای معتدل بگذرونی. استفاده نكنی دو روز ديگه تابستون ميرسه و گرمای وحشتناك و عرقی كه از هر چاكت، چكه‌چكه ميچكه.

:: فكر كنم يازده ارديبهشت تنها روزی باشه كه وقتی دوستان بدون استفاده از واژه و پيش‌بند مهندس ما رو مورد خطاب قرار ميدهند اصلاً ناراحت نميشيم و اتفاقاً از اينكه لطف كرده و ما رو هم در راسته و گروه كارگران زحمتكش قرار ميدند خيلی هم خوشحال و خندون ميشيم. دوشنبه روز كارگر بود. همسر گرامی چون كارگر نبود رفت سر كار و بنده چون در صف كارگران قرار داشتم موندم خونه. احتمالاً در جريان هستيد وقتی تك و تنها خونه باشم چی پيش مياد؟! پرده‌ها كيپ و كيپ و اطاق عينهو قبرستون سياه و ظلمات و تا لنگ ظهر خواب و بعدش هم بدون خوردن صبحونه، ديدن فيلم و خوندن مجله و اينترنت و قهوه و چاغاله بادوم و ميوه و آجيل و نهاری كه همانند صبحونه هيچ وقت خورده نميشه و خونه‌ای كه ساعت شيش بعدازظهر عينهو مناطق صعب‌العبور جنگی شده و ..... فقط بديش اينه كه دوباره از فردا باز ميشی همون آقای مهندس و باری كه ميذارن رو كولت و يه سيخونك دراز كه ميزنند به پهلوهات و هين.

:: شايد تنها دلخوشی خيلی‌ها توی اين روزهای بهاری فقط نمايشگاه كتاب باشه و ايضاً!

:: و اما ممنون از همه دوستانی كه فكر می‌كنند من حقوق‌بگير و ميرزا بنويس پدر گرامی‌شون هستم و اين وظيفه رو دارم كه هر روز هر روز واسه دل اونها بنويسم تا بخونند و بخندند و خوش خوشانشون بشه. حالا هی من هيچی نميگم و حياء می‌كنم ولی انصافاً بعضی‌هاتون خيلی پُررو تشريف داريد. وقتی حرف حاليتون نيست و هی مياييد و ميگيد آپ كن، آپ كن آدم مجبور ميشه يه مطلب تخمی مثل امروز بنويسه!