گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
حالا اگه توی خونه خودمون هم نباشه ولی توی خيلی از خونههای يه كمی قديمیتر، عكسهايی رو از مشهد و گنبد و بارگاه و ضريح امام رضا ديديم كه مثلاً بابا بزرگه و مامان بزرگه در حاليكه خيلی جوون بودند، يه دستشون رو به اون پنجرههای فولادی ضريح گرفتند و يه سری بچه قد و نيمقد هم دو و برشون هستند كه اگه خوب دقت كنيم، عمه و عمو و بابا و يا خاله و دايی و مامانمون رو اون وسطها كشف میكنيم. همهشون هم خيلی جدی و رسمی و شَقورَق واستادند و اين شده يه عكس تمام قد خونوادگی از داخل حرم امام رضا كه سالهاست قاب گرفته و لب طاقچه قرار داده شده. من كه هميشه با ديدن اون عكسها پيش خودم میگفتم بابا دمش گرم، انگاری بابا بزرگمون اون موقعها واسه خودش كسی بوده و بروبيايی داشته كه اينجوری حرم رو براش قـُرُق كرده بودند!
الان ديگه تقريباً همهمون يه همچين عكسهايی داريم حالا شايد وقتی ميريم مشهد ديگه نريم توی اون عكاسی و آتليهها و با اون ژستهای آبدوغ خياری كنار فومهای ضريح، عكس بندازيم ولی كدوم يكی از ماها پامون رو از اين مملكت گذاشتيم بيرون و توی يه سری جاهای خاص عكس ننداختيم؟! كسی هست پاريس رفته باشه كنار برج ايفل عكس نداشته باشه؟! كسی هست دبی رفته باشه توی سيتیسنتر و پاساژها و لابی هتل و پارك آبی عكس نداشته باشه؟! كسی هست هند رفته باشه و با مار و ميمون و فيل و اسب و الاغ، عكس ننداخته باشه؟! كسی هست آنتاليا رفته باشه و اندازه تموم موهای سرش، از آدمهای كنار ساحل و استخر و سونا و جكوزی عكس ننداخته باشه؟!
در راستای تكريم به ارباب رجوع و شفاف سازی و اطلاعرسانی صحيح از كانالهای كولر ( ببخشيد كانالهای رسمی! ) تصميم گرفتم برای اولين بار در رابطه با خودم افشاگری كرده و يكی از عكسهام رو بذارم توی وبلاگم! معمولاً همه ماهايی كه با دلار 915 تومن و يورو 1200 تومن و پوند 1700 تومن پامون رو از اين مملكت عزيز و گرامی و پارهتن و جگرگوشهمون ميذاريم بيرون بخاطر اينكه بهرحال پزی داده باشيم و چسی اومده باشيم و بعداً كه هی دلارها رو به تومن تبديل میكنيم، سكته نكرده و مسافرت كوفتمون نشه، ميريم واميستيم بغل يه سری چيزهايی كه توی ايران وجود نداره و چند تا عكس ميندازيم تا وقتی نشون فك و فاميل و دوست و رفيق ميديم يه كمی بَهبَه و چَهچَه كنند و اين تعاريف مرهمی باشه به اون دل و باسن زخم خوردهمون! معمولاً نشستن يه دسته كبوتر توی پياهرو، پارك و اماكن عمومی توی مملكتمون، جوری كه كسی كار به كارشون نداشته باشه از اون چيزهای نادر و ناياب و نشدنی هستش! اكثر كسانی كه خارج رفتند بخاطر اينكه نشون بدند اون چيزی رو كه شما میبينيد در ديار فرنگ ثبت شده و در واقع حكم امضاء رو داشته باشه در كنار يه سری كبوتر عكس دارند. البته عكسهای اينچنينی در كنار كبوترهای ولوو شده، عمدتاً شامل حال اونايی ميشه كه به اروپا مسافرت كردند، مثل من! ( خواهش میكنم. فدای شما بشم. خوبی از خودتون ) چون ظاهراً توی كشورهای دوست و همسايه عربیمون هم، جماعت همانند مردم سلحشور ايرانی قسم خوردند اگه كبوتری به سه متری زمين نزديك شد، همونجور خشكخشك و سرپا ترتيبشون رو بدند! بنابراين شما توی اونجا هم كبوتری رو نمیبينيد كه جرأت زمين نشستن كرده باشه. خدا وكيلی شما كجای ايران سراغ داريد يه دسته كبوتر بياد رو زمين بشينه و اونوقت مرد و زن و پير و جوون دنبالشون نكنه؟! يا با سنگ و روزنامه و دمپايی و گوجهسبز ميزنيم توی سر و كله اون زبونبستهها، يا اگه نزديكمون باشه شوتشون میكنيم و يا يهويی میبينی كه يه سری بچه تُخس اونها رو زدند زير بغلشون و حالا ندو كی بدو، دارند ميرند سمت خونه كه كبوترها رو به سيخ بكشند و جوجهكباب درست كنند بخورند! بنابراين هر جايی ديدين كه چند تا كبوتر مثل بچه آدم، آروم و ساكت روی زمين نشستند شك نكنيد و مطمئن باشيد كه اونجا ايران نيست!

تركيه، بلوار آتاترك آنكارا
بهرحال همونجور كه گفتم تصميم گرفتم برای اولين بار رخنمايی كرده و تصوير و سيمای منّور خودم رو عرضه نمايم ( بزن اون دست قشنگه رو ) اينكار چند حُسن داره ...
يكی اينكه شما متوجه ميشيد كه من چقدر خوشتيپ و خوشهيكل هستم. دوم اينكه، قطعاً هميشه براتون جای سوال بوده كه اين نكبت ( يعنی من! ) چه ريختی هست و شايد يه چيز عجيب غريبی از من توی ذهنتون ساخته بوديد ولی با ديدن اين عكس انحراف از معيارتون كمتر ميشه و بهرحال متوجه ميشيد كه من چقدر خوشتيپ و خوشهيكل هستم. سوم اينكه بهرحال منهم پُزی میدم و میگم آره بابا ما هم مسافرتهامون هميشه تا چالوس و مرزنآباد و علیآباد كتول نیستش و سابقه هواپيما نشستن هم داريم. چهارم اينكه شما متوجه ميشيد كه من چقدر خوشتيپ و خوشهيكل هستم. پنجم اينكه بواسطه اندازه و سايز كردن همين يه دونه عكس جوری كه كيفيتش هم بد نشه مجبور شدم يه كمی با اين نرمافزارهای ژيگولی ور برم و چند تا نكته رو هم ياد گرفتم، چون سايز اصلی عكس خيلی بزرگتر بود و ميشد بعنوان تابلو فرش قابش كرد و زد به ديوار! ( دوستانی كه نياز به سايز اصلی دارند ميتونند ايميل بزنند و تا دو روز فرصت دارند كه درخواستشون رو بصورت كتبی بفرستند ) شيشم اينكه شما متوجه ميشيد كه من چقدر خوشتيپ و خوشهيكل هستم. ( اين رو فكر كنم قبلاً يكبار ديگه هم گفته بودم ) هفتم اينكه در صورت استقبال شما، عكسهای ساحلی خليج هميشه فارس البته از اون سرش كه منتهی ميشه به دبی كه خب من خودم اصلاً توی اون عكسها نيستم چون عكاسش بودم و همش از نواميس لخت و عور اروپايی كه داشتند شنا ميكردند و يا آفتاب میگرفتند، شكار كردم رو بزودی در اين مكان الصاق میكنم!
400-500 جلد كتاب توی خونه داشته باشی جايی كار كنی كه دور و برت حدود 4000 جلد كتاب باشه اونوقت چند ماهی دست به كتاب نزده نباشی و چيزی نخونده باشی، جداً كه شرمآوره! يه سری كتاب دارم كه تا الان حكم كاغذ ديواریهای رنگی و چس و فسهای روشنفكر مأبانه رو بازی كرده. از اين كتابهای گـُنده و كـَت و كلفت كه آبروی آدم رو جلوی فك و فاميل و دوست و رفيق ميخره. از آبياری گلهای آپارتمانی گرفته تا قيام مشروطه و سفر به جنگهای آمازون و داستانهای عاشقونه ر.اعتمادی و پليسی پرويز قاضی سعيد و طنزهای عزيز نسين گرفته تا تئوری و فرضيههای مديريتی نوين. بعضی وقتها يه سری از اين آدمهايی كه ميان خونه، بعد از خوردن يه چايی و يه خيار قلمی و چهار تا دونه تخمه با آدم داداش ميشن و به بهونه خواب رفتن و گزگز كردن پاشون، از روی مبل بلند شده و توی خونه دوری ميزنند و طی طريقی میكنند. دستها رو ميزنند به پشت و قدمهای بلند و شمرده و از اين سر پذيرايی به اون سر و غفلت كنی میبينی به همه اطاقها و سوراخ سنبهها سرك كشيدند. خب اينجور مواقع هم كه معمولاً ما ايرانيها وقتی شكممون سيره، يهويی ميشيم كارشناس و خبره در امور همه چيز! يه سری در رابطه با يخچال فريزر، يه سری در رابطه با پنجره و منظره و چشماندازش، يه سری در رابطه با كاشی و سراميك توالت دستشويی، اون پُرروترها در رابطه با كل نقشه و پلان ساختمون و يه سری هم در رابطه با دو قفسه كتابی كه ماشالله قدشون از من هم بلندتر شده اظهار نظر میكنند. اونوقت تو بايد از جنس كاشی و كابينت و مارك يخچال و كاركرد لباسشويی و متراژ و زيربنای آپارتمان و حد و حدود قيمت زمين و اجاره خونههای منطقه بگی. طرف اگه كتابخون نباشه ظرف ده دقيقه خسته ميشه و به همين بسنده ميكنه و با يه چرخش 180 درجهايی دوباره برميگرده به سمت و سوی ميوهها و بیرحم چنان آتشی بپا ميكنه و خواهر مادر ميوهها رو سرويس ميكنه كه انگاری به انبار دشمن شبيخون زده ولی اگه كتابخونه باشه معمولاً قضيهاش فرق داره. بیخيال ميزبان و ميهمان و چايی و ميوه، جلوی قفسه كتابها واميسته و هی كتابها رو ورانداز ميكنه و يه كم كه يخش آب شد كتابها رو برميداره و ورقی ميزنه و شروع به خوندن ميكنه.
هميشه آدمهايی كه جلوی كتاب و بساط كتابفروشی و قفسههای كتابخونه اختيار از كف داده و مات و مبهوت محو تماشا شدند رو دوست داشتم. ولی خب بدبختی اونجايی كه بعد از نيم ساعت كه تو ديگه طرف رو ولش كردی بحال خودش كه توی اون اطاق با كتابها حالی كنه، يهويی 4-5 تا كتاب ميزنه زير بغلش و مياد توی پذيرايی و ميگه، كيوان جون پس من با اجازهات اين چند تا كتاب رو با خودم میبرم كه بخونم. بابا دمت گرم تو اين همه كتاب داشتی و چيزی نمیگفتی؟! اتفاقاً يه سریهای ديگه هم هست كه خيلی وقته دنبالشون میگشتم ولی گير نياورده بودم تا اينكه الان توی كتابخونهات ديدم. اينها رو كه بخونم ميام و اون چند تای ديگه رو هم میبرم! و تو ميمونی تو رودربايستی كه نه بابا اين چه حرفيه، راحت باش و هر كدوم رو كه دوست داری وردار و توی دلت خداخدا ميكنی كه يارو يهويی خر نشه اين تعارفت رو قبول كنه و يواشكی زير لب ميگی اگه تخم داری برگرد و برو سمت كتابها! جونم رو بگير ولی كتابهام رو نگير. يعنی در واقع اگه ميخواهی كتاب بگيری، بگير ولی خير امواتت نبری و ديگه يادت بره و برشون نگردونی.
چون خيلی وقت بود از كتاب خوندن دور بودم بخاطر بر طرف نمودن تموم اون حسهای بد ناشی از دوری كتاب دارم همزمان دو تا كتاب رو با هم میخونم. رازهای تبليغات و سيستم توليد تويوتا. هر دو از كتابهای بسيار خوب و مفيد و جالب هستند ولی خب به درد كسانی ميخوره كه توی اون فضاهای خاص مربوط به كتاب قرار گرفته باشند بنابراين شايد خوندنش برای بعضیها كسلكننده باشه. رازهای تبليغات از جمله كتابهايی كه خوندنش به آدمهايی كه در زمينه تبليغات ( مثل مديران روابط عمومی ) فعاليت میكنند، توصيه ميشه. وقتی آدم كتاب رو ميخونه تازه به رمز و رموز و شكل و شمايل تبليغات پی ميبره و اينجاست كه آدم متوجه ميشه كه چرا تقريباً از تمام آگهیهای مزخرف صدا سيما اينقدر بدش مياد و چرا اينگونه تبليغات بجای اثر مثبت، اثر سوء و منفی ميذاره. نمونههاش فت و فراوونه. تبليغ محصولات تبّرك با اون تيزر مسخره كه هی زنه ميگه حميدددددد!
و اما سيستم توليد تويوتا از اون دسته كتابهايی كه همه اونهايی كه با فضاهای صنعتی و توليدی آشنا هستند و يه كمی ديد مديريتی دارند خوندنش براشون مفيد و موثره. اين كتاب از زبون مدير توليد تويوتا و كسی كه بيشترين سهم رو در رسيدن شركت تويوتا به جايگاه كنونيش در جهان رو داشته، نوشته شده و نشون ميده چه جوری يه شركتی كه در زمينه نساجی فعاليت ميكنه بعد از جنگ جهانی دوم ميتونه ظرف چند سال خودش رو يكی از قطبهای بزرگ خوردوسازی دنيا كنه. برای خوندن كتاب حتماً قرار نيست خودرو توليد كنيم چون ما كه خودمون هيچ، نوه و نتيجه و نديده و نيبرهمون هم نميتونه تويوتا توليد كنه ولی اگه به امر توليد ناب و كانبان و سيستمهای توليد علاقه داريد حتماً كتاب رو بخونيد. اين كتاب نشون ميده چه جوری ميشه فعل خواستن رو به بهترين شكل ممكن صرف كرد. شايد هم بد نباشه كه بدونيد در سال 1937 كمپانی تويوتا توسط تويودا كیئیچیرو بنياد گذاشته شد. كیئیچیرو، پسر تويودا ساكیچی مخترع دستگاه پارچهبافی خودكار و بنيانگذار كارخانه نساجی تويودا و كارخانه سازنده دستگاه پارچهبافی تويودا بود. نام خانوادگی تويودا به معنای برنجزار متروك است. بدلايل بازاريابانه، آنها نام كارخانه خودروسازی خود را " تويوتا " گذاشتند كه در ژاپنی معنای خاصی نداره.
آخر هفته خوبی بود. بواسطه مسافرت همسر گرامی دو سه روزی تنها بودم. تنهايی رو دوست دارم. نه اينكه فقط دوست داشته باشم بلكه يه جورايی عاشق تنهايی هستم. خيلی مواقع به حال رابينسون كروزو غبطه خوردم! عجب حالی ميده آدم تك و تنها توی يه جزيره زندگی كنه. خيلی خوبه كه آدم هرزگاهی تنها باشه. فكر كنم هر چند وقت يكبار آدم به گذروندن يه همچين روزهايی احتياج داشته باشه. فقط بديش اينه كه اينجور مواقع تموم آدمهای دور و بريت خيلی مهربون ميشن و توقع دارند توی اين مدت حتماً سری هم به اونها بزنی. پنجشنبه عين بچه آدم تا عصری سر كار بودم ولی تموم دوست و رفقهای مجرد و متاهل اين پونزده سال اخير تماس گرفتند و گفتند كه حتماً شب برم پيششون. به شهرام گفتم قول دادم برم پيش آرش و به آرش گفتم قول دادم شام برم پيش شهرام. به الناز گفتم قراره برم پيش مريم و به مريم گفتم شام با الناز ميريم بيرون. نه بابا، شانس كجا بود؟! اگه اينها بیكس و كار بودند و دعوتم میكردند كه اصلاً ذرهای درنگ هم نمیكردم. از بدشانسی و بدبختی من، الناز و مريم زن شهرام و آرش هستند. البته پنجشنبه تولد هم دعوت بودم. میخواستم تولد رو هم بپيچونم ولی ديدم از ده روز قبل بهم گفتند و اگه نرم خيلی بد ميشه بعدش هم كار خاصی كه نداشتم اگر هم نميرفتم میخواستم تك و تنها بشينم گوشه خونه و باز دو كيلو آجيل رو بخورم. باز اونجا حداقل میتونستم يه كمی كيك و ميوه و يه وعده شام گرم هم بخورم!
خلاصه از سر كار اومدم و با سلام و صلوات آقا دايی رو هم كشيدم و دوشی گرفتم و رفتم تولد. جاتون خالی چه تولدی هم بود. شمع و گل و كيك و يه سری عرقيات گياهی و مهمتر از همه بيشتر از بيست تا دختر و پسر خوشگل و مامانی كه همش وسط مجلس داشتند قر ميدادند و جيغهای بنفش میكشيدند و در آخر هم چه كردند اين دختران و پسران با اعصاب و روان داشته و نداشته من! قبل از تولد هر چی به مامان بابای بچه متولد شده گفتم، جون مادرتون من رو بیخيال بشين و اجازه بدين من نيام ولی بخرجشون نرفت كه نرفت. گفتند چون خانمت نيست ديگه حتماً حتماً بايد بيايی. درست نيست كه تك و تنها بمونی خونه! هر چه قسم خوردم كه والله بخدا تا روزنامههای ايران و همشهری و شرق و اعتماد ملی و ايران ورزشی و خبر ورزشی رو بخونم 5-6 ساعت گذشته بخرجشون نرفت كه نرفت. زنمون بهمون شك نداره اونوقت اينها ميگن لازم نكرده خونه خودم تنها باشم. آدم يه وقتهايی گير چه آدمهای زبون نفهمی ميوفته. حالا ديگه حساب كنيد منی كه از ريخت و قيافه هر چی بچه است متنفرم و يكیشون هم ميتونه من رو تا مرز جنون سوق بده از ساعت هشت تا يكونيم نصفه شب، عرعر و داد و بيداد و بالا پايين پريدن و مشت و لگد و چنگول كشيدن و بادكنك تركوندن بيست تا بچه، 3-4 ساله رو چه جوری تحمل كردم؟! آره بابا نه پس فكر كردين ما شانس داريم كه شب جمعهای پارتی دعوتمون كنند؟! به باباش ميگم، آخه ميمون، من نميدونم چه نقطه مشتركی با اين كره خر تو دارم كه الان بايد وسط مجلس و لابهلای اين همه بچه، براشون عمو زنجيرباف و نخود و كشيمش وردار و بيار رو بخونم؟! مامان بچهها هم كه ديگه تقريباً همهشون آشنا بودند بنابراين مجبور بودی به اونها هم به چشم خواهر مادری نگاه كنی و خلاصه تموم انگيزههای رفتن به تولد، همون خوردن ميوهها و كيك و عرق بيد مشكی بود كه پنداری برای دلدرد من خيلی هم مفيد بود! ساعت يك و نيم نصفه شب به صاحبخونه ميگم خب اگه اجازه بدين و شكتون به يقين تبديل شده الان ديگه من برم خونه و كپ مرگم رو بذارم. اگر هم ندارين كه زنگ بزنيد كلانتری يه مأمور بياد و تا صبح دم در خونه كشيك من رو بده. چون قطعاً اين موقع اگه قرار باشه كسی رو هم از توی خيابون سوار كنم، سوپورهای محترم مناطق 2، 5 و 1 شهرداری تهران هستند!
آی حالی ميده كه بدون سر و صدا و زنگ ساعت، پردهها رو بكشی و كيپ هم كنی و اطاق رو عينهو قبرستون، تاريكِ تاريك كنی و جمعه تا لنگ ظهر بخوابی. آی ميچسبه، آی میچسبه. فقط بديش اينه، حالا كه بيدار شدی نه حوصله درست كردن صبحونه داری و نه ديگه هيچ كدوم از اون 259 نفری كه ديروز باهات تماس گرفته بودند بهت زنگ ميزنند كه پاشی نهار بری پيششون. پنداری همه، احساساتشون واسه شام ورقلمبيده ميشه و شبها خاطرخواه آدم ميشن! هر چند من كه عاشق تنهايی هستم. يه قهوه و يه كتاب و روزنامه و مجله و فيلم و اينترنت و ... ساعت چهار بعدازظهر، مادرت زنگ ميزنه و ميگه بچه اصلاً معلوم هست تو كجايی؟! چرا تنها موندی توی خونه؟! پاشو بيا كه مُرديم از گرسنگی، هنوز به هوای تو نهار نخورديم ... بابا، باز هم مرام و معرفت مامانمون!
دوستی از راه دور پيغامی فرستاده و گفته به كيوان بگوييد كه خيلی بیمعرفت است. دوست عزيز، پيامتان را شنيدم. اگر فقط همين تك جمله بود كه راوی بدون كم و كاست، آنرا بيان كرد و اگر مزيّن به كلامی ديگر و فحش و ناسزايی بود، بدان كه آن بنده خدا از امانتی كه نزدش بوده فقط همين تكه را ارائه نموده است. بهرحال از لطف شما هم ممنون كه بیمعرفتی را نيز به القاب عريض و طويل قبلیمان اضافه كردی.
امروز صبح تا موقعيكه خيابون خلوت بود اعصاب و روانم هم آروم بود ولی بمحض اينكه وارد اتوبان شدم دقيقاً انگار كه وارد جنگل آمازون شدم. اوضاع و احوال رانندگی توی تهرون و تمام ايرون يه جوريه كه واسه اينكه كم نياری و بتونی حركت كنی و به مقصد برسی بايد يهويی تغيير موضع و تغيير ماهيت بدی! بايد رخت و لباس اتو كشيده و مرام و مسلك جنتلمنمأبانه و همه اون درسها و پندها و اندرزها ومدارك و سرتیفيكيتها رو بذاری توی داشبورد و تارزان و شِزم بشی و لخت و عور نعره كنان بری تو دل اين ماشينهايی كه يابو در جوار اينگونه رانندهها، سناتور هفتخاجه. بواسطه حرف ننه بزرگ پيرت كه صبح اول صبحی نبايد خون خودت رو كثيف كنی اولی و دومی و سومی و دهمی و يازدهمی رو طاقت مياری و خودت رو ميزنی به خريت تا خون +Aتت، كثيف نشه. الكی حواس خودت رو پرت و پلا میكنی و ضبط رو روشن و همراه خوانندهای كه ماشالله اين روزها خيلی هم زياد شدند و انگار كه همه هم با مامانشون مشكل دارند و باهاشون قهراند، تو هم ميخونی و هی به اين و اون لبخند ميزنی تا خونت همونجور تميز و شفاف باقی بمونه.
تويی كه توی اين جامعه ناسالم و بَلبشو كه آدم حتی به دستش هم نميتونه اعتماد كنه! تونستی تا حالا سالم بمونی و از بغل تير و تركشهای HIV و ايدز و هپتاتيت و وبا و طاعون و مالاريا و نقرس و اوريون و سرخك و سرخچه و آبله و ديفتری و كزاز جون سالم به در ببری حالا خيلی حيفه كه بواسطه ناراحت شدن صبحگاهی خونت رو كثيف كنی. در همين تفكرات خونین غوطهوری كه يهويی ماشين دوازدهمی، بدون اينكه راهنما بزنه عينهو گاوهای مناطق سرسبز شمالی سرش رو ميندازه پايين و عينهو الاغ میپيچه جلوت. اينجاست كه ديگه طاقت نمياری و خونش مباح و فحش حلال و بیتوجه به نصيحت پير خانواده و تموم اون آزمايشها و راديولوژیها و سیتی اسكنها، چنان فحش خواهر مادر كشداری كه برخی از كلماتش هموزن و همآهنگ قهوه است، نثار همشيره و مادر راننده جلويی ميكنی كه خودت هم از گردهمآيی اين همه فحشهای ناموسی در يكجا متعجب باقی ميمونی. انگار كه در صدم ثانيهايی اون قسمت مغزت كه مربوط به موارد مستهجن و امور قبيحه است فعال و تمامی آنچه رو كه در اين يك ربع قرن اخير ديدی و شنيدی به يكباره تقديم راننده دوازدهمی ميكنی! گرچه، لحظاتی بعد عذاب وجدان ميگيری و دلت آشوب ميشه و بخاطر اينكه باز هم تبعيض قائل شدی و بين خانمها و آقايون فرق گذاشتی و باز فقط عوامل مونث رو به باد فنا گرفتی ناراحت شده و دوباره سرت رو از شيشه ماشين ميكنی بيرون و به همون راننده محترم كه حالا ديگه يه كمی هم دور شده ولی داره بـِروبـِر نگاهت ميكنه يه فحش كاملاً اسپيشيال كه فقط ميتونه مختص آقايون باشه ميدی و از همين فاصله با سر و كله و دست و كتف و آرنجی كه از مفصل هی باز و بسته ميشه يه سری علائم كاملاً استاندارد حواله ميكنی و آنگاه بدون در نظر گرفتن جنسيت و فيزيولوژی و اندامشناسی و تعداد كروموزهای X و Y و مباحث خاص فمينيستی و مردسالارانه، اينبار با صدای بلند و چون پنجشنبه است حتماً صوابش هم بيشتره، ميرينی به ارواح كليه بستگان سببی و نسبی، زندهگان و مردهگان، خـُلد آشيانان و جنت مكانان و اسيران خاكِ راننده دوازدهمی تا شايد اينجوری يه كمی از كثيفی خونت كاسته بشه!
اصلاً فكر نمیكردم خوردن نيمكيلو چاغاله بادومی كه ديگه يه كمی هم از نوبرونَهاش گذشته و اگه يارو يكهفته ديگه هم صبر ميكرد و دندون رو جيگر میگذاشت احتمالاً میتونست برامون بادوم بچينه و بصورت آجيل توی مغازه تواضع عرضه كنه بقراره هر كيلو چاغاله سه هزار تومن، اينچنين دل و روده آدمی رو دگرگون و منقلب ميكنه! پنداری سرديم كرده. يعنی من كه اصلاً هيچ وقت فلسفه سردی و گرمی خوردنيها رو نفهميدم ولی با اين دلپيچه و دلتون نخواد اسهالی كه الان گرفتم گويا اين قديمیها همچين بد و بيراه هم نمیگفتند. انگار كه ما وظيفه داريم، بر حسب شكستن سنتهای غلط هر چی رو كه آدمهای بالاتر از پنجاه سال بهمون ميگن، برعكسش رو انجام بديم. حالا شايد اون بندهخداها يه جاهايی يه گيرهای سنتی و مذهبی و اجتماعی و فرهنگی داشته باشند ولی ديگه اينجوری هم نيست كه هيچی حاليشون نباشه و هر چی ميگن اشتباه محض باشه. يارو استاد دانشگاهه و فوق تخصص داره و واسه يه قوم نسخه تجويز ميكنه ولی چون بابامونه و بغل موهاش يه كمی فلفل نمكی شده و كرواتهای قديميش يه كمی پهنتر از اين كروات ژيگولیهای جديده، هيچ كدوم از حرفهاش رو قبول نداريم. انگاری كه ما دوست داريم همه چیزها رو خودمون با سعی و خطاء تجربه كنيم و هميشه وظيفه داريم كه گوش به حرف هيچ بزرگتری نديم و برای تموم حرفهای درست و غلطشون يه شيشكی ببنديم. آخه يكی نيست بگه كاردخورده وقتی بهت ميگن نبايد اينهمه چاغاله بخوری خب راست ميگن ديگه. گاو باشه دلپيچه ميگيره. ميشينی جلوی اين مانيتور صاحبمرده و هی با اين و اون چت ميكنی و الكی واسه ملّت خالی میبندی و ظرف يه ربع، نيم كيلو چاغاله بادوم، بالقوه بادوم رو ميخوری و وقتی هم بهت ميگن يه چایی نبات بخور تا دل درد نگيری ميگی، مرسی من چايی ميل ندارم قهوه میخورم! خاك توی اون سرت با اين كلاس گذاشتنت.ميمردی جلوی اون شكم صاحب مردهات رو بگيری كه الان اينجوری دولا دولا و بدو بدو توی مسير توالت _ كاناپه نمونده باشی؟!
:: وقتی كه من ميگم اين جماعت همين روزمرهگيهايی رو كه مربوط به دل و كمر و ناخن و كوچه و خيابون و لنگ و پاچه و ترافيك و ماست و دوغ و عطسه و آروغ رو كه خيلی جاها ميشه انگ مزخرف نويسی بهش چسبوند رو دوست دارند اونوقت شماها ميگيد نه! در رابطه با متن قبلی اون جاهايی كه مربوط به خودم بود رو بهتون حق ميدم چيزی ازش سر درنياورده باشيد چون اصلاً خودم هم نفهميدم قضيه چی بوده و چی نوشتم! ولی لابهلاش يه چيزهایی از مرحوم سهراب سپهری خدابيامرز كه نوشته بودم. ميگيم مال من سنگين بود و دركش سخت و نتونستيد بخوبی حسش كنيد، ديگه مال سهراب كه سبك و راحتالحلقوم و شهره خاص و عام هستش، حداقل يه چيزی در رابطه با شعرهای اون مینوشتيد. حالا ببينيد اگه همين جماعت دوستداشتنی كه ماشالله همه هم دكتر مهندس و دارای تحصيلات آكادميك هستند در رابطه با همين مطلب چاغاله بادوم و دل دردهای شبونه من سه برابر مطلب قبلی نظر ندادند. اين خط اينهم نشون!
ميدونی ... البته فكر كنم تو ميدونی ولی شايد من ندونم. يعنی حقيقت رو كه بخواهی من هم ميدونم ولی نميدونم چه جوری بايد شروع كنم. شايد مشكل هميشه توی همين واژه شروع بوده. اين داشتن شهامتِ شروع، كم چيزی نيست توی دنيايی كه همه مخفی كردند همه اصل و اساس و غريزه و طينت و نياز جسم و روح و روانشون و فاكتور گرفتن تموم اون حسهای پنجگانه رو و پشتپا زدند به تموم اون تپشها و ضريانها و لرزشها و خودشون رو تافته جدا بافته ديدند و بیحس و انديشه فقط دم از آدمی زدند و دلشان به حال بشريت سوخت در حاليكه نه فهميدند بشر چيه و نه آدمی و نه اون حس و حال و تپشهای وقت بلوغ و غيربلوغ. وقتی که کسی نتونست بفهمه و حس كنه و فقط موعظه کرد و نصیحت، حالا دیگه براش خیلی فرق نمیکنه طرفش راهبه است یا فاحشه. پس اصلاً ولش کن و بگذريم. بگذریم و بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم!
يه چيزهايی يه جور حس، يه جور لمس، يه جور خلاءست كه نميشه ازش حرف زد. بايد توی اون شرايط قرار بگيری تا بتونی حسش كنی، لمسش كنی، خلاء بود و نبودش رو مزمزه كنی. يكسال بزرگتر، سه سال كوچيكتر، هشت سال بزرگتر، چهار سال كوچيكتر يه جور بهونه است. همه اون عدد و رقمهای توی شناسنامه يه جور بهونه است. تهران، شيراز، پاريس، لندن، تورنتو، هامبورگ، فرانکفورت، اصفهان، مشهد، كلن و ميلان يه جور بهونه است. مايل و فرسخ و كيلومتر يه جور بهونه است. همه اون قراردادهای اجتماعی دور و برمون يه جور بهونه است. همه اون خط و خطوط سبز و زرد و سفيد و قرمز يه جور بهونه است. تو خوبی من بدم يه جور بهونه است. آدم خيلی وقتها دوست داره اون چيزهايی رو كه بهش علاقه داره بارها و بارها بشنوه. اين چندين و چند بار شنيدن و خيلی جاها خودت رو به خريت و نشنيدن زدن يه جور بهونه است. من كجا و شما كجا، يه جور بهونه است. شما استادی و من شاگرد، يه جور بهونه است... با تو نيستم هااا، اينها رو دارم بخودم ميگم. اصلاً همينكه اينها رو هم بخودم ميگم يه جور بهونه است. توی اون خلاء، استاد و شاگرد، سوپور و دكتر، مهندس و پروفسور ول معطلند. خلاء ديگه پُست و سِمَت و سن و سال و قد و بالا و طول و عرض جسمی و جغرافيايی نميشناسه. هر چی داری بايد بـِكنی و بذاری پشت در و اگه جرأت كردی لخت و عور بشی، اگه جرأت كردی خودِ خودت باشی، اگه جرأت كردی دل به دريا بزنی اون موقع ديگه ميتونی صاف باشی، ميتونی زلال باشی. اونجاست كه ديگه ميتونی شب يه دهكده رو وزن كنی، خواب يك آهو رو. گرمی لانه لكلك رو ادراك كنی. ولی خب اون خلاء هنوز هست. اصلاً همينكه ميگیم خلاء، اينهم خودش يه بهونــ .... نه منصف باش، اين ديگه بهونه نيست! اين ديگه هست. اين يكی هست و وجود داره و نميشه منكرش شد. درسته كه خلاء است ولی وجودش ملموستر از هر وجوديه. نميشه حوالهاش داد به پشت كوههای قاف و ناكجاآباد. نمیشه فراموشش کرد و مثل یه مُشت رخت و لباس چرک، انداختش توی صندوقخونه بیبی جون. حالا اينی كه يكی پيدا ميشه و توی سكوت فرياد ميزنه و از خلاء ياد ميكنه كه نباید برای آروم كردنش قصه حسن کرد شبستری رو بگیم. بابا اين يارو حاليشه، نباید كه براش شعر بخونیم. آب را گل نكنيم. شايد اين آب روان ميرود پای سپيداری، تا فرو شويد اندوه دلی... برو بابا دلت خوشه، چه دلی؟! كدوم آب روانی؟! چه سپيدار بلندی؟!
هی گذشتن. هی نديدن. هی نشنيدن. هی خودت رو به خريت زدن. آخه ندیدن هم حدی داره. گذشت و گذشتن هم حدی داره. فراموش کردن نصف زندگی، به سادگی خوردن یه بلال شیری توی یه عصر تابستون، لب رودخونه فشم نیست. لامصب یه عمر، اون خوردهها و ذراتش میره لای دندونت و دیگه بیرون نمیاد! یه عمر. میتونی بفهمی یه عمر چند تا روز و چند تا شب و چند تا سیگار و قهوه و خاطره و چند تا زمستون و بهار و تابستونه؟! شاید نیمخورده بلال خیلی زود همآغوش یه کلاغ بدذات بشه ولی اون ذرهها، اون تیکهتیکهها، اون طعم و مزهها، حالا حالاها رنجت میده. حالا دیگه هم از بلال و هم از كلاغ و هم از تموم اون قارقارها بیزارى. حالا دیگه بوی بلال و بوی اون مزرعه حالت رو بهم میزنه. پس بیا و اینبار داد بزن. بیا و از اون خلاء نامحسوسِ محسوستر از هر محسوسی بگو. میدونی، تا بوده همین بوده پس بیا و همه اون خاطرات رو فراموش كن. بايد امشب بروم. بايد امشب چمدانی را كه به اندازه پيراهن تنهايی من جا دارد، بردارم.
میدونی، يه سری واژهها تاريخ مصرف داره. بزرگتر كه ميشی میبينی گول خوردی. ميبينی اومدی و رسيدی به آخر خط و 7-8 تا مدال هم انداختند گردنت و جماعت هم بخاطر تو چه ماتحتی كه از خودشون پاره نمیكنند ولی ارزشش رو نداشته. اين رو اونايی که اون پایین واستادند نميدونند. اگر هم بگی باور نمیكنند. يعنی نبايد هم بگی. بذار همونجور واسه اميرارسلان نامدارشون هورا بكشند. دلخوش سيری چند؟! همه حقيقت رو كه نميشه به خلقالله گفت. شنيدن حقيقت جنبه ميخواد، وجود میخواد، يه كمی بيشتر از حد معمول شعور ميخواد. خودت باید لمسش کرده باشی. خودت باید درکش کرده باشی. یه جورایی باید از جنس همون درد باشی. بنابراین اينی كه هی بچه بشی و بری لب مرز سن بلوغ واستی و دربهدر دنبال اون پازلهای گمشده زندگيت بگردی، دل و جرأت ميخواد چون باید هی یاد اون مزرعه و بلال و کلاغ منحوس باشی. ياد اون زخمها. یاد اون دردها، طعم و مزهها. هرچند شايد هم هميشه بحث جرأت نباشه، چون تو كه باختی، اين رو هيچكسی ندونه خودت خوب ميدونی ولی اگه داد نميزنی نه بخاطر خودته بلكه بخاطر خواب اون گلهای آفتابگردونی که منتظر رسيدن آفتاب فردا هستند. پس فراموش كن، شايد بد نباشه كه بگذاريم بلوغ زير هر بوته كه ميخواد بيتوته كند!
حالا اصلاً ما اگه بخواهيم بيخيال اين نَفسمون بشيم كی بايد ببينيم؟! اگه بخواهيم جزو اولين سری كه وارد بهشت ميشن نباشيم باید با كی صحبت کنیم؟! خودمون هم خوب میدونیم كه واسمون روی پل صراط فرش قرمز پهن نکردند پس اگه بخواهیم وضومون رو با تپش پنجرهها بگیریم و چند صباحی عينهو سهراب، زندگی رو آبتنى کردن در حوضچه اکنون بدونیم بايد رو به کدوم قبله، دو رکعت نماز صبحمون رو بخونیم؟!
از ساعت یازده شب که رسیدم خونه تا الان اینقدر قهوه و چایی و آب خوردم که دارم میمیرم. البته میدونم عطش داشتن من و آب خوردنم چیز خیلی مهمی نیست ولی اینها رو گفتم که یه چُسی اومده باشم و گفته باشم که امشب شام رفته بودیم شاندیز و دلتون نخواد شیشلیک خوردیم. آدم، بیجنبه باشه همینه دیگه. همیشه بحث رو به یه سمت و سو میکشونه که نهایتاً حرف خودش رو بزنه. هر چند اگه همهمون دور هم جمع بودیم نیاز به این همه صغری و کبری چیدن نبود و احتمالاً با یه آروغ قضیه حل بود! بهرحال بنظرم شاندیز از بهترین رستورانهای تهران که اگه کسی کبابخور باشه قطعاً از غذاهای این رستوران لذت میبره. شیشلیکهاش رو از دست ندین که بهتون شیشلیک میده به این درازی!
پنجشنبه ظهر با چند نفر از دوستان بلاگر نهار دور هم جمع بودیم. سه چهار نفری هستیم که معمولاً هر چند وقت یکبار قراری میذاریم و دور هم جمع میشیم و قهوهای میخوریم و گپی میزنیم و غیبتی میکنیم و از در و دیوار میگیم. از بد حادثه اینبار حرف به وبلاگها هم کشیده شد چون معمولاً همیشه از همه چیز میگیم الا از وبلاگ! جالب این بود که تمامی سه چهار نفر دوست عزیز که از جمله بلاگرهای صاحب نام و بلند آوازه این مرز و بوم هستند، متفقالقول اذعان داشتند که وبلاگ بنده بغیر از یه مشت چرت و پرت که فقط باعث میشه میزان اراجیف فارسی در اینترنت بیشتر بشه، هیچ فایدهای دیگهای نداره. یکیشون که دل و جرات و شهامت بیشتری داره و معمولاً خیلی هم رک و صریح حرف میزنه علنی، و بقیه هم در لفافه و جوری که من خیلی دلگیر و ناراحت و دپرس نشم دقیقاً همون صحبتهای دوست عزیز رو بصورت شیک و فانتزی تحویلم دادند و نتیجه این شد که وبلاگ بنده درپیتی بیش نیست. هر چند خودم هم ادعایی ندارم ولی خب اون دو زار انگیزهای رو هم که واسه نوشتن داشتم از پنجشنبه به بعد از دست دادم. البته منهم زرنگی کردم و در حین بحث و جدل به دوستان گفتم از دید بنده، اونها خوانندههای خاص هستند! آقا، این جمله معجره میکنه، چون این رو که گفتم انگاری که روی آتیش شاشیدم! چون وقتی اینجوری هندونه میذاری زیر بغل کسی، طرف هم وَهم ورش میداره و واقعاً فکر میکنه پُخی شده. بنابراین خودش رو یه دگراندیش و صاحباندیشه و روشنفکر میدونه و در یه چرخش 180 درجهای مجبور میشه ازت طرفداری کنه و بگه که البته این نوشتهها برای خوانندههاى عام خیلی خوب و دلنیشنه و قطعاً خیلیها هستند که این نوشتهها رو دوست دارند و تو باید کماکان وبلاگ بنویسی و ....
اسم دوستان عزیز جهت پارهایى ملاحظات پیش خودم محفوظ میمونه، هر کسی مایل بود تا گوشمالیشون بده ایمیل بزنه تا بهش بگم!
چند روز پیش که نوشته بودم دیگه قصد نوشتن ندارم و میخوام در اینجا رو تخنه کنم چند نفری پیغام و پسغام دادند که حاضرند هزینه هاست و دامین یکساله اینجا رو متقبل شوند تا اگه صرفاً بخاطر هزینههای کمرشکن دات کام شدن نمیخوام بنویسم از تصمیمم منصرف شم. دو سه روزی که گذشت و وقتی دوستان متوجه شدند که اون پست شوخی بیش نبود و ارواح عمهام فقط دروغ سیزده بود، همه قول و قرارشون یادشون رفت. شاید اون پست دروغ بود ولی هزینهها که دیگه دروغ نیست! حتماً باید ننهمَن غریبم و کولی بازی دربیارم تا یه خواننده با مرام پیدا بشه و چراغ اول رو روشن کنه؟!
والله ساعت 5/2 نصفه شب. حال و حوصله حاشیه و طول و تفصیل ندارم. خیلی هم تشنهمه. نمیدونم امشب چه مرگم شده. اندازه سه چهار تا مشک، آب خوردم ولی هنوز تشنهمه. آهان یادم نبود آخه امشب رفته بودیم شاندیز، جاتون خالی شام شیشلیک خوردیم. عجب شام خوشمزهای بود. شاندیز رو خیلی دوست دارم. مشهد هم که میرم حتماً به شاندیز سری میزنم. امشب هم که مهمون بودم و حسابی چسبید. آهان ببخشید یادم نبود مثل اینکه اینها رو بالاتر هم گفته بودم! آره الان، هم تشنهمه و هم خیلی حال وحوصله ندارم بنابراین همینجوری یهویی و بدون مقدمه میگم که امشب تولد این وبلاگه و از فردا وارد چهارمین سال نوشتن اراجیف و ازدیاد چرت و پرت در محیط اینترنت میشم. اگه وقتِ مناسبی بود و اساتید، پنجشنبه حالم رو نمیگرفتند و ازم یه کمی تعریف میکردند شاید یه جشن تولد براش میگرفتم و در وصف حالش قلمفرسایی میکردم ولی الان که دیگه نصفه شب و خوابم میاد و خیلی هم تشنهمه. نمیدونم چرا اینقدر تشنهام شده؟! شاید بخاطر خوردن کباب بوده. راستی یادم رفت بگم که امشب رفته بودیم شاندیز، جاتون خالی عجب شیشلیکهایی داره! شیشلیک داره این هوا!
ميگم ايكاش تعطيلات نوروز بجای پونزده روز، تمام فروردين و ارديبهشت رو شامل ميشد! چونكه توی اين روزهای بهاری ما كه كار كن نيستيم و اومدنمون سر كار يه جورايی وقت تلف كردنه. هر روز صبح بايد هی زُل بزنی به آسمونی كه پدر سگ اين روزها خيلی خوشگل و مامانی شده و هی واست دلبری ميكنه و عشوه مياد و هی افسوس بخوری كه چرا بيرون از محل كارت نيستی تا يه كمی پيادهروی كنیو قدمی بزنی. اين هوا آدم رو بد جوری سر شوق مياره و هوسی ميكنه و آدم دوست داره كه پاشه يه لگد بزنه زير باسن هر چی قانون و مقررات و بگه گور بابای كار و رئيس و مدير و مديرعامل و بزنه بيرون و همين جوری هی راه بره و راه بره و راه بره، بیمقصد. ديدی چه حالی ميده اين بیمقصد و بیمقصود راه رفتن؟!
همچين هوس كردم از اون بستنی قيفیهای بلند بگيرم و برم بشينم روی اون نيمكت چوبیهای پارك ملّت. همونايی كه رو به اون پيادهروی گـَل و گشاده. همونايی كه روبه روی برج سايه و خدا بيامرز رستوران سورنتوه. برم بشينم روی نيمكت و هی بستنی رو ليس بزنم و همينجوری آدمهايی رو كه از اينور و اونور ميان نگاه كنم. وقتی دو نفر دختر و پسر از دور ميان، براحتی ميشه ارتباطشون رو حدس زد. اونايی كه خيلی شاد و شنگولند و ميگن و میخندند، عمدتاً دوست پسر، دوست دختر هستند و دارند واسه هم خالی میبندند و مُخ ميزنند. اونايی كه چهار پنج ساله ازدواج كردند، نزديك هم راه ميرند ولی يا با هم صحبت نمیكنند و يا اگر صحبت میكنند خيلی كوتاه و بريده و با اَخم و تَخم. اونايی كه بيشتر از ده ساله ازدواج كردند، معمولاً آقاهه جلو و خانمه با فاصله پشت سرش يه جورايی داره هروله ميكنه. روی نيمكت لَم ميدی و هی بستنی ليس ميزنی و هی آدمها رو ميسوكی. اينور نگاه ميكنی، ميگی بابا دمش گرم و خوش به حالش، عجب تيكهای باهاشه. دختره خيلی خوشگل و خوش قد و قامته. اونور نگاه ميكنی و پيش خودت ميگی، ای خاك عالم توی اون سرت با اين سليقهات، ببين با چه عنتری داره راه ميره و خلاصه هی خودت رو ميذاری جای اين و جای اون.
با اين دراز ميكشی و با اون يكی بلند ميشی و به يكی ديگه ميگی، سلام عزيزم صبحت بخير و به اون يكی بیريخته ميگی بابا جون مادرت دست از سرم بردار و برو دنبال زندگيت، من به درد تو نمیخورم، تو لياقتت بيشتر از اين حرفهاست! هی با اين ميری شمال و با اون يكی ميری كيش و بعد يكدفعه توی يه حادثه عشقی ماشينت چپ ميكنه و توی بيمارستان و آیسیيو بستری ميشی و مرگ مغزی و يهويی اون نوار سينوسی كه هی بالا پايين ميره يه بيببيب ممتد ميكنه و اون ارتعاشات صاف ميشه و تو ميميری و بعدش يه پرستار مياد و روت يه ملافه سفيد میكشه و چشمهات رو كه به ناكجاآباد دوخته شده روی هم ميذاره و تو باز در همون حالت هم زير چشمی پرستاره رو نگاه ميكنی و بعدش يه دختر خيلی خوشگل كه قيافهاش برات خيلی آشناست مياد بالای جنازهات و گريه زاری ميكنه و اونوقت روح تو بهش يه لبخند ميزنه و ميگه دختر جون حقته، تو لياقت كيوان رو نداشتی. حالا هم گريه كن و بزن تو سر و كلهات چونكه ديگه كيوان برنمیگرده و دوباره در حاليكه همه بستنی چيكه كرده روی لباسهات و تر زده به تموم ريخت و قيافهات و دستت نوچ شده، اون نون آخر بستنی رو ميخوری و بعدش بلند ميشی و قدمزنون ميری سمت چهارراه پاركوی و ... ترو خدا آرزوهای جماعت رو ببين و اونوقت آرزوهای من رو ببين. چقدر بدبخت شدم كه ديگه به يه بستنی و نشستن روی يه نيمكت چوبی و نگاه به جماعت و خيالبافی راضی شدم!
چند وقته دارم به اين جملهای كه ميگه " چيزی رو كه دوست داری بذار بره، اگه برگشت مال توست " فكر میكنم. نميدونم اين حرف چقدر ميتونه درست باشه؟ بذاره بره اگه برگشت مال توست! كجا بره؟! چرا بره؟! كی برگرده؟! اگه اون هم خر بشه و اين جمله رو شنيده باشه و يه موقع بخواد مثل من فكر بكنه تكليف چيه؟! قرار نيست كسی را غل و زنجير كنيم ولی اگه بره و يه موقع .... اصلاً به من چه؟! ميخواد بره، ميخواد نره. برگرده، برنگرده. من چرا دارم كون خودم رو پاره میكنم؟! ولی خب فكر نمیكنم اين جمله خيلی هم درست باشه و توی اين دوره زمونه كاربرد داشته باشه. يه سری چيزها فقط بدرد همون داستانهای شازده كوچولو و ماهی سياه كوچولو ميخوره. مال بچههاست. مال قصههاست. مال اون دوردوراست. اصلاً آدم تا وقتی كوچولو هستش ميتونه صاف باشه و اينجوری زلال فكر كنه. خيلی قشنگه، فكرش رو كن ... چيزی رو كه دوست داری بذار بره، اگه برگشت مال توست ... بزرگتر كه ميشی، چموشتر ميشی. افعیتر ميشی. با تجربهتر ميشی. اينقدر منتظر نشستی و نيومده كه خيلی جاها بیاعتقادتر ميشی بنابراين فكر ميكنی اگه قرار باشه مثل آنتوان چخوف دگرانديش بشی و پيپ بكشی و قهوه بخوری و زير نم بارون يه ساعت بشينی و محو يورتمه رفتن اسب بشی، خيلی چيزها رو باختی. پس گذر زمان تو رو ميرسونه به اونجايی كه به اين جمله اعتقاد پيدا ميكنی كه " چيزی رو كه دوست داری دو دستی بچسب بهش، هر جوری شده نگهش دار. حتی اگه شده، با چنگ و دندون " هر چند الان كه فكر میكنم میبينم نه به اون جمله اولی اعتقادی دارم و نه به اين جمله دومی!
انگاری هميشه دراز و بلند شدن چيزی، باعث زحمت و دردسر! در پست قبلی میخواستم به يه چيزی اشاره كنم ولی چون اون مطلب دراز و بلند شد ( حالا شانس آورديم مطلب كلفت نميشه! ) به اين سری حوالهاش دادم. حالا باز تا اين يكی هم دراز نشده و كارمون رو سختتر از قبل نكرده، بريم سر اصل مطلب.
بنظرم خانمها حالا حالا جا دارند و میبايستی كه برای رسيدن به حق و حقوق پرداخت نشدهشان در خونه، كوچه، خيابون، بيابون، اجتماع، مملكت، قاره و حتی كره زمين داد و بيداد كنند، جيغ بزنند، هوار بكشند، گيس بكشند، وشگون بگيرند، بنويسند، صحبت كنند و ... چون بنا به گفته بعضی از شما عزيزان همه مردها مثل من! انسانی فهميده نيستند كه خودشون مثل بچه آدم به همه اين حق و حقوق نوشته و نانوشته معتقد باشند بنابراين گاهی، برای جا انداختن و يا برداشتن رسم و رسوم و قانونی وضع شده بايد مدتها وقت صرف كرد. بنابراين خيلی خوبه كه خانمها در رابطه با مشكلات و معضلات زنانه خودشون بگند و بنويسند چون قطعاً بيان يه مشكل زنونه از زبون يه خانم كه خودش درگير اونه خيلی اثربخشتر از اينه كه منِ مرد كه تا حالا اصلاً اون درد رو لمس نكردم و باهاش آشنا نيستم بخواهم در رابطهاش بنويسم. مثلاً من كه هيچ وقت پريود جسمی نميشم كه حالا بخواهم توضيح بدم يهويی چرا خلق و خوم تنگ ميشه و يا دردهای دل و كمری كه اين مواقع مياد سراغ آدم و .... نيشتون رو ببنديد و نخنديد چون اتفاقاً اينی كه گفتم يه مثال نبود بلكه دقيقاً همون چيزی كه بنظرم خانمها بايد در كنار تمام فعاليتهای سياسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و فرياد برای آزادی زندانيان گوانتامانا و نداشتن آب لولهكشی روستای قرهتپه ورامين و انرژی هستهای و غيره بايد در رابطهاش بنويسند.
اونهايی كه يه كم سرشون توی حساب كتابه ميدونند كه دنيا و ويژگيهای جسمی و روحی و روانی زن و مرد كاملاً جدا و متفاوته. بنابراين برای داشتن يه ارتباط درست و ازدواجی پايدار، بايد كاملاً با ويژگيهای دنيای طرف مقابلمون آشنا بشيم. همونجور كه همهمون ميدونيم و تجربه كرديم، بلوغ در جامعه ما يه مسئله مخفی و نهفته است. از همون بچهگی بهمون ياد دادند كه در رابطه با يه سری برآمدگی و فرورفتگيها نبايد سوال كنيم. انواع و اقسام اسمهای حيوان و اشياء ورايی و ماورايی رو به آلت تناسلیمون ربط دادند. جیجی و جوجو و لولو و خوخو و كوكو و ... خلاصه كه تا ده سالگی نفهميديم اين صاحبمردهايی كه به بدنمون آويزون شده و هی تلوتلو ميخوره اسم درست و واقعيش و كاربردش چيه و يا مثلاً چرا ما يه همچين چيزی داريم و مريم دختر همسايهمون نداره. همهمون بارها وقتی يكی از فك و فاميل يا مادر و خواهرمون بچهدار شدند در جواب اينكه، بچه چه جوری بدنيا مياد؟ هيچ جواب قانع كنندهايی نگرفتيم. البته توقع هم نيست كه واسه بچه پنج ساله بشينيم و از تقسيمات ميتوز و ميوز و طريقه تخمكگذاری و عمل لقاح و ساختمون DNA توضيح بديم ولی توی همون حال و هوای بچهگی هم وقتی بهمون میگفتند خدا اين بچه رو آورده و گذاشته توی دل مامانت، فهميديم يه جای كار میشنگه و اينجوری هم نبوده كه باباهه اين وسط هويج باشه. بنابراين يواشكی چهار انگشت رو مشت كرديم و يه بيلاخ حواله اونی كه اون جواب رو داد، كرديم. دنيای بچهگیمون به جای شنيدن جوابهای قانع كننده، هی با اين حرفها گذشت كه دختر خوب نبايد با پسر بازی كنه و پسر خوب هم اونی كه هی با شومبولش ور نره و ...
يه كم گذشت و يه روز صبح كه از خواب بيدار شديم، ديديم يه كمی مو از يه جاهايی كه تا اونوقت سفيد و بلوری بوده زده بيرون، سينههامون يه كمی سفت و برجسته شده، يه جای اسمش رو نبر دچار خونريزی شده، يه حسهای خاصی اومده سراغمون و ... معمولاً دخترها بواسطه ارتباط بهتر با مادرشون و بخاطر اينكه بار اول كه دختر پريود شد يهويی سكته نكنه، يه كمی بيشتر از پسرها در رابطه با بلوع ميدونند ولی فقط و فقط يه كمی. كسب اطلاعات از مادرانی كه خب اكثراً سُنتی و خودشون هم هنوز دنيايی از سوالهای بیجواب و باقی مونده از بلوغ دوران خودشون رو بدوش میكشند، نمیتونست خيلی درست و قانعكننده واسه اون ذهنهای جستجوگر باشه. باز هم هر چه بود ترس و مرز و نزديك نشدن به ديگران و حتی لمس تن و بدن خودمون. بنابراين يه جوونِ دختر و پسر همين جور لنگ در هوا و معلق وسط زمين و آسمون باقی موند با كلی سوالهای بیجواب. و اما منابع در دسترس هيچی نبود بجز دو سه تا دوست همسن و سال و چند تا فيلم آنچنانی و والسلام. اكتفا به جوابهای دوست و رفيقی كه خودشون هم هيچی نميدونستند و ديدن يه سری تصاوير اغراق شده آنچنانی باز هم همهمون رو گيج و منگتر از گذشته میكرد.
شايد الان يه جوون 16-17 ساله كه هنوز دپيلم نگرفته و ازدواج نكرده چندين بار طعم و مزه بابا و مامان شدن رو چشيده باشه! و به مناسبتهای مختلف و پيدا كردن خونه خالی هی از سر و كول هم بالا برن و همديگر رو تست كنند و هی بكنند و هی بدوزند و هی ببرند و هی وصله و پينه كنند ولی هنوز هم با كوهی از سوالات لاينجل روبرو هستند. در بهترين حالت، شايد فقط تن و بدن خودشون رو شناختند ولی با خصوصيات و اندام و فيزيولوژی طرف مقابل آشنا نيستند. چند سالی ميگذره. حالا ديگه بزرگ شدند، ازدواج كردند زن دارند، شوهر دارند، دو سه تا بچه دارند ولی هنوز خيلی چيزها از همديگه نميدونند. هنوز از خيلی لذتها، بیبهره هستند. دو شكم زائيدند ولی هيچ وقت به ارگاسم نرسيدند. اصلاً نميدونند چيه؟ خوردنيه؟! بردنی؟! كردنی؟! مراحل و شكل و شمايلش چه جوريه؟! پونزده سال ازدواج كردند حالا ديگه بچههاشون بزرگ شدند ولی هنوز خيلی از واژهها، كلمات، برخوردها، رفتارها بواسطه جواب درستی كه توی سن بلوغ نگرفتنند براشون يه تابوست و باز هم جرأت ندارند در رابطهاش از كسی بپرسند و ...
و اما همه اينها رو گفتم كه بگم، اگه خانمهای بلاگر كه اتفاقاً خيلیهاشون هم خيلی خوب و روون مینويسند يه كمی سنتشكنی كنند و حداقل اينجا راحتتر از اجتماع بيرونی و حقيقی باشند و كمی بيشتر از خط قرمزهايی كه به نادرست توی اين مسير قرار گرفته، بگذرند و بيشتر از مسايل مختص خانمها بنويسند شايد با قلم خوب و روون و خودمونیشون بتونند تا حدودی مسير اطلاعرسانی رو درست و هموار كنند. شايد با سرچ يه سری لغت خاص به يه سری از سايتها و وبلاگها برسيم ولی بنظر يا خيلی تخصصی و تئوريك هستند و يا خيلی چيپ و بیارزش. قبول كنيد كه هنوز هم خيلی از آقايون هستند كه اطلاعات درستی از نحوه و چگونگی ساختمان درونی خانمها، طول دوره، تغيير خصوصيات اخلاقی، نيازها و طرز برخورد رو نميدونند. شايد هنوز حتی خيلی از خانمها باشند كه ندونند نوارهای بهداشتی تامپون چيه، به چه دردی ميخوره و چرا بايد ازش استفاده كرد. بنابراين فكر كنم ديگه به اين نتيجه رسيده باشيم كه صحبت از يه سری چيزها، گستاخی و بیشرفی و پُرروگی و پردهدری نيست. برای داشتن يه ارتباط خوب و سالم و يه زندگی مستحكم میبايستی با پيچيدگیهای جسمی و روحی طرف مقابل آشنا بشيم. بنابراين فكر میكنم همونجور كه دلمون برای آزادی كنگو و استقلال غنا به تپش درمياد و ميتونيم چندين صفحه از تخمريزی ماهیهای سفيد و قزلآلا و جوونه زدن بنفشها و نسيم روحبخش بهاری بنويسيم، بد نيست يه كمی هم از خلق و خوی مخفی شده " جنسيت " خودمون بنويسيم. ريشه خيلی از اون اختلافاتی كه پامون رو به دادگاه خانواده میكشونه و از قبل ازدواج، بدنبال اين هستيم كه هی قوانين و حق و حقوق رو به سمت و سوی خودمون بكشونيم توی همين ندانستههاست. مطمئن باشيم كه اگه شناختمون از جنسيت مقابل بيشتر بشه و بجای سنگين كردن كفه ترازو از حق و حقوق قانونی و غيرقانونی به دانستههامون اضافه كنيم ديگه هيچ وقت به اون قوانين نيازی نداريم!
سرزمين ما سرزمين عجيبيه! قوانين و رسم و رسوم و آدمهای خاص خودش رو داره. كارهايی رو كه همه جای دنيا براحتی انجام ميدند اينجا يه تابوست و كارهايی رو كه خيلی جاها اصلاً بهش فكر نمیكنند، اينجا ميشه ارزش. مثلاً بيست سال طول كشيد تا ذهنها و اعتقادات به اين باور برسه كه اگر ساعت رسمی با توجه به طول روز، عقب و جلو كشيده ميشه اين مورد هيچ خللی در اوقات شرعی و وقت نماز خوندن بوجود نمياره، بنابراين چند سالی ما هم مثل همه جای دنيا اينكار رو انجام داديم و وقتی همه دولت و ملت اين مورد براشون جا افتاده بود، در يك چرخش 180 درجهايی امسال اين كار انجام نشد و حتماً خودتون هم ديديد كه چه مشكلاتی پيش آورده. حاشيه نميرم و زودتر ميرم سر اصل مطلب، چونكه متهم به دراز و طولانی نويسی هستم!
چند وقتی هستش كه بعضی از دوستان و بخصوص خانمهای محترمی كه وبلاگ دارند و خيلی هم خوب مینويسند، دارند در رابطه با شرط و شروط عقد و حق و حقوقی كه فكر میكنند سالهاست به ناحق از آنها گرفته شده، توی وبلاگهاشون مینويسند. كاری بسيار خوب و پسنديده. كمتر پيش اومده در رابطه با كارهايی كه يهويی توی وبلاگستان " مد " ميشه اظهار نظر كنم. چون توی يه زمان كم و اندك، اينقدر انتقاد و پيشنهاد و حرف و حديث و بكش و بكش و فحش خواهر مادر، رد و بدل ميشه كه ماهيت و اصل و اساس اون موضوع لابهلای همه اون اظهار نظرها گم ميشه ولی امروز خواستم از اين موضوع سوءاستفاده و يا شايد استفاده كرده و به يه چيز ديگهای اشاره كنم كه خب البته جا داره قبل از اينكه از موضوع اصلی بنويسم، يه كمی هم از همين موضوع ياد كنم. فقط بايد يادمون باشه كه تا وقتی كه ما مردها و زنها به تمام مسايل، اينقدر جنسيتی نگاه میكنيم و همه چيز رو از فيلتر و نگاه خاص خودمون میگذرونيم نمیتونيم خيلی درست و منطقی در رابطه با مشكلات و معضل ايجاد شده حتی حرف هم بزنيم حالا چه برسه بخواهيم راهكار هم نشون بديم.
من قبول دارم در خيلی از موارد، قوانين مردونه است و اتفاقاً كاملاً هم قبول دارم كه بايد قوانين و ديد و نگرش و فرهنگمون كمی تعديل بشه و برابری و مساوات زن و مرد رعايت بشه ( كاری كه البته هنوز هيچ جای دنيا بطور كامل و 100% انجام نشده ) بنابراين اصلاً با اينكه زن هم بايد حق طلاق داشته باشه، حق كار داشته باشه و يا در صورتيكه شرايط ايجاد شد ادامه تحصيل بده هيچ مشكلی كه ندارم هيچ، با كمال ميل هم میپذيرم چون تصور اينكه بخواهم با زنی زندگی كنم كه پس از يه مدتی ( حالا به هر دليلی ) ديگه من رو دوست نداره و حالا زندگیم صرفاً فقط بخاطر اينكه قانون به زنم اين اجازه رو نميده كه از من طلاق بگيره، همچين دست و پا شكسته و تلوتلو خوران جلو ميره حالم رو بد ميكنه. توی زندگی شخصيم بدون اينكه همه چيز مكتوب و ثبت با سند برابر باشه با صحبت و توافقی كه قبل از ازدواج با همسرم داشتم تقريباً همه اين موارد رو رعايت كردم. يعنی بنظرم خيلی از اين موارد حق كاملاً قانونی يه زن و اصلاً هيچ نيازی به صحبت كردن نداره. مثل اينكه ما بخواهيم در رابطه با اينكه زنمون حق داره بدون حضور ما صبحانه بخوره يا نخوره صحبت كنيم! شكر خدا حداقلش تا اينجا، فقط حرف نزدم و شرايط زندگی بگونهای رقم خورد كه همسرم بدون حضور من مسافرت خارجی بره، كار كنه، اگه فرصتی پيش اومد ادامه تحصيل بده و بهش هم گفتم كه هر موقع حتی از ريخت و قيافه من هم خوشت نيومد بنظرم حتی اين مورد هم ميتونه دليلی باشه واسه اينكه تو بخواهی طلاق بگيری و بری دنبال ادامه زندگيت چون معتقدم زندگی بقدری كوتاهه كه نبايد عرصه رو بهم تنگ كنيم و زندگیمون رو تيره و تار كنيم و يا اينكه برای تداوم زندگی به واسطههايی مثل اينكه " حالا اگر جدا بشيم پس تكليف بچهمون چی ميشه؟! حرف مردم رو چيكار كنيم؟! توی خونواده ما تا حالا كسی متاركه نكرده " متوسل بشيم. گور بابای بچه و بابای بچه و حرف و حديث در و همسايه. تا الان هر دوتامون تموم سعی و تلاشمون رو برای داشتن يه زندگی خوب انجام داديم ولی از اين به بعد نمیتونيم. پس، از زندگی قبل و روزها و لحظات باهم بودنمون يه خاطره خوب باقی بذاريم و حالا هر كسی بره دنبال زندگی خودش. بنابراين بنظرم اگه يكی از طرفين حالا به هر دليل محكمهپسند يا غير محكمهپسندی راضی به زندگی نبود، ادامه اون زندگی كاری عبث و آزاردهنده است. حداقلش من خودم نه دوست دارم به كسی تحميل بشم و نه مايلم كسی بهم تحميل بشه. بنظرم بدترين نوع زندگی همينه كه آدمها بهم تحميل و بخواهن همديگر رو تحمّل كنند.
پس من با اين شرط و شروط چه كتبی و مكتوب باشه و چه شفاهی و توافقی، هيچ مشكلی ندارم ولــــــــی بنظرم بعضی از خانمها ( منظورم كسانی هستند كه در رابطه با اين مطلب توی وبلاگهاشون نوشتند ) همه چيز رو يا سياه ديدند، يا سفيد! اينجوری كه من برداشت كردم ظاهراً ميانه و رنگ خاكستریی هيچ وجود خارجی نداره. اينی كه حالا بخواهيم همه خانمها رو مريم مقدس بدونيم و يكدفعه همه مردها رو موجوداتی پست و زبون و قرمساق و هوسباز بدونيم كه بعد از ازدواج زن رو توی خونه غل و زنجير میكنند و اصلاً بهش اجازه نميدند سر كار بره، خونه مامانش بره، با دوستانش بيرون بره، مسافرت بره و ..... يه كمی غير انصافيه. اينی كه خانمها هم حق طلاق داشته باشند خيلی خوبه ولی توی نوشته و پيشنهادات شما، حس ميكنم از ما مردها غولها و جبارسينگهايی ساختين كه به محض اينكه خرمون از پل ازدواج گذشت همهمون نقاب خوشگل و با كلاس و اتيكتی كه تا حالا به چهره داشتيم، برداشته و چهره واقعی و مخفوف و پليد خودمون رو هويدا میكنيم و يهويی همه روح و روان و جسم و جون زن رو تيكهتيكه و پاره و پوره میكنيم! بهرحال همونجور كه تاريخ شاهد جفتكزدنهای پیدرپی ما مردها بوده كه بواسطه يه سری قوانين، لنگ و پاچهمون رو درازتر از گليممون كرديم هيچ تضمينی هم نيست كه اگه قرار شد زن هم در انتخاب شهر محل سكونت دخيل باشه فردا بواسطه سرماخوردن مادرش و برانگيختن شدن عواطف انسان دوستانش، نرينه به تموم زندگی و كسب و كار مرد و مجبورش نكنه شهر و ديار فعلی رو ترك و به شهر محل سكونت مادر جان نقل مكان كنند.
همونجور كه گفتم خيلی خوبه كه اين قوانين تعديل بشه و تا جای ممكن و برای دو طرف حق و حقوق مساوی قائل بشه ولی ما هم يهويی جــوگير نشيم و همه حق و حقوق رو به يك سمت و سو هول نديم. هر چند با همين قانون بظاهر مردونه يكی از دوستان بنده كه تا بحال حتی به كلانتری هم نرفته بود، بواسطه هرزهگی و بیبند و باری همسر گرامیش و شكايت همين خانم نجيب و پاكدامن! دوست بنده مدتی را در زندان سپری و هم اكنون نيز بطور ماهانه در حال پرداختن قسط بسيار سنگين مهريه خودش هست. بنابراين قوانين خيلی هم هوای مردها رو نداره. بنظرم چيزی كه بسيار بسيار مهمتر از اين قوانين تخمی و پُر از عيب و ايراد هستش اينه كه دو طرف در طول مدت نامزدی ( كه بنظرم حتماً بايستی اين دوره وجود داشته باشه ) به يه شناخت نسبی رسيده باشند. هيچ دليلی وجود نداره كه دو تا آدم خوب حتماً بتونند با هم زندگی كنند. يه پسر خيلی خوب و يه دختر خيلی خوب، میتونند با هم زندگی نكنند. میتونند يه مدتی با هم زندگی كنند ولی بعدش دچار مشكل بشن. پس خيلی هم دنبال آدم خوبهای شهر و ديارمون نباشيم بلكه دنبال اين باشيم كه با كسی ازدواج كنيم كه نگاه و ايده و عقيدهاش به زندگی نزديك به نوع نگاه و نگرش ما باشه. البته هدف اصلی من، نوشتن در رابطه با يه موضوع ديگه بود كه بنوعی به اين موضوع هم مرتبط ميشد ولی خب مطلب يه كمی طولانی شد. ظاهراً اونايی كه معتقدند من طولانی مینويسم حق دارند! بنابراين مطلب بعدی ادامه همين موضوع هستش. فقط اميدوارم اگه نظر ميديد باز مجلس رو مردونه زنونه نكنيد و بدون داشتن نگاه جنسيتی و منصفانه نظر بديد.
خب دیگه تعطیلات عید هم تموم شد و امروز صبح ِ زود بيدار شدن و هَم کشیدن آقدايی و و رفتن سر کار از اون زجر و شكنجههايی بود که فكر كنم ديگه نیاز به هيچگونه توضیح و تفسيری نداشته باشه چون يحتمل اين قضيه برای همه ايرانيان و هموطنان یه درد مشترکه و قطعاً همه میدونید دارم از کدوم ناحیه سانحهخیز، صحبت میكنم! ظاهراً اصل و اساس و ماهيت آدمیزاد در طول تاريخ با فراخی باسن همراه و همگام بوده و پنداری ايرانی جماعت در اين پروسه نقش بيشتری بر عهده داشته. 355 روز رو مثل بچه آدم سر ساعت بیدار میشیم و میریم سر کار یا درس و تحصیلمون ولی همینکه 10-15 روز تعطیل میشیم و بادی به پشتمون میخوره همچین بیجنبه بازی درمياريم و اختیار از کف ميديم و سیستم و روال زندگىمون درهم و برهم میشه که برگشتن به حالت اولش نیاز به كلی ریاضت و زهد و تقوا داره. حالا همه اين مشكلات يك طرف، اين ديده و روبوسی روز اول كاری يك طرف. بايد دو هزار نفر مردِ سبيل كلفت توی رنج سنی بيست تا هشتاد سال رو با انواع و اقسام سر و صورت و ريشهای زير و ضخيم و كلفت و نازك و ستاری و پروفسوری و آنكارد شده و نشده كه واقعاً مال بعضیهاشون ( منظورم همانا سيبيلشونه نه چيز ديگهای! ) عينهو سمباده ميمونه رو هی چلپ و چلوپ ماچ كنی. بیپدر مادرها بعضیهاشون كه انگار وقتی آدم رو میبينند يهويی منقلب شده و عواطف و احساساتشون برانگيخته ميشه و همچين لب تو لب ميشن و فرنچکیس مىکنند كه اينجور بوسيدن هيچ نشونی از بوسه دوستانه و معمولی نداره! خلاصه که انگاری زالو انداختند و بادكش كردند سر و صورتت رو. بعد از مراسم بوسه باران هم باید بشینی و واسه همه اين دو هزار نفر دونه به دونه توضيح بدی كه سه روز اصفهان بودی، چهار روز تهران، پنج روز شمال. هوا خوب بود، جاده شلوغ بود، دريا طوفانی بود، منارجنبون بیتكون بود، جنگل سرد بود و ...
توی ایام عید با توجه به تبلیغات خیلی زیادی كه در رابطه با پخش فیلمهای سینمایی انجام شد ولی اصلاً به سمت و سوی تلویزیون نرفتم. هر جوری حساب میکنم میبینم نشستن جلوی تلویزیون و دیدن برنامههای مزخرفش، چیزی جز اتلاف وقت نیست. حالا گیریم که اين فیلمها، هفت هشت تا اسکار هم گرفته باشند وقتی قراره از تلویزیون پخش بشه آش شلهقلمکاری میشه که بیا و ببین. الان هم که جدیداً یاد گرفتند بخاطر اینکه سر و سینه خانمها مشخص نباشه چنان تصاویر رو بزرگ و کشیده میکنند که فقط لب و لوچه و دماغ طرف مشخصه و اونهم که همچین یه وریه که انگاری يارو اَنفكتوس کرده. بنابراین امسال هم مثل سنوات قبل تلویزیون تعطیل بود. امسال ایام عید در حوزه هنر و فرهنگ! از سه تا چیز خوشم اومد. اواخر تعطیلات خیلی اتفاقی متوجه شدم که تلویزیون داره " رقص در غبار " رو نشون میده. از " شهر زیبا "ی فرهادی خیلی خوشم نیومده بود ولی بعد از دیدن چهارشنبه سوری با خودم عهد کردم که اگه فرهادی فيلم حسنی نگو يه دسته گل و يا کانیمانگا رو هم ساخت حتماً به دیدن فیلمش برم همونجور که پشت دست و روی یه چیز دیگهام رو داغ کردم که اگه سرم رو هم بریدند ديگه به دیدن فیلمهاى داوودنژاد و خانواده محترمشان نرم. رقص در غبار رو نديده بودم و اين تنها فيلمی بود كه توی ايام عيد ديدم و اتفاقاً پسنديدم. بنظرم فرامرز قريبيان از پسِ نقشهای خاص خيلی بهتر برمياد و اما مقوله دومی كه خوشم اومد، ويژهنامه نوروزی مجله فيلم و بخصوص قسمتهايی كه مختص به فيلم چهارشنبه سوری بود، هستش. مصاحبه با هديه تهرانی، ترانه عليدوستی و بخصوص مصاحبه با اصغر فرهادی و مانی حقيقی كه فيلمنامه رو نوشته بودند برام خيلی جالب بود. بنظرم ريزهكاريهای زيادی توی فيلم هست كه شايد بار اول بدرستی ديده نميشه. كلاً اين چند وقته اين فيلم تاثير زيادی روم گذاشته و هی دارم اين در و اون در ميزنم كه يكبار ديگه برم و فيلم رو ببينم چون واقعاً ارزش دوباره ديدن رو داره. و اما سومين مورد، ويژهنامه شرق و بخصوص مصاحبه با حميدرضا جلائیپور، خيلی جالبه. شايد حرفهای جلائیپور كه در رابطه با اعتياد و روسپيگری و فاحشهها گفته، حرفهای تكراری باشه ولی شنيدن و اينكه اعتراف بشه میبایست با روسپيگری بشکل دیگری برخورد میشد و از دیگر کشورها الگو گرفته میشد تا مسیر جامعه به درستی هدایت میشد و .... بهرحال من که خوشم اومد.
و اما از همهی دوستانی كه بابت مطلب قبل كه در رابطه با ننوشتن اينجانب بود و ظاهراً باعث مكدّر شدن خاطرهشان شد پوزش ميطلبم! خيرم سرم میخواستم يه كمی جينگول بازی دربيارم و ارواح عمهام مثلاً دروغ سيزده بگم. خب يه سریها هم حدس زده بودند ولی بعضی از دوستان فكر كردند كه منهم كشيدم پايين، البته كركرهام رو! البته بعدش كه دوباره پست خودم رو خوندم ديدم همچين فكر بدی هم نيست كه آدم يهويی و ناغافل و موقعی كه حواس همه پرت شده بكشه پايين و ديگه ننويسه. ولی بدون تعارف و اغراق، آدم از اينكه ميبينه يه سریها هستند كه اين ( حالا هر چی كه میخواهيد اسمش رو بذاريد! ) نوشتهها، خاطرات، چرتوپرتها، مزخرفات رو دوست دارند و به اين وبلاگ علاقه پيدا كردند، يه حس خيلی خوبی به آدم دست ميده و يه جورايی آدم مورمورش ميشه. نه اينكه جاييش سيخ بشه هاااا بلكه منظورم اينه كه آدم از ديدن اينهمه مهر و محبت، خوشحال ميشه. بهرحال آدم خوشش مياد كه ديگران دوستش داشته باشند و براشون مهم باشه كه اون بنويسه يا نه. خلاصه نميدونم منظورم رو ميفهميد يا نه؟!
البته در بازگشت مجدد من به صحنه، نصيجت و پند و موعظه دوست و استاد عزيزم، سركار خانم خورشيدخانم همچين بیتاثير نبود. وقتی بعد از گذاشتن پست قبلی آنلاين شدم، صنم جان توی چت فرمودند، مرتيكه لنگ دراز تو خجالت نمیكشی دروغ سيزده ميگی؟! گفتم صنم يعنی اين دروغه خيلی تابلوست؟! گفت، لنگ دراز يه نگاه به سن و سالت بكن، اينكارا از تو بعيده! و منهم به دروغ بهش گفتم، ولی صنم تصميمم جدی جديه و تصميم گرفتم ديگه وبلاگ ننويسم. در اين موقع بود كه صنم يه تهديد خيلی خفنی كرد. يه تهديدی كرد كه يه سرش به من ربط داشت و يه سرش هم به يه نهنگ عظيمالجثه كه بلا به دور، دلتون نخواد ... البته اين نهنگ خودش يه داستان مفصل و طولانی داره ولی هر چی بود، من ديدم اين تو بميری از اون تو بميریها نيست و اون نهنگی كه من ديدم .... خلاصه شما ديگه به اين چيزهاش كار نداشته باشيد و بدونيد كه هر چی بود تهديد صنم و ترس از نهنگ كار خودش رو كرد و الان من مجدداً مثل بچه آدم در خدمت شما هستم. ولی جالبيش اينه كه وقتی من اومدم تهران ديدم صنم خانم خودش ورداشته داستان رفتن به كانادا و آبستن شدن و ویار کردن و متاركه از شوهر گلش رو نوشته. والله بخدا صنم جون فكر كنم اگه من و تو کنار هم واستايم هم لنگ و پاچه تو حداقل ده پونزده سانت از من بلندتره و هم سن و سالت ده پونزده سال از من بيشتره! جداً تو خجالت نميكشی ورميداری تو وبلاگت دروغ سيزده مینويسی؟!